<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>مریم گلی</title>
      <link>http://www.maryamgoli.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Tue, 13 May 2008 03:59:13 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>دوازدهم</p>

<p>شما که آن بالا نشسته اید یحتمل هم می بینید و هم می شنوید. پس چرا طوری رفتار می کنید که آدم دچار این اندیشه شود که شما نکرده! نه می بینید و نه می شنوید.<br />
آخر عزیز من هر چیزی هم حدی دارد. قرار است همه چیز را تقسیم کنی بین ما. نه اینکه مثلا ته سبد بدشانسی ات را بتکانی سر یکی که داشته از آن زیر رد می شده. سهممان را الکی جای دیگر خرج نکن. پس انداز هم نخواستیم که بعدا سر پیری در رحمت باز کنی و این صحبتها. <br />
فقط یک کمی توجه بیشتر کافی است. <br />
البته صلاح مملکت خویش خسروان دانند . از من گفتن</p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/000600.php</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/000600.php</guid>
         <category>روزانه - شبانه</category>
         <pubDate>Tue, 13 May 2008 03:59:13 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>یازدهم</p>

<p>فروزنده خانوم ، بنده خدمت شما عرض کردم که. ..بنده دارم با دختر شما زندگی می کنم. یک کمی بالا پایین دارد مثل همه زندگی ها. اما بد نیست. من هم  تلاشم را می کنم.انشاله تا چند سال دیگه وضعمان خوبتر از این می شود که هست. من الکی حرف نمی زنم.</p>

<p>ای آقا. بیخودی شلوغش نکن. بیخود هم واسه من لفظ قلم حرف نزن. دیگه ما که می دونیم تو از کجا اومدی. اصلا دختر من از اول لقمه دهن تو نبود. منتها چشم سفیدی کرد حرف منو گوش نکرد. حالا تازه سرش خورده به سنگ آدم شده. من مادرم. بچمو که از سر راه نیاوردم.</p>

<p>ببینین خانوم. این حرف شما اصلا درست نیست. سر کی به سنگ خورده. من براتون توضیح می دم الان</p>

<p>برو ، برو رد کارت تا اون روی سگ من بالا نیومده. ما کجا ، تو کجا. ناسلامتی ما بزرگ شده شمروونیم. طلاق دخترمو بده خودم همین فردا براش یک شوهر حسابی پیدا می کنم.</p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/000599.php</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/000599.php</guid>
         <category>روزانه - شبانه</category>
         <pubDate>Tue, 06 May 2008 07:30:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>دهم</p>

<p>مثل همه شبهای دیگر که خانه ام، پشت میز کوچک و جلو کامپیوتر نشسته ام. تقه به در می خورد. می دانم اگر چند ماه پیش بود دلم هری می ریخت پایین که این وقت شب چه کسی با من کار دارد. الان اما دیگر هول نمی کنم، می دانم مرد همسایه روبرویی است که آقای مهندس است و شبها دیر می آید به خانه.<br />
همیشه یک تقه به در می زند و بعد در صدایی می کند و باز می شود. مرد می رود تو و پشت سرش در را می بندد. <br />
امشب اما مرد خیلی آرام به در نمی کوبد. با دفعه اول هم در باز نمی شود. حدس می زنم ماجرایی در پیش است. حالا البته امادگیش را دارم. دفعه اول نیست. صدای بستن در بلند می شود. چند دقیقه بعدترش هم صدای خفه داد. بعد هم فحشهایی که به زبان سلیس ترکی توی فضا پخش می شود(من که ترکی بلد نیستم اما حدس می زنم وسط دعوا به هم فحش می دهند نه که قربان صدقه هم بروند)<br />
کار خاصی ندارم بکنم. شنیدن دفعه اولش برایم غیرمنتظره بود. کارم را می کنم و گاهی هم گوشم را تیز می کنم تا ببینم از وسط آن صدای گنگ و خفه کلمه آشنایی به گوشم می خورد یا نه. و به این فکر می کنم که چقدر زندگی میان دادهای خفه و تقه های محکم به در کوبیده شده و خانه های کوچک سخت و غمگین کننده است. <br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/000598.php</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/000598.php</guid>
         <category>روزانه - شبانه</category>
         <pubDate>Thu, 01 May 2008 09:10:17 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>نهم</p>

<p>گاهی فاصله ها کش می آید. مثل هشتم تا نهم. مثل از اینجا تا ماه. مثل من تا تو!<br />
فاصله های بی کش هم هستند. فاصله های جمع شده. مثل زانو زیر پا. مثل شبهایی که ماه به خانه نزدیکتر است و تو به من. گاهی فاصله ها را یک لبخند پر می کند. به پهنای صورت. فرض کن از شنیدن یک خبر که به گوشت رسانده شده. از آنطرف خط. از یک فاصله. که گاهی کش می آید و گاهی جمع می شود. <br />
ته دلت می خندی که فاصله همیشه هم بد نیست. گاهی وقتها یک فاصله جدید لبخند هم همراهش می آورد. انگار که جمع جبری فاصله ها تغییر نمی کند. یکی که کش بیاید آن یکی جمع می شود. <br />
اصلا گاهی وقتها فاصله لازم است. آنقدر که هیچ دراز دستی نتواند فاصله را پر کند و خراشی بیندازد. <br />
از پنجره بیرون را نگاه می کنم. آخرین تکه برف را که ذره ذره آب می شود و انگشتدانه های سبز که روی درختها چشمک می زنند و فاصله زمستان تا بهار را امده اند. مثل تو. <br />
قیچی را بر می دارم. ته خط فاصله را می چینم و خلاص</p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/000597.php</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/000597.php</guid>
         <category>روزانه - شبانه</category>
         <pubDate>Sun, 27 Apr 2008 04:55:02 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>هشتم</p>

<p>... من فروزنده خانوم هستم.بلوز و دامن می پوشم. بازوهایم کمی چاق است. بفهمی نفهمی یک کمی هم غبغب دارم. موهایم را رنگ می کنم. همیشه یک ته آرایش دارم. به خطهای صورتم  نگاه نکنید. بالاخره سن آدم است دیگر. گوشه لبها را خط می اندازد و پشت چشمها را باد می کند. اینکه اگر مرا نگاه می کنید احساس می کنید بدجنسم مال برداشتن پف پشت چشم است. کم کم عادی می شوم برایتان.<br />
روزها توی خانه می چرخم. غذایی می پزم ، تلویزیون نگاه می کنم، روی مبل می نشینم و روزنامه را ورق می زنم! دختر ها هم می آیند و می روند . می گویم مادر  جان یک کمی به خودت برس. مادر  جان محلش نذار،سرت به کار خودت باشد.مادر  جان زنگ بزن کلانتری بیایند ببرنش یک چک بزنند در گوشش یک کمی چشمش بترسد. مادر  جان خودم برایت یک شوهر پولدار دکتر پیدا می کنم که بروی خارج. مادر  جان مردی که حرف زن را گوش نکند را باید از زندگی انداخت بیرون. مرد باید مثل پدرت باشد. نگاه کن. مادر  جان می خواهی بچه را ببری دکتر من هم همراهتان می آیم. مادر  جان خودمان بچه ات را بزرگ می کنیم تو فقط حرف من را گوش کن... مادرت هستم خوب ، خیرت را می خواهم!</p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/000596.php</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/000596.php</guid>
         <category>روزانه - شبانه</category>
         <pubDate>Fri, 11 Apr 2008 22:09:38 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>هفت و نیم </p>

<p><a href="http://www.natoor.com/2008/04/1074.php">جان همان «پارتنر»‌هایتان، هر کاری دوست دارید بکنید اما دغدغه‌های پایین‌تنه‌ای و پشتک واروزدن‌های توی اتاق‌خواب و کرک و پشم جاهای دیدنی و نادیدنی‌تان را به جریان روشنفکری، حقوق زنان و مبارزه با جامعه‌‌ی مردسالار ربط ندهید که حالم را به‌هم می‌زند. خیلی ممنونم، اتاق‌خواب عالی مزدحم!</a></p>

<p>پی نوشت : گاهی وقتها لینک دادن علامت موافقت است.</p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/000595.php</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/000595.php</guid>
         <category>خرده ریزها</category>
         <pubDate>Thu, 10 Apr 2008 03:55:20 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>هفتم</p>

<p>تو چه فکر می کنی؟ واقعا پایان شب سیه سپید است؟ نمی دانم. مدام با تو حرفش را می زنم اما گاهی وقتها من هم ته دلم سست می شود که واقعا همینطور است؟ داشتم اینها را برای خودم می گفتم. می دانی فکر می کنم تو شب سیاه را از سر گذرانده ای. ان چیزی که بر تو رفته و خودت و من و خیلی های دیگر می دانند تمام شده. تو در سیاهی شب گم نشدی. زخم خوردی ، از پا افتادی اما از نفس نیفتادی. بلند شدی. گیرم نیم خیز، آمدی جلو. شاید با دستهایی که پناهت شدند روی دیوار. حالا اینجا که رسیده ای نور دارد سو سو می زند. من می گویم دل قوی دار. حیف است. حالا که سیاهی شب را از سر گذراندی محکم باش تا دمیدن صبح را هم ببینی. گیرم راهش یک کمی دور باشد یا دیر و زود داشته باشد اما سوخت و سوز ندارد! خورشید باید بتابد. حتی اگر ابرهای سیاه و بارانی و گاهی برفی رویش را بگیرند. بالاخره باید کنار بروند. تو هم با همین چتر نیم بندی که داری رو پاهایت بایست. صاف و استوار. نگذار رعد و برق به امیدت بزند. چیزهایی که اینجا و آنجا جلوی پایت سد می شوند و راهت را پر پیچ و خم تر می کنند  را جدی نگیر. جلوتر برو. یادت نرود تو از سیاهی شب گذشته ای. </p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/000594.php</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/000594.php</guid>
         <category>روزانه - شبانه</category>
         <pubDate>Wed, 09 Apr 2008 09:47:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>ششم</p>

<p>پنجره ها را باز کرده ام. هوای ملایم می پیچد توی خانه. ملافه و روتختی و هر چه به نظر کثیف می آمد را ریخته ام توی ماشین. دستهایم را بو می کنم. بوی تمیزی و پاکی می دهد. مثل من. مثل تو. خانه تمیز است. برق می زند. بوی عود می آید. زیر لب موسیقی را زمزمه می کنم. می خواهم آشپزی کنم. با عشق. که رنگها را با هم قاطی کنم. هم بزنم. کم و زیاد کنم. همانطور که دوست داری. که بگویی به به و آب دهانت راه بیفتد. همه چیز اماده است. من،زمین،آسمان و خانه. آماده و منتظر که از راه برسی . </p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/000593.php</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/000593.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 06 Apr 2008 20:54:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>پنجم</p>

<p>هنوز کسی سرپرستی آسمان را قبول نکرده است. این را توی نامه نوشته بود. زیرش هم اضافه شده بود تقصیر خودش بوده. به اندازه کافی ¨توی چشم ¨نبوده. یک کلام، نظر کسی را نگرفته. این است که سرپرستی دیگران را گرفته اند. بعدترش هم اضافه شده که زمان زیادی ندارد. هرچه بگذرد شانس اش کمتر می شود. <br />
او هم دست به کار شده. اول آفتاب را آورده. بعد باد وزیده. بعد ابرآمده. بعد باران گرفته. فایده ای نداشته. حالا دارد برف می آید و مه هم گرفته. ما هم ماندیم معطل و مستاصل پشت پنجره که آخرش چه می شود. </p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/000592.php</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/000592.php</guid>
         <category>روزانه - شبانه</category>
         <pubDate>Sat, 05 Apr 2008 00:58:36 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>چهارم</p>

<p>امروز موچم</p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/000591.php</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/000591.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 04 Apr 2008 05:35:24 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>سوم</p>

<p>راههای پیچ در پیچ پشت همه درهای بسته به یک جا می رسد : خوشبختی<br />
بازی را شروع کنیم؟</p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/000590.php</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/000590.php</guid>
         <category>روزانه - شبانه</category>
         <pubDate>Thu, 03 Apr 2008 01:39:34 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>دوم</p>

<p>مرغ دريايی ،‌‌بالاتر از آخرين طبقه ساختمان مصلوب شده است. بالهايش را جمع می کند. يعنی تلاش می کند که جمع کند. سرش را کمی خم می کند. بدنش را به جلو می کشد. باد باز می زند به تنش و دوباره مصلوب می شود.<br />
دوباره بالهایش را جمع می کند. سرش را می آورد پایین. این بار اما چرخی می دهد به تنش. راهش را کج می کند و سمت دیگر پرواز می کند. دیگر مرغهای دریایی هم انگیزه مصلوب شدن ندارند. <br />
سرها خم شده ،بالها نیمه باز و بدنها آماده چرخش. این روزها ، دور، دور بادهای موافق است. تا کدام طرف بوزد</p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/000589.php</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/000589.php</guid>
         <category>روزانه - شبانه</category>
         <pubDate>Wed, 02 Apr 2008 00:39:15 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>اول</p>

<p>همان اول که خدا بود و کلمه بود. همان جا که همه چیز شروع شد. تماس اول. حرف اول. نگاه اول. لبخند اول. بوسه اول.<br />
شمردن برای انتظار همیشه معکوس است. اما این بار نه. شمارش از اول آغاز می شود. انتظار شاید. یک انتظار شیرین. بدون دانستن آخرین شماره. پس از اول شمرده می شود و شماره شماره اش زیر زبان مزه مزه می شود و ترش و شیرینش زندگی را زیر پوست می دواند.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/000588.php</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/000588.php</guid>
         <category>روزانه - شبانه</category>
         <pubDate>Mon, 31 Mar 2008 21:03:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>این روزها گاهگاهی به بچه دار شدن فکر می کنم. هنوز هم در گوشه های ذهنم احساس غریبی می کنم. شاید هنوز ساعت بیولوژیکی مادر شدنم به کار نیفتاده باشد. چند وقت پیش توی یکی از وبلاگها صحبت بچه و سینگل مادر بودن و این حق که زن برای خودش بچه بخواهد و اینها بود (لینک نمی دهم چون صاحب وبلاگ اعلام رسمی کرده که از بنده حقیر خوشش نمی آید گفتم روی اعصابشان یک وقت راه نروم) من گاهی وقتها یک چیزهایی را نمی فهمم. برای من بچه داشتن با خانواده داشتن معنی می شود. حالا نه حتی به معنای تعریف سنتی خانواده. به نظر من بچه همانقدر که مادر می خواهد پدر هم می خواهد. حالا گو اینکه در خانواده های قدیمی ما نقش و حضور پدر در رشد بچه خیلی پررنگ نبوده اما حضورش همیشه بوده است. من هیچ وقت برای بچه ام همچین چیزی را نمی خواهم. اصلا هم علاقه ای ندارم بچه ای را تنها بزرگ کنم. حتی اگر یک روزی با پدر بچه هم مشکل پیدا کنم یا حتی خودم نخواهم ببینمش این حق را از بچه ام نخواهم گرفت. یعنی به نظرم اجازه اش را ندارم. <br />
یکی از بدیهای مردم ایران(به صورت عمومی ذکر می کنم) این است که وقتی طلاق می گیرند کاملا رشته های ارتباطی را قطع می کنند. این برای بچه ها اصلا خوب نیست. بچه یا مادرش را نمی بیند یا پدرش را. و اگر قرار باشد پیش هر دو برود و بیاید یا این پشت سر آن حرف می زند یا آن پشت سر این. نمی گذارند بچه خودش ارتباطش را با والدینش پیدا کند. نمی دانم انگار می ترسند که داشتن ارتباط با والد دیگر باعث تضعیف موقعیتشان بشود یا یا یک کشعری در همین مایه ها.<br />
یادم می آید چندین سال قبل دختر یکی از آشناها - که از بچگی بیرون ایران بزرگ شده بود - با پسر یک آشنای دیگر که همان شرایط را داشت ازدواج کرد. یکی دو سالی با هم بودند و یک دختر هم به دنیا آوردند و دعوایشان بالا گرفت. هیچ وقت هم اخرش نهمیدیم که چه شد اما خیلی سنگین از هم جدا شدند. سنگین که می گویم یعنی کار به زندان و بازداشت و اینها هم رسید (برای پدر خانواده) . خانواده دختر یک دفعه غیب شدند. خبرها از طرف خانواده پسر می امد و مسلما انها هم داستان خودشان را تعریف می کردند. صحبت از دخالت خانواده دختر بود. به هر حال از این قضیه گذشت. بعد از یکی دو سال از جدایی مادر دختر را جایی دیدیم. هر دو نفر مقصر بودند. قضیه شان تمام شده بود. بچه با مادرش زندگی می کرد و هفته ای چند ساعت را با پدرش می گذراند. مادر زن داشت از شیرینکاری های نوه اش تعریف می کرد. لا به لای حرفهایش گفت ما هیچ وقت توی خانه در مورد پدر دختر حرفی نمی زنیم. یعنی به بدی. گفت با وجود تمام اتفاقهایی که افتاده و درگیری هایی که داشتیم این پدر بچه است. نوه ام باید پدرش را ببیند و خودش پدرش را بشناسد. می گفت دخترم خیلی مقیداست که بچه اش حرف پدرش را گوش دهد حتی گاهگاهی اگر پدر دخترش را دعوا کند مادر طرف پدر را می گیرد. <br />
آخر شب که برگشتیم خانه به پدرم گفتم حتی اگر این مادر زندگی را به هم ریخته باشد با این حرفش تمام گناهانش پاک شده! آدمی که انقدر شعور داشته باشد و بفهمد که بچه باید هم پدر و هم مادرش را ببیند چیزی است که زیاد دور و بر ما پیدا نمی شود.   </p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/000587.php</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/000587.php</guid>
         <category>روزانه - شبانه</category>
         <pubDate>Mon, 31 Mar 2008 02:01:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>بهار، بهار چه اسم آشنايي!<br />
صدات مياد اما خودت كجايی؟<br />
وا بكنيم پنجره‌ها رُ يا نه؟<br />
تازه كنيم خاطره‌ها رُ يا نه؟</p>

<p>حالا دیگر از عید و بهاریه و بوی بهار و این چیزها دیگر گذشته. گرچه امسال طولانیترین زمستان عمرم را دارم می بینم. هنوز هم تمام نشده. هنوز هیچ بویی از بهار نمی آید. هنوز هم صبح باید خودمان را بپوشانیم که سگ لرز نزنیم.<br />
حال و هوای عید نداشتم. امسال دلتنگیم برای خانه ام بیشتر شده بود. برای حال و هوایم قبل عید و شمال رفتن. امسال اولین عید مستقلیم بود. اولین سال که در خانه شخصی! عید داشتم و برای خودم هفت سین چیدم. تا چند ساعت قبل عید همه چیز مثل همیشه بود. خرید که کردم و آمدم خانه. افتادم به جان خانه (خانه تکانی قبلا کرده بودم. دست کشیدن آخر مانده بود.) هفت سین را که چیدم و غذا هم که درست کردم تازه یک کمی بوی بهار که نه , بوی تمیزی و نویی توی خانه پیچید. تا وقتی که مهمانها آمدند. حرف زدیم و خوردیم و خندیدیم و تبریک گفتیم و نشستیم پای هفت سین و بعد هم گرفتیم خوابیدیم و ریز ریز خندیدیم و من یاد سالهای نه چندان دور افتادم که شب پیش دوستهایم می خوابیدم و تا صبح کر کر خنده بود. کله سحر از خواب بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و روز اول سال نویمان آغاز شد.</p>

<p>حياطِ ما يه غربيل<br />
باغچه‌ی ما يه گلدون<br />
خونه‌ی ما هميشه<br />
منتظر ِ يه مهمون<br />
راستش را بخواهید کمی بهار امده است اینجا. حالا روزها که از خواب بیدار می شوم و از پنجره تپه رو به روی خانه را نگاه می کنم ، رد پای سنجابها را می بینم. گاهی وقتها خودشان هم بالا و پایینی می پرند و می دوند. دلم برایشان تنگ شده. برای سنجاب خانه برادرم که می آید پشت پنجره و می نشیند تا خوراکیش را بگیرد. </p>

<p>بهار بهار يه مهمون قديمی<br />
يه آشنای ساده و صميمی<br />
يه آشنا كه مثل قصه‌ها بود<br />
خواب و خيال ِهمه بچه‌ها بود</p>

<p>یکسال دیگر هم تمام شد. یکسال دیگر از زندگی گذشت. امسال روزهای بیشتری را لذت بردم و سعی کردم کمتر به خودم ، بدنم ، روحم ، قشار وارد کنم. نمی دانم چقدر موفق شدم در کم کردن از فشار. امسال ، سال سخت تری پیش رو دارم. شاید سرنوشت ساز تر. باید بیشتر به خودم برسم. هنوز گرههایی زیاد هست که باید باز شود و بار فرهنگی سنگینی که باید زمین گذاشته شود.<br />
بهار اومد برفا رُ نقطه چين كرد<br />
خنده به دلمردگي زمين كرد<br />
چقدر دلم فصل بهارُ دوس داشت<br />
وا شدنِ پنجره هارُ دوس داشت<br />
بهار اومد پنجره هارُ وا كرد<br />
منو با حسی ديگه آشنا كرد</p>

<p><a href="http://www.yemahal.com/g.htm?id=29779">اینجا بشنوید</a></p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/000586.php</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/000586.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 24 Mar 2008 04:20:01 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
