<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>مریم گلی</title>
      <link>http://www.maryamgoli.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Sun, 21 Feb 2010 21:53:16 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>انسانها حق حیات دارند. کسی حق ندارد جانشان را بگیرد. نباید اعدام شوند. نباید محکوم به مرگ شوند. حرف می زنیم. بحث می کنیم.  امضا می کنیم. کاش می شد یک جا را نیز امضا کرد تا از خشونت و تنفری که لابه لای خطها و نوشته ها و حرفها - نامرئی - رج می خورد و می رود خلاص شد. <br />
ما به هم حق حیات می دهیم با خشونت. ما نظر همدیگر را اصلاح می کنیم با خشونت. ما همدیگر را نقد می کنیم با خشونت. ما سعی می کنیم قضاوت نکنیم با خشونت. ما همدیگر را دوست داریم با خشونت. ما از هم جدا می شویم با خشونت. ما در مورد هم حرف می زنیم با خشونت. همه داستان همین است .  از رنجی که کشیدیم از بودنت و ستایش از رشادتی که به خرج دادیم برای نبودنت و از بین بردن اثرت آن هم با خشونت. <br />
ما شده ایم مرکز جهان. ما به گفته برنامه های تلویزیونی آمریکای شمالی بهترین و زیباترین و خوش اندامترین و دوست داشتنی ترین انسان روی زمین هستیم و نباید اوقاتمان تلخ شود. ما همیشه فکر می کنیم که قربانی ماجرا بودیم و دیگر وقتش است از قالب قربانی بیرون بیاییم؛ آن هم با خشونت. <br />
ما تظاهر می کنیم که خوبیم ، که شادیم، که دوست داریم ، که عاشقیم و از زندگیمان لذت می بریم اما خالص نیستیم و همین مرا غمگین می کند. ما همدیگر را دوست داریم اما همیشه چشممان به رنجی که ممکن است بکشیم باز است و از لذتی که می بریم ساده می گذریم. ما می گوییم دوستت داریم اما پشت چشمان خندان و لبان نیمه باز حواسمان پی یک کلمه نا مناسب یا حرکت مشکوک است که بکوبیم بر سرت از برای خشونتی که به ما روا داشته ای و تلاشی که برای قربانی بودن ما می کنی.  <br />
ما در مورد حقوق بشر حرف می زنیم اما تو گه می خوری که همچین حرفی می زنی و ما در مورد دیدگاههای مختلف بحث می کنیم اما تو بی شعوری که دیدگاهت این است و ما در مورد کیفیت زندگی حرف می زنیم و تو مگه این چیزا حالیته؟<br />
ما حق زنده بودن را به رسمیت می شناسیم اما زندگی کردن را نه. ما برای رباتهای زنده وعروسکهای  خندانمان دست می زنیم و پا  می کوبیم و داستان همینجا متوقف می شود. ما بازی می کنیم ، از این نقش به آن نقش، از این رنگ به آن رنگ، بدون خلوص .<br />
 قدیم تر ها ،  همان موقع که مردم دانه های دلشان پیدا بود – خوب یا بد- همان بود. فرشته بودی ، انسان یا شیطان از همان دور پیدا بود. کمی هم دیگران را دوست داشتی. نه که فقط خودت. از ته دلت هم خیلی کارها می کردی. با همان دانه هایی که پیدا بود . انگار آدمها و روحشان ارج و قرب بیشتری داشت. و حریم آدمها بیشتر حفظ می شد و نقطه های مثبت بیشتر به چشم می آمد و کلا انگار زندگی راحت تر بود.<br />
حالا دیگر دانه دل کسی پیدا نیست. هزار تا اما و اگر و شرط و شروط برای دوست داشتن هست بدون صداقتی که در هوا بچرخد . ما حالا حرفهای خوب می زنیم ، قدر خومان را می دانیم و از خودمان محافظت می کنیم . حالا ما فرشتگان زیبا و بالدار و معصومی شدیم که چکمه هایمان آهنی است. راه افتاده ایم روی زمین عشق و خوبی پخش می کنیم و هر چه زیر پایمان هست را لگد می کنیم.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/2010/02/#000653</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/2010/02/#000653</guid>
         <category>من ، خودم و آن دیگری</category>
         <pubDate>Sun, 21 Feb 2010 21:53:16 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>اینجا ، روی همین صفحه های قبلا قرمز و حالا صورتی ، از من - خودم - خانوم میم - آن دیگری حرف زیاد زده ام. امروز ولی نمی دانم کدامشان واقعی است ، کدامشان خیالی . فقط می دانم آنکه خوشحالم نمی کند دارد هی پررنگ و پررنگ تر می شود. <br />
روزگار غریبی است . گمانم این بود که گذر زمان مرز بین خیال و واقعیت ، آنچه بودم و آنچه می خواستم را پررنگ تر می کند و همه چیز واضح تر می شود و من مطمئن تر. حالا وقتی به روزگارم نگاه می کنم خنده ام می گیرد. مرزها محوتر شدند و انقدر خیال و واقعیت در هم تنیده که دیگر نمی دانم چه می خواهم .<br />
از بیرون که نگاه می کنم انگار همه چیز روی وال است. یک مقطعی تمام شد و مقطع دیگر شروع شد. برای چند سال دیگر و من مثل خوابزده ها توی مسیرهایی که باز شده قدم می زنم و همه حواسم درگیر روزهاست و کارهایی که باید بکنم. نه از سر علاقه  فقط چون قرار است که انجامشان بدهم. من در روزهای زندگی گیر کرده ام. نه در روزمرگی خوشایند چه بخرم ، چه بپزم ، چه بپوشم ؛ در آن قسمت نفس گیر و طاقت فرسای استرس کارهای مانده و عذاب وجدان انجام دادن کامل کارها حتی علی رغم میل باطنی گیر افتاده ام و این برای منی که توانایی مهار استرس را ندارم و همه زندگیم را به باد می دهم که مثلا هفته آینده چطور فلان کار را انجام بدهم یعنی مرگ.<br />
 منی که لحظات خوشایندم گوش دادن به صدای درون و لمس کردن احساسم بود - حالا چه خوب و چه بد - منی که خوشحالی واقعی و غم درونیم را حس می کردم و از حال خودم باخبر بودم حالا دیگر این توانایی را ندارم. <br />
من آدم آهنی شده ام که شبها کیفم را مرتب می کنم و صبح ها راه می افتم سمت زندگی که دارم تا عصر. بعد می آیم خانه ، چراغها را روشن می کنم ، تلویزیون را هم و خبرها را می خوانم و شام می خورم و کتابها را ورق می زنم و  روی در یخچال  که برنامه ماهانه ام را زده ام ، را نگاه می کنم و امروز را خط می زنم. من اینطور شده ام و دیگر خبری از خنده و شوخی و کتابی که بخوانم و شمعی که روشن کنم و سکوتی که دوست داشته باشم و فیلمی که ببینم نیست. .<br />
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود ، گمش کردم یا زیر همه بارها لهش کردم ؟ می دانم که نمرده است . گاهی که تعلق خاطرم تحریک می شود با دوستی ، حرفی ، خاطره ای وجودش را حس می کنم و ردش توی چشمهایم باقی می ماند.  نمی دانم از کی اینقدر دور شدم. </p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/10/#000652</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/10/#000652</guid>
         <category>من ، خودم و آن دیگری</category>
         <pubDate>Tue, 13 Oct 2009 05:44:36 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>من فقط خواستم یک نکته ای بگم. هر چیزی که دستتون می رسه رو شر نکنین. می دونم که الان تو این بلبشو منبع موثق و اینا سخته اما خوب یک حساب دو دوتا چهار تا می شه کرد. اینجور نشه که دیگه عکسهای نوار غزه و نامه های فتوشاپی و اینا شر بشه به عنوان اتفاقاتی که داره میفته. اینجور چیزا فقط باعث لوث شدن قضیه می شه. ما که اینو نمی خوایم؟ یادمون هم نره هستن آدمهایی که هدفشون با ما یکی نیوده و نیست ولی دارن از این مسئله استفاده می کنن و می خوان جماعت رو ببرن به سمتی که می خوان. ما خشونت طلب نیستیم. هدفمون هم مشخصا همون چیزیه که نامزدهای منتخبمون تو بیانیه های رسمیشون گفتن. حواسمون رو جمع کنیم که این حرکت به بیراهه نره. هر گونه اصلاعات ناقص و جعلی فقط باعث ضربه زدن می شه.  </p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/06/#000651</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/06/#000651</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 16 Jun 2009 20:38:14 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>خدایا منو بکش !</p>

<p>تا حالا فک کردی چرا یه همچین کاری میکنیم؟! دولت مردای ما میتونن به جای کمک به یه همچین کشورایی پولش رو بزارن تو جیب خودشون و صداشم در نیارن ولی چرا یه هچین کاری نمیکنن؟؟ اگر قصدشون به قول بعضیا عوام فریبی و مظلوم نمایی هم باشه میتونن به جای کمک به کشورهای دیگه به مردم فقیر خودمون برسن ولی این کار رو نمیکنن! یه خورده رو این موضوع فکر کنید حتما میبینید همه چی ظاهر قضایا نیست<br />
اصلا به خاطر همین مناظره هاشه که میخوام رای بدم :))<br />
ا<strong>وباما و رئیس جمهور قبلی امریکا اگر میتونستن حرف بزنن پیشنهاد اقای دکتر رو برای مناظر قبول میکردن</strong>!<br />
---------------------------------------------------<br />
من حاظرم قسم بخورم شما تا قبل از این اقای دکتر رو دوست نداشتی!!!<br />
باز خداروشکر شما تونستی امار وزارت کشور رو ببینی. چون خود من تا به امروز در به در دنبال اینم کجای سایت سازمان کشور امارهارو ثبت کرده و هنوز پیداش نکردم.<br />
در ضمن یه نگاهی به مکاتب اقتصادی بندازید! <strong>تورم تو هر دوره ی دولت یه امر طبیعیه که بعضی اقایون انقدررررر گندش کردن درحالی که تو زمان خودشون هم همچین تورمی وجور داشته</strong><br />
مرگ بر دروغگو!!!!</p>

<p><br />
-------------------<br />
اینها که این بالا گذاشتم جوابیه های یک طرفدار آقای دکتر! هستن  به بقیه. من تا به حال نمی دونستم که توهم هم جزو بیماری های مسری حساب می شهیعنی واقعا این ملت فکر می کنن آقای دکتر ابر قدرت شده؟!!!!! خدایا خودت به داد ما برس!</p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/06/#000650</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/06/#000650</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 07 Jun 2009 18:56:38 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>فیلم موسوی را دیدم و به نظرم بد نیامد.<br />
مخاطبش آدمهایی بود که شاید دور قبل به الفنون رای داده بودند. به نظرم به جای اینکه روی رای کسانی که شرکت نمی خواهند بکنند یا شک دارند که به موسوی رای بدهند یا کروبی کار کند ، روی آرای بالقوه الفنون کار کرده بود.مثل معلمها یا آن گروهی از روستاییان که وضع خوبی ندارند مثل چایی کار ها.<br />
نکته دیگر تمرکز روی محل تولد و زبان بود به نظرم. اگر موسوی بتواند رای ترک ها را بگیرد یک قدم بزرگ به جلو هست برایش. برای اولین بار هم از دیدن مراجع توی فیلم خوشحال شدم. به هر حال تعداد آدمهایی که حرف مرجع تقلیدشان برایشان حجت است کم نیست. <br />
راستش برای من مهمترین چیز کوتاه شدن دست این یارو از عرصه قدرت هست. پیدا کردن سیاستمدار راستگو کار آسانی نیست اما دروغ گویی در این سطح وسیع و انقدر وقیحانه که حتی گفته های خودت که همگی مستند هست را رد کنی کاری است که به این راحتی از هر کسی بر نمی آید. آدمی که برای حفظ قدرتش از هیچ چیزی فرو گذار نکند خطرناک است. این مرد اگر رای بیاورد چهار سال بعدی روزگار همه را سیاه می کند. دروغ گو هست ، قانون شکن و قانون گریز هست (حتی همین قانون نیمبند) ، دزد هست ، کینه ای هم هست. کینه ای که همراه با قدرت و پول باشد همه چیز را نابود می کند. من فکر می کنم بهتر است کروبی روی رای اصلاح طلبها مانور بدهد همین کاری که الان دارد می کند که حداقل بتواند پنج شش میلیون رای آنها را داشته باشد. باید بقیه رای ها را از زیر دست این یارو کشید بیرون. من فکر می کنم جهتی که موسوی دارد می رود همین است.<br />
این رنگ سبز را هم بالاخره جا انداخت به نظرم <br />
من دارم از استرس می میرم. خیلی دلم می خواست جایی بودم که می توانستم کاری انجام بدهم. دستم فعلا کوتاه است اما خوب تا جایی که بتوانم آدمها را تشویق می کنم. هنوز ده دوازده روزی وقت هست.هر چه بیشتر آدمها رای بدهند ؛ هر چه بیشتر نظرشان از الفنون برگردد برای همه بهتر است. این که برود به جای ادامه سراشیبی سقوط به حالت ایستا می رسیم بعد وقت این می شود که خودمان را بکشیم بالا. همین تجربه هاست که آدم را برای جلو رفتن کمک می کند. اتفاقاتی که در گذشته افتاده ؛ غلط یا درست همه گذشته اند. زندگی ما هم به تبعاتش گره خورده. به هر حال این عمر ماست که دارد می گذرد و اگر قرار باشد که کاری برای بهتر کردن روزهایمان نکنیم چه فایده از زنده بودن. آدمها عوض می شوند ، تجربه می کنند ، زمین می خورند و دوباره از نو بلند می شوند. <br />
من با حرفهای عطا یک پنجره و بقیه دوستان موافقم که این یک مسیر هست که ما باید برویم. اگر قرار بود مادر من هم مثل مادر بزرگش فکر کند مسلما من امروز این مدل زندگی را نداشتم. می دانم که آدمها دلشان می خواهد زود به نتیجه برسند اما بعضی پروسه ها زمان بر هستند. توی همین مملکت تا پنجاه شصت سال پیش شاید دیپلم گرفتن دخترها کار عجیبی بود. به دولت و فضای حاکم و این چیزها هم کاری ندارم فرهنگ مردم بود که دخترها را زود شوهر می دادند. اگر قرار بود آن آدمهایی که پیشرو بودند جا بزنند و ادامه ندهند تا افکار مردم و دیدگاهشان را عوض نکنند الان بنده و شما اینجا نبودیم. <br />
پراکنده حرف زدم. همه اش مال دلشوره است. من هم مثل خیلی از شماها کشورم را دوست دارم و دلم سربلندی اش را می خواهد. هر کاری هم از دستم بر بیاید برایش می کنم. رای هم  می دهم. دیگران را هم تشویق می کنم و سعی می کنم یاد بگیرم گروهی کار کنم ؛افکار و اندیشه هایم را بهبود ببخشم و همراه با بقیه به جلو حرکت کنم. </p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/05/#000649</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/05/#000649</guid>
         <category>روزانه - شبانه</category>
         <pubDate>Sun, 31 May 2009 02:47:44 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://3pnood.blogspot.com/2009/05/blog-post_1012.html"><br />
مخملباف یک جوان عاصی مومن‌مسلک و دگمی بود که توبه‌ی نصوح را ساخت. یک فیلم سراسر شعار. کتک هم می‌زد و توی زندان‌ها تواب جمع می‌کرد. بعد توی همان زندان‌ها فیلم ساز جمع کرد. همه چیز را آرام آرام از روی تجربه یاد گرفت. فیلم‌سازی را و .... آن اوایل به همه‌ی فیلم سازها فحش می‌داد. به‌شان می‌گفت طاقوتی(املایش درست است؟) کیمیایی و مهرجویی و ... بعد هی فیلم ساخت و هم تکنیک کارش به‌تر شد و هم هنرش. هنر هم که خودت می‌دانی یک مفهوم انتزاعی نیست. مجبور بود شعر بخواند، بنویسد، فیلم‌های خارجی ببیند و بهشت بر فراز برلین را دید و شعر فروغ را خواند و دل‌اش خواست فروغ خواهرش بود و خلاصه بعد از همه‌ی این‌ها فیلمی ساخت به نام ناصرالدین شاه آکتور سینما که به نظر من شعری است سینمایی به لحاظ مونتاژ و معنا و به فیلم کاری ندارم اما با آن فیلم از همه‌ی هم‌کاران فیلم سازش ، کیمیایی و مهرجویی و کیارستمی و ... دل‌جویی کرد. گوگوش را نشان داد در فیلم بی‌تا، و مغول‌ها را و حرف‌های زیبا زد و ... می‌خواهم بگویم یک آدم که البته مستعد هم بود ظرف ده سال آرام و بطئی نگاه‌اش نرم شد. نسبی‌نگر شد. مهربان شد. دیگر همه‌چیز را از دریچه‌ی تنگ ایده‌لوژی ندید و حالا شد همین مخملباف که چند روز پیش بیانیه‌ی حمایت‌اش از موسوی مرا متحیر کرد. نه بابت رای‌اش، بابت نگاه درستی که به جامعه‌ی ایرانی دارد و تحلیل خیلی خوب‌اش و شناخت‌اش نسبت به قبل و حالای آدم‌ها. هرچند که فیلم‌های‌اش از گبه به بعد به نظر من چنگی به دل نزد و حتا ضعیف‌تر هم شد. <strong>اما انسان‌تر شده خیلی انسان‌تر از خیلی از ماها که ادعای روشن‌فکری داریم. حالا تو بگو این همان بود که تواب جمع می‌کرده. من می‌خندم و می‌گویم: آره همون بود. اما من و تو چه پخی شدیم! او بچه‌های‌اش را هم خوب تربیت می‌کند و بچه‌های بچه‌های‌اش و از او نسلی درخواهد آمد که به‌تر از نسل ما و شماست. می‌خواهم بگویم که با یک کشور هم می‌توان همین کار را کرد</strong>.<br />
کاری که خاتمی به مثابه یک رئیس جمهوری و در حد اختیارات سیاسی‌اش انجام داد برگرداندن فرهنگ، همان فرهنگی که باید آرام آرام به دست بیاید، بود. خواندن، روزنامه و کتاب. تحلیل‌های سیاسی و اجتماعی. ملتی که رئیس جمهورش مودب باشد(باور کن) غلط می‌کند توی خیابان اخ و تف کند و فحش بدهد و ... می‌گویی این‌ها مهم نیست. باشد اما چیزی که ما می‌خواهیم، مائده می‌خواهد و دختر من، خیابان‌های شیک و ظاهر مدرن نیست که کرباسچی و تکنوکرات‌ها به‌مان هدیه دهند. می‌دانی تکنوکراسی چیست؟</a> ....</p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/05/#000648</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/05/#000648</guid>
         <category>روزانه - شبانه</category>
         <pubDate>Fri, 22 May 2009 22:05:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>این روزها به بعضی آدمها فکر می کنم. به بعصی ها که از یک مرحله به مرحله دیگر رفته اند اما ذهنشان قدرت تحلیل مسیر رفته را ندارد انگار. مثلا به آنهایی که از یک محیط بسته و تک صدایی رفته اند به یک جامعه چند صدایی و فکر می کنند راستی راستی تبدیل شدن یک صدا به چند صدا در همین حد است که بروی  بلیط هواپیما بخری و جایت را عوض کنی. <br />
همین آدمها مرا یاد آنهایی می اندازد که فیلم یا به قول خودشان  م ا ه و ا ره نگاه می کنند و فکر می کنند زندگیشان باید مثل فلان هنریشه توی فیلم باشد.یعنی فکر می کنند چون یک چیزی دیده اند و شنیده اند و به قول خودشان فهمیده اند باید اجرا شود. ظرف کریستال باید توی بوفه باشه و غذا ساز توی آشپزخانه حتی اگر شب سر گشنه به زمین گذاشته شود. حالا تو فرض کن جای ظرف کریستال و غذا ساز ، انتظار از یک نفر برای پاسخگویی به تمام اتفاقات رخ داده در سی سال گذشته باشد آنهم در حالی که مردم جلوی اداره پست کیلومتر ها صف می بندند تا جواب نامه شان و پول توی پاکت را بگیرند.<br />
چند صباحی دست بردارید. به همان کاسه بشقاب ملامین و چینی گل سرخی بسنده کنید تا بقیه شکم سیر به خواب بروند. بعدش دنبال تجملات بروید. </p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/05/#000647</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/05/#000647</guid>
         <category>روزانه - شبانه</category>
         <pubDate>Wed, 13 May 2009 22:36:30 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://themay.blogspot.com/index.html#386580747565118397#386580747565118397">لذت های خرد زندگی</p>

<p>از خوابی بی وقت بیدار می شوم. دلم حمام می خواهد و صورتی صاف بعد از تراشیدنی آسان و بی درد و بی خون. و مالش نرم و خوش بوی کرم روی پوست. لیوانی چای و سیگاری بی دلیل به دست به سمت پنجره می روم. به روشنای ساده ی روز و به پیر زنی که مثل پنگوئنی بی عار راه می رود نگاه می کنم. به خاطره ای نه چندان دور فکر می کنم و دلم قرص می شود. به روزی که کنارم دراز کشیده بودی و دست من تمام مرزهای تن ات را پیمود و شکل اندام ات را در حافظه اش تا ابد یادداشت کرد. به لبخندی که در آن لحظه زدی و به بوسه ی بعدش فکر می کنم. چه خوب بود.</p>

<p>بیا پیشم!</p>

<p>:*</a></p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/04/#000646</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/04/#000646</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 12 Apr 2009 00:10:35 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>خودم را که نگاه می کنم انگار توی یک اتاقک ایستاده ام. یک کمی بلند تر و پهن تر  از خودم . یک اتاقک با دیوارهای سوراخ سوراخ. و آنوقت هر کسی که از کنارم رد می شود از روی دوستی یا دشمنی یا هیچکدام , سیخی از یکی از این سوراخها به من می زند. به دستم ،پایم ، سرم، چشمم ، قلبم یا هر کجا که دلش خواست. و منی که مریض باشم هی این سیخها  که از در و دیوار ، ضعیف یا شدید به من می خورد را می خرم و گاهی شاکی می شوم و خودم را به در و دیوار می زنم و باز دوباره آرام می شوم و هی سیخها به من فرو می رود و هی زنده گی و شور و گرما و عشق و امید و رویا از جای سیخها می زند بیرون و می چکد روی من و می ریزد زمین و کثیف می شود و من باز لبخند می زنم و آنقدر این روند را ادامه می دهم تا اخر جز پوسته ای نماند از من...</p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/03/#000645</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/03/#000645</guid>
         <category>من ، خودم و آن دیگری</category>
         <pubDate>Tue, 31 Mar 2009 06:06:12 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>سال نو هم آمد. برای من سال نو و عید و این چیزها با شمال گره خورده. با ویلای قدیمی و تاقچه های زیر پنجره اش. شاید نم نم بارون ،برگهای تازه سبز شده و بوی شرجی و دریا. اینهاست که به من احساس قدرت می دهد. که سال جدید " می توانم " را حس کنم. وگرنه تحویل سال در هوای منفی ده درجه همراه با سوزی که اشک آدم را در می آورد  احساس توانایی به آدم نمی دهد که هیچ بدتر آدم را ضعیف می کند. مخصوصا وقتی احساس امنیت و آرامش هم نکنی. <br />
نمی خواهم سال جدید هم غر بزنم و ناله کنم اما خوب معمولا چیزهایی که به احساسات آدم ربط دارد با یک شب و دو شب و توپ سال جدید یکدفعه زیر و رو نمی شود. زمان می خواهد و صبر و آرامش. <br />
گاهی وقتها عصبانی می شوم از اینکه حس می کنم انگار رویاهایم دست مالی شده اند. احساس ناتوانی واقعی کردن رویاهایم مرا خشمگین می کند. از ضعف خودم می رنجم. می افتم سر لج انگار. که به زور حرفم را به کرسی بنشانم و همان زمان تمام کائنات در کمال تفاهم دست به دست هم می رهند و هی روزگار مرا قهوه ای می کنند. اعصاب ندارم ، با کائنات هم که نمی شود در افتاد. سعی می کنم خودم را مهار کنم و سر کائنات! را هم شیره بمالم. <br />
حالا که جلوی راهم ظاهرا بسته شده همه اش عقب گرد می کنم توی ذهنم که چه حرکتی ممکن بود مرا به جای بازتری بکشاند. فایده ای که ندارد خوب جز حرص خوردن گاه به گاه و غمگین شدن یک خط در میان و به فکر فرو رفتن در مورد دنیایی که هی کوچک و کوچکتر می شود ،  به اندازه یک عکس که یک قاب مشکی و یک لبخند محو و موهای تاب خورده را در خودش جا داده و بزرگ و بزگتر می شود به اندازه تصویر از عکس درآمده و دنیای پیش رویش.  <br />
این روزها هزار چرخش سیبی که بالا و پایین می افتد را با تمام وجود حس می کنم و اینکه هیچ چیز قطعی نیست جز خاطرات آدم. <br />
گاهی روزها با شادمانی چشم به آینده دارم و مطمئن هستم که از آن من است. چند روز بعدش این حس را ندارم . انگار واقعیت دو بامبی می خورد توی سرم که رویا داشتن کار احمقهاست. می ترسم روزی برسد که یکی از این دو را انتخاب کنم. یا از رویاهایم ببرم و وارد واقعیت بی رنگ و تلخ زندگی شوم یا به دنیای رنگی رویاهایم پناه ببرم و سیاه و سفید واقعیت برایم فیلم شود. <br />
محسن به من گفت مریم را دیگر نمی شناسد. گفت یک چیزی فرق کرده که نمی داند چیست. انگار بی صدا پوستی انداخته شده و موجود جدید غریبه است برایش. شاید راست می گوید. همه چیز بی صدا اتفاق افتاده است. انگار که نه خانی آمده و نه خانی رفته. از بیرون اینطور به نظر می آید اما داخل که بیایی می فهمی که خانی امده و خانی رفته. </p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/03/#000644</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/03/#000644</guid>
         <category>من ، خودم و آن دیگری</category>
         <pubDate>Tue, 24 Mar 2009 06:37:44 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>ساعت شش و نیم صبح است. نمی دانم از کی , شاید از دیروز صبح پشت میز چوبی کوتاه نشسته ام و انگشتهایم گاهگاهی چیزی را تایپ می کنند . مختاباد چندین ساعت است دارد یکریز از تمنای وصال و دیوانگیمان از خانه به خانه رفتن برایم زمزمه می کند. بین خواندنش که وقفه می افتد گوش تیز می کنم شاید سکوت شب را بشنوم. جز هوهوی بادی که صدای درختها را در می اورد و بعد بین دوجداره پنجره می پیچد و بارانی که نمی دانم به کجا می خورد و صدای هر از گاهی یخچال چیزی نمی شنوم. <br />
من آدم شب نیستم. زود خوابم می گیرد اما امشب حتی یک خمیازه هم نکشیدم.شب عجیبی است برایم. انگار خالی شده ام. از چی ؟ نمی دانم. شاید مثل یک بادکنک که یک سوزن تیز و نازک بهش فرو رفته یا مثل یک بچه که از بالای دیوار حیاط همسایه را نگاه کرده و توپ محبوبش را دست بچه همسایه دیده. <br />
حالم خوب است؟ نمی دانم. من اینجا به همان صورت خالی نشسته ام و بدون هیچ اثری از خواب روی کلیدها فشار می دهم .</p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/03/#000643</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/03/#000643</guid>
         <category>من ، خودم و آن دیگری</category>
         <pubDate>Wed, 11 Mar 2009 13:58:31 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>امروز چند ساعت توی دفتر پشت میز خاکستری نشستم. صفحه مونیتور را نگاه کردم، روی کلیدها فشار دادم ، از دهان نفس کشیدم و سعی کردم چند خطی بنویسم. از همان مدل سعی ها که معمولا خیلی هم جواب نمی دهد. گاهی هم از پنجره باریک و نصفه اتاق بیرون را نگاه کردم و برفهای رقصان توی هوا را دیدم و در دلم بهشان فحش دادم.<br />
عصری با دو تا کیف که هر کدام از یک شانه ام آویزان بود وارد تونل زیرزمینی شدم چون حوصله باد و چشمهای اشکی ام را نداشتم. از ان سر که بیرون امدم رفتم خرید کردم. یک کمی خرت و پرت و خوراکی خریدم که اصلا اشتهایشان را نداشتم. بعد خیابان را همانطور گرفتم و آمدم بالا و سر کوچه دوم پیچیدم به راست. با دو تا کیف روی شانه و یک کیسه خرید توی دست سربالایی و پله های کلیسا را بالا رفتم. وارد اتاق پشتی شدم. و شمع ها را نگاه کردم. گرم شدم. چرخی زدم ، یک شمع روشن کردم و از در آمدم بیرون.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/03/#000642</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/03/#000642</guid>
         <category>روزانه - شبانه</category>
         <pubDate>Tue, 10 Mar 2009 07:06:18 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>توی کافه نشسته ام. موزیک برای خودش می زند و من هم دارم از لا به لای خانه های اکسل عددها را بیرون می کشم و فکر می کنم آیا جوابها قابل قبول هست یا نه. به چیزهایی که نوشته ام فکر می کنم که آیا اندازه هست یا باید بیشتر باشد. حتی به این هم فکر کردم که کاش چهار دست داشتم یا کاش زودتر و تندتر می نوشتم یا هر چیز دیگر که باعث می شد نوشتن زودتر تمام شود. <br />
این روزها به همه چیز فکر می کنم. سبزه ها را ولی بی فکر سبز کردم. انگار که برنامه هر روزه ام است. مثل غذا خوردن که وقتی گشنه ام می شود یک فکری به حالش می کنم. <br />
خانه را که جارو می کردم و موهای ریخته شده را می دیدم فکر می کردم چقدر همه چیز زود تمام می شود و می گذرد و حتی گاهی دیر می شود. دلم می خواست سر راه این گذشتن می ایستادم و هر چه بیشتر توی دلم جمع می کردم از گذشتنی ها. یک تکه اینجا و یک تکه انجا. انبار می کردم همه را. که تر و تازه بماند و فقط برای خودم باشد. <br />
آدمک حسود درونم تازگیها خودش را زیاد نشان می دهد. هی بالا می آید و مرا در شدت توانایی و قدرتش محصور می کند. غصه ام می دهد و گاهی شاید انگیزه ای. ولی قدرتش تا همین جاست نمی تواند جلوی گذشتن را که بگیرد.<br />
بامبوهای توی حمام یکی یکی خراب شدند. ساقه شان که سبز بود یواش یواش زرد شد بعد رویش دانه های سیاه زد. انگار آبله مرغان گرفته باشند. بعد به ساقه شان که دست می زدی میدیدی پوک شده اند. می رفتند تو انگار. برگهایشان سبز بود ولی هنوز. من هم یکی یکی انداختمشان دور. از چیزهای خراب و شکسته و مریض دور و برم خوشم نمیاید. دلم می خواهد همه چیز نو و تمیز و سالم باشد. مثل همین دانه های ماش که زیر دستمال جوانه زده اند. مثل سبزه های دلم. <br />
آه. سبزه های دلم. گاهی سرشان به زردی می زند البته. یا شاید چند تا دانه های سیاه اینطورف و انطرف. اما راستش هیچ سیزده بدری برایشان وجود ندارد. نگهشان می دارم حتی اگر گاهی  خانوم حسود درونم رویشان سایه می اندازد یا آقای نا امید درونم هی زیر لب زمزمه می کند که همه چیز تمام می شود در چشم به هم زدنی.  <br />
راستش را بگویم دخترک شاد و امیدوار درونم را بیشتر دوست دارم. آدم انگار دست و پایش جلوی بچه ها سست تر است. او تنها کسی است که سبزه ها را عاشقانه دوست دارد. می گذارم با خیال راحت از بودنشان لذت ببرد و بادبادکش را هوا کند و بخندد. خوب البته از چشم غره های حسود خانوم و اخلاق تند آقای نا امید ناراحت می شود اما فردا صبح که دوباره از خواب بیدار می شود همه اینها یادش می رود.<br />
نمی خواستم انقدر حرف بزنم. خودش آمد. از بس که فکرم به همه جا می رود. حتی به گربه های روی شیروانی هم فکر می کنم. من هم اگر گربه بودم حتما زندگی برایم راحت تر بود. نه کرمی توی سرم وول می خورد نه پروانه ای در شکمم . همه چیز همانطور که باید بود می بود .ولی خوب در کنارش لابد دلم هم برای گربه ای تنگ نمی شد یا از خوشحالی اش خوشحال نمی شدم. <br />
درست است که حالا من و حسود و نا امید و دخترک در جنگ و جدالیم که حرف کدامیک به کرسی بشیند (نشنیده بگیرید از من که هوای دخترک را دارم) اما باز همه ما از خوشحالی دیگری شاد می شویم و برای موفقیتش دعا می کنیم و دلمان را به رویاهایمان خوش می کنیم.<br />
 </p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/03/#000641</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/03/#000641</guid>
         <category>من ، خودم و آن دیگری</category>
         <pubDate>Sat, 07 Mar 2009 23:43:08 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p><br />
لانگ شات <br />
<a href="http://pouraj.blogspot.com/2009/02/blog-post_28.html"><br />
بقچه کردم، خاک کردم هرچه وصله می‌زد خاطرتان را به زندگی. چال کردم هرچه خیالِ محال بود و انتظار کال.<br />
شبانه باران گرفت، سپیده تمام‌قد ایستاده بودید وسطِ باغ.</a></p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/02/#000640</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/02/#000640</guid>
         <category>خرده ریزها</category>
         <pubDate>Sat, 28 Feb 2009 19:26:02 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>لای چشمهایم را باز می کنم ، آفتاب پهن شده تا وسط اتاق ،  لای چشمهایم را باز می کنم هوا تاریک است و ابری ، لای چشمهایم را باز می کنم برف می آید. اینها یعنی فرقی نمی کند روز چطور باشد . هر روز که چشمهایم را باز می کنم بساط همین است. من از خواب بیدار می شوم با تمام  پیچیدگیهای درونی ام. این پیچیدگی نه که من آدم سختی ام برای کشف شدن یا فهمیده شدن. این یعنی من باز نیستم. <br />
من که حتما با این پیچیدگیها به دنیا نیامده ام اما همراهشان بزرگ شده ام. از بس که همه چیز در لفافه پیچیده شده بود من هم همانطور بزرگ شده ام. در لفافه شاید. در یک پو سته نازک که دور هر چیزی پیچیده شده و هی اینها به هم وصل شده و به من وصل شده و توی هم غلت خوردیم و بزرگ شدیم و پوسته ها بیشتر شدند و من هم سخت تر.<br />
حالا به جایی رسیده ام که این پیچیدگی خفت ام کرده و تکان نمی شود خورد. خودم را هی زده ام به در و دیوار و سمباده کشیده ام اینور و آنور یک جوری که اگر نرم دست بکشی رویم زیر دستت صاف و لطیف است. نزدیکتر که بیایی و محکمتر دست بکشی اینجا و آنجا گره ها را حس می کنی . هیجان هم برایت دارد یک کمی شاید، مثل پیدا کردن یک تپه ماسه توی یک دشت صاف که زیرش شاید چیزکی باشد برایت که سرت را گرم کند یا به خنده ات بندازد. نزدیکتر که می شوی و فشاردستها بیشتر می شود یک دفعه یاد جاده خاکی پر دست انداز می افتی که هی توی ماشین بالا و پایینت می اندازد و دلت را آشوب می کند. بعد همینطوری دستت می ماند روی هوا که آخرش چه؟ <br />
بعد من می نشینم یک گوشه هی این پوسته ها را دانه دانه باز می کنم و تهشان را که به یک جای دیگر چسبیده در می آورم و باز شروع می کنم به پو ست کنی ، انقدر که گوشه ناخنم ساییده می شود و انگشتهایم را جمع می کنم و فشارشان می دهم کف دستم که اخر تا کی؟<br />
همینطور می شود که من هر روز خسته تر از خواب بیدار می شوم و پو سته ها قدیمی تر و سخت تر می شوند و گوشه ناخنم زخمتر می شود و فشار دستها کمتر می شود و من گوشه تر می نشینم و هی فکر می کنم و پو سته جدید دورم کشیده می شود و من می خواهم داد بزنم و از این پوسته ها خلاص شوم و می دانم که آخرش هم نمی شود و این داستان زندگی من است که بعد از تولد با ایما و اشاره و گوشه و کنایه و لقمه دور سر بزرگ شدم مثل خیلی های دیگر و همینطور هم باید ادامه بدهم و باور ندارم که خودم را روزی بدون این پیچیدگی های پوسته وار ببینم.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/02/#000639</link>
         <guid>http://www.maryamgoli.com/archives/2009/02/#000639</guid>
         <category>من ، خودم و آن دیگری</category>
         <pubDate>Tue, 24 Feb 2009 22:11:54 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
