<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>مریم گلی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryamgoli.com/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.maryamgoli.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.maryamgoli.com,2011://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.maryamgoli.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="مریم گلی" />
    <updated>2011-07-06T01:49:11Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryamgoli.com/archives/2011/07/post_660.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryamgoli.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=698" title="" />
    <id>tag:www.maryamgoli.com,2011://1.698</id>
    
    <published>2011-07-06T01:22:05Z</published>
    <updated>2011-07-06T01:49:11Z</updated>
    
    <summary>گاهی انگار آدم میفتد تو یک چاله‌ای. شاید انقدر گود نباشد که بهش گفت چاه اما زورت هم نمی‌رسد دستت را بندازی لبه‌اش و بیایی بیرون. من الان اونجام. خسته و بی‌حوصله. نشسته‌ام کف چاله، پاهام رو دراز کردم و...</summary>
    <author>
        <name>مریم</name>
        <uri>http://www.maryamgoli.com</uri>
    </author>
            <category term="من ، خودم و آن دیگری" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryamgoli.com/">
        <![CDATA[<p>گاهی انگار آدم میفتد تو یک چاله‌ای. شاید انقدر گود نباشد که بهش گفت چاه اما زورت هم نمی‌رسد دستت را بندازی لبه‌اش و بیایی بیرون. من الان اونجام. خسته و بی‌حوصله. نشسته‌ام کف چاله، پاهام رو دراز کردم و تکیه دادم و دارم فکر می‌کنم تو این (تقریبا) ده سال گذشته با خودم و زندگیم چکار کرده‌ام. چشمهام باز شده شاید، به خیلی چیزها، در کنارش شاید از حقیقت زندگی وارد مَجازِ زندگی شدم. برای منِ مستعدِ دنیای ذهنی شاید این بدترین چیز باشه. اینهمه "شاید" که می‌نویسم برای اینه که دیگه به هیچ چیز اطمینان ندارم، به هیچکس، به خودم ، به دنیام، از بس که حقیقت و مجازش بهم گره خورده. همه اینها تارهایی که خودم تنیدم دورِ خودم و حالا فکر می‌کنم داره خفه‌ام می‌کنه. <br />
گاهی فکر می‌کنم که مسیر اشتباهی برای فهمیدن زندگی رفتم. تبدیل شده‌ام به آدمی که دلم نمی‌خواسته باشم، یا تو ذهنم نبوده حالا هم موندم تو خودم. نمی‌دونم چطور باید مسیرم رو عوض کنم یا اصلا کدوم طرف برم. حسِ خوبی به خودم ندارم و اینو به اطرافیانم هم منتقل می‌کنم. کلافه‌ام و بی‌صبر و حوصله. دلم هیچی نمی‌خواد </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryamgoli.com/archives/2011/06/post_659.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryamgoli.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=697" title="" />
    <id>tag:www.maryamgoli.com,2011://1.697</id>
    
    <published>2011-06-28T20:17:27Z</published>
    <updated>2011-06-28T21:02:35Z</updated>
    
    <summary>هرچه که درونم هست؛ از مهر و غضب و محبت و خشم و عصبانیت و دوستی و غم و اندوه و شادمانی و نگرانی و عشق و ناامیدی و امید و سخت‌گیری و بی‌خیالی و سادگی و رندی و واقع‌بینی...</summary>
    <author>
        <name>مریم</name>
        <uri>http://www.maryamgoli.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryamgoli.com/">
        <![CDATA[<p>هرچه که درونم هست؛ از مهر و غضب و محبت و خشم و عصبانیت و دوستی و غم و اندوه و شادمانی و نگرانی و عشق و ناامیدی و امید و سخت‌گیری و بی‌خیالی و سادگی و رندی و واقع‌بینی و خیال و آه از این خیال، همه به هم گره خورده. یعنی من مانده‌ام و یک گلوله، یک کلاف صد رنگ ، مثل یک آتش توی سینه‌ام. قبلا سر و ته هر کلاف و از کجا می‌آمد و به کجا می‌رفتش معلوم بود. <br />
حالا این آتش توی سینه‌ام هی اینور و آنور می‌رود و مرا هم دنبال خودش می‌کشد. هر نخی که می‌کشم سرش یک رنگ است تهش می‌شود رنگ دیگر، گره می‌خورند توی هم و من ، مبهوت نشسته‌ام به نظاره. با این همه رنگ، با این همه سرما و گرما، با این همه بالا و پایین، با این آتش توی سینه‌ام  </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryamgoli.com/archives/2011/05/post_658.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryamgoli.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=696" title="" />
    <id>tag:www.maryamgoli.com,2011://1.696</id>
    
    <published>2011-05-09T16:30:29Z</published>
    <updated>2011-05-09T16:43:34Z</updated>
    
    <summary>چند هفته‌ای راحت بودم. یک جورِ خوبِ بی‌استرسی. نه که چیزها حل شده باشه برام اما فکر که بهشان می‌کردم استرس نداشتم. بعد هم بهار شده بود، یک کمی آفتاب، یک کمی سبزی، چند تا یاس زرد و از این...</summary>
    <author>
        <name>مریم</name>
        <uri>http://www.maryamgoli.com</uri>
    </author>
            <category term="من ، خودم و آن دیگری" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryamgoli.com/">
        <![CDATA[<p>چند هفته‌ای راحت بودم. یک جورِ خوبِ بی‌استرسی. نه که چیزها حل شده باشه برام اما فکر که بهشان می‌کردم استرس نداشتم. بعد هم بهار شده بود، یک کمی آفتاب، یک کمی سبزی، چند تا یاس زرد و از این چیزها. بعد تمام آخرهفته بیرون بودم زیر همین آفتاب،  توی کافه نشستیم، کلی توی خیابان راه رفتیم و خانه‌های مردم را تماشا کردیم و برایشان داستان گفتیم و در مورد خانه‌های ایده‌المان حرف زدیم و چند تا گل و گیاه خریدم، نشا گوجه فرنگی و خیار خریدم که بکارم و بگذارم توی بالکن و همه‌چیز یک خاکستری ملایم و روشن و خوبی شده بود. <br />
بعد امروز صبح آمدم همان دفتر همیشگی، همان برنامه روزانه همیشگی با همان خاکستری روشن و براق،  داشتم فکر می‌کردم عصری بروم نشا‌‌ها را بکارم و خاک یکی دو تا گلدان را عوض کنم و این‌کارها که یکدفعه اضطراب افتاد به دلم. در عرض دو دقیقه تمام انرژی که این چند روز جمع کرده بودم پرید. خاکستری، روشنی‌اش را داد بعد تیره شد، تیره‌تر انقدر که دارم فکر می‌کنم خوب که چی آخرش؟ </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بنده عادت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryamgoli.com/archives/2011/05/post_657.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryamgoli.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=695" title="بنده عادت" />
    <id>tag:www.maryamgoli.com,2011://1.695</id>
    
    <published>2011-05-06T16:25:49Z</published>
    <updated>2011-05-06T16:40:16Z</updated>
    
    <summary>بی‌تعارف بخوام بگم، من آدم تغییر نیستم آدمِ عادتم. اصلا ساختارم یک طوری است که نباید فکر کنم، باید باری به هر جهت زندگی کنم، هر چه پیش آید خوش آید. من بهتره تو موقعیت تصمیم برا تغییر قرار نگیرم،...</summary>
    <author>
        <name>مریم</name>
        <uri>http://www.maryamgoli.com</uri>
    </author>
            <category term="من ، خودم و آن دیگری" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryamgoli.com/">
        <![CDATA[<p>بی‌تعارف بخوام بگم، من آدم تغییر نیستم آدمِ عادتم. اصلا ساختارم یک طوری است که نباید فکر کنم، باید باری به هر جهت زندگی کنم، هر چه پیش آید خوش آید. من بهتره تو موقعیت تصمیم برا تغییر قرار نگیرم، تغییرات باید خودش ریز ریز و زیر پوستی بیاید تو زندگی که من بهش عادت کنم. یک جوری که نفهمم از کجا شروع شده و به کجا می‌ره. خوب این داغونی آدم رو می‌رسونه تو این سن و سال اما همینم دیگه. استرس تصمیم برا من زیاده، استرس تغییر یک دفعه، من بلد نیستم مدیریت کنم، من دستیار خوبی‌ام فقط. معاونِ رئیسِ زندگیم بهترین پستیه که می‌شه بهم داد. حاشیهِ امنِ بی‌استرس منو خوشحال می‌کنه. کلا هم خسته‌ام. خیلی سال سعی کردم از شر این استرس و ترس خلاص شم، کم و زیاد شد اما نشد. دیگه همین. نصف پرش رفته باقی‌شو هم دلم می‌خواد دنده خلاص برم. </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryamgoli.com/archives/2011/05/post_656.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryamgoli.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=694" title="" />
    <id>tag:www.maryamgoli.com,2011://1.694</id>
    
    <published>2011-05-02T22:57:04Z</published>
    <updated>2011-05-02T23:27:19Z</updated>
    
    <summary>بعضی از روزها &quot;یک طوری&quot; اند. هر کسی &quot;یک طوری&quot; خودش را دارد. مال من تنبلانه سرخوشانه است. یعنی هی ساعتت زنگ بزند، هی بیندازیش برای ده دقیقه دیرتر، هی غلت بزنی و صورتت بیفتد روی خنکی بالشت، یکی از...</summary>
    <author>
        <name>مریم</name>
        <uri>http://www.maryamgoli.com</uri>
    </author>
            <category term="روزانه - شبانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryamgoli.com/">
        <![CDATA[<p>بعضی از روزها "یک طوری" اند. هر کسی "یک طوری" خودش را دارد. مال من تنبلانه سرخوشانه است. یعنی هی ساعتت زنگ بزند، هی بیندازیش برای ده دقیقه دیرتر، هی غلت بزنی و صورتت بیفتد روی خنکی بالشت،  یکی از چشمهایت بیشتر باز نشود، باز از ساعت ده دقیقه وقت بگیری که سرت را بکنی توی بالش و یک لبخند کج و کوله هم بذاری روی لبهات، بعد فکر کنی که همه‌چی به طرف چَپَت و تنها مسئله زندگیت یادآوری سوختگی چراغ کمد باشد.  هی خودت را کش و قوس بدی و روحت از سرِ خوشی برای خودش جفتک بیندازد آن تو. بعد آبی بپوشی و قبلش همه حواله‌شده‌های طرف چپت را بریزی توی همان کمد چراغ سوخته و از در بیایی بیرون که این یک روز را سرجدت بی‌خیال و من با تو چنانم ای نگار یمنی ...خود در غلطم که من توام یا تو منی </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryamgoli.com/archives/2011/04/post_655.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryamgoli.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=693" title="" />
    <id>tag:www.maryamgoli.com,2011://1.693</id>
    
    <published>2011-04-30T19:45:16Z</published>
    <updated>2011-04-30T20:56:54Z</updated>
    
    <summary>خیلی سنگینی می‌کند این سرِ روی شانه‌ها. پرِپر است با صداها و کلمه‌ها و جمله‌ها و حرفها. پر از دل خوش سیری چند و به کجای این شب تیره بیاویزم...همه‌چیز هی دارد دوره می‌شود آن تو. حرف و حرف و...</summary>
    <author>
        <name>مریم</name>
        <uri>http://www.maryamgoli.com</uri>
    </author>
            <category term="من ، خودم و آن دیگری" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryamgoli.com/">
        <![CDATA[<p>خیلی سنگینی می‌کند این سرِ روی شانه‌ها. پرِپر است با صداها و کلمه‌ها و جمله‌ها و حرفها. پر از دل خوش سیری چند و به کجای این شب تیره بیاویزم...همه‌چیز هی دارد دوره می‌شود آن تو. حرف و حرف و حرفهایی که بیرون نمی‌آید  و هی توی سر برای خودش می‌چرخد. قصه‌های روزانه که هی با جزییات برای خود تکرار می‌شود انگار که ترس از فراموشی باشد. قصه‌های روزانه که هی تکرار می‌شود برای دیگری انگار که مثلا باد به گوشش برساند. <br />
همه‌چیز از پاها شروع می‌شود. ضربه قدمهایی که زده روی تن شهر و پله‌هایی که بالا رفته و سرپایینی که دویده تا نیمکتی که رویش نشسته و چمنی که پا رویش دراز شده و میزی که آرنج رویش گذاشته و مبلی که رویش دراز کشیده و گرمای نوازشی که زیر انگشتان دستش بوده و دستهایی که معجزه‌گر بوده و قلبی که زده و آغوش مهربانی که بوده و حرصی که خورده و حسادتهایی که کرده و فحشهایی که داده و غصه‌‌هایی که خورده و خنده‌های ته دلی که کرده و روزمره‌هایی که زندگی کرده و دوستی و دشمنی که کرده و راز و نیازهایی که کرده و عشق ممنوعه‌ای و حرفهایی تو گلو مانده و اشکهایی خشک شده ، همه چیز آمده جمع شده توی سری که روی شانه‌ها سنگینی می‌کند. کاش می‌شد وقت خواب سر را گذاشت توی یک ظرف آب خنک، که تا صبح هر چه هست سپرده شود به آب. </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryamgoli.com/archives/2011/04/post_654.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryamgoli.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=692" title="" />
    <id>tag:www.maryamgoli.com,2011://1.692</id>
    
    <published>2011-04-28T06:11:30Z</published>
    <updated>2011-04-28T06:47:05Z</updated>
    
    <summary> صبج که از خوب بیدار شدم هیچ چیز از این بالا معلوم نبود. از آن پایین هم چیز زیادی معلوم نبود. من عشق آفتاب ولی ترش نکردم. مه فشرده صبحگاهی خوشحالم کرد. یک جور همذات پنداری شاید. از وضعیتی...</summary>
    <author>
        <name>مریم</name>
        <uri>http://www.maryamgoli.com</uri>
    </author>
            <category term="من ، خودم و آن دیگری" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryamgoli.com/">
        <![CDATA[<p> صبج که از خوب بیدار شدم هیچ چیز از این بالا معلوم نبود. از آن پایین هم چیز زیادی معلوم نبود. من عشق آفتاب ولی ترش نکردم. مه فشرده صبحگاهی خوشحالم کرد. یک جور همذات پنداری شاید. از وضعیتی که بهش دچارم. نزدیکی به این روزهام که در مه غلیظی فرو رفته‌ام. همه‌چیز را از دست داده‌ام. هیچ چیز صدایم نمی‌کند. نه خوشی، نه ناخوشی، نه غم، نه شادی، نه اندوه، نه عشق، نه اضطراب، نه امید نه حتی گرسنگی. فقط خستگی گاهی سرش را بالا می‌آورد. مه از یک جایی در من شروع می‌شود و می‌زند بیرون. طوری که هیچ چیز معلوم نیست. همه‌جا خاکستری و محو است. نه حرفی نه حدیثی نه آوایی و نه نمایی. من شده‌ام یک پیکره محو، سایه روشن. سلانه سلانه دارم از اینجا عبور می‌کنم، بی هیچ ردپایی، بی‌مسیر بی از کجایی به کجایی با سایه سنگین توی سرم. گاهی سایه‌های تیره‌تر نمایان می‌شود یا  چیز نرمی از کنار دستم رد می‌شود یا حتی پایم به جایی می‌گیرد. همه‌اش همین است و چیز دیگری نیست. همه‌چیز گنگ است، قطره‌های آب روی صورتم می‌نشیند و من بی‌هوا قدم به ناشناخته‌ها می‌گذارم.  </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryamgoli.com/archives/2011/04/post_653.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryamgoli.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=691" title="" />
    <id>tag:www.maryamgoli.com,2011://1.691</id>
    
    <published>2011-04-25T04:07:45Z</published>
    <updated>2011-04-25T04:15:12Z</updated>
    
    <summary>این روزها، روزمره‌هایم یک طور غریبی است. هی خودم را می‌بینم مثل یک صفحه فلزی با حفره‌هایی توش، یک طوری سرد و نچسب . هی آدمهایی می‌بینم که هر کدامشان یک کار می‌کنند و هیچکدامشان &quot;من&quot; نیستم. دلم می‌خواهد چنگشان...</summary>
    <author>
        <name>مریم</name>
        <uri>http://www.maryamgoli.com</uri>
    </author>
            <category term="من ، خودم و آن دیگری" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryamgoli.com/">
        <![CDATA[<p>این روزها، روزمره‌هایم یک طور غریبی است. هی خودم را می‌بینم مثل یک صفحه فلزی با حفره‌هایی توش، یک طوری سرد و نچسب . هی آدمهایی می‌بینم که هر کدامشان یک کار می‌کنند و هیچکدامشان "من" نیستم. دلم می‌خواهد چنگشان بزنم. بی‌چاره‌ها تقصیری ندارند البته باید زندگیشان را بکنند اما دلم می‌خواد بگیرمشان، بنشانمشان یک گوشه، که یک دقیقه آرام بگیرند، دست هم را بگیریم، یک کمی هم را بغل کنیم بلکه یک گرمایی بیاید و خالی این حفره‌ها را پر کند</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryamgoli.com/archives/2011/04/post_652.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryamgoli.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=690" title="" />
    <id>tag:www.maryamgoli.com,2011://1.690</id>
    
    <published>2011-04-18T05:17:38Z</published>
    <updated>2011-04-18T06:33:15Z</updated>
    
    <summary>امشب یکدفعه یاد نانسی عجرم افتادم (ياي سحر عيونو- یا یک همچین چیزی) . یک زمانی این کلیپ را از ته دل دوست داشتم. یک جور سرخوشی خاصی داشت برایم. سحر چشمهایش. هیجان و چشمها و آدمهایی که از ناکجا...</summary>
    <author>
        <name>مریم</name>
        <uri>http://www.maryamgoli.com</uri>
    </author>
            <category term="من ، خودم و آن دیگری" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryamgoli.com/">
        <![CDATA[<p>امشب یکدفعه یاد نانسی عجرم افتادم (<a href="http://www.youtube.com/watch?v=luueZ988lzY&NR=1&feature=fvwp">ياي سحر عيونو</a>- یا یک همچین چیزی) . یک زمانی این کلیپ را از ته دل دوست داشتم. یک جور سرخوشی خاصی داشت برایم. سحر چشمهایش.  هیجان و چشمها و آدمهایی که از ناکجا پیدایشان می‌شود و برخورد اول و زیرلب آواز خواندن و خل‌بازی برایم جذاب بود، نه که الان نباشد، اما بهشان یک جور خاصی اعتقاد داشتم. آدم وقتی دهه بیست زندگیش را سپری می‌کند خوشبین است به همه اینها ، به اعتقاداتش؛ رنگهای زندگیش همه روشن و شفاف‌اند ، فکرهای نامربوط هم زیاد می‌کند اما ته دلش مطمئن است که بالاخره یک روز هیجانی می‌رسد، دقیقا همانطور که خیالش را کرده بود. زندگی به نظر پیچیده و مرموز می‌رسد و همینها جذابش می‌کند. <br />
 بعد آدم می‌رسد به دهه سی، رنگها کم‌کم شفافیتشان را از دست می‌دهند ، یک جوری کدر می‌شوند، فکرهای نامربوط هنوز هم هستند اما رسوب کرده‌اند به ته دل آدم، چشمها دیگر سحری ندارند یا اگر دارند به نظر قلابی می‌آیند، آدمهای ناکجا  را به حریم شخصی راه نمی‌دهد و برخورد اول و آخر هم می‌رود لب تاقچه. زندگی به نظر خیلی ساده و سرراست می‌آید اما انگار نمی‌تواند خودش را در این قالب ساده جا دهد. مثل زندگی بقیه. حالا نه به این بدی و تلخی شاید . <br />
بعد آدم نگاه می‌کند عقب، به همه روزهای زندگی که مثل این کلیپ شروع شد اما ته هیچ کدامشان به ته فیلم نانسی عجرم نمی‌خورد. کیفیتش انگار پایین‌تر است. غم‌انگیز‌تر است. می دانم این روزها به غم‌انگیز بودن زیاد گیر می‌دهم. دارم روزهای زندگیم را ورق می‌زنم و چیزهایی که از دستم رفته‌است مرا غمگین می‌کند. </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>از این صداهای توی سرم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryamgoli.com/archives/2011/04/post_651.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryamgoli.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=689" title="از این صداهای توی سرم" />
    <id>tag:www.maryamgoli.com,2011://1.689</id>
    
    <published>2011-04-07T18:28:03Z</published>
    <updated>2011-04-07T19:18:56Z</updated>
    
    <summary>بنفشه آفریقایی‌هام زیاد شدند. جاشون تو گلدون کم شده. نشستم قسمتشون کردم. آروم آروم خاکاشون رو تکوندم؛ ریشه‌ها رو سوا کردم، شدن هشت تا گلدون. بعدش از خونه زدم بیرون که راه برم و فکر کنم. مثل همه این نمی‌دونم...</summary>
    <author>
        <name>مریم</name>
        <uri>http://www.maryamgoli.com</uri>
    </author>
            <category term="من ، خودم و آن دیگری" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryamgoli.com/">
        <![CDATA[<p>بنفشه آفریقایی‌هام زیاد شدند. جاشون تو گلدون کم شده. نشستم قسمتشون کردم. آروم آروم خاکاشون رو تکوندم؛ ریشه‌ها رو سوا کردم، شدن هشت تا گلدون. بعدش از خونه زدم بیرون که راه برم و فکر کنم. مثل همه این نمی‌دونم چند سال گذشته. بعد به خودم گفتم آخرش که چی بدبخت؟ هی راه می‌روی، هی فکر می‌کنی، هی خودت‌رو می‌تکونی ، خاکها رو می‌زنی کنار، ریشه‌ها رو درمی‌اری ، هی گلدون زیاد می‌کنی ، هی همه‌چیز رو طبقه‌بندی و تجزیه تحلیل می‌کنی، بعدش چی؟ با سر شیرجه می‌زنی تو همون کثافتی که قبلن توش بودی. خوب چه مرضیه؟ بین خط شروع و پایان هی می‌ری و میایی فقط هردفعه بار رو دوشت سنگین‌تر می‌شه. پشتت خم‌تر می‌شه، هی عمیق‌تر بیل می‌زنی، هی بیشتر رو کولت می‌ذاری ولی باز هم می‌رسی به همون نقطه که قبلن سبکتر بهش رسیده‌بودی. خوب چه کاریه واقعا؟ می‌دونم آخرش یکبار که سینه‌خیز می‌رسم خط پایان زیر بار اینهمه سنگینی خفه می‌شم، خلاص می‌شم.  </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryamgoli.com/archives/2011/04/post_650.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryamgoli.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=688" title="" />
    <id>tag:www.maryamgoli.com,2011://1.688</id>
    
    <published>2011-04-02T03:40:07Z</published>
    <updated>2011-04-02T04:19:28Z</updated>
    
    <summary>من همیشه عاشق بوده‌ام. عاشق یکی واقعی یا یکی خیالی. یکی که اینجا بود یا یکی که نبود. یکی که پا بود یا یکی که روحش خبر نداشت. من ولی خوش بودم. با همین گرمایی که زیر پوستم می‌دوید. من...</summary>
    <author>
        <name>مریم</name>
        <uri>http://www.maryamgoli.com</uri>
    </author>
            <category term="من ، خودم و آن دیگری" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryamgoli.com/">
        <![CDATA[<p>من همیشه عاشق بوده‌ام. عاشق یکی واقعی یا یکی خیالی. یکی که اینجا بود یا یکی که نبود. یکی که پا بود یا یکی که روحش خبر نداشت. من ولی خوش بودم. با همین گرمایی که زیر پوستم می‌دوید. من به "عاشقی" عاشق بودم.  در مرز باریک و مبهم  خیال و واقعیت زندگی می‌کردم، بدون هیچ اعتراضی. هاله ابهام و قل‌قل وسط سینه و گزگز دستهام را دوست داشتم. حالا، در آستانه سی و پنج سالگی رسیده‌ام به جایی که وقتی شب چشمم را روی رویاهای عاشقانه‌ام می‌بندم استرس از تمام خالی‌های بین رویایم می‌زند بیرون، همه‌چیز واقعی می‌شود، تلخ می‌شود، سخت می‌شود، درد می‌شود، حساب کتاب لازم می‌شود، دور از دسترس می‌شود، توجیه ناپذیر می‌شود، احمقانه می‌شود و همه اینها غم‌انگیز است.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryamgoli.com/archives/2011/03/post_649.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryamgoli.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=687" title="" />
    <id>tag:www.maryamgoli.com,2011://1.687</id>
    
    <published>2011-03-03T16:38:11Z</published>
    <updated>2011-03-11T16:26:30Z</updated>
    
    <summary>امروز به طور سرخوشانه‌اي‌غمگینم. انقدر که سری به آرشیوم زدم.کامنت‌های قدیمی را خواندم. از آدمهای آشنا و غریبه. از آشناهای پیشین. دلم تنگ‌تر شد. برای نوشتن. برای سرخوشی. برای رویاهای کوچک و بزرگ رنگی. برای مشکلات شخصی. برای روزهای معمولی...</summary>
    <author>
        <name>مریم</name>
        <uri>http://www.maryamgoli.com</uri>
    </author>
            <category term="من ، خودم و آن دیگری" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryamgoli.com/">
        <![CDATA[<p>امروز به طور سرخوشانه‌اي‌غمگینم. انقدر که سری به آرشیوم زدم.کامنت‌های قدیمی را خواندم. از آدمهای آشنا و غریبه. از آشناهای پیشین. دلم تنگ‌تر شد. برای نوشتن. برای سرخوشی. برای رویاهای کوچک و بزرگ رنگی. برای مشکلات شخصی. برای روزهای معمولی زندگی ، همان روزهایی که دلواپسی‌ها و نگرانی‌ها اندازه قد خودمان بود.‏</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryamgoli.com/archives/2011/02/post_648.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryamgoli.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=686" title="" />
    <id>tag:www.maryamgoli.com,2011://1.686</id>
    
    <published>2011-02-07T20:34:25Z</published>
    <updated>2011-02-07T21:41:50Z</updated>
    
    <summary>اینجا که من زندگی می‌کنم یک دفتر مربوط به امور اجاره داره با چند تا پرسنل ودو تا خانوم نسبتا میانسال که مسئول بستن قرارداد و این چیزا هستن. اونی که من باهاش کار کردم و منو خوب می‌شناسه یک...</summary>
    <author>
        <name>مریم</name>
        <uri>http://www.maryamgoli.com</uri>
    </author>
            <category term="روزانه - شبانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryamgoli.com/">
        <![CDATA[<p>اینجا که من زندگی می‌کنم یک دفتر مربوط به امور اجاره داره با چند تا پرسنل ودو تا خانوم نسبتا میانسال که مسئول بستن قرارداد و این چیزا هستن. اونی که من باهاش کار کردم و منو خوب می‌شناسه یک خانوم ژیگول مو‌بلوند انگلیسی زبونه که سی و خورده‌ای ساله داره مونترال زندگی می‌کنه و فرانسه هم حرف نمی‌زنه (حدسم اینه که متعصبه). شوهرش مهندس بوده و حالا فوت کرده و تنها زندگی می‌کنه و یک دختر و یک پسر داره که پسرش بیشتر تو سفر روزگار می‌گذرونه و نوه اول دختریش هم یک دختره هفده هیجده‌ساله است که شاگرد زرنگه و خیلی دختر خوبیه و از این وحشی بازی‌های تین‌ایجر‌ها در نمیاره و "شی ایز سو پراود آف هر". اینها رو در طی چندین جلسه معاشرت ساختمونی برا من تعریف کرده<br />
در قبالش هم اینکه من از کجا اومدم و دارم چه‌کار می‌کنم و کی‌رو اینجا دارم و زندگی سخته یا نه و آیا آشپزی می‌کنم و خرید کردن برام سخت نیست و غیره و ذلک. <br />
سر مشکلاتی که من با همسایه قبلی داشتم و بعدش کمکی که به یکی دوتا از دوستهام کردم برا گرفتن خونه اینجا (تریپ اینکه من به جاشون رفتم دنبال کارهای خونه تا خودشون برسن) کلی با هم رفیق شدیم. با این سن با این همه مشتری و آدمی که در روز می‌بینه و با اون همه سکنه ساختمون تا پای تلفن می‌گم الو منو می‌شناسه. حالا یک ارادت قلبی خاصی هم نسبت به من پیدا کرده که من آدم خوبی هستم و کمک می‌کنم به همه. اینها همه دست به دست هم داده که خانوم پرونده منو که زیر دستشه چیز کنه ، حراج کنه! چطور؟ خدمتتون عرض می‌کنم. هر موجود جاندار دوپای ایرانی که میاد تو اون دفتر برا اجاره خونه اولین سوال اینه که "فلانی رو می‌شناسین؟" اگه بگه آره که فبها (حالا یک سری الکی می‌گن آره مثلا انگار منو بشناسن بهشون آپارتمان دوبلکس دو نبش می‌دن! واله)، اگه بگه نه پرونده منو می‌کشه بیرون اسم و رسم رو نشون می‌ده که مطئن بشه نمی‌شناسه من. بعد یک چند دقیقه در وصف خوبیهای من براشون تعریف می‌کنه (اینو شنیدم که می‌گم‌ها)‌. بعد به همشون می‌گه که با من تماس بگیرن. یعنی مثلا تو فیس بوک یک مسیج گرفتم از آدمی که هیچ رقمه و از هیچ طریقی بهش وصل نیستم. آدمی که مثلا یک هفته است اومده کانادا بعد برا من مسیج زده که سلام ، من تازه اومدم اینجا بعد متوجه شدم شما دارین فلان جا زندگی می‌کنین (همچین ریلکس و طبیعی که انگاری  سردر شهر نوشتن) چند تا سوال داشتم . یک وقتهایی خودش تماس می‌گیره که سلام، خوبی؟ الان یکی اومده تو دفتر من "شی/هی ایز فرام یور کانتری" بیا باهاش حرف بزن! خوب من چی بگم به یارو؟ دفعه آخر آقاهه کل پروسه‌ای که رفتن برا اجاره رو واسه من تعریف کرد بعد آرزوی موفقیت کردیم واسه هم بعد خانوم گوشی رو گرفت که "خیلی ممنون تو به حرف همه گوش می‌دی"!!!!‏<br />
دیگه چه کار می‌کنه؟ مثلا یکی نمی‌خواد قراردادش رو تمدید کنه ، مشتری میارن برا خونه، بعد به جای اینکه زنگ بزنه به طرف که بیایم خونتو ببینیم زنگ می‌زنه به من که خونه هستی؟‌اگه نیستی کی میایی؟ می‌گم می‌خواهی خونه رو نشون بدی؟ می‌گه آره، می‌گم اشکالی نداره، بعد خوشحال مردم رو می بره خونه من رو نشون می‌ده، یک تاریخچه مبسوطی هم از اینکه من کی‌ام و چه‌کار می‌کنم براشون می‌ده. همه جای خونه رو هم برا خودش سرک می‌کشه و دفعه بعدی بهم یادآوری می‌کنه که با اینکه سرت شلوغه خونه‌ات  تمیز هست و گلدونات چقد خوبن و این‌ات همچینه و اون‌ات همچون.<br />
حالا چندروز پیش رفتم دفترش که ببینم می‌تونم یک انبار پایین بگیرم یا نه که گفت ا، دوستت اومد پیشت؟ گفتم نه کدوم دوست؟ گفت یک دختر جوونی اومده "فرام یور کانتری" که من تو رو بهش معرفی کردم و تنهاست و ال و بل. بعد گفت یک چیزی هم برای من از کشورتون آورده که خیلی قشنگه رنگش آبیه باید یک جوری بهم وصلش کرد و "ایت ایز نات می" و الان یک هفته است رو میز نهارخوری مونده و من تنها کسی که بهش فک کردم و دیدم دلم می‌خواد این رو بهش بدم تویی. من هم لبخند و تشکر و اینها که نه بابا این حرفها چیه. گفت فردا که اومدی قفل انبار رو بدی بهم من هم اینو برات میارم. دروغ چرا با این توصیفاتی که کرد من حدس زدم باید کاشی چیزی براش آورده باشه. خلاصه فرداش رفتم دیدم یک کیسه سنگین داده به من که این سوار کردنش سخته ببین تو بلدی. نگاه می‌کنم می‌بینم خانوم هموطن یک قاب عکسی - در اصل سه تا قاب عکس- که با سیم به هم وصل شدن و از سقف آویزون می‌شه (باید سقف رو سوراخ کنی اینو جا بندازی اون تو) بسیار سنگین فلزی رو قالب کرده به عنوان کاری از کشور ما. حالا نمی‌دونم این درست متوجه نشده که اون چی گفته یا اون خالی بسته. همچین با هیجان از من می‌پرسه این مال کشورتونه انگار مثلا زعفرونه. گفتم من ندیدم از اینا. بعد دیدم خیلی قیافه‌اش آویزون شد گفتم خوب من چند سال نبودم شاید اینا جدید اومده. گفت اوه "یو هونت سین یور مادر دن" دیدم بدتر شد گفتم چرا اومده اینجا. گفت خونه تو اومد یا برادرت؟ گفتم بیشتر پیش برادرم بود؟ گفت بچه هنوز ندارن؟ گفتم نه، گفت خوب پس جاش راحت بوده. <br />
هیچی موندم تو رودروایسی این قاب سه طبقه رو زدم زیر بغلم آوردم ‌خونه. گفت این خیلی قشنگ می‌شه تو خونه تو. بعدا میام می‌بینمش. آخه بابا می‌خواین به مردم کادو بدین یک چیز سبک رومیزی بدین. یا حداقل یک قاب عکس تکی. من الان با اینا چه کار کنم خوب؟ این دفعه بعدی مشتری بیاره خونه دنبالش می‌گرده حتما .   </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryamgoli.com/archives/2010/11/post_647.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryamgoli.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=685" title="" />
    <id>tag:www.maryamgoli.com,2010://1.685</id>
    
    <published>2010-11-16T01:01:21Z</published>
    <updated>2010-11-16T02:31:35Z</updated>
    
    <summary>انقدری که این شش‌ماه گذشته استاد محترم از گرده من کار کشیده به عمر پدرم کار نکرده‌ام. شش‌ماهه که من بدون توقف دارم می‌نویسم، از دو ماه پیش هم داره پا به پام میاد این مرد قد بلند(حساب می‌برم ازش)....</summary>
    <author>
        <name>مریم</name>
        <uri>http://www.maryamgoli.com</uri>
    </author>
            <category term="من ، خودم و آن دیگری" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryamgoli.com/">
        <![CDATA[<p>انقدری که این شش‌ماه گذشته استاد محترم از گرده من کار کشیده به عمر پدرم کار نکرده‌ام. شش‌ماهه که من بدون توقف دارم می‌نویسم، از دو ماه پیش هم داره پا به پام میاد این مرد قد بلند(حساب می‌برم ازش). همکاری هم به این ترتیب که من می‌نویسم اون خط می‌زنه، من می‌نویسم اون نوت می‌ذاره که اضافه کن، من اضافه می‌کنم اون شاخ و برگ  می‌خواد ، من خود شیرینی می‌کنم یک جدول می‌ذارم اون تمام درگذشتگان رو میاره جلو چشم که صد تا آیتم دیگه تو جدولت اضافه کن. آقا جا نداره خوب<br />
الان دوشنبه هشت شبه. من هم طبق معمول اینجام. همین الان ورژن دوم رو فرستادم براش که سری سوم تصحیحات رو بهم بده. این که فرستادم همون صد و خورده‌ای صفحه لیترچر ریویو بود. حالا باید تا پس فردا ورژن دوم پروپوزال و نتایج اولیه رو براش بفرستم که سری دوم تصحیح اون رو هم تا جمعه بده. بعد من باید همه اینها رو تا صبح دوشنبه انجام بدم و سه تا کپی تمیز بگیرم بدم دست خانوم منشی. بعد خانومه هم صبح اول وقت سه تا سوال ژوری رو می‌فرسته برام که من دو هفته وقت دارم جواب بدم. از هر کی پرسیدم گفت تنها کاری که تو این دو هفته می‌شه کرد همین جواب دادن سوالهاست. کار دیگه نمی‌شه کرد. کاری که اینها تو دو ساعت می‌کنن من چهارساعته می‌کنم. پس یعنی بیشتر از این باید هم بکشم. می‌شه یعنی؟‌یعنی واقعا توانایی ندارم. آقاجان نمی تونم!‏<br />
خوب یعنی سه تا دوشنبه دیگه من باید این سوالها رو که حداقل پنجاه شصت صفحه نوشتن هم داره رو تحویل بدم. فرداش باید برم پیش استاد که اسلاید های پرزنتیشن رو بهش نشون بدم حرف بزنیم. این یعنی چی؟ یعنی من باید اون موقع پرزنتیشن‌ام آماده باشه. دو هفته قبلش چی؟ امتحان دارم دیگه. قبلترش چی؟ می‌شه الان. <br />
یعنی تو این چهار-پنج روز باید برا چهل دقیقه زرت و پرت هدفمند اسلاید درست کنم. همراه با تصحیحات متن و نتایجی که آقا خیلی خوششون نیومده. من آخه به کجا بیاویزم خودم رو؟ <br />
بعد الان سه روزه کلید کرده هی داره مقاله جدید می‌فرسته. امروز رفتم پیشش می‌گه صبح برات یک چیزی فرستادم. خوب من نمی‌تونم هی اضافه کنم . می‌گه "خیلی خوبه اینها رو نگاه کن." بعد هلک هلک  رفته دم کتابخونش دو تا کتاب آورده بیرون - هر کدوم مثبت هزار صحفه، همش مقاله، می‌گه "مال کنفرانس فلانه بیا نگاه کن. کنفرانس قبلیش رو هم داریم بدم بهت؟" من من می‌کنم که بابا نمی‌رسم. می‌خنده اون سه تای دیگه رو هم میاره. پنج‌تا کتاب می‌زنه زیر بغلم می‌گه "می‌دونی چیه؟ سر دفاع اگه یکی بهت بگه فلانی این کارو کرده تو فلان مقاله و تو بگی ندیدم خیلی بده. بیا اینها رو نگاه کن که چیزی از زیر چشمت در نرفته باشه. " گفتم باشه بعد از امتحان نگاه می‌کنم. می گه "خوبه آره . زودتر هم می‌تونی. خیلی مناسبه واسه اینکه آخر شب قبل خواب بخونی." دارم خودم رو مجسم می‌کنم رفتم تو تخت دارم <br />
Geotechnical special publications on unsaturated soils (2006) <br />
می‌خونم تا خوابم ببره.‏   </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryamgoli.com/archives/2010/10/post_646.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maryamgoli.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=684" title="" />
    <id>tag:www.maryamgoli.com,2010://1.684</id>
    
    <published>2010-10-28T02:09:01Z</published>
    <updated>2010-10-28T02:56:36Z</updated>
    
    <summary>فُستن اصالتا مال کنگو‌ئه. داره فوق می‌گیره. یعنی تقریبا گرفته ،داره تز می‌نویسه و ته‌مونده آزمایشها رو انجام می‌ده. قبلا بلژیک بوده. پارسال که با هم کلاس داشتیم برام تعریف کرد. همیشه می‌خنده. خیلی واضح حرف نمی‌زنه. همون پارسال گفت...</summary>
    <author>
        <name>مریم</name>
        <uri>http://www.maryamgoli.com</uri>
    </author>
            <category term="روزانه - شبانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryamgoli.com/">
        <![CDATA[<p>فُستن اصالتا مال کنگو‌ئه. داره فوق می‌گیره. یعنی تقریبا گرفته ،داره تز می‌نویسه و ته‌مونده آزمایشها رو انجام می‌ده. قبلا بلژیک بوده. پارسال که با هم کلاس داشتیم برام تعریف کرد. همیشه می‌خنده. خیلی واضح حرف نمی‌زنه. همون پارسال گفت که فوق بلژیک گرفته بعد یک پیشنهاد تز دکترا هم داشته، استادی که تو نانسی فرانسه باهاش کار می‌کرده معرفی‌ش کرده بود اینجا و این‌هم اومده و فوقش رو قبول نکردن و دوباره شروع کرده که بعدش هم بره دکترا. <br />
 من تا همینجا از فُستَن بلد بودم، بعدتر شنیدم نمی‌خواد اینجا بمونه و  می‌خواد برگرده کنگو که بمب اتم بسازه ولی خوب فک کنم رشته‌شو اشتباهی انتخاب کرده. فهمیدم آبجو خیلی دوست داره و آبجوهایی که بعد از مهمونی و جشن‌های گاه‌به‌گاه تو یخچال می‌مونه رو شبها که میاد آزمایشگاه کار کنه می‌خوره و حالشو می‌بره.<br />
دو سه ماه پیش مونیکا گفت چهل و سه‌سالشه ، که حالا داستان مونیکا رو هم باید بگم. بعدش شنیدم که می‌خواد تا آخر سال دفاع کنه و تعطیلات بره بلژیک زنش‌رو بیاره. بعدترش سر نهار بود که مونیکا باز شروع کرد که فستن دو تا زن داره. که یک پسر ده ساله داره و مونیکا می‌دونسته و ازش پرسیده بچه‌ داری و اونم گفته نه و من هی فکر می‌کردم واقعا دو تا زن داره و خوشبختانه تنها نبودم و یکی دیگه پرسید یعنی دو تا زن داره یا دو تا زن گرفته که مونیکا گفت یک زن داشته طلاق داده بچه هم مال اونه و دوباره زن گرفته فقط من نفهمیدم چرا اینا هی می‌گفتن دو تا زن داره انگار که طلاق براشون محلی از اعراب نداره!<br />
بعدترش شنیدم فستن به یکی گفته که آره قراره بره زنش رو بیاره اما خوب این مدت هم اینجا بیکار نبوده و حالا چکار کنه و از این حرفها "خوب زنم نبوده دیگه" <br />
ما یک تلفن داریم تو دفتر که گاهی زنگ می‌خوره. گاهی هم باهاش زنگ می‌زنن. خیلی کم ازش استفاده می‌شه و تقریبا همه‌اش هم کاریه. بین اونا که کاری نیست ولی تقریبا همش مال فستنه. <br />
الان چند وقته فستن زیاد نمیاد. بعدازظهر یک سری می‌زنه، یکی دو تا تست ران می‌کنه، میاد تو آفیس یک فیلمی می بینه،ابراز احساسات می‌کنه، داد می‌زنه، می‌خنده، جیغ می‌زنه، به تخمش هم نیست بقیه نشستن. مدل لباس پوشیدنش هم عوض شده. <br />
حالا چند روزه زنش زنگ می‌زنه. صبح، ظهر، بعد از ظهر. فستن نیست اما. جواب نمی‌ده، پیغام می‌گیره اما زنگ نمی‌زنه. دیروز زنه با فرانسوا بحث می‌کرد که تو پیغام ندادی. اون می‌گفت دادم و فستن هم گفته زنگ زده. گوشی رو قطع کرد. دیگه تلفن که زنگ می‌خوره همه می‌خندن، فستن نیست؟ منتظر آتش زیر خاکستریم که همین روزا شعله بکشه. فستن اوضاع خرابه</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 


