Main

July 06, 2011

گاهی انگار آدم میفتد تو یک چاله‌ای. شاید انقدر گود نباشد که بهش گفت چاه اما زورت هم نمی‌رسد دستت را بندازی لبه‌اش و بیایی بیرون. من الان اونجام. خسته و بی‌حوصله. نشسته‌ام کف چاله، پاهام رو دراز کردم و تکیه دادم و دارم فکر می‌کنم تو این (تقریبا) ده سال گذشته با خودم و زندگیم چکار کرده‌ام. چشمهام باز شده شاید، به خیلی چیزها، در کنارش شاید از حقیقت زندگی وارد مَجازِ زندگی شدم. برای منِ مستعدِ دنیای ذهنی شاید این بدترین چیز باشه. اینهمه "شاید" که می‌نویسم برای اینه که دیگه به هیچ چیز اطمینان ندارم، به هیچکس، به خودم ، به دنیام، از بس که حقیقت و مجازش بهم گره خورده. همه اینها تارهایی که خودم تنیدم دورِ خودم و حالا فکر می‌کنم داره خفه‌ام می‌کنه.
گاهی فکر می‌کنم که مسیر اشتباهی برای فهمیدن زندگی رفتم. تبدیل شده‌ام به آدمی که دلم نمی‌خواسته باشم، یا تو ذهنم نبوده حالا هم موندم تو خودم. نمی‌دونم چطور باید مسیرم رو عوض کنم یا اصلا کدوم طرف برم. حسِ خوبی به خودم ندارم و اینو به اطرافیانم هم منتقل می‌کنم. کلافه‌ام و بی‌صبر و حوصله. دلم هیچی نمی‌خواد

May 09, 2011

چند هفته‌ای راحت بودم. یک جورِ خوبِ بی‌استرسی. نه که چیزها حل شده باشه برام اما فکر که بهشان می‌کردم استرس نداشتم. بعد هم بهار شده بود، یک کمی آفتاب، یک کمی سبزی، چند تا یاس زرد و از این چیزها. بعد تمام آخرهفته بیرون بودم زیر همین آفتاب، توی کافه نشستیم، کلی توی خیابان راه رفتیم و خانه‌های مردم را تماشا کردیم و برایشان داستان گفتیم و در مورد خانه‌های ایده‌المان حرف زدیم و چند تا گل و گیاه خریدم، نشا گوجه فرنگی و خیار خریدم که بکارم و بگذارم توی بالکن و همه‌چیز یک خاکستری ملایم و روشن و خوبی شده بود.
بعد امروز صبح آمدم همان دفتر همیشگی، همان برنامه روزانه همیشگی با همان خاکستری روشن و براق، داشتم فکر می‌کردم عصری بروم نشا‌‌ها را بکارم و خاک یکی دو تا گلدان را عوض کنم و این‌کارها که یکدفعه اضطراب افتاد به دلم. در عرض دو دقیقه تمام انرژی که این چند روز جمع کرده بودم پرید. خاکستری، روشنی‌اش را داد بعد تیره شد، تیره‌تر انقدر که دارم فکر می‌کنم خوب که چی آخرش؟

May 06, 2011

بنده عادت

بی‌تعارف بخوام بگم، من آدم تغییر نیستم آدمِ عادتم. اصلا ساختارم یک طوری است که نباید فکر کنم، باید باری به هر جهت زندگی کنم، هر چه پیش آید خوش آید. من بهتره تو موقعیت تصمیم برا تغییر قرار نگیرم، تغییرات باید خودش ریز ریز و زیر پوستی بیاید تو زندگی که من بهش عادت کنم. یک جوری که نفهمم از کجا شروع شده و به کجا می‌ره. خوب این داغونی آدم رو می‌رسونه تو این سن و سال اما همینم دیگه. استرس تصمیم برا من زیاده، استرس تغییر یک دفعه، من بلد نیستم مدیریت کنم، من دستیار خوبی‌ام فقط. معاونِ رئیسِ زندگیم بهترین پستیه که می‌شه بهم داد. حاشیهِ امنِ بی‌استرس منو خوشحال می‌کنه. کلا هم خسته‌ام. خیلی سال سعی کردم از شر این استرس و ترس خلاص شم، کم و زیاد شد اما نشد. دیگه همین. نصف پرش رفته باقی‌شو هم دلم می‌خواد دنده خلاص برم.

April 30, 2011

خیلی سنگینی می‌کند این سرِ روی شانه‌ها. پرِپر است با صداها و کلمه‌ها و جمله‌ها و حرفها. پر از دل خوش سیری چند و به کجای این شب تیره بیاویزم...همه‌چیز هی دارد دوره می‌شود آن تو. حرف و حرف و حرفهایی که بیرون نمی‌آید و هی توی سر برای خودش می‌چرخد. قصه‌های روزانه که هی با جزییات برای خود تکرار می‌شود انگار که ترس از فراموشی باشد. قصه‌های روزانه که هی تکرار می‌شود برای دیگری انگار که مثلا باد به گوشش برساند.
همه‌چیز از پاها شروع می‌شود. ضربه قدمهایی که زده روی تن شهر و پله‌هایی که بالا رفته و سرپایینی که دویده تا نیمکتی که رویش نشسته و چمنی که پا رویش دراز شده و میزی که آرنج رویش گذاشته و مبلی که رویش دراز کشیده و گرمای نوازشی که زیر انگشتان دستش بوده و دستهایی که معجزه‌گر بوده و قلبی که زده و آغوش مهربانی که بوده و حرصی که خورده و حسادتهایی که کرده و فحشهایی که داده و غصه‌‌هایی که خورده و خنده‌های ته دلی که کرده و روزمره‌هایی که زندگی کرده و دوستی و دشمنی که کرده و راز و نیازهایی که کرده و عشق ممنوعه‌ای و حرفهایی تو گلو مانده و اشکهایی خشک شده ، همه چیز آمده جمع شده توی سری که روی شانه‌ها سنگینی می‌کند. کاش می‌شد وقت خواب سر را گذاشت توی یک ظرف آب خنک، که تا صبح هر چه هست سپرده شود به آب.

April 28, 2011

صبج که از خوب بیدار شدم هیچ چیز از این بالا معلوم نبود. از آن پایین هم چیز زیادی معلوم نبود. من عشق آفتاب ولی ترش نکردم. مه فشرده صبحگاهی خوشحالم کرد. یک جور همذات پنداری شاید. از وضعیتی که بهش دچارم. نزدیکی به این روزهام که در مه غلیظی فرو رفته‌ام. همه‌چیز را از دست داده‌ام. هیچ چیز صدایم نمی‌کند. نه خوشی، نه ناخوشی، نه غم، نه شادی، نه اندوه، نه عشق، نه اضطراب، نه امید نه حتی گرسنگی. فقط خستگی گاهی سرش را بالا می‌آورد. مه از یک جایی در من شروع می‌شود و می‌زند بیرون. طوری که هیچ چیز معلوم نیست. همه‌جا خاکستری و محو است. نه حرفی نه حدیثی نه آوایی و نه نمایی. من شده‌ام یک پیکره محو، سایه روشن. سلانه سلانه دارم از اینجا عبور می‌کنم، بی هیچ ردپایی، بی‌مسیر بی از کجایی به کجایی با سایه سنگین توی سرم. گاهی سایه‌های تیره‌تر نمایان می‌شود یا چیز نرمی از کنار دستم رد می‌شود یا حتی پایم به جایی می‌گیرد. همه‌اش همین است و چیز دیگری نیست. همه‌چیز گنگ است، قطره‌های آب روی صورتم می‌نشیند و من بی‌هوا قدم به ناشناخته‌ها می‌گذارم.

April 25, 2011

این روزها، روزمره‌هایم یک طور غریبی است. هی خودم را می‌بینم مثل یک صفحه فلزی با حفره‌هایی توش، یک طوری سرد و نچسب . هی آدمهایی می‌بینم که هر کدامشان یک کار می‌کنند و هیچکدامشان "من" نیستم. دلم می‌خواهد چنگشان بزنم. بی‌چاره‌ها تقصیری ندارند البته باید زندگیشان را بکنند اما دلم می‌خواد بگیرمشان، بنشانمشان یک گوشه، که یک دقیقه آرام بگیرند، دست هم را بگیریم، یک کمی هم را بغل کنیم بلکه یک گرمایی بیاید و خالی این حفره‌ها را پر کند

April 18, 2011

امشب یکدفعه یاد نانسی عجرم افتادم (ياي سحر عيونو- یا یک همچین چیزی) . یک زمانی این کلیپ را از ته دل دوست داشتم. یک جور سرخوشی خاصی داشت برایم. سحر چشمهایش. هیجان و چشمها و آدمهایی که از ناکجا پیدایشان می‌شود و برخورد اول و زیرلب آواز خواندن و خل‌بازی برایم جذاب بود، نه که الان نباشد، اما بهشان یک جور خاصی اعتقاد داشتم. آدم وقتی دهه بیست زندگیش را سپری می‌کند خوشبین است به همه اینها ، به اعتقاداتش؛ رنگهای زندگیش همه روشن و شفاف‌اند ، فکرهای نامربوط هم زیاد می‌کند اما ته دلش مطمئن است که بالاخره یک روز هیجانی می‌رسد، دقیقا همانطور که خیالش را کرده بود. زندگی به نظر پیچیده و مرموز می‌رسد و همینها جذابش می‌کند.
بعد آدم می‌رسد به دهه سی، رنگها کم‌کم شفافیتشان را از دست می‌دهند ، یک جوری کدر می‌شوند، فکرهای نامربوط هنوز هم هستند اما رسوب کرده‌اند به ته دل آدم، چشمها دیگر سحری ندارند یا اگر دارند به نظر قلابی می‌آیند، آدمهای ناکجا را به حریم شخصی راه نمی‌دهد و برخورد اول و آخر هم می‌رود لب تاقچه. زندگی به نظر خیلی ساده و سرراست می‌آید اما انگار نمی‌تواند خودش را در این قالب ساده جا دهد. مثل زندگی بقیه. حالا نه به این بدی و تلخی شاید .
بعد آدم نگاه می‌کند عقب، به همه روزهای زندگی که مثل این کلیپ شروع شد اما ته هیچ کدامشان به ته فیلم نانسی عجرم نمی‌خورد. کیفیتش انگار پایین‌تر است. غم‌انگیز‌تر است. می دانم این روزها به غم‌انگیز بودن زیاد گیر می‌دهم. دارم روزهای زندگیم را ورق می‌زنم و چیزهایی که از دستم رفته‌است مرا غمگین می‌کند.

April 07, 2011

از این صداهای توی سرم

بنفشه آفریقایی‌هام زیاد شدند. جاشون تو گلدون کم شده. نشستم قسمتشون کردم. آروم آروم خاکاشون رو تکوندم؛ ریشه‌ها رو سوا کردم، شدن هشت تا گلدون. بعدش از خونه زدم بیرون که راه برم و فکر کنم. مثل همه این نمی‌دونم چند سال گذشته. بعد به خودم گفتم آخرش که چی بدبخت؟ هی راه می‌روی، هی فکر می‌کنی، هی خودت‌رو می‌تکونی ، خاکها رو می‌زنی کنار، ریشه‌ها رو درمی‌اری ، هی گلدون زیاد می‌کنی ، هی همه‌چیز رو طبقه‌بندی و تجزیه تحلیل می‌کنی، بعدش چی؟ با سر شیرجه می‌زنی تو همون کثافتی که قبلن توش بودی. خوب چه مرضیه؟ بین خط شروع و پایان هی می‌ری و میایی فقط هردفعه بار رو دوشت سنگین‌تر می‌شه. پشتت خم‌تر می‌شه، هی عمیق‌تر بیل می‌زنی، هی بیشتر رو کولت می‌ذاری ولی باز هم می‌رسی به همون نقطه که قبلن سبکتر بهش رسیده‌بودی. خوب چه کاریه واقعا؟ می‌دونم آخرش یکبار که سینه‌خیز می‌رسم خط پایان زیر بار اینهمه سنگینی خفه می‌شم، خلاص می‌شم.

April 02, 2011

من همیشه عاشق بوده‌ام. عاشق یکی واقعی یا یکی خیالی. یکی که اینجا بود یا یکی که نبود. یکی که پا بود یا یکی که روحش خبر نداشت. من ولی خوش بودم. با همین گرمایی که زیر پوستم می‌دوید. من به "عاشقی" عاشق بودم. در مرز باریک و مبهم خیال و واقعیت زندگی می‌کردم، بدون هیچ اعتراضی. هاله ابهام و قل‌قل وسط سینه و گزگز دستهام را دوست داشتم. حالا، در آستانه سی و پنج سالگی رسیده‌ام به جایی که وقتی شب چشمم را روی رویاهای عاشقانه‌ام می‌بندم استرس از تمام خالی‌های بین رویایم می‌زند بیرون، همه‌چیز واقعی می‌شود، تلخ می‌شود، سخت می‌شود، درد می‌شود، حساب کتاب لازم می‌شود، دور از دسترس می‌شود، توجیه ناپذیر می‌شود، احمقانه می‌شود و همه اینها غم‌انگیز است.

March 03, 2011

امروز به طور سرخوشانه‌اي‌غمگینم. انقدر که سری به آرشیوم زدم.کامنت‌های قدیمی را خواندم. از آدمهای آشنا و غریبه. از آشناهای پیشین. دلم تنگ‌تر شد. برای نوشتن. برای سرخوشی. برای رویاهای کوچک و بزرگ رنگی. برای مشکلات شخصی. برای روزهای معمولی زندگی ، همان روزهایی که دلواپسی‌ها و نگرانی‌ها اندازه قد خودمان بود.‏

November 16, 2010

انقدری که این شش‌ماه گذشته استاد محترم از گرده من کار کشیده به عمر پدرم کار نکرده‌ام. شش‌ماهه که من بدون توقف دارم می‌نویسم، از دو ماه پیش هم داره پا به پام میاد این مرد قد بلند(حساب می‌برم ازش). همکاری هم به این ترتیب که من می‌نویسم اون خط می‌زنه، من می‌نویسم اون نوت می‌ذاره که اضافه کن، من اضافه می‌کنم اون شاخ و برگ می‌خواد ، من خود شیرینی می‌کنم یک جدول می‌ذارم اون تمام درگذشتگان رو میاره جلو چشم که صد تا آیتم دیگه تو جدولت اضافه کن. آقا جا نداره خوب
الان دوشنبه هشت شبه. من هم طبق معمول اینجام. همین الان ورژن دوم رو فرستادم براش که سری سوم تصحیحات رو بهم بده. این که فرستادم همون صد و خورده‌ای صفحه لیترچر ریویو بود. حالا باید تا پس فردا ورژن دوم پروپوزال و نتایج اولیه رو براش بفرستم که سری دوم تصحیح اون رو هم تا جمعه بده. بعد من باید همه اینها رو تا صبح دوشنبه انجام بدم و سه تا کپی تمیز بگیرم بدم دست خانوم منشی. بعد خانومه هم صبح اول وقت سه تا سوال ژوری رو می‌فرسته برام که من دو هفته وقت دارم جواب بدم. از هر کی پرسیدم گفت تنها کاری که تو این دو هفته می‌شه کرد همین جواب دادن سوالهاست. کار دیگه نمی‌شه کرد. کاری که اینها تو دو ساعت می‌کنن من چهارساعته می‌کنم. پس یعنی بیشتر از این باید هم بکشم. می‌شه یعنی؟‌یعنی واقعا توانایی ندارم. آقاجان نمی تونم!‏
خوب یعنی سه تا دوشنبه دیگه من باید این سوالها رو که حداقل پنجاه شصت صفحه نوشتن هم داره رو تحویل بدم. فرداش باید برم پیش استاد که اسلاید های پرزنتیشن رو بهش نشون بدم حرف بزنیم. این یعنی چی؟ یعنی من باید اون موقع پرزنتیشن‌ام آماده باشه. دو هفته قبلش چی؟ امتحان دارم دیگه. قبلترش چی؟ می‌شه الان.
یعنی تو این چهار-پنج روز باید برا چهل دقیقه زرت و پرت هدفمند اسلاید درست کنم. همراه با تصحیحات متن و نتایجی که آقا خیلی خوششون نیومده. من آخه به کجا بیاویزم خودم رو؟
بعد الان سه روزه کلید کرده هی داره مقاله جدید می‌فرسته. امروز رفتم پیشش می‌گه صبح برات یک چیزی فرستادم. خوب من نمی‌تونم هی اضافه کنم . می‌گه "خیلی خوبه اینها رو نگاه کن." بعد هلک هلک رفته دم کتابخونش دو تا کتاب آورده بیرون - هر کدوم مثبت هزار صحفه، همش مقاله، می‌گه "مال کنفرانس فلانه بیا نگاه کن. کنفرانس قبلیش رو هم داریم بدم بهت؟" من من می‌کنم که بابا نمی‌رسم. می‌خنده اون سه تای دیگه رو هم میاره. پنج‌تا کتاب می‌زنه زیر بغلم می‌گه "می‌دونی چیه؟ سر دفاع اگه یکی بهت بگه فلانی این کارو کرده تو فلان مقاله و تو بگی ندیدم خیلی بده. بیا اینها رو نگاه کن که چیزی از زیر چشمت در نرفته باشه. " گفتم باشه بعد از امتحان نگاه می‌کنم. می گه "خوبه آره . زودتر هم می‌تونی. خیلی مناسبه واسه اینکه آخر شب قبل خواب بخونی." دارم خودم رو مجسم می‌کنم رفتم تو تخت دارم
Geotechnical special publications on unsaturated soils (2006)
می‌خونم تا خوابم ببره.‏

September 10, 2010

دیشب بعد از مدتها خوشحال بودم. حالا گیرم فقط برای همون دیشب. بعد از چندین ماه متوالی نوشتن و ددلاین های متعدد، آخرین ددلاین رو دیروز رد کردم. اینکه اول تابستون عزا گرفته بودم چطوری صد و خورده‌ای صفحه لیترچر‌ریویو کنم و پروپوزال بنویسم و بالاخره تونستم و نوشتم و بد هم نشد ذوق‌زده‌ام کرد. خوب الان یک ماه وقت دارم که نتایج اولیه کارم رو بگیرم و درس بخونم برای امتحان و اگه همه‌چیز خوب و رو روال پیش بره تا دوماه دیگه نفس نسبتا راحتی می‌کشم.
ترم جدید شاگردهای جدید اومدند و دفتر خیلی شلوغ شده. بچه‌ها جا‌به‌جا شدن و قراره یک میز هم بذارند بغل دست من و من برم تو یک فضای مکعب طوری. کم دلم می‌گرفت ، گرفته‌تر هم خواهد شد. تو این گوشه بسیار کوچیک دنیا که من هرروز رفت و آمد می‌کنم آدمها عجیبن. مثلا استادها وضعشون خوبه، یعنی پول و پروژه دارن، به بچه‌ها خوب پول می‌دن اما برای وسایل خرج نمی‌کنن. یعنی این وسایل دفتر ما متعلق به همون زمان مهاجرت فرانسوی‌ها به اینجاست. همه‌چی قدیمی و کهنه، کسی چیزی دور نمی‌ندازه. برای همین شما تو کمد و کتابخونه انواع و اقسام ساعت‌های دیواری شیشه شکسته، چراغ‌های مطالعه خراب، پرینتر‌های جوهر خشک‌شده، جعبه و کارتون خالی وسایلی که خودشون دیگه وجود ندارند، کاغذهای باطله زرد شده، وسایل آزمایشگاه منسوخ شده ، کلاسورهای خراب و قوطی خالی بیسکوییت رو پیدا می‌کنین. نمی‌دونم این رو باید به حساب خصوصیت اخلاقی گذاشت یا چی؟
اون مشکل تمیزی هم همچنان به قوت خودش باقیه. البته بعد از چندسال زندگی مسالمت آمیز حساسیت‌ها کم شده، یعنی آگاهانه انکار شده چون در غیر اینصورت زندگی اصلا قابل تحمل نبود. کلا این دوش گرفتن روزانه به عنوان نماد تمیزی از ذهن من پاک شده. یعنی کاربری‌ش عوض شده. یک بنده خدایی بود که می‌گفت در عمرش دو بار می ره حموم ، وقتی به دنیا میاد و وقتی می‌میره. حالا حکایت اینجاست. یعنی اون حموم رفتن روزانه اجتناب ناپذیره نه برای مثلا بوی بد و این چیزا. کلا در روز یکبار می‌شورن حالا می‌خواد به خاطر شاشیدن باشه یا دست شستن. اینجا علاقه‌ چندانی به شستن دستها ندارن به‌خصوص وقتی از دستشویی میان بیرون. یعنی در این حد که شما تمام دستشویی‌های دانشگاه رو که چک کنی یک پوستر بزرگ رنگی به دیوار زدن و با کمک یک سری اشکالی که دایره‌وار قرار گرفتن آموزش شستن دستها رو دادن. در این حد که اول توصیه شده شستن دستها خیلی خوب و مفید هست. اول شیر آب رو باز کنین (یک خانومی این کارها رو توی عکس نشون می‌ده)، آب رو بریزین رو دستتون، حالا صابون، بعد دستها رو به هم بمالین و بخصوص با انگشتهای هر دست کف دست دیگه رو خوب بشورین،حالا آفرین بگیرن زیر شیر آب، حلا با دستمال خشک کنین. حالا دستمال رو بندازین تو سطل (اینجا خانومه دستمال رو می‌ندازه تو سطل). در کنارش یک پوستر دیگه هم هست که وقتی سرما خوردین در محل خمیدگی آرنج عطسه کنین و دستمال خیلی خوبه که توش فین کنین (اینجا هم یک خانومی داره تو دستمال فین می‌کنه و به شما لبخند می زنه) و حتما دستمال رو بندازین تو سطل. البته امسال یک پوستر دیگه هم اضافه کردن که این محلی که شما دستتون رو می‌شویین فقط برای شستن دست هست نه کار دیگه. خوب خدا حفظشون کنه که نوستالژی میارن و آدم رو می‌برن به اون زمانها که می‌رفت مهدکودک.
خوب این قسمت خوب ماجراست نمی‌خوام حالا وارد بحث کیفهای دستی، کوله ای یا ظرفهای غذایی که زمان شاشیدن کف توالت قرار می‌گیرن یا کف اتوبوس یا کف خیابون تو برف و بارون و هی آب جذب می‌کنن و هی خشک می‌شن انقدر که نمکهای لای برفا شوره می‌شه رو کیف و بعد موقع غذا میان رو میز غذاخوری یا موقع کار میان رو میز دفتر یا کتابخونه. یا مثلا از دختر فرانسوی تو دفتر که وقتی می ره تو آزمایشگاه لبسهاشو عوض می‌کنه بعد کفشهاش افتاده یک گوشه دفتر، شلوارشو گوله کرده انداخته وسط همون آشغالهای تو کتابخونه که صد ساله کسی تمیزش نکرده یا تاپی که تنش بود افتاده زیر میز و یکی هم لگدش کرده و کارش هم که تموم بشه با خوشحالی همونا رو می‌پوشه و می‌ره. به هر حال این چیزا اینجا زیاده خصوصا تو دانشگاه که من سه سال هرروز توش بودم.
من اصلا نمی‌دونم چرا یکهو سر درد و دلم باز شد. فقط می‌خواستم بگم با وجود همه چیزها من به ددلاین‌هام رسیدم و از این بابت به خودم مفتخرم. واسه همین خوشحال بودم. و البته تین‌ایجر درونم هم کاملا ذوق‌زده بود به خاطر سریال مورد علاقه‌اش که دوباره شروع شده "ومپایر دایریز" و کلا دیروز روز خوبی بود.

August 06, 2010

با پدرم حرف می‌زدم. گفت پنج‌شنبه خانه عمه‌ام بوده‌اند دورهم، چند تا از فامیل های دیگر را هم گفته بودند، یادبود مادربزرگم هم بوده، شد سیزده‌سال.
من یاد خانه‌شان افتادم که همه‌اش پنجره بود با پله‌های سنگی بزرگ که به اتاق خوابها می‌رفت و یخچال سفید زیر پله‌ها که موزهای سوغاتی مکه تویش بود و راهرو طولانی که به حیاط می‌خورد. آشپزخانه بزرگشان که به حیاط جلو راه داشت و اتاق ننه که ته آشپزخانه بود. و جمعه ظهرهایی که نهار آنجا بودیم و منی که دستپخت مادربزرگ را خیلی دوست نداشتم از بس که برنجهایشان شفته بود و درازکشیدنهای پای رادیو و قصه‌های روز جمعه را گوش دادن و نگاه کردن به فرش بزرگ علی روی دیوار و خواندن کتابهای "کفشهای بالت" و "دختری از مونتزوما" یادگاری جوانی عمه‌ها وحضور همیشگی و ساکت پدربزگ که عینک می‌زد و عبای قهوه‌ای تنش می‌کرد.
اول خانه رفت، بعد مادربزرگ، بعد پدربزرگ و بعدترش خاطره و حافظه من شاید. نوار خاطره‌ام را می‌کشم بیرون، تکه‌هایش سفید هست و گم شده، مثل پازلی که کامل نیست، خاطراتم مثل جزیره‌های کوچک روی نوار شناورند و این مرا غمگین می‌کند، انگار آنها که رفتند خاطرات من هم همراهشان رفته است.

August 05, 2010

دیشب بالاخره با دوروز تاخیر قسمت دوم رو تحویل دادم . نه که هفته پیش با استاد حرف می‌زدم گفت هنوز قبلی ها رو نخونده من‌هم دیدم چه کاریه حالا بهش استرس بدم و فشار بیارم ، دو روز بهش انتراکت دادم. خوب تا اینجا شده چهار فصل و سه تا دیگه مونده. این از این
اولش نمی‌خواستم صبح برم دانشگاه، مثلا یک روز تعطیل کنم بعد تصمیمم عوض شد. خوب زهی خیال باطل که کسی کار کنه، رفتم تو آفیس و چترمو پهن کردم رو گودر و فیس‌بوک و چند تا جای دیگه، نهار خوردم، دیدم ساعت شد سه من هم که علاف.زدم بیرون به سوی خرید. یک کمی انگور،سه تا شلیل،چهارتانارنگی، یک فلفل و چهارتا لیموترش و دو تا بسته گوجه‌فرنگی ریز و دو تا بسته هم توت فرنگی خریدم که خاک به سرشون توت‌فرنگیا ترشه . سرک هم کشیدم تو مغازه‌ که حراج بود دو تا تی‌شرت، دو تا حوله دستشویی و دو تا حوله آشپزخونه گرفتم. ها قبل همه اینها یک سری لباس کهنه‌ها رو بردم انداختم تو این سبد (نمی‌دونم چی بش می‌گن- یک استوانه فلزی گنده) لباس مستعمل.
چرا این چرت و پرتا رو می‌گم؟ گفتم دور همی یک کم حرف بزنیم. کار و گرفتاری و تنهایی و غربت و غیره یک طرف،خبرهای هرروزه و فکر و خیال و غم و غصه و حرص و خشم و حسرت و غیره ناشی از اخبار هم طرف دوم، طرف سوم رو هم که قشون‌کشی و گیس‌کشی های مجازی اشغال کرده. خوب آدم گاهی قشون می‌کشه ، گیس هم ایضا ، اما هرروز هرروز؟ دم به دقیقه؟ بابا یک نفس کش. کله آدم که پر هست، پرتر هم می‌شه بعد می‌گه با خودش از همون گوجه و خیاری (یک بسته خیار هم خریدم راستی) که خریده حرف بزنه لااقل شب یک کمی راحت‌تر بخوابه

July 26, 2010

خدا هیچ بنی بشری رو به درد سرخوردگی مبتلا نکنه. چاه سیاه عمیقی است که بنده و شما رو می‌بلعه و هسته‌ای هم تف نمی‌کنه. شدت و ضعف هم البته داره که به نظر این بنده حقیر از همه بدتر همون سرخوردگی از آدمهاست که مشاهده‌شان می‌کنی که می‌آن و می‌رن و حرف می‌زن و وسط حرف همونجوری که دارن سر و دست تکون می‌دن دنگ! اسباب سرخوردگی می شن.
شاید هم همه‌اینها عوارض کار زیاد و تنهایی و دلتنگی باشه. آه از این دلتنگی. حرف دربند و درکه و آلوچه و گوجه نیست ، حرف سی‌سال زندگیه شاید یا حل شدن و بر خوردن تو روزمره اون شهر درندشت ، چیزی که اینجا نشد و نمی‌شه.

May 26, 2010

تابستان در پیش‌رو

گرما و خورشید رطوبت همه خوب بشرطی که کنار آب دراز بکشی و گاهی کمی جا‌به‌جا بشی نه اینکه با کلی بار و بندیل بکوبی بروی دانشگاه که دو کلام درس بخوانی.
من هی تلاش می‌کنم ریلکس باشم، یوگا می‌کنم، راه می‌روم حتی می‌دوم ،نفسهای عمیق می‌کشم، لبخند می‌زنم خلاصه هرکی هر پیشنهادی می‌دهد با روی باز استقبال می‌کنم تا بلکه یک‌کمی از سر لیوان استرسم خالی شود. بعد هی یادم میفتد که تا آخر سپتامبر (چهار ماه) باید هفت تا بخش (چپتر) پروپوزال را یکی‌یکی تحویل بدهم (به عبارتی هر دو هفته یکی) که تقریبا باید صد و چهل پنجاه صفحه‌ای بشود (با این استاد نازنین من که مو را از ماست می‌کشد و واو به واو را می‌خواند که مبادا اسباب آبروریزیش شویم) و لابه‌لایش برای امتحان جامع هم درس بخوانم که امروز پروپوزال را تحویل دادم فردایش سوال امتحان را بگیرم (گرو گرو‌کشی) و البته در همین زمان پروژه را هم کار کنم تا جوابهای اولیه بگیرم و چیزی برای دفاع داشته باشم. بعد یک ماه هم مهمان داشته باشم.
یعنی تمام زحمتهایی که کشیدم برای خالی کردن لیوان به آنی دود می‌شود و آنچنان لیوان پر می‌شود و می‌پاشد بیرون که یکی باید بیاید جمعم کند. همین خواستم حال و روزهای تابستانم را با شما تقسیم کنم.

May 18, 2010

از زمان جدا شده‌ام. نه بودنش را می‌فهمم نه گذشتنش را. مثل روح سرگردان بین امروز و دیروز می‌روم و می‌آیم. دیروز یعنی گذشته. یعنی از همین یکساعت پیش تا همان روزی که سوار هواپیما شدم تا همان موقع که کنکور قبول شدم تا همان موقع که خانه‌مان را عوض کردیم تا همان موقع که یادم می‌آید. و امروز، یعنی از همین الان تا یکساعت آینده. بیشتر از آن ناپیداست، خاکستری و محو.

May 05, 2010

صبح داشتم خودم رو تو آینه آسانسور نگاه می‌کردم. احساس کردم دکمه بلوزم یک طوریه. دقت کردم دیدم بله، بلوز رو پشت و رو پوشیدم. یک کلاس سه ساعته داشتم. به سلامتی اعضا و جوارحم اعلام خودمختاری کردند. مغزم کلا قسمت مربوط به فهم زبان فرانسه رو بسته، سفت و محکم دریغ از یک چکه. یعنی انگار که رفته مریخ و داره مریخی می‌شنوه. تازگی هم یاد گرفته که هر نوع سکونی یعنی خواب. تا چهار دقیقه رو صندلی می‌شینم آلارم می‌ده که وقت خوابه و تعطیل.
بعد از کلاس تا عصری مقدار زیادی وقت هدر دادم، دو ساعتی کار کردم ، بعد عین آدمی که یک هفته است نخوابیده ساعت شش اومدم خونه و دراز به دراز تا هشت خوابیدم. آخه آدم سالم همچین می‌شه؟
دو تا از لامپهای روشن تو خونه سوختن. یکی چند هفته پیش ترکید! اون یکی هم دیشب سوخت. من هم که آخر حواس، یادم رفت امروز لامپ بخرم. نشستم تو خونه نیمه تاریک، قیافه این پسر هم آفیسی که اول پاییز با من شروع کرد و الان که تقریبا نه ماه گذشته تز فوقش رو تموم کرده و دو سه تا چپتر هم نوشته و همیشه هم یک ساعت قبل از من با استاد قرار داره از جلو چشمم کنار نمی‌ره. هی غصه می‌خورم که آخه من با اینا چکار کنم؟ حالا این هم نیاد جلو چشم یکی دیگه میاد بدتر. خلاصه شام غریبانی راه انداخته‌ام که بیا و ببین.

April 12, 2010

شبانه

دو ساعت گذشته نزدیک یک لیتر چای سبز خوردم. حساسیت خوراکی‌ام بالا زده و مجبورم یک جوری از شرش خلاص بشم. دو هفته است دارند لوله‌های آب‌سرد دستشویی و حموم رو عوض می کنند. هربار چشمم به وسایلی که زیر کابینت حموم نگه می دارم و فعلا همه کف اتاق ریخته شدن می‌افته کفرم بالا میاد. حموم رو دیروز شستم و می دونم فردا باز میان و همه جا رو کثیف می کنن. یک لکه سیاه بزرگ هم جلوی در حموم انداختن.خورشت مرغ و آلو داره می‌پزه و منتظرم که آماده بشه. صبح لباسها رو شستم و باید اتو کنم. می‌ترسم باز انقدر بمونن رو صندلی تا آخرش بدون اتو تنم کنم. کلا دست و دلم به کار نمی‌ره. چند ماه پیش لباسهای شسته شده رو که از تو ماشین درآوردم دیدم سفید شدن. فهمیدم دفتر تلفنمو تو جیب کتم جا گذاشته بودم. تازه شماره‌ها رو از دفتر آهن‌ربایی های طلایی که خراب شده بود برده بودم تو یک دفتر قهوهای زشت پرکاغذ. یک مدت طول کشید تا یک دفتر آهن‌ربایی دیگه بگیرم. تو اون سفر کوتاه دو هفته‌ای زمستون ؛ به آقاهه گفتم از این دفترا می خوام گفت هنوز کسی از اینا استفاده می‌کنه مگه؟؟ بعدش موبایلم گم شد. یک سری شماره‌ها رو جمع کردم. از اون موقع تا حالا اون دفتر طلایی کنار موبایل ایرانم روی میز مونده تا من یک روز شماره های اون تو رو بنویسم تو دفتر که همراهم باشه. چیزای دیگه هم همینطور. همه میان رو میز می‌مونن تا من انجامشون بدم. بعد انقدر کاری نمی‌کنم و دیدنشون می ره تو اعصاب که منتقل می شن تو کلازت و دربه روشون بسته می‌شه.
آخرین تمرین ترم رو باید این هفته تحویل بدم. استرس علافی چهار ماه گذشته تازه داره خودشو نشون می‌‌ده . کل کارهایی که تا شش ماه آینده باید انجام بشه برام شبیه کابوس شده و از همه بدتر خلاص شدن از شر این اضافه وزن بی‌سابقه .فکر کنم تنها کار مثبت این چند ماه گذشته یوگا کردن باشه. که یک خورده اعصابم جا بیاد و این ذهن همیشه به چرا (چریدن) رفته رو کنترل کنم.
از اینکه هیچ مرام و روش زندگی برام نمونده حرصی‌ام. از بعضی آدمهای دور و نزدیک ،از بعضی نوشته های اینور اونور ، از خودم و از اینکه نمی‌نویسم هم همینطور و از این آخری از همه بیشتر. دلم می خواد ریخت و قیافه اینجا رو یک کم عوض کنم. آرشیوشو درست کنم. یک خورده از این زامبی بودن دربیام. یک روزایی فکر می‌کنم که نمی‌شه و از تصور زندگی تو این خونه و با این وضعیت تا چند سال دیگه عرق سرد می‌شینه پشتم! اما خوب هنوز یک امیدی دارم - به معجزه البته - چون خودم فراخیم بیشتر از این حرفهاست که همینطوری کاری بکنم

March 22, 2010

امسال هم گذشت. با تمام خوبی ها و بدی ها. برای من از هر قسمت که نگاه کنم سخت بود و سخت گذشت. هنوز خستگی و ضعف اعصابش بهم باقی مانده.
پارسال سبزهایم خراب شد. نه که خراب شده باشند من بهشان گیر دادم و انقدر ور رفتم تا آخر انداختمشان دور. حس اینکه سال خوب نخواهد بود با من ماند و همانطور هم شد.
از قسمت عمومی و اجتماعیش که همگانی بود می گذرم. که برای همه ما سخت بود حالا هر کجا که بودیم. من نتوانستم امسال زندگی کنم حقیقتا. فضای ذهنم دو گانه شده بود و هنوز هم هست. پارسال این موقع ها داشتم کارهایم را جمع و جور می کردم که نوشتن تزم را شروع کنم. لا به لای مناظرات نوشتن را شروع کرده بودم و با آن ذهنیت آشفته و بهم ریخته تمام کردنش به نظرم غیر ممکن می آمد. تمام شد بالاخره و پدر من هم در آمد. اوایل تابستان دفاع کردم و سفر بعدش به ایران بهترین چیز بود برایم.
حالا دیگر فهمیده ام من اینجا را برای ماندن و زندگی کردن دوست ندارم. دلم برای ایران تنگ می شود و آنجا بیشتر احساس می کنم خودم هستم.
هنوز هم نمی دانم کار درستی کردم یا نه که دکترا شروع کردم. این شش ماه گذشته حجم کار خیای زیادتر از حد تصورم بوده و حداقل تا شش هفت ماه دیگر هم وضع همینطور است. تنها چیزی که یک کمی به من انگیزه می دهد برای ادامه دادن این است که شاید این درس خواندنم روزی به درد بخورد که به اندازه خودم سهمی از خانه ام را بسازم.

و اما به مهمترین قسمت زندگی از دید من می رسم. آدمها که در موردشان دچار دوگانگی شده ام. از قسمت شخصی و خصوصی زندگی خودم که بخواهم نگاه کنم یک جوری دوست برایم معنی اش را از دست داده است. آدمها تبدیل به آشنا شده اند. آدمها با هم آشنا می شوند بعد مثل کپه های مورچه روی هم می خزند ، عین هم حرف می زنند و کار می کنند و می خندند و انگار که دیگر هیچ کس امضای شخصی خودش را ندارد. امضا ها گروهی شده. هر گروه مشخصه های خودش را دارد انگار . به زبان خودشان حرف می زند و اگر عضو گروه نباشی به حریمت تعرض می شود. کپه ها رنگ وارنگند و من دلم برای آدمهای تکی که هر کدام خودشان بودند تنگ شده است اساسی. آدمهایی که همیشه دوستت بودند و دوستشان بودی و با آرامش و دل خوش از همه چیز با هم حرف می زدید و از تک بودنشان لذت می بردی. حالا برای من همه چیز شلوغ و به هم ریخته و پر سر و صداست. همه خودشان را فریاد می زنند و انقدر سریع می گذرند و در کپه شان فرو می روند که دیگر تشخیصشان ممکن نیست.

و البته که دوست داشتن باید همیشه نغمه زندگی آدم باشد. برای امسال دلم آرامش می خواهد، چند تا دوست (نه آشنا) و قدم زدن در خیابان ولی عصر و لبخندی از رضایت.

February 21, 2010

انسانها حق حیات دارند. کسی حق ندارد جانشان را بگیرد. نباید اعدام شوند. نباید محکوم به مرگ شوند. حرف می زنیم. بحث می کنیم. امضا می کنیم. کاش می شد یک جا را نیز امضا کرد تا از خشونت و تنفری که لابه لای خطها و نوشته ها و حرفها - نامرئی - رج می خورد و می رود خلاص شد.
ما به هم حق حیات می دهیم با خشونت. ما نظر همدیگر را اصلاح می کنیم با خشونت. ما همدیگر را نقد می کنیم با خشونت. ما سعی می کنیم قضاوت نکنیم با خشونت. ما همدیگر را دوست داریم با خشونت. ما از هم جدا می شویم با خشونت. ما در مورد هم حرف می زنیم با خشونت. همه داستان همین است . از رنجی که کشیدیم از بودنت و ستایش از رشادتی که به خرج دادیم برای نبودنت و از بین بردن اثرت آن هم با خشونت.
ما شده ایم مرکز جهان. ما به گفته برنامه های تلویزیونی آمریکای شمالی بهترین و زیباترین و خوش اندامترین و دوست داشتنی ترین انسان روی زمین هستیم و نباید اوقاتمان تلخ شود. ما همیشه فکر می کنیم که قربانی ماجرا بودیم و دیگر وقتش است از قالب قربانی بیرون بیاییم؛ آن هم با خشونت.
ما تظاهر می کنیم که خوبیم ، که شادیم، که دوست داریم ، که عاشقیم و از زندگیمان لذت می بریم اما خالص نیستیم و همین مرا غمگین می کند. ما همدیگر را دوست داریم اما همیشه چشممان به رنجی که ممکن است بکشیم باز است و از لذتی که می بریم ساده می گذریم. ما می گوییم دوستت داریم اما پشت چشمان خندان و لبان نیمه باز حواسمان پی یک کلمه نا مناسب یا حرکت مشکوک است که بکوبیم بر سرت از برای خشونتی که به ما روا داشته ای و تلاشی که برای قربانی بودن ما می کنی.
ما در مورد حقوق بشر حرف می زنیم اما تو گه می خوری که همچین حرفی می زنی و ما در مورد دیدگاههای مختلف بحث می کنیم اما تو بی شعوری که دیدگاهت این است و ما در مورد کیفیت زندگی حرف می زنیم و تو مگه این چیزا حالیته؟
ما حق زنده بودن را به رسمیت می شناسیم اما زندگی کردن را نه. ما برای رباتهای زنده وعروسکهای خندانمان دست می زنیم و پا می کوبیم و داستان همینجا متوقف می شود. ما بازی می کنیم ، از این نقش به آن نقش، از این رنگ به آن رنگ، بدون خلوص .
قدیم تر ها ، همان موقع که مردم دانه های دلشان پیدا بود – خوب یا بد- همان بود. فرشته بودی ، انسان یا شیطان از همان دور پیدا بود. کمی هم دیگران را دوست داشتی. نه که فقط خودت. از ته دلت هم خیلی کارها می کردی. با همان دانه هایی که پیدا بود . انگار آدمها و روحشان ارج و قرب بیشتری داشت. و حریم آدمها بیشتر حفظ می شد و نقطه های مثبت بیشتر به چشم می آمد و کلا انگار زندگی راحت تر بود.
حالا دیگر دانه دل کسی پیدا نیست. هزار تا اما و اگر و شرط و شروط برای دوست داشتن هست بدون صداقتی که در هوا بچرخد . ما حالا حرفهای خوب می زنیم ، قدر خومان را می دانیم و از خودمان محافظت می کنیم . حالا ما فرشتگان زیبا و بالدار و معصومی شدیم که چکمه هایمان آهنی است. راه افتاده ایم روی زمین عشق و خوبی پخش می کنیم و هر چه زیر پایمان هست را لگد می کنیم.

October 13, 2009

اینجا ، روی همین صفحه های قبلا قرمز و حالا صورتی ، از من - خودم - خانوم میم - آن دیگری حرف زیاد زده ام. امروز ولی نمی دانم کدامشان واقعی است ، کدامشان خیالی . فقط می دانم آنکه خوشحالم نمی کند دارد هی پررنگ و پررنگ تر می شود.
روزگار غریبی است . گمانم این بود که گذر زمان مرز بین خیال و واقعیت ، آنچه بودم و آنچه می خواستم را پررنگ تر می کند و همه چیز واضح تر می شود و من مطمئن تر. حالا وقتی به روزگارم نگاه می کنم خنده ام می گیرد. مرزها محوتر شدند و انقدر خیال و واقعیت در هم تنیده که دیگر نمی دانم چه می خواهم .
از بیرون که نگاه می کنم انگار همه چیز روی وال است. یک مقطعی تمام شد و مقطع دیگر شروع شد. برای چند سال دیگر و من مثل خوابزده ها توی مسیرهایی که باز شده قدم می زنم و همه حواسم درگیر روزهاست و کارهایی که باید بکنم. نه از سر علاقه فقط چون قرار است که انجامشان بدهم. من در روزهای زندگی گیر کرده ام. نه در روزمرگی خوشایند چه بخرم ، چه بپزم ، چه بپوشم ؛ در آن قسمت نفس گیر و طاقت فرسای استرس کارهای مانده و عذاب وجدان انجام دادن کامل کارها حتی علی رغم میل باطنی گیر افتاده ام و این برای منی که توانایی مهار استرس را ندارم و همه زندگیم را به باد می دهم که مثلا هفته آینده چطور فلان کار را انجام بدهم یعنی مرگ.
منی که لحظات خوشایندم گوش دادن به صدای درون و لمس کردن احساسم بود - حالا چه خوب و چه بد - منی که خوشحالی واقعی و غم درونیم را حس می کردم و از حال خودم باخبر بودم حالا دیگر این توانایی را ندارم.
من آدم آهنی شده ام که شبها کیفم را مرتب می کنم و صبح ها راه می افتم سمت زندگی که دارم تا عصر. بعد می آیم خانه ، چراغها را روشن می کنم ، تلویزیون را هم و خبرها را می خوانم و شام می خورم و کتابها را ورق می زنم و روی در یخچال که برنامه ماهانه ام را زده ام ، را نگاه می کنم و امروز را خط می زنم. من اینطور شده ام و دیگر خبری از خنده و شوخی و کتابی که بخوانم و شمعی که روشن کنم و سکوتی که دوست داشته باشم و فیلمی که ببینم نیست. .
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود ، گمش کردم یا زیر همه بارها لهش کردم ؟ می دانم که نمرده است . گاهی که تعلق خاطرم تحریک می شود با دوستی ، حرفی ، خاطره ای وجودش را حس می کنم و ردش توی چشمهایم باقی می ماند. نمی دانم از کی اینقدر دور شدم.

March 31, 2009

خودم را که نگاه می کنم انگار توی یک اتاقک ایستاده ام. یک کمی بلند تر و پهن تر از خودم . یک اتاقک با دیوارهای سوراخ سوراخ. و آنوقت هر کسی که از کنارم رد می شود از روی دوستی یا دشمنی یا هیچکدام , سیخی از یکی از این سوراخها به من می زند. به دستم ،پایم ، سرم، چشمم ، قلبم یا هر کجا که دلش خواست. و منی که مریض باشم هی این سیخها که از در و دیوار ، ضعیف یا شدید به من می خورد را می خرم و گاهی شاکی می شوم و خودم را به در و دیوار می زنم و باز دوباره آرام می شوم و هی سیخها به من فرو می رود و هی زنده گی و شور و گرما و عشق و امید و رویا از جای سیخها می زند بیرون و می چکد روی من و می ریزد زمین و کثیف می شود و من باز لبخند می زنم و آنقدر این روند را ادامه می دهم تا اخر جز پوسته ای نماند از من...

March 24, 2009

سال نو هم آمد. برای من سال نو و عید و این چیزها با شمال گره خورده. با ویلای قدیمی و تاقچه های زیر پنجره اش. شاید نم نم بارون ،برگهای تازه سبز شده و بوی شرجی و دریا. اینهاست که به من احساس قدرت می دهد. که سال جدید " می توانم " را حس کنم. وگرنه تحویل سال در هوای منفی ده درجه همراه با سوزی که اشک آدم را در می آورد احساس توانایی به آدم نمی دهد که هیچ بدتر آدم را ضعیف می کند. مخصوصا وقتی احساس امنیت و آرامش هم نکنی.
نمی خواهم سال جدید هم غر بزنم و ناله کنم اما خوب معمولا چیزهایی که به احساسات آدم ربط دارد با یک شب و دو شب و توپ سال جدید یکدفعه زیر و رو نمی شود. زمان می خواهد و صبر و آرامش.
گاهی وقتها عصبانی می شوم از اینکه حس می کنم انگار رویاهایم دست مالی شده اند. احساس ناتوانی واقعی کردن رویاهایم مرا خشمگین می کند. از ضعف خودم می رنجم. می افتم سر لج انگار. که به زور حرفم را به کرسی بنشانم و همان زمان تمام کائنات در کمال تفاهم دست به دست هم می رهند و هی روزگار مرا قهوه ای می کنند. اعصاب ندارم ، با کائنات هم که نمی شود در افتاد. سعی می کنم خودم را مهار کنم و سر کائنات! را هم شیره بمالم.
حالا که جلوی راهم ظاهرا بسته شده همه اش عقب گرد می کنم توی ذهنم که چه حرکتی ممکن بود مرا به جای بازتری بکشاند. فایده ای که ندارد خوب جز حرص خوردن گاه به گاه و غمگین شدن یک خط در میان و به فکر فرو رفتن در مورد دنیایی که هی کوچک و کوچکتر می شود ، به اندازه یک عکس که یک قاب مشکی و یک لبخند محو و موهای تاب خورده را در خودش جا داده و بزرگ و بزگتر می شود به اندازه تصویر از عکس درآمده و دنیای پیش رویش.
این روزها هزار چرخش سیبی که بالا و پایین می افتد را با تمام وجود حس می کنم و اینکه هیچ چیز قطعی نیست جز خاطرات آدم.
گاهی روزها با شادمانی چشم به آینده دارم و مطمئن هستم که از آن من است. چند روز بعدش این حس را ندارم . انگار واقعیت دو بامبی می خورد توی سرم که رویا داشتن کار احمقهاست. می ترسم روزی برسد که یکی از این دو را انتخاب کنم. یا از رویاهایم ببرم و وارد واقعیت بی رنگ و تلخ زندگی شوم یا به دنیای رنگی رویاهایم پناه ببرم و سیاه و سفید واقعیت برایم فیلم شود.
محسن به من گفت مریم را دیگر نمی شناسد. گفت یک چیزی فرق کرده که نمی داند چیست. انگار بی صدا پوستی انداخته شده و موجود جدید غریبه است برایش. شاید راست می گوید. همه چیز بی صدا اتفاق افتاده است. انگار که نه خانی آمده و نه خانی رفته. از بیرون اینطور به نظر می آید اما داخل که بیایی می فهمی که خانی امده و خانی رفته.

March 11, 2009

ساعت شش و نیم صبح است. نمی دانم از کی , شاید از دیروز صبح پشت میز چوبی کوتاه نشسته ام و انگشتهایم گاهگاهی چیزی را تایپ می کنند . مختاباد چندین ساعت است دارد یکریز از تمنای وصال و دیوانگیمان از خانه به خانه رفتن برایم زمزمه می کند. بین خواندنش که وقفه می افتد گوش تیز می کنم شاید سکوت شب را بشنوم. جز هوهوی بادی که صدای درختها را در می اورد و بعد بین دوجداره پنجره می پیچد و بارانی که نمی دانم به کجا می خورد و صدای هر از گاهی یخچال چیزی نمی شنوم.
من آدم شب نیستم. زود خوابم می گیرد اما امشب حتی یک خمیازه هم نکشیدم.شب عجیبی است برایم. انگار خالی شده ام. از چی ؟ نمی دانم. شاید مثل یک بادکنک که یک سوزن تیز و نازک بهش فرو رفته یا مثل یک بچه که از بالای دیوار حیاط همسایه را نگاه کرده و توپ محبوبش را دست بچه همسایه دیده.
حالم خوب است؟ نمی دانم. من اینجا به همان صورت خالی نشسته ام و بدون هیچ اثری از خواب روی کلیدها فشار می دهم .

March 07, 2009

توی کافه نشسته ام. موزیک برای خودش می زند و من هم دارم از لا به لای خانه های اکسل عددها را بیرون می کشم و فکر می کنم آیا جوابها قابل قبول هست یا نه. به چیزهایی که نوشته ام فکر می کنم که آیا اندازه هست یا باید بیشتر باشد. حتی به این هم فکر کردم که کاش چهار دست داشتم یا کاش زودتر و تندتر می نوشتم یا هر چیز دیگر که باعث می شد نوشتن زودتر تمام شود.
این روزها به همه چیز فکر می کنم. سبزه ها را ولی بی فکر سبز کردم. انگار که برنامه هر روزه ام است. مثل غذا خوردن که وقتی گشنه ام می شود یک فکری به حالش می کنم.
خانه را که جارو می کردم و موهای ریخته شده را می دیدم فکر می کردم چقدر همه چیز زود تمام می شود و می گذرد و حتی گاهی دیر می شود. دلم می خواست سر راه این گذشتن می ایستادم و هر چه بیشتر توی دلم جمع می کردم از گذشتنی ها. یک تکه اینجا و یک تکه انجا. انبار می کردم همه را. که تر و تازه بماند و فقط برای خودم باشد.
آدمک حسود درونم تازگیها خودش را زیاد نشان می دهد. هی بالا می آید و مرا در شدت توانایی و قدرتش محصور می کند. غصه ام می دهد و گاهی شاید انگیزه ای. ولی قدرتش تا همین جاست نمی تواند جلوی گذشتن را که بگیرد.
بامبوهای توی حمام یکی یکی خراب شدند. ساقه شان که سبز بود یواش یواش زرد شد بعد رویش دانه های سیاه زد. انگار آبله مرغان گرفته باشند. بعد به ساقه شان که دست می زدی میدیدی پوک شده اند. می رفتند تو انگار. برگهایشان سبز بود ولی هنوز. من هم یکی یکی انداختمشان دور. از چیزهای خراب و شکسته و مریض دور و برم خوشم نمیاید. دلم می خواهد همه چیز نو و تمیز و سالم باشد. مثل همین دانه های ماش که زیر دستمال جوانه زده اند. مثل سبزه های دلم.
آه. سبزه های دلم. گاهی سرشان به زردی می زند البته. یا شاید چند تا دانه های سیاه اینطورف و انطرف. اما راستش هیچ سیزده بدری برایشان وجود ندارد. نگهشان می دارم حتی اگر گاهی خانوم حسود درونم رویشان سایه می اندازد یا آقای نا امید درونم هی زیر لب زمزمه می کند که همه چیز تمام می شود در چشم به هم زدنی.
راستش را بگویم دخترک شاد و امیدوار درونم را بیشتر دوست دارم. آدم انگار دست و پایش جلوی بچه ها سست تر است. او تنها کسی است که سبزه ها را عاشقانه دوست دارد. می گذارم با خیال راحت از بودنشان لذت ببرد و بادبادکش را هوا کند و بخندد. خوب البته از چشم غره های حسود خانوم و اخلاق تند آقای نا امید ناراحت می شود اما فردا صبح که دوباره از خواب بیدار می شود همه اینها یادش می رود.
نمی خواستم انقدر حرف بزنم. خودش آمد. از بس که فکرم به همه جا می رود. حتی به گربه های روی شیروانی هم فکر می کنم. من هم اگر گربه بودم حتما زندگی برایم راحت تر بود. نه کرمی توی سرم وول می خورد نه پروانه ای در شکمم . همه چیز همانطور که باید بود می بود .ولی خوب در کنارش لابد دلم هم برای گربه ای تنگ نمی شد یا از خوشحالی اش خوشحال نمی شدم.
درست است که حالا من و حسود و نا امید و دخترک در جنگ و جدالیم که حرف کدامیک به کرسی بشیند (نشنیده بگیرید از من که هوای دخترک را دارم) اما باز همه ما از خوشحالی دیگری شاد می شویم و برای موفقیتش دعا می کنیم و دلمان را به رویاهایمان خوش می کنیم.

February 24, 2009

لای چشمهایم را باز می کنم ، آفتاب پهن شده تا وسط اتاق ، لای چشمهایم را باز می کنم هوا تاریک است و ابری ، لای چشمهایم را باز می کنم برف می آید. اینها یعنی فرقی نمی کند روز چطور باشد . هر روز که چشمهایم را باز می کنم بساط همین است. من از خواب بیدار می شوم با تمام پیچیدگیهای درونی ام. این پیچیدگی نه که من آدم سختی ام برای کشف شدن یا فهمیده شدن. این یعنی من باز نیستم.
من که حتما با این پیچیدگیها به دنیا نیامده ام اما همراهشان بزرگ شده ام. از بس که همه چیز در لفافه پیچیده شده بود من هم همانطور بزرگ شده ام. در لفافه شاید. در یک پو سته نازک که دور هر چیزی پیچیده شده و هی اینها به هم وصل شده و به من وصل شده و توی هم غلت خوردیم و بزرگ شدیم و پوسته ها بیشتر شدند و من هم سخت تر.
حالا به جایی رسیده ام که این پیچیدگی خفت ام کرده و تکان نمی شود خورد. خودم را هی زده ام به در و دیوار و سمباده کشیده ام اینور و آنور یک جوری که اگر نرم دست بکشی رویم زیر دستت صاف و لطیف است. نزدیکتر که بیایی و محکمتر دست بکشی اینجا و آنجا گره ها را حس می کنی . هیجان هم برایت دارد یک کمی شاید، مثل پیدا کردن یک تپه ماسه توی یک دشت صاف که زیرش شاید چیزکی باشد برایت که سرت را گرم کند یا به خنده ات بندازد. نزدیکتر که می شوی و فشاردستها بیشتر می شود یک دفعه یاد جاده خاکی پر دست انداز می افتی که هی توی ماشین بالا و پایینت می اندازد و دلت را آشوب می کند. بعد همینطوری دستت می ماند روی هوا که آخرش چه؟
بعد من می نشینم یک گوشه هی این پوسته ها را دانه دانه باز می کنم و تهشان را که به یک جای دیگر چسبیده در می آورم و باز شروع می کنم به پو ست کنی ، انقدر که گوشه ناخنم ساییده می شود و انگشتهایم را جمع می کنم و فشارشان می دهم کف دستم که اخر تا کی؟
همینطور می شود که من هر روز خسته تر از خواب بیدار می شوم و پو سته ها قدیمی تر و سخت تر می شوند و گوشه ناخنم زخمتر می شود و فشار دستها کمتر می شود و من گوشه تر می نشینم و هی فکر می کنم و پو سته جدید دورم کشیده می شود و من می خواهم داد بزنم و از این پوسته ها خلاص شوم و می دانم که آخرش هم نمی شود و این داستان زندگی من است که بعد از تولد با ایما و اشاره و گوشه و کنایه و لقمه دور سر بزرگ شدم مثل خیلی های دیگر و همینطور هم باید ادامه بدهم و باور ندارم که خودم را روزی بدون این پیچیدگی های پوسته وار ببینم.

February 04, 2009

شاید دارم دوباره به خط بر می گردم. شاید هم فکر می کنم که رفت و برگشتی وجود دارد. این روزها دلم بیشتر برای خودم تنگ می شود. کدام خود؟ برای خود ذهنی آرامم. همانی که در بند تعلقات خاطر است. همانی که نیروی محرکه زندگیش عشق است. دلم برای همان تنگ می شود. همانی که مکانها و زمانها و آدمها با میزان تعلق خاطر برایش معنا می شوند.
من آدم گذشته و آینده ام. نوستالژی های شیرین گذشته و رویاهای شیرین و کودکانه آینده. حالم را هم عشق برایم می سازد. من از گذشته به آینده وصل شده ام ، روی خط گاهی پهن و گاهی باریک احساسات.
من به یک بعداز ظهر پاییزی ، یک آب پرتقال در طبقه دوم یک شیرینی فروشی ، پتوی چهار خانه بنفش ، دستوشته های خطاب به من ، ماگ زرد، پیاده روی های طولانی ، قهوه های وسط راه ، خنده های زیرزیرکی ، خوابیدن های تا لنگ ظهر ، داستانهای آدمها ، نوازش کردن پوستهای لطیف و چیزهای دیگر دلبستگی دارم. من شیرینی رویاهایم را هر شب زیر دهان مزه مزه می کنم و با فکرشان به خواب می روم. من رویاهایم را با این عشق صبح می کنم که روزی دلبستگیم شوند .
آنچه مرا جلو می راند ، به من انگیزه می دهد و تحمل همه چیز را برایم آسان می کند عشق است. عاشق که نباشم ، عشق که نباشد هر چیز کوچکی برایم کوه می شود. عشق که می گویم یعنی سیال و جاری که همه زندگیم را بگیرد. آدم بهتری می شوم. خوش اخلاق تر ، چشمها هم برق می زند ، محکم می شوم ، همه برای خودم هم برای دیگران.
عشق که نباشد ، دلبستگی ها غمگینم می کند و رویاهایم رنگ خاکستری می گیرند و روزهایم خالی می شوند و من انسان کوچکی می شوم که اخلاق ندارد ، چشمهایش کدر است و زود خم می شود ، در برابر هر تلنگری

January 22, 2009

پیدا کردن کلمه برای نوشتن سخت است. برایم سیال ذهن نیست که خودش بیاید. هی باید مزه مزه کنم زیر زبانم که چه می خواهم بگویم. خوب است یا بد، نمی دانم!
این روزها پر شده از نمی دانم ، نمی خواهم ، نمی فهمم . این آخری از همه بدتر. زندگی پر از نمی فهمم هاست. یک جاهایی می شود چشم را بست و از رویش پرید. چیزی هم نمی شود. یک وقتهایی گیر می افتی. چشمهایت باز می ماند. نگاه می کنی اما نمی فهمی. می ترسی بیشتر نگاه کنی خودت هم قاطی شوی. می خواهی فرار کنی اما نمی دانی کجا. هر طرف که می چرخی یک گروه دیگر را می بینی که نمی فهمی باز.
نمی فهمم این روزهایم مال آدمهاست. از زندگی خودم خیلی چیزها را نمی فهمم. حالا مال بقیه هم اضافه شده.
خیمه شب بازی هم نیست که آخرش دست بزنیم و همه چیز تمام شود و پرده بیفتد و آدم پشت نخها بیاید روی سن تشویقش کنیم. روز است ، همه جا روشن است ؛ نه عروسک گردانی است و نه نخی . خودشانند ، همانی که هستند و زندگی می کنند. همین زندگیشان مرا می ترساند. از اینکه دیگر هیچ چیزی وجود ندارد. همه راهها باز است ، همه چیز نسبی است و هیچ مرامی پیدا نیست. من از این می ترسم. راهم آسان نبوده. برای خودم ، همه می فهمم/نمی فهمم ها را دانه دانه با موچین بیرون کشیده ام ،بالا پایین کرده ام ، انداختمشان دور یا گذاشتمشان سر جایش. حالا دیدن آدمها ، مرا به این فکر انداخته که آیا باید همه چیز را بررسی کرد؟ آیا اصلا باید در زندگی یک منش داشت ؟ این روزها چیزهایی که می بینم و می شنوم را توی هیچ دسته ای نمی توانم جا دهم. انقدر که را ه خودم را هم قاطی کرده ام. کشیده ام کنار. نمی خواهم وسط میدان بودن بیشتر از این تصویر آنچه برای زندگی ساخته بودم را تیره و تار کند. مثل زمانی که تصویر درهم شکسته بیمار محتضر را نمی بینی که سالهای بعد فقط تصویر شفاف و شاد و سرحالش توی ذهنت خانه کند.
ایمانم به خودم را دارم از دست می دهم. مسیرهای پر پیج و خم زندگی دیگران مرا از خودم و راه خودم جدا کرده. می خواهم به همان زندگی ساده خودم بازگردم قبل از اینکه اتوبانهای بیشتری از وسطش رد شود.. به همان جاده روستایی باریکی که از کنار رودخانه می گذشت و چای توی ماگ زرد و یک کاسه سوپ تویش به آدم می چسبید.
من آدم جاده های پهن و فست فود نیستم. یک جاده خاکی با کمی دست انداز که هر چند وقتی یکی از حوالی اش عبور می کند و از بودنش در انجا لذت می برد برایم مناسب تر است.

January 05, 2009

بعد نوشت:
همه اینها را که نوشتم بعد دیدم این حفره ها که راحت ایجاد می شوند راحت هم رنگی می گیرند و پر می شوند. همان یک زنگ کوتاه و دو کلمه احوال پرسی و چه می کنی و شنیدن صدای گرمی که هنوز هست یا دو خط تایپ شده که چه می کنی و شنیدن حرفهایی که گفته می شوند جای حفره ها را پر می کنند. حفره ها کم و بیش پر می شوند اما نه با هر کسی و هر رنگی...

-------------------------------------------------------


فردا صبح قرار است دوباره زندگی به زوال عادی برگردد. باز ساعتهای متوالی را توی دانشگاه سپری کردن و امید داشتن به اینکه تا چند ماه دیگر (ترجیحا سه - چهار ماه) یک مرحله دیگر زندگی هم تمام شود و خلاص. گو اینکه خارج از روال روتین زندگی هم ، روزها تفاوت چندانی ندارد. نسبتا معمولی می گذرد ؛ یک روزهایی بهتر و یک روزهایی بدتر.
من فکرم چفت و بست ندارد. در یک لحظه به جاهای مختلف سرک می کشد و همه چیز را می خواهد حل و فصل کند و معمولا هم به جایی نمی رسد و فقط خستگی را از خودش به جا می گذارد. من معمولا علاقه چندانی به عقل گرایی و انتخاب شرایط بهتر و عاقلانه عمل کردن ندارم. من و احساسات و افکارم زوج خوبی را با هم تشکیل می دهیم. من رویاهایم را دوست دارم هر چند غیر ممکن یا دور از دسترس به نظر برسند. وجه دیگر قضیه این است که بعضی مواقع یا شاید بیشتر مواقع نیروی عمل احساسی را هم ندارم. شاید بهتر باشد بگویم من و احساسات و افکار و زمان زوجهای خوبی را تشکیل می دهیم. جایی که می رسد و من می بینم که آن لحظه نمی توانم هزینه رها کردن احساسم را بدهم و از طرفی میلی به برگشت به عقل و بررسی شرایط و غیره ندارم نتیجه اش می شود اینکه من احساسم را در خودم نگه می دارم. انقدر که برود ته نشین شود و قسمتی از وجودم را بگیرد.
گاهی وقتها دلم می خواهد تکانهای بیشتری بخورم ، تقلای بیشتری برای واقعی کردن رویاها و باز گذاشتن دست احساساتم ، اینها درست موقعی اتفاق می افتد که من به خاطر این مسئله دارم قسمتی از زندگیم را از دست می دهم. و من همیشه دلم می خواسته این بازی و راحتی را برای داشتن آن قسمت از زندگیم. حالا که ممکن است دیگر نباشد می گویم چه سود.
آدم بیشتر وقتها تلاش می کند برای خودش یک زندگی بسازد. یک جایی که مال خودش باشد ، یک تخت و یک مبل و چند تا کاسه بشقاب و یک کمی رخت و لباس و چند تا کتاب و فیلم و موسیقی ، چند تا رستوران و کافی شاپ مورد علاقه و چند تا فعالیت جنبی و چند تا دوست و اوقات فراغت و دور هم جمع شدن و گپی و حرفی و پارتنری که همراهت باشد. اینها حداقل زندگی می شود و از دور به نظر ساده می آید اما همین را که بخواهی واردش شوی ، می بینی به این راحتی ها هم نیست. کاسه بشقاب و لباس و رستوران و کافی شاپ ممکن است راحت انتخاب شود و حالا گیرم گاهی ذائقه ات عوض شود و چیز دیگری جایش بنشیند ، اما انگار تنهایی قسمتی از زندگی آدم است. آدم باید توی زندگی حفره های خالی را هم در نظر بگیرد. همان حفره هایی که آدم را یاد توله سگ ملوسی می اندازد که بی صدا کنار در هال نشسته و آدمها می آیند و می روند و گاهی دستی به سر و گوشش می کشند و حتی بازیش می دهند و گاهی بغلش می کنند و هر از گاهی هم لگدی حواله اش می کنند که چرا گوشه مبلشان را خیس کرده است.
همه می آیند و می روند و هر زمان که وقت داشتند توجهی هم می کنند. این تصویر برایم گل درشت شده. برایش قلاده قشنگ هم می گیرند که وقت گردش زیاد دور نشود و هر جایی نشاشد.
این حفره ها هی بزرگتر می شوند و برای پر کردنشان آدم به همه چیز تن می دهد. حتی به اینکه توله سگ ملوس کنار در باشد و گاهی دستی به سر و گوشش بکشند و بازیش دهند و پارس کردنش بقیه را بخنداند.

December 25, 2008

با چند روز تاخیر البته! عطا و کتی بازی یلدا را گفته اند که چه خبر
کماکان مشغول درس خواندنم. تا سه چهار ماه دیگر باید تمام بشود قاعدتا. اینکه بعدش می خواهم چکار بکنم هنوز معلوم نیست. به گمانم از طریقه حذفی به دکترا خواندن روی بیاورم!

دو قطبی شده ام به گمانم. فاصله از حال خوب به حال بدم کسری از ثانیه می شود. البته که بیشتر وقتها در همان حال بد می مانم

در تمام عمرم هیچ وقت انقدر بی انگیزه ، بی حوصله ، تلخ و نا امید نبوده ام. می توانم بگویم ایزوله شده ام. ساکت تر شده ام. ذهنم به هم ریخته تر است. بهانه های کوچک شادمانی را هم بی خیال شده ام. تقریبا هیچ کار خاصی نمی کنم.

آن قسمت از احساساتم که از ته دل بر می آید همه منفی است. قسمت های شاد و مثبت یا نیست یا اگر هست آنچنان روی سطح است که خودم هم حس اش نمی کنم!
بندهای بعدی را هم اگر بخواهم اضافه کنم همه اش منفی است پس همینجا درز می گیرم.

در کل از پارسال به امسال از نظر روحی و روحیه ای و درونی سیر نزولی داشته ام. آنقدر پایین رفتم که دیگر حوصله زندگی کردن را هم نداشتم. حالا خستگی اش به تنم مانده. از بقیه قسمتهای زندگی هم اگر بخواهم بگویم ، تقریبا هیچ کاری نکرده ام. وقتم بین دانشگاه و خانه تقسیم شده و با همان سیستم گشادی خودم پیش رفته ام. کلافه گی و بی حوصله گی و تمایل به سکوت هم چند برابر شده.

همین ها دیگر. خبر خاص دیگری نیست.

November 24, 2008

امشب دلم گرفته است ،تنگ است. گونه هایم تبدار است و چشمهایم خیس شاید.
امشب دلگیرم. گله دارم اصلا از خدا، که چرا؟
خسته ام. روی سراشیبی قل می خورم و پایین می روم.

November 17, 2008

و من توی سیاره ام نشسته ام و هی از همه دورتر و دورتر می شوم. دیگر نه گلی مانده ، نه میخواره ای و نه خورشیدی که هی طلوع کند. روی صندلی نشسته ام و دستهایم را روی زانو گذاشته ام و دور می شوم و نور دیگر نمی تابد و من محو و محو تر می شوم. مثل یک خیال و خاطره دور که وقتی نسیم لای موهایت می پیچد و آفتاب روی سبزگی پوستت می افتد به یادت می آید و لبخندی محو روی لبانت می نشاند.

November 08, 2008

شب است. دیروقت است. در ایوان را باز می کنم. خنکی هوا روی پوستم می نشیند و تاریکی چشمانم را پر می کند. از بالا نگاه می کنم. چراغهای زرد خیابان زیر مه سو سو می زنند .زیباست و آدم می خواهد برود داخل این حجم بی رنگ و ذرات را روی صورتش حس کند و دنبال سوسوی چراغها برود.
چراغ دل من هم روشن است.زیر مه سنگین سوالهای بی شمار و ترسهای بی پایان سوسو می زند. زیبا نیست اما. آنقدر که دلت نمی خواهد داخل این حجم بی رنگ بروی و چیزی را روی پوستت حس کنی و سوسویش را دنبال کنی. انقدر که ترجیح می دهی همانجا که هستی بمانی و از آن بالا پت پت کردنش را نگاه کنی.

October 26, 2008

یک زمانی ، یک جایی ، منی که آدم باشم زندگی ام را نگاه می کنم . خسته می شوم از این همه آغازهای بدون پایان. از شروعهایی که تهشان به آب می رسد و جاری می شود. مثل دودی که به آسمان می رود. آنقدر پخش ، که ردش گم می شود و دیگر نمی فهمی که چه شد تهش ول شد.
منی که آدم باشم هی فکر می کنم و هی فکر می کنم و جادوگر پیر را می بینم که می خندد و می گوید شما که آدمید هیجده سالگی طلسم می شوید و من هم می خندم و توی دلم می گویم که جادوگر کتابها را نخوانده و نمی داند که شاهزاده که برسد و منی که آدم باشم را ببوسد طلسم باطل می شود و به خیال خودم زرنگی می کنم.
چه می دانم که سالها بعد که من هی تکرار می کنم و هی تکرار می کنم ، شاهزاده از راه می رسد و مرا می بوسد و من به جادوگر می خندم و باز هم بوسیده می شوم و جادوگر را فراموش می کنم و بعد یک صبح از خواب بیدار می شوم و می بینم ته بوسه ها توی هوا ول شده و مثل دود دارد آرام آرام پخش می شود و دیگر نمی خندم و احساس می کنم هیجده ساله ام و دیگر هیچ وقت بزرگ نخواهم شد.

October 19, 2008

این جمله های لعنتی . جمله های سوالی که و چه و کجا و کی و کی و چطور و .... اینکه یادت نیاید آخرین بار که از ته دل خندیدی و بهت خوش گذشت کی بوده ؟ اینکه اصلا یادت نیاید خوش گذشتن چطور است؟ اینکه چند تا آدم دور هم جمع شوند و خوش بگذرانند دیگر تعریفی در ذهنت نداشته باشد !
تنهایی یعنی هیچ ، یعنی خالی ، از هر چیزی ، از هر حسی
اینکه هر کجا که باشی ، هر کار که بکنی ، ذهنت اینطرف و آنطرف بچرخد، نه که فکر کنی ، اینکه یک سری چیز، جمله های کوتاه و بلند خبری و پرسشی و استرسی از ذهنت بگذرد ، از گذشته بیاید و به آینده برود ، انقدر تند و سریع که اصلا حال ات را هم نفهمی
من توانایی لذت بردنم را از دست داده ام. من فراموش کرده ام چطور می توان از بودن با آدمها یا انجام دادن کارها لذت برد.
من ، صندلی ام را گذاشته ام گوشه اتاق ، رویش نشسته ام و از همانجا آدمها را نگاه می کنم که می آیند و می روند و می خندند و عصبانی می شوند و امید دارند و تلاش می کنند و زمین می خورند و عاشق می شوند و لذت می برند و اسرارشان را به هم می گویند و با هم قرار می گذارند سفر بروند و دور هم جمع می شوند و می گویند و می خندند و بحث می کنند و من ، تماشا می کنم.
من ، صندلی ام و ذهنم به همان گوشه اتاق چهارمیخ شده ایم. ذهنم جولان می دهد اما به همان اندازه گوشه اتاق. بین گذشته و آینده می رود و می آید اما به همان عمق گوشه اتاق .
من جمع را نمی بینم دیگر ، نمی فهمم ، انگار یکی با کارد تیز همه رشته هایم را بریده ، من بدون هیچ رشته پیوندی کنار اتاق نشسته ام و آدمها را نگاه می کنم. همین

October 12, 2008

این روزها ، لحظه هایی که فکر می کنم تحملش را ندارم زیاد و زیادتر می شوند.

October 10, 2008

...از شدت ضربه از جا پریدم. یعنی بیدار شدم. انگار به خودم خورده بودم. از همان ضربه های بیدار کننده. چشمهایم را بستم. داشتم تو را می دیدم که آمده بودی ، در اتاق یا نمی دانم کجا را باز کرده بودی و روی صندلی نشسته بودی. حرف می زدیم. نه زیاد و نه کم. انقدر که به چشم کسی نمی امد. آدمها می امدند و می رفتند و انگار ما را نمی دیدند وقلب من یکی در میان استرس و خوشحالی را می زد. خواستم غلت بزنم و دستم را بگذارم روی بازویت و بگویم که خوابت را می دیدم ، مثل همان قدیمها. اما غلت نزدم. همانطور گوشه تخت ماندم. دستهایم را گذاشتم زیر بالشت و چشمهایم را به هم فشار دادم که دوباره بخوابم.
چشمهایم خود به خود باز شد. انقدر که بیدار شدم. با مردمکهای گشاد به تاریکی نگاه می کردم. باز هم آمده بودی. اینبار توی حیاط نشسته بودیم . روی میز و صندلی های تابستانی حیاط که سفید بود. دور میز گرد حرف می زدیم و می خندیدیم. من احتیاط می کردم. زیر چشمی همه جا را نگاه می کردم که کی می آید و کی می رود . باز هم آدمها می آمدند و ما را نمی دیدند یا عادی از کنارمان می گذشتند یا کنارمان می نشستند. همه عادی بودند. اصلا انگار نه انگار و من باز ترش و شیرین می شدم.
دستهایم را زیر بالشت گذاشتم. خودم را جمع تر کردم گوشه تخت. پشتم را کردم به جای خالی تو. چشمهایم را بستم و فکر کردم غلت می زنم و دستم را می گذارم روی بازویت که بیدار شوی و بگویم باز مثل قدیمها خوابت را دیدم.

October 03, 2008

دیروز بود یا پریروز ؟ شاید هم یک سال قبل بود. اصلا یادم نمی آید. یک دفعه اتفاق افتاد یا ذره ذره را ،هم نمی دانم. فقط می دانم که چشم باز کردم و فهمیدم که آینه و من¸زیبا شکسته است. تکه هایش این طرف وآن طرف افتاده بود. زیر دست و پا شاید. خورد هم شده بود. من ساده دل را بگو که تکه هایش را جمع کردم که خودم را تویش ببینم دوباره. نگاهش که می کنم انگار خودم چند تکه شده ام و هر گوشه ام یک جا نقش بسته. تصویر کاملی ندارم . بعضی خطها را می بینم. آنها را که نمی بینم توی خیالم می سازم. شاید همین است که گفتی من شاید نویسنده خوبی باشم اما آدم خوبی ؟
نوشتن زاییده فکر و خیال است و من هی تصویر تکه تکه را نگاه کردم و توی خیالم پر و بالش دادم و گذاشتم جلو چشم که من همینم. خودم هم باور کردم. انقدر که مرز بین خیال و تکه تصویر گم شده بود.
حالا من اینجا نشسته ام. بدون حتی چند تار نازک که بهشان چنگ بزنم یا یک صدای گرم که مرا بخواند یا یک دل تبدار که بزند. من روی لبه باریک تیزی شکسته ها و خیالم راه می روم. این تکه های ¨من ¨را نمی شناسم. برایم غریبه است تصویر نقش بسته روی آینه. به خوبی خودم و دلی که صاف بود فکر می کنم و می ترسم که نکند وسط بازی زندگی از دست داده باشمش؟ هراس می افتد به جانم که نکند از آن معصوم دلتنگ شدنی به یک سیاس¸روباه¸کلک باز تغییر کرده باشم. نکند جایی مواظب نبوده ام و حالا حتی برای خودم هم نقش بازی می کنم؟
من هستم و تکه های شکسته که روزهای مدید لبه های تیزش روح دیگران را خراش داده و ردش دلمه بسته. نمی دانم چه دردیست که اصرار دارم تکه های نافرم را کنار هم روی دیوار روبرویت بزنم و نشان بدهم که هنوز آینه هست و من نیز هم.
¨من¨گم شده است. شاید هم مرده است . لابه لای فصل ها و گذر زمان و بالا و پایین شدن ها و پنهان و آشکار شدن ها و حصار پیچیدن ها و آسه آمدن و آسه رفتن ...آنچه مانده تفاله ای بیش نیست. ارزشی ندارد. نه که تفاله بد باشد ، تفاله چای را هم می شود پای گلدان ریخت تا رشد کند اما قرار به این نبود. قرار ، برگ سبز چای بود.
این ¨خود¨، این افکار ، این رفتار و این تصویر تکه پاره را دوست ندارم. تو را دوست دارم که بازتابش روی این تکه های شکسته کج و معوج زیبا نیست و آدم را دلزده و گریزان می کند. حتی گاهی بازتابش روی تیزی لبه ها ، خراش هم بر می دارد.
از بزرگی و تنهایی خسته ام. از اینکه هی با خودم توی سرم حرف زدم و تنها و تنهاتر شدم. از اینکه در دنیای ذهنی ام همه چیز قشنگ تر است حتی خود¸من . از اینکه رشته درونم و بیرونم هی نازک و نازک تر می شود. از اینکه شجاعت بیرون ریزی را ندارم. از اینکه لیاقت گرمای تابیده شده را نداشتم. از سردرگمی ، بلاتکلیفی ، سنگینی گذشته روی شانه ها و تصویر مات و مبهم روزهای در پیش.
اینطور نمی کشم. انگار که در برزخ باشم. نه می خواهم برگردم به دنیا نه توان رفتن به بهشت را دارم. کلیدش را گم کرده ام. زمانی نه چندان دور ، بخشی از وجودم کلیدش را داشت. ضربه های ریز ریز و مداوم کلیدش را انداخت ؟ ته سیاهی ؟ خودش چه شد ؟ مثل یک بچه که تنبیه شده باشد خزید یک گوشه ؟ جا را باز کرد که برزخ بیشتر جولان دهد ؟
آری ؟ نمی دانم ؟ شاید. با ¨من¨از دست رفته ، ¨تو¨از دست رفته چه کنم؟ با خراش¸من برزخی روی سپیدی روحت چه کنم؟
جان ندارم. از بس که جان ندارم انگار مرده ام. انگار هزار ساله ام و هیچ روز را به خاطر ندارم. منتظر هم نیستم. نه کسی نه چیزی. فقط می خواهم چنگ بزنم به سیاهی و کلید بهشتم را بگیرم.

September 23, 2008

روی صندلی نشسته ام. دسته های ساک را محکم فشار می دهم. انقدر که ناخنم توی گوشت می رود. زیر چشمی زن را نگاه می کنم. صدایم می زند. خودم را می زنم به نشنیدن. دوباره صدایم می زند که ایستگاه بعدی پیاده شوم. نگاهش می کنم. گردنم را کج می کنم. که یعنی نمی شود نه؟ سر تکان می دهد. بی لبخند. کاری از دستش ساخته نیست. بلیطم دیگر جا ندارد. لبخند می زنم. تکانی به خودم می دهم که یعنی دلت برایم بسوزد. سرش را تکانی می دهد. که خودت را خسته نکن.
از پشت شانه های زن مرد را می بینم. گردنم را کج تر می کنم که تو نجاتم بده. شانه می انداز بالا و رد نگاهش به زن می رسد. که یعنی مشکلت را با زن حل کن. من کاری نمی توانم بکنم.
همیشه همینطو می شود. وقتی به خودم می آیم که من مانده ام و زن و دارم به ایستگاه آخر نزدیک می شوم. از دست مرد هم کاری ساخته نیست. من باید مشکلم را با زن حل کنم. قطار که می ایستد، زن چنگ می زند زیر بازویم. دسته ساک را چنگ می زنم. حالا قطار رفته. من روی سکو نشسته ام. دراز می کشم. کلاهم را می گذارم زیر سرم. حضور زن را کنارم احساس می کنم. نادیده اش می گیرم. چشمهایم را می بندم و به روزهای رویایی سوار بر قطار فکر می کنم.

September 20, 2008

احوال این روزهای من را بخواهید خبری نیست جز تلخی تند و گزنده که زیر لایه های پوستم نفوذ کرده ، از رگ و پی گذشته و به استخوان رسیده. این روزها حرف نمی زنم ، نمی نویسم ؛ به چشم آدمها نگاه نمی کنم نکند که تلخیم از زیر پوست بجهد بیرون - روی پوستشان - یا در چشمهایشان بنشیند.
من تمام تلاشم را می کنم که این تلخی از من به بیرون تراوش نکند اما گاهی نمی شود. انگار که یک جوی کوچکی باز می شود و من آدمها را آزار می دهم. خودم را هم
اولین بار است که اینهمه تلخم و اولین بار است که دیگر علاقه ای به تلاش برای کم کردنش ندارم. بگذار همانطور بماند. در پاهایم رسوب کرده. آمده بالا تا توی شکم. گاهی پیچ و تاب می خورد و دلم را به درد می آورد. بعد می آید بالاتر ، می پیچد دور قلبم و فشارش می دهد. بگذار بدهد. انقدر زیاد که چیزی ازش نماند. بعد بالاتر تا توی چشمها. انجا هم رسوب کرده. انقدر که نگاهم خالی است و تلخ.
بگذار همانجا بماند. بگذار تلخی بیاید و من را با خودش ببرد. هزار اما و اگر در سرم تاب می خورد و ای کاشها می آیند و می روند و من تلختر و تلختر می شوم. تلخی هم بهای زندگی من است. زندگی کرمی که خواست ادای پروانه ها را در بیاورد.
من خوب نیستم.

August 28, 2008

داشتم به پرنده کوچک خوشبختی فکر می کردم . به این که چرا آرام و قرار ندارد و هی از لا به لای انگشتهایم لیز می خورد و می رود. یک کمی بالاتر ، یک کمی پایین تر ، یک خورده چپ تر یا یک کم راست تر. هیچ وقت انگار سر جایش نیست. پر که می زند و بالا و پایین می رود من احساس می کنم در فضا معلق شدم.
با لا و پایین ، سبک و بدون صدا ،آنقدر که ترس برم می دارد. اینجور وقتها می خواهم به چیزی چنگ بزنم. چیزی که از جنس من نیست. چیزی که مرا ببرد به یک جای آشنا ، که صدایی در گوشم بپیچد ، که نخواهم فکر کنم.
نمی دانم اصلا پرنده ای وجود دارد یا نه. شاید من همان دخترک ام که خودش را به در و دیوار می کوبید و نمی شد که حرف بزند. دلم می خواهد دهان باز کنم و حرف بزنم. داد بزنم شاید. اما نمی شود. لال شده ام و همه چیز دارد در من رسوب می کند و من هی سنگین و سنگین تر می شوم و بیشتر فرو می روم. انقدر که هیچ حرکتی نکنم و باقیمانده اکسیژن را نگه دارم و نفس های آرام و شمرده بکشم تا نمیرم.
حوصله هیچ چیز - حتی مردن را هم- ندارم. نمی دانم با خودم چکار کنم و می دانم پرنده کوچک خوشبختی ام توان این همه سنگینی را ندارد. درجا گردنش خورد می شود از این حجم سنگین بی روح.
به شماره انداز نگاه می کنم و عددهایی که هی زیاد و زیادتر می شوند و تنی که هی سنگین و سنگین تر می شود و روحی که ذره دره آب می رود و تصویری که آرام آرام چروک می خورد و پیری اش از آن زیر نمایان می شود.
من بازنده ام. این را می دانم. من شجاعت ، عصیانگری،لذت ، عشق ، دیوانگی و لحظه را به آسودگی خیال جمعی فروختم. مهر سیاه روی پیشانی ام حک شد. من باطل شدم.

August 18, 2008

صبح شده باشد ، آفتاب هم در آمده باشد ، تو هم بیدار شده باشی اما هی چشمهایت را روی هم فشار بدهی که مثلا خوابی و الکی برای خودت خواب ببینی و هی غلت بزنی و خودت را به تخت چار میخ کنی و آخر ببینی که نمی شود و باید بیدار شوی و تخت را صاف کنی و چرخی توی خانه بزنی و چیزکی بخوری و هی ساعت را نگاه کنی که چقدر این عقربه ها دیر راه می روند و زنگی بزنی و در را باز کنی و پشت سرت ببندی و بروی توی خیابان و سوار اتوبوس شوی و منتظر بمانی و آدمها را ببینی که یک جور دیگرند و شاید هم نیستند و خودشان را جور دیگر می خواهند و هی رژه بروند و هی نگاهشان کنی و راست و چپت را ببینی و آشنا ببینی و احساسات ضد و نقیضت را ته دلت خفه کنی و راه بروی و رد پای غم نقاشی شده صورتها را ببینی و پشت سر آدمها بایستی و امتداد نگاهشان را بجویی و منگ باشی و نفهمی برای چه اینجایی و دلت بخواهد که چشمهایت را ببندی و دراز بکشی و هیچکدام را نکنی و جایش از پله ها بالا بروی و روی دشک بنشینی و پاهایت را زیرت جمع کنی و مزه یاس را زیر دندانهایت حس کنی و فضاهای خالی و پر را ببینی و نوری که هی می آید و می رود و جا عوض می کند و با برگها بازی می کند و بهم خوردگی تعادل احساسی ات را ببینی و سرپوش بگذاری روی بالا آمدگی اش و فشارش بدهی پایین که آنطرفش بیاید بالا و باز برای هزارمین بار از خودت تعجب کنی و دلت بخواهد که سکوت کنی و گاهی لبخندی بزنی و باز راه بیفتی و ندانی که مقصد کجاست و اصلا چرا داری می رود و فقط بدانی که دلت نمی خواهد الان کلید بیندازی و فضای خالی اتاق بریزد توی وجودت و پری اش را بکشد بیرون.
بروی و بروی و در که باز می شود تمام وسعت نگاهت را آب پر کند و باز همه چیز جمع شود و قلمبه شود و بیاید بالا تا گلو یا شاید کمی پایین تر و همانجا چرخ بزند و بماند تا خوابش ببرد و آب را نگاه کنی و نگاه کنی تا غمش رسوب کند و برود آن پایین و بعد ماه بیاید و قرمز باشد و کم کم سفید شود و انگار که ماه توی لیوانها هم افتاده باشد و هی بالا برود و دیگر دیده نشود و ردش روی آب بماند و نفسی بکشی و سکوتی کنی که پیمانه ات لبریز نشود و باز برگردی و بیایی و کلید بیندازی و هر چه پر بوده خالی شود و تو بمانی و بلکهایی که روی هم فشار می دهی و تنی که به تخت چار میخ می کنی.

July 14, 2008

ته دلم شور می زند. انگار دارد خالی می شود. گاهی وقتها شبها اینطور می شوم. انگار زمین دهن باز می کندو من را از ته دلم می کشد تو.اینطور وقتها دست و پایم را گم می کنم. خودم را به در و دیوار می زنم. ترس مرا می گیرد. که چه می شود. می بینی بعد از اینهمه سال و تلاش هنوز این ترس مرا رها نکرده است.
این وقتها زیبایی زندگی از لا به لای انگشتهایم لیز می خورد و می ریزد پایین.
دلم نمی خواهد کاری بکنم. یعنی در توانم نمی بینم. همه چیز برایم تار و شکننده می شود.نمی خواهم اینطور باشم.
یک موسیقی ملایم می گذارم. چشمهایم را می بندم و نتها را دنبال می کنم. به تو فکر می کنم . به وجودت و آرامشی که اطرافت موج می زند. که فقط من می بینمش. برای خودم چای می ریزم. گرمای دستهایت را توی دستانم حس می کنم.
پاهایم را دراز می کنم و زیر لب می گویم من می توانم و به تو فکر می کنم و لبخند تمام صورتم را می پوشاند. به تو و خیال و واقعیت. به تصویر واقعی تو در دنیای خیال انگیز من. به من خیالی در زندگی واقعی تو. هیچ چیز واضح نیست. آمیخته خیال و واقعیت و همین زیبایش کرده.
می دانی هیچ کس به اندازه تو مرا باور نکرده؟ به اندازه تو به من ِ خیالش بال و پر نداده .
دستهایم را می گذارم زیر سرم. چشمهایت لبخند می زند. فکرم را از ترس دور کرده ام. تو حتی ترس مرا هم پنهان می کنی.
تی بگ چای را در می آورم. یک کمی تلخ شده اما بوی یاس همه جا را گرفته است. من می توانم.
با انگشهایم کف پایم را فشار می دهم. نقطه به نقطه. نقطه قلبم درد می کند و نقطه مغزم می گوید که خسته است. بی حال است.
من چای می خورم ، به نوای نی گوش می دهم و به تو فکر می کنم

June 11, 2008

بیستم

این تابستان که تمام شود می شود دو سال که من اینجا هستم. خیلی زود گذشت. شاید مال این باشد که روزمرگی مرا بلعیده. هیچ برنامه ای برای آمدن نداشتم بالطبع آمادگی ذهنی هم نداشتم. همه چیز یک دفعه اتفاق افتاد. لباسهایم را ریختم توی چمدان و آمدم برای گردش و دیدن اوضاع و احوال . ته دلم قصدم این نبود که اینجا بمانم اما ماندم. به جز یکی دو ماه اول که دنبال کارهایم بودم و گرفتن پذیرش و این حرفها بقیه اش به درس گذشته. حتی اگر خیلی هم درس خوان نباشی تمام مدت ذهنت درگیر است.
برای من استقلال تجربه جدیدی بود. گرچه این پروسه جا افتادن خیلی پیچیده و وقت گیر برایم نبود. به لطف دوستان و آشنایان البته. دلم می خواهد به این دوسال گذشته فکر کنم و بفهمم کیفیت زندگی ام چقدر تغییر کرده است. راستش اینجا محل زندگی مورد علاقه من نیست . یعنی توی ذهنم زندگی تا آخر عمر اینجا کار زیاد جالبی به نظر نمی آید. بیشترش شاید به خاطر هوا باشد.
من تغییر کرده ام. این را به وضوح می بینم اما اینکه تغییر در چه جهت بوده و چقدر نتیجه رضایت بخش بوده را نمی فهمم. اینجا هم رنگ آسمان آبی است . منتها آدم انقدر توی زندگی خودش غرق می شود که گاهی همان رنگ آسمان را هم یادش می رود. مسئله عمده من اینجا پیدا کردن معاشر است . نه که معاشر نباشد اما آن حلقه دوستی که داشتم را اینجا ندارم. با آدمهای اینجا خیلی قاطی نشدم. در حد همان سلام و علیک و گپ های کوتاه و شاید یک بیرون رفتن دوستانه ولی نه صمیمانه . بین هموطنان هم ، دنیای غریبی است اینجا . آدم گاهای وقتها چیزهایی می بیند و می شنود که با خودش فکر می کند در پس پرده مهاجرت این آدمها اصلا چیزی نهفته است ؟ جمله خیلی کتابی شد. اما گاهی بعضی ها را که میبینم فکر می کنم واقعا این همه سختی کشیدن و تلاش و اینها ارزش دارد وقتی که شخص همان آدم قبل از مهاجرت است؟ یعنی انگار که دیوار بوده و هست. همان طرز تفکر همان نگاه همان رفتار. منظورم به خوبی یا بدی آدمها نیست. منظور این است که چطور می شود یک تحول بزرگ بیرونی هیچ اثری بر درون نداشته باشد؟
از این حرفها که بگذریم با اینکه از دور زندگی ام در این دوساله صاف و آرام به نظر می رسیده تحولات درونی و بعضا بیرونی زیادی داشته ام. با آدمهای جدیدی آشنا شدم که دریچه های جدیدی برایم باز کردند . این مثل ادب از که آموختی هم کلی راهنمای من بود در این دو سال گذشته. در راستای همان چیزهای عجیب و غریبی که دیدم و شنیدم.
دلم می خواست فرصت بیشتری برای سفر رفتن داشتم. فعلا تا تمام شدن این بخش از درس نمی توانم. شاید تا آخر پاییز و قبل از شروع مقطع بعدی. اگر کارهایم به موقع تمام شود حتما این کار را خواهم کرد.
دوست دارم بیشتر در این رابطه بنویسم. خودم را بازتر کنم .

June 10, 2008

نوزدهم
فرهاد

تو فکر یک سقفم یک سقف بی روزن

سقفی برای عشق برای تو با من

سقفی که تن پوش هراس ما باشه

تو سردی شبها لباس ما باشه

سقفی اندازه قلب من و تو

واسه لمس تپش دلواپسی

برای شرم لطیف آینه ها

واسه پیچیدن بوی اطلسی

زیر این سقف با تو از گل از شب و ستاره می گم

از تو و از خواستن تو می گم و دوباره می گم

زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه می گیرم

گم می شم تو معنی تو معنی تازه می گیرم

سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه

یه افق یه بینهایت کمترین فاصلمونه

تو فکر یک سقفم یک سقف رویایی

سقفی برای ما حتی مقوایی

تو فکر یک سقفم یک سقف بی روزن

سقفی برای عشق برای تو با من

سقفی اندازه قلب من و تو

واسه لمس تپش دلواپسی

برای شرم لطیف آینه ها

واسه پیچیدن بوی اطلسی

زیر این سقف اگه باشه

می پیچه عطر تن تو

لختی پنجره ها شو

می پوشونه پیرهن تو

زیر این سقف خوبه عطر خود فراموشی بپاشیم

آخر قصه بخوابیم اول ترانه پاشیم

سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه

یه افق یه بینهایت کمترین فاصلمونه

بشنوید

June 05, 2008

هفدهم

شب است. از کلاس می زنم بیرون و نرم نرمک می آیم طرف خانه. یکی دو تا نفس عمیق می کشم و بوی شمال تا عمق ریه هایم نفوذ می کند. ماشین هایی که می آیند و می روند را ندیده می گیرم. آنچه می ماند رطوبت و نم شمال است و صدای جیرجیرکی که سکوت را می شکند. ته دلم خوشحالی غل می زند و حس خوبی زیر رگهایم می دود. انگار یک خاطره دور و نزدیک را تجربه می کنم. یاد سکوت می افتم و آرامش. یاد حس زندگی. زنده بودن. بعدش یک کمی دلگیر می شوم. از اینکه زنده بودن را از یاد برده ام. از اینکه بوی شمال را از یاد برده ام. از اینکه آرامش را فراموش کرده ام. از اینکه خودم را در قید و بندی انداخته ام که مرا از هدف زندگی دور می کند. از لذت بردن از زندگی. از حس کردنش.
یادم افتاد از سالهای نه خیلی دور که با خودم عهد کردم خودم را بشکنم و رها کنم. شکستم اما رها نشدم. خودم را نیمه کاره رها کردم. شدم مثل یک ساختمان نیمه تمام که مسکن بی خانمان ها شده. گذاشتم چیزها و کسهای (به فتح ک ) بی ارزش ساکن بنای نیمه تمامم شوند. سال گذشته سال عجیبی بود. از یک طرف به عرش رسیدم و از طرف دیگر به قعر. باز انقدر درگیر مسائل مختلف شدم که لذتها و زیباییهای کوچک زندگی را از یاد برم.
امروز وبلاگم شش سالگیش تمام شد. بهترین سالهای عمرم را همراهش بودم و از این همراهی خوشحالم. از خودم ، گذشته ام ،حالم ، آینده ام و آرزوهایم اینجا گفتم. اینجا تمرین کردم و مشق نوشتم. داستان گفتم. دوست پیدا کردم. عاشق شدم. بزرگ شدم. پوست انداختم. خود - هایم را پیدا کردم. فحش شنیدم. نقد شدم. تحقیر شدم. در یک کلام زندگی کردم.
اینجا جزیی از وجود من است. قسمتی از هویتم. چه بخواهم ، چه نخواهم. به اینجا تعلق خاطر دارم و گاهگاهی که ورقش می زنم یاد خودم می افتم.
روزهای زندگی همینطور می گذرند و من هی تغییر می کنم. دلم می خواهد ما - من و مریم گلی - به تغییر ادامه دهیم تا انجا که حس زنده بودن را دریابیم.

سال اول
سال دوم
سال سوم
سال چهارم
سال پنجم
سال ششم

May 21, 2008

دوازده به علاوه یکم!

خیلی وقت است که از آن روز گذشته. همان روز که بی صدا از خواب بیدار شدم. اصلا خواب بودم؟ همان روز که چشمهایم باز باز بود. بیدار شدم، لبه تخت نشستم و پاهایم را توی بغلم جمع کردم. می دانستم که مرده است. چند وقتی بود که صدایش را نمی شنیدم. حضورش را نمی فهمیدم. نمی دانستم چکار کنم. خالی شده بودم. مثل قهرمان داستانی که یک روز از خواب بیدار شد و دید آدم درونش مرده است.
باید اشک می ریختم. باید برای مرده ام سوگواری می کردم. باید می گفتم که خیلی عزیز بوده و بهترین آدم درون روی زمین بوده و تظاهر می کردم که همیشه به یادش خواهم بود و هیچ کسی جایش را نخواهد گرفت. اما هیچ کدامشان را نکردم. حالا اگر به بقیه می توانستم دروغ بگویم به خودم که نباید می گفتم. همانطور زانوهایم را بغل کردم و هی به مغزم فشار آوردم که عزیزی و بهترینی اش را باور داشته ام؟ آخر همه جوینده ها که آخرش یابنده نمی شوند.
کاری نمی شد کرد. زندگی هر روزه ام را شروع کردم و کم کم دیدم انگار خیلی وقت بود که مرده بود و من تازه فهمیده بودم. شاید خوابش را دیده بودم که گفته بود مرده است.
حالا این روزها گاهی دلم تیر می کشد. درد می کند یا ناسور می شود. انگار که دارد نطفه ای بسته می شود. بدون این آدمک کوچک که آدم بزرگ زنده نمی ماند. مراحل آمدنش سخت و طولانی و طاقت فرساست اما حتما ارزشش را دارد. باید صبر کنم. حالا نه که وقتی به دنیا آمد همه چیز خوب می شود. تازه اول کار است.
باید برایش برنامه ریزی کنم. نه، کلاس زبان و شنا و رقص نمی خواهم بگذارمش. نمی خواهم بگذارم خسته شود. مثل قبلی. آره. خسته شده بود. از این همه شعار و شو و نمایش. از این همه تو خالی که دورش زرورق پیچیدند و به خوردش دادند. از این همه حرف که به خوردش دادند و این همه کلمه که به چشمش ریختند. آخرش انقدر که خسته شد مرد.
شاید برایش فیلتر بگذارم. مثل توری پنجره. فقط آنهایی را ببیند و بشنود . حس کند که بی هیچ حرف و سخن و تلاشی جذب بشود. فقط چیزهای واقعی را. نه هیچ چیز پوشالی را.
این روزها در هوای نسبتا بهاری راه می روم. آسمان و زمین را نگاه می کنم. با کودک متولد نشده ام حرف می زنم و از اشتباهات گذشته و برنامه های آینده برایش می گویم. از دوستیهای خالص بی مکان و زمان و چراغهای روشنی که در دل آدم جا می گذارند.
از بازیهای رایج من از تو بهترم ، من از تو خوشبخت ترم ، من از تو برنده ترم برایش می گویم که الکی به تله شان دم ندهد که همه شان خالی اند با یک زرورق رنگی. یک جشن تولد الکی. برایش توضیح می دهم که این توری برای محافظت خودش است و با اینکه می خواهم آزادش بگذارم اما نمی توانم. حداقل تا وقتی که بزرگ تر شود .

March 01, 2008

خانوم روزهای ابری
پرسیده ای که برای چه می نویسم. تاکید هم کرده ای که بازی نیست. از صبح که این را خوانده ام تا الان فکرم هزار جا رفته است. همه جا سرک کشیده . میان این همه فکر و خیال تصویر عروسک بازی بچگی هم به یادم آمد. نفمیدم ربطش چه بود. یادم افتاد که چند باری که قالیچه کوچک را توی ایوان اتاقم انداختم و چند تا عروسک و بساطشان را آنجا پهن کردم که شاید دخترخاله که آمده خانه مان با من بازی کند که به گمانم نکرد. کسی نبود هیچ وقت که با من بازی کند. فقط گهگداری خانه خاله بازی می کردیم. خودم هم اهل بازی نبودم. عشق بازی داشتم اما همه انرژی ام سر آماده سازی تمام می شد. لباسهای عروسکها را می شستم، خودشان را هم، همه چیز را مرتب می کردم بعد همه را تقسیم می کردم که سهم هر کس معلوم باشد آنوقت پای بازی که می رسید دیگر خسته می شدم. مثل لگو بازی کردن بود. همه لگو ها را خالی می کردم. جدا می کردم. تقسیم می کردم بعد دیگر حوصله ام نمی آمد. بزرگتر که شدم بقیه کارهایم هم همینطوری شد. موقع درس خواندن چهار ساعت میزم را تمیز می کردم و دیگر نای درس نداشتم. می خواستم نقاشی کنم ، فکر می کردم اتاقم را تمیز کنم بهتر است. تا عصر سر اتاقم بودم و آن تصمیم می ماند برای فردا. دلم می خواست که برای خودم برنامه بریزم. اتاقم پر بود از دفتر و دستک در شکلها و رنگهای مختلف. اما دریغ از یک خط برنامه. هیچ وقت ، هیچ جای پنهان و آشکار برای نوشتن نداشتم. گهگداری دلم می خواست که من هم یک دفترچه خاطرات مثلا داشته باشم. که حرفهایم را توش بنویسم. همیشه اسفند ماه که می شد یک تقویم یادداشت دار می خریدم که روزهایم را داخلش بنویسم و تقویم سال قبل را بر می داشتم و چهار تا صفحه پراکنده را که نوشته بودم می کندم و دفتر را می دادم به کسی که چرکنویس لازم بود.
نمی دانم اولین بار چرا تصمیم گرفتم بنویسم. اما می دانم علت اش هر چه بود از " من آدم خوبی هستم" سرچشمه می گرفت. نوشتن برایم یک جور عرضه " خود" بود. نمی دانم چه اصراری داشتم که بگویم من آدم خوبی هستم و با بقیه فرق دارم. هی " خود" های مختلف را لا به لای خط و نوشته ها تصویر می کردم و به خورد صفحه می دادم. همه قصیه همین است. وگرنه نویسندگی و داستان و غیره و ذلک همه برایم بازی بود. یا شاید هم خیال. می دانی، من خیالاتم را هیچ وقت جدی نگرفتم درست مثل خودم که هیچ وقت جدیش نگرفتم.
این عرضه " خود" هم برایم بازی بود. هیچ وقت از انکه حرفهایم را رک و صریح بزنم خوشم نیامده. یعنی شاید جراتش را هم نداشته ام. دوست داشتم خودم را لای زروق رنگی کلمه ها و رمز و کنایه و اشاره بپیچم. انقدر که گاهگاهی که به عقب بر می گردم خودم هم نوشته ها را نمی فهمم. شاید هم یک جور سانسور بود. سانسور "خود" لای کلمه ها. برایم نوشتن توی دفتر خاطرات شخصی و این چیزها اصلا معنی ندارد. من آدم برگشت به نوشته ها نیستم. همیشه ؛ اگر چیزی را کنار گذاشتم که بعدا سراغش بروم ، هیچ وقت نرفتم. برای همین ، از یک زمانی به بعد دیگر هیچ مقاله و مجله و روزنامه را به هوای اینکه بعدا می خوانم نگه نداشتم. من می نویسم تا شهوت " خود" برایم تمام شود. اثبات خودم نمی دانم به کی و چی. از یک زمانی شروع شد. همانطور که می نوشتم و صیقل می دادم و "خود" زایی می کردم ، فهمیدم که اینها فقط حرف است. روان و نرم نوشته می شود روی کاغذ و بعد هم از بین می رود . فهمیدم خیال می کنم که " خود" نوشته خودم هستم. حالا من ماندم و چندین "خود" که نصفه نیمه این گوشه و آن گوشه رها شده اند و هر کدام تکه ای از من را دارند. فکر می کنم شهوت هم دارد کم کم می خوابد.
الان، تنها چیزی که باعث می شود نتوانم از این نوشته ها دل بکنم و نگاه کردن و خواندنشان حس دندان درد بهم می دهد ، که هم درد دارد و هم لذت ، آدمهای زندگی ام هستند که مرا از لا به لای نوشته ها پیدا کردند ؛ عاشقم کردند و من باز لا به لای نوشته ها گمشان کردم.

February 11, 2008

دمر روی تخت دراز کشیده ام. تخت چوبی. دست هایم را باز کرده ام. گونه راستم روی زمین است. گوش چپم صدا می شنود. باد است؟ باد هم هست. صدای آب هم می آید. انگشتهایم را تکان می دهم. سرشان خیس می شود توی آب. آفتاب می خورد پشتم. سلولهای بدنم برای خورشید دست تکان می دهند . برایش آغوش هم باز کرده اند.
چشمهایم را می بندم و فکر می کنم. نه دروغ گفتم. فکر نمی کنم. چشمهایم را می بندم و ماسه ها را می بینم. که ردشان روی تنم مانده و باد که از روی تنم رد می شود و توی گوشم هو می کند. مرغ دریایی سلام می کند. لای چشمهایم را باز می کنم. بهش می خندم و همانطور که دراز کشیده ام و انگشتهایم توی آب است رازم را برایش می گویم. بال بالی می زند برایم. می خندم و چشمهایم را می بندم.
من حالا یک زن رازدارم با ا نگشتهای خیس و رد ماسه روی پشتم. دراز کشیده ام روی تخت و گذاشته ام باد و آب ؛ مرا با خود ببرند.

January 19, 2008

فکر می کنم در یک حالت انتقالی گیر افتاده ام. از کجا به کجایش را هم اصلا نمی دانم. همین شده که این روزها همه اش احساس کلافه گی می کنم. مال امروز و دیروز نیست. این پروسه چند سال است که شروع شده و هی می گیرد و ول می کند اما تمام نمی شود. گاهی وقتها فشارش خیلی زیاد می شود آنقدر که دلم می خواهد بزنم زیر همه چیز و برم یک جایی خودم را گم و گور کنم. البته به شرایط بیرونی هم بستگی دارد اما نه خیلی زیاد. بیشتر به خودم بر می گردد و احساسی که نسبت به خودم دارم.
زمانهایی که یک مسئله ای ذهنم را مشغول می کند هم این فشار می زند بالا. مثلا الان ذهنم درگیر تز فوق لیسانس است. هنوز آزمایشگاهم شروع نشده اما من حسابی کلافه ام. نمی دانم از کجا باید شروع کنم و مثلا دانستن چه چیزهایی برایم لازم است . مشکل دیگر هم این است که من صبر ندارم. فکر می کنم باید همه چیز را یک شب یاد بگیرم که خوب نمی شود. ایده زیادی هم ندارم که چطور شروع کنم این است که چشم باز می کنم می بینم حالت انتقالی تشدید شده . یک جوری که احساس می کنم روی هوا و زمینم.
حالا این یک مثال بود. در کل احساس جالبی نیست. احساس می کنم به هیچ چیز و هیچ جا حتی خودم وصل نیستم. گوشه ارام مخصوص خودم را انگار گم کرده ام.
قبلا هم در موردش نوشته ام اینجا و مسئله این است که اصلا نتوانستم حلش کنم و این هم هی گم و پیدا می شود. انقدر با خودم غریبه شدم که اگر ازم بپرسند به چه جیزی علاقه داری می گویم هیچ چیز. حقیقتا هیچ چیز. اینکه مثلا چند ساعت – حتی یک ساعت – بشینم و کاری انجام بدهم. می شود گفت بیشتر وقتم پای کامپیوتر می گذرد و از اینجا به آنجا رفتن. اصلا نمی فهمم چطور ساعتها وقتم را می گذارم اینجا و حوصله هیچ کار دیگری را هم ندارم. فقط به صورت احمقانه ای خرید می کنم و بقیه اش را هم اینجا.
اصلا هم از این وضعیت راضی نیستم اما نمی دانم چطور علایق شخصی ام را بر گردانم. که حداقل از انجام دادن کاری لذت ببرم. حتی یک کار ساده مثل کتاب خواندن را هم حوصله ام نمی آید. یک چیزی می گویم یک چیزی می شنوید!
اصلا از این وضعیت راضی نیستم اما کاری هم برای تغییرش انجام نمی دهم. خلاصه که کلاف زندگی ام سر در گم شده.
نمی دانم چطور باید نجات پیدا کنم.

January 05, 2008

امشب شکستم. امشب دیدم شکاف بین دنیای من واقعی و من مجازی انقدر زیاد است که انسان را آزرده کند. من امشب دل عزیزترین آدم زندگی ام را شکستم. من با این حرکتهای رفت و برگشتی بین دنیای مجازی و واقعی ام آدمی را آزردم که بزرگترین قلب دنیا را دارد. آدمی که دنیایش یکی است. همان هست که می بینی.
من امشب از خودم نا امید شدم. از اینکه تمام حرفهایم در حد حرف باقی ماند و به عمل نرسید. من برای همیشه در فضا معلق می مانم. من نه توان وارد شدن کامل به دنیای مجازی را دارم نه علاقه ای به حل شدن در دنیای واقعی ام. من بین خواب و بیداری در رفت و امدم و با این کارم آدمهای بزرگ را آزار می دهم. من قدر عشقی که به من نثار شد را ندانستم. من نتوانستم به عهدم عمل کنم. عهدی که با خودم بستم که آدمی را نشکنم. که شکاندم. من ، نا خواسته، جا پای ابلهی گذاشتم که این کار را کرده بود.
من یادم رفت که خیلی چیزها شرط و شروط ندارند. یادم رفت که شرطی کردن چیزها را واقعی می کند. چیزهای واقعی هیچ وقت خوب نیستند. هیچ وقت. اما و اگر ها آدم ها را می شکند و پشتشان را خم می کند.
تو مرا ببخش.
خدا هم مرا می بخشد.
نمی دانم برای فرصت می شود درخواست کرد یا نه. اصلا می شود فرصت گرفت برای حل شدن توی دنیای مجازی؟ من به رویاهایم هم خیانت کردم. به تو. به رویاهایت. به تصویر خودم
من حرفی ندارم که بزنم. من ترک انداخته ام. من ترک خورده ام

December 17, 2007

سلام. من خوبم. امتحانهایم تمام شدند. خسته اما سرحالم.سقفی بالای سرم هست ، سالمم ، دلم می تپد و زندگی ام را می چرخانم برای شاد بودنم کافیست. فقط مشکلم این است که گاهی نمی توانم آن شادی ناشی از زندگی ساده ای که انتظارش را دارم توی پیچیدگیهای دنیای اطرافم جا بیندازم.
شادی من از ارتقا سطح مادی یا حس برتر بودن به بقیه آدمها به دنیا نمی آید. من خیلی از مقایسه کردن خودم با دیگران لذت نمی برم و اینکه فکر برتری من شادم کند احساس احمقانه ای برایم ایجاد می کند. شادی برای من در رضایت دل و لبخند محو روی لب و برق چشم خلاصه شده. معمولا این شادمانی یک رخوت و سستی هم برای آدم می آورد. نه به معنای تنبلی به معنای آرامش و رها بودن. انطور که از هر چیزی لذت می بری حتی شستن حمام .
این آدمهایی که با اصرار و صدای بلند می خواهند به دنیا اعلام کنند که شادند یک جای کارشان می لنگد. نه روی لبهایشان خنده است و نه چشمهایشان برق می زند.
نمی دانم چرا هر چه سنم بالاتر می رود تمایلم برای یک زندگی ساده و کوچک و آرام بیشتر می شود. دلم می خواد بیشتر و بیشتر از این دنیای رقابتی دور شوم. آدمها را نمی فهمم. که اینهمه تلاش می کنند خودشان به خود و بقیه ثابت کنند. که یک وقت کسی فکر نکند آنها از بقیه عقب اند. به نظرم دنیایشان کوچک است که تمام تلاش زندگیشان این است که پوزکسی را بزنند. همه ما به اندازه کافی خوب هستیم و جای هم را تنگ نکرده ایم.
تو این مدت تمام وقم صرف درس خواندن و کارکردن شده است. آنقدر که همه چیز برایم سطحی شده.فقط روزها می آیند و می روند بدون اینکه چیزی ته
نشین شود. دلم برای خودم تنگ شده. خودم را حس نمی کنم مثل قدیمتر ها. آنوقت ها که احساساتم مسیرم را تعیین می کرد. برای من این با مردن خیلی فرقی ندارد. دلم می خواهد خودم را بیشتر حس کنم. وقت بیشتری برای خودم بگذارم و بیشتر لبخند بزنم.

پی نوشت: مرسی از همه احوالپرسی ها. خوشحالم کرد
نوبت ما نشد که بلاگ رولینگ پینگمان کند؟!

November 25, 2007

فکر می کنم حالم زیاد تعریفی ندارد. همیشه خدا همینطور است. وقتی به نزدیکی های آخر می رسم انگار که موتورم خاموش می شود. دست و دلم به کار نمی رود و مثل مجسمه چوبی از حرکت می ایستم.
حالا اینها اضافه بشود به هزار و یک فکر و خیال مربوط و نامربوط و هوای سرد و دلتنگی و ترس هایی که یواشکی سره بلند می کنند و خیلی چیزهای دیگر اصلا تعریفی از حالم نمی توانم بگویم.
نمی دانم چرا انقدر تصمیم گرفتن برایم سخت است. منی که خیلی ساده و راحت با خوشی های کوچک زندگی تا عرش می روم هیچ وقت احساس نیاز برای گرفتن تصمیم نمی کنم. و این بیشتر وقتها مشکل زا می شود.
من آدم زمانم. بیشتر واقع چیزهایی که اذیتم می کند با گذر زمان حل می شود. من نه حوصله بحث و جدل دارم نه علاقه به ثابت کردن خودم به دیگران. من با همینی که هستم شادم و از تمام موقعیتهایی که مرا وادار می کند برای اتباتم به بقیه و یا توضیح اینکه از زندگی ام همینظورکه هست لذت می برم وارد بحث شوم متنفرم.
انهایی که من را می شناسند می دانند برای احساس خوشحالی و خوشبختی به چیزهای بزرگ احتیاجی ندارم. یعنی خوشحال و خوشبختی ام در گرو احساسم است. حتی یک لیوان قهوه یا یک بستنی می تواند مرا غرق خوشبختی کند. حالا اگر قرار باشد این حسهای کوچک و بزرگم را ببرند زیر و سوال و مرا به سوال و جواب بکشانند دیوانه می شوم.
من به زندگی هیچ کسی کاری ندارم. دوست دارم بدانم در زندگیشان چه می گذرد اما فقط برای دانستن. نه برای استفاده یا قضاوت. برای همین دلم می خواهد بقیه هم از دانستن زندگی من استفاده دیگر نکنند. نمی دانم چرا فهماندنش به بقیه برایم کار سختی است. فکر می کنم چون برای من بدیهی است باید برای بقیه هم باشد. حالا این دیگران از نزدیکترین آدمها هستند تا دورترینشان. و چون هیچ وقت آدمی نبوده ام که بایستم و این حرفها را توی صورت بقیه بزنم هی خودم را جمع کرده ام و زندگی ام را لایه لایه که گاهی وقتها گم می کنم خودم لایه چندم هستم.
این چند روز حال و روزم زیاد تعریفی نداشته. با این همه کارهای آخر ترم و درس و امتحان همه اش نشستم و در و دیوار را نگاه می کنم.

October 22, 2007

زندگی ام نظم ندارد. نه از آن نظمها که مثلا ساعت فلان بلند شوم و فلان کار رابکنم. از آن نظمها خیلی دارد. اما یک چیز دیگر ندارد.
نمی دانم احساس می کنم زندگی مال خودم نیست. شاید بهتر باشد بگویم روح ندارد. زندگی روحی ام گمشده. روحی نه احساسی!
اصلا یادم نمی آید چه زندگی را دوست داشتم. همان کارهای کوچکی که با انجام دادنشان ارضا می شدم. آره همین است. خودارضایی زندگی ام را به باد داده ام.
همین است که شبیه ماشین شده ام. هم خودم و هم کارهایم.من حالا یک مریم گلی ماشینی هستم که صبحها از خواب بیدار می شوم. صبحانه می خورم. نهارم را بر می دارم و می روم دانشگاه. شب بر می گردم خانه. تا وقتی بخوابم پای این صفحه می نشینم و همه زندگی ام را تویش جا می دهم. بقیه زندگی ؟ به ف...ک رفته است.

October 09, 2007

روح من بی قراری می کند.
من که می خوابم او بیدار می شود. گاهی مرا می ترساند. آرام ندارد انگار.
می ترسد , حرف می زند , دعا می خواند , کمک می خواهد, حتی گریه می کند.
یک جایی گیر افتاده که نمی دانم کجاست. نمی دانم چکارش کنم.
دارد مرا از خوابیدن می ترساند کم کم

September 24, 2007

همیشه همینطور است. همان وقتی که داری تند تند راه می رودی و می دوی و کارهایت را می کنی و بع هزار ویک روزمره و غیره فکر می کنی , یک دفعه انگار چیزی می خورد به صورتت. می ایستی که من اینجا چکار می کنم. من اصلا دارم چه کار می کنم.
و همینطور غریبگی از کف پایت می دود زیر پوستت و می آید بالا. تا برسد بیخ گلو.
بعدش مهم نیست. لابد یک کمی می ماند و بعد می رود.
مهم همان فاصله از کف پا تا بیخ گلو است که آدم را می کشد.

September 06, 2007

خسته ام. دیشب از فکر اینکه صبح زود باید بیدار شوم و حمام کنم و به کلاس اول وقتم برسم تا صبح نخوابیدم.
یعنی هی خوابیدم و بیدار شدم. هی خواب دیدم. باز هم خواب جاهای جدید و آدمهای جدید. معمولا این خوابها هر از گاهی سراغم می آیند. انگار دوره دارند. می آیند و می روند و به گمانم لا به لایشان هم اتفاقاتی برایم می افتد. انگار که دنیایم عوض می شود.
حالا هم خسته ام. سرم یک کمی درد می کند. البته حالم خوب بود. از همان خستگیهای شیرینی که به تن آدم می چسبد. اما خوب ضد حال هم همیشه هست. یک جوری که خستگی بچسبد به تن آدم و سر بخورد برود پایین و کف پای آدم جمع شود. انقدر که نتوانی خودت را بکشی.
نه که فکر کنی تقصیر کسی است. همه اش هم تقصیر خود آدم است و کارهایش و حرفهایش و رفتارش و اینها.
یکی برایم میل زده که من همانیم که یک بار پرسیدم ازت که نظرت در مورد امید در زندگی چیست و تو هیچ وقت جواب ندادی. تو خودت چه فکر می کنی؟ اینکه من الان اینجا نشسته ام و دارم می نویسم و فکر می کنم و احساس خستگی می کنم و از خودم و رفتارم و حرفهایم دلگیرم ، برای این است که امید دارم همه چیز دوباره درست می شود. مثل همیشه . همان روالی که دوست دارم.
من اصلا به امید زنده شدن خوابها و رویاهایم اینجام. اگر اینها را نداشته باشم که زندگی ام تعریفی نمی شود و خالی به نظر می رسد.
فکرم کار نمی کند. کلی درس دارم که باید بخوانم. انگشترم را هم در آورده ام گذاشته ام کنار دستم چون تحملش را ندارم. اصلا تحمل اینکه چیزه به من آویزان شود را ندارم و خدا می داند چند تا چیز تا به حال گم کرده ام.
و در ضمن من عود هایم را نمی خورم اما وقتی می خواستم بنویسم بوی لیمو می دهد احساس کردم بو برای تعریفش کم است و مزه بیشتر می چسبد.

August 31, 2007

اینها را من نمی نویسم. اینها دستنوشته آن بخش من است که یکی دو روز است از خواب ناز بیدار شده و هی زیر گوشم زمزمه می کند " تو نمی توانی. تو نمی توانی. نمی توانی" ....
نمی خواهم صدایش را بشنوم. خودم را می زنم به کری. به خواب. چشمهایم را می بندم. ندیده می گیرمش. اما همچنان زمزمه می کند. ..ن م ی ت و ا نی

August 30, 2007

گردن ام درد می کند. دراز می کشم روی تخت. دستم را می گذارم زیر سرم و گرما را حس می کنم که ذره ذره زیر پوستم می خزد.
چشمهایم را می بندم. به صدای باران گوش می کنم و سعی می کنم بخوابم. برق آسمان ، حتی از پشت پلک های بسته هم پیداست.
تمام وجودم پر از نیاز است. تمنای که و چه . باید دراز بکشم. به صدای باران گوش کنم و گمایی که زیر پوستم می دود را ببینم.

August 03, 2007

نیمه شب است. خوابم نمی آید . البته می دانم که تا پایم را توی تخت بگذارم و یک کمی چپ و راست شوم چشمانم روی هم افتاده است.
خیلی چیزها هست که می خواهم در موردشان بنویسم اما خودسانسوری ام نمی گذارد. یعنی راستش حوصله حرف و حدیث ندارم. این می شود که بعضی حرفهایم می ماند برای خودم .
دارم روزهای آخر سی سالگی را می گذرانم و از یادآوری روزهای گذشته لبخند کجی روی لبانم می آید. یادم هست چند سال پیش , همینجا, از روزهایم دلخور بودم و غر می زدم و می نوشتم که به نظرم سی سالگی باید یک نقطه اوج باشد و همیشه فکر می کردم انگار یک دروازه ای است که یک زندگی جدید را برایت رو می کند و بعد روزهایم را نگاه می کردم و ناشکری که این چند قدم مانده به سی سالگی چه اتفاقی خواهد افتاد که من اوج این سال را زیر دندانم حس کنم.
حالا خوشحالم , از اینکه سی سالگی ام خوب بوده , یعنی همان اوجی که می خواستم , شاید نه برای بقیه و آنها که از دور و نزدیک مرا می بینند اما برای خودم. و غیر از خودم چه چیزی مهمتر است ؟
حالا خوشحالم که امسال , روزهایی که زندگی کردم و جابجایی و آشنایی همه و همه باعث شد یک نقطه ای برایم شکل بگیرد که از بعد از آن نگاهم خیلی چیزها را شروع کرد به جور دیگر دیدن.
حالا خیلی چیزها برایم عوض شده و عوضتر هم خواهد شد و دیگر قضاوت نخواهم کرد خودم را و آدمها را. هر کسی هر جور که می خواهد باشد و هر مدل که می خواهد زندگی کند . می بینمش اما دسته کردن و جادادن در خوبها و بدها اصلا کار من نیست و کار کس دیگری هم نیست و ما باز هی یادمان می رود و هی برچسب می زنیم پشت سر همدیگر و هی نقش قربانی را بازی می کنیم و هی از زندگیمان لذت نمی بریم و هی خط و نشان می کشیم و هی آزار می دهیم و آزار می دهیم و آزار می دهیم و خوب آزار هم می بینیم و باز این حلقه تکرار می شود و هی از هم دلخور می شویم و دلگیر می شویم و قهر می کنیم و هی برای هم بازی می کنیم و هی با هم بازی می کنیم و آخرش هم چیزی نمی فهمیم.
حالا که شب سرم را روی بالش می گذارم همه را از ذهنم دور می کنم. خودم می مانم و خودم و هی توی دلم می گویم قضاوتی در کار نیست و مقایسه ای نیست و مسابقه ای نیست و فقط عشق است که می ماند و عشق است که پخش می شود و عشق است که زندگی می آورد.

June 07, 2007

شبها خواب زیاد می بینم. بعد از هر کدامشان بیدار می شوم؛ غلتی می زنم و دوباره می خوابم. دیشب ؛ بعد از دو شب برای چند ساعت - در جای جدیدم - بی وقفه خوابیدم. دیگر فاصله بین خوابها را هم بیدار نشدم.
امروز یک کمی منگم و زیاد حالم جا نیست. نمی دانم این همه آشفتگی ذهنی از کجا می آید. ظاهرا که همه چیز درست است . خانه نو را دوست دارم. خوشم می آید تویش بچرخم و مرتبش کنم. خدا کند بتوانم ذهنم را خالی کنم. با این همه شلوغی لذت بردن از زندگی کار سختی خواهد شد.
فعلا تمام انرژی ام را گذاشته ام برای شفای زندگی. زندگی خودم و آن دیگری.

May 31, 2007

باران می خورد روی شیشه و زمان هیچ معنایی ندارد. فکرم به همین لحظه قفل شده است. با سرعت توی خلا می تازد. تصویر روبرو مات است . از لابه لای شیارهای آب تپه پیداست. پوشیده از برگهای سبز. بعد از زمستان دوباره بهار می آید. بوی شرجی می پیچد زیر دماغم و حس زبری ماسه های لب ساحل از سر انگشتانم می رود بالا.
من در دنیای خودم غرق شده ام. من در میان دیوارهای شیشه ای نشسته ام و دارم جان گرفتن دانه دانه رویاهایم روی دیوار های شیشه ای را می بینم. روزهای من فقط در خودم خلاصه می شود. به هیچ چیز دیگر فکر نمی کنم انگار که من تنها ساکن این کره خاکی ام. من و رویاهایم. من و رویاهای نقش بسته روی دیوارهای شیشه ای ام. من و خوابهای شیرینم.
دنیا را به حال خودش گذاشته ام. بودن و نبودن من فرقی برایش نمی کند. بگذار مدتی به هم فکر نکنیم. من، روزهایم برای خودم، او هم برای خودش یا برای هزاران ساکن دیگرش. نگران هیچ کدامشان نیستم. نگران خودم هم نیستم. فقط دارم از رویاهای روی شیشه لذت می برم.

May 07, 2007

دیگر می شود گفت اینجا هم بهار آمده است ، فکر کنم باد بالاخره بهار را جایی گیر انداخته و با خودش آورده تا اینجا .
حالا عصر که می شود ، صدای گنجشکها را می توانی بشنوی که لا به لای شاخه ها می پرند و سبزیهای خوشرنگی که این طرف و آنطرف در آمده اند را بینی و گلهای ریز و درشت سنبل و لاله رنگی را کنار خیابان پیدا کنی.
حالا خورشید هم دیرتر غروب می کند و روز را هی کش می دهد و شاید خیلی ها را خوشحالتر می کند. از این کلافهای سر در گم زندگی، سر چندتاشان را گرفته ای و داری یواش یواش می کشیشان طرف خودت و دور انگشتانت جمعشان می کنی و کلاف خودت را درست می کنی. مشکل اینجاست – مشکل شاید کلمه درستی نباشد ، مسئله اینجاست که کلافها گاهگاهی اندازه ات نیستند؛ دلت می خواهد کلافی را بپیچی ، انقدر که تمام دستت را بگیرد و جذبش شود و مثل یک گیاه خودرو همانطور برود بالا از دستت و تمام تنت و وجودت را بگیرد. کلاف را خودت پیدا کرده ای، از لا به لای هزار تا کلاف نازک و کلفت رنگی که جلویت بوده ، کلاف را حس کرده ای ، بویش را ، و خواسته ای دور دستت بپیچی. ریشه کلاف محکم شده، دور دستت پیچیده اما معلوم نیست انقدر مانده باشد که تا بالا هم برود؛ خودرو شود و همه جا را بگیرد، شاید همان ریشه محکم دور دستت بپبچد و همانجا بماند، یک تکه از دستت بشود همان رنگی که می خواستی.
کلاف دیگر را شاید همینطوری انتخاب کرده باشی، برایت جالب بوده یا فکر کرده ای نو و جدید است و شاید چیزی تازه نشانت دهد، ولی شاید حسش نکرده باشی ، بویش را نشنیده باشی، اما کلاف هست، انقدر که هی باید بپیچی و بپیچی.
زندگی همینطوری است، گاهی کلافها را به طور مایوسانه ای می خواهی اما می دانی که بهتر است ساکت بنشینی، سهمت هر چقدر که باشد دستت می رسد، زیاده خواهی ات را هم نگه می داری پیش خودت، پیش آن قسمت از وجودت که مال کلاف است، آن تکه را دست نخورده می گذاری، وقتش که شد هم درش را قفل می زنی، می شود گنجینه ات، که همیشه همراهت است،
چاره ای نیست، زندگی اینگونه پیش می رود، کلاف را به تو تعارف می کند و راهش را می کشد و می رود، تو هم باید دنبالش بروی، با کلافهای کامل یا نصفه، که ریشه کرده اند یا خودرو شده اند.

March 28, 2007

تکه های گم شده ام را دارم کم کم پیدا می کنم. از پشت صندلی , از لا به لای ملافه های رنگی , از توی فنجان بزرگ , از وسط گوجه فرنگی های خورد شده روی تخته ...
شبها وقت خواب , به پهلو می خوابم , دستها را می گذارم زیر سرم , زیر بالشت خنک , چشمها را می بندم و به تکه ها فکر می کنم. تکه هایی که از گوشه و کنار جمع می شوند سر جایشان و مرا دوباره می سازند.
خودم را , اینطور چهل تکه دوست دارم. تکه ها همراهشان سکوت می آورند و سکوت آرامش.
دلم می خواهد زیر دهانم مزه مزه شان کنم , بدون هیچ حرفی , سخنی , توجیهی , چه می شودی !
تکه ها روزهایم را می سازند , روزهایم زندگی ام را.
باد می پیچد لای موهایم , بوی دریا می آید , تنم کرخت شده , نفس عمیق می کشم و شادی وجودم را پر می کند.

March 16, 2007

یادم می رود که عید دارد می آید. آخر مگر می شود آدم عید را یادش برود. همه عمر روزهای آخر سال دلت بتپد که یک سال دیگر هم گذشت. که باز هم خوشبختی که یک بهار دیگر را می بینی. یک تولد دوباره شاید. نو شدن پی در پی.
قلبم می زند برای اینکه پای سفره هفت سین بنشینم. آرام. و شکر کنم برای هر آنچه دارم. برای تمام معجزاتی که در زندگیم اتفاق افتاده و می افتد. برای چشمهایم که صبح باز می شوند به خورشید و به دنیا سلام می دهند. برای گوشهایم که صدا را می شنود َ. صدای آمدن بهار را. صدای لرزش چنگ درونم را. برای لبهایم که باز می شود به خنده . که شادیم را نشان دهد. که بگوید زندگی ام یک هدیه است که سی سال پیش ¸ در یک روز تابستانی به دستم دادند. برای بینی ام¸ که هر ثانیه ¸ هر آنچه هوای پاک است به درونم می کشد و دوباره پس می دهد. که من باز بتوانم با چشمهایم ببینم و با گوشهایم بشنوم و با لبهایم بخندم و بوسه ای بفرستم توی هوا که برسد به جایی ¸ به کسی.
باید کنار سفره هفت سین بنشینم. گوش دهم به صدای ضربانش. قلبم. که می زند. به گرمی. با امید. تشکر کنم از بودنش. که همیشه کنارم بوده . که صدایش را شنیده ام. بخواهم که دستم را بگیرد. که با هم یکی شویم. برای پذیرش تمام عشقی که نثارمان می شود.
اصلا شاید دراز بکشم به پهلو. کنار سفره هفت سین. چشمهایم را ببندم و ببینم ¸ آرام¸ آرام¸ همه ما یکی می شویم. من و چشم و گوش و لب ... و با هم می زنیم ¸ تالاپ ¸ تولوپ ... و عشق سرریز شود. همه جا را بگیرد. انگار که غسل تعمید باشد و دوباره زاده شوم.

March 12, 2007

تند قدم بر می دارم؟ به نفس نفس افتاده ام. مزه می کنم زیر دندانم. یک , دو , سه تا نمی دانم چند.عمیق تر , شدیدتر , تا شاید بند بیاید.
همه چیز آرام است , ساکت شاید , نه. نفس هایم هست. شماره می کنم , نمی دانم چند , نمی دانم چند منهای یک , منهای دو, منهای سه...تا برسم به یک یا شاید هم صفر. نه که دیگر نباشد, دیگر حس نمی شود, آرام, می آید و می رود. دستم را دراز می کنم توی هوا , چنگ بزنم شاید , به نوری , ستاره ای , چیزی ...
چشمهایم را باریک می کنم, که گوشه چشمها چین بیفتد, که هاله ببینم, چه می دانی , شاید شیب تپه برفی را ببینم, که همیشه همانجاست. چه من باشم چه نباشم. چه برف باشد , چه سبزی , چه رنگ. همانطور ایستاده, آرام, ساکت, مطمئن, با یک آرامش وهم انگیز, که می خواهی خیره شوی , آنقدر که بشنوی باد می پیچد لای برگها, ببینی که سر شاخه ها تکان می خورند و هوهو بپیچد توی گوشت. فکر کنی جز بر شنهای ساحل, گرم و زنده, می شود روی تپه شیبدار زندگی را بدرود گفت.
تپه شیبدار محسورم می کند,دستهایم را دراز می کنم, از سر انگشتانم زندگی, قوی, شیرین, پرراز و رمز جاری می شود. آنقدر که پر میکند همه جارا, مرا, تا سرم, تا بالای سرم, تا بالای تپه شیبدار, انقدر بالا تا سرازیر شود. مثل یک روز, که سر یک پیچ ملایم, زندگی از بالای تپه شیبدار سرخورد, انقدر نزدیک که خورد به صورتم, گرم , جاری , رونده....
ساکت شده ام, دارم می روم, روی جریان رونده زندگی , دراز کشیده , با چشمان بسته , با دستهایی که روی سینه صلیب شده اند, با گوشهای باز, باید دستی بکشم به تنم , به سرم, به درونم, چیزهایی مانده, از قبل , از همین روزهای گذشته, از همان قبل شرابه زندگی از بالای تپه شیبدار, باید بکنمشان, بسپارم به جریان رونده, سبکتر شوم شاید....

March 03, 2007

گلویم یک طوری شده. انگار که در حال مریضی باشم. هی الکی آب می خورم. احساس می کنم پنیر شده ام. از بس در فضای بسته و پشت میز نشسته ام . پنیری که نماد خنگی است. حالا هی آب می خورم که فکر کنم سالمتر و تازه ترم.
برای خودم آه می کشم که مثلا خسته ام. ولی نیستم. از پنجره هم گهگداری یک نگاهی بیرون می کنم که ای دل غافل دم بهاری عجب برف مسخره ای دارد می آید.
بقیه اش هم همان چیزهای همیشگی است. یک چیزهایی که نوشته می شود و یک سری دیگر که خوانده می شود و کارهایی که باید انجامشان داد و ساعتهایی که برای تفریح خرجشان می کنم که بشود باز همان همیشگی ها را ادامه داد. ذوق را هم بوسیدم گذاشتم کنار . نمی دانم شاید توی کشو یا بالای تاقچه یا شاید هم دادمش به کسی.
زندگی می رود چون جلویش را نمی شود گرفت . زندگی می کنم چون کار دیگری بلد نیستم. این وسط فقط ذوقم را برای زندگی که جلویش را نمی شود گرفت و تنها هنرم هست یک گوشه ای جا گذاشتم . این هم از بی عرضگی من!
دیگر چی؟

February 04, 2007

سرم حسابی گرم دنیای خودم است. احساس می کنم دنیایم روز به روز کوچک تر و جمع تر می شود. محدود شده به دو تا خیابان و چند تا طبقه. تماما وقتم را همانجا می گذرانم و بیشتر ذهنم هم همانجاست. فقط یک قسمتی هنوز نگران کارهایی است که درست نشده و اینکه بالاخره برنامه ام درست می شود و می توانم اینجا بمانم یا نه.
دیگر به چیز زیادی فکر نمی کنم. نه که نخواهم , انگار نمی شود. همه آرزوهای بزرگ و کوچک , افکار زشت و زیبا , تصمیمها , بالا و پایین پریدنها , حرص و جوش خورنها و این حرص پایان ناپذیر "چه خبر؟" از وجودم رفته. پاک خالی شده ام. حتی روزهایی که پشت میز می نشینم و از پنجره خیره می شوم به جایی در دورها , به آدمهایی که از آن بالا ریز می بینمشان و سروصورتشان را پوشانده اند و به طرف مترو می روند , هیچ چیزی توی سرم وول نمی خورد , ساکت شده ام.
باید برای کتی بگویم که فقط یک مدل زندگی خاص مغز آدم را پوک نمی کند , استعداد که داشته باشی خیلی راحت پوک می شوی. لا به لای صفحه های وبلاگها می چرخم و زندگی ها را می بینم. نمی دانم چه مرگم است. ناراحت نیستم , فشار خاصی هم بهم وارد نمی شود , به مرحله جرخوردگی هم نرسیده ام که به قول نویسنده آماتورمان برای خودش عالمی دارد. در همین دنیای کوچک اطرافم برای خودم شادم.
می دانم یکسری از قابلیتهایم را از دست داده ام. انگار دیگر نمی شود با کسی احساس نزدیکی کنم , با آدمها زندگی می کنم , دوستشان هم دارم اما دوست داشنی که دلم بتپد را دیگر نمی توانم انگار. قطعه هایم گم شده و فکر نکنم پیدایشان کنم . همه چیزم , حتی محبتم , مصنوعی شده. ماشینی شاید.
این هم زندگی من است دیگر. همینطوری برای خودش پیش می رود. من هم جز فکرهایی اضافی کاری برایش نکرده ام. ایمانم را که مدتهاست از دست داده ام , تکه پاره های مذهبم هم یکی یکی دارد می پرد. از آن خیمه ای که بالاسرم زده بودم و خنزر پنزری که زیرش جمع کرده بودم همه شان را باد برده , فقط مانده تیرکش که بهش وصلم , باد بعدی که محکم تر بیاید آن هم می پرد , توی هوا شناور می شوم به گمانم.
دلم برای حال و هوای قدیمم تنگ شده. نوشته فرناز , رفیق جانمان را هم بخوانید. جای همه پنجشنبه ظهر ها یا شبهایی که دور هم جمع می شدیم و یک دل سیر در مورد همه چیز حرف می زدیم و می خندیدیم حسابی برایم خالی است. از همان نخهایی بود که آدم را به جایی روی زمین وصل می کرد.
همین ها دیگر. ملالی نیست جز...نمی دانم چه , اصلا شاید هیچ ملالی هم نباشد.

December 04, 2006

خسته شده بودم. خسته جسمی که نه , یک جور مچاله شده بودم انگار. زن ژاپنی توی فیلم تمام ذهنم را پر کرده بود . فیلم بابل را دیدم. این دختر خیلی اذیتم کرد. یک جورهایی مرا یاد خودم می انداخت. این حرف نزدن , اینکه نشنوی , فقط ببینی , نتوانی آنچه را می خواهی بگویی , ترسیدم از اینکه آدم چه راههایی ممکن است انتخاب کند. نمی دانم شاید یک کمی عصبانی شده بودم. به احمد و یوسف هم فکر کردم. به اینکه دیگر عادت شده که آنها که ندارند و در بدبختی به سر می برند مرده و زنده شان زیاد فرقی نکند
یاد خودم افتادم که تا چند سال پیش فکر می کردم وقتی بچه های خانواده های پرجمعیت یا فقیر می میرند پدر و مادرشان چه فکری می کنند؟ به نظرم می آمد که شاید حس چندانی ندارند , انگار که مرگ برایشان راحت تر است. عادت کردیم همیشه برای قهرمان های چشم آبی و موبور هورا بکشیم و از زنده ماندنشان ذوق کنیم. وگرنه آنکه کثیف و خاکی است و صورتش پینه بسته و برای زندگی زحمت می کشد مردنش خیلی تراژدی نیست.
خفه شدم. تا آخر فیلم دلم می خواست دختر کسی را پیدا کند. پدرش را پیدا کرد ولی چیز دیگری می خواستم شاید . نمی دانم. کلافه شدم. دلم خواست کسی باشد , کنارم , دستش را بگیرم شاید , یا دستش را بگذارد دور شانه ام , که شاید خیالم راحت شود ؟
همانطور آشفته برگشتم خانه. دلم آشوب بود . چشمم افتاد به پاهایم , که کثیف بود , لبخندم آمد . دیگر آشوب نیست. همه چیز بهتر است .

December 02, 2006

خداحافظی که کردیم رویم را برگرداندم , به طرف ایستگاه , چند متر از توی پارک باید رد می شدم , سومین قدم را که برداشتم وارد شهر شیشه ای شدم , شهر که نه , باغ ؟ ....نمی دانم , هر چه که بود زیبا بود , زیبا... باران یخی آمده بود , تک تک شاخه ها را یخ گرفته بود , قندیل بسته بود , تمام درخت , نور هم افتاده بود , همه چیز برق می زد , زمین هم همینطور.... تمام سبزه ها را یخ گرفته بود ...یک لحظه فکر کردم پرنسس شهر یخی هستم . می خواستم گردش کنم ....حیف که وقت نداشتم , اتوبوس داشت از سر خیابان می پیچید .... برای چند لحظه , برای چند متر , انگار که اینجا نبودم .... انگار که با یک بوسه وارد دنیای قصه ها شده بودم ...

November 30, 2006

طبق معمول , از خودم !

نمی دانم شاید گفتنش مسخره باشد. مثل خیلی از کارهایی که می کنم , حرفهایی که می زنم , فکر هایی که به سرم می زند. از بس اینجا همه چیز را گفته ام
برایم عادت بدی شده , در دنیای واقعی هم , به هر کسی که می رسم , فکر می کنم وظیفه دارم از سیر تا پیاز را برایش تعریف کنم , از اینکه چه بودم و چه می کردم تا اینکه چه هستم و چه می کنم , هیچ کس هم نیست بهم بگوید آخر به مردم چه ؟ مگر می خواهند غذا سفارش دهند که برایشان از مواد اولیه ات و نحوه پختنت ! حرف می زنی؟
درست مثل تشک هایی شده ام که بازشان می کنی و پنبه اشان را می زنی , همان ذراتی که توی هوا به پرواز در می آیند و جلوی دیدت را می گیرند , از بس به خودم فکر کردم و خودم را حلاجی کرده ام و زده ام احساس می کنم تمام وجودم شبیه ذره در هوا شناور شده , فرقم با تشک این است که دوباره پنبه ها نریختم تو و درش را نبستم.
حالا احساس بدی دارم , احساس نمی کنم بک موجود منسجم هستم, همه ذراتم در هوا پخش و پلا شده اند و من اصلا نمی توانم به خودم – به عنوان یک مجموعه – نگاه کنم. درونم خالی است. بعضی قسمتها را انقدر زده ام که شفاف شده , آنطرفش پیداست , هر چه بیشتر می گردم کمتر پیدا می کنم.
چیزی توی زندگیم گم شده که نمی دانم چست. شاید خودم , نه , خودم هستم. تکه تکه شده ام. این به گمانم تعریف بهتری باشد. سخت است بخواهی این تکه ها را دوباره جمع کنی و درش را بندی و استفاده بکنی تا دوباره سفت شود و پروسه را تکرار کنی.
خسته شدم. از بس که همه چیز را از درون کشیدم بیرون , تر و تمیزش کردم و با توضیح اضافه گذاشتمش توی ویترین. می فهمید چه می گویم؟ خیلی خودم را نمایش داده ام. از آن طرف بام افتاده ام.
حالا هم دارم به مرز جنون می رسم. حتی این را هم نمی توانم تشخیص دهم. هیچ احساسی نسبت به خودم و اطرافم و روزگارم که خوب است یا بد, راضی ام یا ناراضی , شادم یا ناراحت ندارم. چیزی درک نمی کنم. گیج شده ام


November 09, 2006

بفهمی که روزت گه مرغی ست . که دیشب تا قبل از خواب همه چیز خوب بوده , بعد خوابت نبرده . بفهمی حالت بد شده. پنجره هم باز بوده , پاهایت یخ کرده. هی خودت را زیر ملافه و پتو جمع کردی , پاهایت را آوردی تو شکمت ولی فایده نکرد. بالاخره سه صبح پا شدی پنجره را بستی البته فقط جداره اول را !
صبح هم دلت نمی خواسته بیدار شوی. بچه ها بیدار شدند و صبحانه خوردند و حرف زدندو شروع کردند به درس خواندن تو هنوز سر جایت وول می خوردی. بلند شدی , جایت را جمع کردی ,صبحانه خوردی , آمدی پای اینترنت , اینجا هم خبری نبود , هی به خودت فحش دادی که مگر قرار نبود به کارهایت فکر نکنی ؟ اگر درست شد که چه بهتر اگر هم نشد هیچ اشکالی ندارد. همه اینها را می گویی باز هم دلت می خواهد تکلیفت معلوم بود و با خیال راحت زندگیت را می کردی. بعد دوباره فکر می کنی حالا چه آش دهن سوزی هست ؟ تو که باز دوباره رفتی سراغ آن چیزی که برایت بهتر است و به اینکه چه را بیشتر دوست داری توجهی نکردی و بعد مثل همه دفعه های پیش , این جور مواقع یاد عطا بیفتی و بهش حسودی کنی مبسوط که با کارش حال می کندو حداقل از بخش کاری زندگی اش راضی است و بخش احساسی اش هم به تو ربطی ندارد. تو چی که نه از کاریت راضی هستی و نه از احساسیت .
بعد فکر کنی شاید یک مدیتیشن بد نباشد و وسطش خوابت ببرد و تخت تا دوازده ظهر بخوابی و بعد هم از خواب بلند شوی , هوا هم که کیپ تا کیپ گرفته باشد , امیدوار باشی که کلاس عصر حالت را بهتر کند , برای خودت نسکافه درست کنی (نسکافه که چه عرض کنی! یک لیوان شیر با یک کم نسکافه آنقدر که یک رنگ ملایمی بگیرد و خیلی هم تلخ نباشد و چه و چه!) بعد دوباره بیایی اینجا و هوس کنی به دوم شخص مفرد یک چیزهایی اینجا بنویسی , بعد به این فکر کنی که چرا انقدر از زندگی جدی بدت می آید و خودت هم مریضی و همیشه می خواهی یک جوری زندگی کنی که انگار همه چیز موقتی است , مثل زمان دانشجویی مثلا , پس بی خود نیست که مادر و پدرت همیشه نگرانند که آخرش می خواهی چه کار کنی و هیچ آخری برای تو معنا نداشته باشد ....
اینها را که نوشتی شاید فکر کنی که چند ساعت دیگر اتوبوس را بگیری و بری تا دم کلاس و بین بچه ها بشینی و حرف بزنی و یک چیزی یاد بگیری و بعدش هم ورزش کنی و خدا را چه دیدی شاید فردا صبح خورشیدی هم در آسمان دیدی و از این فکرها یک لبخند کجی کنار لبت بیاید و تمام!


پی نوشت : همه اینها را بنویسی و تا بخواهی پستش کنی ببینی پستچی آمده و یکی از نامه هایی که منتظرش بودی را آورده و کفش و کلاه کنی و بری دنبال کسی که اولین قدم را برداری و پیدایش نکنی و برنامه بیفتد به فردا و بروی توی غذاخوری دانشگاه بنشینی و قبلش یک چای هم بگیری و از پنجره بیرون را نگاه کنی که مه است و بدون خورشید هم خیلی بد نیست و درخت را ببینی که باران خورده و قطره های باران گرد گرد روی شاخه ها آویزان است و نور هم افتاده رویشان و برق می زنند و تو را یاد چراغهای مهتابی می اندازند یا مثلا گل یخ , و همینطور تماشایشان کنی و دیگر به عطا هم حسودی نکنی و یاد دوست ندیده ات بیفتی که فکر می کند خوشحالی مثل فیلم ریش قرمز نیست که هر هفته از تلویزیون پخش می شد و گاهی هست و گاهی نیست و فکر کنی همیشه هست و هر بار به یک شکلی.

October 23, 2006

پنجره را باز می کنم , نفس می کشم , عمیق ...عمیق تر ...صدای سکوت می آید , همراه با چک چک قطره های باران .چشمهایم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند. زنده ام , این را خوب می دانم , تک تم عضلات بدنم را حس می کنم , دوستشان دارم , خودم را نیز هم .....
شادم . نه به خاطر کسی یا چیزی . با خاطر زندگی...به خاطر خودم ... برای بودنم
احساس سبکی می کنم ...شادی از درونم می آید و این را خوب می فهمم.
دارم به خدایم نزدیک می شوم. شاید بازگشت دوباره
روزگار شاد و آرام و پر خنده را دوست دارم... شور زندگی را ...
الان , در این لحظه , هیچ کس , هیچ چیز ناراحتم نمی کند. نگران نیستم .
آنقدر حالم خوب است که می توانم با خیال راحت بمیرم
آسمان امشب خیلی نزدیک است .... گرم و زنده , بر شنهای تابستان , زندگی را بدرود خواهم گفت ... زمان در من و من در زمان خواهم خفت ...

May 30, 2006

از خودم , زندگي , دوست داشتن !

با دوستم حرف مي زديم , صحبت کشيده شد به خصوصيات اخلاقي , دوستم انگشت گذاشت روي خودش که نمي تواند جلوي آنها که دوستشان دارد نه بگويد , به قول خودش وا مي دهد , مي گفت نقطه ضعف , شايد بشود گفت ضعف اما به نظر من اين خصوصيت خيلي بسته به طرف مقابل است. مثلا اگر من نوعي ظرفيت داشته باشم برخورد با آدمي که اينهمه محبت دارد بهترين اتفاقي است که مي تواند برايم بيفتد. البته بعدش اضافه کرد که تعداد آنها که دوستشان داشته خيلي زياد نبوده و در بيشتر روابط اين خصوصيت تبديل به نقطه ضعف شده. پيش خودم فکر کردم من چند نفر را دوست داشته ام. شايد بشود تو سه سطح جايشان داد . از بالا به پايين که مي رود عميق تر مي شود و بي خطر تر.

سطح اولش آنهايي هستند که ازشان خوشم مي آيد. تعداد هم که کم نيست , شنبه و يکشنبه , با خيلي ها برخورد مي کنم که ازشان خوشم مي آيد , دلم مي خواهد با هم حرف بزنيم , گشتي بزنيم يا هر چي اما نه به اين معني که رابطه اي داشته باشيم. بيشترين ضربه را هم از همين قسمت خوردم. از يکي خوشم مي آيد , حالا دست جمعي يا تنها برنامه مي گذاريم , چه مي دانم سينمايي , تئاتري , حرفي , بدون اينکه بدانم از کجا آمده و بعدش کجا مي رود , فقط از همان يکي دو ساعت لذت مي برم , منتها خيلي وقتها اين صميميت بي مقدمه سوء تعبير مي شود. طرفم فکر مي کند که من منظوري دارم يا چيزي مي خواهم , حالا يا خودش هم مي خواهد که مي آيد جلو , يا نمي خواهد و کم محلي مي کند فرضا. هر دوتايش هم اعصابم را خورد مي کند.
اين سطح خيلي وسيع است. تقريبا بيشتر دوستهاي دور و نزديکم اينطورند. خوب حتما آدم با کسايي رفت و آمد مي کند که ازشان خوشش مي آيد اما لزوما عاشقشان نيست.
سطح سوم آنهايي هستند که عميقا دوستشان دارم . تعدادشان زياد نيست . اينها را هم بدون چشمداشت دوست دارم. يعني هر کجا که باشند و هر کاري که بکنند برايم عزيزند . بدون اينکه بخواهم رابطه اي ايجاد کنم يا توقعي ازشان داشته باشم. يکي شان مثلا دوست دوران بچگي که چند وقت پيش اين پست را برايش نوشتم. اين قسمت از همه بي خطر تر است. اينکه آدم کسي را فقط به خاطر بودنش دوست داشته باشد بدون هيچ انتظار ديگري خيلي لذت بخش است.
اما سطح دوم مي شود آنها که دوستشان دارم و دلم هم مي خواهد رابطه نزديکتر شود. فکر کنم خيلي مرز باريکي دارد خصوصا با سطح اول. گاهي پيش مي آيد که آدم اشتباهي يکي که در سطح اول است را سطح دومي حساب کند. اولين باري که اين اشتباه جدي را کردم آخرهاي دانشگاه بودم. از کسي خوشم مي آمد و فکر مي کردم که حتما بايد تو سطح دوم جايش بدهم. جا نمي شد خوب , کلي هم تلاش کردم , نمي خواهم بگويم ضربه خوردم , بيشتر خورد تو ذوقم و حواسم جمع شد که بايد چشمهايم را بيشتر باز کنم و انقدر چشم بسته رو احساس پافشاري نکنم. به جايش يک کمي بيشتر گوش بدهم به احساسم. درس خوبي بود براي من. متاسفانه يا خوشبختانه من هم سطح دومم خيلي سرنشين نداشته اما همانها که بودند درست آمدند. خدا را شکر که اشتباه نکردم ديگر. بعد ها هم که زمانشان گذشت همه رفتند به سطح سوم و اين بهترين اتفاقي بود که مي توانست برايم بيفتد.
اين روزها با اينکه حالم خوب است و دارم کم کم با کابوسهای زندگيم کنار می آيم و سعی می کنم که ترسهايم را از بين ببرم گاهی وقتها احساس تنهايی می کنم. به اين چيزها فکر می کنم و به اينکه آيا فرصتی را هم از دست دادم؟ يا مثلا فرصتهايی که پيش می آيد را می فهمم؟ چه کار از دستم بر می آيد جز اينکه از روزنه هايی که گاه و بيگاه باز می شود بيرون بزنم و ببينم چه خبر است . اين هم يک جور سرگشتگی است ديگر.

April 30, 2006

یک روزهایی مثل امروز , که همه چیز سر جای خودش است , من سرجایم نیستم. حالم سر جایش نیست.علتش را نمی دانم, اصلا علت دارد یا نه , از بس که بی منطق است چه می دانم شاید هم احساس گناه می کنم که هر روز خوشحالم!
نه عصبانیم , نه خشمگین نه ناراحت. فقط نمی دانم چرا غمگینم. این روزها را دوست ندارم. احساس ضعف می کنم. در برابر خودم. از اینکه نمی توانم شادیم را نگه دارم . شاید بهتر باشد یک چند صفحه ای بنویسم , از هر آنچه که در ذهنم می گذرد , شاید هم چیزکی گوش بدم , یا بخوانم . بالاخره راهی هست برای اینکه این روز به نظر طولانی بگذرد.

شب نوشته شد: هیچکدام از آن کارها را نکردم. یکساعتی پیاده رفتم. یک رنگ مو خریدم. موهایم را مشکی کردم. بعد توی آینه که خودم را دیدم فکر کردم مگر می شود آدم موهایش مشکی باشد و غمگین بماند؟ نه, نمی شود!

September 17, 2005

روزهايم فعلا مي کذرند , نه بد , نه خوب. معمولي , من ولي خيلي معمولي نيستم. نه خوب , نه بد .
مي دانم از مسيرم خارج شده ام , بايد خودم را جمع کنم تا همه چيز از دستم در نرفته. بهانه هاي کوجک خوشبختي اين روزها فراوانند. دوستهاي مهربانم همه جا هستند , از خيلي دور تا خيلي نزديک , شايد کمی خودم را گم کرده باشم , پيدا کردنم خيلي سخت نيست , اين مسير را قبلا هم رفته ام , خيالهايم پشت ابر شايد گم شده اند , چشمهايم را که مي بندم جز تاريکي چيزي نيست , بايد نور بيايد.
تمام حرفهاي ننوشته ام به تصوير مي آيند اما تصويرم کاغذي نمي شود , گير مي کند آن وسطها , مثل مامان فروغ که قرار است حرفهايش را بنويسم , بايد تند تند بگويد و من بنويسم اما هنوز نمي دانم از دهان خودش بگويم يا از دهان خودم. انگار همه کارها يک گير کوچک دارد , يک جايي پيچ ظريفي خورده و من نمي بينمش.
چشمهايم بايد باز شوند , باز باز , که همه چيز را ببينم , تمام محبتي که از گوشه و کنار نثارم مي شود , از ته دل حسشان کنم.
بايد در را باز کنم , تمام مهر و محبتي را که در توانم هست بيرون بريزم , به دردم نمي خورد اگر بخواهم نگهشان دارم. مال من نيست , بايد نثار بقيه شود . جيز ديگري که براي بخشيدن نيست , هست ؟
روزهايم مي گذرند , بايد بگذرند , اما با چشماني باز و دلي بازتر
--------

September 11, 2005

اصلا بيا فکر کنيم فردا روز ديگريست. روز ديگر که هست, بيا فکر کنيم فردا تو آدم ديگري هستي. کار مشکلي است . بيا فکر کنيم فردا يک روز باراني است , باران تند سيل آسا , از همانها که همه چيز را مي شويد و با خود مي برد.
فکر کن فردا هم يکي از همين روزهاست , که صبح از خواب بيدار مي شوي و مي روي دنبال رد زندگيت.
کدام زندگي؟
بيا فکر کنيم فردا مي تواند روز جديدي در زندگيت باشد اگر بخواهي و يک قدمي بزني و بروي زير همان باراني که قرار است ببارد.
بيا فکر کنيم که فردا يک روز نمادين است که يادت مي آورد بيست و نه سال تمام روي اين کره خاکي زندگي کرده اي , خوب معلوم نيست چند روز نمادين ديگر را خواهي ديد اما يک نگاهي به عقب بکن , آن روزهايي که ديدي و گذراندي ارزشش را داشت ؟
بيا فکر کن اين تصويري که از خودت توي آينه ديدي چقدر فانتزي و سانتي مانتال است ؟
بيا فکر کنيم چه کار مي شود کرد که تصويرت واقعي تر شود
زنده تر شوي
و انسان تر
کار سختي است
شايد هم آسان باشد و تو راهش را نداني
بيا فکر کنيم
نه
بيا زندگي کنيم
بيا پشتمان را بکنيم به تصويرهاي توي آينه
اول از همه
بيا تولدت را جشن بگيريم!
--------

September 03, 2005

سعيد هر چند شب در ميان سراغ مي گيرد که چرا نمي نويسي , مي گويد ايراد که داري اما يک خوبيت اين است که نگاهت از بالا به پايين نيست , هادي مي گويد اشکالت اين است که از بالا به پايين نگاه مي کني , نمي دانم هر کسي از ظن خود يار من شد و خدا را شکر که چند سال تمام هر آنچه بودم و فکر کردم را صادقانه گذاشتم جلوي بقيه و خودم را در معرض انتقاد هايتان قرار دادم و بسيار هم از اين بابت خوشحالم. همه جور برخورد هم ديده ام و ديگرنه از تعريفها باد مي کنم و نه از تخريب ها فرار. مسلم است که تعريف من از خودم همان تصوير ذهني خودساخته است اما به همان نسبت هر کسي که مرا مي شناسد هم يک تعريف از من در ذهنش دارد و چقدر خوب است که سعي کنم اين تعاريف به هم نزديک شود. نمي دانم هر کسي چيزي برايش اصل است تمام هدفهاي ريز و درشت و آرزوهاي بزرگ و کوچک زير سايه آن است . براي من اصل مهم زندگيم ارتباط با آدمهاست. به خودم ياد دادم براي ايجاد ارتباط قدم جلو بگذارم و تلاشم را بکنم تا رابطه ها شکل بگيرند , به نظرم من وقتي موفقم که دامنه ارتباطاتم وسيع باشد. مگر نه اينکه تمام کارهايي که مي کنم براي پيدا کردن مخاطب است؟
خيلي ها از من بهترند و من يک قدم که بر ميدارم دو تا قدم مي آيند جلو و چه لذت بخش است اگر دور و برت پر از اين آدمها باشد. خوب يک سري هم ارتباط برايشان بي معني است و به چيزهاي مهمتري فکر ميکنند. به هر حال من چند باري سعي ام را مي کنم و اگر جواب نداد , خوب زور نيست ديگر!
من اگر نتوانم با کسي ارتباط برقرار کنم مطمئن باشيد هيچ تلاشي هم براي تخريبش نمي کنم. آن آدم براي من از حلقه اطرافيانم حذف شده و برود به سلامت . پس توقع هم ندارم کسي خارج از اين حلقه بخواهد مرا درگير مسائلي خواسته يا ناخواسته بکند. مي دانم گنگ نوشتم , نمي خواهم صحبتش را باز کنم و از طرفي هم اين مسئله حسابي ذهنم را مشغول کرده است. آنقدر که ذوق و شوق نوشتن و خواندن را هم برده زير سوال. فضايي که مثبت باشد و آدمهايش به چشم هم نگاه کنند (نه از بالاي کوه به دره!) حتما ذوق و شوق و خلاقيت آدم را جاري مي کند وگر نه که اگر قرار باشد هر دور هم جمع شدني آخرش حال آدم را بگيرد و اعصابش را به هم بريزد که فايده ندارد.
مي دانم گروهي از اطرافيان از من دلخورند , براي کاري که بايد مي کردم و نکردم , براي وقتي که بايد مي گذاشتم و نگذاشتم , براي خيلي چيزها. چشم , من مخلص شما هم هستم , سعي ام را مي کنم که از اين دوره هم بگذرم , لعنت به من که اگر اين بار هم ياد نگيرم گاهي بايد طوري قدم برداشت و از کنار چيزها گذشت که گندشان آدم را نگيرد.
--------

July 27, 2005

روز خوبي برايم نيست . سرحال نيستم . مثل بادکنک سوراخ شده آخرين نفس ها هم دارد مي رود. اين چند وقت گذشته خيلي شلوغ بوده. اين همه حرف و سخن و بحث و جدل و فکر و خيال و ترس و اضطراب رمقم را کشيده. انگار پر از تنشم. اصلا هم نمي دانم دلم چه مي خواهد . نمي خواهم يعني نمي توانم به چيزي فکر کنم. رشته از دستم در مي رود. هر چند تا نفس عميق هم که سر صبح بکشم جواب نمي دهد. بايد کاري کرد . چکار کنم؟
--------

July 11, 2005

هيچ خبري نيست . فکر نکنيد الان چه اتفاقي افتاده که گم و گور شدم . هيچ خبري نيست .. همه چيز همونجوره که هميشه بوده. چله مادربزرگه هم تموم شد. خيلي زود مي گذره . تا چشم به هم بزني زمانت تموم شده. اين چند روزه خيلي ذهنم درگيره. به زندگي , به مرگ. آخر اينجا که ما زندگي مي کنيم مردن خيلي کار راحت و پيش پا افتاده اي شده. روشها خيلي زياده . فکر مي کنم بهاي زنده بودنم چيه ؟ چه مرگي خوبه ؟ منظورم اينه که در ازاي چه زندگي وقت مردن خيالم راحته ؟ اگر خواستيد تو دلتون بخنديد اما اين روزا دارم به يک مسئله مهم فکر مي کنم. من چرا زنده ام؟ خيلي وقتها از دست خودم کفري مي شم که چرا نمي تونم حداقل بعضي حرفهايي رو که مي زنم باور کنم. حالم به هم مي خوره از اين همه ترسهايي که تو تنم پره . ترس از اينکه آينده خيالي چي مي شه , مسخره است ديگه , نگران اتفاقهاي نيفتاده هستم و حواسم نيست که اصلا ممکنه آينده به اون دور و درازي برام نباشه. چه مي دونه آدم وقتي امروز صبح از خونه مياد بيرون شب بر مي گرده يا نه. اونوقت با اين فرصت کم من احمق هي مي ترسم که ده سال ديگه چي ميشه . ده سال ديگه حالا باشه يا نباشه فکرش ديروز و امروز و فردامو به گه کشيده. عصبانيم . از دست خودم . مي ترسم از اينکه تنها بمونم بعد نگاه مي کنم مي بينم تو اين دنيا به اين بزرگي اين همه آدم تنهان. چه اتفاقي ميفته مگه ؟ گيرم تو تنهايي هم بميرن , مسئله خاصي پيش مياد ؟ نه بابا. زندگي که واسه کسي صبر نمي کنه. نگاه مي کنم مي بينم اونور دنيا اونهمه آدم دارن از گرسنگي مي ميرن . از ايدز مي ميرن و هيچ وقت هم به ده سال آينده شون فکر نمي کنن . نمي دونم من چرا اين ترسها رو دنبال خودم مي کشم ؟ البته دليلش تقريبا روشنه. وقتي آدم ايمان نداره از خيلي چيزها مي ترسه. يک جاي زندگي من خاليه. تمام مشکلات هم از همينجا درست مي شه. من بايد بفهمم چرا دارم زندگي مي کنم. بايد بفهمم چه جوري بايد زندگي کرد. به چي فکر کرد. براي چي ادامه داد. بايد بفهمم چي مهمه . يکي داره تو زندان مي ميره واسه اينکه به بقيه بفهمونه کجاي کارشون اشتباهه , واسه اينکه شايد بقيه زندگي بهتري داشته باشن. يکي اونور دنيا تمام سعي شو مي کنه زنها راحت تر زندگي کنن . مي شينه حرفهاي يکي رو براي دادگاه ترجمه مي کنه شايد اون يکي هم بتونه يک زندگي بهتر داشته باشه . يکي داره مي جنگه که بتونه عشقشو به بچه هاش بده , يکي بيست و دو سه ساله بچشو که مريض مادرزاده به دندون کشيده و بزرگش کرده , بيست و چند سال همه عشق و زندگيشو گذاشته واسه بچه اش و هر شب تا صبح بال بال زده که فردا بچه اش از خواب بيدار مي شه يا نه و هر بار هم که تو رو مي بينه فقط مي خنده. من چي کار مي کنم ؟ به نظر شما من هم زندگي مي کنم؟ نمي دونم اصلا چطوري روم مي شه بگم من هم دارم زندگي مي کنم , فکر مي کنين کافيه من سعي مو بکنم آدم خوبي باشم؟ نه ؟ کافيه روزي صد دفعه بزنم تو دهنم که پشت سر آدمها حرف نزنم ؟ کافيه روزي هزار بار به خودم يادآوري کنم حد و مرزم کجاست ؟ اينکه تو زندگي بقيه دخالت نکنم , اينکه به حقوقشون احترام بگذارم , اينکه يادم نره هر کسي آزاده معاشرينش رو انتخاب کنه ؟ اينکه من حق ندارم به هيچ کس – حتي نزديکترين آدم زندگيم – بگم چکار کنه و چکار نکه , کجا بره و کجا نره , با کي حرف بزنه و با کي نزنه؟ اينها رو اگه بگم کافيه؟ . نه نيست ديگه. اگه بود الان اينهمه به هم نريخته بودم. کافيه که سعي کنم آدمها رو دوست داشته باشم ؟ کافيه که براي اونها که مي شناسم و نمي شناسم دعاي خير کنم ؟ کافيه حسادت نکنم , خيانت نکنم , تهمت نزنم ؟
من خيلي چيزها رو نمي دونم , چيزهاي ساده و سختو , اصلا مهم نيست , شايد تو اين فرصتي که دارم بعضي ها شو ياد بگيرم و بعضي ها رو هم وقت نشه , اين اشکال نداره. اما اگر يک چيز رو ندونم اونوقت تمام دانسته هام حتي يک اپسيلون ارزش هم نداره . من حتما بايد بفهمم چرا فرصت زندگي کردن رو پيدا کرده ام .
--------

May 27, 2005

چشم به هم بزني و ببيني که دوباره جمعه امده , آخر هفته , ببيني شش روز گذشته به سگ دو , يا گاهي تنبلي , پشت ميز نشيني , چند تا کلاس و چند تا قرار و چند تا فحش خواهر و مادر به اين و آن . حالا هم رسيده به جمعه , که بعد از همه اين کارها استراحت کني برای فردا که دوباره اول هفته مي آيد.
بروي توي اتاق , ببيني همه جا شلوغ است , مثل همين هفته که گذشت , مثل هفته قبلترش , مثل هفته بعد که مي آيد. حوصله ات نيايد , کتابهاي روي ميز را بريزي روي زمين , ورقش بزني بي مکث , برگردي به صفحه اول و چند خط که با خودکار نوشته شده و امضايي که زيرش شده , دلت غنج بزند , کتاب را ببندي , کيفت را برگرداني روي زمين , که هر چه هست بريزد بيرون , قرصهاي رنگارنگ که هيچ وقت نمي خوريشان , چند تا آدامس و کليد و کيف پول و کرم و اين چيزها را خالي کني روي زمين , پخششان کني , چشمت بيفتد به دفتر کوچک قرمز , که براي مبادا توي کيفت است , ورقش بزني و چشمت بيفتد به شماره اي که هول هولکي توي صفحه آخر نوشته اي و زيرش خط کشيده اي , برگردي به عقب , جايي توي گذشته , منگ شوي , يادت بيفتد که هيچ وقت , هيچ چيز را نگه نداشته اي , نه نامه اي , نه کارتي , نه دفتر و کتاب بچگي , دلت بگيرد که کاش چيزکي از خودت , بچگيت , نگه مي داشتي. بعد يادت بيفتد که پوشه زرد رنگ تنها چيز نگهداشته ات است. از لاي پوشه ها و کتابها , يک جاي مثلا امن , درش بياوري , بنشيني روي تخت , از اول تا آخرش را بخواني , کاغذ ها را ورق بزني , دنبال کلمات روي کاغذ بروي , عشق بورزي به قلمي که اين ها را برايت نوشته است. گم شوي توي حس خوب آشنايي , گرما بدود زير پوستت و برود تا ته دلت , آنجا جمع شود , سنگين شود , چنگ بزند و دلتنگي جايش را بگيرد و پر شود و بالا بيايد تا توي گلو و پشت چشمها و همانجا بماند. چشم تو روي نوشته ها برقصد و اشک روي چشمان تو . مِهر کلمات لبريزت کند , آنقدر که دلتنگيت جمع شود و کم کم رسوب کند و برگردد ته دلت و همانجا بماند , تا دفعه بعد . از خانه بروي بيرون , پيش مادربزرگت مثلا , که حالي بپرسي , که ببيني ديگر نمي تواند بنشيند , که روي صندلي بنشانندش , سرش بيفتد روي شانه اش و خواب باشد , خواب که نه , گيج و منگ , بي هوش . از شدت ضعف حرف هم نزند و دلت بخواهد بنشيني پيش مادر و سخت بغلش کني که بگويي پيشش هستي حتي اگر مادرش نباشد. که سرت را بگذاري توي گودي گردن اش و بوي اش کني و بروي به سالهاي دور و نزديک و خيالت راحت باشد که جايت امن است و اما هيچکدام را نکني و فقط با چشمهايت خيره شوي به گوشه ميز و جعبه بيسکوييت. ببيني عصر است و بخواهي برگردي خانه و تنها باشي و کاغذهايش را دوباره ورق بزني و گوش هم تيز کني که شايد تلفن , غير منتظره زنگ بزند. بعد يادت بياوري که رويت به جلو باشد و پرونده گذشته را ببندي , لبخند بزني که همين تازگيها , دلي برايت شروع کرده به تپيدن .
بعد يادت بياورند که قراري داشته اي , از خانه و خاطرات بگذري و بروي به جلو , پيش بچه ها , که فيلمي ببيني و چيزي بخوانند و گوش کني و چيزکي بگويي و گوش کني و گوش کني و گوش کني و فکر کني جايي خالي است و دلي مي تپد و نگاهي مي چرخد و پوشه سبزي باز کني , که نوشته جديدي بگذاري , که مهر ديگري , با کلمات ديگري , از دهان ديگري بشنوي , بعد غرق شوي در اين مهر بي پايان و بي چشمداشت , برگردي و گوش کني , باز چيزکي بگويي , گوش کني و گوش کني و فکر کني چرا آدمهاي مهربان زندگيت مال تو نبودند , نيستند , غمت بگيرد , قلبت بزند که شايد روزي , مثلا همين نزديکي , دلت بتپد بدون هيچ فکر و خيالي , نگراني و اضطرابي , که اين نداند و آن نفهمد . که سرت را بالا بگيري , راحت , که بگذاري همه دنيا دلت را ببيند , که مي تپد . باز برگردي و ديگر چيزي نگويي و از در بزني بيرون و راه را اشتباه بروي و مسيرت دور شود و خيالت نباشد و شيشه را بکشي پايين که هوايي بخوري و سرت همينجور گرم باشد و بيايي خانه و دلت بخواهد که اينها را بنويسي و روان نويس جديدت را برداري , همان که ناغافل هديه اش گرفتي و بنويسي و بنويسي و به عقب هم نروي که دوباره بخواني و فکر کني چقدر ديگر بايد بروي که نمي دانم چه کني و به کجا برسي . بعد کيفت را جمع کني و اتاقت را هم مرتب کني و صورتت را بشوری و بخزي زير ملافه اي که صبح عوضش کرده اي و چشمانت را ببندي و غلت بزني و مچاله شوي و ته دلت خالي شود و بتپد و خودت هم نداني که خوبي يا بد . يادت بيفتد که فردا شنبه است و شروع دوباره زندگي و سلام صبحگاهي و حرف زدن و خنديدن و عشق ورزيدن و نوشتن و خواندن و تپيدن و تپيدن , شايد نوشته اي براي پوشه سبز , شعري , آهنگي , تفسيري , صداقتي , عذاب وجداني , عشقي , شوري , مهري . خوابت نبرد و چشمهايت را باز نکنی و بگذاری همانطور بماند و دلت بتپد برای همه جمعه ها که مال خودت هست و يادت می آورد که دوست داشته ای و دوستت داشته اند و دوست داری و دوستت دارند.
--------

May 10, 2005

دوشنبه روز خوبي نبود. البته روز که بد نمي شه من خوب نبودم. حرف و حديث هاي کاري امانم رو بريده بود. بريدگي هنوز هم ادامه داره. حرف و حديث يک طرف , اون احساس عذاب وجداني که به آدم منتقل مي کنن يک طرف ديگه. جوري با آدم رفتار مي کنن که تو فکر مي کني مقصري که اين شرايط برات پيش اومده . مقصري که برنامه کاري مشخصي نداري , حتي اينجور القا مي کنن که رفتارت با بقيه هم درست نيست . يک جور محترمانه اي نوک تمام پيکانها بر مي گرده طرف خودت . انصاف نيست.
خلاصه اينکه دوشنه اصلا خوب نبودم , وقتي هم بد باشي جز افکار بد چيز ديگه اي جذب نمي کني. اما سه شنبه روز خوبي بود. البته روز که خوبه در اصل من خوب بودم. آرامشي که نمايشگاه بهم داد خيلي زياد بود . سه شنبه نه به ديروز فکر کردم که خاطرات رو نشخوار کنم نه به فردا فکر کردم که چي مي شه. سه شنبه رو فقط به خاطر خودش زندگي کردم. ممنون که باعث شدي بعد از مدتها يک روز رو بدون هيچ نگراني و خيالي از لحظاتش لذت ببرم. دم غروب , بعد از اون باد شديد هوا خيلي خوب شد. هواي تميز و خنک و خلوتي نمايشگاه و استخر آبي و کلي منظره هاي سبز انقدر خوب بود که يک لحظه فکر کردم اگه قرار باشه بعد از مردن بري جايي که مثل اين لحظه باشه مردن اصلا چيز بدي نيست.
امروز فعلا خوبم . نمي دونم تا آخر وقت چي پيش مياد اما سعي مي کنم امروز هم فقط چهارشنبه رو زندگي کنم. اگر هم نشد يادم نمي ره که يک روز بهاري , تو ارديبهشت ماه , به هيچ چيزي فکر نکردم و چقدر همه چيز خوب بود.
--------

March 19, 2005

چند روزي است که آرامم . آرامش عجيبي که گاهي ترسناک مي شود. اما نه , ته دلم آرام است و خوشحالم , از اينکه بحرانها ديگر زمان زيادي طول نمي کشد , اين يعني يک قدم به جلو , يک موفقيت , يک پله بالاتر , براي من . يعني تلاشي که کرده ام دارد کم کم نتيجه مي دهد .
اين چند روز تعطيلي فرصت خوبي است , که به عقب نگاه کنم , به سالي که گذشت , به مني که يکسال بزرگتر شد , به آنچه ياد گرفتم , به موفقيت ها و شکست ها. منصف اگر باشم , سال خوبي بود , ممکن است به نتيجه دلخواه نرسيده باشم اما خيالم راحت است که تلاش ام را کرده ام , جا براي تلاش بيشتر بود – هميشه هست – اما به آنچه کرده ام راضي ام.
اين چند روز بايد به خودم و آدمهاي زندگيم فکر کنم , به روابطم , به آنچه فکر مي کردم و آنچه شد. کم کم معني تسليم دارد برايم جا مي افتد , نه به معني اطاعات , به معني آرامش . از حرف و حديث و فکر و خيال خسته ام , به گمانم وقتش رسيده به پشتي تکيه دهم , پاهايم را دراز کنم و بگذارم زندگي به شادگي بگذرد , مشکل اينجاست که گذراندن ساده و شاد زندگي به يک معادله سخت و پيچيده تبديل شده.
بايد حواسم باشد به آدمها , احساسشان , شعورشان احترام بگذارم . يادم نرود روابط دو طرفه است , که من نبايد فقط به آنچه حس مي کنم بسنده کنم , آنچه آن ديگري حس مي کند هم مهم است , يادم باشد بگذارم "احساس هوايي بخورد" . شاد و راضي بودن من براي بقا لازم است و کافي نيست.
شاکر باشم برای عشق و محبتی که اين مدت به من ارزانی شده , برای اينکه فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن را داشته ام , برای اينکه شانس آن را داشته ام که روزهايم را زندگی کنم .
حالا که بهار نرم نرمک از راه مي رسد و خوش به حال روزگار مي شود , بگذار خوش به حال من هم بشود. خوش به حال من , که زنده ام , که سالمم , که فرصت ديدن دوباره بهار را دارم , که دوستان خوبي دارم مثل برگ گل , دوستاني که خيلي چيزها يادم دادند , همراهم بودند و هستند , زندگيم را بهتر کردند و چشمانم را بازتر , حالا که فرصت دوباره با بهار بودن را دارم کمي از بهار را پيش خودم نگه دارم , همان جايي که در اين سالها هر چه آمده و رفته آنجا حک شده , قرار بگذارم حالا که کاري نکرده ام تا زندگي ديگران بهتر شود , اگر نشده کمک کسي باشم , حداقل زندگي کسي را بدتر نکنم , سرمايه من چيزي بيشتر از لبخند و اخلاق خوش نيست , دريغش نکنم از هر انساني که در مسير من است . عشق و محبتم را ببخشم به هر کسي که نام انسان را يدک مي کشد .

بهارتان مبارک , زندگيتان بهاري باد.
--------

March 13, 2005

نمي دونم چرا دوباره خيلي چيزا به هم ريخته ؟ فکر مي کردم اين دوران رو گذروندم , به خيالم درسش رو هم ياد گرفتم اما انگار اونچيزي که فکر مي کردم نشده. نمي دونم بايد با خودم چکار کنم. انگار که اين من , من نيستم . تو پوست يکي ديگه ام . اين دستها و پاها مال من نيست . نمي دونم بايد چکارشون کنم , دستمو کجا بگذارم , پامو چه جور بذارم , نمي دونم قبلا باهاشون چکار مي کردم. حوصله جايي رو ندارم , تو شرکت زياد مي مونم که ديرتر برم خونه , کلافه ام , تو خيابون مثل اين کولي ها از اين مغازه به اون مغازه مي رم , چيزي نمي خرم , نگاه مي کنم اما نمي فهمم به چي نگاه کردم. تاسف برانگيزه , فکر مي کردم اين حالتها رو رد کردم , از تابستون پارسال که همه چيز تاريک و سياه بود و جز مردن فکر ديگه اي نبود تا الان اين حسها رو فراموش کرده بودم. کلي هم به خودم افتخار مي کردم که اين بحرانها رو از سر گذروندم حالا همهشون با قدرت زيادتر برگشتن. نمي دونم شايد هم اين مدت فکر مي کردم رفتن در حاليکه همين پشتها قايم شده بودن.
خجالت آوره نزديکهاي سال نو , که همه چيز داره عوض مي شه و همه چي قراره نو بشه آدم حالشو نفهمه و چيزي حس نکنه. احساس مي کنم دوپاره شدم , انقدر فکر مي کنم کنترل ذهنم از دستم در رفته , داره واسه خودش سريع مي ره , از اون طرف هم به هر چي فکر مي کنم انگار نمي تونم تو عمل پياده اش کنم , بدنم جا مونده فکرم داره مي ره. اينجا هم شبيه قبرستون شده , رغبتي واسه نوشتن ندارم , نوشته هاي قبلي رو هم که مي خونم به نظرم مسخره و بي معني مياد. هه , شعر واره ! اينها همش ... شعره!
گاهی روزها عصبانی می شم , نه از اين عصبانيت های معمولی , يه خشم وحشتناکی مياد که گاهی خودمو هم می ترسونه . خلاصه بد
وضعی شده . اين همه زحمت کشيده بودم رو خودم کار کرده بودم که آدم قوی و آروم و شاد باشم , هر چی رسيدم پنبه شد!


*از همتون ممنون. به لطف يک دوست وبلاگي و يک دوست غير وبلاگي ! , يک حموم حسابي , يک کمي قدم زدن و خرده ريز خريدن بهترم , خيلي بهترم . سيما جون حق با توئه , 1001 روزنه ممنون .
--------

November 02, 2004

بعضي روزهها دلتنگي مستاصلم مي کند. هر کاري مي کنم رها نمي شوم از دستش. چشمهايم را می بندم , پنج ساله مي شوم. از پله هاي خانه بالا مي روم. توي هال , دور ميز غذا خوري مي نشينم , ناهار می خورم , مي روم توي اتاق خواب مامان اينا , روي تخت مي پرم , اتاق آنقدر بزرگ است که هر چه تويش بچپاني باز خالي به نظر مي رسد , از پشت شيشه قدي تراس را نگاه مي کنم , اگر هوا خوب باشد مي روم توي تراس , توي استخر بادي پر از آب مي نشينم و بازي مي کنم , بر مي گردم توي هال , مي رم تو پذيرايي , آنجا هم جاي دويدن زياد است , مي روم پشت پرده ها , سقف خيلي بالاست ديوارها هم سبز بدرنگي است , لابه لاي پرده هاي تور غلت مي خورم و از شيشه هاي سرتاسري بيرون را نگاه مي کنم. مي روم روي مبل سفيد , با شمعدونهاي کريستال روي تاقچه بازي مي کنم. از در ديگر پذيرايي ميام بيرون , مي روم تو اتاق خودم , اتاق تاريک است , آبي است و پرده ها هم شکل بچه و اسباب بازي رويش دارد , آنجا را زياد دوست ندارم , توی هال دومی مي نشينم جلوي تلويزيون , کارتن نگاه مي کنم , مي روم توي کتابخانه , پشت ميز تحرير , روي صندلي , گم مي شوم , اولين کشو ميز را بيرون مي کشم , همان که يک شيشه توي قاب کشو جا گرفته , کاغذ رويش مي گذارم و چراغ مطالعه را مي برم زير شيشه روشن می کنم . پنجره هاي اتاق را باز مي کنم , لبه تاقچه پنجره مي نشينم , از همانجا مي روم توي تراس , ارتفاعش کم است , سوار دوچرخه ام مي شوم , توي تراس مي چرخم , باد چتري هايم را پخش و پلا مي کند , از پله هاي پشت بام بالا مي روم مواظبم پايم توي ديس هاي لواشک که مامان روي پله ها چيده نرود. به اندازه کافي توي خانه چرخيده ام , از پله پايين مي روم , در باز است , مثل هميشه , مي روم خانه اعظم خانم. اول از همه تو آشپزخانه , دلم براي درختم تنگ شده , از در شيشه اي آشپزخانه که هميشه توي حياط باز است بيرون می زنم , درخت درست جلوي در است انقدر تنه اش کلفت است که مي شود راحت پشتش قايم شد. دوري مي زنم توي حياط , به استخر هميشه خالي يه سري مي زنم , مي روم ته حياط ببينم سراغ مرغ و جوجه ها . بر مي گردم تو , توي اتاق ها مي پلکم , يک سري به اتاق حسين مي زنم , هنوز هم اون حس هيجان زيرپوستي وارد شدن به اتاق يک آدم بزرگ با منه . کمي شلوغ مي کنم , چيزکي مي خورم , سراغ همبازيم اميرحسين ,نوه اعظم خانم را مي گيرم , که اگر هست با هم بازي کنيم.
از در خانه که بيرون مي روم , نفسي مي کشم , دلم ديگر تنگ نيست . چشمهايم را باز مي کنم , همان دختر 28 ساله ام.

--------

July 29, 2004

من , خودم را اين ور و آن ور مي کشم . از بسکه تازگيها چاق شده . نفس ام را مي برد. يک وقتهايي هم اذيت مي کند. چه مي دانم همه چاقها انقدر حساس اند ؟
خودم را خوب مي شناسم , البته يک وقتهايي من را هم شگفت زده مي کند , کلا خوب است فقط تازگيها حساس و ترسو شده . همش مي ترسد اتفاقي بيفتد که تحملش را نداشته باشد . گاهي کلافه ام مي کند. خودم را کس ديگري نمي شناسد , يعني به جز من و چند تا دوست نزديک و شما که اينجا را مي خوانيد کس ديگري از وجودش خبر ندارد. البته فط من و خودم نيستيم , او هم هست . او را بقيه مي شناسند , فاميل و آشنا . با او زياد کار ندارم , براي خودش مي پلکد , غريبه ها را که مي بيند مي خندد , هر چه بهش مي گويند با روي باز قبول مي کند , همه جا مي رود , زندگي ايده آلي که بقيه برايش در نظر گرفته اند را مي پذيرد. کاري به کارش ندارم , از ده سالگيم تا الان همانجور مانده , تا آخرش هم فرقي نخواهد کرد.
گاهي من , خودم و او با هم يکي مي شويم , از آن لحظه هاي ناب , که دلت مي خواهد روي مبل بشيني , لم بدي و چاي بخوري , مثل بچه گيها که تا صدايم مي کردند "مريم" اشکهايم گوله گوله مي ريخت .
خودم , غمگين شده , بعضي وقتها شاد مي شود , شيطوني مي کند , دلش تنگ مي شود , مي تپد , عاشق زندگي مي شود اما دوباره بر مي گردد به ترس و حساسيت هاي خودش . دلم مي خواهد حالش خوب شود آخر واقعي است مثل او يک لايه سطحي نيست که روي من کشيده اند , عمق دارد , واقعي واقعي .
فکر کنم به يکي ديگر نياز داريم , يکي که شادتر و سرزنده تر باشد . يکي که حال برايش مهم باشد باندازه کافي غصه آينده را خورده ايم . يکي باشد که از ته دل بخندد و وقت نگراني نداشته باشد , چه مي دانم دنبال پروانه ها بدود , آخر او که برايش زشت است اين کارها را بکند و خودم هم که تا بخواهد دو قدم بدود هزار تا فکر و خيال به فکرش مي آيد و دويدن از يادش مي رود.
يکي که بخواهد زندگي خودش را بکند , نه مثل او که زندگي اش را بقيه بگويند نه مثل خودم که از ناراحتي وضع او زندگي اش را نکند. يکي که از کارهايي که مي کند لذت ببرد , او که اصلا نمي داند لذت يعني چه , خودم هم که غم و لذتش با هم قاطي شده .
فکر مي کنم اگر بيايد وضعمان بهتر مي شود , بايد يک کم تنگتر بشينيم که جا شود , بيايد حال همه مان خوب مي شود.

--------

May 26, 2004

خانم "م" زن خوبي است , حداقل خودش اينجور فکر مي کند . خانم "م" اگر هم خوب نباشد حداقل از بعضي ها بهتر است. دزدي نمي کند , قتل نکرده , معتاد نيست , البته گهگداري دروغ مي گويد , بهتر است بگوييم واقعيت را تحريف مي کند , يا اينکه اصلا در مورد حقيقت صحبت نمي کند به نظرش نگفتن بهتر از دروغ گفتن است , خودش فکر مي کند که اين دروغها زياد روي خوب بودنش تاثير نمي گذارد.
خانم "م" کلا آدم متوسطي است , در تمام طول عمرش "خوب بودن" بزرگترين آرزوي خانم "م" بوده. در آروزوهاي خانم "م" , هنرمندترين , پولدارترين , مشهورترين جايي نداشته است , براي خانم "م" فقط "خوبترين" مهم بوده است. شايد براي همين است که خانم "م" يک زن متوسط است , با تحصيلات متوسط , کار متوسط , يک انسان معمولي . اين کاملا طبيعي است وقتي خانم "م" تصوري از خودش در موفقيت ندارد در واقعيت هم به جايی نمی رسد.
خانم "م" در حال حاضر , با همين معمولي بودن , از خيلي چيزها هم بهتر است. مثلا خانم "م" از يک بازي کامپيوتري بهتر است . خانم "م" از يک بازي کامپيوتري سه بعدي با گرافيک بالا بهتر است , خانم "م" خيلي بيشتر از سه بعد دارد اما فرقش با بازي اين است که خانم "م" از اين "خيلي" بعد استفاده نمي کند , همان دو بعد کارش را راه مي اندازد . گاهي اوقات هم که کار خراب مي شود خانم "م" يک بعدي مي شود مثل يک صفحه تخت و صاف.
خانم "م" يک چيزهايي مي داند , که اين "خوب بودن" به رشد بعدها بستگي دارد , که براي خوب بودن بايد همه ابعاد در يک سطح باشند , چيزي که خانم "م" نمي داند اين است که بعدها چگونه هم سطح مي شوند. خانم "م" براي خودش يک سر فصل هايي مشحص مي کند , راههاي "چگونه خوب باشيم" را تدوين مي کند , مثلا براي خودش توضيح مي دهد که "خوب" محبت مي کند , دوست دارد , انتظار ندارد , نقش بازي نمي کند , صداقت دارد , دوست است , تحقير نمي کند , تخريب نمي کند , درک مي کند و به نظرش اين آخري مثلا از همه مهمتر است اما وقتي خانم "م" وارد جامعه مي شود و مي خواهد تمرين "خوب بودن" بکند رشته کار از دستش در مي رود. محبت مي کند اما انتظار دارد , تحقير مي کند , نقش بازي مي کند و اصلا هم درک نمي کند. آنوقت خانم "م" دچار شک مي شود , نمي داند اصلا اين سرفصلهايي که تعريف کرده صحيح است يا نه. فکر مي کند شايد "خوب بودن" اصلا چيز ديگري باشد. شايد اصلا اين فکر کردن "خوبي" را از بين ببرد. وقتي خانم "م" کوچک تر بود مي دانست هدفش "خوب بودن" است و بقيه چيزها همه وسيله هستند.
خانم "م" بزرگ شده , هنوز هم هدفش همان است اما وسايلش را گم کرده , يا شايد نمي داند با وسايلش چگونه به هدفش برسد. خانم "م" دلسرد شده , فکر مي کند شايد اصلا هدفش اشتباه بوده است , شايد تمام اين سالها الکي وقتش را تلف مي کرده است. خانم "م" هنوز نمي داند چگونه با واقعيات برخورد کند , شايد مشکلش اين باشد. خانم "م" در بين بعد های رشد نيافته سرگردان شده. بهتر است بگوييم خانم "م" بين بعدهای غير هم سطح گير افتاده و نمی داند که چگونه آنهايی را که پايين ترند بالا بکشد . ما خوب می دانيم که همين اختلاف سطح تعادل خانم "م" را به می زند و آنچه نبايد اتفاق می افتد. خانم "م" به هر دری می زند که راه را پيدا کند اما نمی دانيم چرا موفق نمی شود. راه حتما هست , احتمالا بعد جستجوگر خانم "م" خوب کار نمی کند!

--------

February 28, 2004

پوفففففف ...دختره با توام , که غمباد گرفته اي .سرت رو بالا کن ...زندگي همينه ديگه . خوب آره مي دونم که سخته , حتي فکرش هم ناراحت کننده است اما خودت که بهتر مي دوني هر چي که تو فکر مي کني اتفاق نمي افته . زندگي دودوتا چهارتا نيست , پر از غير منتظره هاست , تو داري واسه يه اتفاق نيفتاده مرثيه سرايي مي کني .زندگي همينجوريه , بعضي وقتها سخت ميشه , نفست ميگيره , دلت ميخواد بميري , دور و برت رو نگاه کن , همه يه جايي مي لنگن , خوب پس اينکه قبل از اتفاق بلنگي اصلا منصفانه نيست , مي دوني که هيچ چيز دائمي نيست , امروز خوبي , فردا بد , امروز هستی , فردا نيستي , دلت مي خواد اونجور که شادي زندگي کني اما ميبيني که بعضي وقتها , بعضي ها , ناخواسته شاديت رو زايل مي کنن , مي خواهي صادق باشي اما گاهي وزن صداقتت واسه بقيه زياده , ترجيح مي دن که همون دروغها رو بشنون , خوب چه خياليه , اگه اينجوري مي خوان تو هم باهاشون اونجوري تا کن , نقاب بزن اما خودخوري هم نکن , باشه؟
اصلا بيا يه کاري کن , يه زماني داري که معلوم نيست کي تموم بشه , يه وقتهايي که خيلي خوبن , که خود زندگي هستن , پس تمام لذتت رو از وقتت ببر , فکر نکن که حالا اتفاق ميفته يا نه , سخته يا آسون , چي ميشه چي نميشه ...خوب مي دوني که سخته , شايد خيلي طول بکشه تا خوب شي , آخرش اينکه ممکنه ديگه خوب خوب نشي , خوب , اينها رو بگذار گوشه ذهنت , درش رو هم ببند , فقط بدون که هستن ,, بعدش زندگي کن , اگه اتفاق نيفتاد که چه بهتر , اگر هم افتاد که چيز جديدي نيست خودت از قبل ميدونستي , درسته که به قول بابات از بس فيلم ديدي خيلي رويايي فکر مي کني اما مي دوني که اينطور نيست , مي دوني که به يه چيزايي هم زورت نمي رسه , پس حداقل کاري که مي کني لذت بردن از وقتته , از لحظاتي که فقط خاص خودته , اينها رو که کسي نمي تونه بگيره؟


--------

February 06, 2004

آدمي به اميد زنده است , کليشه است ؟ اما واقعيت دارد. اگر اميد و انگيزه نباشد مرده ات بيشتر از زنده ات مي ارزد
اميد و انگيزه را که عملي کني , فعال که باشي , آنوقت زندگي مي کني , اما اگر يکي از آنها بلنگد , يکي از آنها نباشد آنوقت کارت مي شود تماشاي زندگي ...انقدر شجاعت دارم که بگويم چند سال گذشته تماشاگر خوبي بوده ام اما آنقدر جرات ندارم که دست از تماشا بردارم و وارد زندگي بشم. , نمي دانم چرا بازي برايم سخت شده , بي دست و پا شده ام!
راحت است تقصيرها را گردن بقيه بندازم , راحت است که جايگاه خوب تماشاچي بودن را از دست ندهم , راحت است که از آن جا به زندگي لبخند بزنم , مثل خيلي هاي ديگر
برزخ بدي است , بين زمين و هوا , شلوغ و درهم , نشستن و رفتن , پذيرفتن و ايستادن , حرف زدن , حرف زدن و حرف زدن , تاييد شدن , مقبول بودن , خوب بودن , کپي برابر اصل بودن , در چارچوب بودن , آبرودار بودن , تماشا کردن!
نمي توانم , يا نمي خواهم خودم را توضيح دهم ...ديگر دوست ندارم خودم , افکارم , عقايدم را براي تاييد ديگران به شور بگذارم , خسته ام , فرسوده
يک جايي بين طبقات گير کرده ام , نمي خواهم به پايين برگردم , قدرت بالا رفتن هم نيست ...به فلاکت زندگي مي کنم , آنجا براي نفس کشيدن جا نيست , هواي تازه هم نيست , اميد و آرزوها مرده اند , همه چيز تيره و تار است , اما نردباني هم در آن گوشه هست که مرا بالا مي برد , فقط بايد پايم را محکم روي طبقه اول بگذارم , پاي هنوز مي لرزد , مي ترسم که بالا بروم.


--------

January 19, 2004

يه وقتهايي , مثل الان , فقط دلم مي خواهد بنويسم....راست مي گفتي , که نوشتن يه چيز ديگه است , نمي دانم انگار يک جور خلاصي است , راحتي .... ايده خاصي در ذهنم نيست , که در باره اش بنويسم , به گمونم راحت ترينش , نوشتن در مورد خودم است , تنها چيزي است که در موردش اطلاعاتم از بقيه بيشتر است!
مي داني, به هر حال , من هم مثل بقيه آدمها , مدل خاص خودم زندگي مي کنم , روياها و واقعيت هاي خودم را دارم , به خيالم براي چيزهايي مي جنگيم , اولويت بندي خاص خودم را دارم , اما , يه وقتهايي , که از خودم فاصله مي گيرم , يعني با چشم سوم به خودم مي نگرم , خنده ام مي گيرد ...فکر مي کنم , مثل يک مورچه , مسير خودم را مي روم , کار خودم را مي کنم و فکر مي کنم درست ام , شايد بهتر باشد اين "من درست هستم" را براي مدتي کنار بگذارم , يک کلام , تعصب را از خودم دور کنم ...امروز که , مثل بعضي روزها, درگيري کاري داشتم , خودم را با چشم سوم ديدم , ديدم که بر خلاف هميشه , آرام و راحت نشسته ام و به اين فکر مي کنم که مگر نه که همه ما در يک مجموعه کار مي کنيم , مگر نه که هدفمان يکي است پس بهتر است مسائل را حل کنيم , به مشکل تبديلشان نکنيم ...مي داني , امروز , از چشم سوم , به خودم با افتخار نگاه کردم , که در اين چند ماه , حداقل يکي از درسهايم را ياد گرفته ام , راحت بودن ....
نمي دانم چرا اينقدر در مورد خودم حرف مي زنم يا مي نويسم, به نظرت بد است که آدم بزرگترين دغدغه زندگي اش خودش باشد؟
شايد هم اين همه توجه مال ماندن در يک نقطه باشد , عبور نکردن از مسئله , نظر تو چيست ؟
گاهي فکر مي کنم شايد از اين مانع عبور نکنم , اما به خودم مي گويم , هر چيزي دوره اي دارد , هر مانعي درسي , پس حواست را جمع کن , درس ات را که ياد بگيري , مانع خود به خود رفته است , آنوقت شايد حتي به نظرت مانع هم نيايد
چه مي دانم , يک روز خوبم يک روز بد , يک روز بالا يک روز پايين , يک روز سخت و يک روز آسان , اما مي دانم يک روز مي رسد که من براي هميشه احساس امنيت و گرما مي کنم , مثل همين الان , که ميان همين بالا و پايين رفتن ها , گاه گاه , حس گرم زنده بودن زير پوستم مي دود و تا فرق سر احساس خوشبختي مي کنم
مي داني اصلا نمي توانم وسوسه يک روز , که شاد و سرحال , بدون افسوس گذشته و نگراني آينده , از خواب بيدار مي شوم را از سرم بيرون کنم , تو چطور ؟


--------

January 10, 2004

ههيس .... ساکت باش ...حتما مي شنوي , ساکت که باشي آنچه در دلت مي گذرد را مي شنوي ...لازم نيست چيزهاي عجيب و خارق العاده از دلت بگذرد , عبور يک دوست هم کافيست تا دلت را شاد کند.
با توام , جز تو که کس ديگري نمي تواند ته دلت را ببيند , مگر اينکه خودت درش را براي ديگري باز کني...

مي داني , فکر مي کنم تو بي توجه شدي , به خودت و زندگي , يادت رفته که 10 سال پيش چه عاشقانه و بچگانه زندگي را دوست داشتي , يادت رفته که مدرسه رفتن , با همه خوبي ها و بديها , خود زندگي بود....
مي داني تو تلاش کردن را از ياد برده اي , تو به آنچه داري چسبيده اي , شايد هم از روي قصد و غرض , من که از ته دلت خبر ندارم!
تو خودت را به کري زده اي , بي يرده بگويم , تنبل شده اي ...
قدمي بر نمي داري و اين نشستن را به گردن ديگران انداخته اي
مي داني , دور سر خودت مي چرخي , واويلا سر داده اي و نشسته اي تا معجزه اي , چيزي از راه برسد و تو , يک شبه , خوشبخت شوي!
خودت را لوس نکن , اين لجبازي راهت را به جايي باز نمي کند , فقط تو را به چاهي مي اندازد که سر سي سالگي کاسه چه کنم دستت بگيري...
بلند شو ؛ فکر کن که فردا روز ديگري است , بيا انگيزه هايت را پيدا کنيم , آنها که باشند قدم برداشتن راحت تر مي شود , يادت باشد اصلا قرار نيست که قدم هاي بزرگ برداري , که در آسمان پرواز کني , بيا روي زمين , پيش همه ما , ناا ميد نباش , نترس , يعني سعي بکن , بيا قرار بگذاريم که خودت را ناراحت نکني , هر وقت که حالت خوب نبود ياد يک بعدازظهر پاييزي شنبه بيفت , ياد دو ساعت وقت آزادي که داري , چه مي دانم حتما اگر خوب دقت کني روزهاي هفته ات از اين زمانها زياد دارد , چشمانت را ببند و فکر کن که در آن لحظه اي , انرژي و سرخوشي خودش مي آيد , باور کن , به تو دروغ نمي گويم ...
بيا قرار بگذاريم از اين به بعد هر چه ازت پرسيدند جواب درست بدهي ...ديگر نگو نمي دانم ...نمي دانم يعني من نمي خواهم به مسئله فکر کنم , يعني من دوست دارم با اين مشکل ناشناس همزيستي کنم , تو که اين را نمي خواهي؟
مي دانم که نمي خواهي , آخر کدام آدم سالمي دوست دارد ناراحت باشد؟
اينها را هزار بار برايت گفته ام , اما باز هم مي گويم , تا وقتي که حالت خوب شود , آخر دوستت دارم ... از دستت دلخور هم هستم , که حرفهايم را مي شنوي اما قدمي بر نمي داري ...مي دانم که سخت است , بعد از چندسال نشستن , ايستادن و راه رفتن مشکل است , اما تو بلند شو , نگذار که رخوت اين چند سال به تو چيره شود , نگذار که زندگيت به دست خودت خراب شود , آهسته و پيوسته هم که بروي قبول است ... هر روشي که فکر مي کني براي رفتن کمکت مي کند را امتحان کن , تو تلاشت را بکن , اينکه به کجا برسي فعلا زياد مهم نيست , الان , از هر چيزي مهم تر , ايستادن و رفتن توست


--------

January 04, 2004

مي داني , چيزها – بيشتر وقتها از بيرون قشنگترند , آدمها هم همينطور , آنچه در اين چند سال به من گذشته بيرون ودرونم را به هم نزديکتر کرده , زشت و زيبايش را نمي دانم اما کم شدن اين فاصله مرا خرد کرده ...مي داني , اگر تو بودي شايد ککت هم نمي گزيد , اما من با ظرفيت محدودم, صبر و تحمل مبارزه براي انچه مي خواهم را ندارم ...مي داني خانه از پاي بست ويران است ...من بدترين مسير را انتخاب کرده ام ...انقدر – جاي حرف – بغض بيخود فرو داده ام که الان با کوچکترين تلنگري چشمهايم سرخ مي شود و صدايم مي لرزد ... مي داني , من از روبرو شدن با حقيقت و بهاي خواسته ام مي ترسم ..من هميشه به حرف گوش داده ام , بعد , در تنهايي خلوت کرده ام ...همه چيز را بلعيده ام و چيزي به کسي نگفته ام ...من هميشه – به خاطر ترس از قضاوت – مشکلاتم را با غريبه ها در ميان گذاشته ام , اينطوري کم کم مسيرم از خانواده جدا شده ... من که تا جند سال پيش بهترين ساعات عمرم در خانه بود , از خانه گريزان شده ام ... من که در مورد همه چيز – جز موارد معدود – با مادرم حرف مي زدم حالا از صحبت عادي هم فراريم ... وقتي فيلم نگاه ميکنم روابط مادر و دختر مشوشم مي کند , وقتي ميبينم مادر فيم رازدار دخترش است , در اعماق وجودم احساس دلتنگي ميکنم , احساس خلا , من نمي خواهم مادر شوم , کار سختيست , از آدم توقع زياد دارند ....مي داني , مادرم برايم مهم است اما در دنياي ذهني من جايي ندارد , من زندگي زيرزمينيم را بدون کمک مادرم ساخته ام , من رازهايم را ته دلم مدفون مي کنم تا مادرم بويي نبرد ! ... مادرم را خيلی دوست دارم , مثل همه , اما مثل او نيستم ...من مادرم را به خاطر آنچه هست و نيست دوست دارم اما او دوست دارد من مثل او باشم , نمي داني مثل ديگري بودن چه کار سختيست ....من هميشه لحظات سخت زندگيم را از مادرم پنهان کرده ام , اينکه نکند اين لحظه زندگيم مورد پسند مادرم نباشد لحظه هاي زندگيم را حذف کرده ام ... من نمي گويم که من خوبم و او بد ...صحبت خوبي و بدي نيست , صحبت اين است که من با مادرم فاصله دارم , ما دوستان خوبي براي هم نبوده ايم ...


--------

January 01, 2004

سرماخوردگي بد چيزيه , بدتر اينه که مريض باشي و بخواي از يکي ديگه هم پرستاري کني , خودم حال ندارم اين هم هي بغل گوش من فين فين مي کنه , نمي دونم چه مدلشه , افغانيه , هنگي کنگيه چه کوفتيه که خوب هم نمي شه ... روحم رو مي گم , انگاري بد سرما خورده , شنيده بودم سرماخوردگي دوره داره , بايد صبر کرد تا دوره اش رد بشه , حالا من هي صبر مي کنم اينم دوره اش ادامه پيدا مي کنه!
تا جايي که حوصله باشه بهش مي رسم , اما انگار فايده نداره , نمي دونم چش شده , يا جايش تنگ است که هي به در و ديوار مي کوبه , نمي تونه نفس بکشه , عطسه مي کنه , سرفه مي کنه , کلافه مي شم و مستاصل , با هم مي زنيم زير گريه ...
يه وقتهايي فکر مي کنم کاش مي شد از دستش خلاص شد , اينجوري جفتمون راحت مي شيم , بعضي وقتها بهش توجه نمي کنم , سرمو به کارا مشغول مي کنم انگار نه انگار که اونم هست , اينجور وقتها ساکت مي شه , غرق کارا ميشه , صداش هم در نمياد انقدر که مي ترسم نکنه مرده باشه يا افسردگي گرفته باشه ...
يه روزايي هم با هم خوبيم , سرحال و شاد , مي گيم و مي خنديم و واسه صد سال آينده برنامه مي ريزيم , يه وقتهايي هم سرشو با چند تا اسباب بازي گرم مي کنم که منو به حال خودم بذاره ... گاهي وقتها هم حوصله اش سر ميره , اين ديگه تقصير منه از بس که رفت و آمدم کم شده ...
يه وقتهايي حسابي زندگيمو مختل مي کنه , اصلا نمي ذاره بفهمم دارم چکار مي کنم , خواب و خوراکمو مي ريزه به هم ....خستگي تو تنم مي مونه از بس که شلوغ مي کنه و کولي بازي در مياره ....خلاصه بد وضعيه , نمي دونم با اين مريضي که رو دستم مونده چکار کنم

--------

December 24, 2003

هر روز , از کنار دهها نفر رد مي شويم , روزها , ماهها و سالها با آدمها روبرو مي شويم , آدمهاي معمولي , ساده , آدمهاي واقعي و خاکستري...
مي داني , مي دانم , که من , تو , ما , همه آدمهايي معمولي هستيم ...هيچ کداممان خاص نيستيم , اما من چيزي مي دانم که شايد تو نداني , از بين آدمهايي که در مسيرت مي بيني , انگشت شمار , قابليت خاص شدن دارند ... مي داني , بعضي در يک مقطع چنان اثري در زندگيت باقي مي گذارند که اصلا نمي تواني خاصيشان را ناديده بگيري.
بحث خوبي يا بدي نيست , بحث تاثير و تحول است ...اثري که کيفيت زندگيت را تغيير دهد... ممکن است فکر کني ويژگي خاصي نداري , يا با بقيه فرقي نداري , همه را قبول دارم , اما يادت باشد با وجود همه اين حرفها , تو مي تواني , براي يک نفر , يا چند نفر خاص باشي ..خاص بودن هم نسبي است .. تو از کنار او رد مي شوي , مثل يک آدم معمولي , تو از کنار من رد مي شوي و اثر رد شدنت هميشه در زندگيم مي ماند ...
من بايد ياد بگيرم که به خاص هاي زندگيم احترام بگذارم , هيچ مي داني هر چيزي که سبب تغيير کيفيت زندگي شود تو را يک قدم به خوشبختي نزديکتر مي کند؟
بايد حواسم جمع باشد که با معجزه هاي کوچک زندگيم درست روبرو شوم ... با آغوش باز و دل دريايي به استقبال معجزه هاي کوچک زندگيم بروم ... از زماني که با خاص هاي زندگيم مي گذرانم بهترين استفاده را بکنم , بيشترين لذت را ببرم بدون هيچ نگراني از آينده و گذشته ... يادم باشد که بعضي از آدمها آنقدر غرق زندگي شده اند که صداي قدمهاي آدم خاص زندگيشان را که از کنارشان مي گذرد نمي شنوند , پس من خيلي خوشبختم که هنوز صداي قدمها را تشخيص مي دهم.


--------

December 10, 2003

بيدار باش رو که مي زنن کم کم آماده مي شم و از در مي زنم بيرون ... به طرف محيط کار که مي رم , کوچه به کوچه , راه نزديکتر ميشه , منم تغيير مي کنم ..وقتي ميرسم ديگه اون مريمي که از خواب بيدار شده بود نيستم ... اونجا که مي رسم , من يه آدم عاقل , بالغ 27 ساله ام ...که مسئوليت کارهامو قبول مي کنم , که خودم و زندگيم براي بقيه توجيه شده است , که منو اونجوري که هستم قبول دارن , که من يه آدم مستقلم , که به من و روابطم احترام مي ذارن , که کارايي که ازم سر ميزنه حتما يه دليلي داره , که لازم نيست واسه هر چيزي توضيح بدم , که به زندگي خصوصي من کاري ندارن , که اگر هم خودم براشون بگم هيچ کس دخالت نمي کنه ...
عصر که زنگ پايان رو مي زنن کم کم آماده مي شم و از در مي زنم بيرون ... به طرف خونه که ميرم , کوچه به کوچه تغيير مي کنم .... خونه که مي رسم , درسته که من يه آدم عاقل و بالغ 27 ساله ام اما اين دليل نميشه که هر کاري خواستم بکنم ... درسته که بزرگ شدم اما هنوز همه مي خوان تو مسئوليت کارهام با من شريک بشن پس کم خطر ترين راه رو بايد انتخاب کنم , که براي همه چيز حتي زنده بودنم بايد توجيه منطقي داشته باشم , که منو اونجوري که مي خوان قبول دارن , که من فقط به زبان مستقلم پاش که بيفته رشته هاي وابستگي از در و ديوار ميريزه , که بيشتر مواقع نميشه به تصميم های من اطمينان کرد , که بايد واسه هر چيزي به همه عالم و آدم توضيح بدم , که همه به زندگي خصوصي من کار دارن , که اگر هم نخوام به کسي چيزي بگم تمام تلاششون رو مي کنن که ازش سر در بيارن , که من هر چقدر هم بزرگ بشم هنوز ممکنه تو زندگي اشتباه بکنم که اين بزرگترين گناه ممکنه است , که نمي خوان بپذيرن من ديگه از اين که هستم شعورم بالاتر نميره ...
من اما به زندگی دو گانه ام عادت کردم ...


--------

December 02, 2003

يه چيزي شده ...نه يعني يه چيزي نيست ... بد وضعيتيه ...در عين حال که هيچ مشکلي نيست و همه چيز داره پيش ميره بدجوري احساس کمبود مي کنم.
حس زنده بودن ندارم , فکر مي کنم دارم کم کم شبيه ماشين مي شم , يه زندگي ماشيني که همه چيزش حتي تفريحاتش ماشينيه ...
همه جا مي رم همه کار مي کنم اما اون لذت ناب و خالص رو حس نمي کنم , نيست ديگه
اينجور بودن دو زار هم نميارزه ... کارهاي زيادي هست که ميشه انجامشون داد , به هر کي بگي يه ليست بلند بالا ميزاره جلوت اما چه فايده ... تا وقتي احساس سر زندگي نباشه , تا وقتي حس زنده بودن رو نداشته باشي اون سر دنيا هم که بري هيچ فرقي نمي کنه ...
مي دونم که زندگي همينه اما همينش هم بايد روح داشته باشه , اين روزا روح زندگيم – يه جايي تو شلوغيها – گم شده ... مي دوني خيلي چيزا تو زندگي دارم , کار مي کنم , چيزهاي جديد ياد مي گيرم , اگه بشه درس مي خونم , دوستهاي خوب دارم اما مسئله اينجاست که قرار ندارم ...چه جوري بگم انگار پريشونم ... هيچ کدوم از کارايي که مي کنم – چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم – راضيم نمي کنه ... هر کاري مي کنم همش چشمم به ساعته که کي مي گذره , نمي دونم اين همه عجله از کجا مياد, هيچ اتفاقي هم قرار نيست که بيفته ... هيچ وقت با تمام وجود اون جايي که بايد باشم نيستم , اين خيلي بده ....بي قرار يه چيز موهومم , تلفات زندگيم بدجوري زياد شده ...


--------

November 23, 2003

همه چی خوب پیش میره ..... یه هفته دیگه هم گذشته ... یه روزایی رو آدم منتظر رسیدنشه ...نه که حالا روز خاصی باشه , از اون روزا که واسه احساس خوب داشتن لازمه .. روزایی که زندگی رو شادتر می کنه , از همون بهانه های کوچیک که ادامه راه رو هموار تر می کنه ..
همه چی خوب پیش میره .... همه چی حتی تمرین برای شاد بودن ... نسبتا هفته موفقی بوده , یه موفقیت کوچیک واسه متعادل بودن ... یه لبخند از سر غرور و سر خوشی
همه چی خوب پيش میره ... وقتی همه چی خوب پیش میره کلی حس و حال آدم عوض می شه , مثل یه مسافرت وسط کار که سرحالت می کنه ... اینجور وقتها همه چی راحت به نظر میاد ... سختگیری و فکرهای بیهوده در مورد آینده مسخره به نظر میاد ... اصلا معنی زندگی عوض میشه
همه چی خوب پیش میرفت , حرف می زدیم و می رفتیم , یهو قاطی کردم ....نه که اتفاقی افتاده باشه , زیادی تو ترافیک موندیم ...هی کلاژ و ترمز , انگار که درجا پنچر شدم ....
وقتی یه چیزی خوب پیش نمیره , انگار که همه چی سخت میشه ... فکر می کنی زندگی که می خواستی همینه ؟ یا اینکه تا کی می تونی با این شرایط دووم بیاری ... نه که شرایط اینجا بد باشه و بری یه جای دیگه ....مسئله همون لذت بردن از کاریه که می کنی .... اون حسی که به زندگيت داری ... اون احساس تعلق خاطر داشتن به زندگيت ...که اين زندگی مال منه , همون چيزيه که می خوام ....

--------

November 08, 2003

شنبه ها
من بهترين و خوشبخت ترين دختر روي زمينم!
پر از انرژي
شاد و خوشحال
انقدر پر اميد که
تصميم مي گيرم
صبحها تنبلي نکنم و زودتر برم سر کار
وقتهاي بيکاريمو يه جور خوبي پر کنم
زبان بخونم
کناب بخونم
اصلا درس بخونم
هر روز يه چيز جديد ياد بگيرم حتي اگه يه لغت باشه!
يه کار جديد بکنم که تا حالا نکردم
يه حرف خوب ياد بگيرم
به کارايي که مي کنم دقت کنم
وقتي ميام خونه همش پاي تلويزيون نشينم
يه کمي , کوچولو, سطح سوادم بره بالا!
و هزار تا چيز ديگه
يکشنبه که مي شه هنوز سرحالم و فکر مي کنم تا آخر هفته کلي راهه
دوشنبه رو استراحت مي دم!
سه شنبه خستگي ناشي از گذروندن نصف هفته
چهارشنبه دلم شور مي زنه که کاري نکردم
پنجشنبه هم که شب تعطيليه!
جمعه که ميشه فکر مي کنم
من بدترين و بدبخت ترين دختر روي زمينم!
چون اين هفته هم مثل بقيه هفته ها عاطل و باطل بودم!


--------

November 03, 2003

يه جعبه شيريني تو دستمه ...دارم ميام طرف خونه ,يه حس غريبيه , يه جور تنهايي , بيگانگي ...فکر مي کنم مثلا چند سال ديگه به جعبه شيريني که دستمه دارم مي رم خونه ام ...پيش اونهايي که به من تکيه مي کنن , من خانواده شونم , يه آدم کاملا آشنا ...هضمش برام مشکله ...الان هيچکس برام آشنا نيست ..تو خونه , مامان , بابا , يوسف برام غريبه ان ..فاصله بينمون رو قشنگ حس مي کنم , انگار که اصلا نمي شناسمشون ... انگار چند نفريم که از حسن تصادف پيش هم زندگي مي کنيم , قديم اما اينجور نبود , حس وابستگي و آشنايي خيلي قوي بود ...الان فقط نظاره گرم ...درونم از نزديکي خاليه ...


--------

October 30, 2003

اصلا خبر نمي كنه , سر زده مياد , همينجور که نشستي , يهو , ناغافل , از زير در مياد تو , روز هشتم رو مي گم!
وقتي مياد من زير و رو مي شم , ديوونه مي شم , ازش خوشم نمياد , اذيتم مي کنه , يه روز زياديه , تو اين روز هيچي منطقي نيست , مفهوم نيست , ميشه بدون دليل عصبي شد , ناراحت شد , غصه دار شد , گريه کرد , داد زد!
تو اين روز دلم مي خواد با کسي حرف نزنم , اخم کنم , تلخ بشم , دلم مي خواد همينجورکه پشت ميز شام نشستم يه لگد محکم زير ميز بزنم که همه چي ولو بشه اون وسط , دلم مي خواد ليوان رو از رو ميز بر دارم و بکوبم به ديوار روبرو که هزار تيکه بشه , دلم مي خواد – همينجور الکي – بغلت کنم و زار بزنم , تو اين روز – دوست عطا – که يه بار بيشتر نديده بودمش – يه لحظه هم از جلو چشمم کنار نمي ره , فکر مي کنم فاصله مون خيلي زياد نيست !
روز هشتم احساس بدبختي مي کنم , هر چي از اول خلقتم ! اذيتم کرده يادم مياد , احساس ضعف مي کنم , ضعف تا سر حد مرگ , يه چيزي سنگيني مي کنه , رو قفسه سينه ام , داره مي شکندش !
فکر مي کنم هر چي رشته بودم پنبه شدم , هر چي ساده گرفته بودم پيچيده شده , مي ترسم , شبيه هيولا شدم .
روز هشتم دلم واسه کسي تنگ نمي شه , کسي رو دوست ندارم , خودم رو هم دوست ندارم , تلخ شدم , تلخ .... هر چي حس منفي دارم مياد بالا , بدترين آدم دنيا مي شم , سياهترين , گند مي شم , لوس مي شم , انقدر که دلم مي خواد دراز بکشم , نازم کني و حرفهاي خوب بهم بزني ...
الکي دلخور مي شم , سر هيچ و پوچ , انقدر گه مي شم که حتي سفر يه روزه شمال هم دلگيرم مي کنه ...
اصلا حبر نمي کنه , سر زده ميره , همينجور که نشستي , يهو , ناغافل , جان مريم محمد نوري رو مي شنوي , يه حسي ميره زير پوستت , داري گوش ميدي که مي بيني يه هواي تازه اومده , نگاه مي کني مي بيني لاي پنجره بازه , روز هشتم داره از پنجره ميره بيرون!


--------

October 28, 2003

يه روزايي - مثل امروز – مثل برج زهر مار مي مونم .... چراش رو هم نمی دونم ...حوصله ندارم , با يه قيافه آويزون ..حرصم مي گيره از خودم اينجور مواقع ... يه حالت دوگانگي , انگار يکي ديگه داره تشويقم مي کنه که اينجوري باشم , زورش هم خيلي زياده – من هميشه تسليم مي شم ..
هر چي هم که به اين کله فشار ميارم ببينم احيانا چيزي باعث اين انقباض خاطر ! شده , چيزي يادم نمياد .... يه جوري ميشم انگار فعل و انفعالات شيميايي درونم سرعتش ميره بالا , يا مثلا ميزان ترشح آدرنالين ميره بالا! خلاصه يه مرگي هست که شبيه موشک مي شم ....جايي بند نمي شم , حرف که باهام مي زنن گوش نمي کنم , يعني انقدر درونم ملتهبه که اگر بخوام هم نمي تونم گوش بکنم ....حرف زدن هم که هيچ , در حالت عادي هم کار شاقيه برام ..
همش دارم با خودم فکر مي کنم ميشه بدون دليل آدم انقدر بالا پايين بره , يا اينکه من انقدر خنگم که نمي فهمم دليلش چيه يا انقدر تيزم که خودمو مي زنم به نفهمي!

--------

August 11, 2003

يه چند روزي نبودم ..يه مسافرت که نه نيمچه مسافرت! …فرصتي واسه آرامش نشد ولي خوب از هيچي بهتر بود ... چند روزه سرکار خلوته ... يه جور آرامش قبل از طوفان , طوفانش هم ديگه عادي شده ... يه کمي يکنواخت شده ... خوب هنوز يه چيزايي پيدا ميشه که هيجان بده ..مثل اون کيف سبزي که خريدم با اون جاسوئيچي قرمز...دوسش دارم ...فعلا چند روزه به هواي کيفه صبحها ميام شرکت ....
يه تلنگر کوچيکي بهم خورده ...يه سوالي ازم پرسيدن که من هيچ وقت در موردش جدي فکر نکردم ...هميشه موکولش مي کردم به اينکه چي پيش بياد ... الان که خوب فکر مي کنم ميبينم تو اين چند ساله چقدر ديدم عوض شده ... نه که حالا مطمئن باشم چي مي خوام و چي نمي خوام ولي زندگيم افتاده تو يه مسير ديگه ... افکاري که داشتم , توقعم از زندگي اصلا رفته تو يه فاز ديگه ... حالا اينکه مريم فعلي بهتره يا مريم قبلي موضوع بحث نيست ...کيفش به اينه که اين تغيير رو حس مي کنم گرچه مامانم خيلي خوشش نمياد و به نظرش من زيادي فکر مي کنم و آخرش هم خودمو بدبخت مي کنم ... يکي ازم پرسيد چرا نمي نويسي گفتم حرفهام تکراري شده گفت اشکال نداره اين يعني که روزهاي زندگيت تکراري شده يه راهي پيدا کن که از اين حالت در بياد ...بيراه نمي گه ... تکراري شده .... بايد يه راهي پيدا بشه که حال و هوام عوض بشه ... يه سستي تا مغز استخونم نفوذ کرده که فکر کردن رو از يادم برده ... افتادم تو يه لوپ مسخره که بعضي روزاش خوبه و بعضيش بد ... يه جورايي دارم خودمو تکرار مي کنم ... دلم هوس يه چيز باحال کرده ...يه جايي که تا حالا نرفتم , يه کاري که تا حالا نکردم ...نمي دونم معاشرت با يه سري آدمهاي جديد ...راستش رو بخواين ديگه حوصله ندارم ... از بس تو هر جمعي که مي شينم حرفها تکراري و بي سر و ته هستش حالم گرفته ... خوب يه وقتهايي خوبه آدم بي سر و ته بشه , اصلا بي سر و پا بشه , دري وري بگه , مسخره بازي در بياره ولي خوب همش که نمي شه اينجوري بود ... اينهمه فک و فاميل و دوست و آشنا دارم اما حوصله هيچ کدومشون رو ندارم ...يعني تا يکي دو ساعت خوبه اما بعدش ديگه خل ميشم ... نمي دونم چي شده , زندگيم ماشيني شده , سر در گمم , همش دارم با بقيه مي دوم , خلاصه هر چي که هست بدجوري کلافه ام کرده .... عق زدم از بس هر جا نشستم يا صحبت عروسي و خونه و زندگي و رخت و لباس بود يا صحبت خارج رفتن ...انگاري که زندگي به دوبخش تقسيم شده اينجا يا بايد بري يا ازدواج کني البته يه شق سوم هم هست که ازدواج کني و بري ... محور اصلي بحث ها شده اينکه فلاني عروسي گرفت اه اه اينجوري بود يا ديدي فلاني چه عروسي گرفت , آقا لباسش انقدر بود , سلموني فلان قدر , جهاز اينجور, داماد فلان , خانواده اش بهمان چه مي دونم از اين چيزا ...يا اينکه صحبت پذيرش و رفتن و اقامت و اينجور چيزاست ...خوب اشکال هم نداره منتها ديگه زيادي همه گير شده ...اگه نخواي راجع به اين دو تا موضوع حرف بزني بايد ساکت بشيني ... بعضي وقتها تنوع هم تو زندگي لازمه ... نمي دونم تازگيها چرا انقدر خوابالو شدم , قرصمو ديگه نمي خورم بهم گفتن اثرات جانبيش زياده خدا کنه مال اون باشه و چند روز ديگه سرحال بشم ... اينجوري خيلي بده که خسته باشي ديگه نه حوصله فکر کردن داري نه حوصله کارکردن نه تفريح ... همش مي خواي يه گوشه بيفتي و کاري نکني و وقت هم همينجوري واسه خودش بگذره ... وقت کشي هم عالمي داره!

--------

May 21, 2003

خيلي سخته که بخواهي خودت باشي ...يعني سخت نيست بعضي وقتها اون وسطها يهو مي بيني که نمي دوني خودت کدومي ... اين خيلي بده ...اينکه آدم ندونه خودش کدومه اونم تو 27 سالگي غمگين کننده است ... هر روزت رو شلوغ مي کني , از صبح که از خواب بلند مي شي تا شب کلي برنامه داري , کارهاي مختلف مي کني , بعضي هاش خواسته هاي خودتن و با علاقه دنبالش مي ري , بعضي هاش هم نه که در هر حال اونها رو هم انجام مي دي ... سعي مي کني که همه چي رو آسون بگيري , بخندي و خوش باشي ...خيلي وقتها هم موفق مي شي ...بالاخره هر کسي يه انگيزه هايي واسه شادي براي خودش داره ..منتها کافيه فقط يه قدم بلغزي , کافي يه لحظه اجازه بدي يه فکر مزخرف بياد تو کله ات اونوقته که همه بدبختي ها و فکراي زشت هوار مي شن رو سرت ..انگار نه انگار که الان مدتهاست آرومي ...
اين جور موقعها که ميشه کلافه مي شم ...يه جا بند نمي شم ...نمي دونم چي مي خوام , چي کار مي خوام بکنم ...حالم بد ميشه ... بعدش تمام آرزوها و حسرت ها و خواستن ها ميان تو سرم ...انقدر زياد که تحملشو ندارم ...مي دونم که اينم مي گذره ...مثل همه حس هاي بدي که گذشتن و رفتن ...ولي ديگه خسته شدم ... از اينکه واسه هر کار- هر چقدر هم کوچيک و بي اهميت - بايد حرف بشنوم ... زود رنج شدم , مي دونم ... بالاخره حرف زده ميشه آدم بايد تحملش زياد باشه .... وقتي حوصله شنيدن حرفها رو ندارم ارتباطم با همه کم ميشه ...با کسي حرف نمي زنم , حرفهامو به کسي نمي گم – حتي حرفهاي روزمره رو – حوصله گوش دادن به کسي رو هم ندارم ... فقط کلافه ام ... هي حساب کتاب مي کنم که چقدرش رفته و چقدرش مونده ...بالاخره مي شه يه کمي از اون قدري که مونده مال خودم باشه ؟ مال خود خودم ...زندگيمو مي گم ... هميشه يه مانعي هست – حالا يه کسي , يه چيزي , يه سنتي – که نذاره اين لعنتي مال خودم باشه ... نمي خوام با همه قسمتش کنم .... يه وقتي هست که انقدر خوشحالي که مي خواهي با کسي قسمتش کني – ولي اينو خودت مي خواهي – نه اينکه يکي ديگه بخواد يه سهمي ازش برداره ... هزار بار اينها رو گفتم ... همينجوريه ديگه ... يه روز بالا , يه روز پايين ....

--------

May 03, 2003

نشستم رو به روي يه صفحه سفيد ... فرق نمي كنه كدوم صفحه ، كاغذيه ، تو كامپيوتره يا صفحه زندگيمه .... مي خوام بنويسم ... تو اين يكي دو ماهه همش همين جوري نوشتم ، يعني هر وقت خواستم بنويسم اينجوري حرف زدم ...شايد تكراري باشه ولي خوب خيلي وقتها تكرار نشونه اهميته .... خيلي شخصي شده ، مي دونم ... مي دونين من خيلي خوشحالم .... از اينكه حس مي كنم كم كم دارم مسير زندگيمو پيدا مي كنم ... دارم چشمهامو مي شورم كه يه جور ديگه ببينم ... مسئله فقط ديدن نيست ، خيلي وقتها آدم يه چيزايي رو با استدلال بدست مياره ، فكر مي كنه ، دليل مياره بعد قانع ميشه كه فلان جور .... ولي يه مواقعي هست – كه خيلي هم نادره – ديگه اون مسئله رو حس ميكني ...به دليل و برهان هم نيازي نيست ... اين همون موقعيه كه يه چيزي رو درك مي كني ... من خوشحالم كه اين اتفاق (درك كردن) داره واسم ميفته ...حالا نه اينكه همه چي رو درك كنم به هر حال شروع شده و ديگه هم نميشه جلوشو گرفت ....
فهميدم كه آدما با هم فرق دارن ، گفتنش خيلي راحته ولي وقتي با پاي عمل ميرسه زود يادمون ميره كه با هم فرق داريم ...آدمهاي متفاوت ، زندگيهاي متفاوت ، مسيرهاي متفاوت ، آرزوهاي متفاوت و خوشبختي هاي متفاوت .... وقتي بفهمم كه با بقيه فرق دارم پس يعني مسير زندگيم هم بابقيه فرق داره ..يعني خوشبختي من يه جور ديگه است ...پس لازم نيست منم دنبال بقيه بدوم كه مثل اونا باشم ...لازم نيست سعي كنم آرزوهاي مشترك داشته باشم ، وقتي اينو فهميدم ديگه فكر اينكه عقب افتادم يا دير شده ديگه مسخره است ... البته من خيلي وقته كه اين حرفها رو مي زنم ولي تازه دارم ياد ميگيرم كه بهش عمل كنم ... خوب منم مثل بقيه خيلي كارا دلم مي خواد بكنم ، خيلي چيزا ياد بگيرم ، خيلي جاها برم منتها دارم سعي ميكنم يادم باشه كه اينا رو واسه دل خودم انجام مي دم... هيچ مسابقه اي در كار نيست .. هر كاري كه تموم بشه جاش يه چيز ديگه مياد ...يه چيز نو و تازه ....بايد ياد بگيرم كه هميشه تازه باشم ... وقتي با عشق و علاقه ، سر فرصت ، با آرامش كارهاتو انجام بدي زندگيت خيلي بهتر ميشه ... همه چي دلپذير ميشه ... با خيال راحت زندگي كردن خيلي خوبه .... وقتي همش تو فكر دويدني و داري تند تند كار مي كني و همش مي خواهي كه از صف جا نموني و از بقيه جلو بيفتي و فكر مي كني خوشبختي مال 50 سالگي به بعده داري زندگيتو لگد مي كني... يعني داري زندگيتو واگذار مي كني كه شايد چند سال بعد در ازاش يه چيز بهتر گيرت بياد!
منظورم اين نيست كه تلاش نكنم نه اتفاقا تازه انرژي پيدا كردم كه از اول شروع كنم .... منظورم اينه كه انقدر حساب كتاب نكنم ، اينقدر هر كاري رو به خاطر منفعت انجام ندم ، اگه بتونم اين فكرو كه دير شده و وقت ندارم رو از سرم بيرون كنم خيلي خوب ميشه ... يعني چي وقت ندارم ؟ زندگي من يه وقتيه كه بهم دادن تا پرش كنم .... پس تا وقتي كه زنده ام وقت دارم ، غير از اينه ؟

--------

April 27, 2003

1...2...3....مسابقه شروع ميشه .... بايد بدوي وگرنه عقب ميفتي ...حالا زياد مهم نيست که اين مسابقه براي چيه يا به اونکه اول ميشه چي جايزه ميدن تو فقط بايد بدوي... اين مسابقه قوانين خودشو داره ...هيچ هم معلوم نيست زمانش چقدر طول مي کشه ولي تو بايد فقط بدوي ....
بعضي ها زود از دور مسابقه خارج ميشن , بعضي ها تا آخرش مي مونن... يه سري , اون وسطها , موضوع دويدنو فراموش مي کنن , يه کم وا ميستن , راه ميرن , ميشينن , چه مي دونم دور و برشون رو نگاه ميکنن , خستگي در مي کنن , از منظره لذت مي برن , يا حتي دويدن بقيه رو نگاه مي کنن نکنه حواست پرت اونا بشه... بعضي وقتها يه موانعي سر راه پيش مياد , يه اتفاقي که بايد دويدنو متوقف کني ولي خوب يادت باشه زياد طولش ندي ها , زود زود شروع کن به دويدن که از بقيه عقب نموني ...اينجا مسئله فقط عقب نموندن از بقيه است ... وگرنه چيز ديگه اي مهم نيست ... نکنه يهو به سرت يزنه وايسي يا بخواهي فکر کني , نه اصلا وقت اين حرفها رو نداريم , يادت نره که نبايد از بقيه عقب بيفتي ... يه وقتهاييي که داري ميدويي يهو مي رسي به دوراهي , خوب زياد وقتت رو معطل انتخاب مسير نکن , خيالي نيست هر کدومو انتخاب کردي يه وقت خداي نکرده از بقيه عقب نيفتي ... هر چيزي که اتفاق بيفته نبايد مانع دويدن تو بشه ...اين مهمترين رسالت تو , تو اين مسيره ....مسير زندگي! ... آره فکر کردي زندگي يعني چي ؟ الان , تو اين قرن , زندگي يعني دويدن ... يعني عقب نموندن ..نکنه يه وقت خداي نکرده بقيه يه کاري بکنن و تو نکني ...نکنه يه وقتي يادت بره خودتو با بقيه مقايسه کني ..نکنه يادت بره که هر چي بقيه دارن تو هم باید داشته باشي ...نترس بابا , فکر نکن ممکنه تنها بموني , کلي مشوق , کنار جاده وايسادن تا ببينن تو کي به بقيه مي رسي ... يادت باشه , به هرکي که رسيدي , يکي ديگه جلوتر اون هم هست ... اتفاقهاي خوب و بدي هم که تو مسير برات ميفته نبايد مسيرتو ببندن ...تو همين جور بايد بري ...تا ته خط ...فقط يه مورد هست که اگه بياد مجبوري دويدنو متوقف کني اونم مرگه ...حالا بعضي انقدر دارن جدي ميدون که نمي فهمن کي مردن .... اين دري وري هاي که گفتم همش بعد از دو کلمه حرف حساب ايشون بود که ما عادت داريم همش تو زندگي بدويم که از بقيه عقب نيفتيم ... حالا اينکه زندگي يعني چي ؟ بقيه کي هستن ؟ عقب يعني چي ؟ اصلا مهم نيست .... آخه چرا زندگي ماها انقدر شبيه هم شده ؟ چرا همه يکسان فکر مي کنيم ...چرا آرزوهامون شبيه هم شده ....فکر نکنم که اين شباهت خوب باشه .... شبيه که باشيم , اونوقت مثل گله گوسفندا , ديگه اين گوسفند با اون يکي فرق چنداني نداره ...شايد يه کمي ظاهرشون فرق کنه ولي خوب گوسفندن همشون ديگه ....

--------

April 14, 2003

يه زندگي جمع و جور... كه اندازه باشه ...اندازه خودم ...يه جوري كه تو مشتم جا بشه ... زندگي خيلي بزرگ باشه محبوري هر جا ميري دنبال خودت خركشش كني ...بعد هي خسته ميشي ، يه كم اين گوشه ، يه كم اون گوشه ميشيني ...خستگي در ميكني ...بعضي وقتها فكر ميكني كه واسه چي اين بار سنگيني رو دنبال خودت داري ميكشي ؟ مي زنه به سرت كه اون وسطها يه جايي ولش كني و خلاص ... زندگيت اگه خيلي كوچيك باشه ممكنه تو شلوغي گمش كني ...وقتي خيلي شلوغ پلوغه ، كلي كار و حرف و برنامه ، يهو به خودت ميايي ميبيني كه اثري ازش نيست ...يادت نمياد كجا جاش گذاشتي ...يه جايي تو همون شلوغي ها ، ديگه هم نميشه پيداش كرد... اما اگه اندازه باشه ، تو مشتت جا بشه ، محكم تو دستت ميگيريش ، دستتو مي كني تو جيبت ، سوت مي زني و راه ميفتي ...
--------

March 16, 2003

هواي ابري دم عيد.....دلگيره .... من هم كه دارم اهلي مي شم... هوا كه ابريه احساس مي كنم بايد يه كار مهم انجام بدم ... دارم به عادتهام به فكر مي كنم ...عادت چيز غريبيه ...بودنش سخته ، نبودش هم همينطور ... چه باشه و چه نباشه هميشه يه جاي كار مي لنگه ... يادم مياد كه « با افراد به عنوان وسيله رفتار نكن ، آنها سر منزل خودشانند ، به آنها وصل شو ، در عشق ، در عزت ، هرگز آنها را در تملك نگير و هرگز در تملكشان قرار نگير. به آنان وابسته نباش و ديگران را به خود وابسته نكن »
وابستگي و عادت با هم فرق دارن ؟ اول كدومش مياد ؟ ....عادتهام معلومن .... ميشناسمشون ...ولي وابستگيهام پنهانن ... معلوم نيستن ...شايد يه روزي بفهمم ...يه روز كه يه مشكلي پيش بياد ....
هنوز هم هوا ابري و دلگيره ...چرا من انقدر تحت تاثير آب و هوام؟ به چيزاي مهم فكر مي كنم ...به اينكه هنوزم كه هنوزه با بعضي آدمها مثل وسيله برخورد مي كنم ... هنوزم خيلي وقتها از رو ظاهر قضاوت مي كنم ، يعني اصلا هنوز هم قضاوت مي كنم! كي ميشه كه ديگه هيچ چيز رو نسنجم ؟ .... به اين فكر مي كنم كه چرا همه مي خوان خوشبخت بشن ، كه چرا اين ارزو فقط مال آينده است و كسي نمي خواد الان خوشبخت باشه .... « چه بلنده موي بافته اش ، چه لونده تازه عروس ...چه قشنگه ، شوخ و شنگه ، همه رنگه مثل طاووس ...خوش به حال شادوماد» ...به اين فكر مي كنم كه چرا بعضي ها اصرار دارن كه به هم عادت كنن ؟ عادت زوري هم ميشه ؟ نمي دونم شايد ميشه ...بالاخره همه عادت ها كه خوب نيستن ، بعضي عادتها عذاب آورن ....
با همه اين چيزا ، بعضي وقتها يه عادتهاي كوچولو رو خيلي دوست دارم ...اصلا خودم از قصد عادتش مي كنم ... اينكه مثلا يه روز خاص ، يه جاي خاص ، يه نفر خاص رو ببيني ....خيلي مهم نيست كه اين عادته تا كي هست ...عادتها جاشونو با هم عوض مي كنن ، مثل آدمها .... ولي وقتي هستن دلپذيرن .... وقتي يه عادتي رفت ديگه رفته
عادت ها خوبن ...ولي اگه زياد بمونن سنگين ميشن ...اونوقت ديگه نمي شه ازشون خلاص شد ...اونوقت اذيت مي شي .... عادت ها بايد آزاد باشن ...هر وقت كه خواستن برن ، بذار برن ....هيچ عادتي رو به زور نگه ندار ...
بعضي عادتها زنده ان ...مثال آدمها كه عادت مي شن .... اونها عادتهاي پرنده ان ... عادتهايي كه مشتركن ...يعني فقط مال تو نيستن ...بعضي عادتها مرده ان ...مثل اشياء ...عادتهاي مرده بعضي وقتها فقط مال خودتن اينكه هميشه عادت باشن يا نه دست خودته واسه اون هيچ فرقي نمي كنه .....
بعضي عادتها ، عادتهاي خاطره اند...مرده نيستند ، زندگيشون هم به خاطر عادتهاي پرنده است ... وقتي عادتهاي پرنده مي رن اونها مي مونن...تو ذهنمون ...فلاني كه عادت داشت اينو بگه ، اين كارو بكنه ، اونجوري غذا بخوره ....وقتي عادتهاي پرنده مي خوان برن ، فقط خاطره هاشونو حفظ كن ...همون برات كافيه ....

--------

March 10, 2003

از آدمهاي ترسو خوشم نمياد ... وقتي مي ترسم از خودم هم خوشم نمياد ... اينكه به خاطر ترس يه كاري بكني يا يه كاري رو نكني يا كاري رو كه كردي انكار كني اصلا خوب نيست ... بيشتر آدمها مي ترسن ..حالا هر كي از يه چيز ... از همه بدترش (به نظر من) ترس از مسئوليت پذيريه ...اينكه يه كاري رو بكني و بعد بترسي بگي كار من بوده! خوب اگه آدم مي ترسه مي تونه اون كارو نكنه ...همونجور كه من خيلي از كارها رو نكردم و نمي كنم ...معمولا اونايي كه مي ترسن همه چي رو زياد تحليل مي كنن ، زياد بهانه تراشي مي كنن ، واسه هر كاري (حداقل تو دلشون) هزار تا دليل ميارن كه كارشون رو توجيه كنن... واسه اينكه با ترسشون كنار بيان هي نقاب مي زنن ...هر كي يه نقاب ، يكي مثل من ترسشو زير نقاب رك گويي قايم مي كنه و مي خواد اونو با صريح بودن بپوشونه....صريح بودني كه بعضي وقتها بي ادبي به حساب مياد ... اينكه انقدر ترسيده كه ديگه حوصله نداره و هر چي تو دهنش مياد و هر فكري كه از سرش مي گذره رو با صداي بلند ميگه ...بعضي ها ميرن تو نقاب خشم ، بداخلاقي ، سگ شدن .... يه سري از اون ور محبتشون گل مي كنه ..براي هر چيزي از خودشون مايه مي ذارن مثلا از ترس اينكه نكنه مورد قبول نباشن يا پذيرفته نشن (اينهايي كه مي گم رو شخصا تجربه كردم!) ...من باز افتادم به حساب كتاب كردن سالهاي عمري كه گذشته ... نمي دونم چرا تازگيها اينطوري شدم مثل اينا كه دم مرگن و اعمال زندگيشونو جمع و تفريق مي كنن !!! .... همش حس مي كنم اين 5 ،6 سال گذشته رو تو رويا بودم...يعني اصلا گذشت زمان رو حس نكردم ... ميدونم چي دارين تو دلتون ميگين...مي دونم كه تا حالا هزار بار اين حرفها رو زدم ...مي دونم كه حوصلتون سر رفته ...ولي بازم تا تكون مي خورم اين مسئله مياد تو فكرم ...نمي خوام ازش فرار كنم در ضمن نمي تونم براش جوابي هم پيدا كنم ... يه جورايي آچمز شدم .... نمي تونم يه جا بشينم يا يه كاري رو بكنم ... فكر مي كنم وقتشه از يكي ديگه كمك بگيرم .... از حل مسئله ناتوانم!
--------

February 28, 2003

دارم ديونه ميشم؟ يا دارم خيال مي كنم؟ يا شايد هم شدم و خبر ندارم؟مرز بين عقل و جنون مگه چقدره؟ چرا هميشه فكر مي كنم اين چيزا از من دوره ؟ ... باز شبه ، نشستم رو تخت ، هوا سرده...مي خوام فكر كنم ولي نمي تونم ، يعني نميشه ..مي خوام راجع به خودم فكر كنم ولي مي خورم به بن بست ....دچار شك شدم ...در مورد خودم ، اطرافيانم ، دوستانم ، اصلا همه چي ...اعتقادات ريز و درشت ، خط كشي هاي پررنگ و كم رنگ ، روابط دوستانه و خصمانه همه و همه رفته زير سوال ...يه سوال سخت ...جاش يه گيجي اومده ، يه كندي ، يه سنگيني ...حس مي كنم زنگار گرفتم ، آره زنگار گرفتم ، سنگين شدم ، سربي شدم ...همه ذهنياتم به هم ريخته ...نمي تونم درستش كنم ...ظاهرم آرومه، ساكت ، مثل سنگ ...درونم شلوغه ولي بي معني ...يه جور هرج و مرج ...مثل بازار مسگرا ...نمي فهمم ...نمي دونم اون تو چي مي گذره فقط مي دونم شلوغه ...دچار سكون شدم ولي از آرامش خبري نيست ....هيچ جا هم نمي خوام برم، مثلا يه جاي خلوت و آروم، چون آرامش نمياد...من دارم از درونم فرار مي كنم ، هر جا برم اونم مياد...بايد باهاش دوست بشم ...آره اينجوري بهتره ...باهاش كنار بيام ، سرش رو گرم كنم، يه زندگي مسالمت آميز...
پويا ميگه كندم ..عكس العمل هام ديره...اگه امروز بهم تير بزنن فردا ميميرم! راست مي گه؟ كند شدم؟ يا از اولش كند بودم؟ نه...اولش اينطوري نبودم ..كي اينطوري شد؟ آره راست ميگه...حوصله عكس العمل نشون دادن ندارم ...خسته ام..گوش هام كر شده ...صورت آدمها رو نگاه مي كنم ، نمي فهمم چي ميگن،گوش نمي دم ، فقط لبخنه مي زنم...خيلي بد شدم؟ ...ديگه دوست ندارم حرف بزنم ..حتي دوست ندارم به حرف بقيه گوش بدم ...فقط دلم ميخواد زل بزنم بهشون ...چي شده؟ افسرده شدم؟ به پوچي رسيدم؟ ...نه فكر نكنم! هنوز هم رگه هاي سرخوشي پيدا ميشه ...هنوز هم دلم براي آرش تنگ مي شه...بسكه آقاس... يه آرزوي دور..يه خيال شيرين ...هنوز هم خوابهاي رنگي مي بينم...هنوز هم از چيزهاي لوس خنده ام ميگيره ... هنوزم يه آهنگ شاد شنگولم مي كنه ...
هنوز هم رو تخت نشستم ... چشمام گرم شده ... من چي ميخواستم از زندگيم؟ وقتي 5 سالم بود؟ 10 سالم بود؟ 20 سالم بود؟ يكي بهم گفت 30 سالگي نقطه اوج زندگي آدمه ..نقطه اوج قدرت ...3 قدم تا 30 سالگي...چه اوج كم شكوهي! يا شايد هم سه قدم بزرگ ...اوج زندگي من چيه؟
به احمد رضا قول دادم درس بخونم..نخوندم ..قولمو شكستم ..دفعه اوله؟ نه...عادي شده ..واسه اون كه مهم نيست ، واسه خودم مهمه ..چرا نمي خونم ؟ چرا نخوندم؟ انگيزه هام كو؟ قولهام بي ارزش شدن يا خودم؟ هنوز بلدوم به خودم احترام بزارم؟
يكي گفت دوست داري نامرئي بشي ؟ يكي ديگه گفت الانم هستم، بود و نبودم فرق نمي كنه...من چي ؟ مرئي ام يا نامرئي؟ اگه امروز اينجا باشم و فردا نباشم فرقي ميكنه؟ تاثيري داره؟ كسي متوجه مي شه؟ ...گمون نكنم...هم چي زود از ياد ميره حتي نبودن!
پويا ميگه دري وري زياد ميگم..ميگه تعطيلم ، تعطيل تابستاني ...راست ميگه ؟ ..حرفهام تكراري شده ، خودمم همينطور ، روزها هم همينطور ...بعضي وقتها يه كم فرق مي كنه ...تعطيلات واسه چيه ؟ واسه استراحت ؟ واسه شروع دوباره ؟ يعني مي خوام دوباره شروع كنم؟
كورش مي گه اگه حوصله ات از خونه سر رفت برو يه پياده روي بي پايان ...اگه حوصله م برنگشت چي ؟ همونجوري برم؟ وقتي نمي دونم حوصله ام از كي و چي سر رفته چي ؟ انقدر برم تا از پا بيفتم؟
يكي مي خواست يه چيز مشترك رو تنهايي بسازه ولي نتونست ..من چي ؟ تا حالا خواستم يه چيز مشترك بسازم ؟ اونم تنهايي؟ اصلا چيز مشترك خواستم يا هميشه همه چي فقط مال خودم بوده ؟ چرا هميشه دلم مي خواست با يكي زندگي كنم كه بتونه بخونه ؟ ...
چشام افتاده رو هم ...من چي مي خواستم كه بهش نرسيدم ؟ اصلا چيزي از خودم خواستم هيچ وقت ؟ يا اينكه خواسته من همون خواسته بقيه بوده ؟ هيچ وقت نظر خودمو گفتم ؟ اصلا من نظري دارم يا اونم قرضيه ؟ از اين ، از اون... من چه جوري دارم زندگي مي كنم ؟ اون جوري كه دوست دارم ؟ يا اون جوري كه ايرج گفت ؟ تو قالب هاي پيش ساخته كه بقيه دلشون مي خواد من اون تو باشم ؟ ..آره همينه ... اون دومي ، قالب هاي پيش ساخته...اولش اون تو راحت نبودم ...بعد قالب شد خونه ام..بزرگ شدم ، رشد كردم ...تمام فضاي قالب رو پر كردم...اون تو شكل گرفتم ..شكل قالب شدم ...
كم كم داره خوابم ميبره ... كتي داره دنبال فكرا و آرزوها و قصه هاي بچگيش مي گرده ...من چي ؟ من هم دنبالشم ؟ هنوز هم شبها خوشحال ميشم؟ واسه فرصت خوب خيالبافي؟ چرا من تو تمام قصه هام يكي ديگه بودم؟ من از كي داشتم فرار مي كردم؟ الان چي ؟ فرار از درس ؟ فرار از كار؟ فرار از ازدواج ؟ فرار از مسئوليت ؟ آخرش چي ؟ مگه بن بست نيست؟ ... رضا وقتي بچه بود مي خواست خلبان بشه. من چي ؟ چرا يادم نمياد؟ انگار كه اصلا گذشته نداشتم ؟ چرا همه چي دور و ريزه ؟ چرا آدمها يه شكل ديگه شدن ؟ چرا چيزي يادم نيست ؟ چرا پدرام فكر مي كنه من واقعي نيستم ؟ چرا همه چي به نظرم خوب مياد؟ چرا نمي تونم تصميم بگيرم ؟ مشكل از كجاست ؟


--------

January 15, 2003

تو زندگي آدمها يه نقطه اي وجود داره كه وقتي بهش مي رسه مي بينه خيلي از كارهايي كه كرده ، عقايدش ، عصبيت ها ، نفرت ها ، تعصبات ، اصرار ها و.... همه و همه در برابر زندگي هيچ ارزشي نداره ...شايد بشه به اين نقطه گفت « نقطه طلايي» ...يه نقطه اي كه كيفيت زندگي آدم زير و رو مي شه .... بيشتر مواقع آدم وقتي به اين تقطه مي رسه كه يا دم مردنه يا فرضا يه مريضي سخت داره يا يه عزيزي رو از دست داده ... معمولا هم آدم فرصت كافي نداره كه از اين دركش استفاده كنه...شايد واسه همينه كه اونهايي كه تا دم مرگ رفتن و برگشتن زندگيشون كاملا دچار تحول شده ... خوب البته بعضي ها خوش بختن كه زود به اين نقطه مي رسن ... احتمالا درك بالايي دارن ...از طرفي بعضي ها هم حتي تا آخرين لحظه حتي به ذهنشون خطور نمي كنه كه همچين نقطه اي هم هست ... خيلي وقتها به اين فكر مي كنم كه كلي از كارهام ، حرفهام ، احساساتم ، عكس العمل ها در برابر زندگي هيچ ارزشي ندارن .... اينكه الان چند ساله از همه چي ناراضيم ...اينكه زياد عصبي ميشم ... اينكه خيلي حرفها رو به خاطر دلايل بيخود نمي زنم .... اينكه خيلي كارها رو به خاطر همون دلايل مسخره نمي كنم و هزار تا چيز ديگه ... فقط و فقط نتيجه اش اينه كه چند سال از زندگيمو (كه ممكنه حتي يه روزش براي خيلي ها ارزش داشته باشه) گذروندم بدون اينكه ارزش زندگي رو حس كنم ... نمي دونم اونقدر خوش شانس خواهم بود كه قبل از اينكه دير بشه به اون نقطه طلايي برسم ؟ اينكه بفهمم همينكه زنده و سالمم ارزش از همه چيز بالاتره ؟ اينكه اين فكرهاي سياه و منفي فقط و فقط مانع لذت من از زندگي ميشه ؟ اينكه درك كنم زندگي يعني چي ؟
--------

January 09, 2003

تازگيها متوجه يه نکته شدم اينکه وقتي دارم با مردم حرف مي زنم نمي تونم تو چشماشون نگاه کنم ... حالا هر چي دارم فکر مي کنم يادم نمياد که از اول همينطوري بودم يا تازگي اينجوري شده؟ البته با آدمهايي که خيلي وقته مي شناسمشون اين مشکل نيست ولي با بقيه که حرف مي زنم نمي تونم صاف تو چشماشون نگاه کنم ...چشام همش اين ور و انور مي دوئه .... انگار که مي ترسم .... يه احساس ناشناخته مياد سراغم ...خيلي هم حس خوبي نيست ...شايد يه جور بي اعتمادي ...به خودم ...به بقيه ... شايد مي ترسم اونها همه چي رو تو چشمام ببينن ... نه که مثلا دروغ بگم و تو چشمام معلوم بشه ...بیشتر می ترسم که بفهمن اون تو چی داره می گذره ... نمي دونم از نگاههاي جدي ميترسم ... الان خيلي ترجيح مي دم تو جمع باشم ... يه جايي که خيلي ديده نشم ....اونوقت راحتم ...ولي همين که احساس مي کنم دارم ميام وسط جمع همه چي بهم مي خوره ...باز اين چشمه اينور و اونور ميگرده و احساس ناتواني مي کنم ..من چرا اينطوري شدم ؟
--------

December 13, 2002

نمي دونم چرا تازگيها فراز و فرود روحيم زياد شده! منظورم اينه كه فاصله اينها زياد شده...قبلا يه خط صاف بود كه بعضي وقتها بالا و پايين مي رفت ...الان يا همش بالاست يا پايين ...ديگه حد وسطي وجود نداره ....يه چند روز حالم خيلي خوبه ، سر حال و پر انرژي بعد يهو انگار كه پنچر مي شم....
فرقي نمي كنه كه تو چه حالتي باشم معمولا هيچ كاري انجام نمي دم .... صبحها كه بيدار مي شم ، هيچ حس خاصي ندارم...نه خوشحال ، نه ناراحت ....وسايلمو جمع مي كنم برم سر كار... خيلي وقتها پيش مياد كه كار خاصي تو شركت ندارم...مخصوصا الان كه پروژه يه كمي خوابيده .... هر چي دم دستم مي رسه با خودم مي برم .... از درسهايي كه قراره واسه فوق بخونم ! تا كتابهايي كه خيلي وقته خريدم و نخوندم ، مقاله هايي كه الان 2 ماهه دارم واسه بابام ترجمه مي كنم! اون دفترچه يادداشت كذايي كه برنامه هامو توش مي نويسم ، درسهاي فرانسه كه خيلي دوست دارم ياد بگيرم و چند تا چيز ديگه ...بعد وقتي تو شركت بيكار مي شم مي شينم spider solitaire بازي مي كنم! .... يا connect ميشم ....ديگه دست آخرش از اون پنجره اتاق منظره نصفه نيمه بيرون رو نگاه مي كنم .... انگار نه انگار كه اينهمه كار دارم!
ساعت نزديكهاي 4 كه مي شه من هم خوش اخلاق تر مي شم... از شركت كه ميام بيرون خيلي احساس خوبي بهم دست ميده ...چراشو نمي دونم...چون هيچ كار خاصي قرار نيست بكنم...يه راست مي رم خونه ...زل مي زنم به تلويزيون.... بعضي وقتها از اون بدتر مي شينم پاي كامپيوتر .... تمام اين مدت هم فكرم ناراحت كارهاي عقب افتاده است ... خيلي خوب كار مي كنم هي كارهاي جديد هم قبول مي كنم .... كارهاي صنفي كه اصلا حوصله انجام دادنشو ندارم... بعد هي مجبور مي شم بهانه بيارم ....عقب بندازم.... حالا كاري هم نيست ها ..... فوقش هفته اي 2-3 ساعت ... البته هر كدومشون هفته اي 2-3 ساعت بعد كه جمع مي شه خودش كلي مي شه .... منتها فرقي نمي كنه ...يه ساعت كار يا ده ساعت ...مسئله اينجاست كه اون بي حالي به همه چيره ميشه .... يه مقداريش تنبليه قبول دارم ...ولي بقيه اش يه حس خستگي مزمن.... كه هيچ جوري هم نمي ره ... بعضي وقتها دلم مي خواد فقط يه گوشه دراز بكشم و آروم چشمامو ببندم ... نه كه بخوابم ...فقط اون سكون تو ذهنمه .... يه حالت بد كه حتي اگر تو اون لحظه بهترين پيشنهاد و شانس عمرم هم بهم رو كنه مي گم نه ، چون خسته ام!
از اون طرف يهو از اون ور بوم ميفتم ... خيلي فعال مي شم.... تمام روز برنامه دارم ....همش بدو بدو ... اين سيكل همين جور ادامه داره ... اين بالا پايين شدن ها آخرش باعث مي شه من ترك بخورم!

--------

December 11, 2002

تا چند سال پيش اين فكر كه آينده ام چي ميشه خيلي منو قلقلك مي داد.... اينكه مثلا 5 سال ، 15 سال ،20 سال ديگه چه وضعيتي دارم ...از تجسمش هم لذت مي بردم ...يعني يه جور بازي كه مثلا من تا اون موقع به ايده آل هام رسيدم ..ايده آل هايي كه همش در حال تغيير بودن ولي خوب مثل خيلي هاي ديگه تو يه چهارچوب خاص بود ..حالا مي تونست داشتن خانواده ، تحصيلات ، كار خوب ، درامد خوب ،جهانگردي يا چيزهاي ديگه باشه ...ولي الان يه مدتيه كه اصلا به آينده فكر نمي كنم ...دور و نزديكش هم فرق نمي كنه ...يعني اون چيزي كه جلو چشممه رو فقط مي بينم ...سرم اومده پايين ...نه كه نخوام به آينده فكر كنم ، نه مساله اينجاس كه ديگه ايده آلي تو ذهنم نمونده... نمي دونم بهترين چيزي كه ممكنه برام پيش بياد چي مي تونه باشه ... كه بخوام تجسمش كنم ....همه اون چيزهايي كه يه زماني ايده آل بودن خيلي كمرنگ شدن ...بعضي هاشون كه اصلا پاك شدن ....اونچه مسلمه دلم نمي خواد بدبخت بشم ولي خوشبختي هم ديگه برام چيز قابل تعريفي نيست گرچه كه قبلا هم نبود ولي باز يه چيزهايي ازش تو ذهنم بود....


--------

December 03, 2002

زندگيمون شده يه لوپ ....البته يدونه كه نه ، چند تا.... بستگي داره كه چقدر فعال باشيم و چجوري دنيا رو ببينيم . هر از گاهي تو يكي از اين لوپ ها ميفتيم و انقدر تكرارش مي كنيم تا حالمون بهم بخوره و پرت شيم بيرون .... اين لوپ ها همه جور هستن ولي خوب همشون لوپن ..راه فراري وجود نداره ...نميشه تبديلشون كرد به يه خط ...البته شايد بعضي ها بتونن كه خوش به حالشون .... بعضي لوپها مادين بعضي معنوي ...يا كاره يا درسه يا زندگي خانوادگي و احساسي يا هزار تا چيز ديگه .... كار مي كنيم ، كار مي كنيم ، كار مي كنيم تا يه روز به خودمون مياييم مي بينيم چيزي از زندگي نفهميديم ...حالمون ازش بهم مي خوره ، پرت مي شيم بيرون ... ميفتيم تو يه لوپ ديگه .... گير مي ديم به خودمون ....ميفتيم تو لوپ شناختن خودمون ...سفر دروني ...مي ريم ، ميريم ، مي ريم ...يه تعداد خيلي كمي ممكنه نتيجه بگيرن بقيه بعد از يه مدتي از اين لوپ هم خسته مي شيم و همون چرخه تكرار مي شه ....گير مي ديم به زندگي احساسي و خانوداه و اين جور چيزا ... خودمون رو وقف يكي يا چند نفر مي كنيم ديگه هيچ چي جز اونا برامون مهم نيست تا يه روز كه يه نامهربوني ميبينيم به خودمون ميايم و ميبينيم عمرمون رفت و واسه خودمون هيچ كاري نكرديم .... حالا بعضي ها سعادتمند ترن لوپهاشون تو يه سطح بالاتريه ...بعضي ها هم نه ... بعضي ها هم هيچ وقت نمي فهمم كه تو لوپ گير افتادن .... همينجوري مي چرخن و مي چرخن ....
خوب كه نگاه كنيم زندگيمون مثل يه زنجير شده با بينهايت لوپ .... لوپهايي كه نه آغازي داره نه پايان ....

--------

November 17, 2002

هيچي بد تر از اين نيست كه آدم عيب و ايراد هاي خودشو پيدا كنه ... معمولا همه يه تصويري از «من» تو ذهنشون دارن و فكر مي كنن اونجورين ولي بعضي وقتها پيش مياد كه از بيرون به خودشون نگاه مي كنن و تازه مي فهمن كه كي هستن....يه دفعه يه حرفي از يه خانم نقاش پرسيدن كه هيچ وقت يادم نميره ...بهش گفتن تا حالا تصوير خودتو كشيدي ..گفت يه بار آره ...كشيدم ولي نتونستم تمومش كنم چون اون چيزي كه تو ذهنم بود «اون من زيبا» بود و نمي تونستم اون چيزي رو كه ميبينم بكشم .....
اين اتفاق داره واسم ميفته .... يعني يه تصوري در مورد خودم داشتم ...فكر مي كردم اينجوريم ، اونجوريم ....كلي شعار و حرف در مورد اينكه چه جوري بايد زندگي كرد ..چه جور بايد ديد ، رفتار كرد ... ولي الان مي بينم كه خيلي از اين چيزا شايد يه جور فيلم بوده ...نه كه از رو بدجنسي باشه ...فقط احساس مي كنم ته دلم نيست .... يعني يه جوري اينها رو به خودم تلقين مي كنم ....
برخلاف ظاهرم كه مي گن آرومه درونم خيلي شلوغه ...هميشه با خودم در جدالم ...براي همه چي خط و خط كشي مي كنم ...همه چي طبقه بنديه ....قيد و بند زياد دارم ... اصول و روش و هزار تا چيز ديگه ....يه زماني فكر مي كردم اينجوري خوبه ولي الان مطمئن نيستم ...يه احساس ناخوشايند از اينكه تمام اين چيزهايي كه تو عمرم بهشون اويزون شدم ممكنه اشتباه باشه .... منم مثل خيلي هاي ديگه تصور خوبي از خودم دارم ...يعني فكر مي كنم آدم خوبيم كه حالا بعضي وقتها يه ويراژهايي ميده ولي تازگيها متوجه شدم كه تصور بقيه ممكنه چيز ديگه باشه ...يعني بعضي از ايرادهام انقدر به نظرشون بزرگه كه ديگه اون تصور خوب رو در موردم ندارن يا اينكه من نمي تونم اونجوري كه فكر مي كنم و سعي مي كنم درون خوبي داشته باشم ، تو ظاهر و عملم نشون بدم ... خيلي حس بديه ... منو به دلشوره ميندازه .... ميدونين من آدميم كه اضطراب زياد دارم ..كلا ناآرومم ......... هر چيز كوچيكي ذهنمو مشغول مي كنه و ممكنه آزارم بده ... هيچ وقت نتونستم با آرامش و خيال راحت و بدون نگراني يه كاري رو انجام بدم ... درصورتيكه خيلي دلم مي خواد راحت باشم ولي نتونستم ... هر يه كار كوچيك رو 20 بار تو ذهنم مرور مي كنم كه يه وقت اشتباهي پيش نياد ...اين جور موقع ها از خودم بدم مياد .... شايد واسه همينه كه تا حالا با هيچ كسي رابطه احساسي جدي نداشتم ...مي ترسم ... نكنه يه وقت اشتباهي پيش بياد ؟ نكنه اون چيزي كه تو ذهنمه انجام نشه ؟ نكنه كنترل همه چي از دستم در بره ؟ نكنه باز به دلشوره بيفتم ..نكنه اين اضطراب ولم نكنه ...نكنه تموم برنامه زندگيم مختل بشه ؟...
مامان من يه آدم فوق العاده ريلكس و محكمه ...تو عمرش هيچ چي باعث دلشوره اش نشده ...از هيچي نمي ترسه ..خيلي محكم و راحت همه چي رو مي پذيره ..من شديدا بهش حسوديم مي شه ..من تو اين زمينه به مامانم نرفتم ... من هميشه مي ترسم ...يعني تو ناخودآگاهم ....از چيزهاي مختلف ..از اتفاق هاي كه مي خواد بيفته يا اونهايي كه ممكنه هيچ وقت نيفته ...از خودم .... از آينده .... امروز خيلي با خودم و شما رو راستم ..ممكنه ديگه اين فرصت پيش نياد كه اينجور راحت در مورد خودم بنويسم ... هميشه دنبال يكي هستم كه خيالمو راحت كنه ... فرقي نمي كنه كي باشه ...مامانم ، بابام ، دوستام.... چه جوري بگم اعتماد به نفس ندارم ... اينهايي كه ميگم ممكنه به نظر خيليها چرند بياد يا اونهايي كه مي شناسنم باورشون نشه ولي اين پايين ترين لايه وجودمه .... ته ته تهش ترسه ... به خاطر اين ترسه هزارتا نقاب و پوسته درست كردم ....زير اين پوسته ها گم شدم .... منظورم اين نيست كه دو رو هستم نه ...منتها واسه قايم كردن ترسه يه كارهاي ديگه مي كنم ...ترس از دوست داشتن زير پوسته خشونت رفته ....از ترس اينكه نكنه پيش بياد همه چي رو زود كات مي كنم ... همه چي محدود شده دارم كم كم تو قفسم حبس مي شم.... اين ترسه نمي ذاره محكم باشم و تصميم بگيرم ... خيلي وقتها به بقيه متكي مي شم راسه تصميم گرفتن .... جرات ريسك ندارم .... اين همه چيزهايي كه بهشون اعتقاد دارم رو نمي تونم رو خودم پياده كنم ... اين يه شكسته ديگه نه؟ نمي دونم چه كار كنم ..... براي همه نسخه مي پيچم ولي تو كار خودم موندم .... خيلي بده كه اون تصوير «من زيبا» داره كمك كم جلو چشمم ترك بر مي داره .

--------

July 28, 2002

خوب دوران نقاهت من هم تموم شد.
الان حالم خوبه ...ديروز رفتم واسه خودم مانتو خريدم ...وقتي اومدم خونه ديدم يکيش بند نداره خوشبختانه نزديک بود رفتم بندشو گرفتم ...بعد که تو خونه پوشيدم مامانم گفت اين گشاده پاشو بريم عوضش کنيم يه بار ديگه رفتيم ..هم پياده روي کرديم هم با مامانم که حرف زدم يهو حالم خوب شد ...حرف خاصي هم نزديم ها ..همون بحث هاي روزمره زندگي ...بعدش فهميدم همين چيزهاست که به زندگي معنا ميده ....لزومي نداره آدم هميشه فکر کنه ...همه چي رو تجزيه تحليل کنه ...دهن خودشو و همه رو صاف کنه که چي؟...که مي خواد زندگي کنه ..آسون تر از اين هم مي شه ...ميشه از همه چي لذت برد بدون اينکه در موردش فکر کرد ...ميشه خيلي از کارها رو چون دوست داري انجامش بدي نه به خاطر اينکه چيزي به دست بياري ..ميشه يه کتاب رو خوند , يه فيلم رو نگاه کرد بدون اينکه بخواي ازش پيامي در بياري فقط واسه خاطر اينکه ازش لذت ببري و وقتتو پر کني ... مي شه با دوستهات بگي و بخندي يا اصلا ساکت بشيني و از نگاه کردنشون لذت ببري بدون اينکه فکر کني رابطتون چه جوريه و تجزيه تحليلش کني .... خيلي سخته که ياد بگيري از همه چي لذت ببري .... ولي ناراحت نباش ...من هم بلد نيستم ولي حداقل اداشو که ميشه درآورد!.... مي توني بشيني و با خودت فکر کني که چه زندگي خوبي داري (خودمو مي گم) پدر مادر و برادر خوب , دوستهاي ماه , خونه زندگي , غم نون نداري ....يه کار داري ...يه درسي خوندي .... يه زندگي مي کني ...آره مي دونم که بايد زندگيت هدف داشته باشه , که اگه نداشته باشي يه لحظه هم نمي توني زندگي کني ولي ميشه بعضي وقتها همه اينها رو فراموش کرد و فقط تو حال زندگي کرد ..... اتاقمو دوباره ريختم به هم ...مثل همه وقتهايي که قاطي مي کنم , ناراحتم , خوشحالم , مشغوليت ذهني دارم , مي خوام يه کار جديد شروع کنم ..... اين تنها راهيه که مي تونم انرژيمو تخليه کنم , مثبت يا منفيش خيلي مهم نيست .... بعدش دفترمو ور داشتم (هنوز هم نزاشتمش زمين) و تمام چيزهايي رو که مي خوام و نمي خوام .... خوشم مياد و بدم مياد ..تموم آرزوهاي دست يافتني و دست نيافتني ... هدفهاي کوچک و بزرگ ...احساسهاي خوب و مسخره رو نوشتم ( هنوز هم تموم نشده) تموم کارهايي که تا حالا کردم چه خوب و چه بد ...تموم آدمهايي که باهاشون آشنا شدم و تو زندگيم يه اثري گذاشتن ...همه و همه رو مي نويسم ...بعد مي خونمشون ..بعضي هاشون مسخره اس بعضي هاش با معنا ...ولي مهم اينه که همش زندگي منه .... مي خوام اينطوري فکر کنم که تا حالا خيلي خوب زندگي کردم ...تموم مشکلاتمو قبول کنم ....قبول کنم که هر چي که اتفاق افتاده بخشي از زندگيم بوده و ديگه تموم شده ...فقط خاطراتش مونده ...از اين به بعدش جلوي رومه ... مي تونم همينطوري ادامه بدم ...مي تونم بهتر يا بدترش کنم ... بازم هر چي مي مونه فقط خاطره است ...فکر مي کنم بهتره هر چي که آرزوي انجام دادنش رو دارم انجام بدم اگه هم نشد روياشو تو دلم حفظ کنم .... اينطوري هميشه يه چيزي واسه خيالبافي دارم .... دوست دارم از اين به بعد بيشتر به آدمهاي دور و ورم توجه کنم .... دوست دارم اينطوري فکر کنم که اين آدمها به زندگيم معنا مي دن .... خيلي وراجي کردم ولي خوب لازم بود که همشو بگم .... آخه من هنوز هم مي خوام زندگي کنم.!

--------

July 25, 2002

خسته ام ... يعني ذهنم مشغوله ....در حقيقت افسارش از دستم در رفته ...يه خر تو خري اونجا شده که بيا و ببين .... انگار همه چي به هم گره خورده ...در اصل نمي تونم فکر کنم ...احساس مي کنم دارم رو هوا زندگي مي کنم ... شبها قبل از اينکه خوابم ببره يکي از سرگرميهام خيالبافيه ...الان مدتيه که اونم نيست ..خيالهام يه جايي گم شدن ...وقتي چشمامو مي بندم نمي خوابم , مي ميرم!!! اصلا نمي فهمم کي صبح شد ...گذر زمان رو حس نمي کنم ....انگا نه انگار که خوابيدم .... شب مي شه , صبح مي شه و من کوچکترين حسي ندارم .... موتور مغزم از کار افتاده ....فکر مي کنم زيادي ازش کار کشيدم طفلک حالش بد شده ....اصلا حس نمي کنم که وجود داره .... حالا چکار بايد کرد ؟ بذارم به حال خودش ؟ اگه به هوش نيومد چي؟ اگه مرخص شد؟ يا اينکه به زور ازش کار بکشم؟ اونوقت اگه بد تر شد چي؟ اصلا راهي هست ؟ هيچ اميدي وجود داره؟ شما بگين چکار کنم؟
--------

July 22, 2002

باز دوباره کلافه شدم! فرقی نمی کنه تو چه مودی باشم ..خوشحال باشم يا ناراحت ....اين کلافه گي و دلشوره از يه جايي که نمي دونم کجاست مياد ...يه چند وقتي که نمي دونم چند روزه مي مونه و بعدش مي ره به يه جايي که نمي دونم کجاست ..دوباره بعد از چند وقت اين چرخه تکرار مي شه ... نه مي دونم علتش چيه نه مي دونم چه جوري مي شه که ديگه نياد...کم کم يه جزئي از وجودم شده که هر از چند گاهي خودي نشون مي ده .. يه زماني خيلي فکرم رو به خودش مشغول مي کرد ....همش دنبال يه راه حل بودم ...ولي الان ديگه همينطوري قبولش کردم ..مثل يه مهمون که براي خودش مياد و ميره ..اصلا هم ازش نمي پرسم چرا اومده و کي مي خواد بره .....گذاشتمش به حال خودش ...اينجوري هم من راحت ترم هم اون!
--------

June 22, 2002

بعضی وقتها با خودت هم غريبه اي! تو آينه نگاه ميکني , عکسهاتو ميبيني و فکر ميکني اوني که اون تو هست رو نمي شناسيش . واست غريبه است . انگار نه انگار که خودتي. بعضي وقتها که حرف مي زني مي بيني صدات هم آشنا نيست .... حرفهايي که مي زني انگار مال خودت نيست . ...يه جورايي تو خوابي .
بعضي وقتها مي ري تو خيابون . ... قاطي جمعيت , مردم ميان و ميرن , بهم تنه مي زنن , بهم ميخندن , با هم ميخندن يا سرشون رو ميندازن پايين و تند مي رن ... انگار که گيجي ...حس مي کني تنهايي ..خيلي تنها ...مهم نيست خانواده داري , دوست داري ....مهم نيست که همکار و همکلاسي داري ....ميفهمي تو يه روح مجرد و مستقلي , اينکه زندگيت از همه جداست ..همه هدفها و کارات به نظر کوچک و دور ميان ...مي فهمي که واسه يه کاري اومدي اينجا , کارت که تموم شد هم بايد بري . مي فهمي به هيچ کس و هيچ چيز وابسته نيستي ...دلت ميخواد قاطي اين جمعيت بري تا گم بشي!
فکر ميکني خودتو مي شناسي , ولي يه روز مي فهمي که اصلا نشناختي! به اين فکر مي کني که چقدر براي خودت وقت گذاشتي ...چقدر رو خودت کار کردي ...چقدر به خودت احترام گذاشتي ...چقدر به اين روح مستقلت اجازه پرواز دادي ...اصلا به يادش بودي يا آنچنان غرق روزمرگي شدي که همه چيز از يادت رفت و فکر کردي وابسته اي؟...
چقدر از کارا و حرفهات تعجب کردي؟...اصلا وقتي فهميدي وجودت پر از تناقض و تضاده چه کار کردي؟ ...وقتي علت خيلي از کارات رو نفهميدي ...وقتي ديدي حرف و عملت با هم فرق دارن...وقتي فهميدي روحت کلافه است ...انگار که جاش تنگه ...انگار دلش ميخواد آزاد باشه , رشد کنه , قدرت داشته باشه ..کمکت کنه..
بعد غصه دار مي شي از اينکه تو اين همه سالها هيچ کاري واسش نکردي...واسه مهمترين قسمت وجودت...بهش گوش ندادي ..کمکش نکردي که رشد کنه...آگاهانه ناديده اش گرفتي تا افسرده شد. بعد دچار اضطراب مي شي , مي خواهي جبران کني..مي خواهي از اين فرصت باقيمانده حداکثر استفاده رو بکني..دلشوره کلافت مي کنه...بعد ميفهمي که خيلي سخته و خيلي تنهايي ...بعد مي ترسي , فرار مي کني و تو روزمرگي گم مي شي ...دوباره وابسته مي شي و سعي مي کني چشمهاتو ببندي و گوشهاتو بگيري ...زندگي مثل قبل مي شه تا باز دوباره اين چرخه يه روز از يه جا پيداش بشه!

--------

June 21, 2002

شما اخلاقتون چه جوريه؟
خوش اخلاقين , بد اخلاق , زود عصباني ميشين؟ خونسردي , خجالتي , پررو..... از اخلاقتون راضي هستين؟ روش کار ميکنين؟ راستش من خيلي از اخلاق خودم راضي نيستم. وقتي همه چي خوبه و بر وفق مراد منم خوش اخلاقترين دختر روي زمينم ولي همچين که يه چيزي ناراحتم کنه سريع واکنش نشون ميدم . البته به همون سرعت هم آروم ميشم ولي خوب بعضي وقتها فايده نداره ! خيلي با خودم تمرين ميکنم , اينکه زياد عصباني نشم يا اگه شدم دهنمو ببندم يا واکنشي احمقانه نشون ندم . موقع رانندگي همش سعي ميکنم ريلکس باشم , خيلي محترمانه رانندگي کنم , به بقيه راه بدم ولي باز همچين که يکي ميپيچه جلوم يا زرنگ بازي در مياره همچيين کفري ميشم که نگو و نپرس . مشکل ديگه اينه که معمولا با غريبه ها خيلي خوش اخلاق ترم . ادمهايي رو که زياد نميبينم يا حتي اونهايي که هرروز ميبينم مثل همکارام ولي روابطمون خيلي نزديک نيست در مورد من ازشون بپرسين ميگن خيلي خوش اخلاقم و همش ميخندم , در عوضش هرچي خل و چل گيري سر اين خانواده عزيزم خالي ميشه . البته نه هميشه ها ! منظورم اينه که جلو خونوادم خيلي راحت تر احساساتمو نشون ميدم . بعضي وقتها فکر ميکم من يه جورايي مصداق اين آدمهايي هستم که بهشون ميگن " نور بيرون , ظلمت خونه"؟!! حالا نه به اين شدت ولي بعضي وقتها ....نميدونم البته خيلي دارم سعي ميکنم که اخلاقم بهتر بشه , پيشرفت هم کردم ولي هنوز کلي راه مونده!
البته نمیدونم شايد اينم از عوارض زندگی ماشينی باشه , شايد اگه برم يه جايی مثلا مثل شمال خيلی از مشکلاتم حل بشه

--------