خانوم روزهای ابری پرسیده ای که برای چه می نویسم. تاکید هم کرده ای که بازی نیست. از صبح که این را خوانده ام تا الان فکرم هزار جا رفته است. همه جا سرک کشیده . میان این همه فکر و خیال تصویر عروسک بازی بچگی هم به یادم آمد. ...
دمر روی تخت دراز کشیده ام. تخت چوبی. دست هایم را باز کرده ام. گونه راستم روی زمین است. گوش چپم صدا می شنود. باد است؟ باد هم هست. صدای آب هم می آید. انگشتهایم را تکان می دهم. سرشان خیس می شود توی آب. آفتاب می خورد پشتم. سلولهای ...
فکر می کنم در یک حالت انتقالی گیر افتاده ام. از کجا به کجایش را هم اصلا نمی دانم. همین شده که این روزها همه اش احساس کلافه گی می کنم. مال امروز و دیروز نیست. این پروسه چند سال است که شروع شده و هی می گیرد و ول ...
امشب شکستم. امشب دیدم شکاف بین دنیای من واقعی و من مجازی انقدر زیاد است که انسان را آزرده کند. من امشب دل عزیزترین آدم زندگی ام را شکستم. من با این حرکتهای رفت و برگشتی بین دنیای مجازی و واقعی ام آدمی را آزردم که بزرگترین قلب دنیا را ...
سلام. من خوبم. امتحانهایم تمام شدند. خسته اما سرحالم.سقفی بالای سرم هست ، سالمم ، دلم می تپد و زندگی ام را می چرخانم برای شاد بودنم کافیست. فقط مشکلم این است که گاهی نمی توانم آن شادی ناشی از زندگی ساده ای که انتظارش را دارم توی پیچیدگیهای دنیای ...
فکر می کنم حالم زیاد تعریفی ندارد. همیشه خدا همینطور است. وقتی به نزدیکی های آخر می رسم انگار که موتورم خاموش می شود. دست و دلم به کار نمی رود و مثل مجسمه چوبی از حرکت می ایستم. حالا اینها اضافه بشود به هزار و یک فکر و خیال ...
زندگی ام نظم ندارد. نه از آن نظمها که مثلا ساعت فلان بلند شوم و فلان کار رابکنم. از آن نظمها خیلی دارد. اما یک چیز دیگر ندارد. نمی دانم احساس می کنم زندگی مال خودم نیست. شاید بهتر باشد بگویم روح ندارد. زندگی روحی ام گمشده. روحی نه احساسی! ...
روح من بی قراری می کند. من که می خوابم او بیدار می شود. گاهی مرا می ترساند. آرام ندارد انگار. می ترسد , حرف می زند , دعا می خواند , کمک می خواهد, حتی گریه می کند. یک جایی گیر افتاده که نمی دانم کجاست. نمی دانم چکارش ...
همیشه همینطور است. همان وقتی که داری تند تند راه می رودی و می دوی و کارهایت را می کنی و بع هزار ویک روزمره و غیره فکر می کنی , یک دفعه انگار چیزی می خورد به صورتت. می ایستی که من اینجا چکار می کنم. من اصلا دارم ...
خسته ام. دیشب از فکر اینکه صبح زود باید بیدار شوم و حمام کنم و به کلاس اول وقتم برسم تا صبح نخوابیدم. یعنی هی خوابیدم و بیدار شدم. هی خواب دیدم. باز هم خواب جاهای جدید و آدمهای جدید. معمولا این خوابها هر از گاهی سراغم می آیند. انگار ...
اینها را من نمی نویسم. اینها دستنوشته آن بخش من است که یکی دو روز است از خواب ناز بیدار شده و هی زیر گوشم زمزمه می کند " تو نمی توانی. تو نمی توانی. نمی توانی" .... نمی خواهم صدایش را بشنوم. خودم را می زنم به کری. به ...
گردن ام درد می کند. دراز می کشم روی تخت. دستم را می گذارم زیر سرم و گرما را حس می کنم که ذره ذره زیر پوستم می خزد. چشمهایم را می بندم. به صدای باران گوش می کنم و سعی می کنم بخوابم. برق آسمان ، حتی از پشت ...
نیمه شب است. خوابم نمی آید . البته می دانم که تا پایم را توی تخت بگذارم و یک کمی چپ و راست شوم چشمانم روی هم افتاده است. خیلی چیزها هست که می خواهم در موردشان بنویسم اما خودسانسوری ام نمی گذارد. یعنی راستش حوصله حرف و حدیث ندارم. ...
شبها خواب زیاد می بینم. بعد از هر کدامشان بیدار می شوم؛ غلتی می زنم و دوباره می خوابم. دیشب ؛ بعد از دو شب برای چند ساعت - در جای جدیدم - بی وقفه خوابیدم. دیگر فاصله بین خوابها را هم بیدار نشدم. امروز یک کمی منگم و زیاد ...
باران می خورد روی شیشه و زمان هیچ معنایی ندارد. فکرم به همین لحظه قفل شده است. با سرعت توی خلا می تازد. تصویر روبرو مات است . از لابه لای شیارهای آب تپه پیداست. پوشیده از برگهای سبز. بعد از زمستان دوباره بهار می آید. بوی شرجی می پیچد ...
دیگر می شود گفت اینجا هم بهار آمده است ، فکر کنم باد بالاخره بهار را جایی گیر انداخته و با خودش آورده تا اینجا . حالا عصر که می شود ، صدای گنجشکها را می توانی بشنوی که لا به لای شاخه ها می پرند و سبزیهای خوشرنگی که ...
تکه های گم شده ام را دارم کم کم پیدا می کنم. از پشت صندلی , از لا به لای ملافه های رنگی , از توی فنجان بزرگ , از وسط گوجه فرنگی های خورد شده روی تخته ... شبها وقت خواب , به پهلو می خوابم , دستها را ...
یادم می رود که عید دارد می آید. آخر مگر می شود آدم عید را یادش برود. همه عمر روزهای آخر سال دلت بتپد که یک سال دیگر هم گذشت. که باز هم خوشبختی که یک بهار دیگر را می بینی. یک تولد دوباره شاید. نو شدن پی در پی. ...
تند قدم بر می دارم؟ به نفس نفس افتاده ام. مزه می کنم زیر دندانم. یک , دو , سه تا نمی دانم چند.عمیق تر , شدیدتر , تا شاید بند بیاید. همه چیز آرام است , ساکت شاید , نه. نفس هایم هست. شماره می کنم , نمی دانم ...
گلویم یک طوری شده. انگار که در حال مریضی باشم. هی الکی آب می خورم. احساس می کنم پنیر شده ام. از بس در فضای بسته و پشت میز نشسته ام . پنیری که نماد خنگی است. حالا هی آب می خورم که فکر کنم سالمتر و تازه ترم. برای ...
سرم حسابی گرم دنیای خودم است. احساس می کنم دنیایم روز به روز کوچک تر و جمع تر می شود. محدود شده به دو تا خیابان و چند تا طبقه. تماما وقتم را همانجا می گذرانم و بیشتر ذهنم هم همانجاست. فقط یک قسمتی هنوز نگران کارهایی است که درست ...
خسته شده بودم. خسته جسمی که نه , یک جور مچاله شده بودم انگار. زن ژاپنی توی فیلم تمام ذهنم را پر کرده بود . فیلم بابل را دیدم. این دختر خیلی اذیتم کرد. یک جورهایی مرا یاد خودم می انداخت. این حرف نزدن , اینکه نشنوی , فقط ببینی ...
خداحافظی که کردیم رویم را برگرداندم , به طرف ایستگاه , چند متر از توی پارک باید رد می شدم , سومین قدم را که برداشتم وارد شهر شیشه ای شدم , شهر که نه , باغ ؟ ....نمی دانم , هر چه که بود زیبا بود , زیبا... باران ...
طبق معمول , از خودم !
نمی دانم شاید گفتنش مسخره باشد. مثل خیلی از کارهایی که می کنم , حرفهایی که می زنم , فکر هایی که به سرم می زند. از بس اینجا همه چیز را گفته ام برایم عادت بدی شده , در دنیای واقعی هم , به هر کسی که می رسم ...
بفهمی که روزت گه مرغی ست . که دیشب تا قبل از خواب همه چیز خوب بوده , بعد خوابت نبرده . بفهمی حالت بد شده. پنجره هم باز بوده , پاهایت یخ کرده. هی خودت را زیر ملافه و پتو جمع کردی , پاهایت را آوردی تو شکمت ولی ...
پنجره را باز می کنم , نفس می کشم , عمیق ...عمیق تر ...صدای سکوت می آید , همراه با چک چک قطره های باران .چشمهایم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند. زنده ام , این را خوب می دانم , تک تم عضلات بدنم را حس می کنم ...
از خودم , زندگي , دوست داشتن ! با دوستم حرف مي زديم , صحبت کشيده شد به خصوصيات اخلاقي , دوستم انگشت گذاشت روي خودش که نمي تواند جلوي آنها که دوستشان دارد نه بگويد , به قول خودش وا مي دهد , مي گفت نقطه ضعف , شايد ...
یک روزهایی مثل امروز , که همه چیز سر جای خودش است , من سرجایم نیستم. حالم سر جایش نیست.علتش را نمی دانم, اصلا علت دارد یا نه , از بس که بی منطق است چه می دانم شاید هم احساس گناه می کنم که هر روز خوشحالم! نه عصبانیم ...
روزهايم فعلا مي کذرند , نه بد , نه خوب. معمولي , من ولي خيلي معمولي نيستم. نه خوب , نه بد . مي دانم از مسيرم خارج شده ام , بايد خودم را جمع کنم تا همه چيز از دستم در نرفته. بهانه هاي کوجک خوشبختي اين روزها فراوانند. ...
اصلا بيا فکر کنيم فردا روز ديگريست. روز ديگر که هست, بيا فکر کنيم فردا تو آدم ديگري هستي. کار مشکلي است . بيا فکر کنيم فردا يک روز باراني است , باران تند سيل آسا , از همانها که همه چيز را مي شويد و با خود مي برد. ...
سعيد هر چند شب در ميان سراغ مي گيرد که چرا نمي نويسي , مي گويد ايراد که داري اما يک خوبيت اين است که نگاهت از بالا به پايين نيست , هادي مي گويد اشکالت اين است که از بالا به پايين نگاه مي کني , نمي دانم هر ...
روز خوبي برايم نيست . سرحال نيستم . مثل بادکنک سوراخ شده آخرين نفس ها هم دارد مي رود. اين چند وقت گذشته خيلي شلوغ بوده. اين همه حرف و سخن و بحث و جدل و فکر و خيال و ترس و اضطراب رمقم را کشيده. انگار پر از تنشم. ...
هيچ خبري نيست . فکر نکنيد الان چه اتفاقي افتاده که گم و گور شدم . هيچ خبري نيست .. همه چيز همونجوره که هميشه بوده. چله مادربزرگه هم تموم شد. خيلي زود مي گذره . تا چشم به هم بزني زمانت تموم شده. اين چند روزه خيلي ذهنم درگيره. ...
چشم به هم بزني و ببيني که دوباره جمعه امده , آخر هفته , ببيني شش روز گذشته به سگ دو , يا گاهي تنبلي , پشت ميز نشيني , چند تا کلاس و چند تا قرار و چند تا فحش خواهر و مادر به اين و آن . حالا ...
دوشنبه روز خوبي نبود. البته روز که بد نمي شه من خوب نبودم. حرف و حديث هاي کاري امانم رو بريده بود. بريدگي هنوز هم ادامه داره. حرف و حديث يک طرف , اون احساس عذاب وجداني که به آدم منتقل مي کنن يک طرف ديگه. جوري با آدم رفتار ...
چند روزي است که آرامم . آرامش عجيبي که گاهي ترسناک مي شود. اما نه , ته دلم آرام است و خوشحالم , از اينکه بحرانها ديگر زمان زيادي طول نمي کشد , اين يعني يک قدم به جلو , يک موفقيت , يک پله بالاتر , براي من . ...
نمي دونم چرا دوباره خيلي چيزا به هم ريخته ؟ فکر مي کردم اين دوران رو گذروندم , به خيالم درسش رو هم ياد گرفتم اما انگار اونچيزي که فکر مي کردم نشده. نمي دونم بايد با خودم چکار کنم. انگار که اين من , من نيستم . تو پوست ...
بعضي روزهها دلتنگي مستاصلم مي کند. هر کاري مي کنم رها نمي شوم از دستش. چشمهايم را می بندم , پنج ساله مي شوم. از پله هاي خانه بالا مي روم. توي هال , دور ميز غذا خوري مي نشينم , ناهار می خورم , مي روم توي اتاق خواب ...
من , خودم را اين ور و آن ور مي کشم . از بسکه تازگيها چاق شده . نفس ام را مي برد. يک وقتهايي هم اذيت مي کند. چه مي دانم همه چاقها انقدر حساس اند ؟ خودم را خوب مي شناسم , البته يک وقتهايي من را هم ...
خانم "م" زن خوبي است , حداقل خودش اينجور فکر مي کند . خانم "م" اگر هم خوب نباشد حداقل از بعضي ها بهتر است. دزدي نمي کند , قتل نکرده , معتاد نيست , البته گهگداري دروغ مي گويد , بهتر است بگوييم واقعيت را تحريف مي کند , ...
پوفففففف ...دختره با توام , که غمباد گرفته اي .سرت رو بالا کن ...زندگي همينه ديگه . خوب آره مي دونم که سخته , حتي فکرش هم ناراحت کننده است اما خودت که بهتر مي دوني هر چي که تو فکر مي کني اتفاق نمي افته . زندگي دودوتا چهارتا ...
آدمي به اميد زنده است , کليشه است ؟ اما واقعيت دارد. اگر اميد و انگيزه نباشد مرده ات بيشتر از زنده ات مي ارزد اميد و انگيزه را که عملي کني , فعال که باشي , آنوقت زندگي مي کني , اما اگر يکي از آنها بلنگد , يکي ...
يه وقتهايي , مثل الان , فقط دلم مي خواهد بنويسم....راست مي گفتي , که نوشتن يه چيز ديگه است , نمي دانم انگار يک جور خلاصي است , راحتي .... ايده خاصي در ذهنم نيست , که در باره اش بنويسم , به گمونم راحت ترينش , نوشتن در ...
ههيس .... ساکت باش ...حتما مي شنوي , ساکت که باشي آنچه در دلت مي گذرد را مي شنوي ...لازم نيست چيزهاي عجيب و خارق العاده از دلت بگذرد , عبور يک دوست هم کافيست تا دلت را شاد کند. با توام , جز تو که کس ديگري نمي تواند ...
مي داني , چيزها – بيشتر وقتها از بيرون قشنگترند , آدمها هم همينطور , آنچه در اين چند سال به من گذشته بيرون ودرونم را به هم نزديکتر کرده , زشت و زيبايش را نمي دانم اما کم شدن اين فاصله مرا خرد کرده ...مي داني , اگر تو ...
سرماخوردگي بد چيزيه , بدتر اينه که مريض باشي و بخواي از يکي ديگه هم پرستاري کني , خودم حال ندارم اين هم هي بغل گوش من فين فين مي کنه , نمي دونم چه مدلشه , افغانيه , هنگي کنگيه چه کوفتيه که خوب هم نمي شه ... روحم ...
هر روز , از کنار دهها نفر رد مي شويم , روزها , ماهها و سالها با آدمها روبرو مي شويم , آدمهاي معمولي , ساده , آدمهاي واقعي و خاکستري... مي داني , مي دانم , که من , تو , ما , همه آدمهايي معمولي هستيم ...هيچ کداممان ...
بيدار باش رو که مي زنن کم کم آماده مي شم و از در مي زنم بيرون ... به طرف محيط کار که مي رم , کوچه به کوچه , راه نزديکتر ميشه , منم تغيير مي کنم ..وقتي ميرسم ديگه اون مريمي که از خواب بيدار شده بود نيستم ...
يه چيزي شده ...نه يعني يه چيزي نيست ... بد وضعيتيه ...در عين حال که هيچ مشکلي نيست و همه چيز داره پيش ميره بدجوري احساس کمبود مي کنم. حس زنده بودن ندارم , فکر مي کنم دارم کم کم شبيه ماشين مي شم , يه زندگي ماشيني که همه ...
همه چی خوب پیش میره ..... یه هفته دیگه هم گذشته ... یه روزایی رو آدم منتظر رسیدنشه ...نه که حالا روز خاصی باشه , از اون روزا که واسه احساس خوب داشتن لازمه .. روزایی که زندگی رو شادتر می کنه , از همون بهانه های کوچیک که ادامه ...
شنبه ها من بهترين و خوشبخت ترين دختر روي زمينم! پر از انرژي شاد و خوشحال انقدر پر اميد که تصميم مي گيرم صبحها تنبلي نکنم و زودتر برم سر کار وقتهاي بيکاريمو يه جور خوبي پر کنم زبان بخونم کناب بخونم اصلا درس بخونم هر روز يه چيز جديد ...
يه جعبه شيريني تو دستمه ...دارم ميام طرف خونه ,يه حس غريبيه , يه جور تنهايي , بيگانگي ...فکر مي کنم مثلا چند سال ديگه به جعبه شيريني که دستمه دارم مي رم خونه ام ...پيش اونهايي که به من تکيه مي کنن , من خانواده شونم , يه آدم ...
اصلا خبر نمي كنه , سر زده مياد , همينجور که نشستي , يهو , ناغافل , از زير در مياد تو , روز هشتم رو مي گم! وقتي مياد من زير و رو مي شم , ديوونه مي شم , ازش خوشم نمياد , اذيتم مي کنه , يه ...
يه روزايي - مثل امروز – مثل برج زهر مار مي مونم .... چراش رو هم نمی دونم ...حوصله ندارم , با يه قيافه آويزون ..حرصم مي گيره از خودم اينجور مواقع ... يه حالت دوگانگي , انگار يکي ديگه داره تشويقم مي کنه که اينجوري باشم , زورش هم ...
يه چند روزي نبودم ..يه مسافرت که نه نيمچه مسافرت! …فرصتي واسه آرامش نشد ولي خوب از هيچي بهتر بود ... چند روزه سرکار خلوته ... يه جور آرامش قبل از طوفان , طوفانش هم ديگه عادي شده ... يه کمي يکنواخت شده ... خوب هنوز يه چيزايي پيدا ميشه ...
خيلي سخته که بخواهي خودت باشي ...يعني سخت نيست بعضي وقتها اون وسطها يهو مي بيني که نمي دوني خودت کدومي ... اين خيلي بده ...اينکه آدم ندونه خودش کدومه اونم تو 27 سالگي غمگين کننده است ... هر روزت رو شلوغ مي کني , از صبح که از خواب ...
نشستم رو به روي يه صفحه سفيد ... فرق نمي كنه كدوم صفحه ، كاغذيه ، تو كامپيوتره يا صفحه زندگيمه .... مي خوام بنويسم ... تو اين يكي دو ماهه همش همين جوري نوشتم ، يعني هر وقت خواستم بنويسم اينجوري حرف زدم ...شايد تكراري باشه ولي خوب خيلي ...
1...2...3....مسابقه شروع ميشه .... بايد بدوي وگرنه عقب ميفتي ...حالا زياد مهم نيست که اين مسابقه براي چيه يا به اونکه اول ميشه چي جايزه ميدن تو فقط بايد بدوي... اين مسابقه قوانين خودشو داره ...هيچ هم معلوم نيست زمانش چقدر طول مي کشه ولي تو بايد فقط بدوي .... ...
يه زندگي جمع و جور... كه اندازه باشه ...اندازه خودم ...يه جوري كه تو مشتم جا بشه ... زندگي خيلي بزرگ باشه محبوري هر جا ميري دنبال خودت خركشش كني ...بعد هي خسته ميشي ، يه كم اين گوشه ، يه كم اون گوشه ميشيني ...خستگي در ميكني ...بعضي وقتها ...
هواي ابري دم عيد.....دلگيره .... من هم كه دارم اهلي مي شم... هوا كه ابريه احساس مي كنم بايد يه كار مهم انجام بدم ... دارم به عادتهام به فكر مي كنم ...عادت چيز غريبيه ...بودنش سخته ، نبودش هم همينطور ... چه باشه و چه نباشه هميشه يه جاي ...
از آدمهاي ترسو خوشم نمياد ... وقتي مي ترسم از خودم هم خوشم نمياد ... اينكه به خاطر ترس يه كاري بكني يا يه كاري رو نكني يا كاري رو كه كردي انكار كني اصلا خوب نيست ... بيشتر آدمها مي ترسن ..حالا هر كي از يه چيز ... از ...
دارم ديونه ميشم؟ يا دارم خيال مي كنم؟ يا شايد هم شدم و خبر ندارم؟مرز بين عقل و جنون مگه چقدره؟ چرا هميشه فكر مي كنم اين چيزا از من دوره ؟ ... باز شبه ، نشستم رو تخت ، هوا سرده...مي خوام فكر كنم ولي نمي تونم ، يعني ...
تو زندگي آدمها يه نقطه اي وجود داره كه وقتي بهش مي رسه مي بينه خيلي از كارهايي كه كرده ، عقايدش ، عصبيت ها ، نفرت ها ، تعصبات ، اصرار ها و.... همه و همه در برابر زندگي هيچ ارزشي نداره ...شايد بشه به اين نقطه گفت « ...
تازگيها متوجه يه نکته شدم اينکه وقتي دارم با مردم حرف مي زنم نمي تونم تو چشماشون نگاه کنم ... حالا هر چي دارم فکر مي کنم يادم نمياد که از اول همينطوري بودم يا تازگي اينجوري شده؟ البته با آدمهايي که خيلي وقته مي شناسمشون اين مشکل نيست ولي ...
نمي دونم چرا تازگيها فراز و فرود روحيم زياد شده! منظورم اينه كه فاصله اينها زياد شده...قبلا يه خط صاف بود كه بعضي وقتها بالا و پايين مي رفت ...الان يا همش بالاست يا پايين ...ديگه حد وسطي وجود نداره ....يه چند روز حالم خيلي خوبه ، سر حال و ...
تا چند سال پيش اين فكر كه آينده ام چي ميشه خيلي منو قلقلك مي داد.... اينكه مثلا 5 سال ، 15 سال ،20 سال ديگه چه وضعيتي دارم ...از تجسمش هم لذت مي بردم ...يعني يه جور بازي كه مثلا من تا اون موقع به ايده آل هام رسيدم ...
زندگيمون شده يه لوپ ....البته يدونه كه نه ، چند تا.... بستگي داره كه چقدر فعال باشيم و چجوري دنيا رو ببينيم . هر از گاهي تو يكي از اين لوپ ها ميفتيم و انقدر تكرارش مي كنيم تا حالمون بهم بخوره و پرت شيم بيرون .... اين لوپ ها ...
هيچي بد تر از اين نيست كه آدم عيب و ايراد هاي خودشو پيدا كنه ... معمولا همه يه تصويري از «من» تو ذهنشون دارن و فكر مي كنن اونجورين ولي بعضي وقتها پيش مياد كه از بيرون به خودشون نگاه مي كنن و تازه مي فهمن كه كي هستن....يه ...