Main

August 01, 2010

همسایه برادرم است. سه چهار سالی هست که گاهگداری می‌بینمش. گاهی هم‌مسیر هم شده‌ایم. به نظر آخرهای هفتاد یا اوایل هشتاد می‌رسد. همیشه خدا کت و شلوار و جلیقه و کراوات و کفش مهمانی و بارانی و کلاه دارد. کفشهایش تقریبا یک سایز برایش بزرگ است. یک انگشت دست تویش جا می‌شود. قد و قواره‌اش از من کوتاهتر است و کج است. اگر روبرویش بایستی یک شیب ملایم مثلا ده درجه به سمت چپ دارد . یا شاید هم راست. جهتش را شک دارم.
هرروز عصر ، حوالی سه یا چهار از خانه بیرون می‌آید. سوار اتوبوس می‌شود از در خانه برادرم و هشت نه ایستگاه می‌آید تا دم خانه من. وارد سوپر/داروخانه می‌شود. دو تا دستمال توالت می‌خرد. همانطور کج‌کج با کفشهای بزرگش می‌رود ایستگاه اتوبوس و از در خانه من برمی‌گردد در خانه برادرم. می‌رود داخل.کیسه را می‌گذارد و دوبار همه مسیر را برمی‌گردد. اینبار دو تا دستمال کاغذی می‌خرد. دوباره بر می‌گردد. دفعه بعد دستمال آشپزخانه می‌خرد. دفعه بعدترش دستمال مرطوب. گاهی وقتها همه خریدها را که می‌کند دوباره برمی‌گردد به کافه نزدیک خانه من. یک قهوه با کیک می‌گیرد. همانطور که دلت تاپ تاپ می‌کند که نکند قهوه از لیوان کج شده بریزد یا کیک از بشقاب کج شده بیفتد پایین می‌‌بینی‌اش که دارد دنبال جا می‌‌گردد و اگر هم جایت را تعارف کنی رو ترش می‌کند و خوشش نمی‌آید. همانطور کج می‌ایستد و عصرانه‌اش را می‌خورد و می‌رود.
سیسیفوس محله ما هر روز با صبر و طمانینه تمام ، دستمالهای سوپر را می‌خرد و با خودش به خانه می‌برد اما هیچ دستمالی توی خانه نمی‌ماند. سیسیفوس فردا با لباس کامل در مسیرسوپر دیده می شود.

February 28, 2009

لانگ شات

بقچه کردم، خاک کردم هرچه وصله می‌زد خاطرتان را به زندگی. چال کردم هرچه خیالِ محال بود و انتظار کال.
شبانه باران گرفت، سپیده تمام‌قد ایستاده بودید وسطِ باغ.

November 27, 2008

زندگی آدم بالا و پایین زیاد دارد. خوشی و ناخوشی هم همینطور. سر بالایی که می روی تا برسی به خوشی و سروایین که سر می خوری تا ته ناخوشی ، همیشه آدمهایی هستند در کنارت ، که در سربالایی هلت می دهند و در سر پایینی دستت را می گیرند. آدمهایی که دریغ نمی کنند بودنشان را و هر اندازه که باشند بودنشان غنیمت است. اینها را نوشتم برای دوست خوبی ، آبیا ، که بداند از لطفش ممنونم و به اندازه خودم در سر بالایی و سر پایینی همراهیش می کنم.

April 10, 2008

هفت و نیم

جان همان «پارتنر»‌هایتان، هر کاری دوست دارید بکنید اما دغدغه‌های پایین‌تنه‌ای و پشتک واروزدن‌های توی اتاق‌خواب و کرک و پشم جاهای دیدنی و نادیدنی‌تان را به جریان روشنفکری، حقوق زنان و مبارزه با جامعه‌‌ی مردسالار ربط ندهید که حالم را به‌هم می‌زند. خیلی ممنونم، اتاق‌خواب عالی مزدحم!

پی نوشت : گاهی وقتها لینک دادن علامت موافقت است.

February 04, 2008

دل سر انگشتهایم
تنگ شده
برای خنکی و نرمی پوستت
که
تند و آرام
صاف و مارپیچ
بلغزد
بچرخد
برود پایین

November 24, 2007

هزار تو - فاصله
هزار تو - من

January 31, 2007

کاغذی بر می دارم
بالایش
برسد به دست مریم
امضا می کنم
یک غریبه
یک ناشناس
که درونت زندگی می کند
می رود توی صندوق پست

پاکت رسیده را باز می کنم
بالایش
برسد به دست یک غریبه
یک ناشناس
که درونت زندگی می کند
"لعنتی
خزیده ای زیر پوست آدمها
که چه شود؟
از بهشت به درشان کنی؟
لعنتی , لعنت , لعن .... "
امضا شده
مریم

December 16, 2006

نگاهم روی کاغذ است
چشمم بین خط ها می س ر د
نه بالا
نه پایین
هیچ نیست
سپید می بینم
سپید می خوانم
سیب زمینی ها را پوست می کنم
حلقه می کنم , نازک
رو به چراغ
نور می زند
هیچ نیست
سپید می بینم
سپید می خندم
هسته خرما را توی بشقاب می گذارم
نمی بینمش
گلها کنار می روند
هیچ نیست
سپید می بینم
سپید می فهمم
می نشینم
دراز می کشم
رها می شوم
هیچ نیست
هیچ نمی بینم
سپید می شوم
سپید
.
.

December 05, 2006

می رود
می آید
دم و بازدمت
می زند
می کوبد
به قفسه سینه ام
سرخ می شوم
می زند
با دمت
می کوبد
با بازدمت

November 28, 2006

ترش شدم
ترش
که آمدی
شیرین ام
شیرین
که صدایم می کنی
گس می شوم
گس
که چشمهایم را ببندم
که نزدیک
که نزدیک تر

بعد التحریر!
جریان از این قراره!
چند تا پست قبل تر یک عجز و لابه ای ! کردم که یکی پیدا بشه یک طرحی برای این وبلاگ بده؟ رکسی (دخترعموی کیانا!) یک کامنت گذاشت که من کسی را می شناسم و من هم گفتم دستت درد نکنه.نیلوفر هم کامنت گذاشت که من هم یکی رو می شناسم و خلاصه همه راهها ختم شد به یک نفر بعدش سهراب پیچک برام ای میل زد که حرف حسابت چیه و اینا! من هم یک چیز کلی براش گفتم و اونم به دوستش (این دوست در هاله ای از ابهامه هیچی ازش نمی دونم) یک طرحی زد و دستش هم درد نکنه قشنگ بود منتها نصفه کاره موند. تو این وسطها , شادی (این در هاله نیست فقط جایی نداره که بهش لینک بدم!) رو یکدونه از این لا کتابی ها (چی می گن بهش؟) این عکس رو دید و گفت به درد تو می خوره. خلاصه ما هم تو اینترنت گشتیم و عکس رو پیدا کردیم و دیدیم ای بابا به مناسبت روز جهانی کپی رایت و این حرفهاست و یک نامه برقی! زدیم به نقاشش که می شه استفاده ابزاری کنیم از این طرحتون ؟ اون هم گفت بله فقط زیرش اسم و آدرس بزنین , ما هم زدیم (زیر میز رو نگاه کنین)
خلاصه دیگه بقیه اش دست سهراب رو بوسید و اینی شد که الان می بینین. من هم کلی خوشحالم. حسابی بهم چسبید.
حالا شما هم یک نگاهی بندازین , ببینین خوبه ؟ بده؟ ایراد داره؟ نداره؟ نظری ؟ حرفی ؟ حدیثی؟ البته یحتمل باز از این دویست سیصد نفری که میان اینجا سر هر آپدیت (چی شده چند وقت جمعیت زیاد شده؟ قبلنا صد صد و پنجاه بیشتر نبود!) همون پنج نفر کامنت می ذارن که یکیش هم عطا است (خدا عمرش بده!)...خلاصه بگین ببینم حرف حسابتون چیه
همین دیگه
نیشم هم الان بازه , خیلی ذوق دارم

August 16, 2006

خیلی چیزها را نمی دانم
خیلی جاها شک می کنم
از اینجا مانده و از آنجا رانده
نمی فهمم
اما یک چیز را می دانم
دوستانم را با هیچ چیز تاخت نمی زنم
هیچ چیز

پی نوشت : دوران نقاهت را دارم سر می کنم. حتما همه چیز بهتر می شود. چاره دیگری نیست. بد بودن هم مثل خوب بودن راحت است. فقط فرصت انقدر نیست که بخواهی به بدی تلفش کنی. حالا هی اینها را برای خودم می گویم باز می شود یاسین به گوش خر.
امروز زیاد میلی برای خوردن نداشتم. این یک نشانه خوب است برای من. یعنی دارد بهم خوش می گذرد و حالم بهتر می شود. وقتهایی که دور از جان مثل چی دهانم می جنبد حتما مشکلی وجود دارد.

August 03, 2006

قرار گذاشتم
با خودم
چند تا کار بکنم
ساده , آرام و شدنی
فریب خوردم
یا فریب دادم
فکر کردم نمی فهمم
کارهایی کردم
ساده , نا آرام و شدنی
حالا من ام
با یک قرار شکسته
فریب خورده
نا آرام
با کارهای ساده و شدنی

پی نوشت : حال و روزم این روزها اینطور است. انگار فریب خورده ام. از خودم . فریب هم که بخوری بدت می آید. از خودت. از آنکه فریبت داده


April 19, 2006

صبح یک روز بهاری
می دود زیر پوستم
سبز می شوم
سرخ
پاهایم
روی زمین خدا
می رود
می دود
می چرخد
انگار می رقصد

می رقصم
با باد
دستهایم باز
می چرخم
با یک صبح بهاری
که دویده زیر پوستم
روی زمین خدا
سبز می شوم
سرخ

April 17, 2006

اینجا
چراغی روشن است
در دست
زیر نورش
مشق می نویسم
یاد می گیرم
اینجا
چراغی روشن است
در دل
زیر نورش
نماز می خوانم
دعا می گویم , سحرگاه
خدا را چه دیدم ؟
شاید
زیر نورش
جا برای عاشقی باشد

February 01, 2006

با خودم فکر کردم
دم مردن
از سرم
چه خواهد گذشت؟
درسی که خواندم؟
نه
مگر مهم است؟
کاری که کردم؟
نه
این خاطره لحظه آخر نخواهد بود
فکر کردم
دم آخر
یادم می افتد
آن روز سرد و زیبای زمستانی را
که انگشت کوچک دستهایمان را گره زدیم
تا ضربه پشت پا
دعوایمان نیندازد
--------

November 12, 2005

سلام بر سپيده صبح

به امروز بنگر
که او زندگي است , بلي , تمام زندگي
در جريان کوتاه آن
تمامي حقايق زندگي , تمام تجليات هستي تو
سعادت شکوفايي
لذت داد و ستد
شکوه زيبايي
نهفته است
از ديروز جز رويايي باقي نمانده
و فردا تنها تصويري از يک توهم است
اما امروز اگر درست تجربه شود
هر ديروزي را به رويايي سعادتمند
و هر فردايي را به تصويري از اميد مبدل ميکند
پس با هوشياري به امروز بنگر
اين سلام سپيده صبح است

کاليداسا – نمايشنامه نويس هندي
--------

May 18, 2005

چند قدم بيشتر نمانده
حالا
من , نوک قله ام
خسته و سبک
نگاه به دور دست
تو؟
با من بودي
توي راه
بالا , پايين
کجايي؟ نيستي ؟ نماندي ؟
نفس عميق . . .
بويت همينجاست , توي نفس ها
همين جا , همان دور
گوش کن
تلپ و تلوپ , تاپ و تاپ . . .
مي بيني ؟
دو تاست , دو تا مي زند
يکي من , يکي تو
مي بيني ؟
هستي , ماندي , مي ماني
گيرم هر روز يک شکل
ديروز , همان شکل آشنا
امروز , نمي دانم
فردا , شايد يک مرد کلاه دار !
برويم
شکلت هر چه باشد
آغوشم
برايت
باز
است
--------

April 11, 2005

"فردا روز ديگريست "
اين
دعاي شبانه من است
به هنگام خواب
وقتيکه
دلم براي تو و بودن و نبودنت
تنگ مي شود
انقدر تنگ
که دلم , همه چيز را
بيرون مي ريزد
که وجودم
لبريز مي شود
از تو
عشق تو
حضور تو
زير لب مي گويم
فردا روز ديگريست
--------

March 26, 2005

لباسهايم را مي پوشم
زرد , بنفش , قرمز
هر تکه يک رنگ
سي رنگ
پشت پلک هايم را سايه مي زنم
سبز , نارنجي , بنفش
سي رنگ
موهايم را , تکه تکه , مي بافم
روبان سبز , زرد , قرمز
سي رنگ
امروز , در ميدان شهر
براي رستگاری تو
مرا , به آتش مي کشند
با آرامش
از پله هاي سکو
بالا مي روم
پسرک
مرا , يافته است
با چشمان بهت زده
خيره من و زيبايي و رنگها شده است
قوطي فلزي در دستش است
لبخندي مي زنم
برق چشمهای پسرک مست ام می کند
کار من تمام شده است
آتش که تمام شود
خاکسترم در قوطي فلزي پسرک آرام مي گيرد
سي رنگ , سي مرغ
با عشق پسرک , دوباره زاده مي شوم
رشد مي کنم , زيبا مي شوم
کاش پسرک
زودتر
بزرگ شود
--------

February 26, 2005

من از پاها , مي ترسم
از آن پاها
که سست ونازک و لرزان
قدم در راه مي گذارند
من از دستها , مي ترسم
از آن دستها
که سخت و خشک و بی معنا
فضای خالی بی روح را
چنگال می اندازند
من از لبها , مي ترسم
از آن لبها
که بي وقفه
به اسمت ذکر می گويند
من از چشمها , مي ترسم
از آن چشمها
که سرد و تلخ و بي رحم است
از آن چشمها
که پشتش
پر ز فکر تلخ و مردار است
من از فردا
از آن فردا
که با اين دستها , پاها
قدم در راه بگذارم
از آن فردا
که با آن چشمها
به هر سو بنگرم
از آن فردا , از آن فردا
که با لبها
بسان آدمی گنگ
نا مفهوم
زير لب
ذکر تو را گويم
می ترسم
--------

January 24, 2005

من , از عشق تو , لبريز
لب پنجره نشستم
رويم به آسمان
آفتاب مرا گرم کرد
درونم را تو گرم کرده بودی
ذره ذره
آب شدم
از ناودان
چکيدم
روزها گذشته
سبز شده ام
عشق تو , بارورم کرده
دانه داده ام
منتظرم
تا دخترک خردسال پشت پنجره
بزرگ تر شود
پنجره را باز کند
دانه هايم را بچيند
دلم مي خواهد
دخترک , مثل من
سرشار شود
از عشق تو

--------

January 23, 2005

مي دانم عزيزم
من هم تو را دوست دارم
بيشتر از آنچه به فکرت برسد
به خاطر تو , همه جا را گشته ام
با اينکه از نبودش مطمئن بودم
عزيز دل من
يادم نمي آيد
روزي , جايي
خوشبختي ات را دست من سپرده باشي
حتما اشتباه مي کني
خوشبختي تو پيش من نيست
اصلا
خوشبختي مال اين نيست
که دست ديگري بسپاريش
مي داني
آدم چيزهاي خصوصيش را
زير دست و پا نمي اندازد
يکبار ديگر نگاه کن
خوشبختي با توست
چه من باشم , چه ديگري

********************************

چشممان غاز همسايه را گرفته بود
دنبالش دويديم
کوچه به کوچه , خونه به خونه
غاز را که گرفتيم
آه از نهادمان بلند شد
مرغي بود در هيبت غاز
اما
ديگر دير شده بود
هوا تاريک بود
راه برگشت را گم کرده بوديم

--------

January 09, 2005

جادوگر پير گفته بود
يک روز مي آيي
هزار سال است که لب پنجره
براي تو
موهايم را شانه کرده ام
هزار سال است
که لبهايم را
براي بوسيدنت
قلوه کرده ام
تا بيايي
طلسمم را بشکني
خورشيد در خط افق بود
که آمدي
جادوگر پير گفته بود
آمدنت گونه هايم را گل مي اندازد
پاي قلعه , موهاي بافته هزار ساله ام را نديدي
از پله ها بالا آمدي!
توي اتاق
لبهاي قلوه ايم را نديدي
ضامن پنجره را زدي
پنجره که افتاد
صداي ترکيدنِ قورباغهِ زشتِ هزار ساله را شنيدي
تکه هايم را
از آن بالا , روي زمين ريختي
نترس
اين صداي خنده من است
جادوگر پير گفته بود
طلسم با من نمي ميرد
طلسم , همانجا , لب پنجره , می ماند
من , اينجا , از روي زمين
سبز خواهم شد
و تا هزار سال
تو را ميبينم
که لب پنجره نشسته اي
با لبهاي قلوه اي
موهايت را شانه مي کني
تا کسی بيايد.

--------

January 01, 2005

يک
دو
سه
مستقيم!
نه , نه
کمي آهنگ
کمي رقص
به قدمهايت
اضافه کن
يک پرش¸کوچک¸جفت پا
دو کاشي لي لي
چند قدم
گردو بشکن !
سياه
سفيد
خاکستري
نه , نه
کمي رنگ
به لباسهايت
اضافه کن
کمي بوي خوش
يک شاخه گل , روي موها , توي جيب
يک لبخند کنج لب
يک زمزمه
روي لب
حالا همه چيز خوب است
مي تواني راه بيفتي


--------

December 25, 2004

سوارکار شده ام
روی¸اسب¸ بی رکاب
تمرین تعادل می کنم
اسب شده ام
نبض¸ من
با نبض¸اسب می زند
راحت
سبک
روی¸اسب
جا خوش کرده ام
هراس افتادن ندارم
هر طرف که برود
من با او همراهم
توی دشت
سمت¸ افق
می تازیم
باد
لای موهایمان می پیچد
من
راز¸حرکت¸ اسب را
یافته ام

--------

December 11, 2004

لب پنجره نشسته ام , از اينجا , جاده پيداست , تا سر تپه , بعد از آن ديگر معلوم نيست. براي همين , هر لحظه ممکن است از پشت تپه پيدايت شود. حتما دامن رنگي ات را پوشيده اي , سبد را هم محکم با دو دستت گرفته اي , از بس که سنگين است. صداي عمه جان بلند مي شود " بچه , انقدر اونجا نشين , آخرش مي افتي پايين , اقلا بيا به من کمک کن" , اگر الان اينجا بودي , دو تايي , يواشکي به عمه مي خنديديم , از بس که غر مي زند , تو صدايت را کلفت مي کردي و اداي عمه را در مي آوردي , من هم انقدر مي خنديدم که باز صداي عمه بلند مي شد " بسه ديگه , چقدر شما هرهر و کرکر مي کنيد".
بلند مي شوم اما لاي پنجره را باز مي گذارم , توي آشپزخانه مي چرخم , عمه جان سيب زميني پوست مي کند و از زير عينکش من را نگاه مي کند " بچه جان , انقدر دور سر خودت نچرخ , بيا به من کمک کن , اصلا ميز شام را بچين" . حوصله ام نمي آيد , عمه جان همه کارها را خسته کننده مي کند , اگر تو بودي الان با هم آواز مي خوانديم , با بشقابها و ليوانها مي رقصيديم و همه چيز را می چيديم . عمه جان مي گويد " پس برو دفترت را بيار اينجا نقاشي بکش " . نمي روم , مي گويم ميز شام را بچينم بهتر است. مي داني که نقاشي کشيدن با عمه چه کار سخت و حوصله سر بري هست , " يک درخت بکش , حالا خانه امان را بکش , حالا من را بکش که روي نيمکت , زير آفتاب , نشسته ام و چاي مي خورم" يادت هست , به اينجا که مي رسيديم برايم شکلک در مي آوردي و من پقي مي زدم زير خنده. عمه جان مي گفت " چيه بچه , مگه خنده داره من بشينم و چاي بخورم؟" بعد هر سه با هم مي خنديديم. مي داني اصلا نقاشي کشيدن با عمه , بدون تو را دوست ندارم.
مي روم بالا , توي اتاق , هوا کم کم دارد تاريک مي شود , هوا صاف صاف است , اگر بودي , تا وقتي شام حاضر شود , يواشکي , تا لب برکه مي دويديم , ماه را نگاه مي کرديم , چشمهايمان را مي بستيم و آرزو مي کرديم. وقت برگشتن , تا دم خانه مسابقه مي داديم و جيغ مي زديم , سر شام عمه جان مي گفت " انقدر ماه رو نگاه نکنيد , آخرش ديوانه مي شويد" از زير ميز به پايم مي زدي و من سرم را مي بردم زير ميز تا عمه جان خنده ام را نبيند , طفلک نمي دانست که ما ديوانه شده ايم.
موقع خواب , عمه جان برايم قصه مي گويد , انگار روزنامه مي خواند , خوابيدن بدون تو هيچ هيجاني ندارد , حمام کرده ام , عمه جان انقدر موهايم را محکم کشيد که گريه کردم. موهايم زياد درد نگرفت اما دلم خيلي درد گرفته. دلم برايت تنگ شده. اگر بودي کلي توي حمام بازي مي کرديم , موهايم را خشک مي کردي و مي بافتي , بعد نوبت به قصه مي رسيد , من گرگ مي شدم و تو شنل قرمزي , دست به يکي مي کرديم که گرگه عمه جان را بخورد و خلاص.
صبح , سرما خورده ام, گلويم درد گرفته , تب کرده ام. عمه جان هول شده , دعوايم مي کند که چرا لاي پنجره را باز گذاشته ام , گريه ام مي گيرد , آخر خودش گفته بود هر چه مي خواهم برايت بنويسم باد همه را به دستت مي رساند , لاي پنجره را باز گذاشته بودم تا باد کاغذهايم را ببرد , سرما خورده ام , اما اشکالي ندارد , باد همه کاغذها را برده , شعر جديدی که ياد گرفته ام را برايت نوشته بودم.
عمه جان بغلم مي کند , ماچم مي کند , صورتش زبر است , گفته بودي عمه جان ما را دوست دارد اما طفلکي بلد نيست چه کار بايد بکند , همه مثل تو نيستند که همه چيز را بلد باشند.
چيزي نخورده ام , پشت پنجره بسته نشسته ام , عمه جان کاغذهايم را لب برکه برده که باد زودتر ببرتشان. از اينجا که نشسته ام عمه جان را مي بينم که لنگان لنگان از لب برکه بر مي گردد. دلم براي عمه جان که پير است مي سوزد , به من گفته شبها مي رويم لب برکه که من آرزو کنم , گفته حاضر است من گرگ شوم و هر شب او را بخورم , گفته هر نقاشي که دلم خواست بکشم , گفته هر وقت دلم خواست ادايش را در بياورم و با هم بخنديم . گفته مي داند که پير است و غرغرو اما اگر دلم بخواهد تمام سعي اش را مي کند که مثل تو – مادرم – شود , دلم براي عمه جان مي سوزد , خيلي مواظب من است , دلم مي خواهد خوابت را ببينم , مي دانم تو مرده اي و ديگر هيچوقت از جاده پشت تپه به خانه نمي آيي , مي روم پايين , نيمکت را مي کشم زير آفتاب , دفتر نقاشي ام را هم مي برم , عمه که مي رسد برايش چاي مي ريزم , تا روي نيمکت زير آفتاب بنشيند و چاي بخورد و من نقاشي اش را بکشم.

--------

December 05, 2004

هيچ حال مرا مي پرسي؟
هيچ شوق ديدارم
زير دندانت
طعم شيرين مي دهد؟
هيچ قلبت
روز ديدارم
خودش را بر در و ديوار مي کوبد؟
هيچ ميلي هست
پاره اي از وقت تو
سهم تنهايي من باشد؟
هوم
مي دانم
حال مرا مي پرسي
ديدنم را دوست مي داري
ولي
شوق ديريست که دنبالش نيست
ديدنم شايد
برايت عادتي زيبا , خوشايند است
خدا را شکر
کز سر اجبار نيست!
نمي داني
چه دلگير است
غروب روز من
وقتي نمي آيي
چه سخت است انتظار
وقتي نمي دانم چه در پيش است
چه مشکل ساز هست , نازکدلي
وقتي
پاره وقتت را
زدستم مي ربايي
نمي دانم
چرا
اينگونه مي باشم
بدون ذره اي انصاف
طلب را از تو مي خواهم
بگو با من
از آن روزي
که بي فکر و خيال و دغدغه باشم
از آن روزي
که ديگر هيچ دلگيرهم نمي باشد .

--------

December 04, 2004

مداد تيره ضخيمم را
تيز کرده ام
مي دانم
امروز هم نميايي
و من
باز
انتظارم را
بر در و ديوار مي کشم

--------

November 28, 2004

1) تو
اينجا
کنار من , نشسته اي
فکر تو
در دوردست
جايي حوالي غرب
فکر من
دوردست تر
حوالي شرق
من , اينجا
کنار تو , نشسته ام
فاصله امان , يک وجب
فکرهايمان سر و ته يک خط !

2) من
اينجا
نشسته ام
تو
در دوردست
فکر تو
همين نزديکي است
فکر من
نزديک تر
کمي شمال تر , شرق تر
يا جنوب تر , غرب تر
من اينجا نشسته ام
تو آنجا
فاصله امان يک دريا
فکرهايمان يک نقطه !

3) من
شب هنگام
زير پتوي چارخانه صورتي ام مي خزم
چشم ها را می بندم
تا
تو را
پيدا کنم
تو همين حوالي هستي
چه فکرت ته خط باشد
چه يک نقطه
تو
مهمان
رويای شبانه منی


--------

November 22, 2004

از پله هاي سنگي اسکله بالا مي روم , يک پله به آخر بر مي گردم تا رفتنت را ببينم. مي روي اما تکه هايت پيش من باقي مانده. دستهايم را سايه بان مي کنم و غرق تکه ها مي شوم , اولين تابستان و اولين روز دوستيمان , هيجان و شور وقتهايي که از درخت بالا مي رفتيم, شادي آن روز باراني دم درياچه که تا خانه امان توي گل دويديم , اشکهاي آن روزت که از بچه ها کتک خوردم و نتوانستي کاري برايم بکني , مهرباني چشمهايت وقتي به من گفتي بهترين دوستت هستم , ترش و شيرين سيب هاي سبزي که از درخت مي کنديم , برق چشمهايت وقتي از پدرت حرف مي زدي , دل تنگي و بي قراريت وقتي سگ پير خانه اتان مرد , خنده و آرامشت وقتي از مدرسه تا خانه دست همديگر را مي گرفتيم و بلند بلند آواز مي خوانديم , سر تکان دادنت با آن لبخند کج گوشه لبانت که يعني به حرفهايم گوش مي دهي , خيره شدنهايت وقتي از روزهاي دوري که بعدها مي آيند حرف مي زدي, صافي دلت وقتي کارهاي بدت را برايم تعريف مي کردي , نگاههاي دزدکي ات به من , روز جشن آخر سال مدرسه و زمزمه زير گوشم که "چه خوشگل شده اي" , عصباني شدن و قهر کردنت آن روز که بدون اجازه توي دفترت سرک کشيده بودم , شيطنت و خنده هاي زيرزيرکي وقتي براي بچه بد ها نقشه مي کشيديم , کيف کردنت وقتي بالاي تپه روي چمنها دراز مي کشيديم و تا پايين قل مي خورديم , روزهاي مه گرفته که تا اسکله مي دويديم و جيغهايي که در مه گم مي شد , آخرين چهارشنبه و نگاه سرد و مبهوتت وقتي از اسب به زمين خوردي.
سر قول مان ايستاده ام , مثل هر غروب , که روي ديوار سنگي اسکله مي نشستيم , براي آنها که مي رفتند دست تکان مي داديم و براي رفتنشان داستان مي ساختيم , حالا من روي ديوار سنگي اسکله ايستاده ام , تو در خط افقي و من طبق عادت هميشه داستاني برايت مي سازم.
من هم تکه هايي برايت گذاشته ام , يک دسته از گلهاي ريز بنفش که لب درياچه مي چيديم , شال قرمزم که به نظرت من را مثل شاهزاده ها مي کرد و آخرين عکسي که با هم انداختيم. اينها را مي فرستادم تا نبودنم را حس نکني , فقط برای حفظ ظاهر است , مي دانم که تو جايي نمي روي , همينجا , پشت من , روي پله آخر ايستاده اي که هم قد من شوي , گرمي دستي که دور شانه ام حلقه شده را حس مي کنم , مي دانم که الان زير گوشم زمزمه مي کني " بس است ديگر , از خط افق هم گذشت , بيا تا خانه مسابقه بدهيم". لبخند مي زنم , نفس عميق مي کشم , رو به خانه مي دوم , ديگر کسي برنده مسابقه نيست , ما هميشه با هم مي رسيم.

--------

November 14, 2004

ساده بودم
خوش خيال
خوشبين
براي فردا
به عشق تو
براي زندگي
به ياد تو
ايستادم
جنگيدم
زخم خوردم
براي تو
از چيزها و کَسها گذشتم
ساده بودم
تو
براي فردا
براي زندگي
به عشق من
به ياد من
از من هم
گذشتی


--------

October 31, 2004

از پشت شيشه هاي مات
به من نگريستي
چه مي دانستم
پسِ تيله شيشه اي چشمانت
شوري مانده
چه مي دانستم
هزار حرف نگفته *
پشت شيشه ها ست
چشم شيشه اي
بيا
بگو
بخوان
بگذارچشمهايت زنده شوند
از نور
ازشور
از عشق
چشمهاي شيشه اي زود مي شکنند
بيا
نمي خواهم
خودم را
در چشمان تو ببينم
مي خواهم
در چشمهايت
فقط خودت باشي و بس


* با اجازه از صاحب اسم کپی رايت محفوظه. دستش هم درد نکنه که يک کمي اينجا رو مرتب کرد. واسه همين هم پينگ شده بود. وگرنه من که مثل بعضي ها واسه چهار تا ويزيتور هي راه به راه پينگ نمي کنم!

* اين نوشته مال پروانه است که خيلي خانومه .

* دلم مي خواست براي همتون که مياين اينجا , نوشته هامو مي خونين و نظر مي دين يک چيزي بنويسم. هر چي که اينجا مي نويسم براي شماست . دلم مي خواد نوشتن رو ياد بگيرم. از همه شما هم ممنون که منو تو اين راه کمک مي کنين .

* طبق کامنت 16 اصلاح شد

--------

October 21, 2004

هواي سنگين
براي نفس دادن
چيزي کم داشت
نشستن خطا بود
تو که آمدي
دست به کار شدم
ترسهايم را جمع کردم
از زير تخت
از توي کمد
از پشت پنجره شبانگاهي
ريختمشان توي چمدان
شب , ساعت نه که بيايد
مي گذارمش دم در
تا باد
هر کجا که خواست
با خود ببردش
ديگر جايي براي ترس نيست
وقتي سهمم را گرفته باشم
سهمِ من
عشقِ تو
شورِ زندگي
ديگر چه باشي , چه نباشي
چه باشم , چه نباشم
عشقمان
ترسها را
دست باد مي دهد

--------

October 17, 2004

شبها , موقع خواب , ستاره ها را مي بينم و به سرزمين هاي دور فکر مي کنم , مادرم داد مي زند " مي خواهي فکر کني اشکال نداره اما به خانه هاي سياه و سفيد فکر کن " , اه , من اصلا خانه هاي سياه و سفيد را دوست ندارم , نمي خواهم زندگيم به خانه ها وصل باشد , براي همين به سرزمين دور فکر مي کنم که هيچ خانه اي ندارد , مادرم باز داد می زند "بچه جان خر نشو , خانه ها که نباشند تو هم نيستی" . با بچه هاي همسايه بازي مي کنيم , پشت خاکريز مي رويم و به سربازها نگاه مي کنيم , بچه ها همان پشت بازي مي کنن اما من بازي الکي را دوست ندارم , دلم مي خواهد همه چيز واقعي باشد , يک روز , يواشکي از خاکريز بالا رفتم , حالا من يک سرباز دارم , دوستم است , به کسي نگفتم , اما يکي از بچه ها چغلي من را به مادرم کرد , مادرم گفت " حواست باشه , با اين سربازها نبايد دوست شد , اين ها کله اشان گرم است , ديوانه اند , بهو کار دست آدم مي دهند " , به مادرم قول دادم که خاکريز را فراموش کنم , اما خوب بچه ها که به قول اشان وفادار نيستند , وفاداري مال آدم بزرگهاست .
بيسکوييت عصرم را نصفه مي خورم (يک بار اصلا نخوردم اما خيلي گرسنه ام شد) نصفه ها را براي سربازم مي برم , در عوض اجازه مي گيرم که به يک تفنگ واقعي دست بزنم , از گردي تفنگ نگاه مي کنم , يک بار به سرباز گفتم سرزمين سفيد ها را ديدم , به من خنديد , گفت " خيال مي کني ديدي " اما من مي دانم آنجا سرزمين سفيد ها است , اينها نمي دانند مادر من از سرزمين سفيد ها آمده , به سرباز گفتم مادرم نزديک بوده وزير هم بشود , انقدر خنديد که اشکهايش در آمد , به من مي گويد " کوچولوي خيالباف " , بعد هم گفت " آره پدر من هم شاه بوده " و همه با هم خنديدند. اه , به قول مادرم "امان از اين سياها با اين اخلاقشان " , مادرم زن خوبيست , از سرزمين سفيد هاآمده , خيلي قوي است , تو راه آمدن به اينجا قراربود وزير شود , اما وقتي رسيد ديد "امان از دست سياها با اين اخلاقشان " , وزير که نشد , با پدرم که عروسي کرد ديگر جنگجو هم نبود , آخر اينجا همه جنگجوها مردند , مادرم دوست دارد من هم جنگجو شوم , تمام فکرش هم اين است که مرا به سرزمين سفيد ها بفرستد , حتما دلش مي خواهد من وزير شوم .
امروز به سرباز گفتم مي خواهم به سرزمين سفيد ها بروم , گفت نگران نباشم چون بزودي بازي شروع مي شود و اگر حواسمان را جمع کنيم برنده بازي ما هستيم و همه مان به سرزمين سفيد ها مي رويم .
امشب براي اولين بار به خانه هاي سياه و سفيدي فکر کردم که مرا به سرزمين دور مي رساند , بايد فردا سري به سربازم بزنم , بايد بهش بگويم ديگر نمي توانم بيسکوييت هايم را به او بدهم چون بايد زودتر بزرگ شوم و چون گفته که من دوست او هستم بايد بدون بيسکوييت هم به من اجازه دهد با تفنگش بازي کنم . يادم باشد ازش بپرسم روي خانه ها چه جور بازي مي کنند.


--------

October 11, 2004

نوشتن
ذوق مي خواهد , شوق مي خواهد , جرقه مي خواهد
فعلا اينها در دکان عطاري ما پيدا نمي شود
ته بساطمان
خستگي مانده و غمگيني
با اين دو قلم جنس
چيزی درست می شود ؟
تا جنس جديدمان برسد
هم ما نفسي بکشيم
هم شما
گويا
عطاريمان
نياز به تغيير دکور دارد!

--------

October 03, 2004

دستهامان حلقه شده
دور گردن , دور شانه , دور کمر
سرها نزديک به هم , روي شانه ها
مي خنديم
نزديک شده ايم
انقدر که گرماي نفس ها
روي گردن
حس شود
آغوش ها بازِ باز است
آنقدر که همه جا شوند
چليک!
ثبت شد
خوشبختي گروهِ کوچکِ ما
روي نگاتيو تيره
روي کاغذ روشن
ديگر , براي هميشه
چه باشيم , چه نباشيم
گروهِ کوچکِ خوشبختِ ما
از پنجره چوبی قاب
به تو
و همه دنيا
لبخند مي زند

--------

October 01, 2004

حبه هاي سبزِ خوشه انگور
زير دندانم
طعم زندگي مي دهد

ترش

و

شيرين

--------

September 28, 2004

عمو زنجير باف
بله ؟
زنجير منو بافتي؟
بله!
پشت کوه انداختي؟
نه خير!
واسه چي آخه؟
اين زنجير بود ؟ بلا بود!
حلقه هاش تا به تا بود
يه حلقه اش پر لکه اس
يه چند تاش هم شکسته اس
يکي سبز , يه نارنجي
يکي اه اه چه رنگي
جنس ات اصلا جور نبود
يک حلقه ات کورِ کور بود
راستش رو بگو بدونم
اين حلقه هاي ناجور
رنگْ رنگ و جور واجور
رو از کجا اوردي؟
مال بقيه رو خوردي؟
من عمو زنجيربافم
خيلي وقته مي بافم
زنجير ها جورِ جورن
خوش دست و خوش نشونن
اما اينکه تو دادي
حالم رو جا اوردي
من زنجيرت رو بافتم
اما جايي ننداختم
اين همه سال که بافتم
آبرومو گذاشتم
اينو بندازم پشت کوه
همه مي گن واه ! چي بود؟
بابات اينو ببينه
شب نمي آد به خونه
چيزي برات نمياره
يا اگر هم بياره
پشت در جا مي ذاره
با اين زنجير که داري
از سکنه حوالي
خوش نداره هيچ کسي
صداشو در بياري


--------

September 27, 2004

روزگارمان را مي بيني نازنين؟
از دار دنيا
چهار تا گنجشک هم نداريم
که بارِ سنگينِ "عادت ديدنت" را
با هم قسمت کنيم

*****

تصويرِ هر روزه
که لحظات سخت
جلوی چشمم رژه می رود
گلهای ريز بنفش لب جوی است
اول پاييز
هوس بهار کرده ام.

--------

September 19, 2004

شادي کنان
دست افشان
پايکوبان
به استقبال پاييز برويم
جدي لازم است؟
که براي اين پاييز فکستني
که نه آرامشي دارد
نه باراني
نه هواي تميزي
نه برگهاي زرد و قرمز به زمين ريخته اي
انقدر احساسات به خرج دهيم؟
از اين پاييز
جز
ترافيک کور و گره خورده
و وارونگی هوا
چيزی نصيب ما نمی شود!

--------

September 16, 2004

آغاز جنگ ,
زمان خداحافظي
من , يک فرمانده شجاع
منتظر شب
که در تاريکي اش
پنهان شوم
من
سوار بر اسب چوبي ام
با تفنگ چوبي ام بر دوش
دست در دست سرباز چوبي ام
رو به پنجره باغ
چشم در چشم ماه نقره فام دوخته ام
با گوش هاي تيز شده
دوازده ضربه که نواخته شود
حرکت مي کنم

--------

September 06, 2004

جيغ و داد و خنده
لپهاي گل انداخته
شادي , نشاط و سرور
توی فضا موج می زند
تاس ها را مي ريزيم
خانه ها را
چند تا يکي رد مي کنيم
از نردبان بالا مي رويم
سر مست لذت
گاهي آن وسطها
به سرِ مار مي خوريم
بي خيال
به پايين سر مي خوريم
دو خانه مانده به آخر
دهن مار
قورتمان مي دهد
بازي را از سر شروع مي کنيم
اما
صفحه را که مي بنديم
بازي يادمان مي رود
با اولين نردبان
مست غرور مي شويم
و اولين مار
زندگيمان را نابود مي کند
زندگی را چه سخت بازی می کنيم !

--------

September 01, 2004

بچه ها بياين يه قصه
يه قصه درسته
از همونا که سر داره
که يکي بود , يکي نبود
دختري بود , پنجه ماه
چه خانومي , چه چيزي
بشور و بپز , بساب و بخر
سرش به زير , پاهاش به راه
بي سر و صدا
فقير بود ؟ , خيالي نيست
آخه مي دوني
تو قصه
تو قصه درسته
هميشه از پشت کوه
يا يه جاي خيلي دور
يه پسر مي آد که پول داره
خوبه , خوشه , فاميل داره
که حتي با يک نگاه
يک دل چيه که صد دل
واله و شيدا مي شه
بعدش چي ؟
زندگيشون سخت مي شه
نامادري دختره يا که باباي پسره
سنگ پشت سنگ مي اندازن
اما چي چي ؟
غافلن
که اين دلا دل نمي شن
تا آخر قصه بشه
با ضرب و زور
با قهر و تر
دل به دلدار مي رسه
بدها پشيمون مي شن
خوبها چه خندون مي شن
يه قصه درسته
که آخرش بد نمي شه
حالا گيرم که سخت باشه
اما نشد که نداره
قصه ما که سر رسيد
کلاغه هم خونش رسيد
اون دختره که ماه بود
با پسره که شاد بود
تا آخر عمرشون
خوب و خوش و سلامت
چه زندگي اي کردن
ما که خودمون نديديم
به گوشمون هم نشنيديم
اما خيال کرديم
که همچين کاري کردن !


--------

August 28, 2004

درگير شده بودم
بايد مي رفتم , مسئول بودم
از مسير کج و معوج به قلب دشمن زدم
سنگ شده بودم
فيل سياه را ديدم
فرصت عاشقي نبود
ماند براي وقتي ديگر
زديم , کشتيم , خورديم , مرديم
خوش شانس بودم
که از مهلکه ها
جان سالم به در بردم
به آخر خط رسيده بوديم
راه به جايي نبود
با دو حرکت
کار را تمام کرديم
کيش و مات
ما برديم
اما
ديگر کسي نمانده بود
چند سياه , چند سپيد
ماندنمان را با هم جشن گرفتيم
شاه ما پير بود
رعيت شاه سياه شديم
براي اقليم جديد وزير لازم تر بود تا فيل
لباس وزير به تن کردم
فيل سياه ديگر برايم کم بود
رفتيم تا بازي ديگري آغاز کنيم
شايد براي آن سرباز که دو قدم جلو پريده بود
يادبودي بسازيم
يادش گرامي !

امضا : فيل سابق

* براي ايرج طوطي که مدتهاست به دنبال پسورد گمشده اش مي گردد و پيگير سرنوشت فيلمان بود , نجابت فيل چشمش را گرفته بود , دلم نيامد ناکارش کنم (فيل رو!) ... فيل ما که رفت تا بازي ديگري آغاز کند , تو هم پسورد وبلاگت را پيدا کن تا دوباره بنويسي!


--------

August 24, 2004

سرِ بازي
نوبت من شد
حکم کردم
به خشت
با خشتها
مي خواستم
خانه بسازم
سرِ بازي
نوبت تو شد
حکم کردی
به دل
با يک آس دل
زندگيت را ساختی

براي هاله / روري يا همان آس دل!

--------

August 21, 2004

لب حوض نشسته ام
تند تند
ايده به ذهنم مي آيد
فرت و فرت
بدون فکر
بدون ويرايش
هايکو مي نويسم!
نمي دانم
با چه جراتي
ايده هايم را حرام مي کنم
ايده هايم به درک
جواب نااميدي کامبيز را که بدهد؟

(رجوع شود به کامنت پست قبلی)

--------

August 19, 2004

من
ميان همسايگانم محصور بودم
بي سر و صدا
زندگي مي کردم
من
به چارديواري ام عشق مي ورزيدم
به آرامش
و سکوتي
که هديه اطرافيانم بود
اما ناگهان
راهي باز شد
جلوي پايم
مجبور به حرکت شدم
دلم اين را نمي خواست
زندگي ام را دوست داشتم
در دلم
به آن سرباز احمق
که دو خانه به جلو پريده بود
لعنت فرستادم

امضا
فيل

--------

August 17, 2004

من سرباز بودم
سرباز صفر
شوقِ شروعِ حمله
مرا
دو خانه
به جلو پراند
در دم
جان سپردم
پس از مردنم
فيل راهم را ادامه داد

--------

August 15, 2004

بيا روزهايمان را قسمت کنيم
اينجوري بهتر است!
شنبه ها و يکشنبه ها مال من
دوشنبه ها و سه شنبه ها مال تو
چهارشنبه را حراج مي کنيم
هر که بيشتر خريد مال او!
پنجشنبه ها را عام المنفعه مي کنيم
بالاخره بايد کار نيک هم انجام داد
جمعه ها هم که تعطيل است
حسابش نمي کنيم
اينطوري بهتر است
تکليفمان با خودمان معلوم است

***

سنگ مفت
مي اندازيم
شايد
گنجشک مفت نصيبمان شود
حرف مفت
مي زنيم
شايد ...
چه نصيبمان شود؟


--------

July 26, 2004

روزنامه را باز مي کنم
ورق به ورق ,
مي خوانم


--------

April 24, 2004

باورت نمي شود؟
هوم , حقيقت دارد
قرن بيست و يکم و برده داري
زندگي برده واري!
انتخاب است ؟ اجباريست ؟
من , برده زمان شده ام
من , در دقيقه ها و ثانيه ها حل شده ام
من , هميشه , نيم نگاهي به ساعت دارم
ساعت , با حرکت دايره اي عقربه هايش , مرا به بند کشيده است
صبح با ساعت بيدار مي شوم , ساعت 8 , 12 , 4 , 6 , شب با ساعت می خوابم
من حساب تمام دقيقه ها را دارم , که دير نرسم , که زود نرسم , که سر موقع کار را تمام کنم
در راه رفتن , من هستم وماشين و ساعت
3 دقيقه عبور از خيابان , 3 دقيقه خريد روزنامه , 4 دقيقه تا دفتر , يک نفس راحت !
مي رسانمت خانه , 20 دقيقه رفتن , 20 دقيقه برگشتن , اين ترافيک لعنتي , 40 شد 50 , اضطراب و نگراني!
ساعت 5 اينجا باش , يه ليوان آب خنک , يک چاي , حرف و شوخي و خنده , يک آغوش گرم و باز , چشمها بسته , تلاش نفسگير براي ديدن ساعت از لاي پلک هاي نيمه باز , دير شد!!!
من , چشم شده ام براي ديدن ساعت ها
من , حسابگر شده ام براي شمردن دقيقه ها
من , متمرکز شده ام براي پيدا کردن سريعترين راه , که سر ساعت را کلاه بگذارم
اربابم از من بيگاري نمي کشد
نمي گويد چکار کن , چکار نکن
حتي مي گذارد که گاهي دقيقه هايش را بکشم
اما
مرا شکنجه مي کند
مرگ تدريجي
او نمي گذارد من در لحظه باشم
نمي گذارد از يک همراهي ساده , يک روز بهاري , يا کار روزانه لذت ببرم
او مرا
به وجود حسابگري تبديل کرده
که تمام هم و غمش
شمردن دقيقه هاست

--------

March 15, 2004

چهار قدم مانده ,
به بهار
که بعيد مي دانم با اين هجوم سرما
خودش را به اين زودي به ما برساند
چهار قدم مانده ,
به عيد
به سفره هفت سين
به تنگ ماهي
که از تهران تا شمال
مهمان ماست
چهار قدم مانده ,
اما انگار نه انگار
نه بويي , نه عطري , نه شوقي
چهار قدم مانده ,
اما خريدن عيدي هم دردي دوا نکرده
چهار قدم مانده ,
به سفر
که هر سال عشق بود
و
امسال
به حکم
اجباريست!
هنوز چهار قدم مانده
اما
من , مدتهاست که ابر بهار شده ام!

--------

December 30, 2003

آمدن زلزله دست من و تو نيست
اما
مقاوم ساختن خانه هايمان دست من و توست
کمک به هم نوعانمان دست من و توست
همکاري و همياري دست من و توست
ساختن ايراني آباد هم دست من و توست
در کنارش
جاسازي ترياک در جسد مرده هامان دست من و توست
دزديدن کمکهاي مردمي از وسط راه دست من و توست
دزديدن چادرهاي سرپناه دست من و توست
دزدي از يک شهر مرده دست من و توست
کرايه 40-50 هزار توماني از کرمان تا بم دست من و توست
ماهی گرفتن از آب گل آلود هم دست من و توست
مي داني
دلم مي خواهد بگويم
ما
ايراني ها
انسانهاي شريفي هستيم
که اين شرافت
دست من و توست
شرافت آسان بدست نميايد
ما اگر شريف و آزاده باشيم
هيچ مشکلي
زندگيمان را مختل نمي کند
قدم اول
انسان سازي


--------

December 18, 2003

مي داني
من هم هيچ
پري کوچک غمگيني
را نمي شناسم !
اما , يکي را مي شناسم
که بيشتر وقتها
زرت و زرت غمگين مي شود
دلم برايش مي سوزد
آخر طفلک پري هم نيست!
تنها چيزي که ياد گرفته , همين غمگين شدن است!
مي داني
هيچ بساطي هم ندارد
يعني چيزي ندارد که به کسي بدهد
اما مثل همان که تو مي شناسي
وقتي که غمگين است
همه چيز را با خشمي ترسناک پاسخ مي دهد
دلم برايش مي سوزد
اينجور وقتها , قيافه اش خيلي احمقانه مي شود
اما راستش من هم مي ترسم بهش بگويم احمق
آخر خشمش مرا هم مي گيرد
مي داني
ما با هم زياد حرف مي زنيم
اما فکر مي کنم اين دوست غمگين من – که هيچ هم کوچک نيست –
يا نمي فهمد
يا به حرفهايم گوش نمي کند
او , کار خودش را مي کند
بعضي وقتها من هم از دستش خسته مي شوم
اما دلم نميايد رهايش کنم , گناه دارد
وقتي که خوشحال است
خيلی دوستش دارم
خيالم راحت می شود
اميدوار مي شوم
که شايد من هم روزي بتوانم بگويم
"پري کوچک شادي را مي شناسم "
اما لامصب , هميشه مرا آرزو به دل مي گذارد
اگر من بتوانم به او بفهمانم
که مي تواني هميشه پري باشي
که مي تواني هميشه شاد باشي
که مي تواني هميشه اميدوار باشي
ديگر کاري در اينجا ندارم
مي توانم يک روز ملس تابستاني
که من و پري
روي شنهاي ساحل دراز کشيده ايم
و با لبخند به دريا خيره شده ايم
با خيال راحت
پري کوچک شادم را ترک کنم


--------

December 12, 2003

تار زندگي من با پود روياهام در هم تنيده
از وقتي يادم مياد خيالبافي مي کردم
تو خيالهام
يکي ديگه بودم , يه دختر خوب خوشگل همه چي تموم!
خنده ام ميگيره
تو روياها بيشتر وقتها موهام قرمز بود
تو رويا , هميشه يه موقعيتي بود که من خودمو به رخ مي کشيدم
مثل غلبه به يه بيماري سخت
يا مثلا تمام احساساتمو خرج مي کردم
يه شاهزاده با اسب سفيد!
يکي از زمانهاي مورد علاقه ام
فاصله بين رفتن تو تخت تا خوابيدن بود
که تو خيالهام گم مي شدم
الان
دلم مي خواهد سرمو که رو بالش مي گذارم
زود خوابم ببره
آخر نمی دانم در رويا دنبال چه بگردم!
هميشه دوست داشتم يک راز داشته باشم
سرشار از هيجانم مي کرد
حالا که راز دارم
- البته خيلي هم راز نيست-
بعضي وقتها
زير سنگيني بارش شونه هام درد مي گيره
خوب نيست آدم تو روياها غرق بشه
اما اونجوري راحت تره
واسه آدمهايي مثل من
دلم گرفته
يا شايد هم تنگ شده
براي روياهام
براي بي خيالي بچگي
يا براي موهاي قرمز!

--------

December 03, 2003

روبرويم نشسته است
با بدني نحيف و رنجور
صورتي خشک و جدي
عضلات کشيده
قرار است مرا به دنياي جديدي ببرد
معلمم است
به من زبان ياد مي دهد
از من مي پرسد
تا به حال در زندگي مسير اشتباه رفته اي
به چشمانش نگاه مي کنم
با شجاعت مي گويم آري
مگر نه که اشتباه کردن مال انسان است؟
مي پرسد : خوب بعد چه ؟
هنوز هم به چشمانش نگاه مي کنم
چشماني که در اين هيکل سنگي هنوز زنده است
با رگه هايي از حسرت
افسوس بر سالهاي از دست رفته
نمي دانم چه بگويم
شرمگينم
که بگويم هيچ کاري نکرده ام
عجولانه بحث را عوض مي کنم
او به من درس زبان نمي دهد درس زندگي مي دهد
کلاس ادامه پيدا مي کند
اما من ديگر آنجا نيستم
من هيچ وقت شاگرد خوبي نبوده ام
از هيچ واقعه اي درسي نگرفته ام
فقط نشسته ام و با چشماني حسرت بار به زندگي پر بار ديگران خيره شده ام
يک حسرت بي نتيجه !
به من نگوييد درس بخوان
خوشبختي يکسان نيست
به من نگوييد برو
خوشبختي مکان ندارد
به من نگوييد دير شده
خوشبختي زمان ندارد
او همينجاست
با من
درون من
خودش را قايم کرده
حق هم دارد
من براي پيدا کردنش به همه جا سرک کشيده ام
من او را در دستهاي ديگري , در حرفهاي ديگري جستجو کرده ام
و در تمام اين سالها او با من بوده , نزديک نزديک
من در اين فکرم که چگونه من در روزمرگي دفن شدم , در تکرار ها غرق شدم , پوچ شدم
کلاس تمام مي شود
مثل هر بار
من صورتک سنگي با چشمان زنده را ترک مي کنم
با کوله باري از تضادها , ترسها , تنبليها
با خوشبختي که جايي نزديک در درونم پنهان شده

--------

November 30, 2003

و اما
شواهد نشان مي دهند
که دوباره
دوران رکود وبلاگ نويسي
شروع شده است
باور کنيد که دست خودم نيست
انگار که چشمه خشکيده است !
هيچ حرفي نميايد
نه که اوضاع بر وفق مراد نباشد
همه چيز خوب است
يعني خوب که هست
اما روح ندارد
شايد اصلا تقصير اين کسالت روحي است!
به هر حال
هر کسالتي رفع مي شود
خدا را چه ديديد
شايد فردا
با دست پر
برگشتم

--------

November 28, 2003

شب خوبي داشتم
مثل بازيافت دوباره انرژي , مثل يه تولد دوباره ( يه کمي اينجا غلو شده)
موقع خواب , تخت سرد بود , بالش از اون سردتر , همونجوري که دوست دارم ,
طاقباز دراز کشيدم , يواش يواش خودمو رها کردم ,
يه گرمايي , آروم آروم از نوک انگشتام اومد بالا , تا همه جا رو گرفت
مي خواستم فکر کنم , يعني آرزوهامو به تصوير بکشم
اما چشمهايم گرم شده بود
خوابم برد
نصفه شب که از خواب بيدار شدم
احساس سبکي و نشاط مي کردم
مهم نبود که نتونستم آرزوهامو ببينم , يا اينکه نصف شب از خواب بيدار شده بودم
مهم اين بود
که فردا صبحش
روز خوبي داشتم
بر خلاف همه روزهاي تعطيلي که از بي حوصلگي مفرط رنج مي برم
روز جمعه شاد و خوبي بود
براي انجام هر کاري آمادگي داشتم

کسي که روي انگشتانش مي ايستد
نمي تواند تعادلش را حفظ کند
کسي که عجله مي کند
نمي تواند خيلي پيش برود
کسي که سعي در درخشيدن مي کند
نور وجودش را خاموش مي کند
کسي که خود را بزرگ مي داند
نمي تواند بداند به واقع کيست
کسي که بر ديگران فرمان مي راند
نمي تواند بر وجود خويش فاتح شود
کسي که به کارش مي چسبد
چيزي که دير بپايد , خلق نمي کند
اگر مي خواهيد با تائو در هماهنگي قرار گيريد
کار خود را بکنيد و سپس همه چيز را رها کنيد


--------

November 24, 2003

سلام
من یکی هستم مثل شما
همین بغل , دم گوش شما , یا شایدم زیر سایه شما!
مثل همه صبح از خواب بیدار می شوم
شال و کلاه می کنم و می زنم بیرون
راه می افتم !
تو مسیر زندگیم پیش می رم
مثل همه شما , همه روزها
کارمو شروع می کنم
بعضی وقتها تو راه یه تلنگری بهم می خوره
که باعث می شه کمی بایستم
فکر کنم
و یه نگاه دقیق تری به اطرافم بندازم
بعد دوباره راه می افتم
یه تلنگر
فکر می کنم که چرا از آنچه دارم بهتر استفاده نمی کنم؟
یه تلنگر
فکر می کنم که برای بقیه چه کردم؟
یه تلنگر
چرا قدر لحظات زندگی رو نمی فهمم؟
چرا پربارتر زندگی نمی کنم؟
چرا احساس مفید بودن نمی کنم؟
یه تلنگر
رویاهای من کدامها هستند؟
شادیهایم کجا هستند؟
یه تلنگر
چرا دل رو به دریا نمی زنم؟
چرا خودمو وسط زندگی پرت نمی کنم؟
چرا زندگی را با گوشت و خونم حس نمی کنم؟
یه تلنگر دیگه , یه تلنگر دیگه ....
نتیجه این تلنگر ها چیه؟
هوم...هیچی!
من فقط می ایستم
یه نگاهی می کنم , یه کمی فکر می کنم و دوباره به راه می افتم
تا حالا , هرگز , هیچ تلنگری مسیر من رو عوض نکرده
چرا؟
چون
ترجیح می دم همیشه در حاشیه امنیت باشم
از روبرو شدن با ناشناخته ها می ترسم
مسیر کم ریسک تر رو ترجیح می دم
ته دلم فکر می کنم که از بیرون زندگی من عوض میشه
نمی خوام قبول کنم که خودم باید عوضش کنم
منتظر یه معجزه نشستم تا همه چی رو عوض کنه!
تنبلم
ترجیح میدم همینی که هستم باشم
جای اینکه سعی کنم بهتر شوم
اگه همه این تلنگر ها رو رد کنم یا دور بزنم باز هم زندگی ادامه پیدا می کنه
اما تو یه سطح متوسط
معولی
با کیفیت پایین
اما اگه یه کم محکمتر بشم
یه کم ثابت قدم تر
یه کم خلاق تر
سرحال تر و امیدوارتر
اونوقت می تونم مسیر زندگیمو, خیلی راحت
مثل یه قطار
که ریلش رو عوض می کنه
عوض کنم
اگر به تلنگر ها توجه کنم!

--------

November 20, 2003

من
مریم گلی هستم
یه روسری گلی دارم
یه صندل گلی
و یه کیف گلی
گاهگاهی ماتیک گلی هم می زنم
بعضی وقتها هم
از روی
هیجان
عصبانیت
خوشحالی
یا شاید هم خجالت !
لپ هام گل میا ندازند
بعضی ها می گن
مثل گل پاکم!
مهربونم!
پسوند گلی بهم میاد!
ساکت و آرومم!
و با محبت!
اما
از من به شما نصیحت
که , گول این حرفها را نخورید
من
هیچکدام از اینها نیستم
من
نه پاکم , نه گلم , نه خوب
و نه آروم
خوب قبول دارم
که بعضی وقتها محبتم گل می کنه!
راستش را بخواهید
فکر می کنم
من بیشتر
مریم خاکستری ام !
که گاهی به سیاهی می زنم
من
مریم هستم
اما مثل بارباپاپا
خیلی وقتها عوض می شوم
گاهی وقتها روباه می شم
موذی !
بیشتر وقتها
گوسفندم
قاطی بقیه
بع بع می کنم
بعضی وقتها هم گاو می شوم
نشخوار می کنم!
یه وقتهایی هم
مثل پرنده می شم
از اون کوچیک تپل هاش!
اما تا حالا
هیچ وقت عقاب نشدم
بعضی وقتها شبیه اسب می شوم
که می گویند
حیوان نجیبی است!
گاهی وقتها هم خرس
زندگی خرسی دیگر
می دانید چه می گویم ...
اما
هر چه که می شوم
ته دلم
آرزوم می کنم
که قالبم
مریم گلی باشد


--------

November 19, 2003

آهااااااااااااااااای ...با شما هستم
کمی یواش تر
کجا با این عجله؟
صبر کنید
بگذارید
با تمام وجود حستان کنم
لذتتان را ببرم
حداقل
بهره ای از شما ببرم
صبر کنید
بگذارید
من هم به شما برسم
روزهای عمر من!

--------

سوء تفاهم نشود
اینها که می نویسم
شعر نیستند
این را شما بهتر از من می دانید
اینها
فقط
جملات کوتاهی هستند
که زیر هم ردیف شده اند!
تازگیها
این مدل نوشتن
لذت عجیبی به من می دهد

--------

November 17, 2003

گم شده
يا شايد هم
قهر کرده
آره حتما قهر کرده
يعني کجا رفته
همين جا بود
گرم و روشن
براي خودش مي پلکيد
من رو هم دنبال خودش مي کشوند
حالا مدتيه پيداش نيست
بايد برم دنبالش
حتما ازم انتظار داره
به نظر شما
انگيزه من کجا مي تونه رفته باشه؟

--------

روز خوبي داشتم
يک اتاق تميز
با يه پنجره باز
رو به حياط
تا غروب آفتاب
هواي اتاق عوض شد
خنک هم شد
به گلدونم آب دادم
برگهاش زرد شده
عجيبه
که هيچ گلدوني
تو اتاقم دووم نمياره
چه حيف!
چون مي خواستم
گل گلدونم تو باشي

--------

November 13, 2003

سلام
خوش آمدید
سرافرازمان کردید
خواهش می کنم از این طرف
اممممم ....شما اینجا بنشینید
شما هم اینطرف
خانمها , خانمها , خواهش می کنم
میز بزرگ است
یک کم مهربانتر بنشینید
جا برای همه هست
بله , بله , می دانم که هیجان زده اید
هر روز که اتفاق نمی افند
شما بر سر یک میز محاکمه حاضر شوید
درست شنیدید
میز محاکمه
بله , من محکوم هستم
و با روی باز منتظر شما نشسته ام
بله ؟ جرمم چیست ؟
شما چه فکر می کنید؟
قتل ؟ اوه نه , قتل که چیزی نیست !
دزدی ؟ شما مرا دست کم گرفته اید !
آها شما درست گفتید
بله , جرم من بی شوهریست!
اوه , شما نمی دانستید که بی شوهری جرم است؟
متاسفم که به روز نیستسد
مگر شما نمی دانید :
که زندگی سه مرحله دارد , تولد , ازدواج , مرگ؟
که مستقل شدن یعنی ازدواج کردن؟
که من 27 ساله شده ام؟
که دارم پیر می شوم ؟
که زمانم برای یه زایمان راحت کم است؟
که من یک پازل ناتمامم؟
که مورد ترحمم؟
که زندگیم چیزی کم دارد؟
که ازدواج چیزی فراتر از رابطه جنسی و بچه دار شدن نیست؟
که زشت است آدم با کسی دوست باشد؟
که اینجوری آدم فاسد می شود!
که چه کسی جواب در و همسایه را بدهد!
که من دارم وقت تلف می کنم و باید از بین همینها که هستند یکی را انتخاب کنم؟
که اگر ازدواج نکنم در خانه سالمندان خواهم مرد !
اوه , اینطور که به نظر می رسد
شما خیلی چیزها نمی دانید
پس بهتر است اینجا بنشینید
و در محاکمه من شرکت کنید!

--------

November 11, 2003

آره
تند تند وبلاگمو آپدیت می کنم
زیاد زیاد مزخرف می نویسم
خروارانه خروارانه ! کار می کنم
مبهوت مبهوت تلويزيون نگاه می کنم
نم نم کتاب می خونم
اصلا درس نمی خونم!
غذا کم کم اما تند تند می خورم
به ندرت به ندرت با دوستام حرف می زنم
بدجور بدجور دلم تنگ می شه
هوار هوار تو دلم غر می زنم
عجیب غریب با عالم و آدم قهر می کنم
هر هر می خندم
زر زر گریه می کنم
زشت زشت اخم می کنم
بچه گونه بچه گونه لوس می شم
عمیق عمیق احساساتی می شم
کم کم می خوابم اما زیاد زیاد خوابم میاد
تکراری تکراری حرف می زنم
بی منطق بی منطق رفتار می کنم
آهسته آهسته دارم می زنم تو خاکی
زیاد زیاد همتونو دوست دارم


--------

دوست ندارم بميرم
يعني بهتر بگم
دوست ندارم پير بميرم!
دوست ندارم از زور پيري و مريضي بميرم
مثل دايي بابام که 15 سال مريض بود
فکر که مي کنم ميبينم
15 سال يه عمره
وقتي مريض باشي , پير هم باشي
مي شي وبال گردن
اگرهم کسي ازت مراقبت کنه معلوم نيست تو دلش چي مي گه
حتي اگه بچه ات باشه
مامانم ميگه
"آدم که پير ميشه
واسه اينکه تنها نمونه
يا بايد پول داشته باشه
يا اخلاقش خوب باشه"
من چه کار کنم که نه پول دارم نه اخلاق!
از بهشت زهرا هم اصلا خوشم نمياد
شمال رو ترجيح مي دم
قبرستونهاي تو راه!
از تنهايي بعد از 40 سال هم مي ترسم
مثل دختر دايي بابام
که مثل ابر بهار گريه ميکنه
انگار که بودن همون باباي مريض از نبودنش خيلي بهتر بوده
من باز مخم تاب برداشته
نمي دونم چرا تازگيها همش به اين چيزا فکر مي کنم
شده حکايت همون فوتباليست ها
که مي گفتن غضنفرو بچسب
حالا من هم
عوامل خارجي رو بيخيال
افکار ماليخوليايي خودم کار دستم مي ده عاقبت!


--------

November 06, 2003

به نظر شما چي از همه بدتره؟
ترسه ؟
زياد عصباني شدنه؟
چندسال تو کنکور قبول نشدنه؟
جمعه ها کارکردنه؟
تجاوز به حريم شخصيته؟
حقوقتو زير پا گذاشتنه؟
....
....
به نظر من
از همه بدتر
تنهاييه
از اون بدتر اينه
که دورت شلوغ باشه اما بازم فکر کني تنهايي
اگه بترسي , عصباني بشي , کنکور قبول نشي , جمعه بري سرکار,حريم شخصيت گم بشه و حقوقت له!
اما يکي باشه
که تنها نباشي
زياد ناراحت نمي شي
فوقش اينه که
همه حرصهاتو سر اون خالي مي کني!
اما اگه تنها باشي
بزرگترين شادي عمرت بياد سراغت
بهترين اتفاق زندگيت بيفته
بازم حال نمي ده
چون کسي نيست که
اينها رو باهاش قسمت کني
تعريفش جلوي آينه هم دردي دوا نمي کنه!


--------

November 02, 2003

من قاتلم !
نه , نه , نه , نترسيد
پچ پچ هم نکنيد
چپ چپ هم نگاه نکنيد
من قاتلم
به قيافه به ظاهرآروم و لبخند روي لبم نگاه نکنيد
به راحتي آب خوردن
کارمو انجام مي دم
مي شه گفت هر روز
از وقتي که از خواب بيدار مي شم
تا وقتي که بخوابم
من
در کمال خونسردي
وقتم را مي کشم


--------

October 31, 2003

و اما
من
با همه شما
قهرم
همه شماهايی
که به وبلاگ من
سر می زنيد
اما برايم
کامنت
نمی گذاريد

--------

آنچه هر روز در نگاه من زيباتر مي نمايد
همچنانکه عمر مي گذرد
عشق و شکوه و نازکي ان است
نه زيرکي و تعقل و هيمنه ي
دانش
- که دانش عظيم است-
اما خنده ي کودکان
دوستي دوستان
و گفتگوهاي خلوت
کنار آتش
و منظر گلها
و آواي موسيقي


--------

June 03, 2003

چيزهاي کوچک

همين چيزهاي ساده و کوچک است
بدون پيرايه و دوستانه
مثل " بگذار کمکت کنم"
که گذرگاه ما را روشن مي کند
و همين چيزهاي لطيفه مانند شادمانه است
"موضوع را خيلي جدي نگير"
يا مثل " تو هم بخند بانمک است"
همين هاست که زندگي را دلچسب تر مي کند
چرا که همه ي آن چيزهاي بي شمار و مشهور
آنها که شگفت انگيزند و به اوج معيارها
مثل "نظير ندارد"
که همه ي روزنامه ها نقل مي کنند
شبيه اين چيزهاي کوچک انساني نيستند
که هر روز در زندگي پيش مي آيد
مثل "فقط به خاطر اينکه دوستت دارم"
که دلمان را تازه مي کند
پس زنده باد همه ي چيزهاي ساده
همه چيزهاي "مشغله روزانه"
مثل "بخند و با مشکلاتت روبرو شو"
خداوند همه اينها را ميسر مي کند
چيزهايي مثل "ايثار کردن و از ياد بردن"
يا که "ببين چقدر دوستت دارم"
يا کلام صميمانه ي "من کنار تو هستم"
اينها که به زندگي ارزش جنگيدن مي دهند .

نويسنده گمنام

--------

March 13, 2003

قد بلند
نگاه از بالا به پايين
همه چي کوچکتر ديده مي شه
ولي کل حجم ديده مي شه

قد کوتاه
نگاه از پايين به بالا
همه چي بزرگتر ديده مي شه
خيلي وقتها نميشه کل حجم رو يه جا ديد

قد متوسط
نگاه به روبرو
هر چيزي به اندازه طبيعي ديده مي شه
مي شه دو قدم رفت عقب و تمام حجم رو ديد
مي شه دو قدم جلو رفت و تو يه جزء دقيق شد
در هر حال جاي مانور زيادي هست

--------

March 09, 2003

رومئو بايد پرنده مي شد و ژوليت سنگ
مگر به حال تماشاگران فرقي مي كرد
آيا رومئو و ژوليت يكديگر را دوست داشتند
هياهو شروع خواهد شد. اكنون مردم قيام مي كنند و پلكان را مي شكنند.
وقتي كه همه مي فهمند رومئو و ژوليت هرگز يكديگر را دوست نداشتند.
آنها فقط نقش بازي مي كنند.
تنها نقاب عشق به چهره دارند.
و اين تنها بازي نقاب هاست!!!!

--------

January 08, 2003

تماشا خانه متروک

برآن بودي که پرستويي را دست آموز کني
نگاهش داري در تابستان طولاني عشقت
تا همه چيز را از خاطر بزدايد
نه تنها فصول باراني و آشيانه هاي متروک
که سرشتِ خود , نيازش به پرواز
و حتي آفاق آبي آسمان را
به سوي تو آمدم , اما نه براي شناختنِ مردي ديگر
نيازمند آشنايي با خود بودم
و شکوفايي در پرتو اين آشنايي
اما همه درسهاي تو درباره خودت بودند
از من تنها تنم را مي شناختي
و هيجانات ناپايدارِ آن را
مرا همسر ناميدي
و مرا آموختي
چند حبه قند بايد در فنجان چاي ات بريزم
و چگونه در ساعت مقرر
قرص هاي ويتامينت را آماده کنم ,
مبهوتِ هيبتِ غول آساي تو ,
به همه پرسش هاي تو
با کلماتي جويده و نامفهوم پاسخ دادم
تابستان به سردي مي گرايد
با خاطر مياورم بادهاي سرد پاييزي
و غبارِبرخاسته از برگهاي خشکيده را
روشنايي اتاق تو هميشه مصنوعي است
پنجره هاي تو هميشه بسته اند
حتي دستگاه تهويه هوا هم کمکي نمي کند
همه اتاق اکنده از بوي نرينه نفس هاي توست
شاخه هاي گل در گلدان روي ميز
بوي عرق تن مي گيرند
ديگر نه ترانه اي , نه رقصي
مغز من به تماشاخانه اي متروک مي ماند
با چراغهاي خاموش
شيوه دوست داشتن مرد همواره همينگونه است
ارمغان عشق او , مرگ است
نارسيس را ميماند بر لب چشمه
شيفته تصوير خود در آب
که به تمناي وصال
آينه ها را در هم شکسته
و آب را غرق ظلمات مي خواهد

(کاملا داس)

--------

December 19, 2002

ما چند تا دوستاي قد و نيم قد دنبال چيزهاي عجيب دنيا مي گرديم
ما اول احتياج به اتوبوس داريم با يه کم تنقلات
توجه توجه ... آيين نامه سفر عجايب
سر جاي بهتر , کار کمتر , دعوا بي دعوا
خوراکيها تقسيم
وسايل گرم مشترک
زبون درازي و دهن کجي با گريه ممنوع
اينطرف و اونطرف رفتن غدغن
حالا لباس سفيد ها اول , لباس سياها دوم
من مخالفم
من خوراکيمو به کسي نمي دم
لباس گرمم مال خودم
من تنقلات ندارم
يکي بود يکي نبود , يه صبح بود با يه شب
صبحه با شب لج بود , هر چي شب و روز ميومد و مي رفت , صبحه با شبه کنار نميامد , آخر سر صبحه تنهاي تنها شد
ديگه هيچ وقت شب نيومد
صبحه آنقدر گريه کرد تا سرخ شد و غروب اومد حالا توي غروب دل صبحه اونقدر مي گيره که تاريک مي شه
اما شب ديگه نيومد
پايان قصه

(مهان عشرتي)

--------

December 17, 2002

زباغ آدم و عصيان چه سيبها چيديم
كه ما زپود يقينيم و تار ترديديم
بلند شو نفسي تازه كن جلال الدين
برقص ! ما همه راه را با تو رقصيديم
هزار فاصله راه آمديم پشت سرت
ولي نشان تو را از كسي نپرسيديم
در آستين تو پنهان كدام شعبده است
كه ما به روم رسيديم و بلخ را ديديم
به دلق كهنه و پوسيده اي چه حاجتمان
بگو كجايي؟ پنهان مشو كه پوسيديم
گه سماع به چرخ آمديم و دف نزديم
شب وداع لب جام را نبوسيديم
كجاست لذت بيداري سحر خيزان
كه عمر سر شد و تا صبح حشر خوابيديم

(عليرضا قزوه- قونيه – 24 آذر 81)

خيلي دلم مي خواد براي يه بار هم كه شده تو اين مراسم بزرگداشت مولانا تو قونيه شركت كنم ... بايد خيلي هيجان انگيز باشه ....امسال كه گذشت ، اگه زنده بودم شايد سال ديگه

--------

December 13, 2002

چشمهای بی نماز , دستهای بی وضو
قلبهای بی تپش , سينه هاي کينه جو
کوچ تلخ باغبان , حاکميت خران
دور ,دور نام و نان , عصر , عصر رنگ و بو
مردهاي زن پرست , دختران تن پرست
چشمهاي هرزه بين , گامهاي هرزه پو
همچو قصه اي کهن مي روند يادها
کوچه هاي داغدار , لاله هاي سرخ رو
نه اثر ز نخل و خون , نه نشاني از جنون
سر به آسمان کشند , کاخهاي تو به تو
تشنه ام خداي من , چون زمين تفته اي
وارهان دل مرا , از کوير پيش رو
غنچه هاي اشکم آه , باز ناشکفته ماند
کو کشي که بشکند , مهر بغضم از گلو

(احمد نيکنامي)

--------

October 10, 2002

برای خيلي چيزا برنامه ريزي کرده بودم
براي نظافت اتاقم
براي تماس با دوستام
براي تعطيلات آخر هفته
براي غذا خوردن
براي دوخت و دوز
براي دلشوره
براي عصبانيت
براي التهاب معده
ورم روده
سوء هاضمه .....
آخ ! حالا بايد همه چيزو به هفته ديگه موکول کنم


نمي دونم چرا اينفدر داغونم
نمي دونم چرا دارم تموم مي شم
تموم شدنم مثل شروع يک راه با پاي برهنس
مثل يک کاغذ موچالم
انگار يه خاطرم , تو خاموش ترين قسمت يک ذهن
مثل هميشه نيستم
هميشه نقش يه بچه دزد کثيف بازي مي کنم
حالا , دلم براي خودم تنگ شده
دلم براي خودم ترکيد
تنها شد , زرد شد , خيس شد
ببخشيد دستشوئي کجاس ؟

حرفهاي خوردني (مهان عشرتي)

--------

July 13, 2002

شش تصوير شفاف
وجه اول , تصوير اول:
تو را دوست دارم چون نان و نمک
دوست داشتن دقيقا شبيه حس مهمان عزيزي است که براي خودش لقمه هاي کوچک مي گيرد و با خوردن هر لقمه گرسنه تر مي شود , چرا که خوب مي داند چه صميمانه نمک گير شده است .

وجه دوم , تصوير دوم :
چون لبان گر گرفته از تب
که نيمشبان در التهاب قطره هاي آب
بر شير آبي بچسبد
دوست داشتن يک قدم از آن صميميت پيشين فراتر رفته است . دوست داشتن احتياج دلچسبي است . يک ضرورت حياتي که همه آدمها به نوعي درگير آن هستند , مثل تشنگي , مثل عطش

وجه سوم , تصوير سوم:
چون لحظه شوق , شبهه , انتظار نگراني
در گشودن بسته بزرگي که نمي داني در آن چيست
دوست داشتن يک راز صميمانه است , رازي به روشنايي کسي که دوستش داري و به ابهام همين دوست داشتن

وجه چهارم , تصوير چهارم
تو را دوست دارم
چون سفر نخستين با هواپيما بر فراز اقيانوس
دوست داشتن دلشوره آرامي است . تجربه ساده اي به قشنگي ديدن آرامش يک اقيانوس , وقتي در کنار ابرها نفس مي کشي و خورشيد کنارت نشسته

وجه پنجم , تصوير پنجم:
چون غوغاي درونم
لرزش دل و دستم
در آستانه ديداري در استانبول
دوست داشتن يک تجربه داغ است . مثل انتظار آمدن کسي که مي داني به همين زودي سر مي رسد . مثل بلاتکليفي عکس العملي که با ديدار با او بايد از خود نشان دهي .
مثل صميميتي که هنوز دست نخورده است.

وجه ششم , تصوير ششم :
تو را دوست دارم
چون گفتن "شکر خدا زنده ام"
دوست داشتن مثل بازگشتن از يک حادثه بزرگ است . مثل وقتي که وجودت پر از شکوه و شکايت است و با اين همه " شکر خدا که زنده ای"

ناظم حکمت

--------

July 08, 2002

متاسفم
انقدر دوستت دارم
که گاه می خواهم تنها درون يک قاب عکس
با تو زندگی کنم!

--------

July 06, 2002

زندگي يعني مثل خر کار کردن
زندگي يعني تا لنگ ظهر خوابيدن تو روز تعطيل
زندگي يعني ساعت 4 نهار خوردن
زندگي يعني آب بازي تو گرماي تابستون
زندگي يعني خنديدن به ترک ديوار
زندگي يعني غر زدن يک نفس
زندگي يعني بستني يخي تو زمستون
زندگی يعنی غيبت کردن اين هوا!!!!!!
زندگي يعني عشق هاي خرکي
زندگي يعني خيالبافي
زندگي يعني خوابيدن به عشق خواب ديدن
زندگي يعني کتاب خوندن تا وقتي چشات ديگه نبينه
زندگی يعنی ور زدن با دوستها
زندگي يعني حرص خوردن از دست عالم و آدم
زندگي يعني عاشق همه عالم و آدم شدن
زندگي يعني فحش دادن به همه
زندگي يعني گيلاس نشسته خوردن
زندگي يعني تو وبلاگ خزعبلات نوشتن
زندگي يعني....
زندگي يعني....
زندگي يعني اين و اون , همين و همون رو خوندن!
زندگي يعني همين ديگه!!!

--------

- هيچ ماهو مي بيني؟
- آره تختم رو گذاشتم دم پنجره که شبها ماهو ببينم!
- ستاره ها رو چي؟
- کلي ستاره شبتاب! به سقف اتاقم چسبوندم , چراغها که خاموش مي شه کلي نور مي دن!
- هيچ بادو حس مي کني؟
- فاصله تخت تا پنجره قدي اتاقمو يه قاليچه انداختم , مي شينم اون رو و پنجره رو باز مي کنم!
- طبيعت چي؟ اونم تو اتاقت هست؟
- آره چند تا گلدون کوچيک دارم که با همونا حال مي کنم!
- بوي زندگي تو اتاقت هست؟ بوي بارون؟ چمن؟ خاک؟...
- آره کلي Air Fresher دارم با بوهاي مختلف , بعضي وقتها هم عود مي سوزونم!
- پيش اومده که در عين خستگي تو اوج لذت هم باشي؟
- آره هر از گاهي تموم اتاقمو مي ريزم به هم ... همه چي رو جابجا مي کنم ...خونه تکوني , خاطره تکوني!
- کتاب مي خوني؟
- آره يه کتاب خونه کوچولو با کلي کتاب دارم که تو اتاقمه!
- خيال هم مي بافي؟
- فراوون! رو تختم دراز مي کشم , چشمامو مي بندم و مي رم تو خيال!!!
- .....؟
- آره تو اتاقم ....
- .....؟
- آره تواتاقم .....
- دنيا خيلي بزرگه , نه؟
- آره , خيلي ...خيلي بزرگه ولي من تو اتاقم جاش دادم!

--------

June 30, 2002

ببين , اگر پرنده اي , پرنده اي سحر خيز باش
و کرمي براي صبحانه ات شکار کن
اگر پرنده اي سحر خيز ترين پرنده باش
اما اگر کرمي , تا ديروقت بخواب

--------

June 25, 2002

دور اين سيمها گره خورده
نخ يک بادبادک غمگين
پرزدن لانه کرده در دل او
سالها مثل حسرتي سنگين
هر شب از بس نخ خيالش را
باد در بال يادها بسته
طفلک ساده خيالاتي
دل به اميد بالها بسته
آسمان را که خواب مي بيند
بادبادک بهانه مي گيرد
آه , از اين خوابهاي بي حاصل
دل من کودکانه مي گيرد
باز هم آبي و سفيد و بنفش
رنگ زد آسمان تنها را
بازي از ذهن بچه ها خط زد
مشق و املا و جمع و منها را
غنچه هاي خيال رنگارنگ
پخش شد روي ابرها گل داد
باد اهسته بادبادک را
برد و از پشت بام ها هل داد
باز صدها چکاوک رنگي
پر زد از دستهاي کوچک تو
کاش پر مي گرفت و گم مي شد
دل من مثل بادبادک تو

--------

June 18, 2002

تو نيستي
اما من برايت چاي مي ريزم
ديروز هم
نبودي که برايت بليط سينما گرفتم
دوست داري بخند
دوست داري گريه کن
و يا دوست داري
مثل آينه مبهوت باش
مبهوت من و دنياي کوچکم
ديگر چه فرقي مي کند
باشي يا نباشي
من با تو زندگي مي کنم

--------

June 16, 2002

آسمان , آبی
غم , آبی
و
حقيقت آبی است
بيا در آبی آرامش خانه کنيم ....
--------

June 13, 2002

زير سايه اي لم داده ام
که مفت تمام شد
و ريه هايم
پر از اکسيژن مفت
ريگ هاي مفت
گنجشک هاي مفت
زندگي ام را به تکاپو وا مي دارد
و تا مي توانم
حرف مفت مي زنم
خدا وکيلي زندگي ارزان ميفتد
چانه نزنيم
زندگي را مفت از دست ندهيم!

--------

June 11, 2002

برويم , جاده پيش روي ماست .
امن است – من آن را آزموده ام – اين گامهاي من آنرا آزموده اند – قدم وا پس نکشيد .
کاغذ ها را بگذاريد نا نوشته بمانند بر ميز , و کتابها را بر طاق خانه رها کنيد .
بر نگشوده .
بگذاريد که ابزار به کارگاه بماند و پولها را کسب ناشده واگذاريد .
بگذاريد مدرسه ها را , و آموزگاران را که فرياد مي کنند , چه باک .
واعظان بر منبر وعظ کنند , وکلا در محکمه استغاثه گيرند و قاضيان به تبيين قانون بنشينند .
آري رفيق , من دست خود را با تو مي دهم
و عشقم را با تو مي دهم , گرانبها تر از هر پول .
من خود را به تو ميدهم به جاي هر خطابه و هر قانون
و تو خود را به من خواهي داد ؟ با من سفر خواهي کرد ؟
به هم خواهيم بود همه عمر را ....تا آنجا که زنده ايم ؟

--------

June 07, 2002

شنيده ام که اگر يک ميليون ميمون پشت يک ميليون ماشين تحرير بنشينند طبق تئوری احتمالات , اين امکان هست که آثاری در حد آثار شکسپير خلق کنند , شخصا از اينترنت متشکرم که در حال فراهم کردن امکان دسترسی اتفاقی ما با اين شاهکارهای اتفاقی خلق شده است .
رابرت ويلنسکی

--------