لانگ شات بقچه کردم، خاک کردم هرچه وصله می‌زد خاطرتان را به زندگی. چال کردم هرچه خیالِ محال بود و انتظار کال. شبانه باران گرفت، سپیده تمام‌قد ایستاده بودید وسطِ باغ. ...
زندگی آدم بالا و پایین زیاد دارد. خوشی و ناخوشی هم همینطور. سر بالایی که می روی تا برسی به خوشی و سروایین که سر می خوری تا ته ناخوشی ، همیشه آدمهایی هستند در کنارت ، که در سربالایی هلت می دهند و در سر پایینی دستت را می ...
هفت و نیم جان همان «پارتنر»‌هایتان، هر کاری دوست دارید بکنید اما دغدغه‌های پایین‌تنه‌ای و پشتک واروزدن‌های توی اتاق‌خواب و کرک و پشم جاهای دیدنی و نادیدنی‌تان را به جریان روشنفکری، حقوق زنان و مبارزه با جامعه‌‌ی مردسالار ربط ندهید که حالم را به‌هم می‌زند. خیلی ممنونم، اتاق‌خواب عالی مزدحم! ...
دل سر انگشتهایم تنگ شده برای خنکی و نرمی پوستت که تند و آرام صاف و مارپیچ بلغزد بچرخد برود پایین ...
هزار تو - فاصله هزار تو - من ...
کاغذی بر می دارم بالایش برسد به دست مریم امضا می کنم یک غریبه یک ناشناس که درونت زندگی می کند می رود توی صندوق پست پاکت رسیده را باز می کنم بالایش برسد به دست یک غریبه یک ناشناس که درونت زندگی می کند "لعنتی خزیده ای زیر پوست ...
نگاهم روی کاغذ است چشمم بین خط ها می س ر د نه بالا نه پایین هیچ نیست سپید می بینم سپید می خوانم سیب زمینی ها را پوست می کنم حلقه می کنم , نازک رو به چراغ نور می زند هیچ نیست سپید می بینم سپید می خندم ...
می رود می آید دم و بازدمت می زند می کوبد به قفسه سینه ام سرخ می شوم می زند با دمت می کوبد با بازدمت ...
ترش شدم ترش که آمدی شیرین ام شیرین که صدایم می کنی گس می شوم گس که چشمهایم را ببندم که نزدیک که نزدیک تر بعد التحریر! جریان از این قراره! چند تا پست قبل تر یک عجز و لابه ای ! کردم که یکی پیدا بشه یک طرحی برای ...
خیلی چیزها را نمی دانم خیلی جاها شک می کنم از اینجا مانده و از آنجا رانده نمی فهمم اما یک چیز را می دانم دوستانم را با هیچ چیز تاخت نمی زنم هیچ چیز پی نوشت : دوران نقاهت را دارم سر می کنم. حتما همه چیز بهتر می ...
قرار گذاشتم با خودم چند تا کار بکنم ساده , آرام و شدنی فریب خوردم یا فریب دادم فکر کردم نمی فهمم کارهایی کردم ساده , نا آرام و شدنی حالا من ام با یک قرار شکسته فریب خورده نا آرام با کارهای ساده و شدنی پی نوشت : حال ...
صبح یک روز بهاری می دود زیر پوستم سبز می شوم سرخ پاهایم روی زمین خدا می رود می دود می چرخد انگار می رقصد می رقصم با باد دستهایم باز می چرخم با یک صبح بهاری که دویده زیر پوستم روی زمین خدا سبز می شوم سرخ ...
اینجا چراغی روشن است در دست زیر نورش مشق می نویسم یاد می گیرم اینجا چراغی روشن است در دل زیر نورش نماز می خوانم دعا می گویم , سحرگاه خدا را چه دیدم ؟ شاید زیر نورش جا برای عاشقی باشد ...
با خودم فکر کردم دم مردن از سرم چه خواهد گذشت؟ درسی که خواندم؟ نه مگر مهم است؟ کاری که کردم؟ نه این خاطره لحظه آخر نخواهد بود فکر کردم دم آخر یادم می افتد آن روز سرد و زیبای زمستانی را که انگشت کوچک دستهایمان را گره زدیم تا ...
سلام بر سپيده صبح به امروز بنگر که او زندگي است , بلي , تمام زندگي در جريان کوتاه آن تمامي حقايق زندگي , تمام تجليات هستي تو سعادت شکوفايي لذت داد و ستد شکوه زيبايي نهفته است از ديروز جز رويايي باقي نمانده و فردا تنها تصويري از يک ...
چند قدم بيشتر نمانده حالا من , نوک قله ام خسته و سبک نگاه به دور دست تو؟ با من بودي توي راه بالا , پايين کجايي؟ نيستي ؟ نماندي ؟ نفس عميق . . . بويت همينجاست , توي نفس ها همين جا , همان دور گوش کن تلپ ...
"فردا روز ديگريست " اين دعاي شبانه من است به هنگام خواب وقتيکه دلم براي تو و بودن و نبودنت تنگ مي شود انقدر تنگ که دلم , همه چيز را بيرون مي ريزد که وجودم لبريز مي شود از تو عشق تو حضور تو زير لب مي گويم فردا ...
لباسهايم را مي پوشم زرد , بنفش , قرمز هر تکه يک رنگ سي رنگ پشت پلک هايم را سايه مي زنم سبز , نارنجي , بنفش سي رنگ موهايم را , تکه تکه , مي بافم روبان سبز , زرد , قرمز سي رنگ امروز , در ميدان شهر ...
من از پاها , مي ترسم از آن پاها که سست ونازک و لرزان قدم در راه مي گذارند من از دستها , مي ترسم از آن دستها که سخت و خشک و بی معنا فضای خالی بی روح را چنگال می اندازند من از لبها , مي ترسم از ...
من , از عشق تو , لبريز لب پنجره نشستم رويم به آسمان آفتاب مرا گرم کرد درونم را تو گرم کرده بودی ذره ذره آب شدم از ناودان چکيدم روزها گذشته سبز شده ام عشق تو , بارورم کرده دانه داده ام منتظرم تا دخترک خردسال پشت پنجره بزرگ ...
مي دانم عزيزم من هم تو را دوست دارم بيشتر از آنچه به فکرت برسد به خاطر تو , همه جا را گشته ام با اينکه از نبودش مطمئن بودم عزيز دل من يادم نمي آيد روزي , جايي خوشبختي ات را دست من سپرده باشي حتما اشتباه مي کني ...
جادوگر پير گفته بود يک روز مي آيي هزار سال است که لب پنجره براي تو موهايم را شانه کرده ام هزار سال است که لبهايم را براي بوسيدنت قلوه کرده ام تا بيايي طلسمم را بشکني خورشيد در خط افق بود که آمدي جادوگر پير گفته بود آمدنت گونه ...
يک دو سه مستقيم! نه , نه کمي آهنگ کمي رقص به قدمهايت اضافه کن يک پرش¸کوچک¸جفت پا دو کاشي لي لي چند قدم گردو بشکن ! سياه سفيد خاکستري نه , نه کمي رنگ به لباسهايت اضافه کن کمي بوي خوش يک شاخه گل , روي موها , توي ...
سوارکار شده ام روی¸اسب¸ بی رکاب تمرین تعادل می کنم اسب شده ام نبض¸ من با نبض¸اسب می زند راحت سبک روی¸اسب جا خوش کرده ام هراس افتادن ندارم هر طرف که برود من با او همراهم توی دشت سمت¸ افق می تازیم باد لای موهایمان می پیچد من راز¸حرکت¸ ...
لب پنجره نشسته ام , از اينجا , جاده پيداست , تا سر تپه , بعد از آن ديگر معلوم نيست. براي همين , هر لحظه ممکن است از پشت تپه پيدايت شود. حتما دامن رنگي ات را پوشيده اي , سبد را هم محکم با دو دستت گرفته اي ...
هيچ حال مرا مي پرسي؟ هيچ شوق ديدارم زير دندانت طعم شيرين مي دهد؟ هيچ قلبت روز ديدارم خودش را بر در و ديوار مي کوبد؟ هيچ ميلي هست پاره اي از وقت تو سهم تنهايي من باشد؟ هوم مي دانم حال مرا مي پرسي ديدنم را دوست مي داري ...
مداد تيره ضخيمم را تيز کرده ام مي دانم امروز هم نميايي و من باز انتظارم را بر در و ديوار مي کشم -------- ...
1) تو اينجا کنار من , نشسته اي فکر تو در دوردست جايي حوالي غرب فکر من دوردست تر حوالي شرق من , اينجا کنار تو , نشسته ام فاصله امان , يک وجب فکرهايمان سر و ته يک خط ! 2) من اينجا نشسته ام تو در دوردست فکر ...
از پله هاي سنگي اسکله بالا مي روم , يک پله به آخر بر مي گردم تا رفتنت را ببينم. مي روي اما تکه هايت پيش من باقي مانده. دستهايم را سايه بان مي کنم و غرق تکه ها مي شوم , اولين تابستان و اولين روز دوستيمان , هيجان ...
ساده بودم خوش خيال خوشبين براي فردا به عشق تو براي زندگي به ياد تو ايستادم جنگيدم زخم خوردم براي تو از چيزها و کَسها گذشتم ساده بودم تو براي فردا براي زندگي به عشق من به ياد من از من هم گذشتی -------- ...
از پشت شيشه هاي مات به من نگريستي چه مي دانستم پسِ تيله شيشه اي چشمانت شوري مانده چه مي دانستم هزار حرف نگفته * پشت شيشه ها ست چشم شيشه اي بيا بگو بخوان بگذارچشمهايت زنده شوند از نور ازشور از عشق چشمهاي شيشه اي زود مي شکنند بيا ...
هواي سنگين براي نفس دادن چيزي کم داشت نشستن خطا بود تو که آمدي دست به کار شدم ترسهايم را جمع کردم از زير تخت از توي کمد از پشت پنجره شبانگاهي ريختمشان توي چمدان شب , ساعت نه که بيايد مي گذارمش دم در تا باد هر کجا که ...
شبها , موقع خواب , ستاره ها را مي بينم و به سرزمين هاي دور فکر مي کنم , مادرم داد مي زند " مي خواهي فکر کني اشکال نداره اما به خانه هاي سياه و سفيد فکر کن " , اه , من اصلا خانه هاي سياه و سفيد ...
نوشتن ذوق مي خواهد , شوق مي خواهد , جرقه مي خواهد فعلا اينها در دکان عطاري ما پيدا نمي شود ته بساطمان خستگي مانده و غمگيني با اين دو قلم جنس چيزی درست می شود ؟ تا جنس جديدمان برسد هم ما نفسي بکشيم هم شما گويا عطاريمان نياز ...
دستهامان حلقه شده دور گردن , دور شانه , دور کمر سرها نزديک به هم , روي شانه ها مي خنديم نزديک شده ايم انقدر که گرماي نفس ها روي گردن حس شود آغوش ها بازِ باز است آنقدر که همه جا شوند چليک! ثبت شد خوشبختي گروهِ کوچکِ ما ...
حبه هاي سبزِ خوشه انگور زير دندانم طعم زندگي مي دهد ترش و شيرين -------- ...
عمو زنجير باف بله ؟ زنجير منو بافتي؟ بله! پشت کوه انداختي؟ نه خير! واسه چي آخه؟ اين زنجير بود ؟ بلا بود! حلقه هاش تا به تا بود يه حلقه اش پر لکه اس يه چند تاش هم شکسته اس يکي سبز , يه نارنجي يکي اه اه چه ...
روزگارمان را مي بيني نازنين؟ از دار دنيا چهار تا گنجشک هم نداريم که بارِ سنگينِ "عادت ديدنت" را با هم قسمت کنيم ***** تصويرِ هر روزه که لحظات سخت جلوی چشمم رژه می رود گلهای ريز بنفش لب جوی است اول پاييز هوس بهار کرده ام. -------- ...
شادي کنان دست افشان پايکوبان به استقبال پاييز برويم جدي لازم است؟ که براي اين پاييز فکستني که نه آرامشي دارد نه باراني نه هواي تميزي نه برگهاي زرد و قرمز به زمين ريخته اي انقدر احساسات به خرج دهيم؟ از اين پاييز جز ترافيک کور و گره خورده و ...
آغاز جنگ , زمان خداحافظي من , يک فرمانده شجاع منتظر شب که در تاريکي اش پنهان شوم من سوار بر اسب چوبي ام با تفنگ چوبي ام بر دوش دست در دست سرباز چوبي ام رو به پنجره باغ چشم در چشم ماه نقره فام دوخته ام با گوش ...
جيغ و داد و خنده لپهاي گل انداخته شادي , نشاط و سرور توی فضا موج می زند تاس ها را مي ريزيم خانه ها را چند تا يکي رد مي کنيم از نردبان بالا مي رويم سر مست لذت گاهي آن وسطها به سرِ مار مي خوريم بي خيال ...
بچه ها بياين يه قصه يه قصه درسته از همونا که سر داره که يکي بود , يکي نبود دختري بود , پنجه ماه چه خانومي , چه چيزي بشور و بپز , بساب و بخر سرش به زير , پاهاش به راه بي سر و صدا فقير بود ؟ ...
درگير شده بودم بايد مي رفتم , مسئول بودم از مسير کج و معوج به قلب دشمن زدم سنگ شده بودم فيل سياه را ديدم فرصت عاشقي نبود ماند براي وقتي ديگر زديم , کشتيم , خورديم , مرديم خوش شانس بودم که از مهلکه ها جان سالم به در ...
سرِ بازي نوبت من شد حکم کردم به خشت با خشتها مي خواستم خانه بسازم سرِ بازي نوبت تو شد حکم کردی به دل با يک آس دل زندگيت را ساختی براي هاله / روري يا همان آس دل! -------- ...
لب حوض نشسته ام تند تند ايده به ذهنم مي آيد فرت و فرت بدون فکر بدون ويرايش هايکو مي نويسم! نمي دانم با چه جراتي ايده هايم را حرام مي کنم ايده هايم به درک جواب نااميدي کامبيز را که بدهد؟ (رجوع شود به کامنت پست قبلی) -------- ...
من ميان همسايگانم محصور بودم بي سر و صدا زندگي مي کردم من به چارديواري ام عشق مي ورزيدم به آرامش و سکوتي که هديه اطرافيانم بود اما ناگهان راهي باز شد جلوي پايم مجبور به حرکت شدم دلم اين را نمي خواست زندگي ام را دوست داشتم در دلم ...
من سرباز بودم سرباز صفر شوقِ شروعِ حمله مرا دو خانه به جلو پراند در دم جان سپردم پس از مردنم فيل راهم را ادامه داد -------- ...
بيا روزهايمان را قسمت کنيم اينجوري بهتر است! شنبه ها و يکشنبه ها مال من دوشنبه ها و سه شنبه ها مال تو چهارشنبه را حراج مي کنيم هر که بيشتر خريد مال او! پنجشنبه ها را عام المنفعه مي کنيم بالاخره بايد کار نيک هم انجام داد جمعه ها ...
روزنامه را باز مي کنم ورق به ورق , مي خوانم -------- ...
باورت نمي شود؟ هوم , حقيقت دارد قرن بيست و يکم و برده داري زندگي برده واري! انتخاب است ؟ اجباريست ؟ من , برده زمان شده ام من , در دقيقه ها و ثانيه ها حل شده ام من , هميشه , نيم نگاهي به ساعت دارم ساعت , ...
چهار قدم مانده , به بهار که بعيد مي دانم با اين هجوم سرما خودش را به اين زودي به ما برساند چهار قدم مانده , به عيد به سفره هفت سين به تنگ ماهي که از تهران تا شمال مهمان ماست چهار قدم مانده , اما انگار نه انگار ...
آمدن زلزله دست من و تو نيست اما مقاوم ساختن خانه هايمان دست من و توست کمک به هم نوعانمان دست من و توست همکاري و همياري دست من و توست ساختن ايراني آباد هم دست من و توست در کنارش جاسازي ترياک در جسد مرده هامان دست من و ...
مي داني من هم هيچ پري کوچک غمگيني را نمي شناسم ! اما , يکي را مي شناسم که بيشتر وقتها زرت و زرت غمگين مي شود دلم برايش مي سوزد آخر طفلک پري هم نيست! تنها چيزي که ياد گرفته , همين غمگين شدن است! مي داني هيچ بساطي ...
تار زندگي من با پود روياهام در هم تنيده از وقتي يادم مياد خيالبافي مي کردم تو خيالهام يکي ديگه بودم , يه دختر خوب خوشگل همه چي تموم! خنده ام ميگيره تو روياها بيشتر وقتها موهام قرمز بود تو رويا , هميشه يه موقعيتي بود که من خودمو به ...
روبرويم نشسته است با بدني نحيف و رنجور صورتي خشک و جدي عضلات کشيده قرار است مرا به دنياي جديدي ببرد معلمم است به من زبان ياد مي دهد از من مي پرسد تا به حال در زندگي مسير اشتباه رفته اي به چشمانش نگاه مي کنم با شجاعت مي ...
و اما شواهد نشان مي دهند که دوباره دوران رکود وبلاگ نويسي شروع شده است باور کنيد که دست خودم نيست انگار که چشمه خشکيده است ! هيچ حرفي نميايد نه که اوضاع بر وفق مراد نباشد همه چيز خوب است يعني خوب که هست اما روح ندارد شايد اصلا ...
شب خوبي داشتم مثل بازيافت دوباره انرژي , مثل يه تولد دوباره ( يه کمي اينجا غلو شده) موقع خواب , تخت سرد بود , بالش از اون سردتر , همونجوري که دوست دارم , طاقباز دراز کشيدم , يواش يواش خودمو رها کردم , يه گرمايي , آروم آروم ...
سلام من یکی هستم مثل شما همین بغل , دم گوش شما , یا شایدم زیر سایه شما! مثل همه صبح از خواب بیدار می شوم شال و کلاه می کنم و می زنم بیرون راه می افتم ! تو مسیر زندگیم پیش می رم مثل همه شما , همه ...
من مریم گلی هستم یه روسری گلی دارم یه صندل گلی و یه کیف گلی گاهگاهی ماتیک گلی هم می زنم بعضی وقتها هم از روی هیجان عصبانیت خوشحالی یا شاید هم خجالت ! لپ هام گل میا ندازند بعضی ها می گن مثل گل پاکم! مهربونم! پسوند گلی بهم ...
آهااااااااااااااااای ...با شما هستم کمی یواش تر کجا با این عجله؟ صبر کنید بگذارید با تمام وجود حستان کنم لذتتان را ببرم حداقل بهره ای از شما ببرم صبر کنید بگذارید من هم به شما برسم روزهای عمر من! -------- ...
سوء تفاهم نشود اینها که می نویسم شعر نیستند این را شما بهتر از من می دانید اینها فقط جملات کوتاهی هستند که زیر هم ردیف شده اند! تازگیها این مدل نوشتن لذت عجیبی به من می دهد -------- ...
گم شده يا شايد هم قهر کرده آره حتما قهر کرده يعني کجا رفته همين جا بود گرم و روشن براي خودش مي پلکيد من رو هم دنبال خودش مي کشوند حالا مدتيه پيداش نيست بايد برم دنبالش حتما ازم انتظار داره به نظر شما انگيزه من کجا مي تونه ...
روز خوبي داشتم يک اتاق تميز با يه پنجره باز رو به حياط تا غروب آفتاب هواي اتاق عوض شد خنک هم شد به گلدونم آب دادم برگهاش زرد شده عجيبه که هيچ گلدوني تو اتاقم دووم نمياره چه حيف! چون مي خواستم گل گلدونم تو باشي -------- ...
سلام خوش آمدید سرافرازمان کردید خواهش می کنم از این طرف اممممم ....شما اینجا بنشینید شما هم اینطرف خانمها , خانمها , خواهش می کنم میز بزرگ است یک کم مهربانتر بنشینید جا برای همه هست بله , بله , می دانم که هیجان زده اید هر روز که اتفاق ...
آره تند تند وبلاگمو آپدیت می کنم زیاد زیاد مزخرف می نویسم خروارانه خروارانه ! کار می کنم مبهوت مبهوت تلويزيون نگاه می کنم نم نم کتاب می خونم اصلا درس نمی خونم! غذا کم کم اما تند تند می خورم به ندرت به ندرت با دوستام حرف می زنم ...
دوست ندارم بميرم يعني بهتر بگم دوست ندارم پير بميرم! دوست ندارم از زور پيري و مريضي بميرم مثل دايي بابام که 15 سال مريض بود فکر که مي کنم ميبينم 15 سال يه عمره وقتي مريض باشي , پير هم باشي مي شي وبال گردن اگرهم کسي ازت مراقبت ...
به نظر شما چي از همه بدتره؟ ترسه ؟ زياد عصباني شدنه؟ چندسال تو کنکور قبول نشدنه؟ جمعه ها کارکردنه؟ تجاوز به حريم شخصيته؟ حقوقتو زير پا گذاشتنه؟ .... .... به نظر من از همه بدتر تنهاييه از اون بدتر اينه که دورت شلوغ باشه اما بازم فکر کني تنهايي ...
من قاتلم ! نه , نه , نه , نترسيد پچ پچ هم نکنيد چپ چپ هم نگاه نکنيد من قاتلم به قيافه به ظاهرآروم و لبخند روي لبم نگاه نکنيد به راحتي آب خوردن کارمو انجام مي دم مي شه گفت هر روز از وقتي که از خواب بيدار ...
و اما من با همه شما قهرم همه شماهايی که به وبلاگ من سر می زنيد اما برايم کامنت نمی گذاريد -------- ...
آنچه هر روز در نگاه من زيباتر مي نمايد همچنانکه عمر مي گذرد عشق و شکوه و نازکي ان است نه زيرکي و تعقل و هيمنه ي دانش - که دانش عظيم است- اما خنده ي کودکان دوستي دوستان و گفتگوهاي خلوت کنار آتش و منظر گلها و آواي موسيقي ...
چيزهاي کوچک همين چيزهاي ساده و کوچک است بدون پيرايه و دوستانه مثل " بگذار کمکت کنم" که گذرگاه ما را روشن مي کند و همين چيزهاي لطيفه مانند شادمانه است "موضوع را خيلي جدي نگير" يا مثل " تو هم بخند بانمک است" همين هاست که زندگي را دلچسب ...
قد بلند نگاه از بالا به پايين همه چي کوچکتر ديده مي شه ولي کل حجم ديده مي شه قد کوتاه نگاه از پايين به بالا همه چي بزرگتر ديده مي شه خيلي وقتها نميشه کل حجم رو يه جا ديد قد متوسط نگاه به روبرو هر چيزي به اندازه ...
رومئو بايد پرنده مي شد و ژوليت سنگ مگر به حال تماشاگران فرقي مي كرد آيا رومئو و ژوليت يكديگر را دوست داشتند هياهو شروع خواهد شد. اكنون مردم قيام مي كنند و پلكان را مي شكنند. وقتي كه همه مي فهمند رومئو و ژوليت هرگز يكديگر را دوست نداشتند. ...
تماشا خانه متروک برآن بودي که پرستويي را دست آموز کني نگاهش داري در تابستان طولاني عشقت تا همه چيز را از خاطر بزدايد نه تنها فصول باراني و آشيانه هاي متروک که سرشتِ خود , نيازش به پرواز و حتي آفاق آبي آسمان را به سوي تو آمدم , ...
ما چند تا دوستاي قد و نيم قد دنبال چيزهاي عجيب دنيا مي گرديم ما اول احتياج به اتوبوس داريم با يه کم تنقلات توجه توجه ... آيين نامه سفر عجايب سر جاي بهتر , کار کمتر , دعوا بي دعوا خوراکيها تقسيم وسايل گرم مشترک زبون درازي و دهن ...
زباغ آدم و عصيان چه سيبها چيديم كه ما زپود يقينيم و تار ترديديم بلند شو نفسي تازه كن جلال الدين برقص ! ما همه راه را با تو رقصيديم هزار فاصله راه آمديم پشت سرت ولي نشان تو را از كسي نپرسيديم در آستين تو پنهان كدام شعبده است ...
چشمهای بی نماز , دستهای بی وضو قلبهای بی تپش , سينه هاي کينه جو کوچ تلخ باغبان , حاکميت خران دور ,دور نام و نان , عصر , عصر رنگ و بو مردهاي زن پرست , دختران تن پرست چشمهاي هرزه بين , گامهاي هرزه پو همچو قصه اي ...
برای خيلي چيزا برنامه ريزي کرده بودم براي نظافت اتاقم براي تماس با دوستام براي تعطيلات آخر هفته براي غذا خوردن براي دوخت و دوز براي دلشوره براي عصبانيت براي التهاب معده ورم روده سوء هاضمه ..... آخ ! حالا بايد همه چيزو به هفته ديگه موکول کنم نمي دونم ...
شش تصوير شفاف وجه اول , تصوير اول: تو را دوست دارم چون نان و نمک دوست داشتن دقيقا شبيه حس مهمان عزيزي است که براي خودش لقمه هاي کوچک مي گيرد و با خوردن هر لقمه گرسنه تر مي شود , چرا که خوب مي داند چه صميمانه نمک ...
متاسفم انقدر دوستت دارم که گاه می خواهم تنها درون يک قاب عکس با تو زندگی کنم! -------- ...
زندگي يعني مثل خر کار کردن زندگي يعني تا لنگ ظهر خوابيدن تو روز تعطيل زندگي يعني ساعت 4 نهار خوردن زندگي يعني آب بازي تو گرماي تابستون زندگي يعني خنديدن به ترک ديوار زندگي يعني غر زدن يک نفس زندگي يعني بستني يخي تو زمستون زندگی يعنی غيبت کردن ...
- هيچ ماهو مي بيني؟ - آره تختم رو گذاشتم دم پنجره که شبها ماهو ببينم! - ستاره ها رو چي؟ - کلي ستاره شبتاب! به سقف اتاقم چسبوندم , چراغها که خاموش مي شه کلي نور مي دن! - هيچ بادو حس مي کني؟ - فاصله تخت تا پنجره ...
ببين , اگر پرنده اي , پرنده اي سحر خيز باش و کرمي براي صبحانه ات شکار کن اگر پرنده اي سحر خيز ترين پرنده باش اما اگر کرمي , تا ديروقت بخواب -------- ...
دور اين سيمها گره خورده نخ يک بادبادک غمگين پرزدن لانه کرده در دل او سالها مثل حسرتي سنگين هر شب از بس نخ خيالش را باد در بال يادها بسته طفلک ساده خيالاتي دل به اميد بالها بسته آسمان را که خواب مي بيند بادبادک بهانه مي گيرد آه ...
تو نيستي اما من برايت چاي مي ريزم ديروز هم نبودي که برايت بليط سينما گرفتم دوست داري بخند دوست داري گريه کن و يا دوست داري مثل آينه مبهوت باش مبهوت من و دنياي کوچکم ديگر چه فرقي مي کند باشي يا نباشي من با تو زندگي مي کنم ...
آسمان , آبی غم , آبی و حقيقت آبی است بيا در آبی آرامش خانه کنيم .... -------- ...
زير سايه اي لم داده ام که مفت تمام شد و ريه هايم پر از اکسيژن مفت ريگ هاي مفت گنجشک هاي مفت زندگي ام را به تکاپو وا مي دارد و تا مي توانم حرف مفت مي زنم خدا وکيلي زندگي ارزان ميفتد چانه نزنيم زندگي را مفت از ...
برويم , جاده پيش روي ماست . امن است – من آن را آزموده ام – اين گامهاي من آنرا آزموده اند – قدم وا پس نکشيد . کاغذ ها را بگذاريد نا نوشته بمانند بر ميز , و کتابها را بر طاق خانه رها کنيد . بر نگشوده . ...
شنيده ام که اگر يک ميليون ميمون پشت يک ميليون ماشين تحرير بنشينند طبق تئوری احتمالات , اين امکان هست که آثاری در حد آثار شکسپير خلق کنند , شخصا از اينترنت متشکرم که در حال فراهم کردن امکان دسترسی اتفاقی ما با اين شاهکارهای اتفاقی خلق شده است . ...