Main

May 03, 2011

بعضی از روزها "یک طوری" اند. هر کسی "یک طوری" خودش را دارد. مال من تنبلانه سرخوشانه است. یعنی هی ساعتت زنگ بزند، هی بیندازیش برای ده دقیقه دیرتر، هی غلت بزنی و صورتت بیفتد روی خنکی بالشت، یکی از چشمهایت بیشتر باز نشود، باز از ساعت ده دقیقه وقت بگیری که سرت را بکنی توی بالش و یک لبخند کج و کوله هم بذاری روی لبهات، بعد فکر کنی که همه‌چی به طرف چَپَت و تنها مسئله زندگیت یادآوری سوختگی چراغ کمد باشد. هی خودت را کش و قوس بدی و روحت از سرِ خوشی برای خودش جفتک بیندازد آن تو. بعد آبی بپوشی و قبلش همه حواله‌شده‌های طرف چپت را بریزی توی همان کمد چراغ سوخته و از در بیایی بیرون که این یک روز را سرجدت بی‌خیال و من با تو چنانم ای نگار یمنی ...خود در غلطم که من توام یا تو منی

February 08, 2011

اینجا که من زندگی می‌کنم یک دفتر مربوط به امور اجاره داره با چند تا پرسنل ودو تا خانوم نسبتا میانسال که مسئول بستن قرارداد و این چیزا هستن. اونی که من باهاش کار کردم و منو خوب می‌شناسه یک خانوم ژیگول مو‌بلوند انگلیسی زبونه که سی و خورده‌ای ساله داره مونترال زندگی می‌کنه و فرانسه هم حرف نمی‌زنه (حدسم اینه که متعصبه). شوهرش مهندس بوده و حالا فوت کرده و تنها زندگی می‌کنه و یک دختر و یک پسر داره که پسرش بیشتر تو سفر روزگار می‌گذرونه و نوه اول دختریش هم یک دختره هفده هیجده‌ساله است که شاگرد زرنگه و خیلی دختر خوبیه و از این وحشی بازی‌های تین‌ایجر‌ها در نمیاره و "شی ایز سو پراود آف هر". اینها رو در طی چندین جلسه معاشرت ساختمونی برا من تعریف کرده
در قبالش هم اینکه من از کجا اومدم و دارم چه‌کار می‌کنم و کی‌رو اینجا دارم و زندگی سخته یا نه و آیا آشپزی می‌کنم و خرید کردن برام سخت نیست و غیره و ذلک.
سر مشکلاتی که من با همسایه قبلی داشتم و بعدش کمکی که به یکی دوتا از دوستهام کردم برا گرفتن خونه اینجا (تریپ اینکه من به جاشون رفتم دنبال کارهای خونه تا خودشون برسن) کلی با هم رفیق شدیم. با این سن با این همه مشتری و آدمی که در روز می‌بینه و با اون همه سکنه ساختمون تا پای تلفن می‌گم الو منو می‌شناسه. حالا یک ارادت قلبی خاصی هم نسبت به من پیدا کرده که من آدم خوبی هستم و کمک می‌کنم به همه. اینها همه دست به دست هم داده که خانوم پرونده منو که زیر دستشه چیز کنه ، حراج کنه! چطور؟ خدمتتون عرض می‌کنم. هر موجود جاندار دوپای ایرانی که میاد تو اون دفتر برا اجاره خونه اولین سوال اینه که "فلانی رو می‌شناسین؟" اگه بگه آره که فبها (حالا یک سری الکی می‌گن آره مثلا انگار منو بشناسن بهشون آپارتمان دوبلکس دو نبش می‌دن! واله)، اگه بگه نه پرونده منو می‌کشه بیرون اسم و رسم رو نشون می‌ده که مطئن بشه نمی‌شناسه من. بعد یک چند دقیقه در وصف خوبیهای من براشون تعریف می‌کنه (اینو شنیدم که می‌گم‌ها)‌. بعد به همشون می‌گه که با من تماس بگیرن. یعنی مثلا تو فیس بوک یک مسیج گرفتم از آدمی که هیچ رقمه و از هیچ طریقی بهش وصل نیستم. آدمی که مثلا یک هفته است اومده کانادا بعد برا من مسیج زده که سلام ، من تازه اومدم اینجا بعد متوجه شدم شما دارین فلان جا زندگی می‌کنین (همچین ریلکس و طبیعی که انگاری سردر شهر نوشتن) چند تا سوال داشتم . یک وقتهایی خودش تماس می‌گیره که سلام، خوبی؟ الان یکی اومده تو دفتر من "شی/هی ایز فرام یور کانتری" بیا باهاش حرف بزن! خوب من چی بگم به یارو؟ دفعه آخر آقاهه کل پروسه‌ای که رفتن برا اجاره رو واسه من تعریف کرد بعد آرزوی موفقیت کردیم واسه هم بعد خانوم گوشی رو گرفت که "خیلی ممنون تو به حرف همه گوش می‌دی"!!!!‏
دیگه چه کار می‌کنه؟ مثلا یکی نمی‌خواد قراردادش رو تمدید کنه ، مشتری میارن برا خونه، بعد به جای اینکه زنگ بزنه به طرف که بیایم خونتو ببینیم زنگ می‌زنه به من که خونه هستی؟‌اگه نیستی کی میایی؟ می‌گم می‌خواهی خونه رو نشون بدی؟ می‌گه آره، می‌گم اشکالی نداره، بعد خوشحال مردم رو می بره خونه من رو نشون می‌ده، یک تاریخچه مبسوطی هم از اینکه من کی‌ام و چه‌کار می‌کنم براشون می‌ده. همه جای خونه رو هم برا خودش سرک می‌کشه و دفعه بعدی بهم یادآوری می‌کنه که با اینکه سرت شلوغه خونه‌ات تمیز هست و گلدونات چقد خوبن و این‌ات همچینه و اون‌ات همچون.
حالا چندروز پیش رفتم دفترش که ببینم می‌تونم یک انبار پایین بگیرم یا نه که گفت ا، دوستت اومد پیشت؟ گفتم نه کدوم دوست؟ گفت یک دختر جوونی اومده "فرام یور کانتری" که من تو رو بهش معرفی کردم و تنهاست و ال و بل. بعد گفت یک چیزی هم برای من از کشورتون آورده که خیلی قشنگه رنگش آبیه باید یک جوری بهم وصلش کرد و "ایت ایز نات می" و الان یک هفته است رو میز نهارخوری مونده و من تنها کسی که بهش فک کردم و دیدم دلم می‌خواد این رو بهش بدم تویی. من هم لبخند و تشکر و اینها که نه بابا این حرفها چیه. گفت فردا که اومدی قفل انبار رو بدی بهم من هم اینو برات میارم. دروغ چرا با این توصیفاتی که کرد من حدس زدم باید کاشی چیزی براش آورده باشه. خلاصه فرداش رفتم دیدم یک کیسه سنگین داده به من که این سوار کردنش سخته ببین تو بلدی. نگاه می‌کنم می‌بینم خانوم هموطن یک قاب عکسی - در اصل سه تا قاب عکس- که با سیم به هم وصل شدن و از سقف آویزون می‌شه (باید سقف رو سوراخ کنی اینو جا بندازی اون تو) بسیار سنگین فلزی رو قالب کرده به عنوان کاری از کشور ما. حالا نمی‌دونم این درست متوجه نشده که اون چی گفته یا اون خالی بسته. همچین با هیجان از من می‌پرسه این مال کشورتونه انگار مثلا زعفرونه. گفتم من ندیدم از اینا. بعد دیدم خیلی قیافه‌اش آویزون شد گفتم خوب من چند سال نبودم شاید اینا جدید اومده. گفت اوه "یو هونت سین یور مادر دن" دیدم بدتر شد گفتم چرا اومده اینجا. گفت خونه تو اومد یا برادرت؟ گفتم بیشتر پیش برادرم بود؟ گفت بچه هنوز ندارن؟ گفتم نه، گفت خوب پس جاش راحت بوده.
هیچی موندم تو رودروایسی این قاب سه طبقه رو زدم زیر بغلم آوردم ‌خونه. گفت این خیلی قشنگ می‌شه تو خونه تو. بعدا میام می‌بینمش. آخه بابا می‌خواین به مردم کادو بدین یک چیز سبک رومیزی بدین. یا حداقل یک قاب عکس تکی. من الان با اینا چه کار کنم خوب؟ این دفعه بعدی مشتری بیاره خونه دنبالش می‌گرده حتما .

October 28, 2010

فُستن اصالتا مال کنگو‌ئه. داره فوق می‌گیره. یعنی تقریبا گرفته ،داره تز می‌نویسه و ته‌مونده آزمایشها رو انجام می‌ده. قبلا بلژیک بوده. پارسال که با هم کلاس داشتیم برام تعریف کرد. همیشه می‌خنده. خیلی واضح حرف نمی‌زنه. همون پارسال گفت که فوق بلژیک گرفته بعد یک پیشنهاد تز دکترا هم داشته، استادی که تو نانسی فرانسه باهاش کار می‌کرده معرفی‌ش کرده بود اینجا و این‌هم اومده و فوقش رو قبول نکردن و دوباره شروع کرده که بعدش هم بره دکترا.
من تا همینجا از فُستَن بلد بودم، بعدتر شنیدم نمی‌خواد اینجا بمونه و می‌خواد برگرده کنگو که بمب اتم بسازه ولی خوب فک کنم رشته‌شو اشتباهی انتخاب کرده. فهمیدم آبجو خیلی دوست داره و آبجوهایی که بعد از مهمونی و جشن‌های گاه‌به‌گاه تو یخچال می‌مونه رو شبها که میاد آزمایشگاه کار کنه می‌خوره و حالشو می‌بره.
دو سه ماه پیش مونیکا گفت چهل و سه‌سالشه ، که حالا داستان مونیکا رو هم باید بگم. بعدش شنیدم که می‌خواد تا آخر سال دفاع کنه و تعطیلات بره بلژیک زنش‌رو بیاره. بعدترش سر نهار بود که مونیکا باز شروع کرد که فستن دو تا زن داره. که یک پسر ده ساله داره و مونیکا می‌دونسته و ازش پرسیده بچه‌ داری و اونم گفته نه و من هی فکر می‌کردم واقعا دو تا زن داره و خوشبختانه تنها نبودم و یکی دیگه پرسید یعنی دو تا زن داره یا دو تا زن گرفته که مونیکا گفت یک زن داشته طلاق داده بچه هم مال اونه و دوباره زن گرفته فقط من نفهمیدم چرا اینا هی می‌گفتن دو تا زن داره انگار که طلاق براشون محلی از اعراب نداره!
بعدترش شنیدم فستن به یکی گفته که آره قراره بره زنش رو بیاره اما خوب این مدت هم اینجا بیکار نبوده و حالا چکار کنه و از این حرفها "خوب زنم نبوده دیگه"
ما یک تلفن داریم تو دفتر که گاهی زنگ می‌خوره. گاهی هم باهاش زنگ می‌زنن. خیلی کم ازش استفاده می‌شه و تقریبا همه‌اش هم کاریه. بین اونا که کاری نیست ولی تقریبا همش مال فستنه.
الان چند وقته فستن زیاد نمیاد. بعدازظهر یک سری می‌زنه، یکی دو تا تست ران می‌کنه، میاد تو آفیس یک فیلمی می بینه،ابراز احساسات می‌کنه، داد می‌زنه، می‌خنده، جیغ می‌زنه، به تخمش هم نیست بقیه نشستن. مدل لباس پوشیدنش هم عوض شده.
حالا چند روزه زنش زنگ می‌زنه. صبح، ظهر، بعد از ظهر. فستن نیست اما. جواب نمی‌ده، پیغام می‌گیره اما زنگ نمی‌زنه. دیروز زنه با فرانسوا بحث می‌کرد که تو پیغام ندادی. اون می‌گفت دادم و فستن هم گفته زنگ زده. گوشی رو قطع کرد. دیگه تلفن که زنگ می‌خوره همه می‌خندن، فستن نیست؟ منتظر آتش زیر خاکستریم که همین روزا شعله بکشه. فستن اوضاع خرابه

September 14, 2010

فوق که می‌خواندم دفترمان طبقه ششم بود. اتاق بغلی مال سه تا دانشجوی دکترا بود که از همه قدبلند‌تر و فضول‌ترشان یک آقای آفریقایی بود. می‌گویم آقا چون از همه بزرگ‌تر بود. چهل‌و خورده‌ای. البته که قیافه‌اش نشان نمی‌داد، خودش یکبار بهم گفت. حالا چرا فضول؟ اخلاقش بود از دم مونیتور هرکسی که رد می‌شد سرش را می‌کرد توش. سوال هم می‌کرد که داری چکار می‌کنی. یک شاگرد زیر دستش تو اتاق من بود. می‌آمد تو ، ورقهای روی میز من‌را دید می‌زد یعنی ورق می‌زد. می‌پرسید کارم به کجا رسیده و چکار می‌کنم و از این سوال‌ها. بچه‌های اتاقشان روی کامپیوترها قفل گذاشته بودند، کاغذ‌ها رو توی کشو می‌گذاشتند.
درسش تقریبا تمام شده بودو من توی آزمایشکاه کار می‌کردم ، با یک نفر دیگه کلاس توی آزمایشگاه اداره می‌کردند. سرش توی آزمایشهای من بود آنجا هم. کلا دوست داشت سر از کار همه در بیاورد. نشسته بود به نوشتن تز. بعد یک مدتی یک خط درمیان می آمد. بعد دنبال کار می‌گشت. بعد فهمیدیم خانومش دارد بچه سوم را می‌آورد و چون می‌نشیند خانه بعد از زایمان و حقوقش کم می‌شود این باید برود سر کار که زندگیشان لنگ نماند.
یک جای خوبی کار پیدا کرد و خوشحال بود حسابی از بابتش. من درسم تمام شد. آمدم طبقه سوم آن ته راهرو. یکی دوبار اتفاقی آنجا دیدمش. یکی دوتا درس بهش داده‌بودند که ارائه کند. پرسید آنجا چکار می کنم و برایش مختصر توضیح دادم. گفت هفته‌ای یک روز می‌آید که درس بدهد و بقیه‌اش را کار می‌کند. منتظر بودم درسش را تمام کند. اما خبری نبود. از هم اتاقی‌اش می‌پرسیدم می‌گفت سرش ظاهرا گرم کار است و فعلا عجله‌ای ندارد. شش هفت ماه یا بیشتر خبر نداشتم. امروز بعد از مدتها با یکی از هم‌اتاقی‌هایش حرف زدم. آخرش گفتم از آقای قدبلند فضول چه‌خبر؟ درسش را تمام نکرد؟ گفت " نه. بعید می‌دانم تمامش کند. سرطان ریه گرفته است."

July 29, 2010

ساعت نه شب داشتم سلانه سلانه می‌آمدم خونه، باید از بغل یک کانتینر بزرگ فکر کنم آشغال رد می‌شدم که چشمم افتاد به راکنه. حالا از دور بود منتها چون اینجا گربه و سگ ول نیستن تو خیابون راکن تنها گزینه ممکن بود. نمی‌دونم احوالاتشون چطوره اما احتیاط کردم از اونور کانتینر رد شدم. بعد یاد راکونهای دم خونه افتادم که که هرسال تابستون می‌دیدمشون. چند تا بودن ، بچه هم می‌کردن. برنامه زندگیشون این بود که عصرا یا شبها از تو اون خونه خرابه که خالی افتاده بیان بیرون،برن لب خیابون،رد شدن برن اونور، از زیر نرده‌ها برن تو قبرستون و وارد بهشت بشن یحتمل. امسال ولی ندیدمشون . شاید خیابون شلوغ شده اینا هم رفتن.
بعدش یاد بچگی افتادم. نمی‌دونم چند سالم بود ولی تو جنگ بودو همون موقع که برق نبود و گاز نبود و نفت نبود و هوا سرد بود و همه می چپیدن تو یک اتاق که گرم باشه و کرسی می ذاشتن و یک حموم می‌خواستیم بریم تا یک جاییمون یخ می‌زد بعد یکی دوبار که دیگه خیلی اوضاع بد شده بود مامانم مارو برداشت برد خونه پدربزرگم که بریم حموم. خونشون بزرگ و قدیمی بود، یک گلخونه مانندی داشتن که توش آب انبار هم داشت. از حیاط سه-چهارتا پله می‌خورد پایین. سمت راست یک در فلزی نصفه بود که به آب‌انبار باز می‌شد. سمت چپ راهرو بود ته‌اش ال می‌شد یک دوش و زیر دوشی داشت. خلاصه یکی از همون روزای سخت مامانم منو برد اونجا که حموم کنم. هواش گرم بود اونجا . یک چیزی شبیه پرده هم درست کرد که کمتر یخ کنم بعدش رفت آب داغ کنه بیاره بریزه سر من. من اون موقع یک چیزی تو سرم بود که یک جایی ، تو یک دهی ، یک بچه‌ای رو تو زیرزمین گذاشته بودن بعد اومدن دیدن فقط استخوناش مونده یعد کمین کرده‌بودن دیده‌بودن که از لای آجرای ریخته دیوار یک کفتاری اومده بوده و بچه رو خورده بوده. حالا من نمی‌دونم این از کجا اومده بود تو کله من . سواد داشتم اون موقع به نظرم خودم خبرش رو یک جا خونده بودم . بعد تمام مدتی که من اونجا وایستاده بودم تا این دو تا ملاقه آب رو بریزن سر من چشمم به آجرهای دیوار گلخونه بود که کفتار نیاد تو. خلاصه با چشمهای باز سرم شامپو زدم و حموم کردم اومدم بیرون. حالا خیلی دنبال ربط این چیزایی که گفتم نباشین. این صرفا عملکرد این روزای مغز منه. از یک مکان و زمانی شروع به حرکت می‌کنه می‌رسه به یک زمان و مکان دیگه که تنها رابطشون با هم حضور منه به عنوان صاحب مغز

June 12, 2010

سرمان شلوغ است. مهمانهایی که می‌آیند و می‌روند وقت زیادی باقی نمی‌گذارند. لا‌به‌لای بدوبدو‌های روزانه اگه فرصتی باشد به درس و مشق رها شده برسیم. ولی اینها باعث نشده که یادم برود پارسال همین موقع ، یک هفته‌ای بود تزم را تحویل استاد داده بودم و تاریخ دفاع برای سه هفته بعد گرفته بودم و داشتم با هیجان برای تعطیلات نسبتا طولانی ایرانم برنامه می‌ریختم. صبح زود از خواب بیدار شدم و شاد و خوشحال راه افتادیم که برویم رای‌مان را بیندازیم توی صندوق و به آنهایی که جلوی سفارت فحشمان می‌دادند خندیدیم و با آرزوهای خوش سرمان را کج کردیم که برگردیم و از همان وسطها خبرهای بد رسید و هی ادامه پیدا کرد و ما هی صبحها از دل‌درد از خواب پریدیم و شبها سرمان را گذاشتیم روی کیبور و خوابمان برد و هی ترسیدیم که اگر یک هفته بگذرد همه‌چی تمام می‌شود و نکند همه‌چیز فراموش شود و اما و اما ....نشد. یعنی یک‌هفته تمام شد و شد یکسال و روزی فراموش نشد ؛ هیچ‌چیز تمام نشد.
حالا خبرهای بد که می‌رسد تلخ می‌شوم اما ته دلم یک طوری قرص است که همه ما یکسال ترسیدیم/می‌ترسیم و سختی کشیدیم / می‌کشیم و تلخ شدیم / می‌شویم و هزینه دادیم / می‌دهیم و چه و چه اما ته دلمان یک طوری قرص شد و قرص ماند. خواستم سالگرد شجاعتتان و ته‌دل‌ قرصتان را تبریک بگویم بهتان. که رفتید، رای دادید، پایش ایستادید، هزینه هم دادید و از کسی هم نترسیدید و هنوز قرص ته‌دلتان پیداست.

-------------------
پی‌نوشت :
ه.م عزیز. یکبار دیگه نوشته من رو نگاه کنین. خصوصا اون دو خط آخرش رو. من اینجا در مورد شخص خودم حرف نزدم و اگه هم فعلها رو جمع بستم نه به خاطر اینکه بخوام از خودم بگم بلکه به خاطر اینکه من هم ایرانی هستم و احساس تعلق می‌کنم در راستای همین با هم بودن. وگرنه که اینجا قصد چرتکه انداختن نبود که کی چکار کرده. باز هم دو خط آخر را بخوانید که خطاب به شماست.

May 11, 2010

دیروز اینجا برف اومد. بلاتکلیفی از هوا به من اومد یا از من به هوا رفت؟ نمی‌دونم. می‌خواستم برم دانشگاه یک کمی مدل سازی کنم، پا شدم دیدم هوا برفیه گفتم ولش کن خونه کار می‌کنم، فرداش با استادم قرار داشتم. بعد مثل همه روزهای سال گذشته پریدم پشت کامپیوتر که چه خبر. چه خبر؟ شما چی فکر میکنی؟ نمی‌دونم اون روزی که قراره خبر خوب برسه کی هست؟ ته‌مونده انرژی که جمع کرده‌بودم واسه آخر هفته پرید. فقط دو دقیقه وقت می‌خواست.
اینکه من با چه زحمتی این ته‌مونده ها رو جمع می‌کنم که به زندگی برسم حکایتش طولانیه. خودمو مجبور می‌کنم واسه صبح زود پاشدن، از یکساعت زودتر آلارم صدا می‌ده که پاشو، بعد من غلت می‌زنم واسه ده دقیقه دیگه، چشامو می‌بندم انگار من هیچی نشنیدم، خودمو می‌کشم کنار که آفتاب نیفته روم. سرم رو می‌ذارم رو اون یکی بالش، ملافه رو می‌کشم رو سرم - نه این کارو نمی‌کنم فکر می‌کنم خفه می‌شم- هر کاری بتونم می‌کنم تا این چهل پنجاه دقیقه بگذره و دیگه روم نشه. عصرا خودمو می‌برم پارک دم خونه - واقعا می‌برم- که بدوم،راه برم، قوی بشم. گیر دادم به مچ دستام که ضعیفه، گشتم تو اینترنت که چطوری مچ دست قوی می‌شه، دستمو می‌ذارم رو صندلی، دمبل‌رو می‌گیرم پایین به بالا، بالا به پایین، مچ آدم باید محکم باشه. زود به زود میام اینجا می‌نویسم، چی می‌نویسم؟ مهم نیست. می‌خوام بفهمم هستم هنوز، که شاید همین دو خط چشممو باز کنه صبح که می رم، عصر که میام، تو پارک که هستم، که امروز چی شد، چکار کردم، که شرمنده بشم اگه کاری نکردم، اگه چیزی ندیدم، اگه چیزی یاد نگرفتم.
نشستم تمام لباسها رو اتو کردم. یکی دو ساعت. آدم باید خونه‌ش مرتب باشه. رفتم خرید، یک دسته گل میخک ریز گرفتم. چیز دیگه نداشت، گذاشتمش تو گلدون ، غذا پختم و موقع خوردنش احساس کردم تو رستوران بین‌راهی ‌ام که رو میزش یک دسته گل میخک گذاشته . همینطوری ته‌مونده‌های انرژی رو جمع کردم. من خیلی تلاش می‌کنم واسه همون از خواب صبح پا شدن، جلو خودمو گرفتن واسه شب زود نخوابیدن، واسه زودتر تموم کردن درسم، واسه اینکه احساس زنده‌گی کنم، واسه اینکه وسط اینهمه خبرهای ریز و درشت بد و دلتنگی و دوری و ترس و ناامیدی، باشم. واسه اینکه وقتی نوبتم شد- نوبتمون شد- آماده باشم - آماده باشیم. .

April 28, 2010

ساعت از یک گذشته. خسته و آویزون با کلی کار مونده. و برفی که از دیشب یکسره دارد می‌بارد.

April 27, 2010

خسته‌ام. از ظهر همینطوری بودم. انگار تب داشتم. درسهام تموم نشده. مثل مورچه جلو می‌ره. هوا سرد شده. باد بدی میاد. زوزه می‌کشه رسمن. خدایا هوا سرد نشه که حوصله این یکی رو ندارم. تو که به هیچ حرفی گوش نمی‌کنی اقلا این یکی رو گوش کن. بذا اقلا باب صحبتمون با آب و هوا باز بشه .

April 26, 2010

جونم براتون بگه که آخر هفته مفرحی داشتم . البته از این آخرهفته‌ها و وسط هفته‌ها زیاد بوده و کسی تا حالا نمرده لذا من هم نمی‌میرم. امروز تقریبا مثل دیروز بود. اینو همون اول وقت که داشتم جلو آینه چشمم رو می‌کشیدم فهمیدم. کاری که هرروز صبح عینا تو چهارسال گذشته تکرار شده.
ظهر ناهارمو رو نیمکت تو کمپ وسط چمنها خوردم با یک دست رو بساطم که باد نبرتشون .
توی کافه که داشتم درس می‌خوندم همون آدمهای دیروزی دیدم که داشتن از همون مسیر دیروزی رد می‌شدن و دیدم که زندگی هممون به طرز غم‌انگیزی هرروز تکرار می‌شه. الان که ده شبه، شام خورم و درراستای تغییرات جزیی روزمره می‌خوام الان برم بیرون و یک کمی راه برم.

April 25, 2010

شنبه،پر

امروز از خودم راضی بودم. خدا هم راضی باشه! تا ظهر درگیر جلسه امتحان بودم. سال اولی بودند به گمونم. پسرک یک کمی دیرتر اومد. ردیف جلو نشسته بود و با طمانینه سوال‌ها رو می‌خوند. دریغ از یک کلمه نوشته. حسودیم شد به دل گنده و خیال راحتش. البته من که نبودم تو دلش ولی ظاهرا خلاص بود.
بعداز ظهر با یک کمی اغماض پنج ساعتی درس خوندم. می‌خواستم قبل از اینکه آفتاب بپره برم راه برم که نشد. راه که رفتم البته اما بعد از پریدنش. بعدش هم رفتم یک طالبی کوچیک و یک خیار بزرگ گرفتم! سیب‌زمینی استامبولی و مایع ظرفشویی هم همینطور. اومدم خونه، لباسها رو شستم، شام خوردم،برای فردا غذا درست کردم،لباسهای شسته شده رو گذاشتم بغل بقیه لباسهای تمیز تو صف اتو،‌خورده حسابهای مالی رو انجام دادم و نشستم به گودر خوندن. دلم می‌خواست فردا تا لنگ ظهر بخوابم که نمی‌شه و باز باید برم سرجلسه. کوفت بگیرن با این برنامه امتحاناشون

April 24, 2010

امروز صبح نسبتا زود شروع شد برام. تا ظهرش هم خوب پیش رفت. بعدش یک کار غیر درسی پیش اومد که دو سه ساعتی وقت گرفت. بعدش دوباره یکی دو ساعت درس خوندم. عصری قرار یوگا داشتم. داشتم فکر می‌کردم از یوگا که برگشتم لباسها رو بشورم، اگه پا داد اتو کنم (لازم به ذکره که همون لباسهای‌ست که از هفته قبل اشاره کردم!) یک جارو خونه رو بکنم که از وضعیت فلاکت بیاد بیرون، حموم هم برم، درس هم بخونم. حالا بعد از یک ساعت و نیم جفتک انداختن در هوای پنجاه درجه، درب و داغون و آویزون اومدم نشستم اینجا و حتما متوجه شدین که کلا خودم رو مسخره کردم. دارم حساب می‌کنم که آیا حموم برم یا نه! بدبختی فردا ساعت نه صبح باید سرجلسه امتحان برای مراقبت حضور بهم رسانم!‏

April 23, 2010

امروز جلسه ماهانه گروه بود. من یک مرضی دارم که حتما باید از صبح تا عصر دانشگاه باشم. انگار وجدانم راحت می‌شه. حالا امروز تا ظهر خونه موندم که مثلا یک کمی درس بخونم واسه امتحان و ظهر برای جلسه برم. که خوب درس هم نخوندم و رفتم جلسه. انتظار ندارین که صبح از خواب پا می‌شم نیام پهن شم اینجا؟
یک چند دقیقه به حرفهای معمولی و برنامه‌های آینده و این چیزها گذشت و بعد پرزنتیشن شروع شد. استرس که گرفته بود هیچ ، یکبار هم تمرین نکرده بود ، حتی رو اسلاید ها هم یک دور نرفته بود. هر اسلاید رو که باز می‌کرد یک تعجب ملایمی می‌کرد، بعد لکنت گرفته بود. حالا حالت عادی اینطور نیست، انقدر هم با اعتماد به نفس حرف می‌زنه که کلا احساس حقارت ‌کنی. دریغ از یک جمله درست، رو هر اسلاید هم ماوس رو با سرعت صد کیلومتر در ساعت تکون می‌داد ، من احساس اون گربه‌ای رو داشتم که به نشانگر ماوس! روی صفحه مانیتور خیریه شده بود و فکر می‌کرد باید بگیرتش، سردرد گرفتم اصلا.
من خودم آدم پرزنت کردن نیستم. نه خودمو، نه افکارمو، نه عقاید و نه هیچ چیز دیگه رو. واسه همین برا خودم اصلا کار راحتی نیست و یک استرس خفیف زیرپوستی دارم، اما خوب همیشه قبلش انقدر تمرین می‌کنم که یک جوری استرس رو بپوشونم.
کلا علاقه ای ندارم تو جمع اون وسطها باشم و اشتباه متداول بیشتر اونایی که منو تو جمع دیدن اینه که من حرف نمی‌زنم. درصورتیکه پاش بیفته حراف هم می‌شم. حالا کلا زیاد اهمیتی نداره که من حرف می زنم یا نه!‏
الان تنها چیزی که مهمه اینه که من هفته دیگه این موقع امتحان دارم و استرس دارم و عزای بعد از امتحان و کار سنگین چند‌ماهه بعدش رو دارم.

April 22, 2010

شرحیات

"
گل گلی خوب وبلاگ یعنی همین دیگه. که تو بیای هر روز بنویسی و ما بدونیم تو اونجا چکار می کنی. اینا خیلی بهتر از بحث های جدیه ها"

فروغ، جونم برات بگه که مشکل دقیقا همینه. تمام ترس من اینه که بیام بنویسم از هرروز که خودم و شما ببینی که هیچ کاری نمی‌کنم. تریپ ترس از تصویر خودم در آیینه است. نمی‌دونی که. هی امروزم رو با چهارسال پیش، پنج سال پیش، شش سال پیش مقایسه می‌کنم می‌گم آخه چرا همچین شد؟ قرارمون که این نبود خوب! کلی رویا داشتم واسه خودم.
بحث جدی رو هم که بی‌خیال. این بی‌ناموسیها به من نمی‌چسبه. نه حرفی، نه حدیثی، نه فکری، نه کتابی ....هیج ، البته معادله جواب می‌ده : ورودی صفر و خروجی صفر. کلا زندگی خلاصه شده تو صندلی پشت میز خونه، صندلی تو دفتر، صندلی طبقه سبز، صندلی کافه سرکوچه، بازار سر دو‌تا کوچه پایین تر و جاده‌کناره قبرستون!
به اضافه یک مشت مقاله و کتاب که هی آب تو خاک رو اندازه می‌گیرن از بالا و پایین که حالا آب انقدر شد خاک می‌ریزه یا نه!
حالا فقط شانسی که آوردم جدی نبودن زندگیمه.هنوزفاصله دارم تا اون مرحله جدی کار کردن و زندگی ساختن و دنبال این قسط و اون وام و این فلان دویدن و ختم کردن روز به آبجو خوردن و پاک کردن ساعتها از فکر کردن به بدبختها و به شوخی‌های لوس و خنک و مسخره اینا خندیدن و محدودشدن تعطیلات به یک جایی لب دریا با هوای آفتابی که باز آبجو بخورم و لب ساحل دراز بکشم و خستگی در کنم.

پ .ن : به لطف سوسن خانوم، گل گلی که صدام می‌کنی یاد شلوار کشی هم می‌افتم : دی

April 21, 2010

نوشتن هرروزه طوری که آدم به ورطه! گل واژه گفتن نیفته کار سختیه. اونم برای آدمی مثل من که ورودی خاصی از محیط نداره. کلا زندگی اینجا گاهی به طرز احمقانه ای یکنواخت و ساده است. یعنی انقدر همه چیز ساده شده و سیستمی و کلاسه شده است که آدمها هیچ آمادگی برای روبرو شدن با اتفاقات خارج از نرم ندارن. یعنی من یک چیزی می‌گم شما یک چیزی می شنوین. مثلا فکر کنین این خیابون اصلی جلو خونه من رو بستن , یک قسمتیشو البته, بعد ترافیکش رفته تو یک خیابون نسبتا خلوت فرعی تر, یعنی ترافیک و پلیس و غیره و ذلک. حالا در این حد که چهارتا ماشین پشت چراغ شده چهارده تا. بعد اینا چراغو به پلیس مقدم می‌دونن. پلیس وسط خیابون وایساده خط می ده بعد اینا نمی‌رن. عین بز اخفش نگاه می‌کنن تا پلیس داد بزنه. عابر پیاده هم همین. نمیبینه پلیس به ماشینها می‌گه برن می پره وسط خیابون. خوب منکه نمیتونم هرروز بیام از این چیزا بنویسم؟ می تونم؟ تازه همین هم هر چند ماه یکبار اتفاق می افته. خوب حالا اینو اگه بذاریم کنار اینکه من دلم میخواد بنویسم جور در نمیاد.

May 31, 2009

فیلم موسوی را دیدم و به نظرم بد نیامد.
مخاطبش آدمهایی بود که شاید دور قبل به الفنون رای داده بودند. به نظرم به جای اینکه روی رای کسانی که شرکت نمی خواهند بکنند یا شک دارند که به موسوی رای بدهند یا کروبی کار کند ، روی آرای بالقوه الفنون کار کرده بود.مثل معلمها یا آن گروهی از روستاییان که وضع خوبی ندارند مثل چایی کار ها.
نکته دیگر تمرکز روی محل تولد و زبان بود به نظرم. اگر موسوی بتواند رای ترک ها را بگیرد یک قدم بزرگ به جلو هست برایش. برای اولین بار هم از دیدن مراجع توی فیلم خوشحال شدم. به هر حال تعداد آدمهایی که حرف مرجع تقلیدشان برایشان حجت است کم نیست.
راستش برای من مهمترین چیز کوتاه شدن دست این یارو از عرصه قدرت هست. پیدا کردن سیاستمدار راستگو کار آسانی نیست اما دروغ گویی در این سطح وسیع و انقدر وقیحانه که حتی گفته های خودت که همگی مستند هست را رد کنی کاری است که به این راحتی از هر کسی بر نمی آید. آدمی که برای حفظ قدرتش از هیچ چیزی فرو گذار نکند خطرناک است. این مرد اگر رای بیاورد چهار سال بعدی روزگار همه را سیاه می کند. دروغ گو هست ، قانون شکن و قانون گریز هست (حتی همین قانون نیمبند) ، دزد هست ، کینه ای هم هست. کینه ای که همراه با قدرت و پول باشد همه چیز را نابود می کند. من فکر می کنم بهتر است کروبی روی رای اصلاح طلبها مانور بدهد همین کاری که الان دارد می کند که حداقل بتواند پنج شش میلیون رای آنها را داشته باشد. باید بقیه رای ها را از زیر دست این یارو کشید بیرون. من فکر می کنم جهتی که موسوی دارد می رود همین است.
این رنگ سبز را هم بالاخره جا انداخت به نظرم
من دارم از استرس می میرم. خیلی دلم می خواست جایی بودم که می توانستم کاری انجام بدهم. دستم فعلا کوتاه است اما خوب تا جایی که بتوانم آدمها را تشویق می کنم. هنوز ده دوازده روزی وقت هست.هر چه بیشتر آدمها رای بدهند ؛ هر چه بیشتر نظرشان از الفنون برگردد برای همه بهتر است. این که برود به جای ادامه سراشیبی سقوط به حالت ایستا می رسیم بعد وقت این می شود که خودمان را بکشیم بالا. همین تجربه هاست که آدم را برای جلو رفتن کمک می کند. اتفاقاتی که در گذشته افتاده ؛ غلط یا درست همه گذشته اند. زندگی ما هم به تبعاتش گره خورده. به هر حال این عمر ماست که دارد می گذرد و اگر قرار باشد که کاری برای بهتر کردن روزهایمان نکنیم چه فایده از زنده بودن. آدمها عوض می شوند ، تجربه می کنند ، زمین می خورند و دوباره از نو بلند می شوند.
من با حرفهای عطا یک پنجره و بقیه دوستان موافقم که این یک مسیر هست که ما باید برویم. اگر قرار بود مادر من هم مثل مادر بزرگش فکر کند مسلما من امروز این مدل زندگی را نداشتم. می دانم که آدمها دلشان می خواهد زود به نتیجه برسند اما بعضی پروسه ها زمان بر هستند. توی همین مملکت تا پنجاه شصت سال پیش شاید دیپلم گرفتن دخترها کار عجیبی بود. به دولت و فضای حاکم و این چیزها هم کاری ندارم فرهنگ مردم بود که دخترها را زود شوهر می دادند. اگر قرار بود آن آدمهایی که پیشرو بودند جا بزنند و ادامه ندهند تا افکار مردم و دیدگاهشان را عوض نکنند الان بنده و شما اینجا نبودیم.
پراکنده حرف زدم. همه اش مال دلشوره است. من هم مثل خیلی از شماها کشورم را دوست دارم و دلم سربلندی اش را می خواهد. هر کاری هم از دستم بر بیاید برایش می کنم. رای هم می دهم. دیگران را هم تشویق می کنم و سعی می کنم یاد بگیرم گروهی کار کنم ؛افکار و اندیشه هایم را بهبود ببخشم و همراه با بقیه به جلو حرکت کنم.

May 13, 2009

این روزها به بعضی آدمها فکر می کنم. به بعصی ها که از یک مرحله به مرحله دیگر رفته اند اما ذهنشان قدرت تحلیل مسیر رفته را ندارد انگار. مثلا به آنهایی که از یک محیط بسته و تک صدایی رفته اند به یک جامعه چند صدایی و فکر می کنند راستی راستی تبدیل شدن یک صدا به چند صدا در همین حد است که بروی بلیط هواپیما بخری و جایت را عوض کنی.
همین آدمها مرا یاد آنهایی می اندازد که فیلم یا به قول خودشان م ا ه و ا ره نگاه می کنند و فکر می کنند زندگیشان باید مثل فلان هنریشه توی فیلم باشد.یعنی فکر می کنند چون یک چیزی دیده اند و شنیده اند و به قول خودشان فهمیده اند باید اجرا شود. ظرف کریستال باید توی بوفه باشه و غذا ساز توی آشپزخانه حتی اگر شب سر گشنه به زمین گذاشته شود. حالا تو فرض کن جای ظرف کریستال و غذا ساز ، انتظار از یک نفر برای پاسخگویی به تمام اتفاقات رخ داده در سی سال گذشته باشد آنهم در حالی که مردم جلوی اداره پست کیلومتر ها صف می بندند تا جواب نامه شان و پول توی پاکت را بگیرند.
چند صباحی دست بردارید. به همان کاسه بشقاب ملامین و چینی گل سرخی بسنده کنید تا بقیه شکم سیر به خواب بروند. بعدش دنبال تجملات بروید.

March 10, 2009

امروز چند ساعت توی دفتر پشت میز خاکستری نشستم. صفحه مونیتور را نگاه کردم، روی کلیدها فشار دادم ، از دهان نفس کشیدم و سعی کردم چند خطی بنویسم. از همان مدل سعی ها که معمولا خیلی هم جواب نمی دهد. گاهی هم از پنجره باریک و نصفه اتاق بیرون را نگاه کردم و برفهای رقصان توی هوا را دیدم و در دلم بهشان فحش دادم.
عصری با دو تا کیف که هر کدام از یک شانه ام آویزان بود وارد تونل زیرزمینی شدم چون حوصله باد و چشمهای اشکی ام را نداشتم. از ان سر که بیرون امدم رفتم خرید کردم. یک کمی خرت و پرت و خوراکی خریدم که اصلا اشتهایشان را نداشتم. بعد خیابان را همانطور گرفتم و آمدم بالا و سر کوچه دوم پیچیدم به راست. با دو تا کیف روی شانه و یک کیسه خرید توی دست سربالایی و پله های کلیسا را بالا رفتم. وارد اتاق پشتی شدم. و شمع ها را نگاه کردم. گرم شدم. چرخی زدم ، یک شمع روشن کردم و از در آمدم بیرون.

January 14, 2009

گاهی وقتها اینطور می شود. چند مدت سری به وبلاگم نمی زنم که چیزی بنویسم بعد که نوشتنم می آید می بینم بنده خدا از کار افتاده است و مشکل دارد.
راستش حوصله ام از اینجا سر رفته است. می دانم مشکلم جای دیگری است و زورم فعلا به همین وبلاگ رسیده است. دلم میخواهد سر و شکلش را عوض کنم. یک جوری که بیشتر به دلم بیاید. حوصله این صورتی چرک را ندارم.
خدا را شکر خودم هم هیچ هنری در این زمینه ندارم.
همین دیگر. حالا که وبلاگ برای نوشتن درست شد حرف خاصی ندارم که بزنم!

October 29, 2008

همینطوری

دوستانم می دانند که طیف وبلاگ هایی که سر می زنم حسابی گسترده است. در یکی از همین گشت های ! دوره ای چشمم افتاد به پستی که زن نویسنده از شوهرش گله کرده بود که بعد از چند ماه همخانه شدن توجهی به زن و زندگی و غیره ندارد.
کامنت ها را باز کردم ، یکی چشمم را بد گرفت. گفتم با شما هم شِر ! کنم

... عزیزم مسئولیت پذیری به سن و سال نیست

میگن مردها باید اینقدر بدهی داشته باشن که هیچ فکر دیگه ایی به ذهنشون نرسه

تو هم حسابی براش قرض درست کن که مجبور بشه بره کار کنه و پول بیشتری در بیاره

من یک دوستی دارم که شوهرش از خودش یکسال کوچکتره ، پسره هم هزار برابر از دختره سر تره تحصیلات عالی تر قیافه و هیکل فوق العاده پسره ولس دختره 150 قدشه تحصیلاتش یک رشته در پیت خونده

ولی بجاش یک خرجایی میکنه بیا و ببین ، مثلا تو سعادت آباد میشینن که فقط ماهی 600 هزار توومن اجاره بدهند
بهترین ماشین رو خریدن ، چون پسره تازه سربازه هر چی میخرن باید بنام دختره بشه

پسره مجبوره تا 9-10 شب کار کنه فرداش هم بره پادگان تا 2 عصر از 2 عصر تا 10 شب هم چند جا کار میکنه

پس تا میتونی براش خرج بتراش.....

نه واقعا جز تشکر کردن از این رهنمود ارزنده آدم چی می تونه بگه؟
شاید وبلاگستان نمونه مناسبی برای بررسی رفتار سیاسی و این چیزها نباشد اما به نظر می رسد نمونه خوبی برای بررسی فلسفه ازدواج هم میهنان گرامی باشد!

August 08, 2008

حالا سه تا شده اند. یکی ، یک قلب توی دستش دارد. آن یکی یک فانوس. سومی هیچ چیز اضافه با خود ندارد. سه تایشان را گذاشته ام رو میز. فرشته قلب به دست و فانوس به دست یک کمی عقبتر ، سومی هم جلویشان.
عقب تری ها سرشان را روی شانه کج کرده اند. مثلا یک کمی ادا دارند. بالهایشان چند پره است. فلزی است. پنج شش پره راست ، پنج شش تا چپ ، انقدر که مطمئن هستند می توانند بپرند.
فرشته سوم جلو ایستاده. سفید و ساده. هیچ چیز اضافه ندارد. بالهای لنگه به لنگه از پر مرغ دارد. همانطور ایستاده هم نگهش نمی دارند. چه رسد به به وقتی که بخواهد پرواز کند. سرش را داده بالا، دهانش باز است، چشمهایش هم بسته است. ریشش را هم نزده، ته ریش دارد.
دیدم از این دخترکان لوند پر غمزه چیزی در نمی آید گفتم شاید یک فرشته نخراشیده با ته ریش تیغش بیشتر ببرد. باید دید!

July 20, 2008

برداشتهای عرضی

دور پارک می دوم. نرسیده به سر پیچ مرد را می بینم که پشتش به من است. یک جور خاصی ایستاده. یک کمی نا متعادل. انگار یک پایش را حایل کرده و بدنش را انداخته روی همان پا. دورش می زنم. زیر چشمی نگاه می کنم. دارد می شاشد.
دوباره می رسم همانجا. مرد نیست. سر جایش یک دختر بچه از دست بقیه قایم شده. دعا می کنم به سرش نزند روی زمین بنشیند.

زن و مرد از روبرو می آیند. صورتشان چروک دارد. بچه دنبالشان است. آدم گیج می شود که بچه است یا نوه. پسرک راحت راه نمی رود. نگاهش می کنم. یک چیزی درست نیست. جیبهای شلوارش است.جایشان درست نیست. . ردشان که می کنم سرم را می چرخانم. زیپ شلوار پسرک پشتش است.

منتظر مترو نشسته ام. چشمم می افتد به پاهای مرد. ناخنهایش از ته ته گرفته شده. انگار که اصلا ناخن ندارد. زیر چشمی نگاهش می کنم. دخترک دستش را گرفته. مترو می رسد. عمود به هم نشسته ایم. دخترک تپل است. از زیر بلوزی که پوشیده حداقل سه طبقه پیداست. سبزه است. موهای بلند دارد و پایینش هنوز رنگها باقی مانده. یک ریز در گوش مرد حرف می زند و بازویش را محکم گرفته. جای جوشها روی صورت مرد مانده. حوصله حرف زدنندارد. یک کمی با لبخند و سر تکان دادن جواب دختر را می دهد و چشمهایش را می بندد. دختر دستش را می گذارد روی سر مرد و نوازشش می کند. دستش لای موهای مرد می چرخد. موهای مرد چرب است. هر قسمتی را که نوازش می کند موها روی هوا سیخ می ماند. مرد را که نگاه می کنی انگار سرش را گربه چنگ زده است.

می خواهم در بالکن را ببندم. خم می شوم که شمع را از جلوی در بردارم. سرم را که بالا می کنم با ماه چشم در چم می شوم. انگار که از پشت کوه دارد سرک می کشد توی خانه. نگاهی به خانه می اندازم. مرتب است. نگاهس می کنم. می خندم. اگر هم بخواهد بیاید تو اشکالی ندارد. نه می شاشد نه شلوارش را عوضی می پوشد نه موهایش چرب است. همانجا روی درگاهی می نشینم و محو تماشایش می شوم.

July 13, 2008

گهگداری که وبلاگها را می خوانم چند تا کلمه هست که هی روی اعصاب من راه می رود
(سیب زمینی،هویج،کرفس،خیار...) نگینی
لباس و کفش مجلسی!
خواهری ، مادری ، برادری...
تاپ و شلوارک
(غذا، سالاد، شام ، نهار...) تپل

June 08, 2008

هیجدهم

... زن خودکار را برداشت. دستش هم نمی لرزید. برایش عادی بود شاید. همه چیز را از حفظ می دانست. زیر کاغذ را امضا کرد. راحت. آسوده. حالا دیگر خیالش جمع بود که خانواده دور هم جمع می شود. دیگر مهم نبود که امضا مال خودش بود یا دیگری. توی دلش فکر کرد خودش و او ندارد. زندگیشان را لابد شریک بودند. این شراکت امضا ها را هم در بر می گرفت . اصلا قرض می گرفت امضا را از شریکش. بعدا بهش پس می داد. نمی داد هم مهم نبود لابد. . زن کاغذ را امضا کرد. گذاشت توی پاکت. لبه پاکت را تف زد و در را بست. خانواده از همه چیز مهم تر است. حتی از یک امضای ناقابل.

May 29, 2008

شانزدهم

...هفت مقدس است. عشق است. پرستش است. می دانم یک روز صبح ، همین نزدیکی ، آفتاب که می زند صدای خش خش می شنوی. صدای خرد شدنهای ریز ریز و پی در پی. نترس. گوش کن . این صدای کنده شدن نکبت خشک شده هفت ساله روی پوستت است. لایه لایه از پوستت بلند می شوند و زمین می ریزند. سبک می شوی. سبکتر می شوی. نگاهشان کن. چه بیجان روی زمین ریخته اند. مرده اند. می میرند. این معجزه هفت است. بیدار شو. خودت را تکانی بده. می دانم بالهایت را سوزانده اند. می دانم زیر آتش عشقت هیزم گذاشته اند و خاکسترت کرده اند. اما تو سیمرغ منی. تو به آفتاب سلامی دوباره می دهی. تو از لا به لای خاکسترت خودت را جان دوباره می دهی. تو زاده عشقی. تو میرا نیستی. تو باور عشقی و هفت مقدس است ...

May 27, 2008

پانزدهم

عجیب هوس نوشتن یک داستان کرده ام. شاید دلم برای سه شنبه های دور تنگ شده باشد. روزهای دور هم نشستن ، خواندن ، حرف زدن و خندیدن. جرقه اش را پونه زد. قصدم این نبود که فروزنده خانوم را وارد بازی کنم اما وسوسه شده ام.
فروزنده خانوم دختر دار است. دو تا. شاید هم سه تا . نمی دانم. به سر و وضعش می رسد. خلاصه کلام اینکه آبرو داری می کند. گاهگاهی هم بسته به شرایط جانمازی آب می کشد و چه می دانم شله زردی می پزد و یک یا حسینی هم رویش می اندازد. منتها یک مشکل وجود دارد. من فروزنده خانوم را دوست ندارم. درست است که نباید آدمم را قضاوت کنم . فروزنده هم مثل بقیه آدمها نقاط قوت و ضعف دارد (هنوز قوتش را پیدا نکرده ام) اما ته دلم دوستش ندارم. دلم می خواهد زندگی اش را یک جاهایی بپیچانم که خودش هم نفهمد چه اتفاقی افتاد. یا مثلا توی داستان به راه راست هدایتش کنم. اما خوب این هم با عقل جور در نمی آید که یک زن پنجاه و خورده ای ساله هدایت شود.
شاید بهتر باشد فروزنده خانوم را ببرم در حاشیه و مثلا یکی از بچه ها را پررنگ کنم. باید بیشتر فکر کنم.

May 26, 2008

چهاردهم

... باد آرام آرام می خورد به پرده و کنارش می زند. رگه های باریک نور می تابد توی اتاق . قرمز و نارنجی ملافه ها پیدا می شود. از آن دورتر ها صدای آب می آید. آب لاجوردی .خنکی ملافه ها کم کم هشیارم می کند. دست می کشم روی خنکی پوستت. آرام آرام. انگار آفتاب که می زند و صدای آمدن روز می آید حرارت پوست می خوابد و آنوقت تو بیدار می شوی. چشمهایم را می بندم. دوباره باز می کنم. سرت آرام توی بالش فرو رفته است. توی خواب هم می خندی. روی موهایت دست می کشم. همه جا نقره ای است. بالهایت ذره ذره زیر نور خورشید محو می شود.
ما ساکنین بهشتیم. صبح که می دمد ما را به زمین می خوانند. .

May 13, 2008

دوازدهم

شما که آن بالا نشسته اید یحتمل هم می بینید و هم می شنوید. پس چرا طوری رفتار می کنید که آدم دچار این اندیشه شود که شما نکرده! نه می بینید و نه می شنوید.
آخر عزیز من هر چیزی هم حدی دارد. قرار است همه چیز را تقسیم کنی بین ما. نه اینکه مثلا ته سبد بدشانسی ات را بتکانی سر یکی که داشته از آن زیر رد می شده. سهممان را الکی جای دیگر خرج نکن. پس انداز هم نخواستیم که بعدا سر پیری در رحمت باز کنی و این صحبتها.
فقط یک کمی توجه بیشتر کافی است.
البته صلاح مملکت خویش خسروان دانند . از من گفتن

May 06, 2008

یازدهم

فروزنده خانوم ، بنده خدمت شما عرض کردم که. ..بنده دارم با دختر شما زندگی می کنم. یک کمی بالا پایین دارد مثل همه زندگی ها. اما بد نیست. من هم تلاشم را می کنم.انشاله تا چند سال دیگه وضعمان خوبتر از این می شود که هست. من الکی حرف نمی زنم.

ای آقا. بیخودی شلوغش نکن. بیخود هم واسه من لفظ قلم حرف نزن. دیگه ما که می دونیم تو از کجا اومدی. اصلا دختر من از اول لقمه دهن تو نبود. منتها چشم سفیدی کرد حرف منو گوش نکرد. حالا تازه سرش خورده به سنگ آدم شده. من مادرم. بچمو که از سر راه نیاوردم.

ببینین خانوم. این حرف شما اصلا درست نیست. سر کی به سنگ خورده. من براتون توضیح می دم الان

برو ، برو رد کارت تا اون روی سگ من بالا نیومده. ما کجا ، تو کجا. ناسلامتی ما بزرگ شده شمروونیم. طلاق دخترمو بده خودم همین فردا براش یک شوهر حسابی پیدا می کنم.

May 01, 2008

دهم

مثل همه شبهای دیگر که خانه ام، پشت میز کوچک و جلو کامپیوتر نشسته ام. تقه به در می خورد. می دانم اگر چند ماه پیش بود دلم هری می ریخت پایین که این وقت شب چه کسی با من کار دارد. الان اما دیگر هول نمی کنم، می دانم مرد همسایه روبرویی است که آقای مهندس است و شبها دیر می آید به خانه.
همیشه یک تقه به در می زند و بعد در صدایی می کند و باز می شود. مرد می رود تو و پشت سرش در را می بندد.
امشب اما مرد خیلی آرام به در نمی کوبد. با دفعه اول هم در باز نمی شود. حدس می زنم ماجرایی در پیش است. حالا البته امادگیش را دارم. دفعه اول نیست. صدای بستن در بلند می شود. چند دقیقه بعدترش هم صدای خفه داد. بعد هم فحشهایی که به زبان سلیس ترکی توی فضا پخش می شود(من که ترکی بلد نیستم اما حدس می زنم وسط دعوا به هم فحش می دهند نه که قربان صدقه هم بروند)
کار خاصی ندارم بکنم. شنیدن دفعه اولش برایم غیرمنتظره بود. کارم را می کنم و گاهی هم گوشم را تیز می کنم تا ببینم از وسط آن صدای گنگ و خفه کلمه آشنایی به گوشم می خورد یا نه. و به این فکر می کنم که چقدر زندگی میان دادهای خفه و تقه های محکم به در کوبیده شده و خانه های کوچک سخت و غمگین کننده است.

April 27, 2008

نهم

گاهی فاصله ها کش می آید. مثل هشتم تا نهم. مثل از اینجا تا ماه. مثل من تا تو!
فاصله های بی کش هم هستند. فاصله های جمع شده. مثل زانو زیر پا. مثل شبهایی که ماه به خانه نزدیکتر است و تو به من. گاهی فاصله ها را یک لبخند پر می کند. به پهنای صورت. فرض کن از شنیدن یک خبر که به گوشت رسانده شده. از آنطرف خط. از یک فاصله. که گاهی کش می آید و گاهی جمع می شود.
ته دلت می خندی که فاصله همیشه هم بد نیست. گاهی وقتها یک فاصله جدید لبخند هم همراهش می آورد. انگار که جمع جبری فاصله ها تغییر نمی کند. یکی که کش بیاید آن یکی جمع می شود.
اصلا گاهی وقتها فاصله لازم است. آنقدر که هیچ دراز دستی نتواند فاصله را پر کند و خراشی بیندازد.
از پنجره بیرون را نگاه می کنم. آخرین تکه برف را که ذره ذره آب می شود و انگشتدانه های سبز که روی درختها چشمک می زنند و فاصله زمستان تا بهار را امده اند. مثل تو.
قیچی را بر می دارم. ته خط فاصله را می چینم و خلاص

April 11, 2008

هشتم

... من فروزنده خانوم هستم.بلوز و دامن می پوشم. بازوهایم کمی چاق است. بفهمی نفهمی یک کمی هم غبغب دارم. موهایم را رنگ می کنم. همیشه یک ته آرایش دارم. به خطهای صورتم نگاه نکنید. بالاخره سن آدم است دیگر. گوشه لبها را خط می اندازد و پشت چشمها را باد می کند. اینکه اگر مرا نگاه می کنید احساس می کنید بدجنسم مال برداشتن پف پشت چشم است. کم کم عادی می شوم برایتان.
روزها توی خانه می چرخم. غذایی می پزم ، تلویزیون نگاه می کنم، روی مبل می نشینم و روزنامه را ورق می زنم! دختر ها هم می آیند و می روند . می گویم مادر جان یک کمی به خودت برس. مادر جان محلش نذار،سرت به کار خودت باشد.مادر جان زنگ بزن کلانتری بیایند ببرنش یک چک بزنند در گوشش یک کمی چشمش بترسد. مادر جان خودم برایت یک شوهر پولدار دکتر پیدا می کنم که بروی خارج. مادر جان مردی که حرف زن را گوش نکند را باید از زندگی انداخت بیرون. مرد باید مثل پدرت باشد. نگاه کن. مادر جان می خواهی بچه را ببری دکتر من هم همراهتان می آیم. مادر جان خودمان بچه ات را بزرگ می کنیم تو فقط حرف من را گوش کن... مادرت هستم خوب ، خیرت را می خواهم!

April 09, 2008

هفتم

تو چه فکر می کنی؟ واقعا پایان شب سیه سپید است؟ نمی دانم. مدام با تو حرفش را می زنم اما گاهی وقتها من هم ته دلم سست می شود که واقعا همینطور است؟ داشتم اینها را برای خودم می گفتم. می دانی فکر می کنم تو شب سیاه را از سر گذرانده ای. ان چیزی که بر تو رفته و خودت و من و خیلی های دیگر می دانند تمام شده. تو در سیاهی شب گم نشدی. زخم خوردی ، از پا افتادی اما از نفس نیفتادی. بلند شدی. گیرم نیم خیز، آمدی جلو. شاید با دستهایی که پناهت شدند روی دیوار. حالا اینجا که رسیده ای نور دارد سو سو می زند. من می گویم دل قوی دار. حیف است. حالا که سیاهی شب را از سر گذراندی محکم باش تا دمیدن صبح را هم ببینی. گیرم راهش یک کمی دور باشد یا دیر و زود داشته باشد اما سوخت و سوز ندارد! خورشید باید بتابد. حتی اگر ابرهای سیاه و بارانی و گاهی برفی رویش را بگیرند. بالاخره باید کنار بروند. تو هم با همین چتر نیم بندی که داری رو پاهایت بایست. صاف و استوار. نگذار رعد و برق به امیدت بزند. چیزهایی که اینجا و آنجا جلوی پایت سد می شوند و راهت را پر پیچ و خم تر می کنند را جدی نگیر. جلوتر برو. یادت نرود تو از سیاهی شب گذشته ای.

April 05, 2008

پنجم

هنوز کسی سرپرستی آسمان را قبول نکرده است. این را توی نامه نوشته بود. زیرش هم اضافه شده بود تقصیر خودش بوده. به اندازه کافی ¨توی چشم ¨نبوده. یک کلام، نظر کسی را نگرفته. این است که سرپرستی دیگران را گرفته اند. بعدترش هم اضافه شده که زمان زیادی ندارد. هرچه بگذرد شانس اش کمتر می شود.
او هم دست به کار شده. اول آفتاب را آورده. بعد باد وزیده. بعد ابرآمده. بعد باران گرفته. فایده ای نداشته. حالا دارد برف می آید و مه هم گرفته. ما هم ماندیم معطل و مستاصل پشت پنجره که آخرش چه می شود.

April 03, 2008

سوم

راههای پیچ در پیچ پشت همه درهای بسته به یک جا می رسد : خوشبختی
بازی را شروع کنیم؟

April 02, 2008

دوم

مرغ دريايی ،‌‌بالاتر از آخرين طبقه ساختمان مصلوب شده است. بالهايش را جمع می کند. يعنی تلاش می کند که جمع کند. سرش را کمی خم می کند. بدنش را به جلو می کشد. باد باز می زند به تنش و دوباره مصلوب می شود.
دوباره بالهایش را جمع می کند. سرش را می آورد پایین. این بار اما چرخی می دهد به تنش. راهش را کج می کند و سمت دیگر پرواز می کند. دیگر مرغهای دریایی هم انگیزه مصلوب شدن ندارند.
سرها خم شده ،بالها نیمه باز و بدنها آماده چرخش. این روزها ، دور، دور بادهای موافق است. تا کدام طرف بوزد

March 31, 2008

اول

همان اول که خدا بود و کلمه بود. همان جا که همه چیز شروع شد. تماس اول. حرف اول. نگاه اول. لبخند اول. بوسه اول.
شمردن برای انتظار همیشه معکوس است. اما این بار نه. شمارش از اول آغاز می شود. انتظار شاید. یک انتظار شیرین. بدون دانستن آخرین شماره. پس از اول شمرده می شود و شماره شماره اش زیر زبان مزه مزه می شود و ترش و شیرینش زندگی را زیر پوست می دواند.

این روزها گاهگاهی به بچه دار شدن فکر می کنم. هنوز هم در گوشه های ذهنم احساس غریبی می کنم. شاید هنوز ساعت بیولوژیکی مادر شدنم به کار نیفتاده باشد. چند وقت پیش توی یکی از وبلاگها صحبت بچه و سینگل مادر بودن و این حق که زن برای خودش بچه بخواهد و اینها بود (لینک نمی دهم چون صاحب وبلاگ اعلام رسمی کرده که از بنده حقیر خوشش نمی آید گفتم روی اعصابشان یک وقت راه نروم) من گاهی وقتها یک چیزهایی را نمی فهمم. برای من بچه داشتن با خانواده داشتن معنی می شود. حالا نه حتی به معنای تعریف سنتی خانواده. به نظر من بچه همانقدر که مادر می خواهد پدر هم می خواهد. حالا گو اینکه در خانواده های قدیمی ما نقش و حضور پدر در رشد بچه خیلی پررنگ نبوده اما حضورش همیشه بوده است. من هیچ وقت برای بچه ام همچین چیزی را نمی خواهم. اصلا هم علاقه ای ندارم بچه ای را تنها بزرگ کنم. حتی اگر یک روزی با پدر بچه هم مشکل پیدا کنم یا حتی خودم نخواهم ببینمش این حق را از بچه ام نخواهم گرفت. یعنی به نظرم اجازه اش را ندارم.
یکی از بدیهای مردم ایران(به صورت عمومی ذکر می کنم) این است که وقتی طلاق می گیرند کاملا رشته های ارتباطی را قطع می کنند. این برای بچه ها اصلا خوب نیست. بچه یا مادرش را نمی بیند یا پدرش را. و اگر قرار باشد پیش هر دو برود و بیاید یا این پشت سر آن حرف می زند یا آن پشت سر این. نمی گذارند بچه خودش ارتباطش را با والدینش پیدا کند. نمی دانم انگار می ترسند که داشتن ارتباط با والد دیگر باعث تضعیف موقعیتشان بشود یا یا یک کشعری در همین مایه ها.
یادم می آید چندین سال قبل دختر یکی از آشناها - که از بچگی بیرون ایران بزرگ شده بود - با پسر یک آشنای دیگر که همان شرایط را داشت ازدواج کرد. یکی دو سالی با هم بودند و یک دختر هم به دنیا آوردند و دعوایشان بالا گرفت. هیچ وقت هم اخرش نهمیدیم که چه شد اما خیلی سنگین از هم جدا شدند. سنگین که می گویم یعنی کار به زندان و بازداشت و اینها هم رسید (برای پدر خانواده) . خانواده دختر یک دفعه غیب شدند. خبرها از طرف خانواده پسر می امد و مسلما انها هم داستان خودشان را تعریف می کردند. صحبت از دخالت خانواده دختر بود. به هر حال از این قضیه گذشت. بعد از یکی دو سال از جدایی مادر دختر را جایی دیدیم. هر دو نفر مقصر بودند. قضیه شان تمام شده بود. بچه با مادرش زندگی می کرد و هفته ای چند ساعت را با پدرش می گذراند. مادر زن داشت از شیرینکاری های نوه اش تعریف می کرد. لا به لای حرفهایش گفت ما هیچ وقت توی خانه در مورد پدر دختر حرفی نمی زنیم. یعنی به بدی. گفت با وجود تمام اتفاقهایی که افتاده و درگیری هایی که داشتیم این پدر بچه است. نوه ام باید پدرش را ببیند و خودش پدرش را بشناسد. می گفت دخترم خیلی مقیداست که بچه اش حرف پدرش را گوش دهد حتی گاهگاهی اگر پدر دخترش را دعوا کند مادر طرف پدر را می گیرد.
آخر شب که برگشتیم خانه به پدرم گفتم حتی اگر این مادر زندگی را به هم ریخته باشد با این حرفش تمام گناهانش پاک شده! آدمی که انقدر شعور داشته باشد و بفهمد که بچه باید هم پدر و هم مادرش را ببیند چیزی است که زیاد دور و بر ما پیدا نمی شود.

March 12, 2008

من ، ذهن شرطی و آدمهایی که از هم عبور نمی کنند!

در کافه تریای طبقه دوم دانشگاه نشسته ام. دارم درس می خوانم. نه خیلی ساکت است و نه خیلی شلوغ. دقیقا همان فضایی که برای من راحت است.سرم را از روی کتابها می آورم بالا. مرد دارد طرف من می آید و یک علامت سوال روی صورتش است. سرم را می اندازم پایین. حوصله حرف زدن ندارم. خدا خدا می کنم از کس دیگری سوال کند. یک راست می آید سر میز و می گوید سلام و می پرسد آیا اینجا درس می خوانم. می گویم بله. نگاهش می کنم . نمی شود فهمید چند ساله است. صورتش صاف است بدون یک تار مو و روی سرش ، اینجا و آنجا ، موهایی سبز شده است. شروع می کند به سوال کردن. که چه می خوانم و چه می کنم و چطور آمده ام و اینها. فرانسه خوب حرف می زند. می خواهد بیاید درس بخواند. فوق لیسانس اش را قبول ندارند و می خواهد برای کار مدرک بگیرد. اهل رومانی است. برایش توضیح می دهم که چه راههایی دارد. می پرسد می شود بلندتر صحبت کنم؟ می گوید به خاطر این (اشاره به ابروی نداشته) و این (اشاره به موهای نداشته) شنوایی اش کم شده است. اجازه می گیرد بنشیند. حرفهایم که تمام می شود می پرسد اهل کجایم. می گویم ایران. می گوید اه ، زن سابق من هم ایرانی بود و شروع می کند از داریوش و رباعیات خیام و چه و چه حرف زدن و هر دو جمله در میان هم از پویان، برادر زن سابقش جمله ای نقل می کند. من اما دیگر نمی شنوم. ذهن شرطی ام سناریو اش را شروع کرده. زن ایرانی که با مرد خارجی (یا مرد ایرانی که مثل خارجی ها بزرگ شده) ازدواج کرده و حتما پدرش را تا توانسته در آورده و تا دسته ... بعد هم ول کرده و رفته است. نمی توانم جلوی ذهنم را بگیرم. این دفعه حتی ریزش موی ناشی از شیمی درمانی را هم از چشم زن می بینم. مرد به دنبال بورس است. می گویم فقط از یک طریق می شود. می گوید بدون پول نمی توانم. بعد از جدایی چیزی برایم نمانده. شاید یک مقداری بدهی یادگار زن باشد ، این را هم ذهن شرطی ام می گوید. مرد می رود دنبال کارش و من می مانم و یک ذهن شرطی

مرد زندگی زن را تباه کرده و زن از یک جا به بعد دیگر تصمیمش را گرفته و جلوی تباهی بیشتر ایستاده. زن از مرد جدا شده .از یکسال هم گذشته. رفته دنبال زندگی خودش و خانه ای از نو بنا کرده. مرد اما ول نمی کند. یک چوب دستش گرفته و هر از گاهی دستی می رساند. نمی فهمم چرا. زن با تمام ضربه ای که خورده باز سر پا ایستاده و رو به جلو حرکت کرده و وارد دنیای جدید شده. زن مرد را پشت سر گذاشته. مرد اما سر جایش ، همان عقب ؛ مانده. داد میزند و چوب را دور سرش تکان می دهد! احمق است ، نه؟
زن زندگی مرد را تباه کرده و مرد از یک جا به بعد تصمیم گرفته و جلوی تباهی بیشتر ایستاده. مرد از زن جدا شده. از دو سال هم گذشته. رفته دنبال زندگی خودش و آن قسمتی را که از دست تباهی زن در امان مانده دوباره ساخته . زن اما ول نمی کند ، از هر روزنه ای برای انگشت رساندن استفاده می کند. نمی فهمم چرا. مرد با تمام ضربه ای که خورده باز سر پا ایستاده و به جلو حرکت کرده و وارد دنیای جدید شده . مرد، زن را پشت سر گذاشته . زن اما سرجایش ، همان عقب، مانده. در نمایشنامه تک نفره اش دارد بازی می کند. برای خودش دست هم می زند!
آنها که عقب مانده اند هیچ وقت عبور نمی کنند. آنقدر همان عقب می مانند تا داستانشان تمام شود.

February 28, 2008

بازگشت ظفرمندانه! من و وبلاگ مبارک. خودم که حال و روزم معلوم نیست اصلا، این وبلاگ هم از حال رفته بود. چند تا اتفاقی که ممکنه برای یک سایت در طول زندگیش بیفته! همه با هم برای اینجا افتاد. برای همین غیبت کشداری شد. همینطوری گفتم اینا رو بگم که یک چیزی گفته باشم. وگرنه حالا بودن و نبودن اینجا فرقی به حال کسی یا خودم نمی کنه!
عطا دعوت کرده بود من به بازی ویلاگی . اولا که شرمنده به خاطر این همه تاخیر. دوم اینکه من فعلا حوصله بازی اینا ندارم. سوم اینکه من الان چندین ساله که یک کتاب دستم نگرفتم! چه به برسه به اینکه نصفه مونده باشه. عبرتی باشه برای سایرین خلاصه
من کماکامن در همان احوالات نامربوط به سر می برم. مضاف بر اینکه هیچ تصویر روشنی از دو سه ماه آینده ندارم و این از همه چیز بدتره. دعا می کنم که هر چی بهته همون بشه اما خوب آدمزاده دیگه. یک جورایی بریدم.
کاملا احساس می کنم که شبیه آدم آهنی شدم. یک آدم اهنی که سیمهای مغزش همه افتاده رو هم و در ضمن کتاب هم نمی خونه عطا جان. تلویزیون هم نمی بینه. فیلم هم تقریبا نمی بینه. با کسی هم زیاد حرف نمی زنه و بیشتر مواقع خسته است. تصویر دلنشینی بود، نه؟
این هم می گذره. مثل بقیه زندگی که تا الان گذشته. فقط یک خستگی می مونه به تن آدم. همین انگار

پی نوشت. من فقط یک تشکر اساسی بدهکارم به این دوستم. واسه اینکه این مدت وقت و بی وقت هی بهش گفتم سلام، فلان چیز خراب شده. اون هم گفت علیک سلام و کارمو راه انداخت.
این دوستم هنرمند هم هست تازه. علاوه بر اینکه تمام مشکلات کامپیوتری و اینترنتی شما رو بلده حل کنه سایت خودش هم حرف نداره. کارت نوروز بفرستین شما هم!

January 08, 2008

صبح از تخت کنده نمی شوم. انگار کوه کنده باشم مثلا و حالا از خستگی نا نداشته باشم. همان بازی همیشگی که ساعت را برای ده دقیقه دیرتر بگذارم و بعدش بیهوش شوم. شاید هم مال روز اول مدرسه است! بعد از دو هفته خوردن و خوابیدن و گشتن و لذت بردن باز به برنامه گذشته برگشتن کار سختی است.
کار زیادی ندارم. چند تا کار اداری و سری هم به استادم می زنم برای چاق سلامتی و سری به آزمایشگاه که اوضاع را ببینم. آفتاب که نباشد خیلی خوشحال نیستم. انگار انرژی ندارم. اما امروز طور دیگری است. این را از در که می زنم بیرون می فهمم. یاد کتی می افتم و دلتنگیش برای شمال. می روم توی مه. آنقدر که فقط سو سوی چراغ ماشینی را که به سمتم می آید می بینم. قطره های مه روی موها و صورتم می نشیند و انگار شسته می شوم. از بالای تپه جاده پیچ دار را می گیرم و می آیم پایین. نمی دانم چرا انقدر خوشحالم حتی وقتی که آفتاب نیست.
می رسم به خیابان . رد می شوم می روم داخل پارک و دوباره می رسم به خیابان. مسیر برایم دوست داشتنی است و بوی خاطرات خوب را می آورد. انقدر که از یادشان لبخند کج و معوجی روی لبهایم می نشیند. می پیچم سمت چپ و یواش یواش می روم تا برسم به سرازیری. مثل همیشه قدمهایم را تنظیم می کنم که توی پانل باشند و خط بین پانلها را لگد نکنم.
نفسهای عمیق می کشم و خدا را شکر می کنم که هنوز جزو دسته ابله ها نرفته ام. من گاهی برای آدمها اسم می گذارم. ابله ها از ناراحتی بقیه شاد می شوند و من هنوز خدا را شکر به ان مرحله از سقوط نرسیده ام. هنوز آدمها و عواطفشان برایم مهمند. البته گهگداری کج و معوج می روم و اشتباه می کنم اما هنوز امید دارم.
حالا می پیچم به راست و انقدر می روم تا برسم به پارک بعدی. توی پارک برف نشسته. از دور که نگاه می کنم چند سانت بالای برفها سفید است. انگار برف و مه با هم قاطی شده باشند. یاد خاله فردوس می افتم و حرفش که طوری زندگی کن انگار شش ماه بیشتر زندگی نمیکنی. از زندگی ات لذت ببر. به یکسال گذشته که نگاه می کنم لبخند می زنم. بالا و پایین داشته ام. لحظات سخت هم همینطور اما الان که نگاه می کنم خاطرات خوبش را می بینم. احساس رضایت همه وجودم را می گیرد. نه به خاطر کارهایی که کرده ام یا نکرده ام. فقط به خاطر لذتی که از لحظاتم برده ام. از شادی آدمها شاد شده ام و همراهشان گریسته ام.
من هیچ خبری از آینده ام ندارم. نمی دانم چند سال زندگی می کنم. ممکن است ازدواج بکنم یا نکنم. بچه دار بشوم یا نشوم. همه آدمها زندگیشان مثل هم نیست. شاید هیچ وقت خانه نخرم. شاید بقیه زندگی ام را در سفر باشم. اصلا مهم نیست که چطور آینده ای پیش رو است. مهم این است که من از انچه دارم لذت ببرم و از بخشیدن عشقم و آنچه مال من است به دیگران نهراسم و خسیسی نکنم.

January 06, 2008

شش تصوير شفاف
وجه اول , تصوير اول:
تو را دوست دارم چون نان و نمک
دوست داشتن دقيقا شبيه حس مهمان عزيزي است که براي خودش لقمه هاي کوچک مي گيرد و با خوردن هر لقمه گرسنه تر مي شود , چرا که خوب مي داند چه صميمانه نمک گير شده است .

وجه دوم , تصوير دوم :
چون لبان گر گرفته از تب
که نيمشبان در التهاب قطره هاي آب
بر شير آبي بچسبد
دوست داشتن يک قدم از آن صميميت پيشين فراتر رفته است . دوست داشتن احتياج دلچسبي است . يک ضرورت حياتي که همه آدمها به نوعي درگير آن هستند , مثل تشنگي , مثل عطش

وجه سوم , تصوير سوم:
چون لحظه شوق , شبهه , انتظار نگراني
در گشودن بسته بزرگي که نمي داني در آن چيست
دوست داشتن يک راز صميمانه است , رازي به روشنايي کسي که دوستش داري و به ابهام همين دوست داشتن

وجه چهارم , تصوير چهارم
تو را دوست دارم
چون سفر نخستين با هواپيما بر فراز اقيانوس
دوست داشتن دلشوره آرامي است . تجربه ساده اي به قشنگي ديدن آرامش يک اقيانوس , وقتي در کنار ابرها نفس مي کشي و خورشيد کنارت نشسته

وجه پنجم , تصوير پنجم:
چون غوغاي درونم
لرزش دل و دستم
در آستانه ديداري در استانبول
دوست داشتن يک تجربه داغ است . مثل انتظار آمدن کسي که مي داني به همين زودي سر مي رسد . مثل بلاتکليفي عکس العملي که با ديدار با او بايد از خود نشان دهي .
مثل صميميتي که هنوز دست نخورده است.

وجه ششم , تصوير ششم :
تو را دوست دارم
چون گفتن "شکر خدا زنده ام"
دوست داشتن مثل بازگشتن از يک حادثه بزرگ است . مثل وقتي که وجودت پر از شکوه و شکايت است و با اين همه " شکر خدا که زنده ای"

December 26, 2007

روز نوشت

آخرین روز مدرسه است. حوصله مهمانی روز آخر را ندارم. چرخی توی دفتر می زنم ، وسایلم را بر می دارم و میزنم بیرون. توی راه خانه ام که تلفن زنگ می زند. منجر ساختمان می خواهد مرا ببیند ، پناه بر خدا یعنی چکار دارد . همسایه پایینی باز شکایت کرده. زنگ زده به پلیس که بیاید. چند شب پیش ، که پلیس هم نیامده لابد از بس زنگ می زند. نوک پبکان هم مال من است که لابد خیلی صدا می کنم. منجر می گوید من برایش توضیح دادم که کار تو نبوده آخر تو درس می خوانی و وقت این کارها را نداری. من هم حرفش را تصدیق می کنم و بروی خودم نمی آورم که چند شب پیش مهمان داشته ام. می گوید برایش یک نت بگذار که تو نبوده ای و دفعه بعد قبل پلیس به خودت زنگ بزند. می گویم باشد. می آیم خانه ، نت را می نویسم و سر راه بیرون رفتن می اندازم توی خانه اش.
از خواب بیدار شده ام و دور سر خودم می چرخم. یکی می زند به در. محکم. باز می کنم ، همسایه طبقه پایین است و ذهنیت مرا که یک مرد پیر بداخلاق است به هم میریزد. البته مرد هست ، بداخلاق هم همینطور. اما اصلا پیر نیست. شاید هم سن من. یک چارپایه هم دستش گرفته که زیرش را نشانم بدهد. محافظ چسبانده که صدا ندهد. اصرار می کند که شب ساعت دو من مبل ام را جا به جا کرده ام. می گویم من دوازده که آمدم خانه صاف رفتم توی تخت. باز حرف خودش را می زند. می گویم بیاید تو و با چشمهای خودش ببیند که مبلی در کار نیست. زود می آید تو. تخت را که می بیند دیگر حرفی نمی زند. چشم می گرداند توی خانه که چه چیز صدادار پیدا می کند. همه چیز را تکان می دهد. از صندلی و میز بزرگ و کوچک. سر هر چیز هم غر می زند که همه اینها صدا می دهد. به ساعت روی میز که گیر می دهد می فهمم که مشکل دارد. می گویم باشد من هم محافظ پایه ها را می خرم. دست آخر چشمش می افتد به قالیچه کف اتاق ، می گوید من هم چند تا فرش دارم و از در می رود بیرون.
کلافه شده ام. می زنم بیرون که راه بروم. چرخم را می زنم. دست آخر می روم توی مغازه. فقط برای چرخیدن. دارم فکر می کنم از طبقه بالا شروع کنم یا پایین. نزدیک پله ها هستم. زن فروشنده صدا می کند مادام. لحنش یک جوری است. سرم را می چرخانم طرفش. مادام از وسط پله ها پرواز می کند و با مغز می خورد کف زمین. جلوی پای من، سه قدم آنطرف تر بودم افتاده بود روی پای من. چشمهایم گشاد شده. صدا از مادام در نمی آید و مثل فیلمها خون از پیشانی اش راه می افتد. تمام کف سرش خون شده. چشمهایش نیمه باز است. زن فروشنده بالا سرش نشسته. بقیه فقط نگاه می کنند. حتما یکی به بیمارستان زنگ زده. یکی از ته مغازه می دود و دستمال می آورد. نمی توانم همانجا بایستم. می پیچم سمت راست و می روم لا به لای قفسه ها. همه یک جورهایی ساکتند و گاهگاهی سرک می کشند و نچ نچی می کنند. نمی دانم زنده است یا نه. سنش بالاست. شاید بالای هفتاد. یکی دارد تی به دست می رود سمت مادام. چند دقیقه ای می مانم و می زنم بیرون. مادام هنوز پای پله ها افتاده و زن فروشنده داد می زند مادام، مادام که بلکه صدایی بشنود. می روم توی مغازه بغلی. خرید ندارم اما یک ربعی خودم را آنجا معطل می کنم. شاید هم بیشتر. خرید هم می کنم. موقع برگشت چشم می اندازم داخل مغازه. مادام را برده اند و دارند با دستمال ردش را پاک می کنند.
تحمل خانه ماندن را ندارم. مادام جای همسایه پایینی را گرفته. از پیشنهاد سینما استقبال می کنم. بادبادک باز را نخوانده ام. می دانم دیدن فیلم کتاب را بیات می کند اما اشکالی ندارد. از وسطهای فیلم شل می شوم. همینطور صورتم گرم می شود. شوری می رود زیر زبانم. از گلویم می چکد پایین روی سینه ام. بعد از فیلم سردرد گرفته ام. چشمهایم پف کرده و قرمز شده. حسن هم آمده. حالا همسایه پایینی کمرنگ شده. من شانسی برای جای حسن بودن ندارم . اما مادام هر لحظه می توانم باشم. به این فکر می کنم که آخرش یک چیز است. حالا یا گلوله توی سرت شلیک می کنند یا پله ها از زیر پایت در می روند یا در توهم به سر می بری. نتیجه یکی است.
برای من حسن نمونه انسان است. نه برای اینکه آزار دیده. برای اینکه به کسی آزاری نرسانده. شاید با تمام بدبختیها باز هم زندگی برایش لذت بخش بوده. آنقدر که خودش خواندن و نوشتن یاد بگیرد و چند خط نامه بنویسد. نمی فهمم وقتی قرار است آخر کار نتیجه یکی باشد برای چه همدیگر را آزار می دهیم. برای چه فکر می کنیم ارزش زندگی ما از یکی دیگر بالاتر است. آنهم ارزش گذاری هایی که از بحث های مادی سرچشمه می گیرد. خیلی از ما یک آصف درونی داریم . از نظر من آدمی که فکر می کند چون مثلا خانه اش در فلان محله است یا فلان جا به دنیا آمده پس از بقیه بهتر است فرق چندانی با آصف ندارد. هر کسی برای زندگیش تلاش می کند. به روش خودش. اگر این تلاش منجر به نوع دوستی بشود ، به آزار ندادن بقیه ، نگه داشتن حرمت دیگران ، انسانیت مفهوم پیدا می کند وگرنه خانه ات هر قبرستانی که باشد و قیمت ماشین زیر پات فلان قدر و درآمد پدرت چنان اما رفتارت با اطرافیانت ، خانواده ات ، همسرت ، بچه ات یا چه می دانم هر کسی دیگر طوری باشد که انگار تو از بقیه بهتری ، خلاصی .
من ، حسن ، مادام و همسایه پایینی پشت میز نشسته ایم. زندگی کداممان ارزش بیشتری داشته تا الان؟ اصلا می شود تخمین اش زد؟ من می توانم بگویم چون افغانی نبوده ام ، چون هزاره نبوده ام پس من بهتر از حسن ام؟ مادام می تواند بگوید چون اینجا به دنیا آمده و بزرگ شده و همیشه توی خط رانندگی کرده و هر روز صبح به همه لبخند زده از من و حسن بهتر است؟ همسایه پایینی چون زیر وسایلش موکت چسبانده و فرانسه حرف می زند و شبها زود می خوابد و توی خانه هیچ صدایی نمی کند از ما بهتر است؟
من می گویم آنکه از همه بیشتر به زندگی عشق ورزیده و محبت کرده و لذت برده و با عشق تلاش کرده (نه با حرص و حسادت و فکر مشغول!) ارزش زندگی اش از همه بیشتر است ، حالا هر کجا به دنیا آمده باشد و پدرش هر که باشد.

November 14, 2007

زن روزهای ابری جان

می دانی ، می ترسم آخرش این باد مرا با خودش ببرد. نه از آن بادها که می وزند. از آنها که مثلا سرشار باد!
خانه شاد و شلوغ،خوراکی های لذیذ و خوابهای آرام بی کابوس.
از همصحبت تازه ات خوشم آمد. می دانی خیلی وقتها زندگی با دیدن یک لبخند جذاب یا یک لهجه شیرین راحت تر می گذرد.
این دل خوش را هم زیاد دنبالش نگرد. یادت می آید یکبار بهت گفته بودم آدم باید به دلش احترام بگذارد؟ دروغ گفتم. یعنی من دیگر احترام گذاشتن یادم رفته. یا دلم اصلا یادش رفته که بگوید چه می خواهد.
من شبها در خانه کوچک و ساکتم می نشینم. غذا می خورم. وسایل فردایم را مرتب می کنم. همه چیز مشخص و معلوم است. اینکه چه چیزهایی با خودم ببرم و چه بخورم. می بینی دیگر خوردن هم هیچ لطف و هیجانی ندارد از بس که از قبل همه چیز معلوم است. شبها هم زیاد می خوابم. خوابم هم می برد. کابوس نمی بینم یعنی به آنچه شبها می بینم عادت کرده ام. تمام مرده ها و زنده های فامیل و دوست به خوابم می آیند. پدربزگ تازه مرحوم هم پای ثابت تمام خوابهاست. تند و چابک از این طرف به آن طرف می رود و مرا هم دنبال خودش می کشد. نمی دانم اینهمه انرژی در زمان حیاتش کجا بود که تخلیه شان کند و شبها مرا اندوهگین نکند.
صبحها هم با زنگ ساعت بیدار می شوم. یعنی مثل همیشه قبل از زنگ ساعت و چون دل خوش سیرش گران است هی پنج دقیقه ، پنج دقیقه تمدید می کنم خوابیدن را تا دیگر جا نداشته باشد و بدانم ماندن در رختخواب هم مشکلی را حل نمی کند.
لباسهایم را می پوشم و می روم به همان جای همیشگی. همان مسیر همیشگی. همان تنهایی همیشگی.
می مانم تا عصری ، تا شبی که دوباره برگردم خانه و باز همان تکرار شود.
مصاحبتی هم نمی کنم. معاشرتی هم ایضا. گله ای هم ندارم. همین است دیگر.
گهگداری هم که از این طرف و آنطرف ، از دوستی ، آشنایی می شنوم که مثلا کاری کرده یا جایی رفته ، چیزی ته دلم قل می زند و یک تیر کوچکی هم شاید بکشد و یک گرمایی هم بدود زیر پوستم از دوران گذشته. از روزهای قدیم که حالا خیلی دور به نظر می آیند. از روزهایی که رویاهای شادی آور! داشتم. حالا چیزی نیست ، رویا هست اما رویاها بزرگ شده اند و سایه آدمهای زشت و بی اخلاق از یک طرف و مهربانها و دلسوزها از یک طرف دیگر رویش افتاده. انقدر که اصلا گاهی زیر سایه آدمها گم می شود.
گفتم زشت نه که منظورم به قیافه آدمها باشد. می دانی که من به قیافه کاری ندارم. مهم به دل نشستن است. آنکه زشت است کارهایش حال آدم را به هم میزند. رفتارش ، اخلاقش . آنقدر که اصلا چندشت می شود نگاهش کنی .
این روزها که پرده را کنار می زنم هیچ برگی به درخت نمانده. صبحها هم اصلا آفتاب نمی افتد توی اتاق که من بخواهم خودم را زیرش دراز کنم.
این است که هر روز راهم را می کشم و از خانه می روم بیرون.
از زیر یک سقف به زیر یک سقف دیگر
تنها چیزی که این روزها هست دلم است که می تپد و قراری که گاهگاهی می رود. چه می دانم. امیدوارم دلم حالاحالا ها بتپد و به گمانم قرارم حالا حالا ها برود
راستی کلاغ ها هم دیگر رفته اند. صبحها سکوت مرگبار است اینجا

یک بغل محبت
از دلی که تکلیفش را نمی داند

November 11, 2007

دلم خانه می خواهد. گرم ، شاد،شلوغ
برم برای خودم روی مبل دراز بکشم. لبخند بزنم. تلویزون نگاه کنم. چیزی بخورم و آدمها دور و برم بیایند و بروند
یکی شلوغ کند. یکی داد بزند. یکی بلند بخندد
من هم تماشایشان کنم. گاهی هم چیزکی بگویم. یا زیر لب غرغری بکنم. یا حتی گاهی عصبانی بشوم. با هم غذا بخوریم. صدای قاشق و چنگال بیاید. یکی میز را کثیف کند. یکی دیگر بگوید دوست ندارم بخورم. یکی دیگر بلند بخندد
من هم غذایم را بخورم. سر میز. با بقیه. زیر چشمی نگاهشان کنم. گاهی هم چشم غره ای بروم.
بعد هم کفش و کلاه کنیم با هم برویم بیرون. خرید کنیم. چیزی بخوریم. بگیم. بخندیم. یکی دستشویی بخواهد. یکی آب. یکی هم بلند بخندد. من هم آب بگیرم برای یکی و غری هم بزنم به یکی دیگر.
دلم خانه می خواهد

November 01, 2007

دیروز به سلامتی باز هم مطمئن شدم که من شکمو هستم. آنهم نه یک ذره دو ذره. اصلا از خریدن خوراکی لذت می برم. شاید از خریدش حتی بیشتر از خوردنش. برای همین سرم را بزنی تهم را بزنی توی سوپر دارم می گردم و هی خرید می کنم.
حالم هر چه باشد پایم را که می گذارم آن تو حالم خوب می شود. شاد و شنگول و سرحال!
خوب وقتی هی خوراکی می خری باید بخوریشان دیگر. این می شود که شبها که می آیم خانه تا وقتی بخوابم مشغول خوردن ام!
بسیار عالی!
همه چیز هم می خورم. البته مقدار آشغال خوری خیلی بیشتر از غذا خوری است. موسمی هم هست البته. حالا باز این خریدن و خوردن افتاده به جونم. باید از دستش خلاص شوم.
یک زمانی تلفن زیاد وقتم را می گرفت گذاشتمش کنار. یک زمانی همه اش جلوی تلویزیون بودم که آنهم رفت کنار. آنقدر کنار که توی چند ماه گذشته اصلا تلویزیون نگاه نکردم. این سندروم پای کامپیوتر نشینی هی می آید و میرود. وقتی هم که می آید بحث خوردن هم باز می شود.
آون چند ماهی که توی خونه کامپیوتر نداشتم خیلی خوب بود.
حالا باید یک فکری بکنم. وگرنه همینطوری پیشرفت کنم دیگر از در هم تو نمی آیم!

October 18, 2007

می رویم فرودگاه. بار اول است که تنها بدرقه کننده ام. تا قبل پرواز همه اش حرف می زنیم.
حالا فقط من مانده ام با دو تا کوله پشتی و دیواری که پشتش را دیگر نمی بینم. برمی گردم. پیش خودم فکر می کنم به جای تاکسی گرفتن با اتوبوس و مترو برگردم.
ایستگاه را پیدا می کنم. باید یک ربعی بایستم. می ایستم تا بیاید. کاری که ندارم.
سوار می شوم. راه می افتد . اتوبوس خلوت است. آنها هم که سوارند دارند چرت می زنند. فقط صداهای خنده تیز و بلند دخترک سیاه تن همه را رعشه می اندازد. دارم بیرون را نگاه می کنم که به نظرم می آید دارم دور می شوم. از شلوغی. می رویم توی کوچه های ساکت و خلوت بدون مغازه. اتوبوس می رود و من همی دورتر می شوم از شلوغی و توی دلم می گویم دختر خر حالا ساعت نه و نیم شب وقت اکتشاف است؟ اگر مسیر را اشتباه رفته باشی وسط ناکجا آبادچطور می خواهی برگردی خانه؟ شب را باید توی خیابان بخوابی.
با خودم درگیرم که دخترک سیاه همراهش را رها می کند و می آید پیش زن راننده که " به گمانم اشتباه سوار شده ایم و زن می پرسد کجا می روی و می گوید شهر. زن سری تکان می دهد که نگران نباشو این هم اخرش به شهر می رسد اما از یک مسیر دیگر" . من هم نفسی می کشم که شب توی خیابان نمی خوابم. دخترک بر می گردد پیش همراهش و باز صدای کرکرش بلند می شود. نیم ساعت؟ یک کمی که می گذرد تصمیم می گیرم از زن دوباره سوال کنم. می پرسم ایستگاه مترو این نزدیکیها هست؟ می گوید از این اتوبوس که پیاده شدی یکی دیگر را باید بگیری که تهش می خورد به مترو. پیاده می شویم. ایستگاه را پیدا می کنم و از پشت سرم صدای خنده های تیز و بلند می آید. من هم لبخند می زنم که درست آمده ام.
نیم ساعت ؟ سه ربع؟ تکیه داده ام به صندلی , چشمهایم خواب خواب است , مرد پشت سرم با صدای بلند به هندی پای تلفن حرف می زند و من هم از توی شیشه دارم صورت دخترک را نگاه می کنم که یک بند ادا در می آورد و داستان تعریف می کند وتیز و بلند می خندد. پسرک همراهش زیاد حرفی نمی زند. گهگاهی می خندد و یک جمله می گوید. دختر داستان تعریف می کند و خودش ریسه می رود. من هم زل زده ام به شیشه. دارم لب خوانی اش می کنم. البته صدایش هم می رسد. دارم صدا و تصویرش را میکس می کنم!
بالاخره به مترو می رسم. خط اول نارنجی. حالا خط دوم آبی. ایستاده ام تا مترو بایستد. مرد قدش نسبتا بلند است و تقریبا چاق است. در پایین تنه. سریع راه می افتد که برود جلو. درست راه نمی رود. شاید مثل بچه ها که تاتی می کنند. مترو که می ایستد زود سوار می شود و می نشیند. خلوت است. به موازاتش می نشینم. کفشهایش بزرگ است. سیاه و گنده. ولی به نظر نرم می آید. از توی کیسه کارت مترو اش را می کشد بیرون. دستهایش هم بزرگند. انگشتها چاق و قلمبه است. آرتروز دارد به گمانم. ناخنهایش را از ته گرفته. از ته ته. ناخنهایش اصلا اندازه اش کوتاه است. شبیه دستهای خلافکارها. اول خط است. مترو هنوز راه نیفتاده.
نمی دانم چرا دلم برایش می گیرد. معلوم است که سخت زندگی می کند. یعنی کار زیاد می کند. راه هم که نمی تواند برود. در مترو بسته می شود که راه بیفتد. مرد از جایش بلند می شود و دم در می ایستد. تابلو است که ایستگاه بعد می خواهد پیاده شود و طبق عادت چون بلند شدن سختش است زودتر اینکار را می کند که از ایستگاه جا نماند. باز هم دلم می گیرد.
ایستگاه بعدی هر دو پیاده می شویم. از کلی پله باید بالا برویم. مرد باز بچه می شود. پله ها را یکی یکی می رود بالا. پای اول , جفت پا روی همان پله , حالا پله دوم. قدمهایم را یواش می کنم. آرام و آهسته. مثل مورچه. باز عقب می افتد. من یواش تر می شوم. اما مرد اصلا به من نمی رسد. اگر بخواهم به من برسد باید بایستم. نمی شود. سلانه سلانه می روم. گهگداری بر می گردم عقب که ببینم از پله ها رسیده بالا یا نه.
به پله ها سری دوم رسیده ام که برقی اند. رو به مرد می ایستم. از سر دوراهی می پیچد آنطرف. خیالم راحت است که با پله برقی مثل بقیه می رسد بالا.
هوای سرد می خورد توی صورتم. دو ساعت گذشته.

October 11, 2007

قرارم رفته است.
شبها تا خود صبح بیست بار بلند می شوم. با چشمهای گرد اطرافم را نگام می کنم. می خوابم. خواب می بینم. باز بلند می شوم. با چشمهای گرد اطرافم را نگاه می کنم.
صبحها عصبانی ام. از خودم ؟ از کسی؟ نمی دانم.
یک خشم نهفته انگار صبح ها با من بیدار می شود.
صبرم هم با قرارم رفته.
نمی دانم چه می خواهم. صبر ماندن هم ندارم.
تا خود مقصد سرم دنگ دنگ می کوبد , عضلاتم سفت می شود. بد و بیراه توی دلم می گویم.
در طول روز, گاهی به خودم می آیم که دارم نفس های عمیق می کشم , مثل همان وقتها که کلافه ام. انقدر عمیق که عضلات صورتم می گیرد. عمیق و تند. انگار دنبالم کرده اند.
عصر ها که بر می گردم خانه , نرده های قبرستان که پیدا می شود , می روم توی چمنهای کنار نرده , راه می روم و به عضلاتم می گویم آرام باشند و نفسهای آرام بکشند. بوی چمنها را می بلعم و به قبرهای پشت نرده ها نگاه می کنم و با خودم می گویم. ارزشش را ندارد. اصلا ارزشش را ندارد.
آرامش این روزهایم توی قبرستان خانه کرده.
صبر و قرار و آرامش را گم کرده ام.

September 22, 2007

روزمرگی ها

بعد از یک هفته جان کندن و شب دیر خوابیدن و صبح زود بیدار شدن خواب صبح شنبه زیاد می چسبد. البته اگر قرار باشد هی خواب ببینی آدم عطایش را به لقایش می بخشد و زودتر بیدار می شود.
از صبح دارم برای خودم توی خانه می چرخم. جارو کردم , تی کشیدم, لباس شستم, حتی ایوان را هم شستم. حالا فکر نکنید که خانه یعنی عظمت ها . کلش روی هم یک اتاق بیشتر نمی شود اما نمی دانم چرا انقدر از من کار می برد. البته من هم یک کمی وسواس دارم. اصلا هم دوست ندارم خانه کثیف باشد و خاک داشته باشد و ظرفها نشسته باشد و لباسها کثیف!
یک کتاب خانه نصفه نیمه هم دارم که مرتب کردنش کلی وقت می برد. از دست این قبض و رسید و کوفت و زهرمار هم آدم کلافه می شود
خانه تکانی که بکنی باید همه جا را تمیز کنی. حتی صندوق نامه های الکترونیکی را!
این شد که الان چند ساعت است دارم زیر و روی کامپیوتر را در می آوردو تمام فایل ها و عکس ها و نوشته ها را مرتب می کنم و میل باکس ها را خالی
دوست ندارم همه چیز را نگه دارم. بعضی هایشان را نگه می دارم اما نه همه را. می خوانم و پاک می کنم.
برای خودم رادیو گلها گوش می کنم و به این کارها می رسم و فکر می کنم اگر قرار بود شصت سال پیش سن الانم را داشتم این موقع مشغول چه کاری بودم ؟ زیاد فرقی نمی کرد شاید. باز هم این کارهای خانه را می کردم. حالا جای ور رفتن با کامپیوتر لابد کمد ها را مرتب می کردم!
یکی برایم ای میل زده کامنت هم گذاشته که " سلام بر شما من ...هستم از اصفهان و علاق ه ی بسیار زیادی به فوت فتیش دارم از شما خواهش می کنم جواب مرا بدهید. " نمی فهمم این اصفهانی ها چقدر علایق عجیب و غریب دارند. یا چرا همه شان به من نامه می دهند؟ عزیز من واله یادم نمی آید آخرین باری که فتیش بودم چه کردم. شما سوال داری از خبره اش بپرس. من این یک قلم را نمی توانم راهنمایی بکنم. حالا من هی می گویم ملت شادند شما بگید نه.
میرزا هم نامه داده که این گوسفند چه شد. کار دنیا بر عکس شده. یک زمانی دلمان می رفت برای نوشتن جا نداشتیم. حالا که جا داریم و دلمان هنوز می رود , سر و دستمان نمی رود. برایش نوشتم میرزا جان گوسفند که هیچ شتر هم با بارش گم می شود در این سری که بیشتر شبیه صحرای محشر است.
کیسه عودهایم را گشتم (این سفر که برگشتم هر چه عود توی اتاقم داشتم ریختم توی کیسه و با خودم آوردم) یک بسته عود شیر نشان هم تویش بود. روشن کردم به یاد فروغ . فکر کردی چی جانم؟ پز عودت را به من نده!
حالا همه جا تمیز و مرتب است. من هم همینطور. حمام هم کرده ام. شب هم دعوتم جایی. حالا توی این چند ساعت باقیمانده اگر شما درس خواندید من هم می خوانم!
نمی دانم این چه حکمتی است که تا زور بهم نیاید و فشار بالای سرم نباشد درس نمی خوانم. موقع امتحان و تحویل که می شود و باسن مبارک که به جر خوردگی می افتد توی دلم هزار بار غلط می کنم که بندازم شب آخر. باز از دفعه بعد همین آش و همین کاسه.
پنجره باز است. باد هم می آید مبسوط. البته اینجا همیشه خدا باد می آید فقط دمایش یک کمی فرق می کند.
راستی دیروز که داشتم بر می گشتم خانه دیدم صلح و صفا در همسایگی برقرار شده. در قبرستان چارطاق باز بود و دور تا دور , روی نرده ها پرچم سفید زده بودند. تو را هم که نگاه کردم دیدم همه علفهای هرز و اضافی را زده اند و همه جا مرتب شده. خدا را شکر که مرده ها و زنده ها آشتی کردند.
دیگر همین ها که گفتم. ملالی نیست جز.. جز چی؟ شکر خدا همه چیز هست. خانواده و عشق و محبت و دوری و دوستی و صفا و صمیمیت و کمی هم پول . همین ها کافیست. خبرهای خوب هم که از هر کجا برسد ملال کمتر می شود.

September 18, 2007

امروز اصلا روز من نبود. یا شاید هم بود. من امروز مثل هوا شده بودم. سرد , گرم , آفتابی, بادی...هر چه که دلت بخواهد.
صبح منگ بودم. شب قبل حمام رفته بودم و با این شامپو که به سرم زده بودم موهایم مثل موی گربه شده بود.
سردم بود. رنگم هم پریده بود. این موهای گربه ای هم دیونه ام می کرد. کارهایم را نصفه نیمه ول کردم امدم خانه. سر راه یک شامپو دیگر گرفتم و نرسیده رفتم حمام.
موهایم که درست شد و آب گرم و داغ که ریخت روی تنم انگار حالم بهتر شد.
یک کمی چرخ زدم.چیزکی درست کردم. خوردم. بعد دوباره سرد شدم.
دراز کشیدم زیر انبوه پتوها با پاهای یخ کرده. هر چقدر هم که غلت زدم و پس و پیش شدم پاهایم گرم نشد که نشد. خوابم هم نبرد فقط چشمهایم گرم شد.
نشستم جلوی کتابهای باز و دشت نوشته های باز. هی نگاهشان کردم. دستم رفت به تلفن و اشکم هم سرازیر شد.
فکر کن عین ابر بهار. خنده ام گرفت که چه مرگم شده.
تازگیها نازک شدم انگار
باز آمدم. چرخی توی نت زدم , باز به کتابهای باز نگاه کردم. هی چای خوردم انقدر که دیگر پاهایم گرم شد و جوراب کلفت نمی خواست.
نشستم انگشتهایم را دانه دانه شکستم و صدایشان انگار خستگی ام را در برد.
حالا گرم شده بودم , سیر هم بودم, خستگی هم در رفته بود, فقط جای اشکهای سرازیر شده روی گونه ام , زیر چشمها می سوخت. قرمز شده بود. اصلا پوستم قرمز شده بود.
من که از اول گفتم امروز روز من نبود. دوباره دوش گرفتم. نماز خواندم. کتابها را بستم. به اندازه کافی نگاهشان کرده بودم. کیفم را جمع کردم. همه چیز را مرتب کردم. اخلاقم همین است. هیچ وقت وسایلم را صبح اماده نمی کنم. می ترسم چیزی جا بگذارم.
آخر سر هم ساعت دوازده شب یک تکه کیک خوردم. نکند یک وقت توی خواب ضعف کنم.

September 16, 2007

تا نزدیک ظهر خواب بودم. کار سنگین هفته پیش و مهمانی شب قبل حسابی خسته ام کرده بود. از سر صبح هی لای چشمهایم را باز می کردم و هوای ابری و بادی و سرد بیرون را که می دیدیم دوباره چشمهایم را می بستم.
ساعتهای بیداریم را پای کامپیوتر بودم. چند تا برنامه داون لود کردم. جواب نامه ها را دادم. توی سایت ها و وبلاگها سرک کشیدم. عصری از خانه زدم بیرون که یکساعتی راه بروم و سرم هوایی بخورد
پیاده تا پایین خیابان رفتم و توی مغازه ها سرک کشیدم و آدمها را نگاه کردم و از سرما دستهایم را به هم قلاب کردم.
برگشتم خانه. افطار کردم و لا به لای فایل های کامپوتر چرخیدم و قصه آلوچه خانوم را دوباره پیدا کردم و نشستم و خواندم و خندیدم و گریه کردم و زیبا شیرازی هم می خواند و خلاصه بساطی شده بود.
حالا هم گیج و منگم.
دارم به کارهای این هفته فکر می کنم که حجمش واقعا زیاد است و پاییزی که دارد می آید و زندگی که دارم می کنم و زندگی که باید بکنم.
سرم را می گذارم روی میز.
چشمهایم را می بندم.
و به هیچ چیز فکر نمی کنم.

September 12, 2007

ممنون از همگی به خاطر تبریک. چسبید بهم حسابی. برای همه شما آرزوی خوب دارم. راستی فروغ می بینی چقدر خوشمزه است؟
یک نگاهی باه کامنتدونی من بندازین. با یک کمی اغماض می شه گفت زنانه است.
ای ول!

--------------------------------------------

ساعت نه و نیم شب است. اصلا نفهمیدم دوازده ساعت گذشته چطور گذشته!
از ساختمان دانشکده می آیم بیرون. بیرون در می خورم به دخترک همکلاسی که کیفش را توی کلاس جا گذاشته و می خواهد با هم برویم دنبالش که تنها نباشد.
دوباره بر می گردم تو, دخترک بامزه است, مدام حرف می زند, تقریبا می فهمم چه می گوید, گهگاهی هم سوال می کند که یک جوری جوابش را می دهم. کله ام کار نمی کند. گاهی بین گذشته و حال و آینده می مانم و زبانم نمی چرخد. هر دو تا می خندیم. ازم سوال می کند که چقدر کمک می گیرم. می مانم. استادم ازم خواسته که به کسی چیزی نگویم. زبانم نمی چرخد که دروغ بگویم اما می چرخانمش. یک کمی برایم سنگین است.
دم مترو از هم جدا می شویم. تا فردا. که باز از کله سحر تا بوق سگ کار کنیم. یک کمی که جلوتر می آیم باران تندتر می شود آنقدر که چترم را باز می کنم.
هوا تاریک است, کله کلیسای همسایه هم معلوم نیست. مه گرفته. فقط از زیر مه چراغهایش رنگی به آسمان می دهد. یک نفس عمیق می کشم. نفسهای شب آخر سی و یکسالگی. فرو می دهمشان. خوشمزه اند. بوی وانیل و شکلات می دهند. چشمهایم را می بندم و به صدای باران گوش می دهم و بوی خیسی اش را نفس می کشم.
چشمهایم را باز می کنم. خوشحالم. شاید برای اینکه این یکسال کار خاصی نکرده ام. فقط زندگی کرده ام. خوب یا بد تمام لحظاتش را زیسته ام و پشت سر گذاشته ام.
اصلا دهه چهارم زندگی ام را دوست دارم. بوی یک دنیای جدید را می دهد. پر از آرامش و ایمان.
سر راه کمی خرید می کنم. می آیم خانه. چیزکی درست می کنم. پشت میز می نشینم و آخرین شب امسالم را با سکوت جشن می گیرم. سکوتی که پر از عشق و آرامش است.

September 08, 2007

یکی بهم گفت سایت بی 30 ام را هم یک نگاهی بیندازم. ایرانی ها فیلمهای کوتاه تویش می گذارند. گفت شاید جالب باشد ببینی چه جور فیلمهایی گذاشته اند. فیلمها را می شود توی سه دسته جا داد. دسته اول و آخر که معلوم است دیگر. فیلمهای مثلا ص ک ص ی. چندتایشان را نگاه می کنم. فیلمهای کوتاه هستند. بعضی ها انگار نمی دانند ازشان فیلم می گیرند. آدم غمگین می شود. یک جور بدبختی و فلاکت توی فیلمها موج می زند. زنک نشسته اول دارد پولهایش را می شمرد بعد همه با هم عکس یادگاری می گیرند. آن یکی در حال تلاش و تقلا دارد با طرف چانه می زند که من فلان قدر می گیرم. بعضی هایشان لهجه دارند. آنقدر که گاهی نمی فهمم چه می گویند. احتمالا مال یک جای دور هستند. یک شهر کوچک یا حتی ده.
دسته دوم را نگاه نمی کنم. یعنی دلش را ندارم. صحنه اعدام دو نفر. صحنه سر بریدن یک نفر. صحنه پیدا کردن یک جنازه که سر و یک دستش را بریده اند و الی ماشاله. نمی دانم دیدن این چیزها چقدر قشنگی و هیجان دارد. فیلمهای دسته اول را می شود توجیه کرد اما دسته دوم؟ آخر چه لذتی می شود برد وقتی یکی را توی فیلم جلو چشمهایت سر می برند و چاقو کند می شود؟ (این را یکی که دیده بود برایم تعریف کرد)
دسته سوم هم دنیای شاد ایرانی هاست. رقص پسرها در کلاس مدرسه ؛ رقص دخترها در کلاس مدرسه ، همان الکی خوش های آشنا که هفته ها با هم تمرین کرده اند که جلوی دوربین با تصویر محو و تار یک رقصی بکنند و جهانی شوند. خنده ام می گیرد از این همه اسلامی سازی که این سالها کردند و نتیجه اش را می شود راحت توی سه دسته جا داد.
در کل دردناک است که رد پای آدمهای معمولی را توی این فیلمها می بینم. غم انگیز است

September 03, 2007

شمع ها را روشن کرده ام. هشت تا. شام هم پخته ام. یکی دو تا چراغ هم روشن است. مخصوصا چراغ دم در. خوب است که در ورودی خانه همیشه روشن باشد.
برای خودم غذا می کشم. هنوز هم یادم می رود که باید آهسته غذا بخورم. هی دورم تند می شود و تا چشم به هم می زنم می بینم تمام شده.
تلویزیون را خیلی کم نگاه می کنم. شاید اصلا نگاه نمی کنم. حوصله تبلیغات خرید کردن را ندارم. البته احتیاجی هم بهشان ندارم چون به طور خودکار خرید می کنم. مثل دیروز که توی مغازه انقدر لا به لای خرت و چرت ها گشتم تا سه تا لیوان کوچک شیشه ای زرد و قرمز پیدا کردم که حالا تویشان شمع گذاشته ام.
از آن بدتر حوصله مسابقه های احمقانه که هی یک عده دور هم جمع می شوند و برای بهترین شدن توی هر چیزی مسابقه می دهند را ندارم . من حالم از مسابقه به هم می خورد.
حالا همیشه آدمها توی صفحه تلویزیون دور هم ، روی یک سن جمع نمی شوند و گیس هم را نمی کشند که اول شوند . همینطوری آدم دور و برش را که نگاه می کند هی می بیند که آدمها تند تند غذایشان را می خورند و اصلا هم نمی فهمند چه خورده اند و چشمشان به بشقاب بغل دستیشان است که نکند زودتر از اینها تمام کند و زودتر بزرگ بشود. مثل همان بچگی ها که می خواستند به بچه غذا بدهند و ک نره غول را نشانش می دادند که بچه ها هر کی زودتر غذایش را بخورد زودتر اندازه نره غول می شود و بچه هر یک قاشقی که می خورد می پرسید حالا اندازه اش شدم؟ طفلک اصلا نمی فهمید چه دارد می خورد و فکر می کرد مثلا اگر دو تا قاشق را با هم بخورد زودتر نره غول می شود. ( اول خواستم بنویسم نره خر بعد گفتم شاید زشت باشد ) . غافل از اینکه کار یک قاشق و دو قاشق و یک روز و دو روز نبود!
راستی یادم رفت. عود هم روشن کرده ام. عودش مزه لیمو می دهد. خانه را هم تمیز کرده ام. شیشه ها را هم با شیشه پاککن تمیز کرده ام. تقریبا همه جا مرتب است.
صدای تق از آشپرخانه می آید. آب جوش آمده. چای هم می گذارم.
باد خنکی می آید. پروانه لب پرده بال بال می زند. همان پروانه طلایی خوش یمن چینی که مهره های رنگی دارد. دلم روشن است. می بینی که همه چیز آماده است.

August 28, 2007

برگشته ام خانه. دوباره همه چیز مثل سابق می شود. البته نه که کاملا. حالا باید وقتم را یک جور دیگر پر کنم. درسهایم زیاد است و شکر خدا هیچ وقت حوصله شان را ندارم. اما راهی نیست. باید بگذرانمشان.
هوا هنوز خوب است . می شود پیاده روی های طولانی را ادامه داد. حالا گیرم کیفیتش فرق کرده باشد. طول می کشد تا به وضعیت جدید عادت کنم. اما همه چیز خوب است. من هم خوبم. تو چند ماه گذشته زندگیم خیلی زیر و رو شده و از بابتش خوشحالم. دوران خوب و بد را با هم داشتم و خیلی جاها با خودم رو در رو شدم. حالا گیرم که با بقیه صداقت نباشد آدم با خودش که باید رو راست باشد.
هنوز فکرم و تنم خسته است. از بس توی یک فرصت کوتاه آدمهای زیادی دیده ام و کارهای زیادی کرده ام و جاهای زیادی رفته ام. حالا دیگر زمان آرامش است. که بنشینی و پاهایت را دراز کنی و آرام آرام زندگیت را بکنی.
دیروز برای خودم خرید کردم. سه جفت گوشواره. یکیشان را که بیشتر دوست دارم سنگ آبی گردی است. یک انگشتر هم خریدم. آن هم سنگ آبی است. حالا فکر کن برای روز اول درس آماده ام.
نوشتم برایم سخت شده. انگار خشک شده باشم. می دانم که تمام دخیره فکری ام را خرج کرده ام. حالا نیاز دارم تا دوباره پرش کنم. کتابهایم را با پست فرستاده ام. خواندن همیشه خوب است. نگاه کردن هم همینطور. هیچ چیز هم به اندازه حرف زدن مخرب نیست. وقتهایی که زیاد حرف می زنم فکر می کنم دارم از توی پوستم می زنم بیرون. دنبال جایی می گردم که توی سایه روشن بنشینم و به سکوت گوش کنم.

August 20, 2007

روزها خیلی زود می گذرند. هنوز چشم به هم نزده تمام شد. فردا دوباره راه می افتم. انگار که بار اولم است.
اینبار که بروم خیلی چیزها فرق می کند. می شود گفت یک بخش جدید در زندگیم باز می شود. سفر خوبی بود. خستگی زیاد به تنم مانده اما چیزهایی که بدست آوردم ارزشش را داشته است.
دلم برای دوستان تنگ می شود اما چیزی که بینمان است همیشه باقی می ماند.
فکر می کنم برای قسمت بعدی زندگی آماده هستم
خدا را شکر می کنم و خوشحالم

August 05, 2007

یک ظرف مربع شکل قرمز که کمی گود است
دو تا شمعدان پایه فلزی کوتاه که سرش حباب شیشه ای دارد
یک جاکلیدی دیوار کوب که با دو تا گل قشنگ
اینها را امروز عصر
پدرم
سر راه آمدن به خانه برایم خریده است.
برای خانه ام
که با خودم ببرم
لطفا برای مهمانی تشریف بیاورید
میوه ها را توی ظرف قرمز می ریزیم
شمع ها را هم روشن می کنیم
حتی می توانید کلیدتان را هم آویزان کنید
دیگر با خیال راحت
دور هم می نشینیم و حرف می زنیم

August 01, 2007

پراکنده ها

از صبح برای خودم توی خانه نشسته ام. همه جا را تمیز کرده ام. چای هم ریخته ام و دارم کتاب می خوانم. چشمم هم به چمدانهاست که کنار اتاق گذاشته ام . درشان بسته است. آماده ایستاده اند. مثل خود من. منتها من نشسته ام.
نمی توانم بنشینم. هی بلند می شوم و الکی یک کاری می کنم و دوباره می نشینم. دلم هنوز نرفته دارد تنگ می شود.

دسته چمدانها را گرفته ایم داریم دنبال خودمان می کشیمشان. راحت تکان می خورند بسکه زیرشان چرخ دارند. حرف می زنیم تا می رسیم به تاکسی. می روند توی صندوق عقب و راه می افتیم.

کارها همیشه زود انجام می شود و وقت هی زیاد می آید. چه بهتر. می نشینیم توی کافه. چیزکی می خوریم و باز حرف می زنیم در حالیکه فکرم دارد هزار جا پرواز می کند. شاید هم یک جا. نمی دانم. فکر کنم زیادی هیجان دارم.

حالا دیگر تنها شده ام. روی صندلی نشسته ام. کتاب می خوانم اما بیشتر حواسم به مردم است. پسربچه ها کف کفششان رول اسکیت دارند و هی جلویمان چرخ می خورند و به رخ هم می کشند. دختر و پسر بغل دستم نشسته اند. سنشان کم باید باشد. دارند با هم آلمانی هم تمرین می کنند. حوصله ام که سر می رود به این فکر می کنم که چه جور سفری دارند می روند. بعد خودم را می گذارم جای آنها که مثلا چه کارها می کنم.
سوار که می شوم می بینم جای دختر بغل دست من و است پسر ردیف وسط. قبل از اینکه حرفی بزنند جایم را پیشنهاد می دهم. خودم هم می روم می نشینم وسط یک مرد هندی و مرد عرب شاید.

بلند که می شویم یک لحظه قلبم می گیرد. لامصب این زندگی هم داستان خودش را دارد. از هر جا که به هر جا می روی دلت برای پشت سرت تنگ می شود. یک کمی فکر می کنم. بعد فیلم می بینم. بعد شام می خورم. یک کمی هم چرت می زنم. مرد هندی به نظرم آرامتر می آید . یک جوری می خوابم که اگر گردنم کج شد به طرف او باشد. صبحانه را که می خورم دیگر باورم می شود که دارم می روم.

توی فرودگاه اول جای پرواز بعدی را پیدا می کنم. بعد چرخی توی مغازه ها می زنم. از بس که این مدت مغازه گردی کرده ام حالم بد می شود. خسته ام. دلم می خواهد بخوابم. ظاهرا بقیه هم همین را می خواهند. هیچ صندلی خالی پیدا نمی کنم. می بینم خیلی ها زمین نشسته اند یا دراز شده اند. من هم می رود یک گوشه , کنار دیوار, دراز می کشم و کیفم را هم می گذارم زیر سرم. جای شما خالی خیلی می چسبد.

سفر بعدی بغل دستم خالی است. دسته صندلی را می زنم بالا و پاهایم را دراز می کنم. صندلی جلو بچه دارد. فکر کنم دختر باشد. ریزه میزه و خوشگل است. یکسره دارد می خندد و گوشه لپش هم چاله دارد. دلم می خواهد بغلش کنم اما نمی شود. به همین اکتفا می کنم که لبخندی بزنم و سری تکان دهم و دستی.

هیچ چیز فرقی نکرده. یعنی چیزهای جدید اضافه شده و بعضی قدیمی ها رفته اما در کل همه چیز مثل قدیم است. آنقدر که اصلا انگار یکسال نگذشته. آنقدر که چشمم به اتاق و وسایل می افتد گریه ام می گیرد. چند ساعت که می گذرد باز یادم می رود که رفته ام و برگشته ام. از دست خودم خنده ام می گیرد. هر جا باشم همانجا را دوست دارم. یعنی راستش اصلا جا شاید خیلی مهم نباشد. یادم هست قبلا هم اینجا گفته ام. برای من جا آنجاست که آدمها باشند. دلبستگی من به شهر و خانه و میز و کتاب و اینها نیست. به آدمهاست.

July 26, 2007

مهمان داشته ام برای ناهار. لذت خوبی می دهد. حالا که عصر شده دارم ظرفها را می شورم. ظرف پیرکس را که قبلا تویش آب ریخته ام بر می دارم. ذهنم مثل همیشه مشغول است. ظرف را بر می گردانم که آبش خالی شود . فکر می کنم که آب که درد ندارد، رنگ هم ندارد، بعد می بینم که این درد ملایم و رنگ قرمز مال تکه شیشه ای است که مثل شمشیر رفته توی دستم. هول می شوم دیگر. شیشه را می کشم بیرون ، دستکش را در می آورم و کف دستم انگار حوض است که فواره اش را روشن کرده اند. فواره اش قرمز است فقط.
به اولین چیزی که فکر می کنم خشم است. و افکارم. آنها را مقصر می دانم. یعنی خودم را. انگار این تکه کوچک شیشه را برای تنبیه خودم توی دستم فرو کرده ام.
دقیقا همین است. این بارهای سنگینی که خواسته ناخواسته روی دوشم است مرا وادار به خود تنبیهی می کند.
گاهی وقتها ، دمدمای صبح ، توی خواب و بیدار، که هی بیدار می شوم و غلت می زنم و ساعت نگاه می کنم ، چشمهایم را که می بندم ، پشت پلکهایم خودم را می بینم. یعنی درون خودم را. یک ملغمه ای است از موجودات کوچک شاید ، سیز یا سفید ، که توی هم می لولند. یا مثل امروز صبح شبیه بوته های خار.
می دانم که اینها فکر های من اند. آنقدر زیاد و پر اند که دیگر جایی برای نور نمی گذارند.
می دانم برای اینکه زندگی کنم باید سرم را خلوت کنم . من احتیاجی به این همه چیزهایی که توی هم بلولند مثل کرم ندارم.
کار سختی است ولی. روزهایی مثل امروز فکر می کنم چقدر طول می کشد تا من این بوته های خار را کنار بزنم و نور بتابد.

July 19, 2007

و اما زندگی همچنان ادامه دارد
این چند وقته به بعضی چیزها بیشتر فکر می کنم. چند خطی هم دیروز برای دوستی نوشتم که این روزها حالش زیاد خوب نیست و دارد از یک شاید بحرانی عبور می کند.
می خواستم برایش بگویم خیلی چیزها هست که ما توی زندگی یادشان نگرفته ایم. یعنی بهمان یاد نداده اند. مثلا یاد نگرفته ایم که :خود: یعنی چه. بهمان گفته اند که :من: همیشه آخر کار است. اگر در مورد خودت حرف بزنی اگر مطابق میلت کار کنی ؛اگر برای خودت شاد باشی و زندگی کنی بد نگاهت می کنند. گفته اند خود باید همیشه ساکت و محجوب و آرام باشد. گاهی لبخند بزند ؛ زیاد شادی نکند؛ بیشتر غصه بخورد ؛ هی خودش را تنبیه کند و از همه مهمتر همیشه بترسد.
بترسد از اینکه خوب نباشد ؛ موفق نباشد؛ خوشبخت نباشد؛ تنها بماند ؛ همسایه دست راستی ناراحتش نباشد ؛ همسایه دست چپی حرفی نزند؛ حرف مردم چه می شود ؛ کجای معیار مردم ایستاده و الی آخر.
این دایره اطراف می تواند بزرگ باشد یا کوچک اما در هر حال خفه کننده است.
دختر جان ؛ همان شهری که تو زندگی می کنی پر از آدمهایی است که زیر بار ترسشان له شده اند. آنقدر ترسشان را آبیاری کرده اند که بزرگ شده و گریبان خودشان را گرفته. فکر می کنی راحت است با ترس زندگی کردن؟ اصلا!
چند نفر را برایت اسم ببرم که از زور ترسشان -از غریبه یا آشنا - زندگی شان را به باد داده اند؟ آنقدر که دیگر خیال می کنند زندگی می کنند. آنقدر که ترسشان افساری شده برای بقیه که جلوی دهانشان را ببندند و سرعتشان و کم و زیاد زندگیشان را تنظیم کنند برایشان.
اینها را نه فقط برای تو ؛ برای خودم هم می گویم. تا وقتی ترس همراهت باشد زندگی برایت مبهم است. انگار که از پشت شیشه مه گرفته منظره بیرون را تماشا کنی و باور کن که بیشتر مشکلات ما از همینجا سر و کله اش پیدا می شود.
فکر نکن که آسان است. بازهم خیلی ها هستند که ترس دارند و می دانند اما آنقدر شجاعت شاید ندارند که از ترسشان عبور کنند.
به همان رابطه کشنده بده بستانی ادامه می دهند از ترس روبرو شدن با چیزهای جدید و ناشناخته ها. شاید فکر می کنند همزیستی انگلی با ترسهای قدیمی بهتر است!
تو هم بلند شو. یک نفس عمیق بکش. نگذار ترسهایی که زاییده ذهنت هستند تو را پشت شیشه مه گرفته حبس کنند. ذهن آدم زایش نمی کند که بلای جانش باشد.

July 16, 2007

از صبح راه می افتی توی خیابان. توی تک تک مغازه ها سرک می کشی که شاید چیزکی پیدا کنی برای کسی که مثلا دست خالی نرفته باشی.
خسته هم می شوی که چقدر دیگر باید بگردی و چند نفر دیگر مانده.
خسته ، بیایی و برسی دم در خانه که تلفنت زنگ بزند و پدرت از آنطرف بگوید که پدربزرگت خواب عمیق رفته و تو به پیراهن توی کیسه فکر کنی که دیگر مال کسی نیست . بعد به همه چیزهایی که فکر کنی که زمانی ، مال کسی بوده اند و دیگر مال هیچ کس نیستند . بعد به همه چیزهایی که از زیر دستمان می گذرند و رد می شوند.

July 11, 2007

اینجا شهر مورچه هاست. از کله سحر پیدایشان می شود و تا بوق سگ هم هستند. همینطور دنبال هم راه میفتند. شاید هم با هم آشنا نباشند اما مسیرشان یکی است. از توی کوچه ها رد می شوند. می پیچند توی خیابان . گاهی حتی توی پارک ، روی نیمکت هم می نشینند که خستگی شان در برود یا گپی بزنند.
البته کسی غذا جمع نمی کند. کلا زیاد اهل خوردن نیستند. فکر می کنم بیشتر هوا جمع می کنند. یعنی تند تند نفس می کشند یا نفس های عمیق می کشند. آفتاب می گیرند. روی سبزی ها ولو می شوند. همه را جمع می کنند برای زمستان لابد. که فقط برف است و باد سرد!
مورچه های پیاده سه دسته اند. یا حامله اند ، یا دارند کالسکه هل می دهند و یا دنبال سگشان می دوند. جزو این سه دسته که نباشی انگار اصلا مورچه نیستی.

June 29, 2007

بالای پله ها نشسته ام و زانوهایم را بغل کرده ام. خیلی بالا رفته ام. آنقدر که همه چیز زیر پایم است. از آنجا حتی خط افق هم پیداست. و خورشید زرد و نارنجی که دارد غروب می کند. هوا روشن است هنوز و همان لحظه که دارم نگاه می کنم دیگر خورشیدی وجود ندارد.
این روزها راه زیاد می روم. اتصال پاهایم به زمین انگار خالی ام می کند. هر چه بیشتر و تند تر راه می روم سبکتر و سبکتر می شوم. خالی و پر می شوم. اینطوری کلافگی دیدن گره های ریز و درشت درون و بیرونم را رد می کنم.
گره ها فکرم را مشغول می کند. فکر می کنم آدمها چطور می توانند به زندگی خودشان و بقیه گره بیندازند؟ دیدن گره زندگی لذت بخش است؟ یا این کار آدمهای بازنده است که از دیدن گره ها خوشحال می شوند؟
نمی دانم. باید خدایم را دوباره پیدا کنم. چند سال پیش گمش کردم. توی یک تند باد شاید و بعدش آنقدر چیزهای مختلف دیدم و شنیدم - از آدمهای با خدا و برگزیده ! - که هیچ رقمه خدا در زندگیشان پیدا نبود . آنقدر که دیگر تندباد را فراموش کردم.
اما این روزها فکر می کنم همه ما آدمها روی این کره خاکی حقی داریم برای زندگی و خوشبختی جایی - دور یا نزدیک - منتظر تک تکمان است و فقط باید باورش داشته باشیم. باید خدا را پیدا کنم و اینها را برایش بگویم. بگویم که می دانم بندگانش را بدون روزی نمی گذارد . اینکه حواسش به همه جا و همه کس هست. فقط کاش پیدایش کنم.

June 27, 2007

توی آمدن و رفتن روزها و تمام شدن بهار و رسیدن تابستان پاک یادم رفت که وبلاگم پنج سالگیش تمام شد!

June 26, 2007

پیاده روی های طولانی آخر هفته مان را دوست دارم. همیشه می رسد به کشف یک جای جدید٫ یک پارک با دریاچه مثلا یا یک خانه قدیمی یا یک کافه دنج.
قبلا هم گفته بودم حساب روز و ماه و سال از دستم در رفته است. نه که به معنی بد باشد. روزها فعلا خوب است. امیدوارم همیشه هم خوب بماند اما اگر نماند هم مشکلی نیست. زندگی بالا و پایین دارد و روزهای بد هم مثل روزهای خوب می گذرند.
روی زیر انداز که دراز کشیدم٬ بالای سرم آسمان بود و ابرهای سفید و شاخه های سبز درختی که با باد آرام آرام تکان می خوردند. سرم را چرخاندم به راست٫ نور کم رمق خورشید از لای شاخه ها می افتاد روی صورتم و همه چیز مثل فیلمهای معنوی شده بود! خنده ام گرفت. همه چیز آماده بود. فقط کافی بود قهرمان داستان از ته دل از خدا چیزی بخواهد و تا آخر فیلم خواسته اش را بدست بیاورد.
خوب چه اشکال دارد٫ فکر کردم من هم بازیگر فیلم هستم٫ قهرمان داستان٫ زیر همان نوری که افتاده بود روم و بادی که می وزید و ابری که می رفت دعا کردم. تا سرانجام فیلم چه باشد!
از بین آدمها که با پرچم آبی و سفید نشسته بودند یا ایستاده بودند کنار خیابان که رد می شدیم بغض کرده بودم. هیچ دلیلی نداشت. نه من مال اینجا هستم نه خواسته آنها خواسته من است. یعنی رسیدن یا نرسیدن آنها به خواسته اشان برای من فرقی نمی کند. فکر کردم شاید به خاطر خواستن است که بغض کرده ام. برای خودم و همه آدمهایی که چیزی را می خواهند و برایش تلاش می کنند. بزرگ یا کوچک. و معلوم هم نیست که به خواسته اشان می رسند یا نه. برای آدمهایی که دنبال حقشان هستند. هر گوشه این کره خاکی که باشند. و بعد به آدمهایی فکر کردم که حق را پایمال می کنند. بزرگ یا کوچک. هر گوشه این کره خاکی که باشند.
توی پارک بعدی٫ وقتی داشتم قهوه ام را می خوردم و حرف هم می زدم از بالای سرمان آدمها رد می شدند٫ می آمدند پایین و از بغل دستمان می رفتند٫ لباسهایشان عجیب و غریب بود٫ لباس رزم پوشیده بودند با سلاحهای سرد دست ساز! از جشن بر می گشتند٫ خنده مان گرفته بود٬ گفتی جنگهای صلیبی تمام شده دارند می روند خانه شان و من فکر کردم جنگهای صلیبی هیچ وقت تمام نمی شود تا وقتی آدمها روی این کره خاکی زندگی می کنند و حق پایمال می شود جنگ هم ادامه دارد. حالا چه با صلیب ٫ چه بی صلیب

June 21, 2007

فکر می کنم صبح شده. هوا کمابیش روشن است. ابری هم هست. شاید نم نم بارانی هم بزند. اما هیچکدام اینها مرا بیدار نکرده. از صداست که بیدار شده ام. توی دلم به جد و آباد هر چه پرنده است صلوات ! می فرستم. یک صدایی بین قار قار کلاغ و جیغ بنفش. یکی دو تا هم نیستند. خیلی زیادتر از این حرفها ست. سعی می کنم به روی خودم نیاورم. غلت می زنم. چشمم را می بندم. پشتم را می کنم به پنجره. اما فایده ای ندارد. احساس می کنم جلسه دارند. انگار دور میز نشسته اند و دارند با هم حرف می زنند. یکی چیزی می گوید آن یکی جواب می دهد. یکی داد می زند. آن یکی انگار شاکی است. یکی صدایش از بقیه نازک تر است و فکر می کند برای اینکه حرفش را به کرسی بنشاند باید بی وقفه حرف بزند. بلند می شوم. می روم لب پنجره که ببینم گور مرگشان کجا دور هم جمع شده اند. چیزی معلوم نیست. صدا از تاریکی جنگل می آید. صدایشان هیچ ظرافتی ندارد. مرا یاد این آدمهای هوچی می اندازد که فقط بلدند صدایشان را بندازند سرشان و داد بزنند و بد و بیراه بگویند. بر می گردم به تخت. ساعت پنج صبح است. همینطور دراز می کشم. صدا کم کم دور می شود. انگار به نتیجه رسیده اند.

June 18, 2007

پشت سر من سوار واگن مترو می شوند. سه نفرند. می نشینند روبروم. یکیشان حتما مادر است. اصلا از قیافه اش معلوم است. یک پیراهن بلند پوشیده با استین حلقه ای. بازوهایش تپل است و وقتی می خندد ریز ریز تکان می خورند. موهایش هم فرفری است. لبهای باریکی دارد . رویشان هم ماتیک زده. من اگر بودم یک خط لبی چیزی هم برایش می کشیدم که لبهایش پرتر شود. لبهای باریک گاهی آدمها را بدجنس تر می کند. البته کلی آدمهای بدجنس را هم می شناسم که لبهایشان معمولی است.
بغل دستش دخترک نشسته. مثلا ده ساله. موهایش بلند است و حسابی چتری دارد. گیم بازی می کند. مادر دستش را می کشد روی موهای بلند دخترک٫ جمعشان می کند بالا و بهشان مدل می دهد. دخترک می خندد٫ بعد سرش را بالا می آورد یک نگاهی می اندازد٫ دو تا شکلک در می آورد٫ دوباره می خندد و پشتش را می چسباند به مادرش و لم می دهد. ذوق می کنم یک دفعه. انگار رابطه اشان خوب است.
سومی روبروی من نشسته. نمی دانم چند سالش است. بیست سال؟ بیست و چهار سال؟ موهایش هم فرفری است و بلند. آرایش خوبی هم کرده. کلی گردنبند هم به گردنش آویزان است. با هم حرف می زنند و من فکر می کنم مادر روس است. یک کمی که جلو می رویم سومی گوشی را می گذارد توی گوشش٫ مادر ساکت می شود٫ به نطرم لبهایش باریک تر می شوند٫ چشمم می افتد به دستهایش. یک حلقه نازک طلایی رفته توی گوشتش. همه مادرها از اول چاق نبوده اند.
فکر می کنم زن خوبی است. ساده است. توقعی هم ندارد. همین حلقه طلایی که توی گوشتش هم رفته انگار برایش کافی است.
یک لحظه دلم می خواهد جای زن بودم. فکر می کنم زنهای روس خیلی قوی اند. زندگی دست خودشان است انگار.
حس غریبی است. دلم می خواهد برویم به سرزمین هیچ کس. یک جای دور شاید.
من زودتر از سه نفر پیاده می شوم و فکر می کنم آنها می روند تا سرزمین هیچ کس


پی نوشت : توی این شماره هزارتو٫ من هم هنرنمایی کرده ام!
جناب آقای ...

June 15, 2007

هر انتخابی یک بهایی دارد. گاهی وقتها می شود بهایی هم نپرداخت!
یعنی به هر حال بها پرداخته می شود اما توسط کس دیگری. آدمهای مثلا زرنگ شرایط را طوری درست می کنند که دیگری وادار به انتخاب شود و بهایش را هم بپردازد.
اما خوب به ما گفته اند که چوب خدا صدا ندارد یا از هر دست که بدهی از همان هم می گیری. گاهی وقتها آدم شک می کند به واقعی بودن این حرفها از بس که مثلا آدم مثلا زرنگها زندگی را آنطور که می خواهند می برند جلو و ظاهرا شانس هم یارشان است.
اما باز هم ته دلمان می دانیم که که این مثلا آدم مثلا زرنگ اولا یک روزی متوجه می شود که دیگر خیلی دیر شده و بالاخره حتی اگر دیر و زود داشته باشد سوخت و سوز ندارد و بهایی که بقیه پرداخت کرده اند را یکجا باید پس بدهد.
این وسط فقط می ماند سالهای از دست رفته. با اینها چه باید کرد؟ فکر کنم باز هم شکر خدا که حداقل قاطی بنده های خوبش هستی نه جزو گروهی که عارت بیاید آدم خطابشان کند. حداقل شب که سرمان را می گذاریم روی بالش خیالمان راحت است که حق کسی را نخورده ایم. هر کاری که ازدستمان برآمده برای بقیه کرده ایم. مظلوم هم بوده ایم. حداقل وجدانمان راحت است.

June 13, 2007

با خانه جدیدم عشق می کنم. به قول دوستی من اگر خوشحال باشم حتی تا آخر عمرم هم می توانم توی همین خانه زندگی کنم. خانه کوچک است اما به من آرامش می دهد.
شب توی ایوان می ایستم و به صدای پای سنجابها و راکنها گوش می دهم که از تپه روبروی خانه بالا می روند یا صدای همسایه بالایی که توی ایوان نشسته اند و با خوشحالی می خندند ؛دلم لبریز می شود.
زندگی چقدر زیباست وقتی که آرامش باشد و خوشحالم که آدمی نیستم و نبودم که بخواهم آرامش را از دیگران دریغ کنم. باز هم فکر می کنم چقدر زندگی راحت تر و ساده تر می شود وقتی قرار نباشد که هی انرژی بگذاری برای بقیه که چرا این حرف را زد و آن کار را نکرد. راستش را بخواهید من اگر از کاری که می کنم راضی باشم و کسی هم باشد چیز دیگری نمی خواهم. خوب یا بد جاه طلبی ندارم و اصلا هم دلم نمی خواد اسباب ناراحتی و دلخوری کسی را درست کنم یا برای هدفهام از کسی استفاده کنم.
تا چند وقت پیش معاشرت گسترده مورد علاقه ام بود. الان هم دوستانم را دوست دارم و دلم می خواهد در تماس باشم اما راستش دیگر حوصله حرف و حدیث را ندارم. تا جاییکه که همدیگر را ببینیم و گپی بزنیم و چند ساعتی با هم خوش باشیم برایم کافی است و اگر ببینم کار دارد به حرف و حدیث می رسد برای ادامه ندادن اصلا درنگ نمی کنم. دیگر دوست صمیمی هم شاید مفهومش را برایم از دست داده باشد.
بگذریم از این حرفها. فعلا دارم از روزهایم لذت می برم . البته گهگاهی بین دوراهی زندگی در آینده یا زندگی در حال قرار می گیرم و یک جدال درونی دارم اما باز به خودم می گویم هر چیز که سهم من باشد به من می رسد پس دلیلی برای فکر به آینده وجود ندارد.
زندگی من امروز من است و فردا روز دیگری است.

June 04, 2007

زن روزهای ابری جان

سلام

خیلی وقت است که هیچ خبری ندارم. نه از تو و نه از خیلی های دیگر. البته اینطور هم می شود گفت که خیلی وقت است که کسی از من خبری ندارد. نمی دانم چه مرگم شده اما حوصله تماس گرفتن را ندارم. آنها هم که از من خبر دارند خودشان زحمتش را می کشند.
این اصلا خوب نیست ، خودم را اینطوری تا به حال ندیده بودم. خیلی وقتها خجالت می کشم از دوستان و آشنایانم که هر دفعه سراغم را می گیرند.
امروز جا به جا شدم و از فردا جای جدید زندگی ام را شروع می کنم. امروز بچه ها را نگاه می کردم. هر کسی داشت یک کاری می کرد و من آن وسط نشسته بودم مستاصل. نمی دانم. شاید هم نه. اما مغزم دیگر کار نمی کرد. الان چند وقتی می شود البته که هیچ جایم با جای دیگرم هماهنگ نیست.
همانجا که نشسته بودم ، وسط تخته و پیچ و میخ و روی کثیفی های کف خانه، خدا را شکر کردم به خاطر آدمهایی که اطرافم هستند و از هیچ کمکی برایم دریغ نمی کنند حتی با وجود اینکه گاهگاهی از دستم می رنجند و دلخور می شوند.
می دانی ؟ تحمل دیدن رنجیدن آدمها از خودم را ندارم، دلم نمی خواهد کسی از دستم برنجد اما نمی دانم چرا گاهگاهی حرفی می زنم یا کاری می کنم که نباید.
داشتم ظرفها را میشستم و خشک می کردم که بچینمشان سرجایشان. یک حس خوبی زیر پوستم می دوید. شاید حس شیرین مالکیت. نمی دانم اصلا مالکیت شیرین است؟ آدم چطوری مالک می شود؟ یعنی باید پول بدهی مثلا؟ شاید هم اصلا مالکیت چیز احمقانه ای باشد.
راستی یک ماگ زرد هم خریده ام. ماگ زرد برایم شده یک نشانه. نشانه روزهای خوب شاید. روزهای بی خیالی. دراز کردن پاها و چای خوردن. هوس نبات کرده ام.
می بینی چقدر از این شاخه به آن شاخه می پرم؟ می دانی چند وقت است نه آرام نشسته ام نه کتاب خوانده ام نه فیلم دیده ام؟
این حرفها را که می زنم نه اینکه زندگی بد باشد. زندگی چیز عجیبی است. ترش و شیرین است و من وسط همه ترشی ها یک شیرینی نابی زیر دهانم رفته است. فصل، فصل شیرینی است. ترشی هم لابد بعدش می آید. اما پیش خودم می گویم چه باک !
دلم می خواهد دراز بکشم و دستی تمام خستگی بدنم و فکرم را بگیرد. آنقدر که سرحال شوم و تازه. که با خیال راحت توی ایوان بنشینم و به درختهای سبز نگاه کنم و چای بخورم. این روزها انقدر از همه چیز دور شده ام که انگار دارم خواب زندگی می کنم. خواب!

June 03, 2007

توی مغازه می چرخم. لا به لای میز و صندلی ها. خودم را توی آینه نگاه می کنم ، روی صندلی پشت میز می نشینم و فکر می کنم توی خانه ام هستم و منتظر بقیه نشسته ام تا بیایند و ناهار بخوریم.
خسته ام. دلم می خواهد سرم را بگذارم روی میز و ببینم که زندگی خیلی ساده است. یا شاید هم زندگی من ساده است.
یادم می آید یکی دو سال پیش همینجا نوشتم که یک روزی جعبه شیرینی خریده بودم و داشتم می رفتم خانه و یکدفعه ته دلم یک جوری شد.که مثلا چند سال بعد با یک جعبه شیرینی دارم می روم جایی که خانه ام هست و برای کسانی که خانواده من اند. حس کاملا غریبی بود برایم. تجسمش کرده بودم اما نمی توانستم حسش کنم.
حالا چند سال از آن روز گذشته . حس برایم دیگر غریب نیست اما دور از دسترس می زند.
سرنوشت آدمها هم چیز غریبی است. از یک جایی شروع می شود اما هیچ وقت معلوم نیست که از کجا جلو می رود. مثل این می ماند که یک جایی ایستاده باشی ، بعد باد بیاید و بپیچد دورت و ببرتت یک جای دور.
هیچ معلوم نیست تا وقتی به نقطه ته سرنوشتت برسی، کی را می بینی و با کی حرف می زنی و با کی شام می خوری و با کی می خوابی. شاید هم اصلا مهم نباشد. هر کسی یک سرنوشتی دارد . هر جای دنیا هم که باشی همراهت است. دارم به چراغهای سنجاقک شکل فکر می کنم که دختر قبلی روی نرده های ایوان جا گذاشته بود و امروز یکی برداشته بودتشان . کاش گذاشته بودشان برای من. شبهای تاریک، روی ایوان، با چراغهای سنجاقک شکل که سو سو می زنند.

May 23, 2007

از کنار قبرها رد می شویم، داستان از همین جا شروع می شود. محکمتر قدم بر می داریم.
آفتاب گرم و روشن است ، صدای آواز پرنده ها و تصویر گلهای زردی که توی سبزی پخش شده اند، همه چیز، حتی چهره مرگ را زیبا می کند.
فقط در اصلی قبرستان باز است؛ مامورها اعتصاب کرده اند برای حقوق بیشتر و حتما زندگی بهتر. دیگر از ساعت پنج بعدازظهر درهای قبرستان بسته می شود و مرده ها اجازه خروج و زنده ها اجازه ورود ندارند. شب قبرستان زود شروع می شود.

برایم حرف می زند و من از روی پله ها که نشسته ام خیره شده ام به روبرو. به آسمان آبی باز و شهری که زیر پایمان دراز کشیده است.
شهر شاید خیلی زیبا نباشد، هر چیزی سرجای خودش نباشد، یک کمی کثیفی اینجا، یک خورده بی نظمی آنجا، اما گاهی وقتها این چیزها اصلا به چشم نمی آید، وقتی بوی انسانیت به مشامت می رسد.
چشمهایم، از آنجا که نشسته ام جلوتر می رود، جلوتر، جلوتر ، آنقدر که وارد خانه می شود؛ زیر سقف،جایی که دیگر هیچ پرده ای نیست.آنچه می بینم از جنس من نیست اما حسش می کنم.
از پله های چوبی پیچ در پیچ پایین می آیم و به این فکر می کنم که مرز پیرامون انسانیت گاهی انقدر نازک و پیچ پیچ می شود که آدم گمش می کند و نمی فهمد از کی و کجا دیگر صدایش به گوش نرسیده.

سنش زیاد به نظر می رسد، بلوز قرمز پوشیده و با آهنگی که برایش پخش می شود برای خودش می رقصد ، جان می دهد برای حرف زدن، از مدل رقصیدن و لباس پوشیدن و اینکه چه کاره بوده و چه کاره هست . تماشایش می کنند ، گاهی هم زیرزیرکی می خندند، همین و رد می شوند.

روی جدول دور میدان نشسته ایم. داستان ادامه دارد. پسرک چند تکه نان می اندازد و کبوترها دسته جمعی پرواز می کنند. حتما آنکه زرنگ تر است بیشتر گیرش می آید. زندگی اینطوری است؟ زرنگتر بیشتر می خورد ؟ فکر می کنم همه چیز، حتی گذشتن از خطوط کمرنگ و پررنگ انسانیت هم عادت می شود ، باورش اصلا سخت نیست.

برای ورود به خانه خدا هم باید پول داد، که خانه را باز نگه دارند. به هر حال یک سقفی باید بالا سر همه باشد، حتی خدا. اینجا ولی ضیافت است. نور و شمع و گل و فرشته هایی که به سر ستون چسبیده اند و حواریونی که جلوی محراب صف کشیده اند و پدر، پسر و روح القدسی که در مرکز ایستاده اند. خانه تقریبا ساکت و خالی است. دیگر گفتن چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند معنی ندارد. این روزها همه کارهای دیگرشان را در ملا عام می کنند. جاییکه صد جفت چشم نگاهشان می کنند؛ انقدر خیره که تمام هاله پیرامون انسانیت پاک می شود و از بین می رود. آنچه می ماند چهره کریه حقیقت تلخ است. شمع روشن می کنیم، من برای تو و تو نمی دانم برای کی. مهم نور و روشنایی است و شعله های لرزان و زیبای پشت شیشه های رنگی که دل آدم را می لرزاند.

بعدش کوچه های باریک است و کفهای سنگفرش شده و خانه هایی با پنجره های بلند باز شده توی خیابان که نقش دست این و آن را عرضه می کنند. لا به لای صفحات رنگی و سیاه و سفید می چرخیم و به زن و مردی که روی سرشان سبد گذاشته اند و در قرمزی سکوت دارند دور می شوند خیره می شویم.
دیگر از زن و مرد نشانی نیست و در تصویر مه گرفته ، تک درخت گلدار نارنجی تنها چیزی است که به چشم می آید، سحر سکوت مه ما را میخکوب نقش کرده است.
سه زن کنار هم نشسته اند و با حرارت حرف می زنند. معلوم نیست از کی اینجا بوده اند و تا کی خواهند ماند. مهم صبر و آرامشی است که در چهره شان نشسته و خیالت از بابتشان راحت می شود که خطری ندارند.

داستان یک جایی ، روی صندلی های پلاستیکی، زیر آفتاب گرم لب آب تمام می شود. زندگی اما جریان دارد. در طنابهایی که مرد وسط میدان گره جادویی بهشان می زند و در بستنی که زن و مرد نشسته روی نیمکت لیسشان می زنند و مرغ های دریایی که از بالای سرمان رد می شوند. جریان زندگی، حتی زیر مشت ولگد و حرفهای برّنده که می خواهند حقارت و پستی را به انسانیت غالب کنند، ادامه دارد. درویش ما عمری است که همه حرفها را شنیده، ضربه ها خورده، تا ته چاه رفته اما کم کم وقتش است که بزم و طرب را شروع کند. چرا که سحر نزدیک است.
هر داستانی یک آغازی دارد و یک پایانی. هر پایان، مقدمه یک آغاز جدید است.

May 10, 2007

سلام
می دانم که اینجا را می خوانی. خواستم برایت چند خطی بنویسم.
چه طور شروع کنم؟ از حالت بپرسم؟ بگویم امیدوارم حالت خوب باشد و روزهای خوشی بگذرانی؟
این آخری را از ته دل می گویم ،گرچه می دانم شاید روزهای خوبی را نگذرانی. من اصلا در حد و اندازه ای نیستم که بخواهم برایت نسخه ای بپیچم یا مثلا از تجربیات خودم برایت بگویم ، این را جز خودم همه می دانند که من آدم با تجربه ای نیستم. من از بزرگسالی فقط غصه خوردن و نگران بودن برای آینده را گرفته ام نه چیز دیگر!
حالا هم فقط یک چیز کوچک را می خواهم به یادت بیاورم. مطمئنم خودت بهتر می دانی اما گاهی شاید شنیدن دوباره اش بیشتر کمک کند به انجامش.
گذشته ما تمام شده و از بین رفته. یعنی به تاریخ پیوسته. آنچه بر ما گذشته حال ما را ساخته است. چیزی هم که ساخته شده دیگر نمی شود کاریش کرد. همین است که هست!
حرف کاملا سنگینی است، می دانم، اما ماندن در گذشته یا بهتر بگویم یادآوری گذشته برای حال ما هیچ فرقی نمی کند.
اما یک مسئله می ماند و آن هم آینده است. خودت بهتر از من می دانی که ما آدمهای لعنتی همه کارهایمان برای آینده است ، به امید آینده و خوشبختی در راه کلی کار می کنیم و همیشه هم نتیجه را به آینده حواله می کنیم. این را هم لابد می دانی که آینده ما را چه می سازد، افکار امروز ما.
یعنی اینطور برایت بگویم که گذشته، خوب یا بد، حال امروز مان را ساخته و فکر امروزمان ، فردا روزمان را می سازد.
پس برای روزهایی که هنوز نیامده و ما مثل چی منتظرش هستیم این قدرت را داریم که تصویر بسازیم. حالا خودت به من بگو، با سری که پر از فکر و خیال مثبت و منفی(مثبت را برای خالی نبودن عریضه گفتم! می دانم که گاهگاهی رگه های مثبتی لا به لایشان پیدا می شود) و درهم برهم و شلوغ است چطور می شود یک آینده صاف و ساده و مطمئن ساخت؟
من فقط ازت سوال کردم. جواب هم نمی خواهم. یعنی به من که نباید جواب بدهی. خودت مهمی. بنشین و با خودت فکر کن. ببین چقدر خوب است یا بد است که این فکر ها را دنبال خودت بکشی؟ (باز هم می دانم که حرف، حرف سنگینی است). باید بریزیشان بیرون. انقدر که فکرت باز شود و جایی پید شود که جوابهای ناب به ذهنت بیاید و راههای جدید جلوی پایت باز شود و سریع هر قدمت را تجزیه تحلیل کنی و و رگه های اطمینان پیدا شود.
همین ها را می خواستم برایت بگویم. بگویم راهی پیدا کنی که افکارت را بریزی بیرون. من یک راه بیشتر بلد نیستم و آن هم نوشتن است. برایت گفتم، بنویس. فقط یک کمی همت مایه اش است با چند صفحه کاغذ سفید و یک خودکار شاید نصفه!
صبح که بیدار شدی هر چه از سرت می گذرد را بنویس. هر چقدر که شد. حداقل برای یک هفته امتحان کن. به نظرم راه خوبی می آید. اگر هم جواب نداد چیزی از دست نداده ای. جز چند ورق سفید که حالا سیاه شده. اما امتحانش ضرری ندارد
داستانهای شبانه ات را جایی یادداشت کن، مواظب خودت هم باش

به امید دیدار

May 09, 2007

با مهره های رنگی فال می گیرم. اگر آبی آمد می روم. اگر قرمز آمد می مانم. اگر زرد بود ببینم خدا چه می خواهد!
مهره های رنگی دیگر هم دارم. حقیقتش این است که برای کارهایم دنبال یک بهانه می گردم. اگر اینطور شد آنطور می کنم ، در صورتیکه می دانم آخرش همان کاری را می کنم که ته دلم نشانم می دهد.
وقتی قرار است کارهای دلم را بکنم و قدمهای درونم را بردارم دیگر به خود ناراحت کنی! احتیاجی نیست. قضیه خیلی ساده است. یک روز صبح که از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم فقط زندگی کنم. مهره های رنگی ام را انداختم توی کیسه . دفترچه حساب و کناب و حضور غیابم را هم بستم و دورش را یک کش انداختم و انداختمش ته کمد.
حالا گاهگاهی حواسم پرت می شود. دستم را می کنم توی کیسه مهره ها که چیزی بیرون بکشم ، روی پشت جعبه دستمال با خودکار کمرنگ حضور غیاب می کنم و از لای کش شل شده دور دفتر حساب و کتابی را یادداشت می کنم.
آدمیزادم دیگر. گاهش وقتها باید به چیزی آویزان شوم. هنوز هم گاهی ته دلم خالی می شود.وحشت روزهای آینده مرا می گیرد، تنهایی های دور یا نزدیک ، که هیچکدام واقعی نیست . واقعی من ام، در همین لحظه؛ که دارم اینها را می نویسم و ممکن است لحظه دیگر نباشم، به همین سادگی
هنوز جای کار زیاد دارم. از خدا می خواهم کمکم کند ترس را از وجودم دور کنم. به خودم می گویم فردا روز دیگری است و من هم انسان بهتری

May 05, 2007

پایین که باشی ، می گردی، دنبال هر چیزی، تکه ای از جایی، بخشی از کسی، ثانیه ای از زمانی ، تصویری از مکانی ، که جمعشان کنی، شاید برای خوشبختی، حتی اگر لحظه ای باشد. همه را با خودت می بری، تصویر قاب شده یک لبخند، صندلی های حصیری کنار خیابان ، یک صابون کوچک ، شوخی دختر صندوقدار، لباس خانه های گشاد بدقواره، براکلی های شناور توی آب ، رشته های نازک برنجی که دور چوبهای قرمز پیچیده اند، همه را مثل کارتهای ویزیت ، کنار هم توی کیفت می گذاری .
بالا که باشی ، می گردی ، دنبال جایی ، که چیزی یا تکه ای از خودت ، ثانیه ای از زمانت ، تصویری از مکانت ، را آنجا پخش کنی . شاید برای خوشبختی ، حتی اگر لحظه ای باشد. چیزی با خودت نمی بری، تصویر یک لبخند را توی قاب می گذاری برای کسی، کفشهای نوک تیز، کفشهای پاشنه دار، کلاهای بی لبه و لبه دار، کیک های وانیلی ، همه و همه را گوشه و کنار جا می گذاری، همراه بخشی از نفست، وجودت.
سراب سالها که بگذرد ، یا تو می مانی و کارتهایی که هر کدام تصویری دارند، از زمان گذشته ، که ورقشان می زنی و هر کدام جلوی چشمت زنده می شوند و مزه اش را زیر دندانت حس می کنی یا تو می مانی و وجودی که تکه هایش را اینجا و انجا ، جا گذاشته ای. دست می کشی رویش ، روی فضای خالی تکه هایی که توی راه جا گذاشته ای ، تصویر جلوی چشمت می آید ، زیر دندانت مزه مزه اش می کنی، مزه خو شبختی را می چشی. دوباره، دوباره...

May 03, 2007

صفرم

همه قصه ها از صفر شروع می شوند. صفر یعنی هیچ . یعنی سفیدی، سکوت، آرامش
روز صفرم تا چشم کار می کند همه چیز دست نخورده است. تازه، نو.
هیچ چیز معنی ندارد و همه چیز با معنی است.
همه چیز دست خودت است، معنی ببخشی، رنگش بزنی و بگذاری روی تاقچه، شاید هم لب پنجره
روز صفرم روز صلح است. تو با خودت. آرامشت مال خودت است و نه هیچ کس دیگر. نه هیچ چیز دیگر. آخر نه کسی است و نه چیزی و تا چشم کار می کند سفیدی است و پاکی
همه چیز مزه ترش و شیرین زندگی می دهد و بوی گلهای ریز و بنفش سنبل که جا به جا در آمده اند و برگهای ریز کوچک سبز که سر شاخه ها پیدا شده اند و آفتابی که از لای درختها افتاده کمرکش ساختمان و نصف پنجره ها را پوشانده.
بوی خوش زندگی می پیچد زیر مشامت،روزهای گذشته زندگیت را نگاه می کنی، شاید مثل یک فیلم، با لذت ، نه حسرت. به آنچه که برت رفته و تو را رسانده به اینجا، گاهی یک لبخندی شاید هم اخمی کنارش.
خیلی ساده است، آهنگی و شاید هم رقصی، با دستهایت هم گوشت و برنج و لپه را ورز می دهی که شاید کوفته درست کنی ، لبخند کوچکی هم بزنی که روز خوش است و خانه ای هست و کسی هست و شوقی و ذوقی و روز صفری و زندگی و زندگی و شور
دراز بکشی و دستت را بگذاری زیر سر و زل بزنی به آسمان آبی و ابرهایی که می آیند و آفتابی که می تابد و بادی که می وزد لای موها
به آنچه می آید و می رود و تو نظاره اش می کنی
دستت را بگذاری زیر چانه و لبخند بزنی به سفیدی و پاکی و دست نخوردگی و سکوت و آرامش

April 28, 2007

اول

حالا رسیده ام به آخر خط. سی ام
من , حالا, دم در معبد ایستاده ام. روی آخرین پله. چیزی نمانده. پایم را که بلند کنم رفته ام آنطرف.
ایستاده ام جلوی در, رادای بنفش را پیچیده ام دور تنم. با چند مهره در گردن, یک زنجیر در پا , یک جفت حلقه در گوش.
همراهم مشعل فرستاده اند. نوشته هم داده اند" از در که وارد می شوی می روی سمت چپ, ده قدم می شماری بعد سمت راست, حالا از پله ها می روی پایین, بعد تا سی می شماری و مستقیم می روی جلو..."
دست دست می کنم , شاید بروند , می خواهم موقع ورود تنها باشم. خودم را پاک کرده ام. در آب چشمه تنم را شسته ام, ردا را دور خود پیچیده ام, دعا خوانده ام, برای روشنی راه کمک خواسته ام.
چشمهایم را می بندم. صدایش می آید. صدای شمرده و آرام الهه معبد را می شنوم که مرا می خواند ...
ایستاده اند. برایم دعا هم کرده اند. مشعل و نوشته هم داده اند که به سلامت از در دیگر بیرون بروم.
صدایشان می آید, در گوش هم زمزمه می کنند " قربانی دیگری وارد معبد می شود, باشد که خدای معبد راضی شود "
از در که عبور کنم دیگر تنها هستم. همه راه را بلدند! اما کسی وارد نمی شود. نمی خواهند قربانی باشند, می خواهند زندگی کنند, پایین پله ها
در معبد که پشت سرم بسته شود نوشته ها را جلوی روشنی مشعل می گیرم, از گوشه , انقدر که نور بزند به همه شان و بیاید بالا تا فقط ردی روی زمین بماند.
ردایم را می اندازم, مهره ها و زنجیر و حلقه را هم همینطور . انگار تازه از زهدان مادر آمده باشم. نفس ام را می دهم بیرون , محکم , انقدر که نفس مشعل را بگیرد.
حالا فقط من هستم و چیزی که به قفسه ای می کوبد و نوایی که مرا می خواند.
با قدمهای محکم یا لرزان راه می افتم, گوشم با صداست که ندایم می دهد. دلم با الهه معبد است حتی اگر قرار قربانی شدن به پای خدای معبد باشد.

April 27, 2007

دوم

سرم را تکیه می دهم به دستهایم. پلکهایم گاهی روی هم می افتد. هوس کرده ام بخوابم و خواب ابدیت را ببینم. آدم گاهی وقتها هوس جاهای عجیب غریب هم به سرش می زند.
خواب ببینم آنجا هستم. کنار جوب نشسته ام و پاهایم تا مچ توی آب خنک است. دارم می بینم که دانه دانه بندهای نازک و کلفت ترس و نگرانی از پا و دست و سر و بدنم کنده می شود و می ریزد توی آب که برود به یک ابدیت دیگر. نه که همه اش مال من باشد، مال بقیه هم هست، ترس بقیه برای من ، ترس من برای بقیه، اصلا این ترس واژه نامانوسی است آنجا. می زند توی ذوق. مثل یک گل درشت قرمز روی یک پتوی سبز کمرنگ !
می خواهم حتی برای چند روز هم که شده ساکن ابدیت شوم.
چند روز آنجا سر کردن به اندازه تمام عمر زندگی کردن اینجا می ارزد.

April 26, 2007

سوم

حالا من یک زن مصری ام. یک زن قدیمی مصری. با موهای کوتاه، تا زیر گوش و چتری هایی که پیشانی ام را گرفته اند.
شاید اصلا من یک شاهزاده قدیمی مصری باشم، یا زن یک فرعون . می شود فکر کرد یک بازوبند مار نشان هم دارم.
من منتظر فرعون ام هستم تا بیاید. که کنارش بمانم . وقتی زمان رفتنش رسید، من هم همراهش می روم، در راهروهای تو در تو و باریک و تاریک هرم مان دنبالش می روم. آنقدر که به اتاقمان برسیم.
کنارش، روی زمین دراز می کشم، با بازوبند، دستبند، گردنبند و هر آنچه که دارم. دستهایم را جمع می کنم روی سینه، در را که ببندند دیگر فرقی نمی کند چشمهایم باز باشد یا بسته.
دیگر فقط تاریکی است و سکوت ، من ، فرعون و جاودانگی

April 24, 2007

چهارم

دیگر چیزی نمانده
کمتر از انگشتهای یک دست
امشب
فردا شب
پس فردا شب را بخواب

بعدش چه؟
دوباره از اول؟

بعدش
هر روز
بشمار یک
همین
و
تمام

پنجم

نشسته ام روی زمین ، تکیه داده ام به دیوار، پاهایم را هم خم کرده ام یک جور که کف اش روی زمین باشد و زانوهایم خم شده. نشستنم این مدلی خیلی راحت تر از توضیح دادنش است. توضیح به نظر پیچیده می آید.
فاصله بین پاهایم هم دفتر و کاغذ و کتابهایم را گذاشته ام. دارم مثلا بلند بلند می خوانم تا حفظ شوم. بلند که دارم حرف می زنم یاد موشها می افتم. وقتی چیزی می خورند. سرشان به کار خودشان است ، ریز ریز و تند می خورند ، تو بگو جویده جویده ، حکایت بلند حرف زدن من است. سرم به خودم گرم است و تند تند و جویده جویده حرف می زنم.
صدای باد می آید. می پیچد انگار. انقدر که هی می خورد به در تراس و در را باز می کند، تا نیمه، انقدر که بیاید تو، چرخی بزند، کاغذهایم را بریزد به هم برود و در را پشت سرش ببندد.
صدای هواپیما می آید. سرم را بالا می کنم ، از پنجره پیداست ، نمی دانم دارد می آید یا میرود ولی می دانم اگر جمعه صدای یکی از همین آهن پاره های غول پیکر را بشنوم می فهمم که دارد می آید.
صدای هر و کر بچه ها بلند است. نمی فهمم در مورد چی اما من هم خنده ام می گیرد. آنها که توی تراسند باد می رود زیر موهایشان یا می خورد توی چشمهایشان انقدر که عینک می زنند و حتی پشت به باد می نشینند. اما فایده ای ندارد. این باد پشت و جلو ندارد. هی می چرخد و می کوبد به در.
من هم باد شده ام. هی می چرخم و می خورم به در. می خواهم لای در انقدر باز شود که بروم تو و چرخی بزنم و برگردم. در که بسته باشد باد، اصلا باد نمی شود. باد یکجا که نمی ماند. باید بوزد و خیلی چیزها را با خودش ببرد. یک جای دور ، شاید آفریقا، انقدر دور که دست هیچ کسی که بخواهد حبسش کند بهش نرسد. آنقدر که داشته هایش را با خودش ببرد و یک جای امن که رسید دیگر نوزد و همانجا بماند. با داشته هایش

April 23, 2007

ششم

نشسته ای توی یک کافه ، کنار خیابان ، سفارشی هم حتما داده ای ، دستهایت را هم قلاب کرده ای روی سینه
لبخند محوی هم رو لبانت هست ، نگاهت ولی به دوردست . نمی دانم شاید هم به نزدیک . امتدادش را نمی بینم.
فقط همان برق چشمها و لبخند محو کافیست که آرامش را ببینم.
همین کافیست

April 22, 2007

هفتم

جلوی کلاس ایستاده ام. رو به همه. حرف اما نمی آید. آدمها را نگاه می کنم اما هیچ کدامشان را نمی بینم. دستهایش را می گذارد دو طرف شانه هایم. رو به من که هول نشو و رو به کلاس که برایش دست بزنید ؛ شاید که یخ من باز شود!
خنده ام گرفته. حتی از روی نوشته هم نمی توانم بخوانم. انگار یک لحظه همه چیز پاک شده. خالی. بعد از هر کلمه یک مکث و کلمه بعدی.
یک کمی که می گذرد حرفها دیگر می آیند اما باز هم که نگاه می کنم هیچ کس را نمی بینم.
همیشه همینطور بوده است. نگاه کردن به چشمها و حرف زدن ؛ وقتی همه نشسته اند ؛ با هم برای من جور در نمی آید. مگر وقتی که حرفها مال خودم باشند. از همانها که هیچ قاعده و قانون ادبیاتی برایشان وجود ندارد.
اینطور مواقع ؛ روی پای خودم بند نیستم. با حرارت حرف می زنم ؛ زبانم بند نمی آید؛ شوخی می کنم ؛ گرم و صمیمی می شوم ...
این روی دیگر من است. یک رو همان ساکت و خجالتی و بی دست و پاست که حرف همه را گوش می کند. آن روی دیگر همان گرم و صمیمی و راحت است که توی چشمها خیره می شود و می گوید ...

April 21, 2007

هشتم

این مال دیروز بود. دیروز که نه ؛ یک جایی بین دیروز و امروز. با همکلاس یونانی ام که هیجده سالگی ازدواج کرده ؛چون خانواده اش سخت گیر بوده اند و بیست سالگی پسرش را دنیا آورده که الان شانزده ساله است و از شوهرش جدا شده و نامزدش این یکشنبه که بیاید چهار هفته است که قهر کرده و از خانه رفته ؛چون این به نامزدش گفته با شوهر خواهر حرامزاده اش که دو هزار دلار پولشان را خورده کار نکند ؛ قرار داشتم.
حالم خوب نبود ؛ مال دلتنگی بود یا گشنگی یا هورمونهای به هم ریخته یا احساس خنگی ؛ توی اتوبوس با اخم ایستاده بودم و دستم را گرفته بودم به میله و داشتم نگاه می کردم که ایستگاه را رد نکنم.
چشمم افتاد به جلوم ؛ روی صندلی ؛ به زحمت شش هفت ساله بود، با موهای یک کمی تابدار با یک تل نارنجی. نشسته بود بغل دست مادرش ، دستهایش را قلاب کرده بود روی کیف صورتی و داشت با اخم جلویش را نگاه می کرد. شاید هم اخم نبود ، مال ابروهای پیوسته اش بود . دستهایش را نگاه کردم ، روی دو تا انگشت دوم و سوم دست چپش پوستش جمع شده بود. سوخته بود. حتما آب جوش بوده. لابد خیلی هم دردش گرفته. حتما گریه هم کرده. نمی دانم چرا کاپشن مشکی پوشیده بود.
دوباره نگاهش کردم. یک دفعه خنده ام گرفت. زیر چشمی نگاهم کرد؛ با اخم. بیشتر خنده ام گرفت. انگار یک زن پیر بداخلاق را کوچک کرده باشی روی صندلی.
بعد یک نگاه به خودم کردم. کاپشن قهوه ای که دست کمی از مشکی ندارد. تل هم به سرم نزدم. با یک کیف سبز که اندخته ام پشتم. وسط ابروهایم باز است . روی دستهایم جای سوختگی ندارم اما قبلا دردم گرفته. گریه هم کردم لابد.
باز هم خنده ام گرفت. انگار یک زن پیر نا امید بد ادا را کوچک کرده باشی دم میله اتوبوس.
از اتوبوس که پیاده شدم زن پیر نا امید بد ادا را گذاشتم بماند همانجا دم میله. که برود تا ته خیابان. شاید هم دورتر. برایم مهم نبود حتی اگر کسی می بردتش خانه.

April 19, 2007

نهم

دیشب ؛ هم خسته بودم هم کثیف. شیر آب را باز کردم و رفتم زیر دوش . نمیدانم سرما مال من بود یا حمام ؛ آب داغ را باز کردم. دستهایم را روی سینه ضربدر کردم. چشمهایم را بستم و زیر آب داغ ایستادم.
یکدفعه یاد علیرضا افتادم. اینکه زیر دوش آب سرد می رفت. سرد نه که خنک ؛ از آن سردها که تا مغز استخوانت تیر می کشد ؛ مثل همان وقتها که یک نفس آب طالبی با یخ خورد شده می خوری و سرت درد می گیرد. یاد مادرش که حرص می خورد که بچه ذات الریه می کنی و بچه که می گفت برای سلامتی خوب است.
علیرضا الان چند وقت است که مرده؟ هشت سال ؟ ده سال؟ چقدر همه چیز زود می گذرد. دیگر مردگی هم از یاد می رود. دیگر از علیرضا هیچ چیز نمانده. حتی یک تکه استخوان. صورتش هم خوب یادم نیست. آخرین بار که دیدمش هیجده سالم بود ؛ تلویزیون قصه های مجید نشان می داد ؛ ظهر جمعه بود حتما. فقط شادمانی اش یادم هست از سفری که داشت می رفت و شوخی هایی که با همه می کرد و پاهایی که رویشان بند نبود.
دیگر ندیدمش ؛ حتی وقتی که برگشت و مرد.
آب داغ را کمتر می کنم. یاد زندگی که برای خودش تصویر کرده بود. باز هم کمتر ؛ یاد زندگی که برای خودم تصویر کرده بودم ؛ باز هم کمتر ؛ برای همه آدمهایی که زندگی برای خودشان تصویر کرده بودند اما نتوانستند؛َ آدمهایی که تکی یا دسته جمعی می میرند ؛ آدمهایی که زنده اند اما انگار که مرده باشند ؛ باز هم کمتر ؛ به زندگی که نکردیم فکر می کنم ؛ به آنکه نخواهیم کرد؛ به روزهایی که تمام می شود و حسرتی که می ماند ؛ به فرصتی که نداریم ؛ به محدودیت ها ؛ فشارها؛ فرصت های سوخته؛ عمرهای برباد رفته؛ به زندگی که نمی گذارند بکنیم ؛ نمی گذاریم بکنند؛ به آب سردی که روی سرم می ریزد و به علیرضا که سالها پیش فرصتش تمام شد.

دهم

اینجا که نشسته ام هیچ چشم اندازی ندارد. دیوار است و صفحه مانیتور و یک پنجره که توی راهرو باز می شود و آنطرف هم تا چشم کار می کند باز دیوار است و همین صفحه های کوچک که زندگیمان شده.
دارم سعی می کنم ذهنم را ببرم فراسوی این دیوارها. به جلو. فقط صدای موج دریا می آید که می رسد به ساحل شنی و دوباره بر می گردد و گرمای آفتابی که روی شنها افتاده است.
و به عقب که سکوت محض است و هیچ صدایی از کسی نمی آید و هیچ جنبنده ای به چشم نمی خورد.
من گم شده ام. من به هیچ زمانی و هیچ مکانی تعلق ندارم. من یک فضا نوردم که دارم برای خودم توی فضا چرخ می خورم انگار که سوار چرخ و فلک شده باشم. من بین این دیوارها و پشت این پنجره ها حل شده ام.

April 18, 2007

یازدهم

امروز توی اتوبوس تنها بودم. هم رفتن. هم برگشتن. همینطور که نشسته بودم چشمهایم را بستم، کاپشنم را کشیدم روی تنم و خوابم برد، در حالی که به می خواستم به سرزمینهای دور فکر کنم.
تکانی خوردم، شاید هم صدایی شنیدم، چشمهایم باز شد، سرم را چرخاندم به پهلو، طرف راست و از پنجره درختهای هنوز خشک را دیدم و زمینهایی که دیگر برف چندانی نداشت و هنوز سبز نشده بود و خانه هایی که شبیه فیلمها بود.
تکانی خوردم. من در سرزمینهای دور زندگی می کنم اما یادم نمی ماند. برای من؛ زمین فقط جایی معنا می دهد که کسی باشد.

April 17, 2007

دوازدهم

اینجا که ماهستیم بهار گم شده است. نه که فکر کنید دارم داستان تعریف می کنم یا الکی از خودم حرف می زنم.
این را خودم شنیدم. از مرغ دریایی که داشت بغل گوشم پرواز می کرد. پرواز که نه ؛ بالهایش را باز کرده بود اما هیچ تکانی نمی خورد. همینطور آرام و بی صدا می آمد. درست مثل همان وقتها که روی سرسره می نشستم و دستاهایم را باز می کردم و تا پایین می آمدم.
داشتم بهار را می گفتم. شنیدم داشت زیر لب زمزمه می کرد یا شاید هم غر می زد. بهار گم شده؛ بهار گم شده ؛ بهار گم شده...
آخر لحنش را متوجه نشدم. چون برف داشت شلاقی می زد و من هم کلاهم را سفت بسته بودم روی سرم که خیس نشوم و برف روی موهایم نشیند.
سر چهار راه که رسیدیم ؛ ایستادیم چون چراغ قرمز بود . نگاهش کردم شاید بتوانم بفهمم لحنش چه بوده یا چرا فکر می کند که بهار گم شده. اما فایده نکرد. نیمرخش به من بود. چراغ که سبز شد یک دفعه اوج گرفت. پایم را گذاشتم توی خیابان و تا مچ رفتم توی برف و آب.

April 16, 2007

سیزدهم

زن می گوید شگون ندارد. آخر سیزدهم است. می گویم خوب باشد. می گوید امروز نباشد بهتر است. یک وقت نحسی اش دامنمان را می گیرد. می گویم ول کن این خرافات را!
نمی دانم توی فنجانت یک آدم افتاده که دور وبرش بسته است و انگشت هم که زدی یک قفل افتاده که کلیدش هم اینجا نیست و حالا هم که بساط سیزدهم را به راه انداخته ای.
می گوید اینها را که از خودم نمی گویم مادرم بهم گفته. او هم از مادرش شنیده.
می گویم حوصله شنیدن این حرفها را ندارم. می خواهم بروم.
می گوید به سلامت ؛ در را هم پشت سرت ببند. فقط حواست باشد یک وقت به چشمهای گربه سیاه توی حیاط نگاه نکنی. هنوز تا غروب سیزده مانده!

April 15, 2007

چهاردهم

از نیمه که بگذری دیگر تمام شده. می افتی توی سرازیری و زود می رسی انگار. اشتیاقت زیاد می شود؛ تازه می فهمی شنیدن انتظار هم شیرین است چه معنی می دهد.
دلهره و اشتیاق و انتظار که با هم مخلوط شود دور همه چیز را یک هاله ای می گیرد. یک هاله اسرار آمیز شاید؛ هاله مقدس
سکوت می خواهم. یک جای مناسب هم شاید . تمام سالهای گذشته ؛ چیزهایی را از خدا خواسته ام ؛ توی دلم ؛ اما اصرار هم نکردم ؛ فقط خواسته هایی بود که ذهنم می گذشتد و گاهی برقی به چشمهایم می آوردند. اینبار خواسته ام فرق می کند. این بار هم اصرار نمی کنم چون فکر می کنم هر چه به صلاح باشد بهتر است. اما خیلی مصمم هستم. برای آنچه می خواهم. دلم سکوت می خواهد که با خدای خودم خلوت کنم. بخواهم که کمکم کند. که لیاقت آنچه می خواهم را داشته باشم.
این روزها من و درونم به هم نزدیک تر شدیم. هر تکه ای دارد سر جای خودش قرار می گیرد. تکه هایم را دوست دارم و می خواهم طوری بچینمشان که بهترین باشند. من و تکه هایم باید لایق باشیم.

April 14, 2007

پانزدهم

امروز ساعت یک و پنج دقیقه بعد از ظهر از در مدرسه بیرون رفتم. پیچیدم سمت چپ و آرام راه افتادم. هوا خیلی سرد نبود. گهگداری دانه های برف می آمد اما آسمان را که نگاه می کردی خیلی تیره نبود و به نظر می آمد آن دورها سحر نزدیک است. سینه کش قبرستان که رسیدم قدمهایم را تند نکردم. آرام از کنار نرده های فلزی گذشتم و به سنگهای ایستاده و صلیبهایی که برف رویشان نشسته بود نگاه کردم و حتی از فکر اینکه زیر این همه برف و بعد از این همه مدت یحتمل با کت و شلوار خوابیده اند خنده ام هم گرفت. آنقدر رفتم تا قبرستان رسید به خیابان و من از خیابان رد شدم.
یک ساعت بعد ؛ حالا من یک زن خانه دارم. از ماه آینده. یک خانه کوچک با یک آشپز خانه که درهای چوبی دارد و یک پنجره که به تپه بلند شیبداری باز می شود. و آن دورتر یک کلیساست.
زن می گوید انتخابت همین است؟ اینجا خیلی ساکت است. من اگر قرار باشد اینجا زندگی کنم می میرم. پیش خودم فکر می کنم سکوت آرامش می آورد. ممکن است وهم انگیز هم باشد. خیال و تپه شیبدار و ناقوس کلیسا روی هم ترکیب جالبی می شود به گمانم.یک قدم دیگر مرا می برد جلو. به طرف سرزمین رویاها.
امروز ؛ شاید هم دیروز؛ نمی دانم کی ؛اما از خواب که بیدار شدم دیدم من یک بادکنکم. آنقدر باد شده بودم که دیگر نمی شد روی زمین بمانم. بالا ؛ بالا؛ بالاتر...هر چه بالاتر بهتر.
شاید هم با هلیم پر شده باشم. باید بروم بالا. یعنی کار دیگری نمی توانم بکنم. آنقدر بالا که نخ هم از دست همه در برود. من بشوم یک بادکنک قرمز ؛ با یک نخی آویزان که در هوا تاب می خورد؛ که لا به لای درختهای تپه شیبدار بگردم و صدای ناقوس را بشنوم

April 13, 2007

شانزدهم

به همین زودی نصفش تمام شد. چشم به هم بزنی نصف دیگر هم تمام شده. مثل یک سیبی که شروع می کنی به خوردن یا چایی که می ریزی توی فنجان
همه چیز همینطوری تمام می شود. مثل زندگی. یک روز به خودت می آیی و می بینی که بنگ همه چیز تمام شد و تو حتی نفهمیدی کی به نصفش رسیدی.
بعضی نصفه ها را می شود شمرد. توی هر شماره چیز جدیدی پیدا کرد. حرف جدیدی زد . اینطوری بازی شماره ها برایت دلچسب می شود. دیگر عدد مفهومی ندارد. آن چیز ی که معنی پیدا می کند قدمهای محکم است که شادمانه توی راه برداشته می شوند.
بعضی نصفه ها را نمی شود شمرد. می شود مثلا از یک شروع کرد اما هیچ وقت معلوم نیست کی به نصفش رسیده ای. حالا باید چکار کرد؟ با نصفه های غیر قابل شمارش هم می شود بازی کرد. به همان راحتی. که هر شماره چیز جدیدی برایت داشته باشد.

شماره یک : شادمانی حق من است
شماره دو : بگذار باد لای موهایم بپیچد
شماره سه : زندگی را باید تجربه کرد
شماره چهار : هر چه جمع و تفریق کنی باز آخرش چیزی دستت را نمی گیرد
شماره پنچ : نصفه آخرین روز هر هفته مال توست. که به یاد بیاوری خوشترین روز هفته ات کدام بوده. و روزی که نتوانی بیاد بیاوری کدام روز خوشتر بوده ای به این معنی که هر روز خوشتر بوده ای زندگی از طریق تو جریان پیدا کرده است.
شماره شش : وقتهایی که خوشتری یادت می رود گوش بده قلبت چطور می زند. نفست را ببین. از همان نصفه های نشمردنی است. بازی یادت نرود.
شماره هفت : حق همه است که عشق و محبت تو را ببینند و حس کنند.
شماره هشت : انسانیت را ار ج بده. چه مال تو باشد چه مال دیگری
شماره نه : کوچک کردن آدمها ؛ پشت سرشان حرف زدن ؛ بهشان خندیدن اصلا در شان تو نیست!
شماره ده : اگر روزی به کسی برخوردی که شادمانی ات را گرفت ؛ موهایت را بست ؛ برایت جمع و تفریق کرد ؛ خوشتری ات را زیر پا گذاشت ؛ نخواست از حق اش استفاده کند ؛ انسانیتت را گذاشت دم در ؛ کوچکت کرد ؛ پشت سرت حرف زد ؛ بهت خندید . یادت باشد که انسانیتت را ارج نهی. تو آمده ای که از یک شروع کنی به شمردن تا هر کجا که بگویند بس است. اگر کسی این را نمی فهمد خودش را از لذت بازی عددها محروم کرده است. وگرنه تو که راحت می توانی از شماره ده هم چیز جدیدی یاد بگیری. اینکه مثل او نباشی.

April 12, 2007

هفدهم

خسته ام. ساعت دارد کم کم ده می شود و هنوز کارم به جایی نرسیده. چشمهایم درد می کند و پاهایم انگار مال دیگری است.
نمی دانم چرا هیدرودینامیک دریایی را بلد نیستم. خیلی چیزهای دیگر هم بلد نیستم. سوت نمی توانم بزنم. آواز بلد نیستم بخوانم. خیلی از غذا ها را بدون کتاب بلد نیستم بپزم. فرانسه بلد نیستم حرف بزنم.( تنها کسی که حرفم را می فهمد همان همکلاسی اسپانیایی زبانم است که نمی دانم چرا علاقه مند شده بداند تمرین هیدرودینامیک دریایی چطور حل می شود و مخم را به کار می گیرد که برایش به زبان فرانسه توضیح بدهم دارم چکار می کنم. )
در عوضش کلی کارهای دیگر بلد بکنم. می توانم چند ساعت بی وقفه خیال ببافم. به ترک دیوار بخندم. عوض راه رفتن لی لی کنم. عاشق شوم. تا صبح از هیجان نخوابم. ساعتها راه بروم. شامی درست کنم. حرفهایم را بنویسم. انرژی درونم را آزاد کنم. آنقدر که بیاید رو. توی صورتم. که مردم بهم لبخند بزنند و بگویند سلام. که زندگی کنم حتی وقتی خسته ام.

April 11, 2007

هیجدهم

یک وقتی , مثلا شبی، یک دفعه حس می کنی همه درها از روی حکمت دارد یکی یکی بسته می شود؛ یعنی اینطوری فکر می کنی ؛ خسته هم هستی؛ کارهایت هم مانده؛ از این طرف و آن طرف هم چیزکی شنیده ای ؛ نه که مهم بوده باشد؛ اما همینطوری روی هم جمع شده؛ اینطوری می شود که بلند می شوی به هوای دست شستن یا هر چه ؛ می روی توی حمام و در را می بندی. می نشینی روی در توالت فرنگی و می زنی زیر گریه.
حالا یک کمی که اشک می ریزی با خودت می گویی خوب که چی؟ حالا من تا بوق سگ هم اینجا آبغوره بگیرم چه می شود؟ فرقی می کند؟ اگر قرار به بستن باشد که بسته می شود!
حالا فرض کنیم یک کمی هم سبک می شوی ؛ بعدش چه؟ تنها راهش همین است, صورتت را بشویی و یک نفس عمیق بکشی و بیایی بیرون. نقطه سر خط
صبحش که بیدار می شوی می بینی اگر قرار به حکمت باشد رحمت هم می آید. یک کمی که خوبتر نگاه کنی می بینی که همه چیز روشن است. صدای خنده ات را که می شنوی شاد می شوی.
باید کم کم قواعد بازی را یاد بگیری. یک کمی بلد هستی؛ تئوری را هم خوب می دانی ؛ حالا وقت تاس ریختن است. جفت شش هم لازم نیست بیاوری؛ مهم این است هر چه بیاید خوب بازی کنی؛ تاس هایت را بیندازی و شادمانه بازی را شروع کنی.

April 09, 2007

نوزدهم

آفتاب زده بیرون. من هم مثل این گل و گیاهها که رویشان به آفتاب باز می شود شنگول از خواب بیدار شده ام. گرچه مدتی است که شنگول هستم. از خانه که می زنم بیرون هوای نسبتا ملایم می خورد به صورتم. تصور هوای گرم و شنهای داغ و لباس نازک برایم دور و محو است.
نمی دانم چند تا ؛ پنجاه تا ؛ شصت تا پله را می روم بالا ؛ تا وقتی درسم تما م شود فکر کنم کوهنورد شده باشم.
امروز هم نیمه تعطیل است. اینطوری را بیشتر دوست دارم. خلوت تر است و ساکت تر. می شود هر چقدر که می خواهی بنشینی و کار کنی.
سنجاب ها هم سر و کله اشان پیدا شده. چند شب پیش هم که داشتم بر میگشتم خانه یک راکن از جلوی پایم دوید و رفت چسبید به تنه درخت ؛ یک کم همدیگر را نگاه کردیم. تنه را ول کرد و زیر ایوان یکی از خانه ها گم شد.
خیلی سبک دارم می روم. توی کیف پشتم و دستم کلی کتاب هست اما سبکم . احساس می کنم به هیچ کجا وصل نیستم. این چند هزار سال فرهنگ و تمدن و سنت و مذهب و هر چه دیگر انگار روی شانه هایم نیست. پشت سرم است یا شاید کنارم. هر کجا که هست سنگینی اش را روی شانه هایم احساس نمی کنم.
الان که دارم اینها را می نویسم و امروز را زندگی می کنم هیچ چیز مرا به گذشته وصل نمی کند. گذشته برایم تمام شده. هیچ نخش از آنجا تاب نخورده که بیاید بپیچد دور امروزهایم و گره شان بزند.
آینده ام را هم گم کرده ام. نخهای هر روز را ؛ شب که می شود گره می زنم و می چینم که فردا کلاف تازه ای باز کنم.
همکلاسی اسپانیایی زبانم صندلیش را می گذارد کنار من و می پرسد توی اینترنت دنبال چه می گردم ! دنبال عشق؟ برایم توضیح می دهد که این روش خوبی نیست. تو هی می گردی و یک کسی را پیدا می کنی که به تو می گوید انسان خوبی است و مهربان است و چه و چه . اما دروغ می گوید ؛ باید کسی را پیدا کنی که بتوانی باهاش در تماس باشی و خودش را نشان می دهد. می خندم. او هم همینطور.
می گویم من با عشق زندگی می کنم ؛ از خواب بیدار می شوم ؛ غذا می خورم ؛ کار می کنم؛ حرف می زنم؛ می خوابم . دنبال عشق هم نمی گردم ؛ می دانم که همیشه هست ؛ توی هوا موج می زند کافیست یک لحظه آرام باشم ؛پیدایش می کنم.. لازم نیست دنبالش بروم .خودش می آید. خودش هست .

بیستم

هر چیزی را به هر کسی نباید گفت. گاهی یکی پیدا می شود که همه را می تواند بشنود. آن حسابش جدا. وگرنه هر کس اندازه ای دارد.

April 08, 2007

بیست و یکم
اینگوز
باروری
شروعهای تازه
" اینگ " خدای قهرمان

... کشیدن این علامت ممکن است نشانه یک زمان فارغ شدن همراه با نشاط باشد. نشانه یک زندگی تازه. یک راه تازه. علامت قدرت زیاد. ... ممکن است وقتش رسیده باشد که حالا طرحی را کامل کنی.
همه چیز عوض می شود. ... اینگوز علامت بیرون آمدن تو از یک حالت بسته شفیقه مانند است .
ممکن است لازم شود خود را از یک عادت کهنه , وابستگی یا رابطه ای آزاد کنی. از یک الگوی عمیق فرهنگی یا رفتاری , فعالیتی که کاملا برای خودی که داری پشت سر می گذاری مناسب بوده است....

April 07, 2007

بیست و دوم

روی صندلی نشسته ام. دستهایم را به هم قلاب می کنم و می کشم طرف بالا. پاهایم را به هم جفت می کنم و درازشان میکنم آنقدر که سر می خورم روی صندلی.
زن از روبرو می آید. نگاهم می کند. می خندد. من هم می خندم. با دستها و پاهای کشیده. به همین سادگی . به همین راحتی

April 06, 2007

بیست و سوم

نا ندارم. ساعت دوازده و ربع است و نیم ساعتی می شود که رسیده ام. انقدر خسته ام که حتی نمی توانم بخوابم. فکر کنم هفته گذشته از بدنم زیاد کار کشیده ام. تنم خسته است. مغزم هم که تعطیل ؛ فقط قلبم می زند.
سر جلسه چشمهایم گرم گرم بود. انقدر که خوابم هم برد. حوصله جواب دادن نداشتم , فقط دعا می کردم وقت زودتر بگذرد که تمام شود. لامصب نمی گذشت.
حالا هم تختخوابم را پهن کرده ام. ملافه شیری , پتوی چارخانه صورتی ؛ رویش هم پتوی چارخانه رنگی , بسکه هوا سرد است!
الان تنها چیزی که می خواهم این است که بخزم زیر ملافه های خنک ؛ چشمهایم را بندم, بدنم را رها کنم و فکرم را پرواز دهم به سرزمینهای دورتر. از من دورتر و به شما نزدیکتر ....

April 05, 2007

بیست و چهارم

امروز برف آمد. نه فکر کنید الکی ها. حسابی. از آن بادهای شلاقی مورد علاقه من هم می وزید. هنوز هم می وزد البته! اما کی اهمیت می دهد؟
توی لابراتوار نشسته ام. از دیوار پنجره ای توی راهرو را نگاه می کنم. عکسم افتاده توی شیشه. با موهایی که اینجا تاب برداشته و یک کمی فر شده.
بچه ها می آیند و می روند . حالا دیگر قیافه بعضی هایشان برایم آشناست. چند تایی را هم می شناسم آنقدر که سلام علیکی بکنیم و گاهی احوال هم را بپرسیم.
خوشحالم. به خاطر تغییراتی که در زندگیم رخ داده. اتفاقاتی که افتاده. آنهایی که قرار است بیفتد . بعضی هایشان سخت هم هست. پوستم را هم می کند اما خوب است. ذوق دارم. آدم همینطوری زن می شود.
کم کم دارم احساس می کنم وجود دارم. که باید روی پای خودم بایستم و نه دیگری . که خودم تصمیم بگیرم و نه دیگری. که از تنهایی نترسم. که حرفم را بزنم. که آنطوری که میخواهم زندگی کنم. که اگر پوستم کنده بشود چیزی یاد می گیرم. عجب لذتی دارد

April 03, 2007

بیست و پنجم

یک روزهایی آدم دلش تنگ می شود. اشکال ندارد. می شود یک گوشه خلوت پیدا کرد. که حواست پرت نشود و چند دقیقه ای یا حتی ساعتی به دلت اجازه دهی که تنگ شود. انقدر که حتی نفست هم در نیاید. چارتا دانه عکس را که داری هی نگاه کنی هی نگاه کنی و دلت تنگ تر شود.

بیست و ششم

گربه خپل دوست داشنتی قصه ما امروز ولو شده بود روی میز. انگار که کوه کنده باشد. کوه کندن گربه را هم که بلدید؛ انقدر که از دم اجاق آشپزخانه بلندشان کنی که بروند تا دم در هوایی بخورند و برگردند.
اما اینطوری با گربه معامله مان نمی شود.
باید درس بخواند. نمره خوب بگیرد. خودش را جمع و جور کند. خانه پیدا کند. روزها را بشمرد. دمی تکان دهد. حواسش به میوها باشد که سوتی ندهد.
گربه خپل ما کمتر از یک ماه وقت دارد که به خودش و زندگی اش سر و سامان بدهد. نه که فکر کنید الان سر و سامان ندارد؛ دارد ؛ اما یک کمی زیادی تنبلی می کند. باید حالش را یک کمی محکمتر بگیریم!

April 02, 2007

بیست و هفتم

بعد مدتها رفتم ورزش. از خجالت خودم و بقیه هم در آمدم. روی توپ قرمز ولو شده بودم. چرخ می خوردم و فکر می کردم چقدر خوب بود دنیایم جمع می شد روی همین توپ قرمز که ولو شوم رویش و با خیال راحت چرخ بخورم.
روزهایم را شماره می کنم. معکوس یا غیر معکوس. فرقی نمی کند. مهم انتظار شیرینی است که پشت این شماره ها پنهان شده. شیرین ای که روزهایم را مثل همان توپ قرمز شاد و سرخوش می کند.

تقریبا تمام روز در رویا هستم. با رویایم زندگی می کنم. حرف می زنم. غذا می خورم. درس می خوانم. من و رویاهایم در هم تنیده شده ایم. من بدون رویا مفهومی ندارد. می دانم روزی همه رویاهایم رنگ واقعیت می گیرند. زیباترین لحظه زندگیم همان وقتهایی است که رویاهایم را می بینم که جلو چشمم جان می گیرند و واقعی می شوند.
دستهایم را دراز می کنم رو به آسمان. دستی تکان می دهم یا بوسه ای می فرستم. که یعنی مچکرم. برای زندگی.
دلم نمی خواهد هیچ کسی حتی به ذهنش خطور کند که می تواند روی شادی ام سایه بیندازد. به هیچ احدی اجازه نخواهم داد رویاهایم را قضاوت کند. رویاهایم مال من اند.

April 01, 2007

بیست و هشتم

امتحانم را دادم. مثل همه شبهایی که صبحش باید زود از خواب بیدار شوم تا صبح مثل آدم نخوابیدم.
صد دفعه بیدار شدم ؛ ساعت را نگاه کردم؛ شمردم چند ساعت دیگر به صبح من مانده؛ لبخند زدم که هنوز وقت هست و دوباره خوابیدم
داشتم برای معلم فرانسه ام از رویای آینده حرف می زدم. از سفر رویایی به پاریس. داشتم برایش می گفتم که می روم توی یک کافه کنار خیابان می نشینم و یک قهوه می گیرم و همانطور که آدمها را نگاه می کنم از خوردنش لذت می برم. حرفم را قطع کرد به خنده که چه رمانتیک ! ...امتحانم خوب شد.
عصری از خانه زدم بیرون برای همان سقف بالای سر ؛ بیست قدم دورتر نرفته بودم که چشمم افتاد به معلم فرانسه چند ماه پیشم. برایم دست تکان داد , سلام کردم , مرا به دوستش معرفی کرد که این شاگرد من بوده و ایرانی است. به من گفت زن دوستش الان تهران است . دوستش کمی احوال پرسی کرد و موقع رفتن بهم گفت سلام! معلمم هم گفت انشااله! خنده ام گرفته بود. مرد نازنینی است. گفت چقدر سورپرایز شده که همسایه هستیم. اینکه چقدر دنیا کوچک است. گفتم خوشحال شدم که دیدمش. گفت من هم همینطور. گفت آخر هفته خوبی داشته باشی. گفتم تو هم همینطور و خداحافظ

March 31, 2007

بیست و نه ام

حس یک گربه خپل را دارم که بی دلیل خوشحال است. برای خودش با نخهای کاموا بازی می کند و گاهی هم لا به لای گره ها گم می شود.
داشتم به بالا و پایین فکر می کردم. به اینکه شاید دیروز همه چیز داشتی امروز نداری و فردا هم اصلا معلوم نیست. بعد فکر کردم نمی شود گفت که امروز نداری. شروع کردم به شمردن :
چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن یک گردو ...
یک قلب که گاها دیوانه وار می زند
خانواده شامل پدر مادر برادر و زن برادر
یک جا که شبها رویش دراز بکشی و بخوابی
کسی که شبها وقت خواب بهش فکر کنی
یک کیف پول
دستهایی که برای خیلی کارها انرژی دارند
چند تا کتاب
چند تا گردنبند دستبند و انگشتر
یک ژاکت قرمز و یک شال گردن قرمز
یک لیوان در دار آبی
تعداد زیادی دوست و رفیق
یک مجسمه بودای کوچک
چند بسته عود رنگی
اشتها برای خوردن صبحانه نهار شام!
اشتیاق برای رفته به خلسه

به گمانم همین ها برای الانم کافی باشد. حالا یک کمی بیشتر یا کمتر.

March 30, 2007

سی ام
هوای بهار است دیگر. بیشتر سرد است اما گاهی هم خوب می شود. انقدر که جلو کاپشنت را نبندی یا دستکش دستت نکنی و با خیال راحت توی خیابان قدم بزنی.
مثل بیشتر وقتها باقیمانده روز را در طبقه محبوبم گذراندم. طبقه سبز؛ که نشان از بهار دارد. روی آخرین میز ؛ نزدیک پنجره ؛ با کتابهای باز جلو ام و سرمست از صبحی که گذشته بود.
دمدمای غروب ؛ سر راه رفتن به خانه اسمم را کلاس ورزش نوشتم. بعد دوباره دور زدم و از سر تا ته خیابان ؛ همانطور که آهنگ گوش می کردم خانه ها را دانه دانه نگاه کردم که کدامشان برای اجاره اند .
خانه برای اجاره که بود اما چند تایشان را دوست نداشتم. از همان ساختمانهای قدیمی که شب می ترسی تنها تویش بخوابی و در و پیکر حسابی ندارد و شاید موش هم داشته باشد. چند تای دیگر هم چهار و نیم و پنج و نیم و شش و نیم. خانه برای الانم بزرگ است . هر وقت شوهر و سه تا بچه داشتم برایمان اندازه بود. البته چه معلوم شاید آن موقع خانه خودمان را داشته باشیم.
به هر حال توی این خیابان خانه اندازه من برای اجاره نبود. فکر کردم حتما همین نزدیکی ها یک خانه کوچک منتظر من است. می دانم که بزودی پیدایش می کنم.

March 26, 2007

برداشت صفرم :
زندگی از نو آغاز می شود. تولدی دوباره. شاید بدون درد شدیدی که بپیچد توی تنت و نفست را بند بیاورد. یا دستی که بکوبد پشتت تا نفس را بدهی بیرون و بگویی سلام.

برداشت اول:
چاردست و پا حرکت کنی . یک کمی به راست. یک کمی به چپ , عقب یا جلو. گاهی هم چیزکی از روی زمین برداری که بگذاری دهانت.

برداشت دوم:
چاردست و پا می روی. تند , تندتر , سرعتت را زیاد می کنی. یک دفعه می بینی رسیده ای سر چهارراه و روی دو پا ایستاده ای. آدم یک دفعه بلند می شود. با چشمهایت زندگی را ببینی که دارد به طرفت می آید. خوشحالی که زندگی را از بین هر چه به طرفت می آسد تشخیص می دهی. می دانی که ممکن است به هر شکلی بیاید, شاید کتی پوشیده باشد , یا شال گردنی دور گردن اش بسته باشد, یا حتی عینک داشته باشد , با موهایی که توی هوا باد می خورد!

برداشت سوم :
لا به لای موجهای رونده زندگی می چرخی و می رقصی و لیز می خوری. حوضچه اکنون تمام وجودت را گرفته . دست زندگی را می گیری تا بروی بالا. بالاتر. بالاتر از هر بلند بالایی !

برداشت چهارم :
همان همیشگی ها , قابهای خالی که دنبالت می کنند, از هر طرف , که توی چارچوب گیرت بیندازند , رویت رنگ بزنند, بکوبندت به دیوار , بنشینند نگاهت کنند که به به عجب قاب عکسی. همیشه دویده ای. گاهی هم گوشه قابی , تکه ای جا گذاشته ای , با رنگی رویش که زینت جایی شده , فکر می کنی می توانی کارد بزرگی برداری , نخ های همه قاب ها را پاره کنی , از بیخ و بن , می دانی قدرتش را داری , قدرتش از جایی می آید که دست هیچ قاب خالی بهش نمی رسد!

برداشت پنجم :
قابهای خالی تا همین امروز توی زندگیت حضور داشته اند. نمی دانی تا کی حضور خواهند داشت. ول می دانی چه ؟ کون لق هر چه قاب . فضاهای خالی و منفی را از یاد می بری. محو تصویرهای رنگی بی قاب می شوی که روی دیوار جا خوش کرده اند. نرم نرم حرکت می کنند آنقدر که شاید متوجه هم نشوی. گلهای ریز قرمز , دشت سبز , زرد , آبی , کوچه های باریک , پله های پیچ در پیچ زیر نور شب , زندگی حای خشم را هم نشانت می دهد , که می زند بالا , می سوزاند و بعد دوباره همه چیز سبز می شود.

برداشت از این به بعد :
چند خط می نویسی , خط می زنی . می نویسی. خط می زنی. اصلا دلت نمی خواهد بنویسی. می خواهی روی صندلی که نشسته ای , پاهایت را بگذاری روی میز , سرت را بچرخانی به پهلو , از پنجره بیرون را نگاه کنی , چای ات را مزه مزه کنی , گرمای زندگی را زیر انگشتانت جس کنی , لبخند بیاید , برق چشمها , گرم شوی , گرم تر , انقدر که دلت بخواهد چشمهایت را ببندی و از سر دلخوشی چرتکی بزنی.

March 20, 2007

چند ساعت دیگر سال تحویل می شود. بچه که بودم ¸حتی تا همین چند سال پیش فکر می کردم آدم حتما باید با خانواده اش موقع تحویل سال دور سفره هفت سین بنشیند. فکر می کردم این لحظه مقدس است . که اگر همه با هم نباشیم اتفاقی می افتد لابد.
این سالهای گذشته ¸انسانهای شریف و عزیزی را دیده ام که سالهای جدیدشان را تحویل می کنند بدون اینکه کنار عزیزانشان باشند یا حتی دور سفره هفت سین بشینند.
حالا دیگر فهمیده ام که عید آدمها توی دلشان هست. هر جا که باشند ¸هر چقدر سخت زندگی کنند ¸هر چقدر دور باشند ¸سال که نو شود توی دلشان آمدن عید را احساس می کنند.
همین چند ساعت پیش اینها را یادم رفته بود. برای چیز کوچکی بهانه کرده بودم و آمدن بهار و عید را نادیده گرفته بودم. صحبتی شد. از آمدن بهار ¸از اسبابهای ساده و کوچک خوشبختی ¸همانها که حق طبیعی هر انسانی است ¸از اشکهای ریخته شده در خلوت تنهایی ¸از کنار آمدن با فشار ندیدن عزیزان ¸از خیلی چیزها .
با همه این وجود ¸آدم قصه ما ¸آدمهای بقیه قصه ها ¸زندگیشان ادامه پیدا می کند. از خواب بیدار می شوند ¸خانه اشان را تمیز می کنند ¸برای عیدشان آماده می شوند ¸هفت سین می چینند ¸برای همانها که هستند یا به یاد آنها که هستند عیدی می خرند و بهار را حس می کنند. دلشان می تپد با عشق برای همه آنچه روی این کره خاکی قرا دارد.
حالا فکر می کنم من هم می توانم یکی از اینها باشم. یک کمی دیگر درس می خوانم ¸بعد هم می روم بیرون. توی فضای باز قدم بزنم و تمام بهانه های کوچک و بزرگ را کنار بگذارم . به آنها که دوستشان دارم فکر کنم و به استقبال عید بروم.

به احترام همه آنها که با تمام سختیها باز هم عید را در دلشان نگه داشته اند کلاهمان را برداریم.


عید همه تان مبارک

-------------
بعدا نوشته شد : ممنون از همه به خاطر تبریک. امیدوارم برای همه مان سال شادی در انتظار باشد

امسال که دیگه داره تموم میشه. اما سال بعد اگه پست جدید گذاشتم بعد اومدم دیدم از این دویست سیصد نفری که اینجا رو می خونن فقط به تعداد انگشتهای دست کامنت گذاشتن نمی نویسم دیگه.
می دونم الان کامنت گذاشتن مد نیست و اینا اما به جون خودم آدم همه انگیزه اش از بین می ره. من اونطوری فکر می کنم هیچ ارتباطی برقرار نکردم با بقیه. ببینین کار به کجا رسیده که از دیدن به سایت من هم سر بزنید! خوشحال می شم. خلاصه از من گفتن... دپرس می شم . دیگه خود دانید!
از اونایی هم که تو این مدت برام کامنت گذاشتن در یک مراسم خاصی قدردانی می شه!

March 19, 2007

توی گوگل سرچ کرده " گونه های مختلف مریم گلی"
خواستم بگویم این جانور! یک گونه بیشتر ندارد. سر و ته اش همین است که می بینید. حالا ممکن است در فصلهای مختلف چیزهای مختلفی ببینید . ممثل بقیه جاندارن. یا اصلا گیاهان. اما گونه همان یکی است! بیخود نگردید!!

March 15, 2007

یکی بود , یکی نبود! چه می دانی البته , شاید همه بودند یا اصلا هیچکس نبود. غرض این است که بگویم قصه از یک جایی شروع شد . پایم را که توی فضای باز گذاشتم فهمیدم یک چیزی فرق کرده.
من قد کشیده بودم ؟ یا همه چیز آمده بود پایین؟ فرقی می کند؟ شاید بکند. بستگی به این دارد که دلت کدام را بیشتر بخواهد. خوب خواستم فکر کنم که قد کشیده ام. انقدر کم که از بیرون همه فکر می کنند مه شده و ابرها آمده اند پایین و آنقدر زیاد که از درون , من می دانم که بلند شده ام و رسیده ام به آن بالا. انگار دیشب یک لوبیای سحرآمیز خورده باشم و یک لیوان آب هم روش. اما خب من و جک با هم فرقهایی داریم. آنجا که من رسیدم خبری از دیو آدمخوار نیست , البته در کنارش شاید چنگ سخنگو و مرغ تخم طلایی هم نباشد که بدزدمش و بیارم پایین و راحت زندگی ام را بکنم.
اینجا , تا چشم کار می کند هوای خنک است که می خورد به صورتم و دانه های ریز آب که روی موهایم می نشیند و شعفی که توی هوا موج می زند. اینجا می شود راحت نشست و پاها را دراز کرد؛ می شود کلاه را سر برداشت تا یک هوایی به کله آدم بخورد, اصلا می شود تمام خیالها را ول کرد توی هوا ؛ روی مه ؛ برای خودش چرخ بخورد و آنوقت صدای سحرانگیز هم شنیده می شود. چنگ مردم که نیست ؛ مال خودم است. خوب هم می زند اگر قصد, قد کشیدن باشد.
فکر می کنم شاید جور دیگری می گفتم بهتر بود ؛ می شد نوشت " یک روزی ؛ مثلا چهارشنبه ای؛ پایم را که بیرون گذاشتم فهمیدم قد کشیده ام. آنقدر که رفته بودم لای ابرها؛ با قطره های آب روی سرم و صدای دنگ دنگی که از ناقوس بالای برج در می آمد؛ همانجا بهار را دیدم. نفس که کشیدم رفت توی بدنم, دیدمش که دارد زیر پوستم می خزد و لای سیمهای چنگم می پیچد و صدایی بلند می شود. نوای سحرآمیز . آنقدر سحرآمیز که اگر دیوی این طرفها می بود به خواب ابدی فرو می رفت. بعدش را نفهمیدم چه شد. یعنی نمی فهمم چه می شود. چون هنوز دارد زیر پوستم می خزد و من را هم محسور می کند؛ چه برسد به دیو آدمخوار...."

March 06, 2007

تنم ناسور شده. دست که می کشم رویش مورمورم می شود. مریض شده ام. شاید تب داشته باشم. مثل ماهی دهانم باز و بسته می شود. سرم یک کمی سنگین است. روبروی این صفحه نشسته ام , دانه دانه صفحه ها را باز می کنم , همینطور سیل خبرهای ناخوشایند است که می آید , داستانشان را می خوانم و آنچه هی توی چشمم جمع می شود گاهی شرابه می کند پایین.
بد سوزی می زند , نمی دانم از کجا اما تمام استخوانهایم درد می کند , روبروی این صفحه نشسته ام , بازش می کنم , نامه پدرم است , چیزی خواسته بودم ازش گفته پی اش را می گیرد , دو تا عکس هم برایم فرستاده از سمیناری که هفته پیش داشته اند. دلم برایش تنگ شده.
یک جعبه دستمال جدید باز می کنم. گوشهایم هوا گرفته. خوب نمی شنوم. روبروی صفحه نشسته ام. می گوید حرف زدن به زبان دیگری سخت نیست. بگو. با من حرف بزن. شروع می کنم. با سکته. ترس از اینکه اشتباه بگویم یا بنویسم . که مردم فکر کنند من کامل نیستم لابد! از دور برایم احمقانه است اما از نزدیک همین است که مرا باز می دارد, از رها بودن . فکر می کنم کاش کسی بود , با حوصله , که برایم حرف بزند , که با من حرف بزند , که ترسم بریزد , آرامش بیاید.
گهگاهی صدایم می رود , سرفه های خس دار می کنم. روبروی صفحه نشسته ام. مثل بیشتر وقتها ,حرف می نویسیم و می خندیم. از همه چیز و همه جا . لا به لایش هم از خودمان. به خودمان و اخلاقها و عادتهای عجیب و غریبمان هم می خندیم. اینطوری همه چیز بهتر به نظر می رسد. شادتر, سبک تر
نمی دانم این پشت منفی چیزها چطور جلوی روی مثبشان را گرفته اند که من گاهی نمی بینمشان؟
از بس دستمال را به صورتم کشیده ام , قرمز شده. از این صفحه لعنتی متنفرم . از اینکه تمام خوشی و ناخوشی ام را با این لعنتی تقسیم کنم متنفرم. دلم می خواهد وقتی مریضم یکی دست بکشد روی تن ناسورم , سرم را به کسی تکیه بدم, دلم می خواهد ناخوشی ها را با دوستانم شریک شوم , حسشان کنم, دلم می خواهد وقتی حرف می زنی چشمهایت را ببینم, دلم می خواهد صدای خنده ها بشنوم, دستم را دراز کنم بکشم روی گونه ات , بیندازم دور شانه ات, دلم می خواد شکلک صورتم , لحن صدایم, چروک افتادن گوشه چشمهایم را ببینی وقتی چیزی می گویم , می خواهم همه چیز جلوی چشمم باشد , می خواهم جلوی چشم باشم , متنفرم که برای هر کلمه ام شکلک بگذارم, مثل زیر نویس فیلم , که آدم حواسش می رود پی اشان و فیلم را نمی فهمد. دلم می خواهد انقدر نزدیک باشی که همه چیز را بفهمم, حس کنم, از چینی که به ابرو افتاده , از لبخند کج گوشه لب, از چشمهایی که آرام و قرار ندارند. از هر چیزی. فقط دلم می خواهد زندگی را حس کنم. زندگی برایم جمع شده توی این صفحه کوچک لعنتی. همه آنچه مرا به دنیا وصل می کند توی دوتا کامپیوتر کوچک به هم چسبیده پایین صفحه خلاصه شده.
صفحه بد نیست , بالاخره مرا به دنیا وصل می کند, به آدمها, دلم را خوش می کنم به همین فضای اندک, با همین شکلکهای مسخره, که بگویم من هم هستم اینجا , یاد همه شماها, حالتان را می پرسم , گهگداری با شما معاشرت می کنم , دلتنگتان می شوم, دلنگرانتان می شوم, دنیایم را هی وسعت می دهم, خبرهای بیشتری می گیرم, لیست های طولانیتری درست می کنم, شکلکهای بیشتری در می آورم , که بگویم من هم هستم.
نمی دانم تا کجا یا تا کی. خسته شدم از همه این دور بودن ها. دلم می خواهد دستم را دراز کنم و وجود را زیر انگشتانم حس کنم


February 23, 2007

حالا ایشاله بعد از اینکه همه مشکلات حل شد و همه چی گل و بلبل شد و خطر حمله آمریکا هم رفع شد و چه و چه ...یک فکری به حال مردای ایرانی عزب ساکن آمریکای شمالی که قصد ازدواج دارن هم بکنین . معضلی اند به خدا!

February 22, 2007

مریم گلی جان !

حالم را اگر پرسیده باشی ... راستش آدم گاهی هیچ کلمه ای پیدا نمی کند برای تعریف حال و روزش..........

February 21, 2007

اعصاب ندارم به خدا
آقا من هی میام یک کمی غر بزنم واسه اطرافیان! که کارم ال و بل و دلم شور می زنه که هنوز درست نشده و فلان و بیسار و حرص هم می خورم بعد همچین حالمو می گیرن که تو هم چیه خودتو لوس می کنی مشکل مشکل! بعد هم انقدر از مشکلات بقیه حرف می زنن که آدم شرمنده خودش و مثلا مشکلش می شه! خلاصه که تصمیم گرفتم دیگه نه حرفشو بزنم نه فکرشو بکنم , هر چی پیش اومد, اومد دیگه!
فلسفه وجودی وبلاگم رفته زیر سوال ! پریروزا کانترمو داشتم چک می کردم .یک آدرس جدید دیدم توش که آشنا نبود. باز کردم دیدم یک وبلاگه با پست " کسب درآمد از اینترنت در ایران " .خودتون که تو باغ این چیزا هستین.
حالا کلا به 5 تا وبلاگ لینک داده یکی اش هم من. به جز این لینک ها البته لینک های جالب دیگه هم هست. یک سری عکس گذاشتن با این مضمون ها که مثلا " بین پاهای خانوم رو دید بزن " یا " دختر جون شلوارتو بکش بالا " , بعد زیر عکسها بخش زنگ تفریح هم داره با لینک هایی از قبیل " عکس دو دختر کاملا بی حجاب در یکی از خیابانهای اصفهان " (چه می کنن این همشهری ها !) " فوتبال به سبک دخترانه " , " عکسهای صکصی سپیده دختر ایرانی " , " این سایت را به صفحه علاقه مندی های خود اضافه کنید " , " عکسهای سه دختر هم ج ن س باز " , " آخوند نماینده مجلس در حال بازی با موبایل " , " عکسهای عروسی لیلا فروهر " , " جوانان با خواستگاری دختر از پسر موافقند " , دوباره " این سایت را به صفحه علاقه مندی های خود اضافه کنید " , " صکص گروهی با یک دختر خجالتی" ...از شما چه پنهان واقعا لذت بردم از این همه حسن سلیقه. فقط اینکه وبلاگ من اون وسط کم بود که به حمداله اون هم اضافه شده.
حالا تا اینجا به اندازه کافی دیونه شده بودم بعد دارم وبلاگ می خونم می بینم یارو نوشته خطر حمله به ایران جدیه و باید یک کاری کرد و این جور چیزا. نظرخواهی رو باز می کنی می بینی شصت نفر نظر گذاشتن همش یا فحش خواهر مادره یا پیچیدن به پر و پای طرف که تو ال و بل حالا یک چند تا هم اون وسط خوشحالی ! کردن که این ملت حقشونه هر چی سرشون بیاد و بذار آمریکا حمله کنه و چی و چی. ای سگ برینه به قبر پدرتون. هیچ قدمی که بر نمی دارین اقلا اون گاله رو ببندین خفه بشین دیگه. همچین راجع به حمله آمریکا حرف می زنن انگار قراره خاله شون با بچه ها بیان نهار خونشون مهمونی. این هم می گه من می رم تو اتاق در رو هم می بندم یا با دوستام می رم بیرون. حرص می دن آدمو ها. حال به هم زنین به خدا.
یک کمی قر و قاطی شد نوشته هام. حسابی کلافه ام. انگار قرار ما ها همیشه ذهنمون مشغول هزار تا چیز باشه. خدا رو صدهزار مرتبه شکر که مشکلاتمون در سطوح مختلف پخش شده. از مشکل ریز بگیر , از اینکه چرا ازدواج نکردی یا کردی طلاق گرفتی یا بچه چرا نداری یا با دوست پسرت می خوای چکار کنی , بعد برو جلو که چرا داری درس می خونی یا چرا کار می کنی تا چرا می خوای بمونی یا چرا می خوای برگردی یا چرا رفتی رای دادی یا ندادی یا چرا فلان چیزو نوشتی تو وبلاگت یا چرا ننوشتی , بعد اینکه چرا هوای تهران آلوده است یا چرا وضعیت بودجه اینطوریه یا چرا این مردک در دهنشو نمی بنده یا چرا همه چیز انقدر گرون شده , چرا حقوق آدمها لگد مال می شه , چرا زندان میرن , چرا کتاب چاپ نمی شه , چرا روزنامه نیست , چرا انقدر ریخت و پاش می شه , چرا محرم شده کارناوال , چرا آمریکا داره به ما حمله می کنه ....سرمون گرمه دیگه. خدا رو شکر


February 15, 2007

توی راهرو قدم می زنم. قدمهایم هدفدار است . دارم می روم وسایلم را از دفتر بردارم و بروم خانه. ساعت نزدیک نه شده. بیرون دارد برف می آید. باد هم می زند و برفها را پخش و پلا می کند. راهرو ساکت و سرد و قدیمی است. وسایلم را بر می دارم. دوباره که وارد راهرو می شوم حسش می کنم. خودش را نشان می دهد. همان یکی که دارد با من نفس می کشد.
هر چقدر من نگرانم او بی خیال است. هر چقدر من استرس دارم او بی خیال است. هر چقدر من خجالتیم او بی خیال است. هر چقدر من می ترسم او بی خیال است. هر چقدر من رمانتیک نیستم او هم نیست. هر چقدر حوصله حاشیه روی را ندارم او هم ندارد. هر چقدر به حرف آدمها اهمیت می دهم او بی خیال است. هر چقدر دست و پایم را گم می کنم و هول می شوم و همیشه به بدترین ها فکر می کنم او بی خیال است. هر چقدر من به اصول و حساب و کتاب و خط و خطوط علاقه مندم او بی خیال است. هر چقدر من آرامش دوست دارم او هم دارد. هر چقدر با چیزهای کوچک خوشحال می شود او خوشحالتر است. هر چقدر من از آدمها توقع دارم که چه و چه او بی خیال است و مدام سراغ همه را می گیرد.
هر چقدر سخت گرفته شود باز هم ما خوشحالیم. خیلی وقتها جایمان عوض می شود. ولی همیشه سر بزنگا پیدایش می شود. پیشم که هست خوشحالترم. این بی خیالیش را دوست دارم. وقتی که شانه هایش را می اندازد بالا « خوب که چه»
با هم از پله ها پایین می رویم. بیرون برف می آید . باد هم می زند و همه را پخش و پلا می کند. توی شب برفها برق می زنند. دودستی می چسبمش . حداقل تا خانه بی خیالی اش را احتیاج دارم

January 21, 2007

انقدر این لوا قطب قطب کرد تا آخرش هوا سرد شد. البته برفی که چندان نیامده , هوا هم کمابیش آفتابی است اما بد سوزی می زند. من هم که حساس ! از این شلوار سفیدهای پدر بزرگی زیر شلوارم می پوشم , جورابم را هم می کشم رویش , شلوار البته برایم بلند است , (مال خودم نیست آخر قرض گرفته ام) اضافی کمرش را هم بر می گردانم روی کمر شلوار رویی , البته خیلی به چشم نمی آید چون لباس پوشیدنشان تقریبا همینطور است.
کلاس هم کماکان برقرار است , با اعتماد به نفس کامل می روم و وقتی استاد حرف می زند و مرا نگاه می کند , توی چشمهایش نگاه می کنم , لبخند می زنم و سرم را تکان می دهم که بله شما درست می فرمایید. خیلی خوب است که همین یک درس را بیشتر ندارم. برای همین هم البته کار تزم را شروع کرده ام. الان هم به تنها چیزی که فکر می کنم آخر ترم است و اینکه قرار است بروم ایران (البته اگر تا آن موقع کارم درست شده باشد)
باید خیلی بیشتر از اینها کار کنم , وگرنه نمی رسم , نه که کار زیاد باشد , من آمادگی ندارم , همین زبان نفهمی کلی آدم را عقب می اندازد , باید چند برابر کار کنم , خیلی چیزها که همه بلدند را من بلد نیستم , مثل نوشتن یک گزارش ساده , لامصب وقت آدم را می گیرد , فعلا این یک ترم اول (حداقل) کلی وقت اضافی سر یاد گرفتن یک سری بدیهیات باید بگذارم.
دلم برای پدر و مادرم تنگ شده. معمولا عادت ندارم این حرفها را بهشان بزنم , کلا خیلی به هم ابراز احساسات نمی کنیم اما دیروز که برای پدرم میل زدم آخرش توی پرانتز نوشتم " دلم برایتان تنگ شده , خیلی"
فعلا روزها دارد مثل برق و باد می گذرد. یک کمی اوضاعم بهتر شده ولی. از آن حالت بی وزنی انگار آمده ام بیرون. دو بعدی تر شده ام. خواب هم زیاد می بینم این روزها. خوابهای زنده و روشن. اینها برایم نشانه های خوبیست.
امروز کلی لا به لای پروفایل های آدمهای توی ارکات گشتم. آدمهایی که می شناسم را می توان راحت در دو دسته جا داد. دوستهای دبیرستانم را نگاه می کردم , زندگی همه اشان روی روال است , همان چیزی که از آدمها انتظار می رود , همه زندگی خودشان را دارند , چند سال است ازدواج کرده اند , یکی دو تا بچه دارند , همه چیزشان هم خدا را شکر خوب است , آن یکی دسته که معاشرین این چند سال اخیرم بوده اند , همه شان مثل خودم , تکلیفشان با زندگی معلوم نیست , یک جورهایی سرگشته ایم , از این شاخه به آن شاخه , از اینجا به آنجا .... یک لحظه فکر کردم اگر من هم روی روال رفته بودم الان چه زندگی داشتم ؟ ...حالا نه که خارج روال باشم , کار خاصی نکرده ام , اما از یک جایی به بعد انگار دکمه توقف را زده باشند , مثل بقیه نشدم , نمی دانم کدامش برایم بهتر بوده , اینکه الان هستم یا آنکه می توانستم باشم. از این فکر هایی است که به نتیجه نمی رسد فقط آدم را به فکر می اندازد که نکند اشتباه کرده باشم.

January 12, 2007

امروز آمديم مدرسه که کتاب بگيريم. خودمان که کارت نداريم هنوز برای همين مثل بيشتر وقتها که آويزان می شويم خودمان را نزديک کرديم به خانوم برادرمان که با کارتش برايمان کتاب بگيرد.
کتاب پيدا شد. یک کتاب بزرگ سیاه. سیاه که نه سبز تیره که به سیاهی می زند. شیرازه اش را هم با چسب زرد چسبانده اند. خانوم برادرمان فرمودند پنداری کتاب جادوی سياه است.
کتاب را باز کردیم مال قبل از تولد ماست. اولین بار هم به سنه ۱۹۹۶ میلادی از کتابخانه قرض گرفته شده. آخرین بار هم سال ۲۰۰۰ میلادی بوده است. به گمانشان آخر زمان شده بوده کتاب را گرفته اند که نخوانده از دنیا نروند!
کتاب را تورق کردیم تمام آمار و ارقام مال سال ۱۹۴۴ و همان حول و حوش بوده است. باید همه کتاب را بخوانیم. فکر کنم بتوانم جادوی سیاه یا شاید هم سفیدی پیدا کنم بلکه این کار ما درست شود.

پی نوشت : بعد از سه ماه معطلی و سه دفعه تماس تلفنی تازه امروز ابلاغ کردند بهمان که مدارکمان را به آدرس اشتباه فرستاده ایم. البته هنوز هم مطمئن نبودند زیرا اثری از مدارکمان نیست! باید دوباره درخواست بدهیم. دعا کنید زودتر درست شود وگرنه باز باید ... ناله های ما را اینجا بخوانید!

January 11, 2007

روز اول

امروز روز اول بود. چه بهشان می گویند؟ هان کلاس اولی ها. ما هم از همان ها بودیم امروز. بالاخره امروز رسما وارد مدرسه هاگوارتز شدیم. حالا خدمتتان عرض می کنم. نه که قرار باشد ان جا درس جادوگری بهمان بدهند. البته فرض این است که کمی بلد هستیم وگرنه چطور قرار است آنجا دوام بیاوریم.
الغرض , از در که وارد می شوی به قاعده پنج طبقه باید با پله برقی بالا بروی. هر طبقه هم یک رنگی دارد از کف و دیوار و سقف. خاکستری و قرمز و نارنجی و سبز و آبی پر رنگ یا شاید هم سورمه ای کمرنگ! تازه می رسی به یک تونل خروجی که بعضا برای روزهایی که سوز می زند تا فلان جایتان (مثل همین امروز) یا برف آمده تا فلان جا (که این یکی به لطف ! گلوبال وارمینگ و این حرفهای خارجی فعلا نیامده) به آن یکی مدرسه بروی. که مدرسه اصلی است و ساختمانش کهنه تر است و باز هم شش طبقه پله برقی دارد اما شبیه هاگوارتز نیست.
ما یکبار خودمان از مدرسه دوم آمدیم توی حیاط و از راه پله های اضطراری تا پایین مدرسه اول آمدیم , شمردیم تقریبا صد و پنجاه تا پله بود , این ها جدا از پله هایی است که از حیاط اول ! تا خیابان برسی باید رد کنی که آنها هم چهل پنجاه تایی می شود. خلاصه اینکه توی این شهر یک تپه بیشتر وجود ندارد اینها هم صاف آمده اند مدرسه را روی آن ساخته اند و تو همش باید از پله ها بالا و پایین بروی و گهکداری هم پله برقیشان خراب می شود!
کلاس اول و آخرمان یکی است , یعنی یک کلاس بیشتر بهمان ندادند چون بقیه کلاس ها همه در پاییز تشکیل می شود و پنداری زمستانشان برای استراحت است. ما هم که مستعد , هی دلمان شور می زد که کلاسمان چطوری است و چه کار قرار است بکنیم و از همین حرفها. معمولا بیشتر کلاس اولی ها همینطورند. عین ابر بهار گریه می کنند که می خواهند پیش مادرشان بمانند. ما که مادرمان پیشمان نیست , رویمان هم نمی شد که اشک بریزیم , دیدیم چاره دیگری نیست جز سر کلاس رفتن.
آقا یا خانمی که شما باشید یکی کمی زودتر رفتیم , کسی نیامده بود, پشت در کلاس ایستادیم تا همه دانه دانه آمدند , عرض به حضورتان که کلا هفت نفر شدیم , شانس ما همه همشهری . کبکی خالص. فرانسه حرف می زدند از همانجور ها که آدم نمی فهمد چه می گویند. همه اشان هم از دایره مکانیک. فقط ما عمران خوانده ایم آنجا . استادمان هم آمد , فقط همانجا شکر خدا را کردیم که ظاهرا اصلیتشان فرانسوی است و فرانسه را به لهجه کبکی بلغور نمی کنند. به اندازه دو ساعت نشستیم سر کلاس , گوش به حرف استاد و زل زدیم با تابلو بلکه بفهمیم این فرانسه هایی که می گویند در مورد چیست.
باز هم جای شکرش باقیست که در کل متوجه شدیم موضوع چیست. حالا وارد جزئیات نشدیم. مثلا فهمیدیم که موضوع در مورد آب دریا است و شوری و غلظت و عمق و درجه حرارت و این چیزها اما اینکه ربطشان به هم چیست و بقیه حرفها چه بود ماند برای وقتی که بیاییم خانه , کاغذ ها را بگذاریم جلویمان , کلمه ها را ترجمه کنیم ببینیم حرف حساب چه بوده. وسط کلاس هم که تنفس دادند! رفتیم خدمت استاد که ما جدید آمده ایم و زبان بلد نیستیم و ایشان هم فرمودند اصلا مهم نیست , هر جا نفهمیدید علامت بدهید دوباره توضیح می دهم , نمی دانم لابد فکر کردند به فاصله چند ثانیه بنده زبانم خوب می شود. پرسیدیم اشکال ندارد ما به انگلیسی بلغور کنیم , فرمودند خیر , اما جوابتان را به فرانسه می دهیم چون انگلیسی بلد نیستیم , البته آرامتر حرف می زنیم که شما بفهمید. خدا خودش حفظمان کند.
فقط خوبیش این بود که امتحان نداریم , مقادیر متعنابهی مشق می دهند که باید انجام دهیم , موضوع می دهند که تحقیق کنیم و بعد هم نتایج تحقیقاتمان را برایشان پرزنت کنیم! باز هم خدا خودش زبانمان را باز کند.
حالا هم یک کتاب در باب مهندسی اقیانوس شناسی بستند به ریشمان که بخوانیم بفهمیم دنیا دست کیست. نمی دانیم به درگاه خدا چه کرده بودیم که سر از اینجا در آوردیم.
حالا هم قرار است زندگیمان وارد مرحله جدیدی بشود. باید برنامه نویسی هم یاد بگیریم , سر پیری چه چیزهایی از آدم می خواهند. برویم به کارمان برسیم که زندگی دارد دشوار می شود.

January 05, 2007

زن روزهای ابری جان
خبری ازت ندارم. حتما حالت خوب است و یک گوشه مشغول زندگیت هستی. چیزکی می نویسی و می خوانی و با خوشی های کوچک زندگی می کنی.
اگر حال مرا هم بپرسی می گویم خوبم. من هم یک گوشه درگیر زندگی شده ام. چیزی نمی خوانم, چیزی هم نمی نویسم و هنوز خوشی های کوچک زندگیم را اینجا پیدا نکرده ام. سخت است بخواهی با نا آشناها خوشی کنی. امروز دلم برای ماگ زرد و پتوی چهارخانه بنفش تنگ شد . می دانی از روزهایی که بعضی چیزها مال من بود خیلی دور شده ام , الان دیگر چیزی مال من نیست , یا امروز هست و فردا نیست , ماگ خردلی و شرابی و سفید , نه آنها مال من اند نه من مال آنها ....
اینجا توی خیابان راه می روم و مردم را نگاه می کنم. حتما آنها هم خوشی های خودشان را دارند. توی مغازه لا به لای لباسها می چرخم , شلوارهای تنگ با پاچه هایی که مثل لوله تفگ است , یک چیزهایی که نه بلوز است نه پیراهن و پایین اش تور دارد , بلوزهایی که کلاه دارد , بلوزهایی که رنگ وارنگ اند و روی هم پوشیده می شوند , چکمه هایی که پشم دارد , شال گردن های رنگی , گردنبند های مهره دار , کلاه های منگوله دار , بعضی هایشان را دوست دارم , شاید این هم یک خوشی باشد که چرخی بزنی و رنگها را ببینی .
یادت هست می گفتم آدم باید به دلش احترام بگذارد ؟ خودم یادم رفته بود. نه که احترام نگذاشته باشم , گاهی وقتها اصلا یادم می رود که چه جور احترام می گذارند. خوشی دیگرم لا به لای قفسه های خوراکی پیدا می شود . بین قفسه ها می چرخم و روی بسته ها را می خوانم , گاهی هم یکی را بر می دارم , اما زیاد نه. می دانی دیگر مصرف نمی شود. زمانی که لای قفسه ها می چرخم مرا یاد خانه می اندازد , خانه چه کسی را نمی دانم , یک جایی که بشود خانه صدایش کرد . دختر جان نمی دانی چه دردی دارد وقتی احساس تعلق نکنی , وقتی چیزی مال تو نباشد , می دانم که چیزها از این راه می آیند و از آن یکی می روند اما همین زمان بودنشان هم یک دلخوشی است دیگر.
می دانی انگار توی یک سمساری ایستاده باشی و اصلا ندانی که چه چیز را انتخاب کنی. وقتی دور و برت شلوغ باشد قشنگی هیچ چیز را نمی بینی , دیگر ماگ زرد معنی پیدا نمی کند از بس که جلویت ماگ چیده اند.
دارم دنبال ساعتهای گمشده ام می گردم , یکساعت اینجا , یکساعت آنجا , ساعتهای مرده ای که زنده اشان می کردم , با حرفی , سخنی , شعری ؛ حسی ...حالا همه چیز ماشینی شده انگار , برای من , نه که اینجا ؛ چند وقت است که اینطور شده. دلم برای سادگی ام تنگ شده.
این روزها هم می گذرد , مثل بقیه که گذشته , چند خطی هم اینجا می نویسم , ثبت می شود برایم , برای بعد ها که برگردم نگاهشان کنم .
بقیه حرفها باشد برای دیرتر , شاید چیزکی پیدا کنم که مال من باشد و ازش برایت بنویسم , از دلشوره های شیرین دیر آمدن و زود رفتن , از چه کنم هام , از انتظار کشیدن و توی راه دویدن. از چند خطی که برایم این گوشه و آن گوشه نوشته شود و از دهانی که اسمم را صدا کند.
به مادرت سلام مرا برسان. مواظب خودت باش و وقتی باران روی شیروانی می زند توی بالکن بایست و برایم دعا کن

مریم گلی

January 03, 2007

صد دفعه نوشتم و پاک کردم. یک هفته نبودم. مهمان آدمهایی که ندیده بودمشان اما بهم محبت کردند. حالا غریبه شده ام. با خودم. با اینجا. همه چیز را زود فراموش می کنم. هر چیز جدید جذبم می کند. حافظه تاریخی ام پاک ناپدید شده. کتی را دوباره دیدم. با هم حرف زدیم. جای دوست اینجا خالی است. آیدا را هم دیدم. یک دوست جدید به دوستانم اضافه شد. لیستم هی اضافه می شود و گهگداری یکی دو تا خط می خورند. هر کدامشان یک طرفند. هفته دیگر کلاسهایم شروع می شود. دلم شور می زند . برای چیزهایی که در پیش است. برای زبانی که باز نمی شود. برای روزهای مانده تا بهار. برای آنکه دارد می رود. برای خودم. برای همه چیز. من مادر دلشوره های زمینم. وسطش خنده ام هم می گیرد. از روزهایی که گذشت. از خنده های ته دلمان. از چراغهای زرد و قرمزی که پشت سر گذاشتیمشان. از صندلی های چرمی ماشین که سرد بود و گرم می شد. از صدای بلند آدمها و دستهایی که روی میز کوبیده می شد , از دور هم نشستنها و بازی کردنها و لذت بردنها. من اصلا به دلشوره عادت دارم. انگار نباشد زندگی هم بهم نمی چسبد.

December 22, 2006

بازی یلدا

دیگه حالا رودرواسی بوده یا هر چی سایه خانم هم ما رو دعوت کرده یلدا بازی. بالاخره تو عالم دوستی از این خبرا هم هست!

اما اعترافات بنده

یکم – هشت یا نه سالم بود که واسه اولین بار سیگار کشیدم. خونه مادربزرگم بودیم. دختر یکی از دوستها رفت سیگار دایی بابامو کش رفت من رو هم با خودش برد. رفتیم ته حیاط سیگار کشیدیم. مامانم اومد خدمتم رسید. دفعه اول و آخرم شد!
دوم – پنجم دبستان یک معلم داشتیم خانم نه پری. روز پنجشنبه بعد از ظهری بودیم. آخر ساعت. همه خسته بودم. بغل دستیم صدای کفتر از خودش در آورد. معلمه فکر کرد منم. الان منو که دیدین تجسم کنین پنجم دبستان چی بودم! اومد خوابوند تو گوشم. همچین که جای دستاش موند. من هم هیچی نگفتم. اصلا هم نمی بخشمش!
سوم – بیست سالم که بود می رفتم اسب سواری با چند تا از آشنا ها. از زین کردن اسب و مربی مون هم می نرسیدم. کار رسید به اونجا که قبل از رفتن یک اگزازپام می خوردم تا برسم اونجا دل و روده ام بالا نیاد. استرس رو حال می کنین دیگه؟! تفریح کردنم هم مثل آدم نیست!
چهارم – یک زمانی دلم می خواست گریمور سینما بشم
پنجم – اگه یک وقتی از کسی خوشم بیاد همه کار براش می کنم. این که می گم همه کار منظورم جدا همه کاره!

حالا پنج نفر بعدی , آلیس , آلوچه خانم , ژرفا , نارنج , یک پنجره (اگه کسی رو قبلا دعوت کردن بگین یکی دیگه جاش بیاد)

December 20, 2006

آقا ٫ خانم کسی درون مرا ندیده؟ گمش کرده ام!


کم کم دارد بهم فشار می آيد. آن هم وقتی که همه چيز تازه دارد شروع می شود. باز هم مثل هر روز آمده ام همان جای هميشگی. فرقش اين است که حالا خيلی خلوت تر شده. تعطيلات دارد می رسد و خيلی ها رفته اند. برای من که زياد فرقی نمی کند اما قرار است من هم چند روزی بروم جايی مثلا تعطيلات.
امروز هم کلاس دارم. بايد تمرين حل کنم . حوصله ندارم. به جايش نشسته ام وبلاگ می خوانم و سايت ها را زير و رو می کنم و خودکاوی ! می کنم. دلم دارد تنگ می شود کم کم. برای همه چيزهايی که پشت سرم گذاشته ام و آمده ام. سخت است ديگر. هنوز نمی توانم فرانسه حرف بزنم و فکر هم نمی کنم پيشرفت چندانی کرده باشم. دليلش هم روشن است چون حرف نمی زنم. يک جور عجيبی شده. دهانم باز نمی شود برای حرف زدن اما انگار تک تک عضلاتم حرف که نه فرياد می زنند. اصلا آرامش ندارم.
ظاهرم خوب است . همه چيز سر جايش است اما فقط همان عکس برگردان روی ديوار باقی مانده. هيچ بويی از آسودگی از اين درون بی صاحب در نمی آيد. نمی دانم چه مرگم شده .
به آدمهای رو به روم نگاه می کنم. قيافه هايشان آرام است. دارند کارشان را می کنند. روی پلور زن يک منظره است. چند تا گوزن با چند تا گل قرمز و يک کمی برف و چند تا تکه سبز که به گمانم درخت کاج باشد. چشمم بهتر از اين نمی بيند.
اين دلشوره آخرش مرا می کشد. بين اين همه خصوصيت اخلاقی ريز و درشت اين يکی نمی دانم چرا يقه مرا ول نمی کند؟ همه چيز در عرض يک ثانيه می پيچد به هم ٫ همينطور می آيد بالا تا برسد به گلوم. همانجا می ماند. هيچ تکان نمی خورد. انقدر آنجا می ماند تا رسوب کند و ته نشين شود. سنگين شده ام به خدا. روی همه چيز غبار گرفته. ديگر حتی به کسی هم فکر نمی کنم. می دانيد ديگر که آدمهای دست نيافتنی هميشه بخشی از زندگی ام بودند حالا اين را هم ديگر ندارم.
روی پلور زن گوزن نيست . چيزی شبيه يک کلبه است. يعنی دو تا. حالا چرا من گوزن ديده بودمش خدا می داند. ولی کاج ها را درست ديدم. گلهای ريز سفيد هم دارد. خيلی شلوغ است. فکر کنم کلی زحمت کشيده هر کسی اينها را دوخته . دستش درد نکند.
انگشترم دور انگشتم می پیچد. یک کمی گشاد است. مثل خودم که مدتهاست هیچ فشاری را تحمل نکرده ام. برای همین الان سختم است. دوستم فکر می کند آدم تا سختی نکشد برای چیزی ٫ آنرا خوب نمی فهمد. اگر اینطور باشد که کلاهم پس معرکه است.
اینکه آمده تو گلویم حال تهوع درست می کند. دستم را گذاشته ام زیر چونه و زل زده ام به میل باکسم. نمی دانم ٫ منتظر نامه کسی هستم؟ یک نامه رسیده اما آن نیست که من منتظرش هستم. بدتر استرسم را بیشتر می کند. لعنت به این بلا تکلیفی
چیزهایی که در موردش خیلی حرف می زدم و رویشان مانور می دادم که من فلان و بهمان دیگر اثری ازشان نمانده. همیشه فکر می کردم به آدمها خیلی اهمیت می دهم اما به گمانم که نه. نگاه دقیق که می اندازم می بینم هیچ چیز برایم مهم نیست. به خودم اهمیت نمی دهم چه برسد به دیگری ٫ به دیگران
دلم برای دوستانم تنگ شده. که بریم با هم کافه ای جایی بشینیم ٫ چیزی بخوریم ٫ حرفی بزنیم ٫ با هم سینمایی برویم ٫ تئاتری بینیم ٫ حتی داستانی بخوانیم. دلم برای روزهای سه شنبه تنگ شده. نمی دانم چه شد یا چه کردم که کم کم جایم توی گروه را از دست دادم. گذشت دیگر
زن با پلور طرح دار رفته است. دیگر کسی رویش به من نیست. پشتشان به من است. هیچ کسی کار جدی نمی کند. از صفحه کامپیوترشان پیداست. دلم برای اتاقم تنگ شده. برای اینکه توی تختم بخوابم و آفتاب زمستان بیفتد رویم.
خیلی حرف زدم و ناله کردم. اعصاب ندارم دیگر. وقتی فشار می آید می آیم اینجا که یک کمی سبک تر شوم. با شماها راحتم. حداقل دو ساعت دیگر مانده تا بروم طرف کلاس. نمی دانم چه کار کنم. دلم می خواهد بخوابم که اصلا نشانه خوبی نیست. میل خوابیدن وقتی خسته نیستی و خوابت نمی آید اصلا خوشحالم نمی کند. .......

December 19, 2006

یک کمی کسل شده بودم شاید. نه از سر بی حوصلگی , که این چند روز گذشته یکی از جنبه های نسبتا پنهانم ظهور کرده و فعلا با هم از زندگی لذت می بریم. شاید مال این بود که سر کلاس از همان دقیقه اول عقب بودم. کند شده بودم. توان دنبال کردن حرفهای معلم را هم نداشتم. موقع سوار شدن اتوبوس هم که همکلاسیم چند جمله ای حرف زد فقط یک لبخند پت و پهن تحویلش دادم و سوار شدم. چند قدم که رفتم چشمم افتاد به همان مسافر همیشگی , مرد قد بلند درشت هیکل با تیپ کارگری که یک کمی هم کچل است و صورتش هم جای آبله دارد , مرا که دید کاملا خوشحال شد , سرش را برگرداند عقب که ببیند کجا نشسته ام و یک لبخن پت و پهن هم تحویلم داد. یکی دو بار هم برگشت که یک وقت جا به جا نشده باشم . یک دفعه یاد چند سال پیش افتادم و این دو خطی که نوشته بودم. هر جا که باشی آسمان همین رنگ است ظاهرا. خنده ام گرفت. دلم برای روزهای گذشته تنگ شد. راستش را بخواهید ته دلم خوشحال هم شدم که کسی از دیدنم خوشحال شده....

December 14, 2006

از اینجا که هستم خوشم می آید. به آینده دور فکر نمی کنم. برای همین روزهای حاضر می گویم. صبح که از خواب بیدار می شوم توی دلم نمی گویم "اه , هنوز اینجا هستم" . فعلا هم که گوش شیطان کر هوا حسابی خوب است و شبیه بهار است و برفی هم در کار نیست. می شود گفت این شهر زنده است. خانه مان طبقه اول و است و یک ایوان دارد , یک کمی چمن و بعدش هم خیابان .پشت میز که بنشینی خیابان را می بینی و خانه ها را و آدمهایی که می آیند و می روند , طرفهای عصر بچه ها از مدرسه می آیند , گاهی ماشین پست رد می شود , گاهی هم پیرزن پیرمردهای همسایه با عصا و واکر , با قدم های کوتاه و آرام.
توی مترو و اتوبوس بیشتر وقتها هر کسی سرش به کار خودش است. گاهی بچه ها شلوغ می کنند , با صدای بلند می خندند و با هم شوخی می کنند یا با موبایل حرف می زنند , مثل خیلی جاهای دیگر اما تا به حال ندیدم کسی با کسی دعوا کند. البته دلیلی هم ندارد. حداکثر زمانی که پشت چراغ قرمز می ایستی یک چراغ است , در بدترین وضعیت هم پانزده تا ماشین پشت چراغند , اتوبوس و مترو سریع می آید همیشه نوبت به تو می رسد که سوار شوی پس هیچ جایی برای عصبانیت وجود ندارد. شاید اینها هم اگر یکساعت منتظر می شدند و ممکن بود جا بهشان نرسد با هم دعوا می کردند و توی صف می زدند.
توی مغازه ها هم همینطور است. معمولا کسی بداخلاقی نمی کند , هر کسی هم هر چقدر دلش خواست می تواند بریزد و بپاشد که البته من این را خیلی دوست ندارم چون فکر می کنم من اگر جای مغازه دار بودم حتما عصبانی می شدم. چه می دانم شاید او هم بشود اما نمی تواند نشانش بدهد.
اینجا یک سکوت خاصی توی هوا موج می زند. کافی است اراده کنی , یا حتی اراده هم نکنی , از هیج جا و هیچ کس خبر نخواهی داشت , اگر نخواهی نه چیزی می بینی و نه می شنوی. می توانی کاملا غرق در زندگی خودت شوی.
فکرم می رود سمت تهران. به ایران زیاد فکر نمی کنم. آن چیزی که ذهتم را مشغول می کند تهران است . تهران تصورات من , تهران امروز نیست , تهران بچگی ام هم شاید نباشد , خنده دار است ؟ تهران من , تهران بچگی , نوجوانی و جوانی مادرم است , تهرانی است که توی کتابهای داستان خوانده ام , هوای تمیز و دماوند و خیابان ولیعصر. نوستالژی من دیدنی نیست , شنیدنی است. بعد از سالها امروز یاد خانه محبوبم افتادم , مال زمان دبیرستان, از پنجره کلاس پیدا بود , سعد آباد , یک خانه قدیمی بزرگ وسط یک باغ , متروک بود , من هم در خیالم صاحبش بودم , سران را که ساختند آنجا را هم خراب کردند .
در تهران من , خیابان ها خلوتند و خانه ها به هم نزدیک , آدمها با حوصله و عصر که می شود دست خانواده را می گیرند و خانه های هم مهمان می شوند.آرامشی که توی تصوراتم موج می زند را دوست دارم. این تصویر زندگی رویایی را این روزها هیچ کجا نمی شود پیاده کرد. اما هنوز ته دلم یک درصدی امید دارم که شاید تهران دوباره همان شود. خیال باطلی است حتما
با پدرم حرف می زنم , از اتفاقهایی که افتاده می گوید و از کارهایی که کرده اند , از اوضاع و اینکه فردا می خواهند رای بدهند و چند درصد امید هست که بهتر شود و بدتر نشود یا همین که هست بماند. من هم تمام این مدت به این فکر می کردم که کاش یک ماشین زمان داشتم که می شد حداقل برای چند وقت بر می گشتم به آنچه که قبلا بوده. این روزها به سبک دلخواه زندگیم زیاد فکر می کنم و تهران هم جزو زندگی ایده آل من است.

December 13, 2006

پای کامپيوتر نشسته ام . قرار است کار کنم اما حوصله ام نمی آيد. راستش الان حوصله خيلی چيزها را ندارم.
حوصله ام برای قيافه های جدی بدون لبخند ... لباسهای تيره و بلند ... بحث های جدی و عميق ... فکر کردن ... بدبينی و نا اميدی ... قهوه تلخ ... آسمان بدون خورشيد ... موسيقی غمناک ... قضاوت کردن ...بزرگانه رفتار کردن ... به آينده فکر کردن ... جدی بودن و ... کاملا پر شده است. الان به تنها چيزی که می توانم فکر کنم روزهای آفتابی و گرم ... لباسهای شاد و رنگی ... شير و شکلات ... آواز شاد... رقصيدن روی لبه ديوار با دستهای باز... خنده ... رنگ و رنگ و رنگ ....

December 12, 2006

زن روی میز جلوی من نشسته. رویش هم طرف من است. تقریبا هر روز می بینمش. دارد ناهار می خورد . طبق معمول روزنامه هم می خواند. موهایش تقریبا خاکستری است. خاکستری تیره. کنار شقیقه ها هم تارهای سفید نسبتا زیادتر است. فرقش تقریبا از وسط باز شده , دو طرف موها را با نمی دانم کلیپس یا شبیه آن برده بالا. یک بلوز پشمی قرمز پوشیده , یقه هفت , یک دامن مشکی تا سر زانو ؛ یک جفت جوراب شلواری قرمز نه نازک نه کلفت با یک جفت کفش مشکی.
فکر می کنم کدامیک از زنهای اطرافم , آنها که می شناسمشان , حاضرند همچین لباسی بپوشند و موهایشان را هم اینطور ببندند و با دست و صورت شسته بیایند بشینند سر میز؟ خودم که حاضر نیستم! هر چه بیشتر فکر می کنم کمتر به نتیجه می رسم. عادت داریم همیشه سر و وضعمان را بسنجیم , حالا کار ندارم معیار سنجش کدام است , هر کسی یک مدل ذهنی برای خودش دارد , نمی دانم زن روبروم هم مدلی دارد؟ یا همینطوری اینها را پوشیده ,
گاهی وقتها هم البته آدمها را می بینم که بر خلاف جریانی که هست , مثلا بدون توجه به نظر بقیه , هر جور که راحت ترند می چرخند , ولی به دلم نمی نشینند , یعنی از رفتارشان آرامش معلوم نیست آدم احساس می کند می خواهند یک جوری خودشان را ثابت کنند , که مثلا من با بقیه فرق دارم , یا داد بزند توی صورتت که نگاه کن لباسهایم را , هر چه بخواهم می پوشم. انگار به طور معکوس جلب توجه می کنند.
باز هم به زن روبروم نگاه می کنم , کاملا آرام , غذایش را میخورد و چشمهایش راهم ریز می کند تا ته روزنامه را در بیاورد. من هم احساس آرامش می کنم. فکر می کنم شاید لازم نباشد گاهی وقتها – به عمد – کارهایی برخلاف جریان غالب اجتماع انجام داد که یعنی نگاه کنید من هم هستم. می شود یک جوری همان کارها را انجام داد که هیچ کس نفهمد من هم هستم. درست مثل همان خانوم روبروم

December 07, 2006


به اسم درس خواندن , به رسم درس خواندن , به هر کوفتی که بخواهی اسمش را بگذاری یک گوشه ای پیدا کرده ام که بیشتر روزم را آنجا می گذرانم. جایی است چسبیده به پنجره , نزدیک دیوار , با منظره جایی مثل یک حیاط پشتی که آدمها از تویش می روند و می آیند و از پله ها بالا پایین می شوند. گاهی آفتابی است و گاهی هم مثل امروز هر از گاهی برفی می گیرد و قطع می شود. کتابهایم را روی میز فلزی نسبتا کثیف بزرگ پهن می کنم و برای امتحان شنبه ام مثلا می خواهم درس بخوانم.
زیاد حواسم را نمی توانم جمع کنم که البته چیز جدیدی نیست , از بس که فکر می کنم و رویا می بافم , البته هر از گاهی هم حواسم جمع می شود که چند خطی بخوانم آن هم فقط به این خاطر که وقت زودتر بگذرد و وسایلم را جمع کنم و بروم سر کلاس. خوشبختانه کلاس ام را دوست دارم. سعی می کنم حواسم را بیشتر جمع کنم , دیروز که داشتم دنبال اصطلاحات فرانسه می گشتم و آنها را می خواندم حواسم خیلی جمع بود تقریبا یک ساعتی بدون هیچ فکر و خیالی سرم توی کتاب بود. این برای من یک قدم بزرگ است.
گشنه ام هم شده است , چند تا بیسکوییت و یک پرتقال با خودم دارم , دو تا گاز بیشتر نزده ام که یکی فین می کند. باید به این یکی هم عادت کنم. ظاهرا اینجا مرسوم است. پدرسگ فین که نمی کند شیپور می کشد. نمی دانم کجا نشسته , روی میزها پر از آدم است و نمی فهمم کار کدامشان است. به صورت مردم هم که نمی شود زل زد اینجا , می گویند ادب نداری , گاهی که وسط درس خواندنهای گاه به گاه استراحت می دهم به خودم یک آهنگی هم گوش می کنم. شاید به خاطر اینکه صدا کمتر بشنوم یا اینکه راحت تر خیالبافی کنم. البته امروز مردک یا شاید هم زنک با این شیپورش رویاهایم را هم به گند کشیده. نمی دانم کار درستی بود آمدنم یا نه. فکر می کنم اگر کارم درست نشود چه کنم , برگردم؟ بروم جای دیگر ؟ اصلا ته دلم چه می خواهد؟ یک کمی با ته دلم مشکل پیدا کرده ام. فکر نمی کنم دلش بخواهد بماند. یعنی به صورت جدی بماند. ترجیحش این است که به همین سبک و سیاق الان چند ماه دیگری بماند و برگردد. نمی دانم به حرفش گوش کنم؟ نکند دارد سرم را کلاه می گذارد؟ نکند از روی تنبلی همچین پیشنهادی را مطرح می کند؟
با این وضعیتی که همسایه ام دارد پیش می رود فکر کنم تک تک مویرگهای دماغش پاره شود. دلم می خواهد یک جوری کمکش کنم. ولی نمی دانم چطور.
توی اتوبوس نشسته ام , هنوز ایستگاه کلاس ام را درست نمی دانم. یعنی باید حواسم به راه باشد که به موقع پیاده شوم. دخترک یا شاید هم پسرک , از بس که پوشانده شده! شبیه مومیایی است , روی پای مادرش بغل دست من نشسته و پایش را هم گذاشته روی زانوی من. شلوارم خیس شده است اما اشکالی ندارد. نمی خواهم پایش را کنار بزنم. فکر می کنم بچه خودم است. زن مسنی که روبرویم نشسته را نگاه می کنم. تصور اینکه به آن سن برسم مورمورم می کند. برای بچه دست تکان می دهد و توی هوا بوسه ای می فرستد. مادر در گوش من و بچه زمزمه می کند " اون خانوم باهات بای بای کرد براش دست تکون نمی دی؟ برات یک بوس فرستاد جوابشو نمی دی ؟ " , بچه دست تکان می دهد , درست شبیه همان وقتها که وسط حرف زدن دنبال یک کلمه می گردم و دستم را تکان می دهم و بعضی فکر می کنند که منظورم این است که بیایند جلوتر , یک بوسه ای هم توی هوا رها می کند. من هم همینطور. اما توی دلم. یکی برای زن روبروم , یک هم برای تو. فکر بوسیدنت هم خوش تصویر است. چه می گویند ؟ وصف العیش نصف العیش؟ تو همین مایه ها. از همان وقتها که با افکارت شادی و در انتظار دریافت چیزی هم نیستی. نه که دلت نخواهد اما مثل خیلی چیزهای دیگر راه ندارد. همانجا توی فکرت می ماند.
زود رسیده ام به کلاس. خوشم می آید. توی راهرو و کلاس ها قدم بزنم , اگر کسی زودتر آمد گپی بزنیم , وسایلم را پهن می کنم روز میز , معلممان می آید , سلامی می کند و چرخی می زند که کتابهایمان را بدهد , شیپور می زند , خنده ام می گیرد , بغل دستی ام زمزمه می کند " نخند , اینجا عادیه این چیزا, من هم بعضی وقتها همین کارو می کنم " , می دانم , احتمالا من هم اگر بمانم اینجا عادت می کنم بدون آب دستشویی بروم و بلند فین کنم , کیفم را روی زمین بگذارم , شال گردنم را دور کله ام بپیچم , کلاه سرم بگذارم , چترم را طوری بگیرم که باد نشکندش! , سنگین راه بروم و اول پاشنه پایم را بگذارم زمین که روی یخها کله پا نشوم , ساعت دستم کنم که از اتوبوس جا نمانم , وقتی سوز به صورتم می خورد شوری اشکهایم را در دهنم حس نکنم , فرانسه حرف بزنم و خیلی چیزهای دیگر. نمی دانم به فکر بوسیدن تو هم عادت خواهم کرد؟
دو ساعت بعد نمی دانم چطور می گذرد , حواسم به معلم است و درسی که می دهد , تمرین حل می کنیم و حرف می زنیم و حواسم همانجا توی کلاس است. فقط کاش پنج دقیقه ای زودتر تعطیل می کرد که تا رسیدن اتوبوس چند دقیقه ای وقت باشد. این دقیقه های اضافی را خیلی دوست دارم. خیلی کارها می شود کرد . می شود در عرض یک ثانیه پرنسس شهر یخی شد ! شاید هم جادوگر شهر اوز. چه می دانم . از آن دقیقه هایی است که نمی خواهم مفت از چنگم برود.
راننده اتوبوس را می شناسم دیگر. همیشه همان است. شاد است و آواز می خواند . جلوی ماشین را هم پر از بادکنک و آبنبات کرده. از پنجره بیرون را نگاه می کنم. خانه هایی که از کنارشان می گذرم , خانه های روی تپه , پله های بلند , چراغهایی که سو سو می زنند , انقدر تا نزدیک رسیدنم شود و زنگ بزنم که این ایستگاه کسی پیاده می شود.

December 04, 2006

بمیرم برای خودم که شبها توی خواب هم مترو سوار می شوم و خط عوض می کنم. گاهی هم می دوم که جا نمانم

November 21, 2006

دارم داستان تعریف می کنم. می دانم برایت صبح زود است. باز طبق معمول شب فیلم دیده ای و خیلی دیر خوابت برده. الان هم روی تخت دراز کشیده ای و گوشی بغل گوشت است و فاصله بین جمله ها را چرت می زنی. اینها را برایت می گویم و از خنده غش می کنی. همه چیز برایم آشناست. فیلم دیدنت , خوابیدن و غر زدنت , خنده های از ته دلت ...


برای تو ولی صبح زود نیست , بیدار شده ای , دوش گرفته ای , صبحانه را هم به گمانم خورده ای , فقط مشکل این است که وقتی زنگ می زنم گوشی را بر نمی داری , از ترس اینکه کسی کار داشته باشد , میرود روی انسرینگ و صدایم که بلند می شود گوشی را بر می داری , داری برایم داستان تعریف می کنی , اتفاقی که افتاده و حرفهایی که زده شده , از گذشته و آینده , از فامیل و غریبه , از سیاست و هنر, از آدمهایی که برایم سلام رسانده اند, صدای قدمهایت را می شنوم , از کنار میز نهارخوری رد می شوی , تا ته سالن می روی , اگر روی میز آجیلی مانده باشد یک بادام هم بر می داری , دور می زنی و دوباره بر می گردی , عادت به نشستن نداری وقت حرف زدن مگر اینکه خوابت بیاید...


دارم داستان تعریف می کنم. برای خودم, یا شاید برای تو که عمود بر من نشسته ای , از نگاههایی که از روی صورتها می گذرند و روی چشمها یک لحظه می ایستند , از آدمهایی که توی خیابان از کنارت رد می شوند و عاشقشان می شوی, از آدمهایی که فقط چند ماه همدیگر را می بینند , نگاهم به نوشته های روی دیوار است که می آیند و می روند و صدای مرد کنار دیوار توی گوشم می پیچد. نوشته ها رد می شوند و صدا از گوشهایم می گذرند و من باز هم به تو فکر می کنم که عمود بر من نشسته ای و برایت , برای خودم, داستان می سازم.

November 06, 2006

خرده حرفهای آخر هفته !

با مادرم حرف می زدیم . از مهمانی که رفته و از خاله ها و دختر خاله ها و از مهمانی که رفته ام و کارهایی که کرده ام. برایش چند تا عکس فرستاده بودم , عکسها را دیده بود , پدرم روی کاغذ پرینت گرفته بود و داد دستش. همینجور که حرف می زدیم عکسها را نگاه می کرد , گفت " انگار دارم خودم را نگاه می کنم " شبیه هم شده ایم. شبیه مادرم. شبیه جوانیهایش . ذوق کردم.
به یک مشکل اداری برخورده ام. مشکل که نیست . بین چند راهی که وجود دارد می خواهم بدانم کدامش برایم بهتر است و زودتر به نتیجه می رسد هر چی می گردم کمتر جواب می گیرم. هیچ کسی جواب واضح به من نمی دهد. فقط کلیات!
امروز کلی توی خانه تمیز کاری کردم. اعصابم راحت تر شده. ظرفها را که شستم توی لیوانها وایتکس ریختم که رنگش باز شود. ظاهرا همه چیز زود رنگ می گیرد. بعد یک کمی به خودم رسیدم و یک حمام حسابی رفتم. این لباس شستن هم سخت است اینجا وقتی باید لباسها جمع شود و ببریشان زیرزمین. از خشک کن هم خوشم نمی آید به نظرم همه چیز را خراب می کند. این است که گاهی لباسها را با دست می شویم. آنها که سبک اند و زیاد دم دست. روبالشی را هم شستم. از حمام که آمدم بیرون حس این زنهای روستا را داشتم که آخر هفته ها چند ساعت توی حمام خودشان را می سابند و کلی رخت می شویند.
امتحان میان ترم فرانسه داشتم. زیاد بد نبود. فقط مشکل اینجا بود که وقتی می خواستم حرف بزنم زمان را گم می کردم. بیشتر وقت به زمان حال حرف زدم. دو تا کار را نمی توانم بکنم انگار. یا باید حرف بزنم یا فکر کنم به چه زمانی حرف بزنم ! هنوز نمی توانم درجا صحبت کنم باید قبلش فکر کنم. اما در کل وضع بهتر است. آدمها که از بغلم رد می شوند کمی از حرفهایشان را می فهمم. از فردا کلاس جدیدم شروع می شود. فکر کنم سرم گرم تر می شود اینطوری و باز هم فرانسه!
با خودم مهربانتر شده ام. به نظرم گاهی وقتها با خودم بد تا کرده ام و می کنم. نباید اینطور باشد. همانقدر که برایم مهم است به بقیه احترام بگذارم باید به خودم هم بگذارم. من هم برای خودم شخصیتی هستم!
تقریبا تمام برگها ریخته اند. زمستان کم کم دارد می آید . فعلا تا جایی که می شود از فضای بیرون دارم استفاده می کنم. ورزش هم می کنم. گاهی وقتها هم ریکی کار می کنم. خیلی زود این دو ماه گذشت. نمی دانم که آخرش کارهایم درست می شود اینجا بمانم یا نه. باز مثل همیشه همه چیز دارد به دقیقه نود موکول می شود. حداقلش چهار ماه دیگر وقت دارم و می خواهم مثل این دو ماه گذشته زندگی اش کنم. البته راحت تر .
از وقتی که اخبار را به طور حرفه ای ! دنبال نمی کنم انگار زندگی ساده تر شده . آن پیش فرضهایی که از خودم داشتم – حداقل در این دو ماه- اصلا ظاهر نشده. از این مدل هم راضیم. یک آرامشی دارم که فکر می کنم برایم خیلی لازم بود. تا چه پیش بیاید.

November 02, 2006

یکی از مشکلات اینجا که معرف حضور همه هست دستشویی رفتنه!
خوب یک جورایی با مشکل کنار اومدم , تا جایی که می شه خودمو نگه می دارم! بعدش هم که مجبور بشم کلی دستمال رو لبه توالت می ذارم و دیگه حداکثر تلاشم رو می کنم که به جایی نخورم. ولی خداییش اینا آدمهای تمیزی نیستن . تو این دو سه تا دانشکده که من رفتم یکی از همه توالتهاش تمیز تره اما اونجا که من کلاس فرانسه دارم توالتهاش خیلی کثیفه. کلا دانشکده گدایی هستش , همه چیزاش قدیمی و کهنه است و کف اش هم زیاد تمیز نیست , کاشی ها ریز چرک داره , کلی دستمال هم ریخته رو زمین .
من ساعتهای مختلف رفتم ببینم کسی میاد این زمین رو یک جارو بکشه دیدم که نه , همه جا پر دستماله , در و دیوارش هم کثیفه , تا اونجا که بتونم وسایلمو می ذارم یک جا تو کلاسی جایی که برم توالت اما گاهی نمی شده دیگه باید با خودم ببرم که خوشبختانه پشت در جا لباسی داره که وسایلمو آویزون کنم.
دیروز داشتم دنبال یک دستشویی خالی می گشتم دیدم ملت کیفهاشون رو گذاشتن رو زمین . به نظرم خیلی کار کثیفی اومد. امروز رفتم تو توالت کلی دستمال ریخته بود رو زمین , داشتم سه چهار سری دستمال می چیدم رو لبه توالت که دیدم یک سری کاغذ ریخته رو زمین , داشتم نگاه می کردم چیه دیدم یک دست از دستشویی بغلی اومد دنبال کاغذا , دیدم دختره نشسته سر توالت , کیفش رو زمین , تمام جزوه هاش رو پخش کرده رو زمین داره درس می خونه تو اون کثافت. حالم بد شد . دیگه عمرا رغبت کنم از کسی جزوه بگیرم اینجا.
تمیزی فقط این نیست که آدم بره دوش بگیره و لباسشو عوض کنه . یاد یکی از آشناها افتادم که به تمیزی معروفه , همیشه خدا سر و وضع مرتب و خونه مرتب و خودش هم تمیز , یک روز که رفته بودیم عیادت یکی از آشناها تو بیمارستان , همین خانوم کاملا تمیز و مرتب که خیلی هم واسه کسایی که اومده بودن عیادت تدارک دیده بود کلی انگور خریده بود واسه پذیرایی که همه رو ریخت تو کاسه دستشویی شروع کرد به شستن . خدایی کی دلش میاد تو اون کاسه ای که توش هزار جور میکروب و مریضی و اخ و تف هست میوه بشوره؟

November 01, 2006

اورکات هم دنیای خودش را دارد. کجای دیگر ممکن بود نامه زیر دستتان برسد ؟
سلام. خسته نباشید.اگر شما ساکن اصفهان هستید و لزبین لطفا به ایمیل من جواب بدید. ممنون می شوم. دوستدار شما.مهسا

October 27, 2006

فرانسه خواندن را یک کمی راحت تر گرفته ام. روزها برای خودم می روم طرف کلاس , توی لابراتوار می نشینم و با خودم حرف می زنم. صدایم را ضبط می کنم , صدای ضبط شده را گوش می کنم و به لهجه خودم می خندم. اینطور وقت راحت تر می گذرد. اگر حوصله ام بیاید یکی دو ساعتی هم با این گرامر کوفتی سر و کله می زنم و تمرینی حل می کنم و سعی می کنم چند تا لغت یاد بگیرم. کارهایم به یک جاهایی رسیده است . اگر مشکلی پیش نیاید و اتفاق جدید سر نزند قاعدتا باید تا یکی دو ماه دیگر کارها درست شود. فعلا هوا هم خوب است , نسبتا باز است و آفتابی هم می زند و من هم یک کاپشن خریده ام به نیت زمستان ! که از همین الان تنم می کنم و خیلی هم بهم می چسبد فقط نمی دانم اگر زمستان اینجا باشم چه چیز دیگری باید بپوشم!
تا اینجای کار که همه چیز خوب است اما کم کم ریپ زدنها دارد معلوم می شود!
از وقتی آمده ام این تلفن از دستم نیفتاده. این تلفن لعنتی آخرش زندگی من را به گند می کشد : ) نمی فهمیدم که چرا انقدر علاقه مند شدم که با همه در ارتباط باشم. البته کلا که عشق معاشرت دارم اما انقدر که تلفن باز باشم , نه نیستم! کجایی عطا که ببینی روزانه چند ساعت لا ینقطع! پای تلفن ام. نه به عنوان شنونده ها , گوینده! باورت می شود؟
خوب طبیعی است وقتی زیاد حرف بزنی چرت و پرت هم تویش در می آید و هزار تا مشکل ممکن است درست شود. تازه امروز کامل دوزاریم افتاد که چرا اینطور شدم. فکر کن که شش هفت سال هر روز سر کار بری و حداقل با ده پانزده نفر سر و کله بزنی و با آدمها تماس مستقیم داشته باشی و با دوستهای مختلف کافه بروی و سینما و گاهی تئاتری .. خریدی بکنی , ناهاری بخوری , مهمانی بروی و مهمان دعوت کنی و چه و چه . حالا همه اینها دیگر نباشد , یعنی باشد اما آدمها بشوند دو سه نفر. خوب طبیعی است اگر مثل من آدم پرست ! باشی دنبال جایگزین می گردی. ولی حواسم نیست که این کار زمان می برد. نمی شود با هر کس سلام و علیکی می کنی برش داری بذاری در جایگاه دوست نزدیک. نزدیک شدن به آدمها زمان می برد . آنهم اینجا که قانون و قاعده اش را بلد نیستم. با غیر ایرانی ها قاطی شدن یک کمی (شاید هم بیشتر از کمی!) سخت است. به دوستیهای ساده هم کلاسی و اینها کار ندارم. از زندگی دانشجویی که بخواهی یک قدم بروی آنور تر و دوست تر بشی باید خیلی چیزها را بدانی. اینجا خیلی همه چیز قانون دارد. من هم بلد نیستم. ممکن است یک حرکت اشتباه تجربه هایی برایت پیش بیاورد که چندان جالب نیست. خوشبختانه همان اوایل شوکی بهم وارد شد که باعث شد حواسم را جمع تر کنم.
انقدر این دو ماهه با آدمهای مختلف حرف زده ام و در مورد حرفهایم فکر کرده ام که دارم بالا می آورم. تنش درونی زیادی پیدا کرده ام با خودم , حرف می زنم و پشیمان می شوم , حرف می زنم و فکر می کنم زیاده روی کرده ام , حرف می زنم و فکر می کنم بد حرف زده ام ...من هم که حساس! : )
می دانم اگر کارم درست شود و بخواهم درس خواندن را شروع کنم دیگر اصلا وقت این چیزها را ندارم اما دلم نمی خواهد در همین یکی دو ماه باقیمانده اسباب دلخوری خودم را درست کنم.
می خواهم خودم را تنبیه کنم, دلم می خواهد چند روزی خبر از هیچ جا و هیچ چیز نداشته باشم. خودم باشم و همین دو سه نفری که اطرافم هستند. تا یک کمی ذهنم آرام شود و ببینم راه حلی پیدا می کنم که به یک بالانسی در زندگیم برسم یا نه !


October 19, 2006

زندگی مثل ملافه ای میمونه که از تشک تختت تنها چند میلیمتر کوچکتره
هر طرفش رو که درست میکنی از یه ور دیگه بد جوری در میره"

October 12, 2006

نمی گذارند آدم کارش را بکند دیگر. نمی دانم چه جوری برایتان بگویم. مهاجرت من هنوز شروع نشده. این را شاید دوست دوران کودکی ساکن تورنتو ام! راحت بفهمد. برای من , تا امروز فقط خانه ام عوض شده. یعنی از خانه پدر و مادرم آمده بیرون و رفته ام خانه برادرم. فهمش که سخت نیست؟ از یک جای راحت به یک جای راحت دیگر کوچ کرده ام. از پیش پدر و مادرم آمده ام پیش برادرم و زنش. پس تنها هم نیستم. صبح که از خواب بیدار می شوم تا شب که بخوابم بیشتر وقتمان با هم است. با هم می رویم و می آییم. همان روز اول که آمدم کارت ترانسپورت ! ام را دادند دستم و یک نقشه مترو که کجا بروم و کجا بیایم. بعد هم کم کم اتوبوس ها را یادم دادند , اینکه کجا خرید می کنند و کجا غذا می خورند و چه می خرند , خلاصه کلام اینکه تا الان ساپورتم کرده اند. تازه تکلیفم هنوز معلوم نیست. برای دانشگاه درخواست داده ام و منتظر جوابم . با استادها حرف زدم . اگر جوابم بیاید تازه باید بروم دنبال اینکه اجازه تحصیل و غیره را بگیرم. در نتیجه الان زندگی ام تقریبا توریستی است. هفته ای یک روز کلاس فرانسه دارم که اگر قرار بشود بمانم باید کلاس فشرده تر بردارم. خوب حالا کدام آدم عاقلی وقتی سفرش توریستی است دلش تنگ می شود؟ یک جور با من حرف نزنید که انگار رگ و ریشه ندارم. کسی مرا مجبور نکرده که بیایم اینجا , خودم خواستم , آنهم بعد از این همه سال , پس حداقل این اول کار که همه چیز خوب است و من هم سرم شلوغ نیست و هنوز وارد زندگی جدی نشدم بگذارید از روزهایم لذت ببرم و شنگ و شیون نکنم. وقت برای دلتنگی و نالیدن از مهاجرت و به قول رفیقمان جر خوردگی ! زیاد است . سر جدتان این چند ماه را زیاد به پر و پایم نپیچید که چرا از سختی ها نمی نویسی و چرا الکی به به و چه چه می کنم. واله من هنوز به سختی برخورد نکردم و دلیلش را هم آن بالا مبسوط توضیح دادم. راستش هنوز خیلی قاطی زندگی اینجا و آدمهاش نشدم. می دانم که بد است و برای همین دنبال راهی می گردم تا بیشتر با آدمها در تماس باشم. هفته های اول که کلاس مکالمه انگلیسی برداشته بودم خیلی بهتر بود. بیشتر قاطی آدمها بودم , دلیلش هم این بود که اعتماد به نفس ام خیلی بیشتر از الان بود. ولی الان , با وجود اینکه قبلا فرانسه خوانده ام و خیلی برایم نا آشنا نیست اصلا اعتماد به نفس ندارم. یک جوری انگار قفل شدم. همه اش یاد عطا می افتم که می گفت با همین یک کمی که بلد شدیم خیلی جاها کارمان راه می افتد اما خوب من نه تنها راه نیفتاده ام پس هم زده ام. من که بیشتر وقتها چشمم رو صورت آدمها بود الان زیاد کسی را نگاه نمی کنم , حالا از این موضوع که اینجا مرسوم نیست بگذریم ترسم از این است که کسی سر صحبت را باز کند به فرانسه . مسخره است می دانم اما فعلا تنها مشکلم همین است که زبانم راه بیفتد. خدا را شکر دوستهایم همه جای دنیا هستند. از بابت تنهایی و نبودن دوستهایم هم زیاد مشکلی ندارم. حالا فکر نکنید دلم برای دوستهایم تنگ نشده و چه و چه ! دلم برای همه دوستهایم تنگ شده اما نه اینکه بشینم غصه بخورم. حالا یک مدتی ارتباطمان از راه دور شده مشکلی نیست که.
پریروزها با یکی از دوستانم چت می کردم. می گفت برای چه می خواهی درس بخوانی؟ که خانم دکتر صدایت کنند؟ گفتم اولا که مشکلی با اینکه چه صدایم کنند ندارم , دکتر , مهندس یا همان مریم (این مریم را هم هر کس یک چیز صدایم می کند یک جورهایی اسم خودم و وبلاگم با هم قاطی شده اند) بعد هم من هنوز تصمیم نگرفته ام که دکترا بگیرم. گفت خوب چرا یک دوره نمی بینی که زودتر بری سر کار! گفتم هنوز معلوم نیست بخواهم بقیه زندگی ام اینجا بمانم , می گفت خوب است که هول نمی شوی و سر فرصت کار می کنی. هنوز وقت داری! مسخره ام می کرد دیگر. به خدا اگر من نبودم زندگی خیلی هاتان چیزی کم داشت! کی را می خواستید دست بندازید؟! اما هیچ خیالی نیست. اصلا ناراحت نشدم از حرفش. برای اینکه زندگی من همانطوری پیش می رود که خودم می خواهم و راحتم. اینکه جواب خیلی از سوالها را سر بالا می دهم یا به قول شما برنامه برای زندگی ام ندارم. چرا من هم یک برنامه ای برای خودم دارم. اما ترجیح می دهم روزهایم را زندگی کنم و با توجه به شرایطی که برایم پیش می آید زندگی ام را پیش ببرم. هیچ عجله ای هم ندارم که کارهایم را زود زود بکنم و دست به سینه بشینم و منتظر مردن باشم یا اینکه منتظر بازنشستگی ام بمانم تا آن موقع از زندگی ام لذت ببرم. یک درسی خوانده ام , شش هفت سالی کار کرده ام , حالا دلم خواسته دوباره درس بخوانم , اصلا می خواهم یکی دو سال زندگی ام را همینطوری بگذرانم , مشکل کجاست ؟
من هم به روزهای پیری فکر می کنم , اینکه یک وقت نکند محتاج کسی باشم , تا الانش زندگی ام گذشته و خدا بخواهد از این به بعد هم می گذرد.
خلاصه اینکه فعلا خوشم , هر وقت هم که به موقع سختی و دلتنگی و بدبختی رسیدم و وارد مرحله جر خوردگی شدم همه را ریز به ریز به اطلاع می رسانم, موافقید ؟
فعلا دارم فکر می کنم چطوری بیشتر وارد زندگی اینجا شوم , جز کلاس رفتن راه دیگری هست؟ در ضمن اجازه کار هم ندارم!

October 06, 2006

پشت میز نشسته ام. قرارم این است که درس بخوانم و نمی خوانم. هوا خوشبختانه آفتابی است. از پنجره بیرون را نگاه می کنم که همه چیز زیبا و قشنگ و آرام است البته اگر تعمیرات همسایه روبرویی بگذارد! به مادرم فکر می کنم , به روزهای گذشته و به نظرم می آید که همه چیز چقدر دور است و انگار هیچ خاطره ای برایم نمانده. هر چه می گردم نشانی از دلتنگی پیدا کنم چیزی دستم را نمی گیرد. پاک پاک . انگار همه چیز مال زندگی قبلی ام بوده و حالا فقط یک رد محو و دوری ازش مانده.
کسی پشت پنجره صدایم می کند. آمده است دنبال خوراکی. صورتش را می مالد به توری و توی بالکن همه چیز را امتحان می کند شاید چیز قابل خوردنی پیدا شود. برایش پسته می برم. درش که بسته باشد سر فرصت می شکند و بازش می کند. می خواهم توری را باز کنم اما انقدر که چسبیده می ترسم در باز شود بیاید تو. آن وقت بیرون کردنش کار من نیست. لای توری را باز می کنم سرش را به زور می آورد تو. از بس که گشنه است دیگر از من هم نمی ترسد.
هما زنگ می زند. مثل همه پنجشنبه ها. از روزها و آدمهای مشترک می گوید که همه شان کمرنگ شده اند. زمانی دل کندن برایم غیرقابل تصور بود و حالا انگار از هر کاری راحت تر است. فکر می کنم از عهده بر می آیم؟ همه چیز به نظرم سخت و شدنی است. حالا سختی اش قیدم را بزند یا شدنی اش نگهم دارد نمی دانم. به احساساتم نگاه می کنم. منظورم همان احساسات رقیق عاطفی است! نیستند انگار. نمی دانم کدام گوری رفته اند که پیدایشان نمی کنم. آنهم برای من که با همین احساسات خودم را نگه می دارم نبودنشان زندگیم را خسته کننده می کند. این رقیقیات! که نباشند بی حوصله می شوم.
هر دو خطی که می خوانم بیرون را نگاه می کنم. ولی هیچ فکر شیرینی به ذهنم نمی آید. از همانها که بخواهی بهشان فکر کنی و برای خودت داستان ببافی و لبخندی هم بیاید گوشه لبت. می دانم که اینجور نمی ماند. بزودی از گوشه ای سرباز می کند و می ریزد بیرون. دوستم همچنان بالکن را زیر و رو می کند برای خوراکی و دلم نمی آید چیزی برایش نگذارم. دلم می خواهد بغلش کنم اما می ترسم چنگم بزند. دلم چیزی می خواهد, مثل مدیتیشن , یک چیزی که ذهنم پاک بشود , آرام , بلکه این احساساتم را توی آن شلوغی پیدا کنم. لازمشان دارم. اگر باشند خیلی چیزها ممکن است عوض شوند. باید به گلها هم آب بدهم , دارند خشک می شوند به گمانم.
نمی دانم , روزگارم فعلا همین است. حالم خوب است , مخصوصا وقتهایی که آفتاب هم هست. شبها هم ورزش می کنم. می دوم و سعی می کنم روحم را هم پرواز دهم! به خاله فردوس هم فکر می کنم و اینکه در حال به سر می برد و به قول خودش چپ و راست در ترابل! می افتد.

زندگی برای خودش و خودم می گذرد , اما گاهی بعضی چیزها که باشند شیرین تر و شاد تر می گذرد , گاهی حتی یک کلیک کوچک زندگی آدم را عوض می کند. روی تردمیل می دوم و فکر می کنم کی می شود که کلیکی دوباره زده شود.


September 27, 2006

جالبه که امروز داشتم در مورد روابطم فکر می کردم و اینکه به گمونم رشته کار داره از دستم خارج می شه. شاید وقتی تعداد رابطه ها زیاد می شه مدیریت کردنشون هم سخت تر بشه. اینکه آدم بدونه با هر کسی در چه حدی و تا کجا تماس داشته باشه , چقدر وقت بذاره , چقدر انتظار داشته باشه و چقدر مایه بگذاره. کلا روابط انسانی که پیچیده هست. هر چقدر هم آدم تجربه داشته باشه و چارچوب تعیین کنه باز یک جا می رسه که هیچکدوم اینها جوابگو نیست و آدم کاملا در یک شرایط جدید قرار می گیره که باید با توجه به پیش زمینه ای که داشته تصمیم بگیره. الان که داشتم وبلاگها رو می خوندم به وبلاگ الیزه رسیدم . پست آخرش جالبه سر فرصت بخونینش . یک چیزی که به ذهنم رسید اینه که رابطه می تونه کاملا بر عکس این چیزی باشه که الیزه گفته. گاهی آدمها برای حفظ کردن رابطشون خودشون رو کاملا قوی و بی نیاز نشون می دن اما از یک طرف دیگه , به نظر من می شه کاملا با اعلام نیاز هم یک رابطه رو پیش برد. شاید برای همه آدمها صادق نباشه اما خیلی ها هستن که دلشون می خواد اطرافیان و دوستان بهشون نیاز داشته باشن. نمی دونم شاید احساس مهم بودن می کنن یا احساس قدرت. در مورد خودم حرف می زنم. یک نگاهی اگه بخوام به دوستیهام بندازم جاهایی بوده که حداقل تو بعضی زمینه ها هیچ احتیاجی به کسی نداشتم اما برای حفظ دوستی و رابطه وانمود کردم که بهشون احتیاج دارم. یا بخوام بصورت ماستمالی شده بگم این فرصت رو به خودم و دوستام دادم که تحت حمایتشون باشم یا این فرصتو داشته باشن که از اینکه کاری ازشون بر میاد لذت ببرن. یا شاید هم برداشت منه. (چون خودم اینجوری هستم فکر کردم شاید بقیه هم اینطوری فکر کنن ) برای خودم هم پیش آمده که از اینکه آدمها بهم فرصت دادن تا کاری براشون بکنم , فرصت اینکه حس کنم مهم هستم , بهم نیاز دارن , خوشحالم کرده. نمی دونم اینجور دیدن قضایا اصلا درست هست یا نه؟
البته نه که همیشه اینطور باشه اما یک بخشی از روابط به نظر من از رو نیاز شکل می گیره. به هر حال من فکر می کنم خیلی از آدمها احتیاج دارن که بدونن برای دیگران مهمن یا بهشون احتیاج هست. حالا فرض بر اینه که احتیاج در حد معقول باشه و به سواستفاده نرسه.
در مورد خودم می گفتم (طبق معمول) گاهی وقتها این جابجایی و تغییرات جلوه های جدید! آدمو نمایان می کنه که آدم گاهی وقتها خیلی مشعوف می شه!
روابطم خیلی گسترده شده , اینو تازه فهمیدم , البته شاید به خاطر جابجایی یک دوره کوتاه مدت اینجوری باشه دوباره به حالت اولش برگرده اما به هر حال یک چیز مسلمه که نگه داشتن این شبکه هم وقت می خواد و هم انرژی. مضاف بر اینکه دارم کم کم متوجه می شم که من اصولا این مدلیم که ترجیح می دم روابطم قطع نشه و به هر ضرب و زوری هست تا هر جا که بشه بکشونمش. نمی دونم این کار خوبه یا بد؟ نشم از این آدما که رابطه های وسیع و هم سطح دارن؟ نمی دونم گیج شدم حسابی. شاید فرصت لازم باشه تا این چیزا برام روشن بشه. این خیلی بده که آدم بخواد کلی رابطه رو همزمان تو یک سطح ببره جلو. نمی خوام زیاد این قسمت رو باز کنم چون هنوز صد در صد در موردش مطمئن نیستم
الان که دوباره خوندم اینارو خودم زیاد چیزی نفهمیدم. انقدر که رو این چیزا تمرکز می کنم حرف زدنم گنگ شده در موردشون. شما که اینجا رو می خونین یا منو می شناسین متوجه تغییری تو من نشدین؟ هر چی می خوام دست از سر خودم بردارم و گیر ندم به خودم انگار نمی شه. حالا فکر نکنین که همهش در مورد خودم منفی فکر می کنم, چیزهای خوب و مثبت هم هست , اما چون اونا احتیاج به تجزیه و تحلیل شاید نداشته باشه زیاد بهشون توجه نمی کنم فقط لذتشو می برم!

September 22, 2006

دلم برای روزهای شلوغ گذشته وبلاگم تنگ شده. همان موقع ها که کلی شور برای نوشتن داشتم. کلی چیز به ذهنم می رسید . عشق نوشتن داشتم خلاصه. برای روزهای سه شنبه ای که کفش و کلاه می کردم برم داستان خوانی . نمی دانم آن همه عشق و ذوق کجا رفت . پیداش نمی کنم. شدیدا دلم می خواهد بنویسم اما تلاشم به نتیجه نمی رسد. مذبوحانه است. وقتی هم یک چیزهایی می نویسم و جوابی نمی گیرم از خواننده هام , بیشتر توی ذوقم می خورد که باز هم مزخرف نوشته ام . می دانید که چشمم شدیدا به دهان (یا دست) خواننده هاست.
نمی دانم همه اش نشسته ام خدا خدا می کنم اتفاقی بیفتد و ذوقم دوباره برگردد.
باز دارم می افتم روی آن دنده که با خودم سر لج باشم . این وقتها خفه خون مرگ می گیرم. خواب دیشبم یک جوری بود. چیز خاصی نبود اما رویم اثر گذاشته. قلقلکم می هد که لج کنم. مثل همیشه با خودم... احمقانه است ....

September 21, 2006

ساعت دو نصفه شب است. حسابی گشنه ام شده. جز نصف گریپ فروت چیزی پیدا نکردم. یعنی پیدا که هست فکر کردم نخورم بهتر است. امروز آخرین انگور یاقوتی ها را هم ماست و خیار کردم. یاد آلیس افتاده بودم این چند روز. آلیس و انگورهای یاقوتی. انگورهایش البته ریز و نرم اند. زیر دندان صدا نمی دهد. زیاد هوس بر انگیز نیست. پشت میز نشسته ام. باز دارم فکر می کنم , نمی دانم کی قرار است از دست این فکر کردن رها شوم. اقلا یکی از ابعاد زندگیم هم به جایی نمی رسد که از دایره افکارم بماند بیرون و سرم خلوت تر شود. افتاده ام روی دور تند. گاهی وقتها اینطوری می شوم. حالا یا ذوق می کنم یا هیجان زده ام یا شادم یا هر چیز دیگر – که البته مثبت است - یک جوری انرژی ام را باید بریزم بیرون. امان از این بیرون ریختن. همیشه یک جایی آن وسطها احساس پشیمانی می آید سراغم. دقیقا از همان حسها که غذا زیاد می خوری و بعدش فکر می کنی عجب کاری کردی. البته شاید مقایسه اینجا درست نباشد. باز هم برمی گردم همان سر خط که کی از این فکر کردن راحت می شوم. این مسئله خیلی وقتها برایم اتفاق افتاده . زمینه ها با هم فرق داشته اما عمل و عکس العملم یکی بوده. هیجانی می شوم , حرف زیاد می زنم , فکر می کنم زیاده روی کرده ام , یکدفعه ساکت می شوم. قول می دهم دفعه بعد یواش تر جلو بروم اما سر ذوق بعدی باز همان آش است و همان کاسه
نمی دانم شاید یک علتش هم این باشد که نمی خواهم یا نمی توانم تصمیم بگیرم. که چکار کنم. شاید دلم می خواهد همه چیز را با هم داشته باشم. شاید هم ... نمی دانم
فقط همین را می دانم که دلم نمی خواهد این چیزها پیش بیاید, نمی خواهم از هیچ کارم دلخور شوم , دلم می خواهد راحت حرفم را بزنم و ذوقم را بکنم , ذوقهایی برای همین لحظه ؛ بدون نگرانی از آینده ....بگذار ذوقم را بکنم.... البته نگاه کردنش از بیرون شاید یکجوری باشد . آدمی که هی از این شاخه به آن یکی می پرد .... اما خوب درست است که شاخه به شاخه می پرم , ذوق می کنم , زیادی فکر می کنم, عاقل نیستم و هزار تا چیز دیگر اما وقتی این وسواسهای فکریم تمام شود همه چیز خیلی خوب می شود . فکر کنم ارزشش را داشته باشد .....
می دانم که کارم درست نیست. فرصت می خواهم. فرصت می خواهد .... درست شدن به همین راحتی ها نیست

September 16, 2006

آخرش نفهمیدم این جریان زندگی چطور است. وقتی – به نظر خودت – اتفاق خوبی که می تواند برایت بیفتد را جایی سراغ کرده ای و می خوای کج شوی به طرفش , پنجره دیگری باز می شود و به این فکر می افتی شاید اتفاق بهتری در راه باشد .

September 14, 2006

شانس آدم که صدا نداره. حالا دقیقا همان روزی که برای اولین بار تنهایی قرار بود برم کلاس باید یک دیوانه ای بخواد چند نفر را بکشد . از همان اتفاق ها که هر سی سال یکبار می افتد و مترو را هم به خاطرش ببندند. این شد که بنده وقتی از کلاس بیرون آمدم خودم را وسط خیابانی پیدا کردم که نه سرش را بلد بودم و نه تهش را. فقط می دانستم مقصد بعدی همان دور و بر است. این شد که یک ساعت و نیم زیر باران شدید توی خیابان چرخیدم باز خدا پدرشان را بیامرزد که جا به جا نقشه محل را گذاشته بودن. خلاصه به مقصد دوم رسیدم. اما برای کاری که داشتم دیر شده بود. فکر کردم برگردم خانه بهتر است که بچه ها نگران نشوند. گرفتن اتوبوس , آنهم وقتی که نمی دانی کدام خط را سوار شوی و می دانی که باید دو بار خط عوض کنی کار راحتی نیست. اما نگران نبودم. خنده ام گرفته بود از خودم که نه نقشه داشتم نه اسم خیابان را بلد بودم نه شماره خط را می دانستم و نه چتر داشتم نه ساعت آنهم توی شهری که هنوز شمال و جنوبش را نمی دانم . بالاخره رسیدم خانه اما کسی نبود. حدس زدم که ممکن است بچه ها دانشگاه باشند. رفتم و نبودند. دوباره برگشتم خانه. باز هم کسی نبود. می دانستم شادی ساعت 6 با کسی توی مقصد دوم قرار دارد . دوباره برگشتم. مترو باز شده بود و خیالم راحت شده بود. برسی به مقصد و ندانی باید دنبال کی بگردی. با دانستن یک اسم بدون فامیل چطور می شود یک نفر را توی دانشگاه پیدا کرد؟ ولی پیدا کردم. خدا پدر هم کشوری ! ها را بیامرزد. بالاخره بعد از چند ساعت راهپیمایی و بالا پایین رفتن رسیدم. همه نگرانم شده بودند. فکر کردند نکند بلایی سرم آمده باشد. طوریم نشد. می دانستم بالاخره راهم را پیدا می کنم و حالا خیالم راحت تر است.

September 12, 2006

فردا تولد سی سالگیم است. یک دهه دیگر هم تمام شد. پارسال این موقع ها هیچ ذهنیتی نداشتم که سال دیگر تولدم را جای دیگری می گیرم. سفر بدی نبود. اگر هم چیزی بود نگرانی های ریز و درشت من بود که همراه خودم تا اینجا کشاندمشان.
فعلا من خوبم . بقیه چیزها هم امیدوارم خوب شوند و خوب بمانند. الان برای هر حرف و قضاوتی زود و است تازه من هم برنامه ام صد در صد معلوم نیست . هر روز با چیزهای جدید روبرو می شوم و گاهی که ترس برم می دارد در گوش خودم آرام می گویم " دختر جان . خوشحال باش. از چیزهای جدید استقبال کن" با وجود همه این درگیریهای ذهنی که دارم خدا را شکر که فرصتهای جدید در اختیارم هست و به روزهای آینده امیدوارم.
دلم برای همه دوستهایم تنگ شده. تنگ تنگ . کاش امسال هم تولدم را با هم جشن می گرفتیم. امیدوارم که زود زود دور هم جمع شویم.

پیوست یک : گاهی این جابجایی ها دوستهای بالقوه را بالفعل می کند که آی حالی می دهد!
پیوست دو : فعلا مشکل مهم من (البته بعد از نفهمیدن زبان اهالی محترم!) درها هستند. درهایشان اکثرا به بیرون باز می شوند و من عادت ندارم. یک جا هم که من یادم می ماند در به تو باز می شود.
پیوست سه : محض رضای خدا هیچ دوستی پیدا نمی شود یک طرحی برای این وبلاگ بدهد از این حالت بیرون بیاید؟ از دیدنش دارم افسردگی می گیرم
پیوست چهار : همین دیگر به سلامت!

August 18, 2006

خدایا
همین الان از حمام در آمدم. حمام خوبی بود , طولانی با آب داغ , شاید بهتر بود آخرش چند دقیقه ای هم زیر آب سرد می ایستادم. حالم خوب است. ممنون . از همان حالتهایی که از خودم و زندگیم راضی ام. تو هم از من راضی باش .
امروز بعد از سالها که کارها نیمه تمام می ماند یک کار را تمام کردم. فکر این یکی را اصلا نمی کردم. دوره ریکی ام تمام شد. امروز رسما استاد شدم. تجربه خیلی خوب و دلپذیری برایم بود و هست. خودت خوب می دانی که تا کجا رفتم و برگشتم. افکار احمقانه ای بود اما خوشحالم که دیگر ندارمشان و گمان هم نمی کنم که به این راحتی ها برگردند, اگر ایمانم محکمتر شود . می دانم راه درازی در پیش هست اما ته دلم قرص است. خیلی پیش می آید که پایم سست شود و بلرزد اما زود حواسم جمع می شود به اینکه زندگی ام فقط و فقط یک تجربه است. اشتباه هم لازم دارد همانطور که لذت بردنش هم لازم است. (نمی دانم این چه مرضی است که به جانم افتاده . وقت نوشتن هر کار که می کنم باز هم نوشتنم کتابی می شود. اینجور به نظرم می رسد از ته دل نمی نویسم.)
دارم کارهایم را جمع و جور می کنم. عازم سفر ام. این را هم می دانی . شاید برای مدتی طولانی . نمی دانم. باید به استقبال هر آنچه اتفاق می افتد بروم. گاهی فکرش برایم ترسناک است. تنها راهی که به نظرم می رسد این است که هی بگویم تمام اینها تجربه است. نه تلف کردنی هست نه اشتباه جبران ناپذیری و نه عقب افتادن و دیر رسیدنی. گاهی وقتهابه نظرم می آید که در این شرایط که خیلی ها دلمشغولیهایشان کشوری یا جهانی است درست است من اینهمه شخصی فکر کنم؟ تو چه می گویی؟ آخرش به این نتیجه رسیدم که قرار نیست همه آدمها برای نجات جان بشریت کار کنند. بعضی ها خوش شانسند یا چه که در موقعیت هایی قرار می گیرند که امکان عملی کردن دلمشغولیهای بزرگ را دارند. اما گاهی آدمها مثل من اند. ساده و معمولی و در شرایطی معمولی. به نظر تو اگر من تلاشم این باشد که در همین حلقه محدود آدمهای اطرافم زندگی بهتری ایجاد کنم کافیست؟ خودم که با این نتیجه ام خوشحالم. همین که با خودم رو راست باشم و از زندگی و چیزهای کوچکش لذت ببرم و شکرت را بگویم که هر روز را بهم هدیه می دهی و بتوانم حرفهایم را به آدمها بزنم قدر زندگی ام را دانسته ام؟
هیچ دقت کردی که این روزها دارم تند و تند اعتراف می کنم؟ به نظرت کارم درست است یا چه ؟ می دانی پیش خودم فکر کردم تا کی باید حرفهای نگفته ام را در گلو جمع کنم و با خودم اینور و آنور بکشم؟ خسته کننده نیست؟ اگر به آدمها بگویم که برایشان چه احساسی دارم بدون اینکه منتظر چیزی باشم درست است؟ یک وقتهایی فکر می کنم اشتباه است اما جالب است که هیچ احساس پشیمانی ندارم. این نشانه خوبی است؟
نمی دانم چه جوری قرار است امتحانم کنی؟ یعنی همیشه شنیده ام که آدمها توی شرایط سخت است که صیقل می خورند و رشد می کنند. خوب من که تا به حال شرایط سختی نداشته ام. دیگر آخر سختی ام شکست عاطفی بود دیگر. البته من اسمش را شکست نمی گذارم. این یکی برایم واقعا لازم بود تا قدر دوست داشتن را بدانم و بفهمم که آدمها را باید فارغ از زمان و مکان و بودن ونبودنشان دوست داشت. متوجه ام کرد که باید از لحظات خوب با هم بودن استفاده کرد , قهر و دعوا و بداخلاقی هیچ معنی ندارد. اخرش که دیگر آن روزها نیاید فقط چیزهای خوبش توی ذهنت می ماند پس هر چه بیشتر بهتر. می خواستم ازت بپرسم که ممکن است آدم توی شرایط متوسط هم رشد کند؟ یا حتما باید منتظر روزهای سخت بود؟
خیلی حرف زدم. یعنی به نسبت سهمم . البته که حرفهای دیگری هم هست اما یک کم خصوصیتر است و باشد بین خودم و خودت. خودت دیگر می دانی. شرم و خجالت از بعضی کارهای انجام شده. که قرار توبه را با شما بگذارم . زرنگی می کنم دیگر. قسمتهای خوبم را شریک می شوم با بقیه و بدیهایم بین خودمان می ماند. آدمم دیگر چه کنم!
فعلا همینها. تا من این راه راستی را که قرار است بهش هدایت شوم پیدا کنم و بیایم جلو. به امید روزهای خوبتر

July 13, 2006

خيلي وقته که چيزي ننوشتم . نه از روي قصد و غرض. برنامه خاصي نداشتم براي ننوشتن. فقط هر وقت که چيزي به ذهنم مي رسيد و شروع مي کردم بعد از دو خط به نظرم بي خود مي آمد و بي خيالش مي شدم.
از طرفي هم دلم براي اينجا تنگ مي شود. به هر حال چند سال وقت گذاشتم و خيلي چيزها نوشتم (راستي چهارسالگي اينجا هم گذشت) . اين چند وقت به اين نتيجه رسيدم که اينجا خيلي زياد در مورد خودم مي نويسم. منظورم اطلاعات دادن نيست (نوشتن خيلي سخت شده ها. کلمه ها راحت نمياد) منظورم اينه که به نظر مياد زيادي رو خودم مانور مي دم. ديگه زيادي محور زندگي خودم شدم! . اينهمه فکر کردن در باره خود آدم رو از کار و زندگي مي اندازه. بعدش هم وقتي زياد به خودت فکر کني کم کم يک تصوير بعضا غير واقعي از خودت مي سازي . يعني تو در مورد خودت فکر مي کني بعد يک جايي نمي فهمي که اين آدم واقعا خودتي يا اين آدميه که مي خواهي باشي. من هم فکر کنم دچار اين توهم شدم. يک سري چيزها ايده آل ذهنيم هست و دلم مي خواد اونطوري باشم و فکر هم مي کنم که هستم اما در عمل اينطور نيست. حداقل به اون خوبي که من در موردش فکر مي کنم. واضحه حرفهام ؟ چه جوري بگم ؟ راستش خسته شدم از اين همه انرژي که در مورد خودم مي ذارم. اين جور انرژي گذاشتن ها معمولا هدر دادن انرژي به حساب مياد. وقت مي ذاري اما چيزي از توش در نمياد . بيشتر آدمو عقب نگه مي داره. درگير يک جنگ خيالي مي شي با خودت به جايي هم نمي رسي.
پراکنده حرف مي زنم اما طوري نيست. بايد براي زندگيم تصميم بگيرم. براي مني که هميشه يکي هولم داده واسه تصميم گيري يا اينکه اصلا بدون تصميم گرفتن از چيزهايي که برام پيش اومده استفاده کردم کار سختيه. به خودم اعتماد ندارم. از آخر ماه کارم تموم مي شه (شرکت داره تعديل مي کنه) بعد از 6-7 سال کار کردن مدام (حالا کار ندارم بهره اش چقدر بوده) يک کمي برام سخته. دنبال کار بودم (هنوز خيلي جدي نه) حالا يکي دو جا بايد برم مصاحبه که ببينم چي مي شه. راه ديگه اينه که جلاي وطن بکنم , اين هم کار سختيه. از خودم لجم مي گيره. بيشتر دلم مي خواد اين ناتواني تو تصميم گيري يا عزم راسخ داشتن! يک پروسه شيميايي باشه تا رواني.
دوستي بهم گفت از تو رويا بيا بيرون. انقدر تو رويا زندگي نکن . انقدر رويايي فکر نکن. آره من روياهاي خودمو دارم. از بودنشون هم لذت مي برم. ولي به نظر خودم تو رويا زندگي نمي کنم. حالا دارم فکر مي کنم شايد "فکر مي کنم" که تو رويا زندگي نمي کنم چون زندگي تو رويا کار درستي نيست. يعني همون چيزي که اون اول گفتم. يک تصوير غير واقعي از خودم. از يک دختري که رويا داره و فکر مي کنه تو رويا زندگي نمي کنه. شايد اصلا اين ناتواني هم از همين باشه , تصورات رويا گونه!
خيلي خوبه که آدم در مورد خودش فکر کنه اما فکر زيادي هرزه مي شه. کمک نمي کنه به آدم. من هم همينطور شدم. فکرم هرز مي ره. گاهي وقتها از خودم نا اميد مي شم. از اينکه اين همه انرژي براي بهتر شدن گذاشتم و به نتيجه چنداني هم نرسيدم. انگار نمي تونم همه ابعاد زندگيم رو با هم جلو ببرم. يک بعدش تو رويا مي گذره , تويِکي دچار سکونم , تو يکي انرژي هرز مي ره و ....
اگه روان ننوشتم ببخشيدو نوشتن هم مثل بقيه چيزا تمرين مي خواد. يک مدت که ننويسي دستت خشک مي شه. از اين به بعد بيشتر مي نويسم.

راستي انقدر هي دستم نندازين که تو واسه چي دات کام شدي با همون قالب قديميت! نه مي نويسي نه هيچي. بابا يک بنده خدايي يک طرحي واسه من زد که بشه قالب جديدم منتها نمي دونم چي زده که هيچکس نتونست پياده اش کنه. اين هم شانس منه ديگه. حالا اگه پيشنهادي دارين بگين.


May 31, 2006

روزنامه خواني!

زهره طيب زاده نوري (رئيس مرکز امور زنان و خانواده) در ادامه توضيحات خود درباره NGO هاي فعال گفت " در يکي از NGO ها به زنان سرپرست خانوار شمع سازي ياد مي دادند و زيباترين شمع ها را ارائه مي دادند و ما از چنين NGO هايي حمايت خواهيم کرد"

سلام خانوم خوب هستين؟
ممنون
ببخشيد مي خواستم بدونم شما در هيچ NGO اي فعال هستين؟
بله , به لطف و قوه الهي من در NGO گل چيني فعاليت مي کنم
مي شه توضيح بدين؟
بله ما 50 نفر تحت پوشش داريم و بهشون گل چيني ياد مي ديم . هر سه ماه يکبار هم شو فروش مي گذاريم
ممنون. شما چطور؟
با آرزوي موفقيت براي تمام ايرانيان و پس از کوبيدن مشت محکم به دهان استکبار من در NGO گل چرمي فعال هستم.
فرق NGO شما با اون خانوم چيه؟
واله فرقش در نوع مواد مصرفيه.
خيلي ممنون. شما چي دخترم؟ شما هم فعال هستي؟
بله از اونجا که انرژي هسته اي حق مسلم ماست من هم همراه مادر و خواهرم در NGO عروسک پارچه اي فعاليت مي کنم.
برنامه کاريتون چيه عزيزم؟
ما از روي عروسکها الگو درست مي کنيم. بعد پارچه رو مي بريم و تو عروسکها رو پر مي کنيم. اينطوري عروسکها خيلي ارزونتر در مياد و ديگه احتياجي به وارد کردن عروسک خارجي نيست.


May 22, 2006

تهران , شهر شلوغ , بي در و پيکر , با آدمهاي عصباني , خيلي عصباني

دوستم را قرار است سر راه جايي برسانم و بروم خانه. نزديک مقصد , شش هفت نفر وسط خيابان به سر و کله هم مي پرند. سرعتم را کم مي کنم که يک وقت بهشان نزنم. نگاهشان مي کنيم , انگار تصادف باشد , يکي آن وسط عربده مي زند و فحش مي دهد و قفل فرمان را دو سرش مي چرخاند. بقيه دارند سوايشان مي کنند. همه جوانند. از همين مدل مو هاي سيخ سيخي و اينها. فقط آنکه قفل فرمان دارد بزرگتر مي زند. دوستم را مي گذارم و بر مي گردم. اينبار با دقت بيشتر نگاه مي کنم. اثري از تصادف روي ماشينها نيست , شايد يک خراش , يا فرورفتگي کوچک , انگار بيشتر کل انداختن باشد تا چيز ديگر. مرد قفل فرمان بدست هم پيدايش نيست.
هوا خيلي خوب و خنک است. کاري هم که ندارم. از خانه مي زنم بيرون که راه بروم. مي روم به همان خيابان. از پل عابر پياده روي بزرگراه که مي آيم پايين صداي گرپ مي آيد. انگار مثلا يکي از روي پل افتاده باشد . چيزي نمي بينم. مي روم جلوتر , يک سري آدم دو طرف خيابان ايستاده اند. يکي از اين گشتيها دارد پاي بيسيمش داد مي زند , رو به جمعيت مي گويد " موبايل " , دستها دراز مي شود , مي گويد 110 را بگيريد , "الو , تصادف موتور با درخته , آمبولانس بفرستيد" , با آنطرف تلفن دعوا مي کند, انگار بهش گفته اند صبر کند اين هم ميگويد که زود بفرستيد , دو نفرند , مردم موتور را از رويشان بلند مي کنند, راننده نيم خيز مي شود, طرف چپ صورتش ضربه خورده , خون از دماغش آمده و پخش شده يک طرف صورت , کبود و زخم است , دومي همانطور افتاده روي زمين , از گوشش خون مي آيد , دکتر که نيستم اما حالش به نظر خوب نمي آيد , هر از گاهي هم دستش يا پايش رعشه مي گيرد , مثل اينها که دارند جان مي کنند , نگهش مي دارند که بلند نشود , هي نيم خيز مي شود , خون هم بند نمي آيد , يکي يک تکه پارچه روي موتو را ميکند و مي گذارد روي گوشش. حتما کزاز هم مي گيرد. نمي دانم چطور مي شود با درخت تصادف کرد , توي خياباني که جدول دارد و با درختي که از سطح خيابان پايين تر است و فاصله دارد. از يکي مي پرسم , مي گويد نديدم , مثل اينکه ماشين گشت بهشان زده , موتور خلاف مي آمده انگار , اما اين هم نمي شود , اگر خلاف مي آمد و تصادف مي شد , اينطور که اينها افتاده اند طرف راستشان بايد له مي شد که نشده. يکي از گشتي مي پرسد که چطوري به درخت خورده اند ؟ مي گويد , از گشت فرار مي کردند , سارق اند , معلوم مي شود که تعقيب و گريز بوده و خورده اند به هم , گشتي جوان است , شايد بيست پنج شش ساله , عصباني که هست , شايد ترسيده هم باشد , يک ربعي طول مي کشد تا آمبولانس بيايد , تو اين فاصله 5-6 نفر با بي سيم و لباس شخصي هم مي آيند , سيرک است ديگر , آمبولانس که مي رود راه مي افتم.
دارم به طرف خانه بر مي گردم , روي زمين چيزي ريخته , نگاه مي کنم , پفک است , دخترک از پنجره ماشين آمده بيرون , در کمال خونسردي پفک ها را مشت مي کند و مي ريزد توي خيابان. خنده ام مي گيرد. صحنه بامزه اي است. پدرش که مي آيد يک نوازش محکم روي گونه دخترک مي گذارد و مي کندش تو. دخترک هم به تلافي پدر را مي زند. رد مي شوم.
مي رسم خانه , زنگ مي زنم , تا در را باز کنند تکيه مي دهم به ديوار. چشمم مي افتد به روبروي خانه , يک تابلو کوبيده اند "ايستگاه اتوبوس" فکرش را بکن در خيابان شش متري يک طرفه جلو در خانه ات ايستگاه اتوبوس بشود. مي خندم.
تو اين شهر , از صبح تا شب , ده تا از اين منظره ها ديده می شود , هنر نيست که عصبانی باشيم , قفل فرمان دور سرمان بچرخانيم , دروغ بگوييم , فحش بدهيم , بچه مان را بزنيم , ولی همه مان همين کار ها را می کنيم. مردمان بی هنری هستيم.

May 03, 2006

صبحی کمی هیجان داشتم. چیز مهمی که نبود , یک کار اداری. اخلاقم اینطوری است دیگر , برای هر کار جدیدی , یا هر چیزی که خارج از برنامه هر روزه ام باشد دچار هیجان می شوم , دچار!
حالا یا تا صبح خوابم نمی برد (که دیشب برد , معمولا وقتهایی که قرار است صبح زود بروم فرودگاه یا امتحان دارم اینطور می شوم) یا ضربانم می رود بالا , یا خیلی ساده توی پوست خودم جا نمی شوم.
کارم را گذاشته بودم اول وقت , مدارکم را هم چک کرده بودم که چیزی از قلم نیفتاده باشد. روبروی زن که نشستم هر چه در ذهنم بود پرید , وقتی با اولین جواب براق شد که اینطور که نمی شود و که به تو گفته بیایی , آب سرد ریخت روی سرم. فقط گفتم من پای تلفن همه چیز را گفته بودم , رفت سوالی بکند و وقتی برگشت دیگر توپش انقدر پر نبود و کمی راهنمایی کرد که چکار کنم , اما این اخلاق تند و شاید کمی بی ادبانه اش حالم را گرفت. انگار که از ارث پدرش قرار است به من هم چیزی بدهد!
خدا حفظ کند این مادر جانمان را که اینجور مواقع سریع حاضر می شود . کفش و کلاه کردیم از این سر شهر به آن سر و از این دفتر به آن دفتر شاید کارمان راه بیفتد و هی توی ماشین نشستم از بس که جای پارک نبود و مادرم از این پله رفت بالا و از آن یکی آمد پایین. آخرش هم بعد از سه چهار ساعت به هیچ جا نرسیدیم. البته به قول مامان " چرا دیگه به نتیجه رسیدیم. فهمیدیم که این راهش نیست باید از یک در دیگه وارد شد!"
عصری با دختر خاله دومی قرار گذاشته بودم. گاهگاهی می روم انجا و روی تخت دراز می کشم و دخترخاله هم هر چه عشق و علاقه دارد می ریزد توی دستهایش و می کشد روی صورتم. کارش را دوست دارد , پوست آدمها هم برایش مثل ظرفهای کثیف و نشسته است که رویشان کار کند و دستگاههایش را کار بیندازد و پاکسازیشان کند و خودش اول از همه کیف کند. چشمهایم را بستم و حرف زدیم و کارش را کرد و چای خوردیم و نسکافه و از هر دری چیزی گفتیم و با بچه تپل و خوش اخلاقش هم بازی کردیم و باز پیش خودم فکر کردم درست است که مادر شدن کار سختی است و مسئولیتش زیاد است اما گذشتن ازش هم کار آسانی نیست.
از در خانه که آمدم بیرون شب شده بود. باران هم نم نم می ریخت و بوی خاک نم زده هم بلند شده بود. یک نفسی که کشیدم , یک دفعه آن زن بداخم صبحی و علافی چند ساعته توی خیابان و به نتیجه نرسیدن ها انگار دود شد و رفت . من ماندم و پوست تمیزی که اکسیژن می گیرد و شکر خدایی که زنده و سالمم.

April 23, 2006

دل خوش سيري چند؟

اشتباه کردم. همان لحظه که داشتم جوابت را مي دادم که موفقيتت کدام است فهميدم باز توي تله افتادم. نه که اينها مهم نباشد. چرا هست. حتما هست. براي چيزي وقت و انرژي بگذاري و زمان بيايد و برود و نتيجه هم به دست بيايد , مهم مي شود ديگر . اما مهمترين نيست . خودت گفتي اينها وسيله است. اصل کار چيز ديگريست . بايد جواب ديگری می دادم.
مي داني موضوع از چند سال پيش شروع شد. تا آن موقع همه چيز خوب بود , روي روال , توي چارچوب , مطابق ميل و روش نسلهاي گذشته خانوادگي . تعريف ها واضح و مشخص بود. کارهايي را بکني و مسيري را بروي و برسي به خوشبختي. به همان دل خوش که گران است اما راحت هم به دست مي آيد, فقط اگر بخواهي.

فکرش را بکن عمري با اين ديد زندگي کرده اي که بعضي کارها , مسيرها , روشها تو را از راه صحيح دور مي کند. تو را خوشبخت نمي کند. به جايي نمي رساندت. بعد چشمت را باز کني و ببيني آدمها با همان معيارهاي مطرود تو و روشهاي غير مقبول به نظر اطرافيانت , خوشبختند. آخر چطور مي شود ؟
مگر مي شود آن مدلي زندگي کرد و خوشبخت بود؟ هوم , جواب اين است , چرا نشود؟ آيه قرآن که نيست! مي شود توي همه چارچوبها و مسيرها شک کرد. مي شود قالبها را عوض کرد. اما مهم اين است که يادم بماند اين قالب انتخابي من نيست که باعث خوشبختي ! يا دل خوشي مي شود. اينها همه اش وسيله است. براي چيز بزرگتری که پشت اين قابها نشسته. من فکر مي کنم اين "چيز " بزرگتر براي همه يکي است. حداقل اسمش! شايد برداشت هر کسي از خوشبختي يک جور باشد. گرچه من با اين رسيدن به خوشبختي هم مشکل دارم. به نظرم رسيدني نيست. بودني است. تو در هر لحظه يا احساس خوشبختي مي کني يا نمي کني.
شايد بهتر باشد زياد در بند قالبها نباشيم. خودم را مثال مي زنم. با کسي که تعارف ندارم من مهندس خوبي نيستم. اصلا دل به کار نمي دهم. علاقه زيادي به کارم ندارم.البته ايراد ديگرم – که خيلي هم مهم است – اين بود که در برابر اين عدم علاقه انفعالي برخورد کردم. چه مي دانم زيادي احساس بچه مثبتي بهم دست داده بود. دلم نمي خواست خانواده ام شاکي شوند , درصورتيکه اصلا جاي شکايتي نبود. مشکل از اينجا بود که من بايد در قالب جا مي گرفتم و بيرون زدنم چيز جالبي – از ديد بقيه – نبود. نمي دانم پشيمانم؟ افسوس سالهاي رفته را مي خورم؟ از دست خودم و اين نقطه ضعفم عصبانيم؟ يا فکر مي کنم که هنوز هم دير نيست ؟ به هر حال من مي توانستم يک آدم خوب در يک زمينه ديگر باشم تا يک آدم متوسط در اين زمينه. مهم نيست که من چکاری می کنم , مهم است که من سر جای خودم باشم نه ديگری .
آخرهاي ترم که ميشد , وقت امتحانها , مثل ابر بهار اشک مي ريختم که چرا بايد اينها را بخوانم , مادرم مي گفت "اشکال ندارد , اين را که شروع کرده اي ادامه بده , حيف مي شود, تمام که شد هر کاري که دوست داري بکن " من هم سر خودم را گرم مي کردم , مي دانستم اين را نمي خواهم اما چه مي خواهم را مطمئن نبودم. فکر مي کردم اگر جايم را عوض کنم حتما دنيا به آخر مي رسد. ترسيده بودم . دلم را خوش کردم به اسمي و رسمي.
چند صباحي اينطور رد شد. دوباره همين بساط داشت پا مي گرفت. اين دفعه راضي به قالب نشدم اما بدتر شد. (نه در همه زمينه ها , در مورد روابطم با آدمها قالبها را گذاشتم کنار , آنطور که ميل خودم بود جلو رفتم , از اين بابت هم خوشحالم , اين تنها بعدي بود که در اين سالها رشد کرد) يعني سر لج افتادم , با کي ؟ فکر مي کردم با بقيه , اما خوب خريت که شاخ و دم ندارد. دودش به چشم خودم رفت و مي رود. حالا اين مرحله را هم رد کرده ام. در کنارش سالهاي عمرم هم گذشته. الان ديگر مثل سابق نيستم , قالبها و قيد و بندها را زياد داخل آدم! حساب نمي کنم , کارهايي را که دوست دارم (مثلا از 10 درصد رسيده ام به 60 درصد) مي کنم و به همان دل خوش فکر مي کنم. گاهي مي آيد و گاهي هم نيست. اما فکر کنم پيدايش کرده ام. مي دانم که فرصت زياد نيست , خبر هم که نمي کند آدم را لامصب , آدم چه مي د اند شايد سر پيچ بعدي زنگ پايان زمانش بخورد و خلاص. آنوقت تکليف آن همه خوشبختي که قرار است بعد از اين کار و آن کار بهش برسي چه مي شود؟
نه , اينجور نمي شود. حالا به بقيه اگر راستش را نگويم به خودم که نمي توانم. زندگي ام در همان دل خوش جمع شده , هر کجا که برود دنبالش مي روم , دلم را مي گويم , بقيه هم هرچه ميخواهند بگويند , نه که مهم نباشد ها , هنوز هم وقتي حس مي کنم مادرم دوست دارد من دکترا بگيرم از اينکه به روياييش جامه عمل نپوشاندم دلم مي گيرد, اما خوب بايد ياد بگيرم که احساس گناه نداشته باشم , من هم خيلي چيزها مي خواستم و نشد , آسمان به زمين رسيد؟ نه , البته اينکه چيزي را بخواهم و برايش زحمت بکشم و نرسم با اينکه بخواهمش و زحمتي نکشم فرق مي کند. دومي مطرود است (گو اينکه خيلي وقتها در قالب اين دومي فرو رفته ام)
بگذريم از اين حرفها, مي بيني چقدر زياد حرف مي زنم؟ دارم با خودم دارم کلنجار مي روم که اين حرف را بگويم يا نه , نگفتنش يک دردسر است و گفتنش هزار تا , شايد اين روزها , چيزي که زياد دلم بخواهد کسي است که تجربه هايم را باهاش در ميان بگذارم , آنچه را که ياد گرفته ام نشانش دهم و چيزهايي که او ياد گرفته بدانم , تو بگو دنبال بده بستانم , دنبال شراکت. اين حرفها را که بزنم دستاويز بقيه می شود , که دستم بياندازند , استفاده ابزاري کنند ديگر. بر چسب بچسبانند که فلاني چه و چه. خوب آدم عصباني هم مي شود ديگر. حرص هم مي خورد. نگران فکر بقيه هم مي شود. اما راستش را بخواهي گفتنش ارزشش را دارد به گمانم.
به هر حال من همينم. گاهی با خودم بدم و گاهی خودم را دوست دارم. می دانم دل خوشم مال خودم است , اينکه يکی بود و يکی نبود نمی تواند دل خوشيم را بگيرد (تا حالا که اينطور بوده از اين به بعدش هم خدا بزرگه!) با وجود تمام اين حرفها که زدم از زندگی راضی ام , يعنی من کسی نيستم که بخواهم از زندگی رضايت نداشته باشم , يک چيزهايی فهميده ام که به گمانم ارزش اين سی سال زندگی را داشته , بعضی هايشان را گفته ام يا همين جا نوشته ام , بقيه اش هم بماند برای زمانی که مجالی برای گفتن بود و گوشی برای شنيدن


* نوشته ام را که دوباره خواندم دستم لرزيد برای فرستادنش. هه , اين همه حرف زدم باز ته دلم ترسيد اينها را که بخوانند چه فکری در موردم می کنند!

April 21, 2006

زن روزهای ابری جان
نوشته بودی هوای بهاری جان می دهد برای تنبلی. چکار کنم دیگر , تمام زندگیم بهاری شده , می دانی چه می گویم لابد.... کارهای جدی زندگی را هم گذاشته ام برای وقتی پیر شدم.نمی دانم , من اصلا از کار جدی خوشم نمی آید. اخلاق آدم را بد می کند. نمی گذارد آدم یک دل سیر بخندد ...
صبح ها را راحت بلند می شوم , هر چقدر هم که دیر توی تخت رفته باشم , به عشق اینکه غلت بزنم و روی دست راستم نیم خیز بشم و از پنجره , گلهای زرد آبشار طلا را که از سرو رفته اند بالا و تمام درخت را گرفته اند ببینم. نمی دانی چقدر قشنگ است این آبشار زردی که از پشت شیشه پیداست.
امروز پنجشنبه بود. وقتی از روزهایت لذت ببری دیگر شنبه و جمعه اش فرقی نمی کند. میز اطو را گذاشته ام , بابا روزنامه میخواند , مامان جدول حل می کند , گاهی هم سوال می کند " فلان فیلم مال کی بود؟ " , خوشحالم که خانواده دارم , طرف میخواند "شیرین شیرین من , از دل حرفی بزن..." من هم اطو را می چرخانم. اینجوری خیلی بیشتر کیف می دهد. می دانی خوشم می آید لباسها را مرتب کنم , ظرفها را بشورم , خانه را تمیز کنم , خنده ام می گیرد , به گمانم در زندگی قبلی ام کارگر بوده ام . آشپزی بلد نیستم , حلوا هم نمی توانم بپزم , باید یاد بگیرم , خسرو و شیرین را هم نخوانده ام , شعر هم حفظ نیستم , معنی دعای سحر را هم نمی دانم. می بینی چقدر چیز هست که بلد نیستم , اگر بخواهم بهش فکر کنم تمام اعتماد به نفسم را از دست می دهم , اینطور با خودم کنار می آیم که هر کدامشان را که می شود یاد می گیرم , اگر نشد هم از بلد بودن بقیه لذت می برم.

من هم حالم خوب است . می دانی من زود خوشحال می شم. با چیزهای کوچک. ناراحتیم هم زود است. با چیزهای کوچکتر , اما زود هم یادم می رود و دوباره خوب می شوم . من هم مثل هوای بهاری متغیرم. گاهی فکر می کنم اختیار خودم را ندارم. اینطور بگویم بهتر است , سایست ندارم , بلد نیستم بازی کنم با آدمها. نه که بازی بد که بخواهم سرشان را کلاه بگذارم . همه چیز را می گویم و حواسم نیست که شاید زیادی داخل زندگیشان شدم . به اینها می گویند اخلاق شانزده سالگی ؟ دنیال خودم آوردمش تا الان. آستانه سی سالگی!

با همه این حرفها , امروز روز خوبی بود. از همان صبحش که با زنگ ساعت و گلهای زرد بیدار شدم , تا بعدش که چه و چه و چه .... الان هم که دیگر صبح جمعه شده کماکان همه چیز خوب است. احساس خوبی دارم. خوشحالم که کسی هست اینها را برایش بگویم , از خودم و انچه خوشحالم می کند.

با یک دنیا محبت ؛ رفیقت ...

April 14, 2006

نمی دانم چرا دارم اینها را خطاب به تو می نویسم. شاید به این خاطر که برخورد تصادفی بعد از مدتها باز به یادم آورد چقدر خوش شانسم که فرصت دوباره شناختن بعضی آدمها را دارم.
این چند روزه تمام آرشیوم را زیر و رو کردم , می خواستم یادم بیاورم چه گذشته . اگر پستها را در زمان طولانی بخوانی شاید متوجه نشوی ولی اگر همه اش را پشت هم بخوانی می بینی چقدر بعضی چیزها را تکرار کرده ام. بعضی حرفها را هی زده ام و انگار که تمامشان را در یک روز نوشته ام. کمی نا امید کننده بود. آن قسمت بدبینی و سیاه بینی گاهی خیلی توی ذوق می زد. نمی دانم دلم برای خودم سوخت یا حالم به هم خورد از انهمه آسمان و ریسمان بافتن ها و حرفهای صد تا یک غاز زدن.
ولی یک چیز دیگر هم خیلی پررنگ بود توی نوشته ها و این یکی را دوست داشتم. حس ترش و شیرین انگور بود انگار , آدمها . از تکرارش هم ناراحت نبودم . بگذار راستش را برایت بگویم. چند سال پیش , وقتی که یک روز چشم باز کردم و دیدم دور و برم کسی نمانده تصمیم گرفتم که دنبال آدمها بروم. خوب این یک قسمت کار است. دنبال آدمها بروی و پیدایشان کنی. اما یک چیز مهمتر هم هست. اینکه آدمها را نگه داری. خوب نه از آن جور نگه داشتن ها که به غل و زنجیرشان بکشی . آدمها هم باید رها باشند , بیایند و بروند و هوایی بخورند. خوب این یکی خیلی سخت بود. می دانی دیگر , وقتی به کسی تازه می رسی , اولش خیلی محتاطی , آرام قدم بر می داری و از دور دستی بر آتش داری , ولی وقتی خرت از پل گذشت میخ را همچنان محکم می کوبی که طرف فضای تکان خوردن ندارد. بعد دفترت را باز می کنی و به حسابش می رسی . اینجا که می رسد نگه داشتن مشکل می شود . فهمیدم این راهش نیست . باید رفتارم طور دیگر باشد. باید برای بودن و ماندن آدمها بهایی بپردازم. خوب بها همیشه بار منفی دارد دیگر, چیزی از خودت بدهی به کسی و یحتمل کمتر می شود داشته ات و شاید هم زود تمام شود. یعنی درست گفتم؟
نه لابد , انجور هم آدمها نمی مانند , یعنی شاید هم بمانند اما تو همش در این هراسی که اگر روزی رفتند چه ؟ اینهمه که بهایشان را داده ای چه می شود؟
حالا چیز دیگری فهمیدم. من خودم جایی می مانم که آرامش داشته باشم , شاد باشم , این یکی خیلی مهم است , اگر شاد باشی و آرامش هم داشته باشی دیگر زیاد اذیت نمی شوی. حتی ایمانت هم درست می شود و دیگر از بودن و نبودن ناراحت نمی شوی. چه چیز مرا جایی نگه می دارد؟ محبت مرا اهلی می کند. نقطه ضعفم ؟ همین است. من در به در محبتم. هر جا که ببینمش و حسش کنم و بی چشمداشت باشد همانجا می مانم. هر جا هم بروم و دوری بزنم یا دوباره بر می گردم یا اگر رفتم توی ذهنم همیشه می ماند. همین شد اصل زندگیم. من هیچ چیزی از دست نمی دهم اگر دریچه های قلبم را باز کنم روی آدمها. کم که نمی شود هیچ , گاهی انقدر زیاد می شود که نمی توانم در خودم نگه اش دارم و می ریزمش بیرون.
وقتی صحبت رفت سر عمویت , تنها عمویت , و اینکه وقت فوتش , سر ختم , به خاطر درسی و امتحانی , استادی موافقت نکرد با رفتنت و بعد از این همه سال دلت هنوز چرکین است فهمیدم که آن استاد , که آنهمه درس خوانده و به تو هم چیزکی یاد داده یک نکته مهم زندگیش را نگرفته , آدمها را . آن درسی که داده الان هیچ به کارت نمی آید اما آن کاری که با تو کرده اصلا از یادت نمی رود. حق هم داری. امتحانت را همیشه می توانستی بدهی , حتی شاید یک ترم دیرتر , اما – با عرض معذرت – ختم عمویت که دیگر تکرار نمی شد ؟ می شد؟
بعضی وقتها نمی شود فهمید کدام کاری که می کنی یا حرفی که می زنی بقیه را پیش تو نگه می دارد , پس من اینجور می کنم که هر چیزی , ولو اندک که این شانس را دارد ماندن آدمها را بیشتر کند انجام می دهم. حرفم را می زنم , حالا اینکه آنها چه بردارند و چه کنند به خودشان مربوط است . من نیمه خودم را گفته ام و خیالم از این بابت راحت است. پس وقتی از یک گپ دوستانه , انهم وقتی که هزار تا کار مهمتر داری و آنهم وقتی که این همه فاصله است و هیچ اجباری هم نداری ذوق زده می شوم بهت می گویم. می شود هم نگفت , با این توجیه که شاید درست نباشد گفتنش , یا شاید شبهه ایجاد کند یا هزار تا چیز دیگر. اما می گویم چون حس می کنم که باید بدانی این آمدن و بودن برایم با معناست. نه که دنبال چیزی باشم یا بخواهم بهره ای ببرم , بهره که البته می برم و آن هم زمانی است که به چیزی فکر نمی کنم و می خندم و از آدمهای زندگیم لذت می برم. خوب دیگر این هم حق توست که بدانی باعث چه جیزی شده ای. اینکه حالا چه فکری می کنی به خودت مربوط است . من می خواهد آنچه از دلم می گذرد را بگویم , اینکه برای همین چیزها خدا را شکر می کنم. اینکه با کمال میل وقتم را می گذارم که شعری را بخوانم و حتی شاید از رویش بنویسم و شاید هم به یاد بسپارمش . که شاید یکی از هزارتا رشته ای باشد که آدمها را بهم وصل می کند. شبکه آدمها با تارهای عنکبوتی , نه , چیزی شبیه به آن , نه که آدمها را گیر بیندازد , اگر درست کشیده شوند و شفاف باشند آدمها را به هم وصل می کنند. حالا هر کجای این دنیا که باشند.

April 12, 2006

همکارم پاي تلفن ريسه مي رود " آره حالا واسه کيک زردمون دنبال شمع مي گرديم , قراره جشن بگيريم , اونم چه جشني" , اس ام اس رسيده که "در سال پيامبر اعظم و در دشت لاله گون ايران , فتح الفتوح قله غرور (دانش هسته اي) مبارک باد." جانم مشروعيت هست , براي نشان دادن قدرت اينهمه کلمه هاي قلمبه چرا استفاده می شود؟ جشن با کلماتي که توي دهن راحت نمي چرخد , فتح الفتوح , آدم را ياد حضرت علي و خيبر و اين چيزها مي اندازد. گرچه ادعايشان هم کم از اين نيست.
مردم بنده خدا را بگو که برايشان موج اول و دوم ميايد, هوار مي شود روي سرشان , منتها هنوز هم نفس مي کشند , خدا مي داند موج چندم غرقشان مي کند.
امروز هوا خنک تر شده , اين همه اتفاق بيفتد و خبر خوش از دوست برسد و هوا هم گرم باشد. آدم قاطي مي کند بالاخره. ماشين هايي که تيپ تا تيپ کنار خيابان پارک شده اند يا آنها که توي ترافيک معطل مانده اند يادت مي اندازد که يک نفر دو نفر نيست. بحث سر هفتاد ميليون آدم است و اين يعني خيلي. يک جوري اطمينان خاطر مي دهد به آدم که نمي شود به اين راحتي همه چيز از بين برود. جمعيت زياد است. تازه عظمت را درک مي کني و مي فهمي مصلحت انديشي براي اين همه کار ساده اي نيست , کار هر کسي هم نيست , کار هر بز نيست خرمن کوفتن , ياد زحمت هاي کسی بيفتي که اين هفت هشت سال گذشته براي تاسيس و تثبيت توسعه پايدار چقدر از خودش مايه گذاشته و تلاش کرده و حالا يکی که فکر مي کند خرمن کوفتن بلد است تو سه دقيقه تصميم مي گيرد که اين ها چرند است , توسعه پايدار به چه درد مي خورد و همه چيز تمام مي شود. البته حق هم دارد , جايی که همه چيز ناپايدار است توسعه چرا بايد پايدار باشد ؟ اصلا جايی که قرار نيست توسعه پيدا کند پايدار و ناپايداراش چيست !
هواي خنکي از پنجره مي آيد تو , آسمان هم نيمه ابري است , با دوست خوش صحبتي هم حرف زده اي و حسابي سرحال آمده اي , اما خوب اين سه و نيم درصد و خبر خوش و شمع جشن و قله غرور و بز و خرمن کوفتن و توسعه پايدار و چه و چه که از ياد آدم نمي رود. اميدت به همين است فقط , که هفتاد ميليون جمعيت کمي نيست , مگر مي شود به اين سرعت همه چيز خراب شود؟ نمي شود ديگر, حتما نمي شود. انشاله که گربه است.


March 31, 2006

یک سالی می شود که ندیدمت , شاید هم کمی بیشتر. اما بی خبر نبوده ام هیچ وقت. جسته گریخته , از اینکه چه می کنی با روزهای زندگیت. حضورت ولی همیشه هست , فارغ از دیدن و ندیدن. می گفتم , پرت شدم. شنیدن حرفهایت , بعد از مدتها , یادم آورد که شنیدن چقدر دلپذیر است خصوصا وقتی از دهانی در بیاید که رک و راست است , بی پرده و منتقد.
شاکی بودی , نه از من , از آنچه نوشته ام , به خیال خودم , برای بقیه , که ذوقی برای آمدن عید نداشته ام. حرفهایت خورد توی صورتم , روی گونه , زیر چشم , نه خیلی دردآور , آنقدر که خوابم بپرد. سر بخورم سر گنجینه ام و یادم بیاید سالهایی که ساکت مانده بودم تا آمدن بهار را بشنوم " ... تا دیروز که بوی عید را برای بار اول فرو دادم . دانستم که ناتوانیم از اینها نیست , دیروز که مشامم باز پر شد از عطر سال تازه , چیزی در دلم ریخت , آب شد , انگار که بگویند برای زندگی این بیمار محتضر هنوز امید هست... آماده ام تا قدم بگذاریم به یک دور تازه , سال تازه , فرصت تازه , بهار می رسد . بهار . بهار..."
دستم انداختی , که چرا فکر می کنم کسی هستم ؟ که چطور به خودم جرات می دهم از آمدن بهار ذوق نداشته باشم , که زندگی خیلی بزگتر و زیباتر از آن است که فکر می کنم , خیلی بزرگتر از من.
می دانی , شاید دروغ گفتم , بوی عید را وقتی یک روز آخر اسقند از در شرکت بیرون زدم لا به لای بنفشه های همان روز کاشته شده توی باغچه حس کردم , یا آن روز خلوت عصر که سر درختان جوانه های سبز زده بود. یا شاید لا به لای دستهای آدمها , خریدهای عیدشان , خوراکی خوردن و خندیدنشان , در تمام روزهای آخر سال که به هوای دیدن آدمها و نفس کشیدن در هوایشان خیابانهای تهران را پیاده گز می کردم.
"... آن روزها مردم ایران چه نوروزی جشن می گرفته اند , رنگ به رنگ , و در خلال این سالها , تا برسد به ما , رنگی شاید نمانده. کاش امسال بشود کاری برای تناسب رنگها بکنیم. مثل یک تربچه , میان پنیر و سبزی..."
می دانی , رنگها خیلی عزیزند, توی زندگی آدم که پخش بشوند همه چیز جور دیگر می شود. شاید برای همین , یک روز آخر سال , مغازه را زیر و رو کردم و برای خودم , یک انگشتر صورتی هدیه گرفتم. مال آمدن بهار بود که دلم خواست رنگی روی دستانم باشد؟
حتما دروغ گفتم که عید ها هیچ فرقی ندارد. عید همیشه فرق دارد. زمان آمدن بهار است , شوخی که نیست. می دانی دیگر مطمئن هستم که تنهایی را دوست ندارم , نمی خواهم در خانه ام را ببندم و روی آدمها برچسب بزنم و به همین بهانه رفت و آمد نکنم , بهار که می شود دلم می خواهد در خانه را باز کنم که همه بیایند , هوای شمال را می کنم , شقایق های بیخ دیوار قدیمی , ارغوانهای توی جاده یا درختهای پرتقال و نارنج که هنوز جا به جا رنگ نارنجی با خود دارند, " ... کاش امسال قسمت ما هم نوری باشد , رنگی , صدایی , که وادارمان کند به کوه کنی , به حفر حفره ای که اگر عمیق و طویل نیست , نباشد , اما به ناممان برقرار بماند..."
از کوچه های شمال که می گذشتیم , جایی, وسط خیابان , پسری به دخترها می گفت " مال این حرفها نیستین" , دخترک جواب داد , بعد دستی بود که توی هوا بلند شد و روی صورت دخترک نشست , یکی , دو بار , حالا دخترک بعدی , توی دهانش هم زد , لگد هم پراند , قرمز هم شده بود پسر , فحش می داد و فحش می شنید , مردم سوایشان کردند , دخترک اما لیز خورد از زیر دستها , سنگی توی مشت گره شد و شیشه عقب ماشین پسرها , خلاص... بعد هر کس راه خودش را رفت , شاید سراغ نفر بعدی , که معامله شان بشود , می دانی آن لحظه بی اختیار خنده ام گرفت , نه دیوانه نیستم اما با چشمهای خودم دیدم که آمدن بهار را نفهمیده بودند , نه نفس عمیق کشیدن را بلد بودند نه دیدن بهار را. یاد گرفته بودند تحقیر کنند و تحقیر شوند , انگار که حقارت جزو زندگیشان است , مثل آب خوردن , بخورند و بروند , لیوانش را هم بیندازند یک گوشه. انگار همیشه همینطور بوده.
خندیدم که هنوز عزت نفس دارم , که دستم بلند نمی شود روی آدمها , دهنم به این راحتی باز نمی شود به رویشان و ضرر نمی زنم بهشان به سادگی . شادی ندارد اینکه بفهمی بهار را حس می کنی؟ "...یک سال است , مثل یک عمر , و چه شیرین , نه از سر تعارف ..."
حالا می دانم منظورت چه بود , بهار می آید , حتی اگر همه جا کن فیکون شود , چه قبل ها که هیچکداممان نبودیم و چه بعد ها که نخواهیم بود , فارغ از من و تو , فارغ از مکان , بهار می آید , خریت ماست اگر خودمان را به نفهمی بزنیم , او منتظر ما نمی ماند , که بویش را حس کنیم یا آمدنش را بفهمیم , حتی اگر خیلی چیزها ازمان گرفته شود , یا چیزها به سادگی دیگر نباشند , بهار هست. آمدنش دست من و تو نیست , با تمام قوا می آید , بویش را هم می آورد , فرصت از دستمان می رود اگر شامه امان را تیز نکینم تا آمدنش را بفهمیم. به همین راحتی. بهار زورش از همه ما بیشتر است.

پی نوشت : آنها که داخل گیومه است مال من نیست. نوشته دستی است قوی تر از من , دستی که معجزه بهاررا باور دارد. زندگیش پر معجزه باد


March 30, 2006

سال جدید هم دیگر شروع شد. عید هم تمام شد و تعطیلات هم نفس های آخر را می کشد. امسال هیچ چیزی برای آمدن عید و بهار ننوشتم , راستش را بخواهید هیچ نوستالژی برای بهار و عید ندارم , اینکه در بچگی فلان بود و بهمان و حالا نیست . همانی که بوده هست. زیاد فرقی نکرده , فقط هر سال که می گذرد تعداد آدمها کمتر می شود یا می میرند , یا می روند. امسال هم – مثل بقیه سالها – از قبل از عید رفتم شمال. شمال رفتن ما هم سالی یکبار بیشتر نیست . آنهم توی عید. اینطور عید بیشتر بهمان می چسبد, آمدن بهار را بیشتر آدم حس می کند . هر چه باشد آنجا سبز تر است. امسال یکی دو روزی با خودم حرف زدم و در باره خودم فکر کردم. بعدش هم حوصله ام سر رفت. دیگر تا آخر تعطیلات نه به خودم فکر می کنم نه به زندگیم. این سال جدید هم شده یک نمادی که من هر سال تصمیم بگیرم برای چیزهای جدید و کار خاصی هم نکنم. البته از حق که نگذرم , امسال سال خیلی بدی برایم نبود (از لحاظ شخصی البته , وگرنه در کل بخواهی حساب کنی که سال نحسی بود, برای خیلی هامان).امسال خیلی بیشتر برای خودم وقت گذاشتم , کارهایی کردم که خواست خودم بود و به علت خواست بقیه , عقب نماندن از بقیه , پیشرفت کردن و این جور خزعبلات نبود! کارهایی که همه اش مال خودم بود و این برایم خیلی محترم است. حتی اگر از دید دنیای بیرون چیزی نبوده یا حداقل مهم نبوده. این سالی که گذشت هم باز نشد خودم را آنجور که می خواهم هدایت کنم. باز یک جاهایی کنترل از دستم در می رفت , خصوصا در مورد حرف زدن, هر چه آدم کمتر حرف بزند برای خودش بهتر است , این را من یکی که جدا باور دارم. به هر حال سال هشتاد و چهار با همه خوبی ها و بدیهاش تمام شد , و خدا را شکر که نسبتا خوب بود برایم و بازهم شکر که سال هشتاد و پنج را هم دارم می بینم.
امسال فقط یک بدی داشت و آن هم اینکه می دانم دوست خوبی برای دوستان و اطرافیانم نبودم. می دانم خیلی ها از دستم دلخورند و گله دارند. خوب فکر می کنم قسمت زیادی هم حق با آنها باشد. آخر طبیعی نیست که بدون دلیل خاصی آدم یکهو غیب شود و از کسی خبری نگیرد و خبری از خودش ندهد. می دانم که در این مورد اصلا دختر خوبی نبوده ام. دختر خوبی!!! در آستانه سی سالگی!!!!
می دانم کتی ازم دلخور است و خبرش هم بگوشم رسیده , احمدرضا هم همینطور , یوسف و شادی و سعید و فروغ و ماندانا (ماندانا جون وبلاگت را تازه خواندم , مبارک باشد , امیدوارم زندگی خیلی خیلی خوبی را شروع کنی – یعنی ادامه اش دهی ) , محمود , بچه های داستان خوانی و شاید خیلی های دیگر. بله من در این رابطه کاملا مقصر هستم. از شماهایی که اینجا سرک می کشید , اگر از من دلخوری دارید به گوشم برسانید , حالا مستقیم , غیر مستقیم , هر جور که بیشتر دوست دارید , بگویید که با هم در موردش صحبت کنیم و اگر بشود از دلخوری ها بگذریم.
از طرفی سال خوبی هم بود , بازیابی دوباره یک دوست و اینکه آدم ممکن است فکرش را هم نکند چه دوستان بالقوه نازنینی اطرافش دارد و یک تشکر ویژه هم برای روزبه (همان خرزوخان خودمان!) به خاطر اینکه بدون هیچ توقعی دوستم بود و هست. اینجور دوست ماندن ها از عهده کسی بر نمی آید.
امیدوارم امسال برای همه تان سال خوبی باشد. برای همه مان. برای ایران و مردمانش که دیگر این روزها در سطح دنیا پراکنده شده اند.
پی نوشت : توی خانه تکانی یک کارت تبریک تولد دو سال پیشم را پیدا کردم. بچه ها برایم یکی دو خط به ترتیب نوشته بودند. یکهو دلم برای همه اشان تنگ شد. برای شهریور سال هشتاد و سه. یکی از بچه ها , پشت پاکت برایم نوشت :
نشانی 1 : خ شاهپور – کوچه شارعی – پلاک 17
نشانی 2: خ ولی عصر جنوبی – کوچه ایروانی – پلاک 25
نشانی 3: خ شریعتی – کوچه یخچال – پلاک 73
نشانی 4 : قطعه 20

March 04, 2006

کي وان و کامنت و ايستادگي, من و تبعات نوشتن و ويزيتورهاي وبلاگي

واسه هممون پيش اومده يک چيزي تو وبلاگ مي نويسيم و بعد ايميل و کامنت ميگيريم که اين چي بود گفتي ؟ اونو چرا اونطوري گفتي و ... يعني وارد بحث مي شيم با خواننده ها. حالا يا حرف ما منطقيه يا مال اونا , به نظرم خوبه که اينطوري سر صحبت باز مي شه و آدم نظر بقيه رو هم مي شنوه. اين وسطها استثنا هم هست , يعني از حالت نرمال گاهي خارج مي شه. غرض از همه اين حرفها بحثي بود که ديشب پيش اومد.
کسي برام پي ام زد که سلام و اين حرفها . من هم جواب دادم , رفيقمون گفت که چند وقت پيش يک چيزي از من تو نت خونده که براش جاي سواله و مي خواد ازم بپرسه. گفتم باشه خوب بگو چي بوده اگه بتونم جواب مي دم( با توجه به اين موضوع که گاهي موقع نوشتن جو گير مي شم و يک حرفهاي مي زنم که شايد ته دلم خيلي هم بهش اعتقاد نداشته باشم يا تو شرايط مختلف نتونم بهش عمل کنم ) الغرض اين دوست ما يک کمي تو کامپيوترش گشت و يک لينک گذاشت واسه من که نکته اش اين بود , آدرس مال وبلاگ کي وان بود!
خلاصه رفتم اينجا و ديدم بله دل غافل يک زماني – شما بگير 10 ماه پيش – من يک کامنتي گذاشتم واسه کي وان که مربوط به اين پستش بوده. دوست چتي مون پرسيد اين کامنت شماست ؟ گفتم بله!
گفت من با جمله آخرش مشکل دارم , گفتم حالا شما خيلي جدي نگير , اين بحث مال خيلي وقته پيش , با توجه به اون متن بوده , بعدش هم من نوشتم "کسي چه مي دونه" يعني اين حرفي که من زدم خيلي قطعي نيست (حالا من خنگ رو بگو که فکر مي کنم اين رفيقمون منظورش اينه چطور مي شه وقتي کسي مي شاشه به بخت و اقبال آدم نتيجه اش خوب باشه!) کلي براش دليل آوردم که آدم ممکنه گاهي به نظرش يک اتفاق خيلي بد بياد اما با توجه به تبعاتش ببينه که نه خيلي هم بد نبوده و اين حرفها.
بعد ديدم رفيقمون داره مي گه پس من اين همه سال اين کارو نکردم يعني ضرر کردم؟ آقا منو مي گي يک کوچولو دوزاريم افتاد (نصفه شب بود خوب! عذرم موجهه!) که منظور چيز ديگه است انگار, داشتم فکر ميکردم نکنه اين رفيقمون فرشته اي چيزيه يا اينکه دور از جون کارش شاشيدن به بخت و اقبال آدماس! بعد ديدم داره مي گه اين همه سال به من گفتن اين کار بي تربيتيه و نبايد اين کارو انجام داد حالا شما چطور داري اينو ميگي ؟ پرسيدم مشکلش با کدوم قسمت هست دقيقا ؟ يعني جدا فکر مي کنه فرشته ها اين کارو مي کنن؟ يک تيکه از متن وبلاگ کيوان که دقيقا به ايستاده شاشيدن فرشته ها اشاره کرده رو کپي کردم واسش که بابا اينو خود کي وان گفته , برو به خودش گير بده. گفت خوب وقتي شما حرف اون تکرار مي کني يعني خودت هم قبولش داري. من ديگه چت کرده بودم که مشکل چيه اين وسط.
يک لحظه فکر کردم نکنه موضوع رو داره از ديد مذهبي ! نگاه مي کنه که چرا مثلا من فرشته ها رو به ريشخند گرفتم , با احتياط گفتم ببخشيد يعني شما مي گي که من چرا گفتم فرشته ها مي شاشن؟ گفت من نمي دونم حالا فرشته ها مي شاشن يا نه ولي آخه اينجوري؟!!!!! ديگه به اينجا که رسيد هم خنده ام گرفته بود از اين حرف هم از اينکه نصفه شبي داريم سر چي حرف مي زنيم و بعد فکر کردم شايد يکي سر کارم گذاشته (هنوز هم مطمئن نيستم که سرکار رفته بودم يا نه!) خلاصه کاشف به عمل اومد که اين رفيقمون مي گه که چرا صحبت از "ايستاده " شاشيدن شده اينجا. مگه من نمي دونم که اين "ايستادن" کار بي ادبانه اي هست؟ گفتم واله من از نزديک که نديدم ولي تو اين فيلمها که نشون مي ده اکثرا همين روش رو استفاده مي کنن! گفت يعني کسي تا حالا به شما نگفته؟ گفتم نه ما معمولا در مورد نحوه شاشيدن با اطرافيان حرف نمي زنيم! گفت يعني هيچ پسري هم اطرافتون نبوده که بهش بگن؟ گفتم پسر که بوده اما من خبر ندارم مامانشون بهشون در مورد ايستادگي! چي گفته ! ازشون هم نپرسيدم ! گفت پرسيدن نمي خواد که يعني اصلا نفهميدي؟ گفتم چه عرض کنم تو خونه ما معمولا هر کسي تنهايي مي ره دستشويي . دنبال يک نفر راه نمي افتيم تو دستشويي که بينيم چي کار مي کنه!
خلاصه اينطوريا. اين هم از شانس ما. حالا هي من به اين کي وان مي گم بابا وقتي مي نويسي يک کمي عفت کلام رو رعايت کن! مگه به خرجش مي ره؟ حالا به من نگفتن به تو که گفتن ايستادن کار بديه!
از اين به بعد هم اگر خواستي غر بزني و گير بدي به فرشته ها حواستو جمع کن , اول ببين فرشته ها مذکرن يا مونث , اگر مذکرن زود ببين با ادبن يا بي ادب! اگه ديدي تريپ بي ادبي و اين حرفهاست کلا بي خيالشون بشو برو رو يک موضوع ديگه!

February 28, 2006

خونه جدید و شاید آدم جدید

خونه نو ام ! مبارک . هنوز کار داره اما دلم نیومد بیشتر صبر کنم. بعد از این همه وقت ذوق نوشتن دارم شاید هم خصلت جابجایی باشه که معمولا آدم را خوشحال می کنه.
تو این مدت اتفاقهای زیادی افتاده. نه از نوع اتفاقهای فیزیکی . یعنی نمود بیرونی شاید نداشته باشه اما چیزهای جدیدی پیدا کردم , چیزهای جالبی دیدم و شنیدم. دلیل خاصی نداشت ننوشتنم , یعنی اینکه بگم حالا چون اینجور و اونجور پس نمی نویسم , یک مدتی – می شه گفت – مدل زندگی ام عوض شده بود. یعنی با خودم فکر کردم می توانم جور دیگری زندگی کنم ؟ واردید دیگه , کارهای دیگه , سرگرمیهای دیگه یا حتی آدمهای دیگه. تجربه بدی نبود , هنوز هم البته تمام نشده , چیزی که فهمیدم این بود که می شه یک حالت بینابینی داشت , لزومی هم ندارد آدم به سرگرمیهایش به چشم عقایدش نگاه کند و حتما بخواهد ثابت نگه شان دارد (گو اینکه به نظر من اصلا عقیده داشتن و پافشاری روی مواضع کار چرندی است!)
خلاصه روزگار بدی نیست , گرچه دیگه زیاد اخبار گوش نمی دم – نه که اصلا گوش ندم اما یک گوشم در شده و آن یکی دروازه – دیدم از دست من کاری که بر نمی آید (اون حدی که بر میاد رو دریغ نمی کنم) پس می مونه مقدار زیادی حرص و جوش و اعصاب خوردی و فحش واین حرفا ! که هیچ لزومی نداره. نه کمکی به کسی می کند نه تغییری ایجاد می کنه , فقط حالم را از اینکه هست خرابتر می کند.
دیگر حوصله غمگین بودن و غصه خوردن رو هم ندارم. حوصله حرف و سخن و آدمهایی که متوقعند و خودم که از آدمها توقع دارم رو ندارم. یک کلام خسته شدم از این همه کشمش . با این شرایط بیرونی که مجبوریم سر کنیم چند برابر بقیه آدمها باید برای خودمون وقت بگذاریم. نوشته فرناز را که می خوندم دیدم چقدر راست می گه. این همه آدم زحمت بکشه و روی خودش کار کنه که مثلا آرامش داشته باشه کافیه نیم ساعتی از خونه بره بیرون . هر چه رشته پنبه می شود, در عرض سه سوت.
شاید بشود گفت تسلیم شده ام, دیگر چیزی و کسی رو نمی خواهم تغییر بدهم , دنیا که هیچ , از کشور و شهر و محله هم گذشتم , حتی فکر تغییر دادن خانه مان را هم نمی کنم , فقط می ماند خودم , که آن هم خیلی زرنگ باشم بهش برسم که توی این آشفته بازار زندگی دیوانه تر از اینکه هست نشود. بقیه چیزها پیشکش!
تصمیم گرفته ام به قسمتهای خوب زندگیم بیشتر توجه کنم. وقتی محیط و شرایط بهم ریخته باشه و آدم گیج می شه , اینجوری – مثل من – همه اش می شه تناقض. حرفی که میزنه با کاری که می کنه با هیچی دیگه نمی خونه. حرف که زیاد هست در این مورد , یعنی پاش که بیفته نه من همه شما ها هم تا صبح می تونین ازش بگین. اما همینجا درزش می گیرم چون اگه بخوام برم جلو باز می افتم تو یک حلقه و هی دور سر خودم و شما می چرخم!
حالا جای این حرفها , یک کمی ذوق دارم واسه جای جدیدم و به این فکر می کنم چقدر خوبه که من خیلی چیزها رو بلد نیستم خودم انجام بدم واسه همین یک فرصتی پیش میاد که گوشی رو بردارم و زنگی بزنم به دوستهام که " می شه فلان کارو برام بکنی یا اینجا رو چکار کنم " و لذت ببرم از اینکه هنوز راهی جلوم هست که بتونم با دوستام ارتباط برقرار کنم , اون کار شاید ارزش مادی یا حتی معنوی زیادی نداشته باشه اما یک دلگرمی به آدم می ده که هنوز به بقیه محتاجه و چقدر خوبه که این فرصت رو داشته باشه بتونه با دوستاش حال کنه .

January 15, 2006

سلام

مرسی از همتون واسه خاطر احوال پرسی و تلفن ها و ایمیل ها و هر چی دیگه!
من حالم خوبه , خوب معمولی , نه مردم , نه دپرس شدم , نه عاشق شدم , نه فارغ شدم , نه منزوی شدم , نه رفتم تو تندور , نه قطع رابطه کردم , نه از کسی دلخورم , نه هیچی دیگه (اینا همه حرفهایی بود که بهم گفتین ها!)
فقط یک مدتی سرم شلوغ بود , از نوشتن هم لذتی نمی بردم , واسه همین نبودم خدمتتون .
در ضمن فکر می کنم بعضی وقتها بد نیست آدم یک سری کارهایی که همیشه می کرده رو نکنه و جاش یک کارهای جدید بکنه.
فقط یک خواهشی , حالا از من که گذشت , اما اگه یک وقت یکی مثل من زیاد جلو چشمتون نبود باهاش که حرف می زنین انقدر سعی نکنین به اصرار بهش بقبولونین که حالش بده! واله به پیر و پیغمبر من حالم خوبه , فقط اینجوری که گیر می دین که حتما حالم بده منو عصبانی می کنه!

بازم مرسی از همتون
--------

November 03, 2005

روز مرگي ها :

چند هفته پيش مي خواستم چيزي توي صندوق عقب ماشين بگذارم. در را که باز کردم ديدم جا تر است و لاستيک زاپاس نيست. هر چه به اين مغز نصفه نيمه فشار آوردم که کي لاستيک را زدند و اصلا چه جوري در صندوق را باز کردند چيزي پيدا نکردم که نکردم. همه هم متفق القول گفتند که ايراد از خودت بوده و حتما يادت رفته دزدگير را بزني . من هم يک کمي به خودم حرف نامربوط! زدم که آخر دختر حواست کجاست و چه و چه.
برايم جالب بود که چطور بقيه صندوق را خالي نکرده و دوستي هم برايم روشن کرد که اينها تخصصشان فقط زاپاس بوده و به بقيه چيزها کاري ندارند. به نتيجه هم نرسيدم که کجا دزد زده و فقط حدسم رفت به روزهاي غروب سه شنبه.
اين هفته , سه شنبه , قبل از غروب , کيف و کتاب هايم را گذاشتم پشت صندوق و با هما رفتيم داستان خواني. دم در هم که رسيديم بچه ها هم بودند و سرايدار هم بود و ما هم صاف جلوي در پارک کرديم و رفتيم بالا. بعد از جلسه و رساندن بعضي بچه ها , توي پارکينگ خانه صندوق را باز کردم که کيفم را بردارم. حالا اين را داشته باشيد که ته پارکينگ سقفش شيبدار است و دولا شده بودم و در صندوق هم کامل باز نمي شد و دستم را از آن لا برده بودم تو و هر چي مي کشيدم کف صندوق فقط موکت بود ولاغير! قيافه ام ديدني بود. سرم را کردم آن تو و ديدم بقيه را هم که آن دفعه نبرده بودند اين دفعه برده اند!
نه که به خاطر مال و امولم حالم بد شده باشد , دروغ چرا دلم براي کيفم سوخت که خيلي دوستش داشتم و کتابهايم که تازه خريده بودمشان. از اين حرصم گرفته بود که دو بار پشت هم از يک جا ضربه خوردم. زنگ زدم به يکي از بچه ها که فلان طور شده و تو به سرايدار انجا مطمئني که گفت مي پرسم و اگر خواستي برگرديم آنجا , و تا از صاحبخانه بپرسد و به من خبر دهد بابا را برداشتم و دوباره برگشتيم دم غروب.
زنگ زد که سرايدار مطمئن است و با اينحال ازش سوال مي کنند که خودم زودتر رسيدم و صدايش کردم دم در و با توضيحاتي که داد فهميدم بيخود بهش شک کردم و خدا مرا ببخشد. از چند تا نگهبان ديگر هم سوال کردم و همه گفتند که تو کجاي کاري که اين کوچه پر دزد است و صد بار همه چيز را برده اند و قيافه اشان اينطور است و موتور فلان دارند و انقدر بچه پرو هستند که وقتي نگاهشان مي کني مي گويند چيه مگه تا حالا دزد نديدي؟
باز هم گيج بودم که اين چطوري در صندوق را باز کرده بدون صداي دزدگير و حتي يک خراش کوچک . زنگ زديم 110 و نمرديم در اين مملکت و ديديم طرف سر ده دقيقه آمد و چقدر هم وقت برايمان گذاشت و همه جا راخوب نگاه کرد و فهميد که طرف خيلي وارد بوده و از در بغل راننده يک تقه به جاي سوييچ زده و مثل آب خورد ن دزد گير را قطع کرده و در باز شده و سر فرصت کارش را کرده.
پرونده نوشت و گفت اين ساختمان بغل که دوربين دارد شايد صحنه را گرفته باشد و به کلانتري بگو بچه هاي تجسس را بفرستند که فيلم را ببينند.
مي دانستم کيفم به دردشان نمي خود توش هيچ چيز قيمتي نبود. با بابا آن کوچه و کوچه پايين را گشتيم , تمام آشغالها را زير و رو کرديم که شايد کيفم را پيدا کنم که نبود.
چهارشنبه که شد نزديک ظهر يکي زنگ زد به شرکت که خانم فلاني آنجا هستند و کيفشان پيدا شده و من گيج و ويج که چجوري مرا پيدا کرده اند. حالا فکر کن که ماشين را توي مفتح زده اند و کيف ميدان شهدا پيدا شده با کتابها. از کتي قبل از رفتنش شماره دکتر کاشاني را گرفته بودم , روي کاغذ نوشتم و نگو رفته بوده لاي کتابم و آنکه پيدايش کرده زنگ زده به کاشاني که يک کيف با کتاب پيدا شده و يک فيش حقوقي هم که هميشه پاره اش مي کنم اين دفعه توي کيف بوده و آدرس شرکت و اسم من و کاشاني هم زنگ زده 118 و شماره را گرفته و مرا پيدا کرده. خلاصه جاي اينکه من زنگ بزنم به کاشاني و بروم پيشش براي زبان خواندن , کاشاني زنگ زده به من که کيفت پيدا شده و کلي با هم رفيق شديم و حرف زديم و خنديديم !
يک کمي ياد گرفتم که به اسباب و وسايلم دل نبندم , نه که مواظبشان نباشم اما تا وقتي که هستند استفاده مي کنم اما اگر از دستم رفتند ديگر غصه اشان را نمي خورم. البته هنوز در مورد همه چيزها اينطور نيستم. دلم براي کيف و کتابم سوخت اما وقتي پيدا شد فهميدم اگر قرار باشد چيزي مال من باشد حتما به دستم مي رسد . اگر اين برايم جا بيفتد که هر چه سهم من است به من مي رسد زندگي خيلي راحت تر مي شود.
--------

October 30, 2005

زن روزهاي ابري جا نم سلام !

ديگر همه فهميده اند چقدر ديوارت کوتاه است. تا تقي به توقي مي خورد و دلم از جايي مي گيرد يا حوصله ام سر مي رود , حرفها روي هم جمع مي شود و نمي دانم چه جوري بگويمشان مي نويسم زن روزهاي ابري جان سلام!
نمي خواهم دوباره سفره دلم را باز کنم و از زمين و زمان بگويم که چرا فلان است و بهمان. نمي خواهم دوباره شروع کنم که چقدر دلم هول است براي آينده مان , براي روزهايي که اصلا تاريک و روشنيشان معلوم نيست , براي هراس و فشاري که توي هوا موج مي زند و پخش مي شود.
مي داني ديگر , تقصير هيچ کس نيست , ته دلم مي دانم که همه اش خودم هستم و خودم اما باز فرار مي کنم. همه را جمع مي کنم و مي اندازم گردن اين و آن و به خيال خودم وجدانم را راحت مي کنم.
اينها را که مي نويسم نه که حالم بد باشد . ديوانه هم نشدم اما اگر حواسم جمع نباشد مي شوم. اين چند روز گذشته بي حوصله بودم. جمعه حال هيچ کاري نداشتم , کلافه شده بودم ؟ نمي دانم , اصلا معلوم نبود حالم چطور است , بعد از ظهر ديدم بهترين کار خوابيدن است , دراز که کشيدم ديدم آفتاب افتاده تا وسط تخت , آفتاب پاييز هم که مي داني , حالا گيرم که پاييزمان هم پاييز نباشد فقط يک کمي سوز بيايد با همان کثافتي که هميشه توي هوا هست . زير آفتاب پتو را هم کشيدم تا زير گردنم و ديدم چقدر همه چيز لذت بخش است. اصلا دلم نخواست به هيچ چيز فکر کنم , دلم خواست همينجور دراز بکشم و کسي هم بغلم دراز بکشد و رگه هاي خورشيد بي رمق پاييز را که روي پتوي صورتي و خاکستري ام افتاده نگاه کنيم و شکل ابرها را در بياوريم.
من آخرش نفهميدم که زندگي چه جور است. گاهي وقتها از سوراخ سوزن رد مي شود و از در دروازه تو نمي رود. من هم همينطور
نمي دانم اينها را چرا دارم برايت مي نويسم. شايد چون الان مدتهاست که از تئاتر و سينما رفتن لذتي نبردم و اصلا آن طرفها پيدايم نمي شود , يا شايد چون از عيد به اينور لاي يک کتاب هم باز نکرده ام , يا شايد زندگي ام اين روزها پر شده از پنجره هايي که باز و بسته مي شوند و صورتکهايي که نماينده من شده اند و پيامم را اين ور و آن ور مي برند , يا شايد اينکه مدتهاست از خوردن چاي تو هيچ ماگي خوشحال نمي شوم.
همه اين حرفها را برايت مي زنم باز اين دل صاب مرده دلش نمي آيد ناراحت و نا اميد باشد. باز هم آن ته ها يکي مي گويد که هيچ چيز بد نيست. مي گويد همين آفتاب پاييز روي پتو از همه چيز بهتر است.
اين يکي نامه زياد حرفي نداشت . خودم هم حرفي ندارم. ديگر هر چه حرف زدم بس است . دلم هواي طبيعت را کرده. هواي آزاد . يک نفس عميق از ته ريه هام

همين ديگر
مواظب خودت باش
--------

October 23, 2005

برام نامه زده بود که چرا بيشتر وبلاگي ها فقط از خودشون مينويسن. نمي گن از يک رابطه , از يک دوستي چي مي خوان. اينجوري اگه يک نفر از بيرون بياد و بخواد بفهمه اين آدم وبلاگي چه چيزايي تو رابطه براش مهمه و از طرفش چه انتظاري داره هيچ نتيجه اي نمي گيره.
سوال خوبيه. از ديشب دارم بهش فکر مي کنم. به نظر من آدم هر چي راحت تر خواسته هاشو بگه و رو راست تر باشه زندگيش راحت تر پيش مي ره. ممکنه اولش سخت باشه يک کمي , يا برخورد بقيه ناجور باشه اما کم کم عادت مي کنن که بابا فلاني هر چي تو فکرش مي گذره رو مي گه. اگه از چيزي خوشحاله , اگه کاري رو دوست داره , اگه حرفي ناراحتش کرده راحت مي گه . اينجوري انگار اونا هم راحت تر برخورد مي کنن. من زياد هم به بحث سو استفاده معتقد نيستم. اينکه اگه رو راست باشي و صداقت داشته باشي سرت کلاه مي ذارن و چه و چه. استدلالم اينطوريه که اون کسي که بخواد از صداقت من سو استفاده کنه سر خودش کلاه رفته .چون من مي رم و يک آدم صادق از زندگيش کم مي شه. براي خودش بده!
اين خيلي خوبه که آدم بگه چه انتظاراتي داره , حالا معقول يا نامعقول , بعد اگه طرف هم آدم باشه مي شينن با هم حرف مي زنن که آقا فلان انتظار به جاست اون يکي نابجا و با هم به توافق مي رسن . منتها فکر مي کنم قبل از اين مرحله يک مرحله ديگه هم هست . اصلش اينه که من اول خودمو بشناسم . اگه من بدونم که فرضا از اينکه منتظر بمونم کلافه مي شم يا اينکه برنامه ام دقيقه نود کنسل بشه حرصم مي گيره کارها خيلي راحت تر مي شه. دو حالت پيش مياد , يا من سعي مي کنم اين ضعف رو بر طرف کنم با کمک طرفم. يا اينکه اينو به عنوان يک بخشي از خودم قبول مي کنم. يعني مثلا وقتي دقيقه نود برنامه کنسل مي شه من به خودم مي گم فلاني تو هميشه از اين حالت حرصت مي گيره , خوب حالا هم حرصت گرفته. اين موقعيت هست که حرص منو در آورده نه اون آدم. البته يک توضيح تو پرانتز بدم که اگر تو يک رابطه دوستانه يا هر رابطه ديگه دو طرف نتونن با هم رابطه برقرار کنن کل قضيه از ديد من منتفيه. حالا اگه من سر مسائل اساسي با يکي درگيري دارم ديگه اينکه برنامه کنسل مي شه يا دير مياد يا هر چي اصلا مهم نيس. اينو واسه وقتي مي گم که کل رابطه مفهوم داره و سر جزييات آدم درگيري پيدا مي کنه.
واسه بعضي ها اين مرحله شناخت خود ممکنه طول بکشه. هستند اونايي که اصلا پاشون هم به اين مرحله نمي رسه , همينجوري ميان و مي رن. اما وقتي شروع مي کني به دقت کردن به خودت بايد منتظر همه چيز باشي . يک دفعه نوشته بودم آدم وقتي به يک سني (يا مرحله اي ) مي رسه و تازه متوجه مي شه پدر مادرش هم انسانن شوک بزرگي بهش وارد مي شه. منظورم اينه که تازه متوجه مي شي پدر مادرت هم ممکنه اشتباه کنن و لزوما هر چي که مي گن وحي منزل نيست و شايد تو بهتر بتوني براي زندگيت تصميم بگيري. حالا واسه خود آدم هم همينطوريه. يعني وقتي هيمنجوري پيش مي ري و اون تصوير زيباي خود ساخته ات کم کم ترک ميخوره و مي ريزه زمين حالت بد مي شه. اولش خيلي دردناکه , فکر کن سالها با اين تفکر زندگي کردي که فلان طور هستي اونوقت متوجه مي شي که نه اينا همش زاييده ذهنت بوده. فکر مي کردي هيچ وقت حسود نيستي اما به کارهات که نگاه مي کني حسادت زير پوستي رو مي بيني. يا فکر مي کردي خيلي مهربوني اما بعضي جاها که مطابق ميلت نبوده چنان کاري کردي که از ديو هم بدتر شدي.
ولي خوب آدم نبايد نا اميد بشه. اصلا برا چي اينجا اومديم؟ قرار نيست که ماها کامل باشيم , کامل به دنيا هم نيومديم , اومديم اينجا که با توجه به شرايط و روابط و موانع و چيزهاي ديگه ياد بگيريم و رشد کنيم. حالا اينکه من بفهمم از زير بار مسئولت در مي رم و ترسو هستم اصلا جالب نيست. خيلي هم دلخراشه , اما دونستنش از ندونستنش خيلي بهتره. حداقل اگه تو زندگيم نميتونم تصميم بگيرم يا قاطع نيستم علتش رو ته دلم مي دونم و مشکل خودم رو ناشي از رفتار بقيه نمي دونم. خوب من وقتی اين مسئله رو می فهمم ديگه نميام به طرفم گير بدم و عوارض ناشی از اين ضعف خودم رو از چشم اون ببينم. کاری که خيلی از ماها هر روز انجامش می ديم.
اينجور بحث ها هي حرف تو حرف مياره. از اين شاخه به اون شاخه مي شه. واسه همين فعلا اينجا مي بندمش تا بعد ببينم چي ميشه.
--------

October 21, 2005

گاهي وقتها يک چيزهايي که توي زندگي آدم نيست حسابي توي ذوق مي زند. من دوست دختر ندارم. بدجوري تو ذوق مي زند. دوست زياد دارم . دوست نزديک هم همينطور . اما جاي يک دوستي که تمام جيک و پيک آدم را بداند و کلي خاطره مشترک باهات داشته باشد و سر هر چيزي باهاش حرف بزني و فکر کني هميشه همراهت است حسابي خالي است. خيلي آدمها هستند , مي آيند و مي روند و گوشه اي از زندگي آدم را مي دانند اما اصلا حس نمي کنم که کسي توي زندگيم با من شريک است. خودم هم شريک زندگي کسي نيستم. اين فاصله هميشگي را خوب حس مي کنم. يک جوري مي شود زندگي آدم. انگار داري زير حباب شيشه اي زندگي ميکني. آدمها دورت اند مي چرخي و هر کسي يک گوشه را مي بيند. حالم را به هم مي زند گاهي اين حس بي کسي. تنهايي خوب است اما گاهي هم آدم را مي ترساند. داشتم از اين دوستها اما ديگر کسي نيست. حالا يا مشکل من بود که پراندمشان يا خودشان خواستند بپرند و رفتند.
دلم براي زندگي زنانه تنگ شده , الان اصلا روزها بهم نمي چسبند , روزگار بد نيست , کارهايم دارد يواش يواش انجام مي شود , خودم هم يواش يواش راه افتاده ام اما انگار دارم خواب مي بينم. از همان خوابها که صبح بيدار مي شودي هيچ چيز يادت نمانده. جمعه که مي شود فکر مي کنم چه جور هفته اي داشتم ؟ هيچي يادم نمي آيد و يعني روزها برايم فرق نمي کند انگار. هيچ چيز متمايزي توي روزها نيست. انگار اصلا دلم نمي خواد چيزي را توي حافظه ام نگه دارم. يک جوري خلا شده آن تو!
بهانه هاي کوچک خوشبختي هميشه هست. اما من هنوز گيجم. تمام فلاش بک هاي زهنم مال بچگي است. نمي دانم چرا من انقدر در بچگي گير مي کنم. خيالبافي هم برايم سخت شده. انگار توي فضا معلقم . اگر زندگيم روي وال نبود شايد توجيهي پيدا مي کرد. درست که روزهايم تا عصر کشدار و ملال انگيز و خلاقيت کش است – دم هما گرم که هست – اما عصر که مي زنم بيرون زندگي قشنگتر مي شود خيلي ها هم هستند اما نمي دانم چرا هيچ حس خوبي ندارم. اين حس خوشايند دوست داشته شدن را. اين حسي که مهم هستي و بقيه برايت مهم اند. همه چيز انگار تخت شده , يک بعدي . شبيه عکس برگردان شده ام.
--------

September 30, 2005

قرمز يا صورتي

اين هم داستان چهارم . از رو دست اين رفيقمون يک کپي هم بکنيم!

از اين که لطف کنيد و در کامنت گذاري نکات زير رو در نظر بگيريد ممنون ميشم. اينجوري من خيلي بهتر ميتونم فيدبک ( بازتاب) کارمو بگيرم و داستان رو بهترش کنم. شما خوانندگان مثل تماشاگران فوتبال بزرگترين سرمايه ماييد!!! نکات: براي نظر دهي روي داستان غير از حس کلي که از داستان ميگيريد که خيلي براي من مهمه و حتما بهم بگيد ميتونيد روي جزييات زير هم نظرتونو بگيد: شخصيت ها ‘ اينکه حستون نسبت بهشون چيه؟ باور پذير هستن يا نه و ...ديالوگ ها.موقعيت و کنش و واکنش بين آدم ها.فضا سازي ها.و در نهايت بهم بگين که آيا اين داستان حرف تازه اي براي شما داشت يا نه. و اگه ميتونيد بگيد به نظرتون اين داستان فقط به درد سرگرم شدن ميخورد يا ميتونست حرف هاي ديگه اي هم داشته باشه. البته اگه بگيد به درد سرگرمي هم نميخورد خيالي نيست!


حالا اگر حال کردين و خوندينش نظرتون رو هم بگين . واسه اينکه ما رو هم دعوا نکنن که چرا تو سايت فعال نيستين نظرتون در
مورد داستان رو تو سايت بگذارين و نظرتون در مورد من! رو هم همينجا در خدمتتون هستيم!

امروز نوشته شد: !
باز من داستان گذاشتم شما نظر ندادین ؟!!!!
الله اکبر!
صدای آدمو در میارین ها.
حتما باید رفتار خشونت آمیز کرد باهاتون؟
د بیاین نظر بدین دیگه!
--------

September 25, 2005

شايد بد نباشد من هم براي خودم کسي را داشته باشم. مي دانيد ديگر , از همين ها که خودت مي سازي , زن روزهاي ابري (که حالا تجسم روز ابري برايم خيلي مشکل شده!) پيرمردش را دارد , شازده هم که دست از سر ماريو بر نمي دارد , نمي دانم ايده جالبي است به نظرم و هوس کرده ام يکي را بياورم پيش خودم. اينطوري آدم هم حرفش را مي زند , هم احساس تنهايي نمي کند هم مسئوليت زندگي يک نفر ديگر مي افتد روي دوشش. خوب نمي شود که همانطور به امان خدا ولش کرد , بايد برايش وقت گذاشت , به جايش فکر کرد و از دهانش حرف زد. خيلي جالب است , نه؟
عطا مي گفت خوب مي شود کمي هم روزمره نوشت, نه که حالا خاطره تعريف کني , يک کمي بالاتر از خاطره , اما بنويس که بيايد. پيشنهاد بدي نيست , شايد همين کار را بکنم , اصلا بگذار کارهايم را ليست کنم برايت , حالا فکر نکني اين هم حوصله دارد ها , نه همه اين کارهايي که دارم با هم برابرند , يعني اينکه بايد زنگ بزنم به فلان دوستم و رزومه تهيه کنم براي مصاحبه کاري که قرار است بروم همه اش به نظرم يکي است. مي بيني بايد براي بچه ها عکس بفرستم , دوربين يک مشکلي دارد که بايد ببرم درستش کنم , يعني در اصل بابا قرار بود ببرد که نرسيده , حالا يا با هم مي رويم يا من بروم. گاهي وقتها حال مي دهد آدم با باباش بره خريد. خصوصا باباي من که اهل خريد هم هست. بر عکس مامان , يعني نه که مامان اهل خريد نباشد , اتفاقا هست اما هر يک چيز که مي خواهد بخرد صد تا مغازه را بالا پايين مي کند و همه جا را چک مي کند تا خريدش را بکند. بر عکس بابا , البته صد تا مغازه را نگاه مي کند اما تو هر مغازه هم يک چيزي مي خرد. اينکه معاشرت خريدي! با بابا را دوست دارم. دخترخاله ها بچه هايشان به دنيا آمده اند , الان يک ماهي مي شود اما من يکبار بيشتر نديدمشان . بايد از آنها هم عکس بگيرم ! يادم باشد از محمود هم بپرسم پس اين عکسهاي ما چي شد؟!!!! . کتي هم که دارد مي رود بايد يک قراري بگذاريم با بچه ها و ازش بپرسم چه مي خواهد برايش بگيرم که احتمالا مي گويد هيچ چيز! من بايد خودم هر چي به نظرم بهتر آمد بگيرم برايش , کسي پيشنهادي ندارد؟
مريم آمده , نمي دانم وقت مي کند که همديگر را ببينيم يا نه , آن دفعه هم که رفت فرصت نشد خدافظي کنيم و چيزي که برايش گرفتم ماند روي دستم , خوب آخر اين سي دي زار به جز خودش به درد کس ديگري نمي خورد!
اين کتاب پرسپوليس را که عطا بهم قرض داد را بايد بخوانم , حالا که ديگه کلاس فرانسه نمي روم ( براي يک مدت نامعلوم!) نبايد ولش کنم که همين چار تا کلمه که ياد گرفتم از يادم برود. چند تا داستان آخر بچه ها را نخوانده ام , داستان چهارمم نصفه کاره مانده , بايد بيشتر وقت بگذارم , به هر حال اين کاري است که از انجام دادنش بي نهايت لذت مي برم.

حالا ديگر عصر ها يک ساعتي پياده روي مي کنم , ريکي را هم دوباره شروع کردم , اگر اين تنبلي بگذارد و ادامه اش دهم همه چيز به قدر کافي خوب خواهد شد.
گاهي فکر مي کنم چقدر بايد به هدف زندگي فکر کرد ؟ يعني تا کجا و به چه قيمتي بايد درگير هدف شد ؟ اصلا هدف آدم ثابت است يا در طول زندگي با توجه به چيزهايي که پيش مي آيد و تغييری که آدم مي کند بايد تغيير کند ؟ خودم بيشتر به نسبي بودن هدف اعتقاد دارم مضاف اينکه فکر مي کنم مسير رسيدن به مثلا هدف خيلي دلچسب تر از اون لحظه رسيدنه. به هر حال اينکه يک مسير رو براي رفتن انتخاب کني تو راه خيلي بيشتر بهت خوش مي گذره تا وقتي که مي رسي . مثل سفر رفتن خانوادگيمون مي مونه. مامان و بابا اهل اين نيستن که گازو بگيرن تا مقصد. راه سه چار ساعته رو هميشه شش هفت ساعته مي ريم اما تمام جاده رو حفظ مي شيم. يعني از راه لذت مي بريم. از جاده هاي مختلف مي ريم اصلا هم براي رسيدن عجله نداريم. ولي خوب خيلي ها هستن که فقط مي خوان برسن و حتي تمام راه رو هم مي خوابن , نمي دونم به نظرم اينجور سفر کردن هيچ لذتي نداره , حالا مي خواد مثلا سفر شمال باشه يا سفر زندگي!
گفتم سفر , يادم افتاد که کم کم داره 2 سال مي شه که سفر نرفتم , خيلي جاها هست که بايد ببينم , زشته که آدم هنوز از اصفهان اون ور تر نرفته باشه , خيلي دلم مي خواد يک سفر برم شيراز, اگر کسي پايه هست من هستم.
خوب خبر ديگري نيست , اينها را نوشتم که فقط يادم نرود اينجا جاي راحتي است برايم و مي توانم هر چي دلم مي خواهد توش بنويسم.
اينها را که نوشتم احساس کردم هيجان خفته يادگيری دوباره دارد بيدار می شود , چه اتفاق خوبی!
--------

August 27, 2005

ديگه داره زياد مي شه ها . ننوشتن رو مي گم. يک جرقه هايي مي زنه وقتي بهم خوش مي گذره و سر حال ميام (مثل ديروز) بعدش هوس نوشتن مي کنم. اما خوب نشد ديگه. سرفه ها کمتر شده. خيلي بهتره . البته يه جورايي هم بهش عادت کردم , بيست روز الکي نيست که! حالا تازه از امروز سرما خوردم! . جاي شما نه خالي !
يک کمي بي حوصله شدم , خوب دور و برم هم خلوت شده ولي طوري نيست اين هم مي گذره و با نيروي جديد ! بر مي گردم. تو اين مدت تنها چيزي که حسابي من و خندوند و گاهي حالم رو هم جا آورد کامنتهاي اين پسته. خداييش بعضي چيزها (مثل جواب دادن) استعداد مي خواد!
--------

August 19, 2005

مثلا آرامش بعد از طوفان است . حالا نه طوفانش طوفان بود و نه آرامشش چنگي به دل مي زند. همه سر و صداها , شلوغي ها , کارهاي جورواجور , رفت و آمد ها , عروسي يوسف , همه و همه تمام شد . فعلا تنها يادگاري همان مريضي کذايي است که مانده و ول نمي کند. سرفه هاي بي وقفه و ترس از اينکه نکند شب که خوابيدي ناغافل خفه شوي و يک لحظه مثل آدم نخوابي و همه اش گوش به زنگ باشي که سرفه هاي يوسف در چه حال است و نکند يک وقت خفه شود (کما اينکه چند بار هم تا دم خفگي رفت) . حالا همه جا ساکت شده , يوسف و شادي که رفتند , احمدرضا هم همينطور , اميرحسين هم اين هفته مي رود و کتي هم انگار به همين زودي ها. اين آرامشي که آمده هيچ خوشحالي و رهايي ندارد.سرما دارد.
--------

July 30, 2005

زن روزهاي ابري عزيزم

دلم مي خواد برام بگي چقدر ترسهايت بي خودي اند. برام بگي که مادر برگشته خانه و تو هم مي خندي و تمام ظرفهاي خانه را مي شويي . مي خواهم خيالم راحت باشد گودي زير چشمهاي مادر پر شده و خانه پر است و خيالهاي بد همه پر.
مي داني فردا باز هم آفتاب از شرق مي زند و هوا گرم است و اينجا هم که ما هستيم کثيف است . مي خواهم فردا صبح که چشمهايت را باز کردي کنار اين آفتاب و گرما و شايد کثيفي , مادر هم باشد. برايم نوشته بودي نگذار هيچ چيزي تو را غمگين کند , يادته ؟ خوب گفتنش که سخت است اما تو هم تا جايي که مي شود غمگين نباش . مي دانم خانه خالي خيلي درد دارد اما دلت که خالي نيست , هست ؟ گاهي وقتها نوشتن سخت مي شود . يعني نمي شود راحت نوشت و سر هر جمله بايد صبر کرد تا يک چيزي به ذهن آدم برسد.
داشتم فکر مي کردم چيزهايي که ما داريم چقدر مهم هست ؟ يعني کي مي شود که بگويم همه اينها که دارم ارزاني خودتان من ..... پس يک جاهايي هست که همه دنياي ما ارزشش را از دست مي دهد . کاش انقدر خنگ نباشم و ارزش چيزها و کسها را زودتر از رسيدن به آن نقطه بفهمم . خوش به حال تو که اينطور نيستي. مي دانم لذت هر آنچه داشتي را برده اي و تمام محبتت را نثار کرده اي و چيزي از قلم ننداخته اي .
حالا هم نگران نباش , مي دانم دلت براي مادرت درد مي کند و جايش خالي است و ترس آمده سراغت اما يادت باشد که چيزي براي مادرت کم نذاشته اي و مادرت که برگردد دوباره همه چيز مثل قبل مي شود و تو بيشتر قدرش را مي داني.
برايم نوشتي " بد نيست يک روز راهت را کج کني و بي خيال از هر چي کاراست بي هدف توي خالي کوچه هاي بعد از ظهر قدم بزني . بد نيست با يکي گپ بزني از هر دري . ( يادت هست يک بار از دوستي نوشته بودي که توي ليوان هاي زرد ـ اگر درست يادم مانده باشد ـ چاي بهت داد و انگار از کار جديدش گفت ؟ ) " همين روزها , بعد از ظهر , مي روم توي کوچه ها و قدم مي زنم. به چيزي هم فکر نمي کنم , شايد هم بروم پيش دوستي که گپ بزنم , دوستم که برايم توي ماگ زرد چاي مي ريخت و من تمام لحظه هاي زندگيم را برايش مي گفتم ديگر نيست . يعني هست و خدا هميشه سالم و سلامت نگه اش دارد اما ديگر نزديک من نيست. هر کدام رفته ايم دنبال زندگي خودمان و من هنوز دلم برايش سخت تنگ مي شود. اما ديگر ناراحت نيستم . زندگي مي کنم و مزه چاي توي ماگ زرد براي هميشه زير دندانم مي ماند.
تو هم براي خودت يک چاي کمرنگ بريز , توي ايوان خانه بشين (راستي ايوان داريد ؟ ما که نداريم) , پاهايت را دراز کن و به روزهاي خوب بودن مادر فکر کن . زياد طول نمي کشد که مادر بر مي گردد . دلم مي گويد .

به اميد اينکه خستگيت زود در برود

مريم گلي
--------

July 24, 2005

ببين شازده من هم موافقم که آدم بودن يک اصل وجوديه و قواعد نداره. البته نه اينکه هيچي نداشته باشه. نسبيه اما بالاخره يک تعريف هايي هم داره . خوب البته هر کسي مي تونه نظر خودشو داشته باشه و آدم بودن رو يک جور تعريف کنه. يک کمي خاص تر صحبت کنيم شايد بهتر باشه . مثلا يک جمع خاص , مثل خودمون رو در نظر بگيريم .
يک جا گفتي "اگر کسي مثل من باشه که ببينم کسي از من بالاتره ميزنم از ريشه قطعش مي کنم. چون چشم ندارم بينمش. و اين کار رو هم ناخودآگاه انجام ميدم. من معتقدم تمام بدبختي ماها ناخودآگاه داره اتفاق ميافته. " من با اين حرفت موافق نيستم. اين اصلا ناخودآگاه نيست. شايد اون پروسه برات ناخوداگاه باشه که وقتي يک نفر رو مي بيني دقيقا چه چيزهايي باعث مي شه حس کني از تو برتره يا هر چي ولي تو داري به زبون مياري که مي زنم از ريشه قطعش مي کنم. کاملا آگاهي به اين کاري که قراره بکني. پس نمي شه زيرآبي بري و همه رو بندازي تقصير ضمير ناخودآگاه.
وقتي گفتم ما همه آدميم يعني همه اين چيزها رو داريم. چشم نداريم بقيه رو ببينيم , حسادت مي کنيم , عشق مي ورزيم , عصباني مي شيم , رفتارهاي متناقض داريم و... اينها همش هست ولي مهم اينه که چقدر به اين حالتهامون آگاهيم. من فکر مي کنم همه (تو همين جمع خاص رو در نظر بگير) به کاري که مي کنيم آگاهيم اما خودمون رو مي زنيم به خريت. يعني به فرض من مي فهمم که الان دارم به فلاني حسودي مي کنم اما سر خودم رو هم مي خوام کلاه بگذارم. از طرف ديگه همش به ما گفتن که يک سري خصوصيات رو داشتن اصلا برازنده نيست . خوب وقتي اينها رو مي دونيم و به کارهاي خودمون هم آگاهيم چه جوري بايد مسئله رو حل کنيم ؟
تو نوشتي " پيشرفت و حرکت در جهت خلاف جريان کار سختيه و آرامش رو از آدم ميگيره " من اصلا اينطوري فکر نمي کنم. اتفاقا تو اگه بخواي تو مسير بري و پا به پاي بقيه خيلي بيشتر استرس داري. مي دوني چند نفر دارن تو مسير مي رن و چه وقتي ازت گرفته مي شه که بخواي با دونه دونه اينها خودتو مقايسه کني و اندازه بگيري که چقدر از فلاني عقبي و چقدر از اون يکي جلو . اين مدل آرامش که نداره هيچ اين خصوصيات حسودي و قدرت طلبي و ... رو هم تشديد مي کنه .
بابک حرفت درسته که " تو اين جور بحث ها بدون در نظر گرفتن رفرنس پوينت نميتوني به نتيجه برسي. يعني بايد بر اساس يه مبنايي حركت كني. مثلا يه هدف تعيين كني بعد هر چيزي رو با اون و درراستاي اون بسنجي. وگرنه كلا نميشه به اين نتيجه رسيد كه درست و غلط كدومه. يا مرز كجاست. تويه سيستم فكري و بر اساس يه هدفي مرز يه .. " خوب اين هم بر مي گرده به اين مسئله که روابط ما با همه آدمها در يک سطح نيست. خوب معلومه مرز روابط من با همکارم و همسايه ام و زيدم با هم فرق مي کنه. منتها اين حد و مرز در هر جا که باشه من نبايد يک اصولي رو فراموش کنم. حالا طرف چون زيد منه که نبايد بپيچم به پر و پاش که کجا رفتي و چکار کردي و اين کي بود و از اين حرفها . شايد اشتباه مي کنم اما به نظرم يک سري اصولي هست که رابطه آدم تو هر سطحي باشه بايد اينا رو در نظر بگيره. مثل همون حريم شخصي که خيلي جاي باحاليه!
يک چيز ديگه الان به ذهنم رسيد. يک چيزهايي به ما ياد دادن که مثلا لبخند بزنين و مودب باشين و توهين نکنين و ... حالا اگه ما آگاهانه اين چيزا رو به کار بگيريم راستگو حساب مي شيم؟ يک مثال بزنم من از يکي خوشم نمياد به هر دليلي بعد چون با ادبم به روي طرف نميارم , سلام عليک و احوال پرسي و يک لبخند هم چاشني. حالا اين کار من فيلم بازي کردن محسوب مي شه يا نه . يعني من آگاهم که از اين آدم خوشم نمياد و باهاش هم روابط ندارم اما وقتي مي بينمش به خودم اجازه نميدم که بهش توهين کنم و تمام يا اينکه نه من مستقيم بهش توهين نمي کنم و لبخند مي زنم اما وقتي رفت پشتش هر چي بخوام توهين مي کنم. فکر کنم حالت اول اگه باشه اين کار بدي (نسبي ديگه) به حساب نمي آد اما اگر بعدا بخوام حرف بزنم در مورد اين آدم همه کارها ميشه فيلم.
شازده واسه يکي کامنت گذاشته بودي که هر چي هم تو وبلاگت بنويسي کسي نمياد بپرسه چته و دردت چيه . چرا اين حرف رو مي زني ؟ مگه خود تو اگه واسه يکي از دوستهاي دور و برت اتفاقي بيفته نمي پرسي که چي شده ؟ ممکنه براي کل بشريت ! کاري نکني ولي براي اون چهار نفري که دور و برتن هر کاري که بشه مي کني , درست مي گم؟ خوب پس با اين حساب نمي شه حکم کلي داد . خوب ممکنه من تو رابطه با يک آدمي که دورتره جر زني کنم و الکي خودمو نزديک نشون بدم و سر بزنگا گم و گور بشم اما واسه چند نفر نزديک ها هيچ وقت اين کار رو نمي کنم. خيلي ها هم مثل من هستن. حرفم اينه که اگه من به کارهام آگاه باشم و نخوام هي خودمو توجيه کنم شايد بتونم همون اهميتي که به نزديکام مي دم به دورتر ها هم منتقل کنم.

باز هم ادامه دارد ...
--------

July 23, 2005

من به بعضي ها خيلي علاقه دارم. انقدر که يک ليست ذهني درست کردم هر روز چند بار عرض ادب و ارادت مي کنم خدمتشون. خيلي دلم مي خواد بدونم اين بعضي ها در مورد مردم چي فکر مي کنن؟ يعني به نظرشون آي کيو بقيه هم در حد و اندازه خودشونه ؟ يا اينکه فکر مي کنن خيلي تيزن و بقيه خنگن؟ تو روز آن لاين به نقل از کيهان نوشته بود " شيرين عبادي و شخص ديگري با استفاده از شاه کليد و به طور مخفيانه از راه پشت بام بيمارستان ميلاد وارد طبقه اي که اکبر گنجي در آن بستري است شده بودند با هوشياري ماموران شناسايي و پس از تنظيم صورتجلسه از بيمارستان اخراج شدند" آخه يکي نيست بگه اگر مي خواي گنجي رو بکشي خوب بکش. منتها ديگه انقدر مزخرف نگو. اونهايي که گنجي رو مي شناسن و مي دونن کيه يک کلمه از اين حرفهاي مزخرف رو باور نمي کنن . همه ما مي دونيم که هر اتفاقي واسه گنجي بيفته مسئول مستقيم و اجرا کننده اش کي بوده. پس اين ضايع بازي ها رو ببره واسه عمه اش . خيلي فکر کرده کارش درسته که حالا پروژه قتل گنجي رو توسط شيرين عبادي سازمان دهي مي کنه؟ نمي دونم اصلا کاري مي شه کرد؟ مي شه خوشبين بود که اتفاقي نمي افته؟ راستش فکر نکنم. براي اين کشتن آدمها خيلي راحت تر از اين حرفهاست. فقط يک کمي شلوغش مي کنه و بعد هم کارشو انجام مي ده. شايد هم داده , کسي چه مي دونه؟ الان چند سال از مردن زهرا کاظمي گذشته؟ چه اتفاقي افتاد ؟ کسي کاري از پيش برد؟ نمي دونم چه کاري از دستم بر مياد . فعلا فقط دعا مي کنم و براي حيوانهاي تو ليستم که داره هي بلند تر مي شه انواع و اقسام چيزها رو از خدا مي خوام. دلم به مرگ آني راضي نمي شه. يک سکته مغزي يا سرطان که سالها طول بکشه و زجر کش بشن.
بهنود حرف خوبی زده بود. بعضی ها خودشونو می اندازن جلو و هر چی نفرته برای خودشون می خرن. با اينکه می دونم اين از يکی ديگه دستور می گيره اما فعلا نفر اول ليست همين عامل اجراييه !
--------

July 15, 2005

شازده واسه پست قبلي که در مورد زندگي بود يک اي ميل زد جاي کامنت. داشتم جوابشو مي دادم که نصفه کاره شد. گذاشتمش براي قرصت بعدي که ادامه بدم اما اتفاقهايي که افتاد و حرفهايي که رد و بدل شد باعث شد صبر کنم. شک کردم که چي مهمتره .
اينکه من آدم درستي باشم يا اينکه من با قوانين درست زندگي کنم. اين دوتا مي تونه به هم مربوط باشه و مي تونه نباشه. يعني لزوما يک آدمي که قانون رو رعايت مي کنه آدم درستي نيست. شايد به خاطر عواقبشه که اين کار رو مي کنه. اين چند سال گذشته من خيلي سعي کردم رو خودم کار کنم و آدم بهتري بشم. نمي دونم چقدر جواب داده اما من به سعي کردنم ادامه مي دم. اينجا هم فضا رو مناسب مي ديدم براي اين کار.
خوب فضاي اينجا براي هر کاري مناسبه. يک قدرتي (البته کاذب به نظرم ) به آدم مي ده که مي تونه هر جور که دلش خواست ادامه بده حتي مي تونه به حريم بقيه هم تجاوز کنه. يعني اينجا هيچ چيزي معني نداره و همه چيز هم معني داره. يک کمي سخته فهميدنش . اين مشکلاتيه که خودم باهاش دست و پنجه نرم مي کنم. از اين ناراحتم که محيط داره به يک سمتي ميره که برخوردها شديدتر شده و اصطکاک ها بيشتر. دسته بندي و جناح بندي بيداد مي کنه. شعار اينجوري شده که " حالا که مثل هم فکر مي کنيم بيا با هم دوست باشيم و حالا که مثل من فکر نمي کني برو بمير" . ناراحتم از اينکه دلمان مي خواهد قدمهاي بزرگ برداريم اما هنوز توي قدمهاي کوجک مانده ايم.
داشتم براي شازده مي گفتم يکي از پيشرفتهايم اين بوده که فهميدم من يک آدم هستم , مي خواستم بنويسم نخندد , آخر يک مشکل اين است که ما يادمان مي رود آدميم . فکر مي کنيم فرشته ايم يا قديس . به بقيه هم القا مي کنيم و امان از وقتي که يک کار زميني بکنيم. وقتي بفهمي هم خودت و هم بقيه آدمند ديگه خيلي چيزها به نظرت نمي آيد. وقتي قبول کنم که گاهي کارهاي اشتباه مي کنم و حرفهاي اشتباه مي زنم نه به اين دليل که من ذاتم بده فقط اين معني رو داره که من مسير اشتباه رو رفتم و بايد کاري بکنم. اگر وقت هست که برگردم براي اصلاحش و اگر نيست هم که سعي کنم ديگه تکرارش نکنم.
به اين فکر مي کردم چه چيزهايي رو دلم مي خواد تو زندگي داشته باشم. بحث ماديات رو مي ذارم کنار. نه به اين معني که ارزش نداره فقط چون بديهي هستش در موردش صحبت نمي کنم. من هم مثل خيلي هاي ديگه مسلما ماديات برام مهمه چون اگه نباشه زندگي برام ادامه پيدا نمي کنه. البته مثل بعضي هاي ديگه همه زندگيم نيست. اما در مورد بقيه چيزها , من هم از همه فرصتهايي که در اختيارم قرار مي گيره استفاده مي کنم , همه همينطورن , شايد بعضي وقتها به نظر نياد اما در اصل همه دنبال فرصتن منتها بعضي وقتها اشتباه مي کنن و فرصتها رو مي سوزونن.
يکي از بچه ها مي گفت هر کسي مي تونه رو يک موضوع متمرکز بشه و همون رو ادامه بده , اينو قبول دارم اما تو تعريف حريمش موندم. يک وقتي مي گم هر کسي يک حريمي داره که نبايد بهش داخل شد يک وقت هم به نظرم مياد آدم حريمشو تا کجا مي تونه گسترش بده. من در مورد خودم نوشتم يکي بهم گفت رواني هستي چون تو حرفهات تناقض هست . اولش ناراحت شدم اما بعد ديدم راست گفته. من خودم تناقض وجوديم رو احساس مي کنم پس اگه يکي ديگه هم اين رو فهميده يعني من تو ترسيم خودم خطا نرفتم.
خوب من مي تونستم انتخاب کنم که در مورد خودم ننويسم. از خودم چيزي رسم نکنم. هيچ اشکالي هم نداشت. ولي آيا مي تونم جور ديگه خودم رو ترسيم کنم؟ . تونستنش که مي شه . منظورم اينه که اگه من ميخوام آدم خوبي باشم مي تونم خودمو غير از اون چيزي که هست نشون بدم؟ همون دروغ گفتن مي شه ديگه. من راست مي گم. من حرفي نمي زنم يا من دروغ مي گم. يک وقتي آدم دروغ مي گه براي اينکه به خطر نيفته . اما يک وقت هم دروغ مي گه واسه اينکه فرصتهايي ايجاد کنه يا از فرصتهاي ايجاد شده کمال استفاده رو ببره.
مرزها خيلي باريکه. الان از صد نفر اينجا بپرسي مي گن دروغ گفتن بده و هر کي دروغ مي گه بايد بره بميره اما وقتي خوب نگاه مي کني هر کدومشون (مثل خود من) لا به لاي حرفهاشون دروغها رو تحويلت مي دن. يعني در ظاهر تقبيح مي کنيم اما در باطن شايد واسه ايجاد فرصت انقدر زيرکانه دروغ مي گيم که حتي گاهي سر خودمون رو هم کلاه مي گذاريم.
شازده جون خلاصه آدم بودن کار خيلي سختيه. از اون بدتر اينه که تو بخواي آدم باشي و بقيه نذارن. يعني اينجور بهت القا کنن که تو فراتر از آدمي. بعد بي رحمانه بشينن منتظر يک روز و لحظه اي که کار اشتباه بکني بعد هر چي تو بگي بابا من آدمم , اشتباه مال منه , صداتو نشنون و بياد دسته جمعي از روت رد بشن.
فعلا همينقدر مي نويسم اما خيلي دلم مي خواد که اين بحث ادامه پيدا کنه. نمي دومن اگر براي بقيه هم اين مسائل پيش اومده بياين با هم همفکري کنيم ببينيم حد و مرزها کجاست. با خودمون روراست باشيم حداقل تو دلمون که خيلي از کارها رو واسه چي انجام مي ديم. با هم بحث کنيم. به نتيجه برسيم. چون به نظرم اين ره که مي رويم به ترکستان است.

ادامه دارد....
--------

July 14, 2005

بدون شرح بعدی...
--------

July 13, 2005

بدون شرح
بعضی وقتها چقدر فهمیدن کار سختی می شه .
--------

June 27, 2005

اینهم سومين داستان من
اگه حوصله کردین و خوندینش نظرتون رو هم بگین.
--------

June 26, 2005

اين هوا هم که خنک نمي شود. بابا جان اين همه اتفاق که برايمان افتاده لا اقل هوا را يک کم خنک تر کن بلکه نفسي بکشيم. براي تو که کاري ندارد , سه سوت مي شود خنکش کني , مگر نه؟ حال و روزم زياد تعريفي ندارد. نمي دانم شايد هم تعريف دارد و نمي فهمم ! مي داني اگر همه اش تقصير تو باشد خيال من هم راحت تر است. اصلا بيا يک مدتي همه چيز را بدهيم دست خودت , خوب البته اين حرفها همينطور از دهن خارج مي شود ولي اگر يک کمي دقت کني مي بيني که ته دلم هم خيلي بهت اعتمادي ندارم. مي گويم همه چي دست تو اما هي دلم پيچ مي زند و پيچ مي زند. اين روزها خانه دومم شده دستشويي شرکت! نمي دانم اين دل پيچه چه بود ديگر که درست کردي , البته براي من که بد نيست. نگفته ام بهت که چقدر جاي جالبي است اين دستشويي , نه که ما خيلي مدرنيم شرکتمان اوپن است و پنجره ها همه تزئيني است , باز که مي شود ولي چون جلويش ميز است اصلا نمي تواني بروي لب پنجره و گاهي هم خم بشي پايين. تنها جايي که اين قابليت را دارد همانجاست که گفتم. پنجره بزرگي است که راحت هم باز مي شود. گاهي در توالت را مي بندم و مي شود مثل صندلي پنجره را هم باز مي کنم و دستم را مي گذارم لب پنجره , زير چانه ام , و از آنجا همه چيز را نگاه مي کنم , گاهي وقتها و خم مي شوم و پايين را نگاه مي کنم اما زياد معطل نمي کنم , نمي دانم چه شيطاني درونم لانه کرده که هر باز از پنجره پايين را نگاه مي کنم تشويقم مي کند بپرم. مي ترسم آخر کار دستم دهد. گفتم شايد من را ديده باشي از آن بالا , نديدي؟
خلاصه نمي داني اين روزها چه اوضاعي است. البته حتما مي داني . از همان روزهاي کولي گرفتن و اين حرفهاست. يادم نيست توي کتاب بود يا از همين اي ميل هاي فورواردي , داستان آن مرد که داشته رد پاي خودش و تو را مي ديده و آن روزهاي سختي که فقط جاي پاي تو بوده و بس.
فکرم که اصلا يک جا جمع نمي شود , هي از اين شاخه به آن شاخه مي پرد . شايد اين هم مثل من بايد سفري برود که حالش بهتر شود. گفتم برايت که از دست تک سلولي کامنتي گاهي ديوانه مي شوم؟ نمي داني چه جانوري است , فکر کنم خبر داشتي که اون اولها حرصم را در مي آورد با حرفهايش , هي جلوي خودم را مي گرفتم که دختر اشکال ندارد , بگذار اگر حرفش جدا همين است بزند , شايد درست بگويد , بعدش که ورق برگشت خيلي خوشحال شدم , البته بهش نگفتم , چه مي دانم از اين فکر ها که مثلا روش زياد مي شود و پسر خاله مي شود و اينها , خلاصه مي گفتم بعدش که همه چيز خوب شد کلي کيف کردم که مثلا يک کمي عملگرا شدم و کيفي مي کنم از سر و کله زدن با آدمها , حالا دوباره از آن ور افتاده اين تک سلولي , لامصب تو اين شلوغي ها يقه گيري مي کند , يکي به در مي گويد و مي زند به من که هوي من حواسم هست که آن بيست و نه تا کليک شکمي بوده. تو مي گويي چکار کنم با اين تک سلولي , با خودم , اي بابا اگر بخواهم با همه تک سلولي هاي دنيا دوست شوم مي داني چقدر طول مي کشد ؟ لطفا به زمان ما حساب کن نه به زمان خودت!
روزي صد بار اين سي دي فرمان فتحعليان را گوش مي کنم و هي دلم يک جوري مي شود و مي خواهم دوست نازنينم را محکم بغل کنم و بهش بگم عزيز من , نازنينم , اين زندگي که براي خودت تصور کرده اي در حد تو نيست , بهش بگويم بابا جان لياقت تو خيلي بيشتر از اينهاست , بگويم تو که عاشق پيشه اي , بايد آفتاب بتابد توي زندگيت و عشقت همينجور رشد کند و بزرگ شود و همه ببينندش نه اينکه براي خودت بري تو سايه و زير آبي بروي و عشقت را آنجا بزرگ کني. اينطوري وقتي بزرگ شد فقط تو را خفه مي کند , عشق آفتاب مي خواهد نه سايه .
سه شنبه ها را که حتما فهميده اي روز عشق است , خوب ديگر کيف دارد , تو که خودت داستان نويسي و اين چيزها را خوب مي داني , داستان همه مان را نوشته اي , مي بيني آدم گاهي چه دلبستگي به آدمهاي داستانش پيدا مي کند ؟ مي گفتم , آنجا که مي نشينم ياد حرفهاي گذشته ام مي افتم , يادت هست قبلا ها گفته بودم بهت که بچه نمي خواهم ؟ نه که بدم بيايد ها , فکر مي کردم , يعني مطمئن بودم (هنوز هم هستم) که مادر خوبي نمي شوم , خودم که ضايع شدم حالا يکي ديگر را هم ضايع کنم که چي ؟ خيلي سخت است ديگر , اينکه مسئول يکي ديگر باشي , من مسئوليت خودم را هم دودر مي کنم چه برسد که يکي ديگر , حالا آنجا که مي نشينم و چشمهاي درشت صبا را مي بينم و موهاي دم اسبي اش را و خنده هاي ريز و پچپچه هاي درگوشي با مهدي را و فکر مي کنم اگر مادر صبا هم از اين تصميم ها گرفته بود چقدر حيف مي شد , مگر نه؟ دنيا جاي بهتري مي شود اگر يکي برايت نقاشي بکشد و تقديمش کند بهت و گاهي داستان هم بنويسد و جک هايي هم که ياد گرفته يواشکي روي کاغذ بنويسد که بخواني و بخندي . آدمي که ساختي همين بود ديگر , نه؟
اين روزها همه اش همين است , دائم مي رسم به دوراهي , نمي شود يک راه صاف بيندازي جلوي من که همان را بگيرم و بروم رد کارم؟
مامان که با لحن غمگين مي گويد حاضر است بخودش چيزي ببندد و برود تک تيرانداز را بغل کند دلم غش مي رود اما همينکه چند ساعت بعد تر مي بينم هنوز دست از سر من کچل و خواستگارها برنداشته کفري مي شوم. نمي شود يک کاري کني که مامان اينقدر به عروسي کردن من فکر نکند و مرا ول کند؟ البته بي خيال اگر قرار است از آن مشغوليتهاي ذهني مادربزگه برايمان درست کني .
خلاصه اينجوري هاست , يک روز دلم براي دختر خاله تنگ مي شود و فکر مي کنم چقدر نازنين است و چقدر دلم مي خواد کمکش کنم که شايد يک کمي از اين حالتش در بيايد , به نظرم زندگيش يک کمي سخت است , با دو تا بچه و شوهري که دست به سياه و سفيد نمي زند , اما بعد که تحليل هاي ميبدي را به خوردم مي دهد فکر مي کنم اصلا حق اش است که اينجوري زندگي کند , آخر آدمي که نه روزنامه مي خواند و نه اخبار گوش مي دهد و نه اينترنت سر مي زند و نه توي مردم است نه کار مي کند نه حتي تاکسي سوار مي شود را چه به تحليل سياسي . آخر آدمي که جز خانواده خودش و چهار تا دوست و آشنا لنگه خودش کس ديگري را نمي بيند چه به اين حرفها . تک سلولي جان اينها را به خودم هم مي گويم نمي خواد يادآوري کني برايم!
مي بيني چه سگ اخلاق شده ام ديگر , تو بگذر , يعني تو که گفته اند مي گذري بقيه را چکار کنم . آخ که نمي داني چقدر اين بالا پايين شدنها سخت است ....
بقيه اش را بعدا برايت مي نويسم
بگذار فرصت به بقيه هم برسد


به اين فرشته هاي راست و چپ من هم بگو همين دور و بر ها باشند , يک وقت احتياج مي شود!
به همه سلام برسان

مريم گلي
--------

June 20, 2005

زن روزهاي ابري جان سلام !

گفتم که نامه ات را گذاشته بودم براي روز مبادا , چه مي دانستم روز مبادا سر کوچه است ؟ اولش که نمي خواستم برايت بنويسم و حرف بزنم از بس که اين چند روزه گفتم و زدم اما بعد ديدم درد آنها که شنيدم و خوردم انگار بيشتر است برايت نوشتم شايد دردش کمتر شود.
نمي داني چقدر دلم مي خواهد سپينود زودتر کتابش را بنويسد , تا دير نشده , نگران پيرمرد هم هستم. اگر ديگر نتواند سگ نگه دارد يا بدترش اگر ديگر نتواند پيش تو بماند ؟ آخر محرم که نيستيد!
مي داني اين چند روزه يک چاي راحت نخوردم , پاهايم همه اش جمع بود توي شکمم , دست راستم از مچش تا گردنم تير کشيد از بس که اين انگشتها تلق تلق خورد روي اين کيبورد و چشمهايم سياد ديد از بس فشار آوردم بهشان شايد که اشتباه ديده باشم.
شبها تا صبح همه اش خواب مي بينم اما صبح هيچکدامشان يادم نيست , کابوس است که صبحها هيچي يادت نيايد . تو که بهتر از من مي داني. خانوم جان بدجوري دلم هواي کسي را کرده , نمي دانم کي , بگويم يکي که برايم نفس بياورد ؟ چقدر هوا دم کرده اين روزها .
هوا که داغ مي شود من هم انگار خواب مي روم. ديگر حوصله چيزي را ندارم , دلم مي خواهد يک گوشه اي پيدا کنم , روي موزاييک ها , زير باد کولر , چادر مادربزرگه را بکشم سرم و تخت بخوابم , تا هر وقت که دلم خواست , تا وقتي که چشمام از شدت خواب پف کند و بيايد بالا. و توي خواب و بيداري زير لب هي بگويم " چشمه کجاست تا که من آب کشم سبوسبو " آخ که نمي داني چه گردن دردي گرفته ام.
اين روزها همه چيز عجيب است , هر روز که مي گذرد يک دوست تازه پيدا مي کنم و البته يک دشمن تازه. همينطوري آدم کم کم مهم مي شود ديگر , يک چيزي مي گويد و دوستهايش مي گويند آفرين و دشمنها مي گويند چقدر تو خري ! و از همينجا همه چيز شروع مي شود , نمي دانم شايد هم اين نقطه پايان باشد!
فکرم جمع نيست , دست و بالم هم درد مي کند ولي يادم نرفته که هر چند خط را که نوشتم بيايم سر خط. آخر عطا گفته پاراگراف خواندن را راحت تر مي کند. يادم بنداز از عطا بپرسم باز هم خواندن مهم است ؟
بايد دفتر يادداشتم را بردارم , همان که هر وقت جو گير! مي شدم تويش براي آينده ام! برنامه مي ريختم , همان که تويش نوشته بودم هدف زندگي : آدم شدن! , همان که يک روز تويش نوشتم: چقدر خوشحالم فهميدم ورودي هايم خواندن و نوشتن و ديدن است. چقدر هيجان دارد که بخوانم و ببينم و بشنوم و آخرش بفهمم. چقدر قشنگ است که با هم بخوانيم و ببينيم و بشنويم و آخرش بفهميم. چقدر با معني است که هر چه آخرش فهميديم را عمل کنيم که بقيه هم زودتر بفهمند و همه خوشبخت شويم , بشويم آدمهاي فهميده و شاد و خوشبخت ! بچگي است ديگر , يک زماني آدم هيجانش مي زند بالا و فکر هاي آنچناني مي کند , لابد سنش که بالاتر رود ياد مي گيرد گاهي بد نيست تب هم بکند. حالا بايد زير همه اينها که نوشتم يک خط تيره بکشم که يعني ديگر تمام شد , حالا بايد بروم کار کنم , زياد و سخت , پول در بياورم , آنقدر که ديگر پيرمرد هم نياز به ماهيگيري نداشته باشد و تو هم نخواهي بروي توي بورس کار کني , آنوقت پولهايم را تقسيم مي کنم بين همه , که همه سير شويم , بايد زياد کار کنم , آنقدر که همه مان سير شويم و ديگر پول به چشممان نيايد . آنوقت شايد بشود دوباره دفترم را در بياورم و خط زير نوشته ها را پاک کنم آخر بهم گفتند اين فهميدن مال بعد از سيري است . اصلا نمي دانم چکار بايد کنم , مي بيني چطور با دو تا حرف تمام زندگيت مي رود زير سوال ؟
همش نگرانم , بد است ديگر اگر بشنوي که اين همه سال گوسفند بودي و اينها که مي گويي همان بع بع است . آدم به هم مي ريزد وقتي بفهمد , نه اشتباه شد , نبايد به هم ريخت , آخر وقتي نمي فهمي به هم ريختگي ديگر مال چيست ؟
سرت را درد آوردم زن روزهاي ابري , دلم براي صداي باراني که روي شيرواني اتاقت مي زند تنگ شده , همان که تو حسش کني براي من هم کافيست.
هوا اين روزها خيلي گرم شده , بايد جاي خنک پيدا کنم که چشمهايم را ببندم. سطحي ام ديگر چه کار کنم !

قربانت
مريم گلي


پ ن . راستي برايت سخت نيست اگر نامه اي از گوسفندي توي پوست آدم بدستت برسد؟ گفتم سوال کنم آخر بعضي ها خوششان نمي آيد با گوسفند ها دمخور باشند . مخصوصا اگر چوپانشان هم خائن ! باشد . البته همه گوسفند ها که بد نيستند, بعضي هايشان يک کمي غذاي دريايي هم خورده اند. اما آنها که نخورده اند گاهي ميلشان نمي کشد چمن خودشان را بخورند بعد چشمشان مي افتد به چمن گر نصفه نيمه بقيه و مي روند مي شاشند توش که آنها هم نخورند.
--------

June 18, 2005

از صبح که آمدم اين جا و نتايج اوليه را ديدم شوکه شدم. هنوز هم باورم نمي شود. عين آن وقتها که ضربه مي خوري و جاييت مي شکند و داغي و نمي فهمي. بعد که داغي مي رود تازه مي فهمي چه شده.
صد بار اين لعنتي را باز کردم که چيزي بنويسم و نوشتم و پاک کردم. صد بار وبلاگها را باز کردم و خواندم و خواستم نظر بگذارم و گذاشتم و پاک کردم. به هم ريختم و نتوانستم فکر کنم , تصور کنم و فحش دادم به زمين و زمان و خودم و تو و پدر و مادر بقيه. خواستم وارد بحث و جدل شوم و جواب بدم و دفاع کنم و حمله کنم اما بعد ديدم چه فايده. اين کارها را بايد قبلا مي کرديم. قبل از اين جمعه اي که ديگر سياه شده.
مي دانم دنيا به آخر نرسيده , هنوز هم اميد هست و مي دانم که چاره اي نداريم جز جلو رفتن. دلم براي فرصتي مي گيرد که مفت از چنگمان رفت , هنوز هم دلم مي خواهد گل بگيرم دهنهايي که گفتند خاتمي هيچ نکرد و نگفت و خائن بود و چه و چه .
ما که قبل را نديديم آنچه بعد شد را زندگي کرديم. ياد گرفتيم که بايد از هر فرصتي – هر چند کوچک – استفاده کرد . چه مي فهمي چه جور در حال زندگي کرديم که اينکه الان داريم را فردا شايد نداشته باشيم. صد بار گفتند حق گرفتني است نه دادني و نمي دانند ما با چه مشقتي هر روزنه که باز شد پايمان را گذاشتيم لاي در و له شديم تا يک حقي , هر چند کوچک , بگيريم. ياد گرفتيم که چشممان به دهن بقيه نباشد , فهميديم کسي دلش براي ما نسوخته , اگر چيزي مي خواهيم بايد کاري بکنيم. با کار نکردن چپزي درست نمي شود. تو چه مي داني براي همين چند سانت عقب و جلوي روسري چقدر خورديم و شنيديم و تحقير شديم. چه مي داني چقدر مواخذه شديم تا آخرش چهار تا عکس توي کتابمان انداختند و سياهش نکردند. چه مي داني وقتي همين يکي دو سال پيش که فيلم صدام را ديدم چه حالي شدم . فکر کن اين همه سال عکس دشمنت را نديده باشي , هيچ چيز , فکر کن بچه باشي و برايت تابو درست کنند و حتي وقتي بزرگ شدي احساس کني گناه کبيره انجام مي دهي وقتي صورت دشمنت را ببيني.
چه مي فهمي براي اينکه يک روسري سبز سرت کني و چله تابستون , سر ظهر , بروي لباس از خشکشويي بگيري , از ترست که نکند روسريت مشکل زا شود يک خط هم بر صورتت نکشي و روسري را بياوري تا دم ابرو و مانتوي بلند بپوشي . چه مي فهمي که هنوز هم بعد از ده سال وقتي مي خواهي وارد دانشگاهت بشوي تنت بلرزد و هر کس طرفت بيايد فکر کني مي خواهد جلويت را بگيرد. چه مي فهمي اين همه سال در بي خبري محض به سر ببري , نفهمي دنيا در چه حال است , که چاره نداشته باشي جز پذيرفتن هر انچه بهت گفته اند , چه مي داني چه حسي دارد وقتي آنچه هستي نباشي , چه مي فهمي آسه برو آسه بيا چه معني دارد , چه مي فهمي وقتي هشت سال پيش روزنه اي باز شد آنقدر هجوم برديم به طرفش که روزنه جر خورد و حالا بعد از هشت سال که خيلي روزنه هاي يشتري باز بشه ببيني که يک حرکت اشتباه نگرانت کند که نکند روزنه هايت را ببندند.
چه مي فهمي که وقتي بر مي گردند مي گويند هشت سال تمرين دموکراسي کافي بود انگار زده اند توي صورتت و دلت مي خواد دستش را بگيري و ببري در خانه ها تا بفهمد مردم شب که مي روند خانه دموکراسيشان را دم در جا مي گذارند. چه حالي مي شوي وقتي مي بيني مدام حرف مي زنند و تئوري مي دهند و تشکل ايجاد مي کنند و پاي عمل که مي رسند تب مي کنند و غش مي کنند و مريض مي شوند. چه مي فهمي چقدر براي فرار از فشاري و تحمل و صبر بيشتر جک ساختيم و مسخره بازي در آورديم. چه می فهمی خودت را بزنی به نشنيدن حرف کسانی که رای را به نفع خودشان مصادره کردند و توی دلت بگويی بگذار بگويند مهم اين است که ما به جايی برسيم . چه مي فهمي حالت دگرگون می شود وقتي بهت مي گويند خلايق هر چه لايق و تو هم دلت مي خواهد بنشيني روبرويش و زل بزني توي چشمش و بگويي شايد لياقت تو اين باشد اما لياقت من و کتي و احمدرضا و فتانه و فرناز و گلناز و بابک و پريسا و پانته ا و کعبه و عليرضا و کي و کي و کي اين نيست. مي داني خيلي کارها کرديم تا به اينجا رسيديم. مطمئن باش راهمان را ادامه مي دهيم چون باورش داريم. تو هم يادت باشد که يک روز يکی از همان روزنه های ما را با کار اشتباهت بستی.دعا کن که اين بستن بعد ها برايت پشيمانی درست نکند . من اميد دارم براي فردايي بهتر , براي تو هم دعا مي کنم خدا نفست را قوي تر سازد . چه مي داني شايد يک روزي آخر همين فوت هاي تو نظام را سرنگون کرد.
--------

June 14, 2005

اين کامنت دوني هم اعصاب من را به هم ريخته . نمي دانم چه مرگش شده . نظر ها را ميخورد. نشان ميدهد که چند تا کامنت هست اما وقتي بازش مي کني نصفش را نشان نمي دهد. مثل گدا گشنه ها شده , هر چی می گيرد پس نمی دهد . يک در ميان هم صفحه نارنجي نشان ميدهد و error1 که فعلا دسترسي وجود ندارد . بي سوادي هم بد دردي است . کسي مي تواند کمکم کند ؟ اگر نظر خواهي را از يک سايت ديگر بخواهم بگيرم , کامنت هاي قبلي مي پرد؟

سوء تفاهم شما هم رفع شد. آنها که مي دانند تک سلولي اوريژينالمان شما هستي مي دانند تک سلولي کامنت گذار يکي ديگر است. آنها هم که نمي دانستند حالا بدانند. آقا ما دو تا تک سلولي داريم که اولي همه جا تک سلولي است و دومي فقط در کامنت دوني من !
--------

June 13, 2005

اينهايي که اين زير مي نويسم فقط و فقط نظر شخصي من است. من به عنوان مريم گلي بعد از اين چيزهايي که خواندم و ديدم و شنيدم ( احساس مهم بودن هم کردم ) تصميم گرفتم به معين راي بدم. راي ندادن هم يک گزينه بود اما بين اين دو تا فکر کردم شايد بهتر باشد از يک فرصت ديگر که وجود دارد استفاده کرد. از نظر فردي هيچ تعلق خاطري به معين ندارم ( برعکس دلبستگي که به خاتمي داشتم و دارم) , معين قطعا کاريزماي خاتمي را ندارد اما به خاطر اينکه وارد شدن معين به ميدان با بقيه فرق داشت جذب شدم. همينکه بصورت شبه حزبي وارد شد به نظرم نشان پيشرفت بود. تو اين چند وقت خيلي از بچه ها در مورد چيزهايي که زمان خاتمي بدست آمد حرف زدند , ممکن است يه نظر خيلي ها آزادي فردي و سياسي و فرهنگي (هر چند اندک) که تو اين دوره بدست آمد اصلا دستاوردي نباشد و امری بديهي باشد اما فکر مي کنم براي ما , که اينجا زندگي مي کنيم و به خيلي از چيزهاي بديهي هم دستمان نمي رسد اينها همش پيشرفت است . علاقه به خاتمي قطعا سبب نمي شود که چشمم را ببندم روي فرصتهايي که از دست رفت و کارهايي که مي توانستند عملي شوند و نشدند . فکر مي کنم معين و گروهش هم چشمهايشان را نبسته اند , ديگر خيلي هامان فهميده ايم روشي که خاتمي داشت در چهار سال دوم بايد عوض مي شد و نشد . اما به گمانم هنوز هم دير نشده باشد , يعني حالا که اين را فهميديم مي توانيم يکبار ديگر هم امتحان کنيم. شايد اين بار جواب دهد. به هر حال تا وقتي که ما هم بشويم مهد دموکراسي اين سعي و خطاها و زد و خورد ها اجتناب ناپذير است. اين مدينه فاضله هم ممکن است به عمر من و شما قد ندهد ولي شايد ميراثي بشود براي نسل بعدي که لعن و نفرينشان پشت سر ما نباشد . در مورد اينکه راي دادن خيانت است يا نه , در برداشت من خيانت نسبي است , بخصوص در مورد انسانها اين خيانت ها به اين زودي معلوم نمي شود. يعني از جنس آينده است , ممکن است سالهاي بعد بشود برگشت و به اين نقطه نگاه کرد و فهميد که خيانت شده يا نه. وگرنه تو اين دنيا که چيزها بر اساس قاعده و قانون پيش نمي روند ( چيزهاي مربوط به آدمها هميشه نسبي است) ممکن است مسير طوري بچرخد و اتفاقاتي بيفتد که بعد ها اين راي ندادن به عنوان يک نقطه تاريک تاريخ برجسته شود که البته عکسش هم درست است. همانطور که بيست و خورده اي سال قبل انقالاب کرديم ,آن روز , در آن شرايط و با آن سطح آگاهي و تجربه بهترين گزينه انقلاب بود. حالا که چندين سال گذشته و چيزهاي مختلف را ديده ايم و تجربه امان زياد تر شده و برداشتمان عوض شده , راحت بر مي گرديم و اتفاق افتاده را نقد مي کنيم . تاييد مي کنيم يا تکذيب مي کنيم. اين به نظر من نشانه اين است که ما آگاهتر شده ايم , براي همين , تو اين مقطع زماني , کاري که به نظرم صحيح مي آيد را انجام مي دهم . بعد هم فکر مي کنم کم کم مسيرمان را پيدا کرده ايم , يک کم سخت است ولي به نتيجه هايي هم رسيده ايم , ممکن است براي کسي که جاي ديگري زندگي مي کند ورود به ورزشگاه يک مسئله طبيعي باشد ولي براي ما نبوده . به اندازه خودش وقت گذاشتيم ( منظورم به خودم نيست در مورد ايراني ها حرف مي زنم) و به نتيجه هم رسيديم , هزينه اش را هم پرداخت کرديم , فکر مي کنم ايران پر از جزيره هايي شده که هر کدام براي چيزي تلاش مي کنند , براي بديهي ترين حق هاي بشري , جزيره اي براي حقوق زنان , جزيره اي براي زندانيان سياسي , جزيره اي براي حقوق بشر , جزيره اي براي کارتن خواب ها , جزيره اي براي استاديوم , جزيره اي براي قانون اساسي و .... به نظرم آمد شايد انتخاب معين سبب شود اين جزيره ها به هم پيوند بخورند , حلقه هاي به هم پيوسته اگر دور گردن سفت قلاب شوند اسباب مردن را فراهم مي کنند. تا آنجا که متوجه شدم معين ابايی ندارد با کسانی کار کند که ازنظر اعتقادی و عقيدتی نظرشان همسو نيست. اگر واقعا اينطور باشد دستاورد خيلی بزرگی است برای مايی که در تمام اين سالها آدمها را طبق عقايدشان دسته بندی کرديم.

پيوست :
دلم مي خواست براي خاتمي چيزي مي نوشتم. درست است که انتظاراتمان (که شايد زياده از حد بود) را برآورده نکرد و مي توانست بهتر باشد . اما براي انسان بودنش (لزوما هر انساني قدرت اجرايي بالايي ندارد) و اينکه هشت سال تا آنجا که مي توانست براي ايران زحمت کشيد , دلم مي خواست کسي پيدا مي شد و از طرفمان ازش تشکر مي کرد. حس بدي دارم از اينکه من هم مثل خيلي از کساني که گذشته هاي دور و نزديک در اين سرزمين زندگي کرده اند قدر ناشناس باشم.
--------

June 12, 2005

زن روزهاي ابري جان
جواب نامه ات را گذاشته بودم براي روز مبادا , يا شايد يکي از همان روزها که دل راحت پايم را دراز مي کنم و چاي مي خورم اما بعد که نامه زن آبي و سپينود را خواندم دلم خواست من هم زودتر جوابت را بدهم. مي داني زن آبي و سپينود با هم دوستند , همديگر را ديده اند , با هم خاطره مشترک دارند . ما ولي همديگر را نديديم تازه هيچ خاطره مشترکي هم نداريم اما به گمانم ما هم اندازه آنها با نامه هايمان کيف مي کنيم. دوستم مي گفت انگار وبلاگهاي زنانه موفقترند برايش گفتم شايد يک دليلش اين باشد که زنانه ها از خودشان هم مي نويسند , من که تو را مي خوانم , آن پشت , يک زن روزهاي ابري رسم مي کنم که گاهي يک مرد سيبيلو دارد و گاهي فرانچسکو , يک روز هم همه اشان مي روند و جايشان را به پيرمرد مي دهند. مي داني چه مي گويم ديگر , براي من تو زنده اي . مثل خودم , قهرمان داستان زن روزهاي ابري هستي که هر روز برايم چيز تازه اي تعريف مي کني و من را در گير زندگيت کرده اي. زيادي مقدمه چيني کردم , نه ؟
اين روزها حالم سر جايش نيست , نمي دانم کدام ور است , اما سر جايش نيست . تازگيها نه ظرفي شسته ام نه لباسي اتو کرده ام , حتي تئاتر هم نرفته ام , از آن بدتر , فکر هم نکرده ام. يک جوري مي روم و مي آيم , گيج گيج انگار . صبحها يک کمي منگم , آن روز که چشمم به عقربه بنزين افتاد و ديدم هنوز به نصف هم نرسيده و هر چي به کله ام فشار آوردم که آخرين بار کي بنزين زدم و يادم نيامد يکهو دلم تنگ شد. تنگ شد چون تا همين چند ماه پيش , از بس که از اين سر شهر مي کوبيديم آن سر شهر که برسانمش خانه و دوباره برگردم اين سر شهر بنزين زود زود تمام مي شد و هي مي خنديد که " دوستي من جز ضرر هيچ برايت ندارد" , دلم غش مي رود که دوباره همين را بگويد و من هم بگويم " ضررت رو عشقه قربان ! " مي بيني خانوم جان گاهي چه چيزهاي کوچکي تو را ياد چه آدمهاي بزرگي مي اندازد؟ حالا زندگي جور ديگري شده , ديگر از اين سر شهر به آن سرش نمي روم , همين کوچه روبرو که تهش ميله کوبيده اند را مي گيرم مي روم جلو , يک کمي بالاتر , نبش کوچه , انگار که همان است و فقط شکلش عوض شده , اينبار هم ضرر را عشق است. مي بيني چه ضرر پذير شده ام ؟
مادربزرگ که مرد , وقتي رفتيم چالش کنيم , همانجا فرشته ها را ديدم , فرشته هاي کوچک خاله بزرگه را , تازه فهميدم همه فرشته داريم اما از بس نامرديم تا وقتي يکي نميرد روشان نمي کنيم . ديگر خيالم راحت شد , فرشته من هم همينجاست فقط گاهي از شدت نامرديم غيبش مي زند.
اين روزها همه جا شلوغ شده , همه حرف مي زنند و نظر مي دهند و بيانيه مي دهند , خوب است ها , آدم چيز ياد مي گيرد , صاحب نظر مي شود , مشورت مي کند , تصميم مي گيرد که اين آخري کيفش از همه بيشتر است , احساس مهم بودن مي کند , تازه گاهي تصميم هاي بزرگ هم مي گيرد , احساس دين هم مي کند و مي خواهد قدم هاي بزرگ بزرگ بردارد , بعد شب که مي خواهد بخوابد مي بيند هنوز هم نمي تواند پشت به پنجره بخوابد , انگار رويش که به پنجره باشد امنيتش بيشتر و خيالش راحت تر است , اين که در موردش حرف زدم من نبودم ها , بودم؟
نمي داني چقدر قشنگ است که سه شنبه ها همه دور هم مي نشينيم , مي خوانيم , حرف مي زنيم , نظر مي دهيم و من احساس مهم بودن مي کنم , خيالي نيست , پخي که نبودم , پخي هم نخواهم شد , اما اين جمع قشنگ خوب حالم را جا مي آورد , خوب ! سه شنبه شب ها هميشه دلم مي خواهد بنويسم , اما اين سومي که دارم مي نويسمش خيلي گير دارد. زنک خودش را لوس کرده و دهنش را بسته . لام تا کام حرف نمي زند . من که نمي توانم جاي او بنويسم. خودش بايد کمکم کند. مي داني چند تا سه شنبه گذشته و سر کارم گذاشته؟
زن روزهاي ابري جانم , اين روزها همه اش مشغول پروازم , بين چيزهاي بزرگ و کليات با چيزهاي ريز و جزئيات. چه مي گفتند ؟ از در دروازه رد نمي شوم و از سوراخ سوزن سه سوت !
نامه ات تکه پاره شد , اشکال ندارد , آدم بعضي روزها خودش هم تکه پاره است , بايد سر فرصت بنشينم و اين تکه ها را جمع و جور کنم و بند بزنم , خوبيش هميشه بند زني هست.
بيشتر از اين ديگر نمي توانم بنويسم , يعني مي توانم ولي تو يک نامه آدم چقدر تکه پاره مي تواند جا دهد؟ بقيه اش بماند براي نامه هاي بعدي.
ديگر هيچ ملالي نيست جز دوري بعضي ها که شکر خدا نزديکي بعضي ها ملالمان را کمرنگ و بي رنگ مي کند.

جز
يک بغل گرم
چند تا بوسه
عشق فراوان
چيز ديگري ندارم که برايت بفرستم

قربانت
مريم گلي
--------

June 08, 2005

خيلي از کارها يک مرز باريکي دارد. کافيست يک قدم کوچک اينور تر بروي که همه چيز به هم بريزد. بعضي وقتها اين مرز براي خود آدم فرق دارد. يعني مثلا وسيعتر است . اينکه براي خودت مرزها را عقب تر ببري لزوما اين مرز عقب رفته در مورد بقيه هم صدق نمي کند. بروم سر اصل مطلب , يکي از همين کارهاي مرزدار حرف زدن است. من , به عنوان مريم , مرز حرف زدن در مورد خودم را خيلي عقب کشانده ام. يکي از چيزهايي که آدم را محدود مي کند ترس است. ترس اينکه اين حرفي که مي زني , اين اطلاعاتي که مي دهي , اين بعضا صداقتي که داري , اين راحتي بعدا برايت دردسر ساز نشود. نکند يکي از اين حرفها بر ضدت استفاده کند يا نکند کسي بهت ضربه بزند. من براي خودم اين ترس را کمرنگ کرده ام , هنوز از بين نرفته البته . وقتي آدم بفهمد که نقاط ضعفش کجاست , ايراداتش کجاست , يا نقطه مثبتش چيست ديگر ترسيدن از اينکه يکي نقطه ضعفت را پيدا کند و بکوبد توي صورتت بي معني است. چون اگر اينکا ررا هم بکند تازگي ندارد. من خودم مي دانم که فلان نقطه ضعف را دارم پس صحبت دوباره در اين مورد نبايد ناراحتم کند. حالا نه فقط در مورد نقطه ضعف , کلا بعضي فکر مي کنند هر چه اطلاعات کمتري از خود به ديگران بدهند بيشتر برده اند. من اينطور فکر نمي کنم. حالا گيرم که چهار نفر هم بدانند من مشکلم کجاست يا فلان کار را مي کنم , اگر خودم آگاه باشم به مشکلم يا فلان کارم , فرقي به حالم نمي کند. يعني فرق که مي کند , مي توانم چهار تا نظر ديگر نسبت به من و مشکلم را بدانم , يعني به اين مسئله حرف زدن در مورد خودم به ديد منفي نگاه نمي کنم. اين مسئله يک بدي هم دارد , نوبت به آدمهاي ديگر که مي رسد گاهي يادم مي رود که اين مرز را بايد جمع ترش کنم. اينکه من با فلان دوست در مورد بهمان دوست حرف بزنم ( در موردش نه پشت سرش!) از نظر من ايرادي ندارد. بعد هم به بهمان دوست بگويم که با فلاني اين حرفها را زديم. مشکل اينجاست که گاهي بهماني شاکي مي شود که مثلا دوست نداشته فلاني اين موضوع را بداند( حالا نه فقط در مورد نقاط ضعف ها , گاهي براي خبر خوش هم همين جور است) . اين جور وقتها مي فهمم که باز مرز خودم و ديگري را قاطي کرده ام. علت اينکه به نظرم بد نمي آيد اين است که آدمها را به بد و خوب تقسيم نمي کنم (حداقل آنها که نزديکترند را) . همه شان را دوست دارم بعد هم سعي مي کنم بشناسمشان و اينکه مثلا اين نکته هاي مثبت و آن نکته هاي غير مثبت را دارند. آن غير مثبت ها هم هيچکدام بار منفي برايم ندارند , صرفا برايم نشاندهنده اين هستند که آن آدم در آن زمينه جاي کار و پيشرفت و بهتر شدن را دارد. براي همين هم در مورد خودم حرف مي زنم که شايد دوستانم بهم بگويند کجاي کار جاي بهتر شدن دارد. شما چه فکر مي کنيد؟ بايد بين مرز خودم و ديگري فرقي بگذارم يا در همان مرز خودم گردش کنم؟
--------

June 06, 2005

اول که از همه ممنون به خاطر لطف و محبتی که دارید. شرمنده ام کردید

دوم که دلم می خواست برای سه سالگی اینجا چیزی بنویسم یا کاری بکنم , نشد . نه وقت شد نه حوصله اش آمد. بی سر و صدا و سوت و کور چهارساله شد.

سوم که فکر نکنم این دل به این زودی دوباره دل بشود. همینطور , هر روز آدم می رود و می آید و زندگیش را می کند یک مرتبه , یک روز ناغافل سرِ دلِ آدم تنگ می شود. همچین که نگو و نپرس.
--------

June 02, 2005

این بار قصه ما که نه , قصه مادربزرگه به سر رسید.
ديگر کسی نيست برايمان بگويد چه بر سر کلاغه آمد.
روحش شاد
--------

June 01, 2005

براي خاتون پنجره که بي بي دلش وسط پنجره نشسته است و سرما سرمايش مي شود.

خاتون جان , اين بي بي دل فقط مال من و تو نيست. همه بي بي دل دارند , حتي رفيق تک سلولي امان ! , البته مال من با مال تو فرق مي کند , مي داني ديگر. بعضي ها , که خوشبختن , زود بي بي دلشان را پيدا مي کنند , بعضي ها خرند , تا آخرش هم نمي فهمند اينکه آن تو مي لرزد کيست , بعض ها هم احمقند , يعني هم خرند که نمي فهمند يکي آن تو هست هم تو را که فهميدي دست مي اندازند. ما به خرها و احمق ها که کار نداريم , داريم؟ مي داني ديگر بي بي دلت دو تا سر دارد , لابد بالاييش مال اول وقت است و آشنايي , سر پايينش هم مال وقت آي ي ي ي است , آنکه مي لرزد مي خواهد چيزي برايت بگويد. ما که جزو خرها و احمقها نيستيم ؟ پس ببينيم چه مي خواهد. بي بي دل گاهي از ترس سرماسرمايش مي شود , ترس اينکه من , تو يا رفيق تک سلولي امان نفهميم که بي بي آنجا نشسته است. يعني خر شويم ديگر , ترس اش از همين است وگرنه اگر خيالش راحت باشد که فهميديم آنجا نشسته و حواسش به آمدنها و رفتها هست ديگر نمي لرزد , يعنی مي لرزد اما نه از ترس , شايد از خوشحالي , يا خوشبختي , نمي دانم آخر کارش لرزيدن است ديگر . اصلا مگر قرارمان چيست ؟ مگر نه که اولش آمديم و چند وقت بعدترش مي رويم؟ خوب همه اش همين است . آمدن , رفتن , دوباره آمدن , دوباره رفتن. مثال دم دستيش هم همان بهار و زمستان خودمان است , دل دل اولش که مال آمدن بهار است و دل دل آخرش که چرا زمستان دارد تمام مي شود , اين دل دل آخر خيلي مهم است , دو تا است در اصل , يکي لرزه تموم شدن زمستان و يکي آمدن دوباره بهار . بي بي دل حرفش همين است , اگر دلت براي زمستان تنگ مي شود و مي لرزد , يادت باشد که زمستان از بهار شروع شد , يک کمي طول مي کشد ,شايد يک سال مثلا , اما بهار بعدي هم به زمستان مي رسد. من خوب بلد نيستم جاي بي بي دل حرف بزنم اما سعي ام را کردم. وقتي اين حرفهايش را گوش ندي مي ترسد , فکر مي کند بهش توجه نکردي , هر کاري که بتواند مي کند , حتي از ترس سگ لرز هم مي زند , سخت مي شود , سياه مي شود , اصلا آن داخل را انقدر مي کَند که همه چيز خالي مي شود , اينها همش مال اين است که بهش توجه کني , مي داني ديگر بعضي ها براي جلب توجه چه کارها که نمي کنند , دل است ديگر , ديوانه است , اما احترامش هم محفوظ است. حالا همه اين حرفها را زدم که بگويم اين بي بي دل را دست کم نگير , اگر حالا که فهميدي آنجاست بهش برسي زندگيت را زير و رو مي کند. خيلي فداکار است , خودش را با تو تنظيم مي کند , وقتي سردت است آنقدر گرمت مي کند که نيازي به روانداز نداشته باشي , وقتي هم که گرم و کلافه اي مثل آب روي آتش مي ماند. اگر زبانم الکن بود به بزرگي خودت ببخش . حالا هم پنجره را باز کن که خودت و بي بي ات هوايي بخوريد.
--------

May 29, 2005

Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights


بيست و نه تا , هر کدام نشان يک سال زندگيم!

بعدا نوشته شد برای نرگس :

یک سنبل , برای اینکه به اندازه سالهای عمرم که زندگی خوبی داشته ا م مدیونم که برای اجرای حقوق انسانها کاری بکنم.
--------

May 25, 2005

هیچ می دونی ؟ عاشق نامه هايت هستم . نمی دانی چه کيفی می کنم . يک چيزی زير پوستم می دود و می رود.
--------

May 21, 2005

اين چند وقته بيشتر پستهام مربوط به آدمها و روابط بوده , خسته شدين؟
خسته کننده هست اما انقدر از فهميدن ارزش روابط خوشحالم که دلم مي خواد باز هم در موردش صحبت کنم. دور و برم پر از رابطه هاي ناتموم و تيکه پاره و رها شده است . مهم نيست چه نوع رابطه ايه مهم اينه که بايد رو روابط کار بشه . روي هر چيزي که به آدمهاي اطراف يا اصلا به کل آدمها مربوط مي شه وقت بذاريم . اگه قراره مون اينه که رشد کنيم و بزرگ بشيم و انسان باشيم يکي از راههاش توجه به آدمهاست. مي دونم که اين حرفها را زياد شنيدين اما شنيدني که منجر به درک بشه خيلي ارزشمندتر از شنيدن خشک و خاليه. علي وبلاگشو بسته , حالا به هر دليلي – که توضيح مفصل هم داده – نمي خواد ديگه اينجا بنويسه. علي مسيري که براي زندگيش انتخاب کرده از وسط آدمها مي گذره. اصلا مسئله اين نيست که علي چقدر می تونه تغيير ايجاد کنه, يا اينکه چقدر حرف مي زنه و چقدر عمل مي کنه. به نظر من , مهم اينه که علي به انسانها – فارغ از جنس و سن و ...- نگاه مي کنه. علي فکر کرده با صحبت کردن در مورد حق طبيعي انسانها و نابساماني ها و حق کشي هايي که مي شه مي تونه آدمها رو آگاه تر کنه. اين کار ارزشمنده . به نظرم وقتي فهم و درک انسانها بالاتر بره خيلي از اين مسائلي که الان هست ديگه نخواهد بود. وقتي يک انساني متوجه ارزش انسان ها بشه و شعور داشته باشه ديگه حقوق بقيه انسانها رو زير پا نمي ذاره . از طرف ديگه علي براي روابط شخصي خودش هم اهميت قائله. براي آدمهاي زندگيش وقت مي گذاره . چه وقت خوبي چه وقت بدي . لزوما هميشه روابط خوب و عالي نيستن اما اينکه براي روابط وقت بذاري و روش کار کني , همونجور که خودت رشد مي کني و بزرگ مي شي روابطت هم رشد کنه و عوض بشه . به نظر من علي تو زندگيش موفق خواهد بود چون اين نکته رو گرفته که زندگي ما آدمها به هم مربوطه. مثل علي – حداقل تو اين دنياي مجازي- خيلي زياده . بعضي ها شاخص ترند چون حرکتهايي رو که ممکنه به بهبود زندگي آدمها منجر بشه پايه ريزي مي کنن . مثل هاله يا فتانه . نکته قشنگتر در مورد اين آدمها اينه که روي روابطشون با آدمها بصورت شخصي تر هم وقت مي گذارن. وقتي هاله براي من (يا هر کس ديگه) ميل مي زنه که "فلاني چي شده ؟ يا مثلا چقدر خوب که تو خوشحالي " با وقتي فتانه از راه دور پيغام ميده که " فلاني اگر قرار به رفتن کسي باشه بذار بره" نشون مي ده که فتانه يا هاله يا بقيه حواسشون به روابط هست. يعني وقتي يک رابطه اي رو شروع مي کنن براش وقت مي ذارن و روش کار مي کنن . تو اين دنياي مجازي خيلي چيزها واسه ياد گرفتن هست. مي تونيم خدا رو شکر کنيم که يک همچين فرصتي برامون پيش اومده که خيلي راحت بتونيم از آدمها خيلي چيزها رو ياد بگيريم. بعضي وقتها عمل کردن خيلي ساده است . مي تونيم اين نکته هايي رو که از آدمهاي بزرگ ياد مي گيريم اجرا کنيم. تو همين دنياي مجازي مي شه شروع کرد. اينجا رو مثال زدم چون بستر خيلي مناسبي براي رشد آدمهاست . چون انقدر آدمهاي مختلف با سطح شعور و درک متفاوت اينجا هست که جاي کار زيادي رو درست مي کنه. مي تونيم به جاي فحاشي کردن بحث کردن رو ياد بگيريم. مي تونيم هماهنگي و همکاري براي بهتر شدن زندگي نوع انسان رو ياد بگيريم. مي تونيم تمرين دوست داشتن بکنيم. اگر هر کدوم از ما فقط روزي چند دقيقه اين چيزهايي رو که می خونيم و حرفشو مي زنيم عملي انجام بديم دنيا جاي خيلي بهتري واسه زندگي مي شه.
اين چيزهايي رو که مي گم اينو برداشت نکنين که من هوا برم داشته يا دارم نقش آدم خوبه رو بازي مي کنم. من هدفم رو انتخاب کردم , آره دلم مي خواد آدم خوبه باشم. دلم مي خواد اونقدر رشد کنم که بتونم يک تاثير هر چند کوچيک تو زندگي آدمها بذارم. استارت اين هدف هم از همون وقتي زده شد که شروع کردم به وبلاگ نوشتن. براي اين هدفم هم دارم زحمت مي کشم. مسلما آدم تو مسيرش اشتباه هم مي کنه , به بيراهه هم مي ره يا حتي گاهي از هدفش دور مي شه. من اين کار رو اينجا شروع کردم چون محيط مناسبيه براي اينکه سريع نتيجه عملت رو ببيني . براي اينکه اينجا اين توقع رو مي تونم داشته باشم که هر لغزشي از زير چشم شما در نمي ره و من رو متوجه مي کنين . براي اينکه اينجا فرصت خوبي براي بزرگ شدنه. و خوشحال هم هستم براي اينکه تو اين سه سال خيلي پيشرفت کردم. فکر مي کنم براي اطرافيانم آدم بهتري شدم. خيلي چيزها ياد گرفتم , ياد گرفتم که اشتباهاتمو قبول کنم , سعي کردم آدمها رو قضاوت نکنم . به روابطم توجه کنم. خوب اشتباه هم کردم. گاهي وقتها دير متوجه شدم . وقتي کي وان لينک هاي وبلاگشو گردگيري کرد – نه که لينک مهم باشه , لينک يک بهونه يا نشونه بود واسه من – فهميدم که اينجا رو خراب کردم. حس کردم شايد حرفي زدم يا بحثي کردم که دلخوري پيش اومده و اين مسئله رو بيان نکردم که هدف فقط بحث بود نه قضاوت . دوباره يادم اومد که اگر فرضا رابطه اي کات مي شه مي تونه با دلخوري نباشه. فکر کردم شايد لازم باشه – هر چند دير – به خاطر دلخوري که پيش اومده بوده معذرت خواهي کنم. خيلي وقتها آدم يک حرفي مي زنه يا کاري مي کنه که غير عمدي ممکنه اثرات خوبي نداشته باشه. واسه همين دلم مي خواد اگر تو اين سه سال , تو اين دنياي مجازي يا واقعي , کاري کردم يا حرفي زدم که عمدا يا سهوا باعث ناراحتي و دلخوري کسي شده بهم بگه. شايد نشه کاملا جبرانش کرد اما هر کاري از دستم بر بياد انجام ميدم.
علت اينکه اين حرفها رو نوشتم بنده نوازي! آقا يا خانومي بود که تو اين سه تا پست آخرم برام کامنت گذاشتن. اگر از اين آدمهاي گذري هستي – که بعيد مي دونم – اومدي يک کامنتي بذاري و بري که خدا روزيتو جاي ديگه حواله بده. اگر من کاري در حقت کردم يا حرفي زدم که باعث ناراحتيت شده برام ميل بزن يا اگه نمي خواي کامنت بذار که در موردش حرف بزنيم و حل اش کنيم. اگر هم که نه , من کاري نکردم و فقط از من خوشت نمياد و دلت خواسته يه حالي ازم بگيري باز هم بگو , جند تا روانشناس خوب مي شناسم که مي تونن بهت کمک کنن چون دليلي نداره بدون هيچ پيش زمينه اي آدم از کسي بدش بياد.
--------

May 15, 2005

مسير طولاني اي بود , نه که تمام شده باشد , فکر کن ايستگاه استراحت بين راه است , فکر کن نزديک سي سال رفته اي , هميشه که راه صاف نبوده , شايد هم بوده و تو مسير ناصاف را رفته اي , حالا يک چند وقتي است که خسته شدي , همينطوري دلت مي خواهد وقت بکشي , يک کم بشيني , دور و بر را نگاه کني , آدمهايي که روبرويت مي روند و مي آيند را نگاه کني , بعد يهو ببيني که چقدر آدم اين دور و بر هاست , خوشحال بشي از اينکه آدمها هستند , فکر کني اگر قرار بود تمام اين سالها , اين راههاي صاف و ناصاف را تنها رفته بودي چقدر زندگي بي روح مي شد. بعد دلت براي تمام آدمهايي که ديده اي و همراهت بودند و هستند و همراهشان بودي و هستي تند بتپد . ببيني که چقدر راحت مي شود آدمها را پيدا کرد و دوستشان داشت و دوستشان شد. خوشحال بشي از اينکه خيلي از فرصتهاي آشنايي را از دست نداده اي , مي بيني چقدر راحت بود يک کليک روي غروب سه شنبه و پنجره اي که باز شد و آنطرفش کلي دوست بود . سپينود (که تند و سريع است , هيجان دارد , وقتي که مي دود آدم دلش مي خواهد دنبالش بدود و بغلش کند ) , ماهزاده (که اسمش از بس قشنگ است هوس مي کني اسم دختر نداشته ات را بگذاري ماهزاده) , ارنواز (که ساکت و آروم است) , سارا (که انرژيش تمام نمي شود ) علي ( که تن صدايش خاص است , مال خودش ) , محمد رضا ( که انقدر شلوغ مي کند و حرف مي زند که نمي شود دوستش نداشت ) , مهدي ( که نمي فهمي تو سرش چي مي گذره ) , حسين ( که خوشحالي وبلاگ رو آسونتر گرفته و به نظر آدم پيچيده اي مياد) , وحيد ( که دلت مي خواهد همينجور داستان بخواند) , محسن ( که انگار هميشه جبهه مخالف است ) , کاوه ( که همه چيز به نظرش لحن گزارش دارد و حوصله اش زود سر مي رود) , سورا ( که خيلي نمي شناسيش و حرف که مي زند تو زياد نمي فهمي اما به روي خودت نمياري ) , آرش ( که هنوز نمي تواني توي پرانتز چيزي برايش بنويسي) , ماني ( که از عمل آمده بود سه شنبه را با بچه ها غروب کند ) و بابک ( که افسوس مي خوري چرا اين همه سال متوجه دوست به اين خوبي نشده بودي) . پنجره ها همينطور , تند تند , باز مي شوند و آنطرفش همه هستند. پويا ( که عزيز است و اگر دوستش باشي خيلي خوش شانسي) , کتي ( که پنجره اش هميشه باز است و وقتي برود جايش خالي مي شود اما مي داني که هميشه دوستش خواهي داشت ) , ايرج ( که مي شود تا آخر دنيا باهاش حرف زد) , نازيتا ( که هميشه عاشق است و خودش نمي داند) , عليمان ( که برخورد اولش آدم را کلي جذب مي کند و هر بار که مي بينش انگار يک دوست تازه پيدا کرده اي) فتانه ( که حتي اگر دلت هم بخواهد هم نمي توني نسبت بهش بي تفاوت باشي) , آرين ( که گاهي هست و گاهي نيست اما صدايش انگار هميشه تو گوش آدم هست) , اون يکي عليرضا ( که از وقتي عروسي کرده ديگر نيست اما دلت برايش تنگ مي شود) , محمود ( که پاي تلفن هميشه با مکث حرف مي زند و آدم فکر مي کند ناراحت است ) احمد رضا ( که از بس غر مي زند و بدبين است و ليست سياهش تا آخر دنيا کشيده شده نمي شود دوستش نداشت ) , آيدين ( که دفعه اول که ديديش دلت خواست بلند شوي و محکم بغلش کني و ماچش کني که خوب هيچکدام را نکردي) , مريم ( که اين جمله اش که هر کسي ساز خودش را مي زند و نغمه خودش را مي خواند هيچ وقت از يادت نمي ره) , عطا ( که از بس غير قابل پيش بيني است آدم گيج مي شود) , کعبه ( که دلت مي خواهد يکبار ديگه ببينيش) , نرگس ( که نديديش اما کلی روزنه برايت باز کرده است ) , فرناز ( که از همان دور که مي آيد معلوم است که مي خواهد حق همه را بگيرد) , علي ( که نازنين است و پست آخرش باعث شد اينها را بنويسي) , شراره ( که يک انسان واقعي است) , پيمان ( که انقدر خوب است که آدم خجالت مي کشد) , جاويد و حسين ( که خوشحالی حالا می شناسيشون) , مريم ( که حتي اگر ناراحت باشد توي صورتش چيزي معلوم نيست) , ماندانا ( که خوشحالي از زندگيش راضي است ) , هاله ( که هميشه مثبت است و عاشق , دوست داشتنش اصلا کار سختي نيست ) , کي وان ( که از تو خوشش نمي آيد و ادبيات خاص خودش را دارد) , آرش و احسان و احسان ( که سرشان از بس شلوغ شده نحويل نمی گيرن) و خيلي هاي ديگه که اگه بخواي اسم همه رو بگي سي سال طول مي کشه. بعد از همه اينها بفهمي که اصلا زندگي با آدمهاست که معنا پيدا مي کنه حتي اگه کسي باشه که دوستش نداشته باشي . بعد بفهمي که روح همه آدمها بزرگه اين جسمشونه که ممکنه باعث بشه کوچيک به نظر بيان. وقتي که دوباره بخواي راه بيفتي با خودت بگی که تو مسير باقي مونده هر کسي رو که ديدي دستت رو دراز مي کني , که دست بدي , که بگي من دوستت هستم , که اگر خواستند کمکي بکني و لذت ببري از اين وقتي که داري با آدمها مي گذراني , که يادت نرود دوست داشتن ساده ترين کار دنياست .
--------

May 14, 2005

داستان دوم من
--------

May 06, 2005

بر همگان واجب است (آنها که اينجا را مي خوانند به آنها که نمي خوانند بگويند) که به جا داستاني که افتتاح شده سر بزنند , نظر بگذارند و لينک دهند . باشد که رستگار شوند . اگر اين کار را نکنند , آن دنيا خودشان بايد جواب دهند!
--------

May 02, 2005

دنبال کار مي گردم. يک کار بهتر , شايد يک جاي بهتر , يک جا که به من و شعورم بيشتر احترام بگذارن. يک کمي تبليم مياد , بعد از 5 سال کار کردن تو يک جا , کندن سخته , حداقل واسه من. اما ديگه مي خوام برم , اگه کسي کاري واسه يک مهندس عمران که 5 سال پيمانکاري کار کرده سراغ داره بهم خبر بده . دلم مي خواست تو زمينه محيط زيست کار کنم , حالا اگر تو اون زمينه هم جايي سراغ دارين بهم بگين , حتي اگر NGO اي هم سراغ دارين که عضو چلمن ! مي گيره بهم خبر بدين.
روزها خوب مي گذره , از همون خوب هاي معمولي. روزهايي که از زنده بودن لذت مي بري. دارم داستان دوم رو مي نويسم , اين نوشتن تو خوب موقعي اتفاق افتاد , مي دونم يک چيزي هست که مال خودمه , کسي بهم ديکته نکرده و سرنوشتش دست خودمه. يک لذت خوبي بهم مي ده. ديگه حواسم رو جمع تر مي کنم , به دور و برم , به اينکه آدمها به چي فکر مي کنن , به چي عمل مي کنن.
دارم دوباره آدمهاي دور و برم رو کشف مي کنم , دوستهامو , خوشحالم که يک چيزهايي رو که حرفشو زياد مي زدم تونستم تو عمل هم درش بيارم. اين هم خيلي لذت بخشه. که بفهمي وقتي تو موقعيت قرار بگيري اون چيزي که تو ذهنت بوده رو بهش عمل کني.
خوشحالم که برام جا افتاده آدمها با هم فرق دارن , آدمها هميشه با هم فرق داشتن , همه هم اينو مي گن , اما تو رفتارهاشون اين اصلا معلوم نيست. يعني با همه يک جور رفتار مي کنن , همونجوري که خودشون ترجيح مي دن. توجهي به اينکه طرفت چه خصوصيتي داره , چي رو ترجيح مي ده و نوع رابطه چيه ندارن . به نظرم اين خيلي وحشتناکه که روابطت فقط بر اساس خواست خودت باشه.
يک روزهايي هم احساس گناه مي کنم , از اينکه دارم زندگي خودم رو مي کنم و کاري به بقيه ندارم , يعني تو بحث ها شرکت کنم و نظر بدم و حمايت کنم و از اين حرفها . مثلا در مورد اکبر گنجي ننوشتن و از انتخابات صحبت نکردن و در مورد شهردار حرف نزدن و.... گاهي اين حس رو بهم ميده که انگار تو زندگي اجتماعي حضور ندارم. حس مي کنم زيادي درگير خودم شدم , از طرف ديگه به نظرم مياد تنها کمکي که مي تونم به اين جامعه و مردم بکنم اينه که آدم بهتري بشم. خوب مسلما يک نفري که بيماره و مشکل داره مسبب پيشرفت نمي شه.
تازگيها زياد در مورد خودم حرف مي زنم. دلم براي نوشته هاي غير خوديم تنگ شده. بايد چيز جديدي بنويسم.
--------

April 23, 2005

اولین داستان من

بعدا نوشته شد :
هي هي مي بينين تو رو خدا. ا اگه يک چيز ديگه نوشته بودم که ال و بل کلي برام کامنت مي ذاشتين که اينجوري و اونجوري. حالا که يک بار تو عمرم يک چيز جدي نوشتم و دلم خواست که نظر بقيه رو بدونم و ايرادهاي کار رو ببينم واسم کامنت نذاشتين.
*** اين هم واسه کامبيز که هي به من غر زد و ايراد گرفت و نوشته هاي همينطوري رو اصلاح کرد حالا که يکبار ما خواستيم نظر فني بده خبري ازش نيست!
--------

April 03, 2005

سلام زن همه روزها (چه ابري باشد چه آفتابي)

نامه ات که رسيد , چند بار خواندمش , مي داني کيف اين جور نامه ها اين است که لذت خواندنش را با خيلي ها شريک مي شوي .
خوشحالم , از اينکه مرا شريک دغدغه هايت کرده اي , از اينکه لحظه هاي ناب تنهاييت را – همانها که پر از فکر و خيال و دغدغه اند – را به من نشان دادي.
ميداني , من هم بهار را چند روز پيش ديدم. همان روز اولي که آمدم سر کار , موقع رفتن , روي ماشين پر از برگهاي تازه سبز شده و کوچک بود , يعني خود بهار. به همين سادگي
حالا که ديگر تعطيلات تمام شده , عيد همه هم مبارک بوده , لابد خوش هم گذشته , هميشه , اول سال , احساس مسئوليت مرا مي کشد که حتما بايد براي سالي که مي آيد برنامه بريزم و حتما تصميم بگيرم که عوض شوم !
سالها عادت کرده بودم که بعد از تعطيلات دوباره کارهايم شروع شود , مي داني از همان کارهاي دلهره آور , درس و مشق و امتحان و اين جور چيزها . الان که سالهاست ديگر اين دلهره هاي پس از تعطيلات رفته اند مي خواهم به زور جايش را با چيزي پر کنم , احمقانه است , نه؟
اما امسال هي پشت گوش انداختم , کيف داد , يک کمي که فکر کردم (گفته بودم من زياد فکر مي کنم ؟ در مورد همه چيز , از اينکه مثلا فردا که وقت دکتر دارم کي راه بيفتم , از کجا بروم , به دکتر چي بگم , اينجوري برات بگم که من در اصل دوبار زندگي مي کنم , يکي همان که تو مي بيني يکبار هم قبل از اينکه اتفاق بيفتد توي فکرم!)
اما هيچ وقت نفميدم اين همه اصرار براي عوض شدن چيست . چرا براي عوض شدن بايد برنامه بريزم , اگر کنار تو , با يک فنجان چاي داغ , بنشينم و تکيه دهم , خود زندگي که مي رود مرا هم با خودش مي برد , عوضم مي کند , شکلم مي دهد.
فهميدم من با زندگي عوض مي شوم , با آنچه مي بينم , مي شنوم , مي فهمم , با آنچه حس مي کنم. اصلا چه دليلي دارد که خوشبختي و حقيقت را جستجو کرد ؟ اينکه هي بخواني و فکر کني و حرف بزني و بحث کني و تئوري بدهي باعث فرق چيزي می شود ؟
همينکه امروز صبح چشمهايم را باز کردم و کارهاي هر روزه را انجام مي دهم خوشبختم , بهتر مي داني که خيلي ها ممکن است امروز را نديده باشند يا همين کارهاي ساده هر روزه اشان را با شراکت ديگري انجام دهند.
دنبال چه مي گردم ؟ گلهاي گليسيرين که روي نرده هاي ديوار همسايه پخش شده اند عين حقيقت است. نمي خواهم برايت زيادي حرف بزنم تو که خودت بهتر همه اينها را مي داني. همان لذتي که در خريدن "هفت" و دسته گل مامان تجربه اش کرده اي.
اين دغدغه هاي عجيب و غريب هم خود زندگي اند. مثل من که دلم مي خواهد هميشه عاشق باشم. دلم مي خواهد عشقم را به هر که و هر چه که هست و نيست ببخشم. دارم کم کم باور مي کنم عشق هميشه هست فقط شکلش عوض مي شود مثل همان انرژي خودمان ! آدم که عاشق است ديگر فرقي نمي کند آن طرف کيست , مي خواهد فرانچسکو باشد يا فرشته کوچک يا من يا آن پسرکي که خاکستر رنگي را جمع کرد , خنده ام گرفت که دوستي برايم نوشته بود در متن شما آن استقلالي که زنان به دنبالش هستند وجود ندارد شما هم مثل همه زنان سرزمينمان هميشه چشم انتظار کسي هستيد , از اين خنده ام گرفت که دغدغه هاي هرکس با ديگري فرق دارد , بعد به نظرم رسيد چره هميشه استقلال يعني استقلال مالي , بعد ديدم من به همه آدمهاي عالم وابسته ام , اگر براي تو , فرانچسکو , فرشته کوچک , گلدان شمعدانی يا حتي مرد سيبيلو اتفاقي بيفتد دلم مي لرزد. اگر اتفاق خوب باشد (که اميدوارم هميشه باشد ) به شادي مي لرزد و اگر هم ناراحتي باشد که جور ديگر مي لرزد.
نه فقط من , تو و خيلي هاي ديگر هم همينطور. آدم همينجوري وابسته مي شود ديگر ؟ نه من خرج تو را مي دهم نه مرد سيبيلو خرج مرا , اما ما مثل حلقه زنجير به هم وصل شده ايم , وابسته وابسته.
برايت زياد نوشتم شايد , اما خوب مي داني که نامه نوشتن لذتش زياد است
راستي تا يادم نرفته , آدمي که دغدغه دارد , هميشه دارد . مال اول جواني و آخر پيري و فصل بهار و روز باراني نيست. يادت هم باشد اگر روزي دغدغه هاي غريبت رفتند و واقعيت هاي ملموس و کسل کننده زندگي جايش را گرفتند , تو , به خاطر همان قشنگي که گفتي , از ميان آن روزمرگيها چيزي خلق مي کني که ارزش هزار بار زندگي را دارد.

تمام چيزهايي که گفتي را انجام بده , حتي اگر خواستي فيلمي را نشانت مي دهم که تمام خيابان پاسداران به کارگردان و نويسنده اش بد و بيراه بگويي . مي داني که آدم بهتر است به دلش احترام بگذارد .

بهترين آرزوها همراه با يک فنجان شير قهوه خوش طعم

مريم گلي
--------

March 05, 2005

سلام
يک جورهايي براي آدم مشکل درست مي شود وقتي دلش مي خواهد براي کسي بنويسد يا حرف بزند اما کسي نباشد! من الان همين طوريم . مي خواهم با يکي حرف بزنم يا برايش بنويسم اما نه فرانچسکويي آن طرف هست که دوستش داشته باشم نه هيچ فرشته کوچکي با من زندگي مي کند. اول فکر کردم چشمهاي من مشکل دارد که فرشته ها را نمي بيند اما هر چه نگاه مي کنم چيزي نمي بينم. چشمهايم را باريک مي کنم شايد اينجوري ببينمشان اما آن روز هر چقدر با چشمهاي باريک خاله بزرگه را نگاه کردم چيزي جز چند شيطان کوچک نديدم!
مي خواهم برايت بگويم که قرار شده نيمه پر ليوان را ببينم البته اگر اين سردرد لعنتي بگذارد. صبحها ديگر جوصله ندارم زود از خواب بلند شوم , تا آخرين لحظه توي تخت غلت مي زنم و ياد خوابهاي عجيب شب قبل مي افتم , خواب جاهاي ناشناخته و آدمهاي نديده , بعد سعي مي کنم فکرم را جمع کنم , اما خوابم مي برد , يک کمي آدم مورمورش مي شود اينکه هي خوابش ببرد و خواب ببيند و بيدار شود. آخرش نمي فهمي اينها که ديدي واقعي بوده يا خواب بوده
در مورد سر کار حرفي برايت نمي زنم , نمي خواهم سر صبحي حالت را بگيرم. مي داني من هميشه فکر مي کردم دوستي چيز خوبيست . وقتهايي که آدم خوشحال است که خوب دوستي بهترين چيز دنياست تازه من فکر مي کردم وقتي ناراحتي هم دوستي بهترين چيز دنياست. بهت گفته بودم ؟ وقتهايي که ناراحتم يا حال خوبي ندارم , کم حوصله ام يا دلم مي خواهد کسي بهم توجه کند دوست آدم بهترين انتخاب است , مي تواني همه حرفهايت را بزني از اينکه به فلاني حسودي مي کني يا اينکه حالت از ديدن آن يکي به هم مي خوره يا فکر مي کني بدبخت ترين آدم روي زميني مي تواني همه را براي دوستت تعريف کني , همينکه يکي به حرفت گوش مي دهد , مثل تو که اين نامه را مي خواني , حالت خوب مي شود. ديدي بعضي وقتها از يک کشف کوچک خوشحال مي شوي و فکر مي کني ديگه همه چيز حل است ؟ چه حالي می شوی وقتي مي بيني دوستت وقتي حالش خوب نيست يا حوصله ندارد اول از همه تو را جواب مي کند , يعني جوابت را نمی دهد ؟ . من که دلم مي شکند. نه که يک کمي هم زيادي فکر مي کنم اونوقت مجبورم تا صبح توي خواب شماره اش را بگيرم که حرف بزنيم اما نمی شود که نمی شود .
اين تنها بودن هم بد چيزيست. تنها بودن خالي که نه , اينکه خيالت از بودن هيچ کس راحت نيست. پريروز رفته بودم خيابان , که عيدي بخرم. آخرش هيچي نخريدم , اين يعني فاجعه , موافقي ؟ براي من , که هميشه با کادو خريدن برای بقيه کيف مي کردم .
اينجا که من هستم اصلا بوي عيد نمي آد , اصلا سفر عيد هم نداريم , خوب ديگر واسه خاطر مادربزرگه همه قرار است همينجا بمانيم.
متوجه شدي چقدر پرت و پلا نوشته ام ؟ , خودم هم مي دانم. راستش همه اش به خاطر همين است که دل شکسته شده ام. دوست هم دوستهاي قديم!
الان هم مثلا سر کارم. اين چند وقته تا دير سر کار مانده ام , کارهايم تقريبا تمام شده. امروز کار خاصي ندارم براي همين خواستم برايت بنويسم. حالا تا عصري که بروم خانه بايد سرم را جوري گرم کنم که به دل شکسته ام فکر نکنم. چند تا روزنامه و مجله دارم , کتابهاي فرانسه هم همراهم است. از صبح تا حالا هم انقدر چاي خورده ام که دو بار گلاب به رويت مجبور شدم بروم دستشويي!
به نظر تو چه کاري از همه بهتر است ؟

قربانت

* برسد به دست هر کس که حوصله خواندنش را دارد.
--------

February 07, 2005

عشرت و عفت را که داريم , اگر خفت و ذلت و نکبت هم اضافه مي شد ترکيب زنان مجلسمان حرف نداشت!
قبلا مبنا بر اين بود که مردان همه در مورد پايين تنه مي انديشند , خوب ديگر , پيشرفت کرده ايم , حالا زنان مجلس (که قرار است قانون وضع کنند) جز پايين تنه فکر و ذکري ندارند. تشکر مي کنم از زنان مجلسمان که صدها مدل لباس بر مبناي ارزاني و زيبابي و صد البته موازين شرعي طراحي کرده اند. ممنون که وزارت بازرگاني بايد اين لباس ها را توليد کند و ممنون که به فکر ما هستند که همه مثل هم شويم و کسي فکر نکند از ديگري برتر است!
روي ماهشان را مي بوسيم که نمي گذارند بودجه حوزه هاي علميه کم شود و در مقابل بودجه ايرانگردي و جهانگردي افزايش يابد. وقتي قرار است همه بر طبق موازين شرعي ! بخوريم و بخوابيم و بپوشيم و توليد مثل کنيم ديگر گشتن ايران جز تلف کردن پول و وقت چه حاصلي دارد؟
دعا به جانشان مي کنيم که از 6 صبح تا 10 شب در مجلس هستند , حالا گيرم که خروجي اشان پيدا کردن سرپرست و شوهر براي بي شوهران و چانه زدن بر سر نرخ مهريه و تعيين لباس ملي و گاهي هم چفيه بر گردن انداختن باشد. مهم حضور داشتن در مجلس است. وگرنه وقت و پول بي زبان که خرج اين تنگ نظران می شود و عمر و زندگي ما که ملعبه دست اين بي صفتان شده چه ارزشي دارد؟

--------

January 24, 2005

اون روز , جمعه , يک لحظه يادت افتادم , فکر کردم خيلي وقت است زنگي نزده ام تا حالت را بپرسم , گفتم يادم باشد حتما اين هفته زنگ بزنم و اگر وقت شد قراري هم براي ديدنت بگذارم.
روز بعد , شنبه , وقتي داشتم حاضر مي شدم , تلفن زنگ زد و بعد هم يوسف , آشفته توي اتاق آمد و گفت مرده اي. به همين راحتي , راحت تر از آنچه فکرش را مي کردي. اول فکر کردم نکند همان لحظه عصر ديروز که يادت افتادم مرده بودي بعد تو دلم گفتم آخر کار خودت را کردي چند روز بعد فهميدم که سکته کرده بودي. از بس که بدنت ضعيف بود انگار يک لحظه بيشتر طول نکشيده بود. تقريبا چهل روزه که مرده اي و من اصلا باورم نمي شود. هنوز هم تا خاله فرناز رو مي بينم دهنم باز می شه که بپرسم " خانم مرزباني چطوره" , بعد زود يادم مي افته که از اين به بعد هميشه حالت خوبه و ديگه پرسيدن نداره. آدم عجيبی بودی , حساس با يک پوسته سخت , خيلی سخت می شد باهات ارتباط برقرار کرد , ياد پنجشنبه هايي می افتم که عزا مي گرفتم کلاس فرانسه دارم , اينکه هر چقدر هم درس خونده باشم بازهم مي گفتي شماها خنگين چيزي ياد نمي گيرين!
وقتي بيشتر شناختمت برام جالب شده بود بدونم با اين حساسيت و آسيب پذير بودن بيش از حدت چطوري اين سالها رو دووم آورده بودي. دلم حسابي برايت تنگ شده, براي تو و آن خانه کوچک و نقلي , چاي خوردنمان و درد دل کردنها مان. نمي دانم وقتي اينطور بي وقفه از فکرت بيرون نمي روم ترس برم مي دارد. ترس اينکه غريبه پرست شده ام , چند سال پيش , مادربزرگ که مرد , همه چيز تمام شد. انگار که هيچ وقت مادربزرگي نبوده , عذاب وجدان گرفته بودم , از اينکه به يادش نبودم , از اينکه دلتنگي نمي کردم , اون موقع فکر مي کردم حتما آدم سنگدلي هستم , مي ترسيدم , از اينکه احساس نداشته باشم , بعد فکر مي کردم اگر اين مردن کس ديگري بود چکار مي کردم , انقدر به اين موضوع فکر مي کردم که آخر گريه ام بگيرد و سبک شوم و خيالم راحت شود که سنگدل نيستم. اون روزها گذشته اما فهميدم مشکل از سنگدلي نيست , مسئله اينه که من غريبه ها رو دوست تر مي دارم! ..رابطه هاي عاطفي و دل نگراني براي اونها که نزديک هستند رو گم کرده ام , از همه بريده ام , دلم براي حرف زدن با تو تنگ شده , راحت و بي خيال که هر چه دلم مي خواد بگم بدون اينکه به عواقبش فکر کنم. فاصله ام زياد شده , با آدمهاي دور و برم , جالي خالي اشان را با کار و کلاس پر کرده ام , دوستهايم ازم دلخور شدند , قبلا که گاهي گم مي شدم سراغم را مي گرفتند اما به گمانم آنها هم بريده اند.
نمي دونم چرا اينها رو خطاب به تو مي گم , دلم مي خواست چيزي بنويسم يا با کسي حرف بزنم که سبک بشم , وقتي شروع کردم به نوشتن يادت افتادم , راستي فرصت نشد بپرسم اون روسري گلدار آبي را که برايت گرفته بودم سرت کردي يا نه؟ . اين روزها دوباره افتادم به فکر و خيال , به نظرم سورخ دعا رو گم کرده باشم. حکايت غريبی است .

--------

January 17, 2005

به قول همون که يک زن است جادوگر گفته بود که ميام. مي گن دير مي آپم! . خوب , نوشتن که خيلي خوبه, يک جور لذت خاصي به آدم ميده حتي اگه آماتور باشي - البته آماتور هايي هم داريم که حرفه ايند! – بعضي وقتها آدم دوست داره در مورد خودش بنويسه , اينکه مثلا به چي فکر مي کنه , آرزوهاش چيه , شرايط روحي و رواني الانش چطوره يا اصلا اينکه صبح که از خواب پا مي شه تا شب چکارا مي کنه , فلان جا که رفته بود چه اتفاقي افتاده بود و از اين قبيل چيزا. يا اينکه فکر مي کنه تو اين وضعيتي که داره , با اين امکاناتي که در اختيارشه چه جوري مي تونه تو وضع اجتماعي تغييراتي بده , مثلا اطلاع رساني کنه , جريان سازي کنه و از اين حرفها. خوب , قسمت اعظم وبلاگ من در مورد خودمه , نگاه که بکنين از ريز و درشت زندگي خصوصي و شخصي و روابط و علايق و ناهنجاريهام نوشتم , اما يه مسئله اي که هست وقتي در مورد خودت مي نويسي تمرکز آدم مي ره روي نقاط منفي و ناهنجار (حالا بعضي ها نقاط مثبت رو هم ميبينن) , اونوقت از دور که به وبلاگ نگاه مي کني مي بيني همش آه و ناله و شکوه و شکايت و مشکله , بعد فکر مي کني الان اونها که دارن اينجا رو مي خونن فکر مي کنن تو يه آدم عصبي , افسرده و قاطي هستي در صورتيکه به اين شدت نيست نيست . واسه همين فکر کردم ديگه نوشتن در مورد خودم بسه , البته اينو بگم که اين نوشتن ها خيلي به آدم کمک مي کنه خودشو بهتر بشناسه . در مورد فعاليتهاي اجتماعي و خبر رساني هم , خوب درسته که مسائل رو دنبال مي کنم اما خودم اهل پيشقدم شدن نيستم. شايد جزء خصوصيت منفي باشه اما اينطوري راحت ترم. بعدش فکر کردم حالا که دارم وقت مي ذارم واسه نوشتن يه کمي جهت دارش کنم. يعني دنبال يه راهي واسه بهتر نوشتن بگردم. خوب تنها راهش همون زياد نوشتنه ديگه! (به غير از مطالعه کردن) , اينجوري شد که از چند ماه قبل بيشتر نوشته هام شکل متن کوتاه يا اون چيزايي شد که شما بهش مي گين شعر. تا اينجا کار خيلي عالي بود , مي دونين قشنگ آدم رو ارضا مي کرد , ديگه حواسم جمع بود از چيزهايي که مي بينم يا مي شنوم مي تونم يک نوشته وبلاگي در بيارم يا نه. مي گم نوشته وبلاگي , چون اين نوشته ها براي همينجا مناسبن . مشکل دوم از اينجا شروع شد , من هيچ اطلاعات آکادمي و فني در مورد نوشتن نداشتم و ندارم. چيزهايي که مي نوشتم ذهني و دلي بود , زمان زيادي هم واسه نوشتن نمي ذارم , معمولا پروسه نوشتنم بيشتر از 5 دقيقه طول نمي کشه! , مثلا همين متن آخر , چند روزي بود که يک پنجره تو يک برج قديمي اومده بود تو ذهنم , همينطور يک چيزايي در مورد جادو , بعد خواستم در مورد يک قلعه طلسم شده بنويسم که نتجه اش شد همون که ديدين , يک قورباغه هزار ساله لب پنجره!
از اين حرفها که بگذريم اون چيزي که مشکل ساز شده يعني نوشتن رو برام مشکل کرده نظرات مختلفه , يک چيزي مي نويسم به نظر خودم خوبه بعد نظر بقيه تاييدش نمي کنه , يا به نظر خودم چرته اما نظرها مثبته. من يک چيز ساده وبلاگي مي نويسم بعد با ديد کاملا فني در موردش نظر مي دن , خوب البته در مورد يک متن نظر اون کسي که ديد فني داره شايد مهم تر باشه اما گاهي اين اختلاف سليقه ها آدم رو گيج مي کنه. مثلا اون متن عمه خانم بود , بعد از اينکه کامبيز* منو شسته بود گذاشته بود آفتاب تا خشک بشم يکي اومده کامنت گذاشته " اگر مغرور نمي شي بهت مي گم نوشته هات شبيه کوندرا بود"! خوب آدم گيج مي شه ديگه. درسته که رفيقمون ديد فني نگاه کرده و فکر کرده من دارم تن سعدي و حافظ و فردوسي رو تو گور مي جنبونم اما اون يکي رفيقمون نه تنها از اين فکرها نکرده بلکه لذت هم برده. منظورم اين نيست که ايراد گرفتن بده , فقط مي خوام بگم بايد اون انتقاد يا نظر متناسب با متن باشه , يعني نه اين يکي رفيقمون انتظار داشته باشه من گلشيري باشم نه اون يکي رفيقمون غلو کنه که من و کوندرا سري از هم سواييم . واسه همينه تازگي دير آپديت مي کنم , يعني هر چي به ذهنم مي رسه و شروع مي کنم به نوشتن هي مي گم " اينجوري بنويسم فلاني خوشش نمياد , اونجوري بنويسم اون يکي خوشش نمياد ,...." . اينجوري اصلا نمي فهمم چي نوشتم چون همش دارم عکس العمل بقيه به نوشته رو اندازه مي گيرم , آخرش هم از خيرش مي گذرم. ولي خوب ديگه اين وسوسه نوشتن آدم رو ول نمي کنه , همه اين حرفها رو زدم اما باز ترجيح مي دهم حرفي رو که دائيم بعد از خوندن اينجا بهم زد رو تو ذهنم داشته باشم " همينکه يک آدم عادي مثل من (دائيم) اينجا رو بخونه و لذت ببره کافيه " . به هر حال سعي خودم رو مي کنم که نکته هاي فني رو هم رعايت کنم و زود به زود آپديت کنم!

* حالا قهر نکني نياي اينجا نظر بدي ها. اما خداييش خيلي حرصمو در آوردي . دل می خواست يک حال حسابي ازت بگيرم!


--------

December 07, 2004

دم دماي غروب است , توي اتاق ايم , از لاي پنجره نيمه باز باد پرده را تکان مي دهد. روي تخت نشسته ايم , دو طرف سيني چاي. ماگ زرد خوشرنگ به آدم چشمک مي زند. چاي مي خوريم و از هر دري حرف مي زنيم , آرامشي که اينجا , توي اين اتاق پنجره دار , وقت چاي خوردن و گپ همنشينم مي شود هيچ کجاي ديگر پيدا نکرده ام. چشمم توي اتاق مي چرخد , روي صورتت مي ماند , فکرم اما , از اتاق بيرون رفته است. رفته به دورنماي روزهاي آرام آينده که هميشه در ذهن داشتم. از پنجره بيرون را نگاه مي کنم , هواهنوز تاريک نيست , بادي مي وزد , برگها کمابيش رنگ به رنگ شده اند , يکدفعه دلم مي خواهد نفس عميق بکشم , حس زندگي و زنده بودن با قدرت توي صورتم کوبيده مي شود. چه لذت بخش است . شاد مي شوم , از اينکه هستم , سالمم , اميد دارم , از اينکه فرصت داشته ام لذت آرامش را اينجا - توي اين اتاق جمع و جور , کنار سيني چاي - بچشم .
فکرم هوايي شده , از اين شاخه به آن شاخه مي پرد , ياد تمام آدمهاي زندگي ام – چه آنها که از نزديک مي شناسم و چه آنها که دورادور مي شناسمشان – مي افتم , زندگيشان , مسيرشان , سرنوشتشان.
ياد خودم مي افتم , مسيري که رفته ام و ادامه راهي که مانده. مي دانم که من منم , مي دانم که قياسي وجود ندارد , هر کس مسير خودش را مي رود و ساز خودش را مي زند , اما باز , غبطه خوردن به زنده بودن و لذت بردن و آرامش داشتن بقيه رهايم نمي کند. مي دانم که دلم نمي خواهد پايم را روي جا پاي ديگري سفت کنم , اما بايد خوب نگاه کنم که بقيه چگونه پا بر زمين گذاشتند.
روي شاخه ديگر مي پرم , خدايا , شاخه نبود , گودال بود , سقوط در فضاي خالي سياه , به جاي شاخه روي ترسهايم پريدم , اين ترس از دست دادن و ناشناخته ها خودش را بين شاخه هاي فکرم مخفي کرده است , مي دانم که نبايد بترسم , اما هميشه آنچه مي داني با آنچه مي کني يکي نيست .
باز به آدمهاي زندگيم فکر مي کنم , فکر مي کنم شايد مي شد بهتر از اينکه هستم برايشان باشم. به بي مهري هايي که کرده ام , به بي توجهي که به سرنوشت و زندگيشان کرده ام. شايد مي توانستم نقش مفيد تري در زندگيشان داشته باشم. مي دانم که بايد در باقيمانده راه بايد بيشتر درگير سرنوشت آدمها شوم وگرنه خودم را هرگز نمي بخشم.
دوباره روي صورتت بر مي گردم , با هيجان در مورد کار جديدت حرف مي زني , شوخي مي کني و سر به سر من بداخم بداخلاق مي گذاري . فکر مي کنم چرا گاهي نوک بيني ام , غروب نگاهم مي شود. فکر مي کنم چرا هر چيز کوچک برايم تبديل به قله دماوند مي شود. از خوشحالي تو من هم شاد مي شوم , بدون دليل !
با هيجان که حرف مي زني اميدم زياد مي شود که من هم , همين روزها , با هيجان در مورد کارم , زندگيم , با دوستي صحبت مي کنم .
وقت رفتن است , افکارم را از گوشه و کنار جمع مي کنم , دلم مي خواهد اين انرژي مثبتي که در اين اتاق هست هميشه بماند , دعا مي کنم اين اتاق , هميشه , براي هر کسي که واردش مي شود شادي بياورد.
توي محوطه ايستاده ام , لاي پنجره نيمه باز است و باد پرده را تکان مي دهد , نفس عميق مي کشم , به دستهايم نگاه مي کنم , به انگشتانم , که مي توانند بيافرينند , که مي توانند زندگيم را دگرگون کنند , دستهايم را محکم بغل مي کنم , دعا مي کنم اين شادي و زندگي از سرانگشتانم جاري شود.


--------

November 30, 2004

سلام
حال و روزت چطور است ؟ خوبي ؟
ما هم خوب هستيم . از همان مدلها که خودت مي داني. زندگيمان مي گذرد. مي داني ديگر , صبحها خروسخوان بيدار مي شويم . صبحانه خورده و نخورده وارد صف طويل تکنولوژي مي شويم. هوا سرد و کثيف است شيشه ها را بالا مي کشيم , از پشت شيشه به روح و روان فاميل هم درود مي فرستيم , براي يک دقيقه دير و زود شدن , به هم تنه مي زنيم , سبقت مي گيريم , تصادف مي کنيم , حرص مي خوريم , از همان کارهايي که به قول خودت " کار آدمهاي نرمال نيست " . راستي يادت باشد اينبار که همديگر را ديديم باز هم برايم بگويي که نرم و نرمال چه معني دارد. فکر کنم آنجا که تويي نرمالها جور ديگرند. اينجا , همه , يک جور ديگرند.
خوب ديگر ما هم براي امرار معاش کار مي کنيم , آنجا هم با تکنولوژي سخت درگيريم , از صبح زل مي زنيم به اين صفحه کوچک رنگي , عدد ها و رقم را حساب مي کنيم , متنها را مي نويسيم , سوال پيدا مي کنيم , جواب مي دهيم , کارمان خيلي سخت است , ذره ذره خلاقيتمان را مي کشيم و سخت درگير ماشين ها شده ايم . براي دو قران بيشتر سر پدرمان را هم کلاه مي گذاريم . خوب ديگر بالاخره زندگي خرج دارد. ما که از بقيه چيزي کم نداريم. راستي ايندفعه برايم بنويس آنجا که تو هستي کار زندگيست يا زندگي کار است ؟
عصر ها هم مال خودمان است . گاهي کلاسي مي رويم , فيلمي ميبينيم , کتابي مي خوانيم , با دوستهايمان تماسي داريم , کسي را هم دوست داريم , همينجوري اوقات فراغتمان را پر مي کنيم. اينجا هم توي صف تکنولوژي هستيم , براي همه حسابداري مي کنيم , آنبار من زنگ زدم و اينبار نوبت توست , آنجا من را با خودت نبردي , اينجا براي من وقت نگذاشتي , آنجا به ديگري بيشتر توجه کردي , از همان حسابهاي روزمره ديگر , براي تمام دوستهايمان دفترچه درست کرده ايم و هي مشقهايشان را خط مي زنيم. راستیباز هم برايم بگو آنجا چطور با هم دوست می شويد ؟ چطوری می شود برای دوست شدن و دوست داشتن دليل نداشت؟
زندگيمان همين طوري مي گذرد , با همان پنج حس کذايی. تازه همانها هم بعضي وقتها کار نمي کند , مي شنويم اما نمي فهميم , مي بينيم اما انگار نديده ايم , انگار آن عصب چشممان که به مغزمان وصل شده آن وسطها جايي قطع شده. مي خوريم اما مگر مزه اش فرقي هم مي کند , فقط شکممان را سير مي کنيم , زود , تند و سريع که فرصت براي بقيه کارها هم باشد , تلخي مصيبت و شيريني عشق و ترشي رفاقت و شوري زندگي همه يکجور است , با همه يکجور برخورد می کنيم , حسابدار زندگی شده ايم بدجور . نفس هم که مي کشيم همه بوها با هم مخلوط شده , بوي عطر تو و بوي تعفن همسايه آنقدر مخلوط شده که ديگر تشخيصش مشکل است , مي داني اينجا هم توي صف تکنولوژي گير افتاده ايم , انقدر بوهاي جورواجور درست شده که بوي گنديدگي زيرش دفن شده , کلي زمان مي خواهد تا اين بوهاي سطحي برود و هر چه آن زير است بيرون بزند. راستی باز هم برايم بنويس که آدمهای آنجا چه جوری خودشان هستند , جالب است که آنجا هر کسی خودش است , آخر اينجا هيچ کس جای خودش نيست.
به همه سلام مرا برسان , مواظب خودت هم باش , البته تو آنقدر خوب و با محبت و آرامی که هيچ جيز ناراحتت نمی کند , هميشه می خندی , اصلا يک جور ديگر می بينی . راستی برايم بنويس اين ديدن تو چه جوری است , می شود به من بگويی که آنجا چطور می بينند؟

قربانت

--------

November 20, 2004

چشمهايم توي اتاق مي چرخد , توي کتابخانه , پشت شيشه ها , ايستاده است . زن مکزيکي را مي گويم , با سبد گل روي دوشش, اصلا معلوم نيست به کجا نگاه مي کند , فقط مي دانم که خيره شده. از روي خطوط صورتش هيچ چيز نمي شود فهميد , چند ساله است ؟ چند تا بچه دارد , اصلا از گل فروشي خوشش مي آيد ؟ ساعتها , آراسته و مرتب , با دامن مشکي و بلوز سفيد , با سبد گل به پشتش مي ايستد , يک لبخند هم نمي زند که اقلا دل آدم خوش شود. بعضي وقتها به کتابهاي پشتش تکيه مي دهد , آخر کمي لق مي زند.
شبها موقع خواب , چشمم روي شيشه ها مي چرخد , غصه زن گل فروش را هم مي خورم , شايد ناراحت اين است که اينهمه از خانه اش دور شده , شايد دلش مي خواست جاي ديگري باشد , مثلا روي يک ميز , جايي که خودش را نشان دهد , نه اينکه تمام مدت از پشت شيشه ها زل بزند. شايد دلش مي خواست وسط زندگي باشد , مثل محل خودش , پر از آدم , شلوغ , پر از رنگ , اينجا حتي کسي زبانش را هم بلد نيست , با هيچکس هم دوست نشده. شايد نياز به تغيير دارد , جلو رفتن , يا حتي شکستن. گاهي دلم برايش مي سوزد , در شيشه اي را باز مي کنم تا هوايي بخورد , يادم باشد اينبار زيرش کاغذ بگذارم که ديگر لق نزند
بعضي وقتها فکر مي کنم من هم زن مکزيکي گل فروشم , از پشت شيشه ها زل زده ام به ناکجا , گاهي وقتها هم که لق مي زنم پشتم را تکيه مي دهم به جايي , نه بچه اي دارم که نگرانش باشم نه مسئوليتي . مي توانم ساعتها , بدون نگراني , از پشت شيشه ها خيره شوم. من هم پشت قاب شيشه اي در بسته گير کرده ام , فقط نمي دانم شبها که مي خوابم کسي هم غصه مرا مي خورد ؟

--------

November 06, 2004

برداشت اول :
هفت ساله ايم . سه نفريم با دو تا دوچرخه. عين هم يکي آبي , يکي زرد. د.وچرخه ها مال همسايه موبور چشم زاغمان است. هر چه مي توانم دلبري مي کنم تا اجازه دوچرخه سواري را بگيرم. تند تند پا مي زنم , همسايه پشت دوچرخه را گرفته و مي دود . تو نگاه مي کني. من برنده شده ام . بالاخره دوچرخه سواري ياد مي گيرم.
برداشت دوم :
هشت ساله ايم. همه چيز خوب است . من و تو و همسايه موبور با هم دوست شده ايم.
برداشت سوم :
نه ساله ايم . هر سه مان دوچرخه داريم . توي کوچه با هم مسابقه مي دهيم. اولين خريد تنهايي را به سوپر بغلي رفته ام , مي دوم تا خبر مستقل شدنم را بدهم , تو براي خريد به سوپر آنطرف چهارراه رفته اي , قهرمان قصه کودکي مان شده اي .
برداشت چهارم :
ده ساله ايم , روي پله ي کوتاه دم در خانه شما نشسته ايم , منتظر مادرت که بيايد , مادرت مثل هميشه مي آيد , اما اينبار برادر سومي را هم با خودش آورده است.
برداشت چهارم :
يازده ساله ايم , با برادر دومي براي خريد رفته ايم , مي خواهد ماست بخرد , صاحب مغازه مي رود ماست بياورد , برادر دومي آدامسها را توي جيبش مي گذارد , از مغازه بيرون مي دوم , عذاب وجدان آدامسهاي دزدي تا همين الان با من است.
برداشت پنجم :
دوازده ساله ايم , ياد گرفته ام در خانه را با سکه دو تومني باز کنم , ديگر با خيال راحت بازي مي کنيم و نگران گم شدن کليد هم نيستيم. دوستهايت از کوچه هاي ديگر براي بازي مي آيند , يادم مي دهي از ديوار خانه امان تا تراس طبقه اول بالا بروم اول. دنيا در دستان ماست . روزهاي تابستان را نمي شمريم مبادا که تمام شود .
برداشت ششم :
سيزده ساله ايم , همسايه هاي جديدي برايمان آمده اند , روبروي هم رژه مي رويم و همديگر را بر انداز مي کنيم. آخر با هم دوست مي شويم , اينطور بيشتر خوش مي گذرد.
همسايه روبروي سگ دارد , من از سگ مي ترسم , همسايه اين را مي داند , با سگش دنبالم مي کند , تو مي خندي , تا سر خيابان مي دوم . بين رفتن زير ماشين و گاز سگ دومي را انتخاب مي کنم. همسايه و سگش به من مي رسند. گوشهايم نبض مي زنند , سگ دور من مي چرخد و بر مي گردد. ترسم مي ريزد.
برداشت هفتم :
چهارده ساله ايم. , توپ ماهوتي , هفت سنگ , استپ هوايي . بازي مال عصر است . آن روز , سر ظهر , حوصله امان سر رفته .من و تو و همسايه موبور و همسايه اي که سگ دارد استپ هوايي بازي مي کنيم. عليه من دست به يکي مي کنيد , توپ ماهوتي روي هوا مي چرخد و اسم مريم از گوشه و کنار شنيده مي شود. بازي را مي بازم. رو به ديوار مي ايستم , ضربه هاي توپ به بدنم مي خورد , محکم , دردم مي گيرد , اشکها تا پشت پلک هايم آمده اند اما نمي خواهم ريزششان را ببيني , ديگر بازي نمي کنم , گرمي هوا بهانه است , در خانه را که مي بندم اشکهايم سرازير مي شود , دلم را شکسته اي.
برداشت هشتم :
پانزده ساله ايم , روي پله کوتاه در خانه تان که جاي هميشگي امان است نشسته ايم , بازي مي کنيم , شطرنج , مار و پله , منچ , تخته , شرط مي بنديم . پولهايمان را مي گذاريم روي هم تا برنده بستني بخرد , بازي طول مي کشد , پسر همسايه پولها را مي خورد !
برداشت نهم :
شانزده ساله ايم , ديگر زياد بازي نمي کنيم , با همسايه هاي بزرگتر فوتبال بازي مي کني . اما هنوز هم با هم دوستيم.
برداشت دهم :
هفده ساله ايم . بارمان را بسته ايم , داريم مي رويم , راه دور نيست , چند کوچه بالاتر , خداحافظي مي کنيم , مي دانم دلم براي تو و اين خانه و اين کوچه تنگ مي شود.
برداشت يازدهم :
بيست و هشت ساله ام , توي کوچه قدم مي زنم , کوچه همان کوچه است , خانه شما هم همينطور فقط پله جلو در خانه اتان کوچک تر شده , کوچه باريک تر شده و شيب سرپاييني ته کوچه کمتر شده است. من هم بزرگتر شده ام. تو رفته ای , برادر دومي دیگر جای زخم مداد زير چشمش را ندارد , برادر سومي دانشگاه می رود و من را زياد يادش نيست . همسايه ای که سگ داشت هم رفته است , آن يکی همسايه مرده است , همسايه موبورمان هم کولی شده است .
.همه جا ساکت است , خوب گوش مي کنم , صداي جيغ و فرياد و خنده امان مي آيد , داريم آب بازي مي کنيم , توي خرابه اي که حالا نيست سنگر گرفته ايم , داريم هفت سنگ بازي مي کنيم و من مثل هميشه هم گروه تو هستم , پشت ديوارها قايم شده ايم تا آنکه چشم گذاشته پيدايمان کند , فوتبال بازي مي کنيد و من تماشاچي شده ام , توي علفهاي خرابه کفشدوزک پيدا ميکنيم , سوار دوچرخه ايم و با سرعت باد رکاب مي زنيم ... نفس راحتي مي کشم . کودکيمان هنوز توي کوچه باقي مانده است.


--------

September 21, 2004

نفس عميق مي کشم , يک , دو , سه , دود گازوييل تا ته ريه هايم نفوذ مي کند , اشکال ندارد شايد همراه اين گازوييل کمي هم بوي اول مهر وارد شش هايم شده باشد.
فردا اول مهر است , تمام سالهايي که اول مهرش برايم معنا داشت از جلوي چشمم مي گذرد , اول مهر , مدرسه , کلاس , بوي لوازم التحرير نو , زبري روپوش هاي نو , ديدن دوباره دوستهاي قديم .
مدرسه با همه خوبي ها و بدي هايش.
حالا گيرم که يک قسمت از خاطرات هم دلپذير نباشد , گيرم که صف بستن ها و شعار دادن ها چيزي جز مرگ براي بقيه خواستن نبود , گيرم که به اندازه روزهاي عمرمان صلوات فرستاديم وبراي زنده ماندن اين و آن دعا کرديم.
مدرسه بود و عشق ياد گرفتن , دانستن , حالا گيرم کنار فيزيک و رياضي و ادبيات , ديني هم خوانديم. گيرم که کنار ورزش و زنگ تفريح و جوک و شوخي و خنده بهشت و جهنم هم برايمان رسم شد. آموختن , آموختن است , تا ياد نگيري و نفهمي تشخيص خزعبل دادن کار سختي است. از چيزهايي که خواندم و ياد گرفتن پشيمان نيستم , همين ياد گرفتن ها بود که به من قدرت تشخيص داد , فقط تاسفم از اين است که مي توانستم بيشتر ياد بگيرم و نگرفتم. براي ياد گرفتن که هيچ وقت دير نيست اما افسوس سالهاي رفته را نمي شود کاري کرد.
دوازده سال مدرسه گذشته است , ياد شعرهاي دوران مدرسه " آغاز مدرسه , فصل شکفتن است " و من که مصرانه شعر را مي خواندم و مي گفتم "همشابربي سلام" و قهقه هاي مادرم هنوز در گوشم است . اولين سال مدرسه و مريضي من , دلواپسي از اينکه يک روز غيبت کردم و از درس جديد که "غ" بود عقب افتادم , مادرم که حرف "غ" را برايم درس داد و مثال زد و من که مثالش را قبول نداشتم , روز بعد از مريضي , شادي من از اينکه سر مشق "چراغ" مادر همان "چراغ " معلم است و يک نفس راحت از اينکه مادرم هم چيزهايي بلد است .
سال اول راهنمايي و آغاز موشک باران , اولين روز حمله , بحث من و مادر که " لازم نيست مدرسه بروي " و من که "از درس عقب مي افتم" , پيروزي من و فرياد مادر "که چه چشم سفيدي دختر" . سالهاي دبيرستان , جنگ نابرابر ما و ناظم و مدير , که در اين لباسهاي مدرسه کمي زيباتر به نظر برسيم , ياد گرفتن اينکه لازم نيست همه چيز را همه جا گفت , فهميدن اينکه دنيا آنقدرها هم که به نظر مي آيد کوچک نيست , اينکه چقدر نمی دانی , اينکه زندگي فقط آني نيست که ما داريم , درک اينکه مردم سرزمين من چه بر سرشان گذشته , چه تاريخي , چه تجاربي , چه اشتباهاتي , . جوانه زدن عشق و علاقه به کشورم , به سرنوشتم , به دنيايم.
حالا همه اين سالها گذشته , خوب يا بد , گذشته و براي من جز کوله باري از فکر و خاطره و تجربه چيزي به جا نمانده. من اما , هنوز قصد رفتن دارم , رفتن , دانستن , فهميدن , آموختن , عمل کردن.
انگار کن که هر روز اول مهر است , که هر جا مدرسه است .....
به آنچه آموخته ام عمل مي کنم , به اندازه خودم , به اندازه سهمي که در اين سرزمين دارم , به اندازه عشقي که به کشورم دارم , به اندازه ديني که به اين آب و خاک حس مي کنم , اين سرزمين به من هم ارث رسيده است , از نياکانم , که خيلي هايشان يا نياموختند يا از آموخته هايشان استفاده نکردند , از نياکاني که بعضا نگهداران خوبي نبودند , من اما سعي مي کنم بهتر از آنان باشم , مي خواهم آنچه براي فرزندانم به ارث مي گذارم چيزي جز آزادي و عدالت نباشد. سرزميني آزاد با مردماني آزاده .


--------

September 09, 2004

مي بيني لامصب عجب زود مي گذره ..خاطره هاي به نظر مال ديروز و پريروز همه اش مال 10 – 12 سال پيشه ! خلاصه اين روزهاي زندگي بدجوري تند مي گذره تا چشم به هم بذاری مي بيني يکي دو سال ديگه دهه سوم زندگيت هم تموم مي شه . نمي دونم چقدر ديگه اش مونده اما دلم مي خواد از اونچه که رفته پربارتر باشه ... شوخي شوخي 28 تموم شد رفتم تو 29!


--------

September 08, 2004

يادمان نرود اينکه درس خوانده ايم , به دانسته هايمان افزوده ايم , فهميده ايم , به مدارج بالا رسيده ايم نه به علت برتري ما , بلکه فقط و فقط به اين دليل است که آنچه حق ما بوده در اختيارمان قرار گرفته .
يادمان باشد که آموختن , دانستن , حق طبيعي تک تک انسانهاي اين کره خاکي است . پس درس خواندن تو هيچ ربطي به بهتر بودن تو ندارد , ممکن است که اين درس خواندن به بهتر شدنت کمک کرده باشد اما يادت نرود که اگر همسايه ات نتوانسته مثل تو درس بخواند علتش اين بوده که جايي , کسي حق اش را ضايع کرده است . وگرنه اين آموختن جايزه اي نبوده که به تو به خاطر بهتر بودنت هديه شود.
حالا که تو به حق ات رسيده ای , اگر دانسته هايت باعث شود که به کسي کمک کني , يا حقي که ناحق شده را احيا کني , شرايطي فراهم کني که حتي يک نفر بتواند به اين حق طبيعيش برسد يعني از آنچه انباشته اي خوب استفاده کرده اي. و اگر تمام آنچه در ذهنت جمع آوري کرده اي به بهتر شدن زندگي بقيه کمک نکند بدان که مفت باخته اي گيرم که با بهترين مدارج از بهترين محل ها فارغ شده باشي.
تمام.

--------

September 01, 2004

حذف شد

--------

August 30, 2004

روزهاي تعطيل هم ديگر چنگي به دل نمي زند. قبلا روزها رو براي رسيدن تعطيلي مي شمردم اما حالا , نمي دانم , من بي برنامه شدم يا روزهاي تعطيل ديگر لطف خودش را از دست داده .
امروز نوبت پرستاري مامان است , قبل از اينکه از خواب بيدار شوم رفته است . خونه ساکت است , هر کس سرش به کار خودش گرم است , نه تلويزيوني نه فيلمي نه صدايي . من هم در سکوت سر مي کنم . اين موقعيت به نظرم از تنهايي خيلي بدتر است , وقتي تنهايي مي تواني خودت را توجيه کني که اين حالت ها مال تنهاييست اما وقتي وسط خانواده وفاميل زندگي مي کني و حس تنهايي داري چه جور مي خواهي خودت را توجيه کني ؟
اينجا هم که دارالشفا شده , هر جا که احساس کمبود مي کنم , براي پر کردن خلا , خودم را يک جوري به اينترنت وصل مي کنم . شايد احمقانه باشد آدم نيازهاي واقعيش را در محيط مجازي دنبال کند.
روزهاي هفته آنقدر کارهاي مختلف براي خودم جور مي کنم ,چه با ربط و چه بي ربط , که خسته بشم , که زمان زيادي نياورم , که زود بخوابم , نخواهم فکر کنم که چرا هر جا بحث مي شود , هر جا مرا به کاري ترغيب مي کنند , يا مجبور مي کنند آخر همه اش به قدرت , ثروت و يا شهرت ختم مي شود. که چقدر بايد توي دلم (اگر بهشان بگويم پوزخند مي زنند) بگويم که قرار نيست من هم آنچه شما از خودتان مي خواهيد از خودم بخواهم . من نه مي خواهم دانشمند شوم , نه ثروتمند , نه قدرتمند , نه مشهور , نه مي خواهم بار آينده را ببندم , نه مي خواهم سرمايه گذار باشم , نه مي خواهم آنجور که شما شديد خانواده دار بشم . گاهي بعضي ها پيدا مي شوند که اينها را برايشان بگويم اما جوابشان با هم يکي است که اگر اين ها را مي خواهي بايد بروي , اينقدر اين حرف را شنيده ام که ديگر قبل از اينکه بگويند از چشمهايشان مي خوانم .
رشته هايم دانه دانه با اطرافيان قطع مي شود. دلم را خوش کرده ام به دوستان تازه ام , به دور همي هاي گاه به گاه , تئاتري , سينمايي , کنسرتي , تولدي ..چه مي دانم از همين چيزها ... چقدر دلم لک زده براي محبت . مي دانم بعضي از اطرافيانم مرا دوست دارند اما هيچ کس چيزي نشان نمي دهد . اين درست که من مي دانم حسشان چيست اما گاهي دلم مي خواهد اين را بشنوم , همان يک احوال پرسي ساده , يک خوش و بش کوتاه , نه که فکر کني منظورم يک عمل بزرگ است .
خوب ديگر اين هم ضعف اخلاقي من است , دوست دارم به من توجه شود , دلم مي خواهد تاييد شوم , تعريف بشنوم , اگر اينها نباشد فکرهاي احمقانه سرم مرا از پاي در مي آورد . بد وضعيتي شده آدم همه چيز را بايد گدايي کند.
سرم درد مي کند , چند روزي است زياد سر حال نيستم , خواب توي چشمهايم نشسته , اين چند روزه , بيشتر طول روز گيج خواب بوده ام , حتي 3 ساعت خواب بعداز ظهر امروز هم سر حالم نکرده.


--------

August 25, 2004

کج کلاه خان

چيزکي گفته ام , نه از روي غرض و مرض , چه مي دانستم به تريج قبايت بر مي خورد , فکرش را هم نمي کردم حرف بدي زده ام , اما انگار بد گفته ام , که حسابي در دلت مانده.
تو بر من ببخش , از قصد که نبوده , تو که بچه کويري , من که کوير را نديدم اما می گويند شبهاي آنجا , آسمانش به زمينش نزديکتر است , ستاره ها در دسترسند , تازه روي تپه شني هم که بشيني , هر چه شهاب سنگ ببارد , همه را مي بيني. من از صحرا کينه شتري را هم شنيده ام , بد سليقه ام , نه ؟
حالا غرض از همه اين حرفها , حالا که مسافر بمي , که براي بچه ها بازي کني , برايشان نقاشي بکشي و سرشان را گرم کني که يتيمی از يادشان برود نمي خواهم دلچرکين بروي. اگر چيزي در دلت مانده بگو و خلاص


--------

August 12, 2004

پنجشنبه ظهرها يک چيز ديگري است , کمي از ظهر گذشته که مي رسم خانه , هنوز دستم براي باز کردن در نرفته که در باز مي شود , يک , دو , سه , چهار , دهنم باز مي ماند , نفر پنجم آشناست , مال سلماني روبروست , يادم مي افتد که برق رفته بود و خنده ام مي گيرد. سلماني آنور خيابان است , روزهاي پنجشنبه بره کشانشان است , عروس از در و ديوار مي ريزد , برق اگر برود سلماني تاريک مي شود , انقدر که چشم نمي بيند , عروسهايشان را مي آورند خانه ما , تو راهرويي که به طرف حياط مي رود صندليها را مي گذارند و عروسها را تند تند آرايش مي کنند , آنجا نور خوب است.
صحنه جالبي است , مثل اردک و جوجه هاش از وسط خيابان رد مي شوند , ياد کارتون هاي والت ديسني مي افتم , پادوي سلماني جلو مي رود و عروسها , دامن به دست , از وسط خيابان رد مي شوند , يک , دو , سه , چهار , اينها گروه آخر بوده اند.
هوس مي کنم سري به سلماني بزنم , زنگ مي زنم ببينم ايران خانوم وقت دارد , که دارد , خيابان شلوغ است , دامادها , با کت و شلوار , آلان گيلان کرده , زير ظل آفتاب دم ماشين ها ايستاده اند تا نوبتشان شود و صدايشان کنند.... ماشين ها هم پشت سر هم صف بسته اند , هم صحنه شادي است هم تو را ياد صف کوپن مي اندازد!
آن پايين اما محشر کبري است, زير دست ايران خانوم نشسته ام که موهايم را مش کند , از توي آينه مي شمرم , 15 تايشان را مي بينم , چشمم خسته مي شود , بعضي ها کارشان تمام شده نشسته اند تا داماد برسد , بعضي دارند آماده مي شوند و نوبت بعضي ها هنوز نرسيده , آنجا هر کسي يک عروس بالقوه است , صدايش که مي کنند از جا مي پرد , يک تاج از کيفش در مي آورد و روي صندلي مي نشيند , عروسها شکل همند , موهاي شينيون کرده حلقه حلقه , بالاي سرشان جمع شده , يک تاج هم تپانده اند جلوي سر ... ترتيبش اينطوريست که اول موها را درست مي کنند , کم نيستند دخترهايي که با بلوز و شلوار نشسته اند و يک تاج به سرشان نصب شده , بعد لباس مي پوشند , ناخن هايشان را لاک مي زنند و آخرش هم آرايش مي کنند (جاي دو مورد آخر گاهي عوض مي شود ) , لباس هاشان اکثرا کرايه ايست , از کثيفي پايينشان پيداست , براي خودشان رژه مي روند و تمام موهاي روي زمين را جارو مي کنند , يکي مي گويد موهايش را توي صورتش نريزند , آن يکي انقدر به هر دسته مو تافت مي زند که موها شبيه جارو مي شود بعد راحت لوله اشان مي کند و سنجاق مي زند , فکر مي کنم اگر اين تافت ها را به سر من زده بودند به جاي عروسي مي رفتم زير دوش , ايران خاونم زير لب غر مي زند , به خانم بغلي مي گويد "اين عروسها تاريخ مصرف دارند دو روز ديگر تاريخ مصرفشان تمام مي شود" و بعد هم ريسه مي رود. دختري بغل دستم مي نشيند , آرايشش کرده اند , سايه چشمهايش يک جوري است , ايران خانوم مي گويد "اين مدل فشن تي ويه؟" , "انگاري مشت خورده تو چشمش! " , رو مي کند به من که " وقتي برق رفت همه اومدن خونه شما به جز من و نوشين و زري و.., زری هم تند تند داشت مو کوتاه مي کرد , اون که تو نور گند مي زنه واي به تاريکي " و باز مي خندد.
به قيافه دخترها نگاه مي کنم , مواظبند که لباسشان به جايي نگيرد , لاکشان خراب نشود , هي توي آينه خودشان را چک مي کنند , بعضي هم اضطراب دارند اما هر چه مي گردم يکي را که صورتش شاد و سرحال باشد و بخندد پيدا نمي کنم , رس عروسها را کشيده اند , دلم مي خواهد بفهمم پشت اين صورتهاي يکسان چه مي گذرد , دعا مي کنم امشب شادترين شب زندگيشان نباشد , دعا مي کنم شاديشان روزهاي بعد بيايد , کارم تمام شده , از لا به لاي عروسها رد مي شوم , مي روم آانور خيابان , خانه , زن داد مي زند آقاي ميلاني , عروستان حاضر است.


--------

August 10, 2004

حالم که خوب است , مي گيم و مي خنديم و کار مي کنيم...گاهي هم سر به سر هم مي گذاريم.چند وقتي است که زياد کار نداريم , نه که من بقيه هم همينطور ..روزنامه هايم کلي سرقفلي پيدا کرده اند.بچه ها راه مي روند , حرف مي زنند , شلوغ مي کنند , بچه اين يکي کنکور اول شده , آن يکي سالگرد ازدواجش است , مي گويند که ديشب چه کرده اند و برنامه امشبشان چيست ...زندگي بدجوري جريان دارد حتي برق هم که مي رود شدت زندگي بيشتر مي شود.
نزديک چهار که مي شود زنگ مي زني که با هم برويم. کاري ندارم که بمانم براي چهار و ربع قرار مي گذاريم. هنوز کامپيوتر را خاموش نکرده ام که اجل معلق ظاهر مي شود , اين اجل معلق ما , هميشه , راس ساعت چهار پيدايش مي شود . گاهي به شکل آقاي "د" گاهي به شکل آفاي "ص" , البته "م" و "ب" و "ح" و ... هم هستند. مي خواهد چيزي بفرستد ؟ چيزي بگيرد ؟ يا خيلي ساده فقط من را ديوانه کند!
چشمم به عقربه هاست که زود از چهار و ربع گذشتند , نزديک نيم خبرت مي کنم که ديرتر مي آيم , پنج شد , لبريز شده ام , از خشم , عصبانيت , دلم مي خواهد بلند شوم بيايم پايين و به در تمام ماشين ها لگد بزنم , تمام نمي شود , نمي شود , نمي شود , بغضم مي گيرد , بدون دليل , حالا گيرم نيم ساعت هم ديرتر شود , تحملش نيست , تمام اجل هاي معلق به ذهنم مي آيند و مي زنم زير گريه , مريم مي پرسد چه شده , صدايم مي لرزد , با ايما و اشاره حاليش مي کنم و اشک هايم گوله گوله مي ريزند , جاي من مي نشيند و مي گويد تو برو , من هستم ... مي دوم , نفس عميق مي کشم که بقيه اش نريزد , تو را که مي بينم باز سرازير مي شود , چه مي دانم عقده چند ساله است انگار!
زنگ تلفن تمام نمي شود , "فلان چيز را کجا گذاشته اي" , "فلان کار را چطور بايد کرد" ... کلافه ام مي کنند , مي گويم توي راهم نمي توانم صحبت کنم و خلاص , پا را که از در شرکت بيرون مي گذارم کار برايم تمام شده اما اجل هاي معلق اين را نمي فهمند.
پياده که راه مي روم حالم بهتر مي شود , يکريز براي سايه حرف مي زنم , با ربط و بي ربط , مي فهمم که هنوز کلافه ام , ديوانه که مي شوم حرف زياد مي زنم. حمام آخر شب حالم را باز هم بهتر مي کند , اينها را هم که مي نويسم سبک تر مي شوم , دو فدم ديگر خواب است و فردا همه اينها يک خاطره دورند. فردا روز ديگري است , بايد حواسم را جمع کنم , بالاخره حق اجل معلق را کف دستش مي گذارم.

--------

August 06, 2004

براي تو , که اول قرار بود دو خط باشد اما تبديل به يک نامه سرگشاده شد!
نمي دانم حالت چطور است , فهميدنش سخت است . بالاخره اينکه مرزها را بشکني و تا آن ور مرز بري و برگردي بايد يک تغييري درت ايجاد شود.
هنوز حرفهايت را نشنيده ام , به قول خودت يکطرفه به قاضي رفته ام , حتما تو هم دلايلي داشته اي (درست يا غلط) آخر بدون دليل که آدم کاري نمي کند , اما :
زندگي هميشه صاف نيست , بالا و پايين دارد , چپ و راست دارد , البته بالا و پايين و چپ و راست آدمها با هم فرق مي کند , يکي راحت تر مي رود يکي سخت تر , بعضي وقتها تو سربالايي گير مي کنند گاهي هم از شدت خستگي قل مي خورند اون پايين .
بالاخره بايد يک راهي را انتخاب کنند اما هميشه اولين و آسانترين راه بهترين نيست . اين راه اول هم مثل مرغ توي عزا و عروسي است , نه شرط سني دارد نه جنسيت مي شناسد , نود درصد اوقات هم اولين راهي است که به ذهن همه مان خطور مي کند.
من هم از اين فکر ها به سرم آمده , اما آن شب که خواب ديدم زير کاميون له شدم از وحشت تا صبح خوابم نبرد , خيلي ها از اين فکر ها دارند اما موقع رانندگي حواسشان جمع است , از خيابان که مي گذرند اطراف را مي پايند , مريض که مي شوند مي دوند دکتر , مي فهمي چه مي گويم ديگر ؟
من مشکلم اين است که به يک گوشه از زندگيم چسبيده ام , تک مضرابي را که نواخته شده دست و دلم نمي رود ول کنم . به نظر من اين فکر ها مال دو گروه است , آنها که به يک گوشه چسبيده اند يا آنها که از همه گوشه ها بريده اند , تو چه فکر مي کني؟
مي داني من فکر مي کنم ما رشد نکرده ايم , يا يک قسمتهايي بيشتر از قسمتهاي ديگر رشد کرده , نکته اصلي را نگرفته ايم .
مي خواهم بفهمم در فکرت چه گذشته , مي خواستي چيزي يا کسي يا خودت را امتحان کني ؟ اطرافيانت را بسنجي ؟ قدرتت را نشان بدي ؟ از زير فشار رها بشي ؟ انتقام بگيري يا اصلا اينکه راحت بشي ؟
نمي دانم هميشه به نظرمي امد که تو انگيزه هاي قوي داري , مي داني چه مي خواهي , حالا گيرم که براي رسيدن به هدفهايت کمي معطل مي شدي پس من چه بگويم که انگيزه هاي قوي ندارم ؟
فکر مي کردم زندگيت را فهميده اي , يعني مي داني از اين راضي هستي و از آن ناراضي , که تلاشت را مي کني که نارضايتي ها را محو کني و رضايت جايش را بگيرد.
ببين , خيلي از ما را دلخوشي هاي کوچک به زندگي راغب مي کند ( خوش به حال آنها که دلخوشي هايشان بزرگ است ) به نطرم همينکه بفهمي اطرافت چه مي گذرد , بفهمي دوستاني داري که دلشان مي خواهد عصر پنجشنبه اشان را با تو بگذرانند , با تو تئاتر بروند , فيلم ببينند , بحث کنند , تو را زير ذره بين بگذارند , خوبي و بديت را بگويند , برايت وقت بگذارند , دلشان بخواهد کمکي بکنند , از راه دور براي ديدنت بيايند , نوشته هايت را بخوانند , نظرشان را بگويند , با تو بخنددند و گريه کنند , خيلي خوب است .
مي داني چه مي خواهم بگويم , خيلي از آدمها هستند (چه خوب چه بد) که هيچ وقت اين شانس را ندارند که اطرافيانشان زير و رويشان کنند , بهشان توجه کنند و آنچه را که به نظرشان مي آيد در موردش بگويند , خيلي ها به دنيا مي آيند و مي روند بدون اينکه کسي سعي در فهميدنشان بکند ,
نمي دانم , اگر همه اين کارها که کردي , اين خط قرمز ها که شکستي , اين ترسي که از بين بردي زندگي ات را بهتر کند يا مسيري پيش پايت باز کند يا تو را متوجه چيزي کند که تا کنون نديده بودي قدم بزرگي برداشته اي. نه که تشويقت کنم اما مي گويم که از يک مسير نادرست به يک جاي درست رسيده اي اما اگر قرار باشد وضعت همان که بوده بماند و تغييري در روح و روانت ايجاد نشود پس فايده اش چه بوده ؟ يعني اينکه يک مسيري را رفته اي که ممکن است بهايش خيلي بيشتر از آنچه فکر مي کني بوده باشد اما هيچ تغييري حاصل نشده است .. بايد با هم صحبت کنيم.

--------

August 03, 2004

خانه مادربزرگه دوشيفته شده . ... ديگر نمي شود تنهايشان گذاشت , بلند و کوتاه کردن مادربزرگ يکي قوي تر از پدربزرگ را مي خواهد. غدا زياد نمي خورد , همانها هم آب مي شود و توي شکمش جمع مي شود. ضعيف شده , بعضي روزها بهتر است بعضي روزها بدتر ...نمي تواند راه برود , صندلي چرخدار آورده ايم که فاصله تخت تا دستشويي را راحت تر طي کند , دستشويي را هم تنها نمي تواند برود , حمام هم همينطور.
بيشتر وقتها خواب است , اثر قرصهاست , گيج و منگ مي کند لامصب . دخترخاله هايش زياد به ديدنش مي آيند (جانش برايشان در مي رود) , چشمش به آنها که مي افتد پقي مي زند زير گريه . دلم مي گيرد براي زني که سالها قدرت اول امپراطوري کوچکش بوده و حالا براي دستشويي رفتن محتاج ديگران است .

***

دو روز ديگر بيشتر نمانده ؟ پيدايت نيست , مي دانم که سرت شلوغ است . کلي کار که داري , کلي احساسات جديد هم هست که بايد سر و کله اشان بزني , خوب ديگر آدم هر روز که داماد نمي شود . مبارک باشد , بالاخره اين بحران سي سالگي کار دستت داد ! (شوخي مي کنم ها , حالا پس فردا خانمت پوست سرما را نکند!) , همه چيز خيلي سريع اتفاق افتاد , نه ؟ شايد هم براي ما اينجور بوده . زندگي همين جور است ديگر , آدم چشم باز مي کند مي بيند هزار اتفاق ريز و درشت افتاده و انقدر زود هيچ نفهميده. باز هم مي گويم مبارک باشد.

***

سرگشتگي هم بد درديست
توي گرما و شلوغي
راهها را گز مي کنم
از شرق به غرب , جنوب به شمال
و بر عکس
چشمهايم به ساعت
به کيلومتر شمار
به در جه بنزين
سرگشتگي هم بد درديست
براي يک لبخند ؟
يک گپ دوستانه ؟
دو خط نوشته ؟
يک دوستي صادفانه ؟
يک عشق ناب ؟
نمي دانم
راهها را گز مي کنم
براي زندگي
آخر مي داني که
زندگي ادامه دارد
چه من باشم
چه نباشم

--------

July 25, 2004

خواب و بيدارم ..اين کتاب خواندن دم خواب هم کمک خوبي است . چشمها که گرم مي شود فقط کافيست که ببنديش . براي مني که فکرها وقت خواب دوره ام مي کنند راه حل بسيار خوبي است. چشمها را مي بندم , کولر روشن است و حسابي خنک , زير رو تختي گوله مي شوم , هنوز خوابم نبرده که تلفن زنگ مي زند , هر چه رشته کرده بودم پنبه شد. حالا بايد انقدر غلت بزنم و جابجا شوم تا دوباره خوابم ببرد. فرصت خوبي هم براي افکار مزاحم فراهم شده. هر چه بلدم مي کنم , نفس عميق مي کشم , به تنفسم گوش مي دهم , بي حرکت مي مانم , چشمها را مي بندم , هنوز موفقيتي حاصل نشده. پشت پايم مي خارد , حريف دستهايم نمي شوم , مي دانم هر چه بخارانم بدتر مي شود , زير دستم دون دون شده , اگر چراغ را روشن کنم يک پاي قرمز و صورتي ديده مي شود , شک ام دارد به يقين نزديک مي شود , من به خوراکيها آلرژي ندارم , بدنم به افکارم حساسيت نشان مي دهد !
با خودم قول و قرار مي گذارم , در همان حالت خواب و بيدار , که ضعيف و ترسو و نااميد نباشم , محکم باشم , قوي , قوي , قوي ... به خيالم هوشيارم , همانجور که چيزها را دسته بندي مي کنم و راههاي جديد براي خودم باز مي کنم خواب مي روم.
صبح که بيدار مي شوم همه چيز برايم حکم رويا دارد . انگار نه انگار که ديشب اينهمه فکر کردم!


--------

July 22, 2004

اولين بار بود که دلم خواست يکي بگه اين چند روز تعطيلي پاشو بريم يه حايي ..خوب اين همه چيز خواستم و نشد اين هم روش!
منگ شده ام اين چند وقت ..از بس که سرمان شلوغ بوده , مهمونهاي ريز و درشت و مهماني هاي ريزتر و درشت تر ..هنوز هم ادامه دارد ..هر که را مي شناسيم و نمي شناسيم امسال به وطن سرازير شده. ... نمي دانم چه شد که اين شرکت ناپرهيزي کرد و اين وسط تعطيلي ما رو بي خيال شد , هر چند جايي نرفتم اما همين در خانه ماندن هم لطف خودش رو داره
چهارشنبه که به خواب و کتاب گذشت , ياد گذشته مي افتم , که صبحها به زور بيدار مي شدم و هميشه دير مي رسيدم , خنده ام مي گيرد که الان بايد به زور خودم رو خواب کنم
کتاب جديد زويا پيرزاد را خواندم (عادت مي کنيم) , خيلي چنگي به دلم نزد (حالا سرازير نشويد که نظرت فلان و بهمان , من به اندازه سليقه ام حرف مي زنم) .. تا اواسط داستان خوب بود , بعدش احساس کردم که سر و ته اش هم آورده شده , از وبلاگ هم نوشته بود , که يه جورايي به نظر وصله ناجور مي آمد , خلاصه هنوز هم قصه محبوبم پرلاشز – طعم گس خرمالوست .
سري هم به مادربزرگه زديم , لاغر شده , ولي شکمش بزرگ است , آب آورده , يه هفته – ده روز يکبار آبش را مي کشند , اما چشمهايش مريض نيست ...مي فهمين چي مي گم , اون حالت فرضا چشمهاي تبدار رو نداره ... هر چند کلمه اي که حرف مي زنه بغض مي کنه که "من رفتنيم" تو همون حال و هوا به من – که ايستاده ام- مي گه تي شرتت کوتاهه , آدم که اينجور نمي پوشه : ) , موقع خانه رفتن برايش واکر مي خريم , راه رفتن برايش سخت شده
صبح با يوسف مي ريم دنبال کارهاي بانکي, 2-3 ساعتي وقتمان مي ره اما تمام مي شود. ظهر همه خانه ايم , اين اتفاق در سال کم پيش مي آيد , چون همه خانه ايم ناهار مي ريم بيرون ! ..جاي همگي خالي اما سردرد بدي دارم . توي فکرم که عصري چه کنم , زنگ مي زند , مي رويم "روزهاي زرد" ...خوب است فقط يک کمي زياد داد مي زنند , نمي دانم همه آدمها سرگشته شده اند يا من اينطور فکر مي کنم , انگار هر چه سختي و بلاست نازل شده سر قهرمان روزهاي زرد , اين عکس العمل آدمها برايم جالب است , اون چيزی که منو اذيت می کنه , يعنی مشکلمه رو تو بقيه دنبالش می گردم , می خوام ببينم اونها چه عکس العملی نشون می دن , می خوام بدونم چه راههايی برای حل مشکل هست , فکر مي کنم آدم وقتي از لاي زرورقش در مي آيد و دور و برش را نگاه مي کند تازه مي فهمد زندگي يعني چه ... اين يعني زندگي , وگرنه گل زير حباب شيشه اي چه مي فهمد زندگي يعني چه ...بيرون که مي آييم "بانو"ي کيکاووس ياکيده رو مي خرم , از صدايش خوشم آمد , بچه ها مي روند نشر چشمه , بعدش هم قرار است بروند پياده روي , سرم باز درد گرفته , دلم مي خواهد باهاشون برم اما مامان منتظرم است ,, مامان رو که بر مي دارم ميام خونه ؛ فکر کنم سردردم مال چاي است , انقدر که عادت به چاي خوردن دارم يک روز که نمي خورم سرم درد مي گيرد. هر چه سبک سنگين مي کنم که بروم پياده روي مي بينم حس و حالش نيست , مي آيم اينجا , رفيقمان هم رفته سفر و دلم تنگ شده , اگر اينجا بود غري مي زد که اين خزعبلات چيه نوشتي ,مودم خراب شده , بايد عوضش کنيم انگاري , نمي شه زياد کانکت شد , يکهو دلم براي چت ها و خنده هاي نصفه شبمان تنگ شد , عجب روزهاي خوشي بود (1 , 2 (راستی نمی شود وقت قدم زدن قلمت را هم با خودت ببری؟ , مگر می شود به همين راحتی يک قسمت را بريد و گذاشت کنار؟ آخر چطور دلت می آيد؟ نکند از دست ما ناراحت شدی , خوب ما هم ظرفيت نداريم به هم در!) , 3, 4 , 5,6, , اما اشکالي ندارد دوباره دور هم جمع مي شويم ,امروز ياد اين دوستمون
هم افتادم . زياد که نديديمش اما ازش خوشم اومد , يک حس و خاطره گنگي رو برام زنده کرد , مي دونين چي مي گم , از همان آدمها که تو رويا براي خودت مي سازي و عاشقشان مي شوي , مرا ياد آدمهاي رويايي گذشته ام انداخت.
نمي دانم امشب دلم براي همه تنگ شده , همه دوستهاي ديده و نديده , هوس کرده ام دور هم جمع بشيم


--------

July 16, 2004

اينها را که خواندم دلم گرفت , از خودمان , که چه بي رحم شده ايم . انگار که در اين سالها هيچ نياموخته ايم , هر آنچه را هم که مي دانستيم از ياد برده ايم. ليچار گو شده ايم , بي منطق , با دهان هاي گشاد.
از هر طرف بام که بيفتيم عادت کرده ايم مقصر را ديگري بدانيم. از زندگي فردي و خصوصي گرفته تا زندگي عمومي , تو جامعه.
هر که هرچه بگويد , نمي شنويم , دهان گشادمان را باز مي کنيم و هر چه خواستيم مي گوييم , منطق هم که نداريم خدا را شکر. مسئله بزرگ باشد يا کوچک فرقي نمي کند , روشمان همين است..کوچکترينش همين درگيري هاي وبلاگي است و دهان هايي که باز مي شود و ليچارهايي که بار مي شود .
نمي دانم اين هم تازگيها مد شده, انگار آنهايي که ايرانند (همه را نمي گويم , خدا را شکر هنوز کورسوهاي اميد زنده اند) مسئول مشکلاتشان را آنهايي مي دانند که رفته اند  , نمي دانم چه پدر کشتگي دارند , حسادت است , نفرت است , چرايش را نمي دانم اما کافيست آنکه رفته چيزي بگويد , اظهار نظري کند تا دهان ها باز شود (البته اين باز شدن دهان همراه با بستن چشم است) که "شما که رفتين حرف نزنين , شما که رفتين چه مي دانين اينجا چه خبر است , شما که رفتين به شما چه ربط داره ما چه مي کنيم , شما که رفتين ..." ما از کي انقدر دگم شده ايم ؟ لامصبها کمي فرصت دهيد تا حرفش را بزند. چه مي داني شايد او که رفته از منظر ديگري ما را مي بيند , شايد چشمش بازتر باشد , شايد راهش با سر انجام تر باشد , اين همه سال که اينجا بوديد و به قول خودتان اينجا زندگي کرده ايد چه گلي به سر خودتان و مملکتتان زده ايد که اين همه سنگش را به سينه مي زنيد. چرا انقدر بدبين شده ايد ؟ به آنها که رفته اند مي تازيد که اگر تو اينجا را دوست داري چرا رفته ای  اما عشق همه تان رفتن است. به همه مي تازيد اما اگر همسايه اتان جلوي چشمتان جان دهد به جاييتان بر نمي خورد که کارهاي مهمتر داريد !
ياد گرفته ايد تقسيم کنيد , ما در مقابل شما ...نمي فهمم ...به او که رفته خرده مي گيري که تو چه مي داني از وضع اينجا , مگر خودت مي داني ؟ (باز هم مي گويم منظورم به همه نيست) , واله که نمي داني , برو بپرس (جز معدودي) نمي دانند شرايطشان چيست , چه اتفاقي دارد اطرافشان مي افتد , فکر اين هستند که آخرين مد باشند , مارک لباسشان چه باشد , تفريحشان چه باشد , سفر کجا بروند , مهماني چه بپوشند ,موهايشان چه شکلي باشد که از بقيه کم نياورند که تک باشند , اينها خوب است اما در کنارش چيز ديگري نيست . زندگي بچه هامان خلاصه شده در ازدواج با پول , که بتوانند خرج کنند و فخر بفروشند , رفتن به هر قيمت , حالا يک چيزي هم شنيده اند که مثلا 18 تير چه شده اما بيشترش را نمي دانند. به قول تو اگر براي پوشيدن مانتو ها راه بيندازيشان خيلي سريعتر به جايي مي رسي .
ميداني , دلت نگيرد , نارحت نشو , اين آدمها اينجا زياد شده اند , آدمهاي سطحي که يک چيزهايي شنيده اند ( خودمم هم جزو همين دسته ام , حالا يک کمي بهتر شايد ) مي داني اين روزها آدمهاي يک کم عميق تر , که فکر مي کنند و مي جويند کيميا شده اند . پس جاي تعجب ندارد اگر چيزکي مي گويي , انتقادي مي کني همه سرازير مي شوند با دهان هاي باز شده , اماده براي حمله ...مي داني آخر چيزي براي گفتن ندارند , نه که آدمهاي بدي باشند , اما ياد نگرفته اند که بحث يعني چي , دم از آزادي مي زنند اما فقط براي خودشان , حتي حق حرف زدن را هم براي بقيه قائل نيستند. ياد نگرفته اند که مي شود صحبت کرد , حرف زد , بحث کرد , پرسيد , ياد گرفت , لذت همکاري و همراهي را نچشيده اند , مي خواهند خودشان را بالا بکشند اما از روي ديگران رد مي شوند وقتي هم که سقوط مي کنند مي خواهند همه را با خودشان بکشند , اشتباه که مي کنند مقصر را ديگران مي دانند. حالا هم که ديوار کوتاه مال آنهاست که رفته اند و دلشان اينجاست. اما تو با ما بمان , نگذار اين چيزها علاقه ات را از بين ببرد , می دانی ما اينجا هرروز با اين آدمها سر و کار داريم , آدمهايی که گاهی از زندگی هم بيزارت می کنند , آدمهايی که باعث می شوند حتی آرزوی مرگ هم بکنی , اما هنوز زنده ايم , با چنگ و دندان , که راهی بجوييم که وجودمان را ابراز کنيم. تو با ما باش , کمکمان کن که بهتر ببينيم , بهتر بخوانيم , بهتر بفهميم . دوستيت را از ما نگير. 
 

--------

July 04, 2004

سلام
حال و روزت چطور است ؟ حتما سرت شلوغ است , آخر با اين همه آدم که درست کرده اي و اين همه آرزوهاي بزرگ و کوچکشان مگر وقت هم برايت مي ماند؟
من هم يکي از همانها هستم , همان دست سازهاي خودت , تو را که معرفي کردند گفتند همه چيز را مي داني , مي بيني , از همه کارهايمان خبر داري , بايد حساب مي برديم اما حاليمان نبود , کار بد مي کرديم و فکر مي کرديم سر امتحان تلافيش را سرمان در مي آوري و نمره مان کم مي شود. بچه بوديم ديگر ,
از همان اول گفتند که تو شکل نداري , مثل ما نيستي , همه جا هستي , بايد حس شوي , اين تجسم تو هم دردسري شده بود , تنها چيز حس کردني امان هم درد بود , از همانها که موقع زمين خوردن مي آمد که اصلا هم جالب نبود , چه مي دانم عشق و عاشقي يادمان نداده بودند که حسمان قوي شود . آخر من اگر نتوانم چيزي را مجسم کنم فهميدنش برايم سخت مي شود , آخرش رضايت دادم , به يک توده ابر شکل , چيزي شبيه غول چراغ , سياه , مثل همان ابرهاي بهاري که تگرگ مي بارانند.
گفتند براي دوستي با تو – که از همه چيز ارزشمند تر است – بايد نماز خواند , دعا کرد , ما هم انقدر نماز خوانديم و دعا کرديم که پکيديم اما اصلا به تو نزديک نشديم !
گفتند نبايد فقط در سختي به ياد تو بود , در شادي هم بايد حضورت حس شود , اما در شادي که هيچ , در غم هم حضورت براي رفع تکليف بود , آن ته دل راه ديگري براي فرار جستجو مي شد اطمينان نداشتيم .
اما از رو نرفتم , همان سبک و سياق گاها ابلهانه را ادامه دادم , گرو – گروکشي کردم, خودم را گول زدم که راه نياکانمان را دارم مي روم اما زهي خيال باطل
آن روزي که از من درباره تو و مسائل مربوط به تو سوال کردند و من مثل خر در گل ماندم تازه فهميدم من خودمم توجيه نيستم چه برسد به اينکه ديگري را توجيه کنم !
اين دوستم , ميانه اش با تو و فرزندت خيلي خوب است , چه مي گويند , ايمانش خيلي قوي است , خوش به حالش , من هم فکر مي کردم ايمان دارم اما اين را براي اينکه کم نياورم مي گفتم وگرنه وقتي که لازم مي شد اين ايمان اصلا پيدايش نبود.
مي داني , خيلي ضايع است که بعد از اين همه سال دوستي آدم بفهمد طرفش را اصلا نمي شناسد.
گفتند هم بايد به يادت بود و هم از تو تشکر کرد به خاطر همه چيزهايي که به ما داده اي , گفتند اين زندگي را هم تو به ما داده اي , گفتند بايد استفاده بهينه کنيم , هر چه گفتيم خوب چکار بايد بکنيم که خوب تشکر کرده باشيم گفتند اين را خودتان بايد بفهميد , هر کسي يک جور با هديه اش برخورد مي کند اما ما هر چه نگاه مي کنيم همه يکجور دارند برخورد مي کنند , استفاده مشابه از هديه , که اگر همرنگشان نشوي هم فريادشان به آسمان مي رود که هديه ات را خراب کردي , اگر قرار به اين است پس چرا از همان اول دستورالعملش را ندادند؟
خلاصه اينکه توي مخمصه افتاده ام , بالاخره دوستيمان که بايد پابرجا باشد وگرنه هديه دادن معني ندارد , اما نمي دانم چطور مي شود که يک دوستي به آدم آرامش مي دهد , يادمان نداده اند , خودم تنهايي هم تا الان کاري از پيش نبرده ام به گمانمان آن روزي که بعضي چيزها را تقسيم مي کردي من حاضر نبودم.
گفتم نامه اي بنويسم شايد شايد راهي جلوي پايم بگذاري بلکه از اين وضعيت خارج شوم.
ديگر مزاحم نمی شوم
قربانت


--------

June 29, 2004

گوشي را که برداشتم نشانه ام رفت " يک زنگ به من نمي زني؟ " , لبخند زدم
- "خنده داره؟"
- از مامان حالتان را مي پرسم !
- لازم نکرده , گوشي رو بردار به خودم زنگ بزن , تازه مامانت هم زنگ نمي زنه, چه خبر از عروسي؟
- کدوم عروسي؟!!!!!!!
گوشي را دست مادرم مي دهم , مادرش است , مادربزرگم , غري هم مي زنم که چرا اينجور صحبت مي کند , ياد مريضيش مي افتم , شايد اگر من هم جاي او بودم دلم مي خواست همه از حالم خبر بگيرند , حالش را که هر روز مي پرسم , اصلا نمي شود نپرسيد وقتي عصرهاکه به خانه مي روم قيافه ماتم زده مادرم را مي بينم.
براي خودم , ترجيح مي دهم اگر زمان زيادي براي زندگي نداشته باشم بدانم , مي داني اين فرصت آمادگي براي مردن نصيب هر کسي نمي شود , اما خوب به بعضي ها نمي شود گفت , آنچنان قافيه را مي بازند که اين فکر و خيال – زودتر از خود بيماري از پا درشان مي آورد. وضع ما هم همينطور است , مادربزرگم بيمار است اما نمي داند بيماريش چيست , کسي هم چيزي نمي گويد , البته بو برده اما جوابي از جايي نمي گيرد , بدتر از او پدربزرگم است , اضطراب و اندوه تا عمق چشمهاي سبزش رخنه کرده , نگران است آخر 60 سال زندگي مشترک کم نيست . اگر – خداي نکرده – اتفاقي براي مادربزرگم بيفتد بعيد مي دانم تنهايي را دوام بياورد. مي گويد " بدري حالش خوب است اين قرصها مريضش کرده "
نمي دانم چرا هيچ با وقت با مادربزرگهايم – آن يکي را که خدا بيامرزد- رابطه عاطفي عميقي نداشته ام , اين تصور مادربزرگها , يک زن پير مهربان – که اجازه هر کاري را به تو مي دهد و جيبهايش پر خوراکيست و قربان صدقه ات مي رود با من بيگانه است. زن مومني است اما گاهي مذهب را با چيزهاي ديگر هم قاطي مي کند , اسطوره انتقاد است , از پوشيدنت , خوردنت , راه رفتنت , خنديدنت , زندگي کردنت ايراد مي گيرد , همه را با لبخند رد مي کنيم اما خوب بعضي وقتها هم آدم دلچرکين مي شود , زن خوبي است , بعضي وقتها دوست داشتنيست اما زياد رو به کسي نمي دهد , خانه اش دسيپلين دارد , رفتن و آمدن ساعت دارد , اصلا هم با کسي تعارف ندارد. ناراحتي اش اين است بعضي از بچه ها و نوه ها اهل نماز و روزه نيستند , نگران است که آن دنيا چه جوابي بدهد به خاطر قصوري که کرده , هر چه هم که مي گوييم شما مسئولش نيستيد به گوشش نمي رود. نگران من است , کلافه است که چرا شوهر نمي کنم , چرا کار مي کنم , چرا خانه نيستم , فکر مي کند که مرد شده ام : )
تصوري از نبودنش ندارم , به بودنش , ايراد گرفتنش عادت کرده ام. نمي دانم اگر نباشد دلم چقدر برايش تنگ مي شود .

--------

June 27, 2004

چند روزي است که حال و روزم خوب است , گوش شيطان کر , سبک و راحت , سر کار , پشت ميز نشسته ام.
فعلا سرم خلوت است , اين وقفه هاي بين کارهاي فشرده خيلي دلچسب است . از وقتي که چيلر ها راه افتاده اند هوا خيلي خنک شده , گاهي آدم سردش هم مي شود , يه ليوان چايي از همه چيز بهتر مي چسبد.
اينجور وقتها , که کار ندارم , تو ليوان قرمزم چاي مي ريزم , صندلهايم را در ميارم و پاهايم را زيرم , روي صندلي جمع مي کنم. خيلي لذت دارد.
کارهاي نيمه تمامم رو روي ميز گذاشته ام , مقاله اي که ترجمه اش را يک ماه پيش به بابا قول داده بودم , درسهاي فرانسه که هنوز خوانده نشده , از وقتي آهنگ فرانسوي گوش دادن را شروع کرده ام اشتياقم دو چندان شده , اصلا اين ياد گرفتن بدون اجبار و امتحان خيلي دلچسب است.
روزنامه را ورقي مي زنم , همکارم مي دود , اين همکارم ظاهرا به روزنامه علاقه ندارد يعني اگر يک بغل روزنامه روي ميزش بگذاري نگاه هم نمي کند اما کافيست دست يکي روزنامه ببيند سريع خودش را مي رساند , بالاي سرت مي ايستد و مي خواند , گاهي هم آنچنان غرق خواندن مي شود که روزنامه را از زير دستت مي کشد , نمي دانم انگار فکر مي کند هر چيز که تو بخواني حتما جالب است و اگر نخواند عقب مانده. نشسته هم نمي خواند , همينجور , عين اجل معلق بالاي سرت مي ايستد تا وقتي کارش تمام شود.
دفتر و دستکم را مي گذارم , همانکه گاهي از اصلاحات خودم درش مي نويسم , هوم , مثبت است , لذت مي برم وقتي اين تغييرات تدريجي را مي بينم , وقتي حس مي کنم که هر سال دارم فرق مي کنم , به نظرم موفقيت بزرگي است که من الان همان آدم 5 سال پيش نيستم , تغيير لازم است وگرنه آدمي که هميشه يک جور باشد به نظر من گنديده است. آب راکد مرداب مي شود ديگر.
تعصبات گذشته را از دست داده ام , انعطاف پذير شده ام , خيلي چيزها ديگر عصبانيم نمي کند , البته هنوز نتوانسته ام حال خوبم را مدت زياد , يا براي هميشه حفظ کنم
روزهاي خوبي است , مسافرها در راهند , دوستهايي که خيلي وقت است نديدمشان و دلم حسابي تنگ شده , عروسي يکي از دوستانم است , با خريد عروسي سرگرميم و کلي خوش مي گذرد , پياده رويهاي عصرانه و بعضا شبانه هم که جاي خود دارد , مخصوصا وقتي ديدارهاي اتفاقي هم داشته باشد.
خلاصه اينکه داشتن دوست هم نعمتي است , که قدرش را بايد بدانم.

پي نوشت : کسي سم خوب سراغ ندارد ؟ , تابستان است و هوا گرم , حشرات حتي تا اينجا هم نفوذ کرده اند.

--------

June 26, 2004

وسوسه است ديگر . بعضي وقتها از دست آدم در مي رود و گير مي افتد. خوب ديگر جايز الخطام , اشتباه کردم.
منظورم به پست قبلي است , نبايد مي نوشتمش , نه اينکه حرفم عوض شده باشد , نه , عقيده ام همان است که گفتم منتها شايد جايش اينجا نبود , شايد بهتر بود در يک جمع خصوصي تر مطرح مي شد , مثل بقيه چيزها , اما اينکه اينجا بگويم و گفتنش پاي هر ناکس (آنها که کس اند (به فتح ک ) قدمشان سر چشم ) - به بهانه جواب دادن به من و دفاع از حق پايمال شده- را به اينجا باز کند , اشتباه بود.
ممنونم که به يادم آورديد وقت ارزشش بالاتر از اين است که سر چيزهاي بيهوده صرفش کنيم , ممنونم که يادم آورديد لبخند زدن به پهناي صورت را و ممنونم به خاطر تصويري که از من در ذهن داريد.
فقط يک توضيح کوچک براي کامبز , من اگر اينجا نک و نال و شيون و زاري مي کنم , اگر انتقاد مي کنم يا به قولي اداي فيلسوفها را در مي آورم نوک تيز اين انتقادها همه و همه طرف خودم هست. فکر نکنم در تمام مدت نوشتنم , به کسي , از وبلاگ نويسها در نوشته هايم توهين کرده باشم. اگر هم نظرم را گفته باشم (که يادم نيست اصلا چنين کاري کرده ام يا نه) همه اش در کمال احترام بوده.
در مورد اين پست قبل هم اگر مي خواستم جنگ زرگري راه بيندازم خيلي چيزها براي گفتن بود , که به قول عطا هر چه کرده نوش جانش , اما وقتي تلاش بعضي ها که قصدشان بهتر کردن اوضاع است به سخره گرفته مي شود دلم مي گيرد . به خودم کار ندارم که اينجا , محلي است براي درددل کردن و صحبت کردن درباره خودم. اما گروهي استفاده اشان از وبلاگ چيز ديگري است که بعضا به خاطرش هزينه هايي هم پرداخته اند. خوشم نمي آيد حرکتهاي مثبتي که انجام مي شود از طرف کسي يا کساني به گند کشيده شود , من حرفم را زدم , بقيه اش به شنونده بستگي دارد که اگر بخواهد وجهه اجتماعي داشته باشد , به گروهي تعلق داشته باشد بايد اصول روابط اجتماعي را ياد بگيرد. همين و تمام


--------

June 24, 2004

مي دونم احمقانه به نظر مياد ... يعني خودم هم فکر نمي کنم نوشتن اين حرفها درست باشه اما اين دفعه هوس کردم يک کاري بر خلاف عقايدم بکنم... دروغ چرا , هر از گاهي يه سري به اينجا مي زنم که اسباب تفريحه , آدم سرحال مياد و کلي هم مي خنده ... آخريش اين بود " يه جورايي حس ميکنم که سهراب سپهري خيلي شبيه من فکر ميکرده " , خدا بيامرزتش سهراب سپهري رو .....
حالا ايشون هر چي بگه مهم نيست , فرقي هم واسه ما نمي کنه , اما بعضي وقتها اين حس بوجود مياد که فکر کرده با خيل عظيم گوسفندان طرفه , اينکه تو اين مملکت به اين بزرگي , با اين همه آدم تحصيل کرده از داخل و خارج و علي الخصوص در زمينه کامپيوتر تنها آدم مورد اطمينان و وارد براي انجام کليه پروژه ها اعم از سري و غيره در سازمان ها و وزارتخانه ها يک دانشجوي سال دوم يا سوم دانشگاه است , خوب ما فرض رو بر صحت حرف ايشون مي گذاريم و در اينصورت بايد ريد تو اين مملکت !
به اين درگيري هاي خاله زنکيشون کاري ندارم , اينکه فلاني با فلاني دوسته , اين طرفدار اونه , اين واسه اون فحش مي گذاره , IP ها رو افشا مي کنند و از اين جور چيزا , اما اينکه بياد خودشو قاطي بحث چهار نفر بزرگتر بکنه خنده داره ... حالا به اينکه اين حرکتهايي که شکل مي گيره به نتيجه مي رسه يا نه و اينکه روش درست هست يا نه کاري ندارم , منتها اگه يه بحثي مطرح مي شه و شبح و دوستانش قاطي ماجرا مي شن , آدمهايي که اطلاعاتشون زياده , مطالعه دارن و مي تونن براي عملشون دليل بيارن , وارد شدن يه جوجه - که جزو افتخاراتش اينه که وقت نداره مطالعه بکنه و تمام اتفاقات روز رو هم با يه هفته ده روز تاخير متوجه مي شه - به بحث آدم رو به خنده مي ندازه ... خوبه آدم پاشو به اندازه گليمش دراز کنه , مي خواد بحث کنه و نظر بده تو گروهي که همسطح خودشن بحث بکنه يا اگر هم مي خواد قاطي بزرگا بشه حداقل يه کمي سعي کنه خودشو بکشه بالا , يه خورده مطالعه داشته باشه , يا هر چيز ديگه که بهش کمک کنه.
وگرنه هر کسي – يا ناکسي – مي تونه دهنشو باز کنه و دلايل درپيت بياره , اينکه هنر نيست ....
همون طوري که ميدونين هر اتفاقي که مي افته يه عده توي اين بلاگستان کارشون اينه که بشينن کاراي بيهوده پتيشن و لوگو درست کردن و کاراي مسخره اي از اين قبيل رو انجام بدن که من هيچ اعتقادي بهش ندارم! همه اونايي که اين کارا رو ميکنن هم هيچ هدفي جز مطرح کردن خودشون ندارن! کمااينکه من يه بار با يکيشون بحثم شده بود در جواب من گفت: همه بلاگستان ميدونن که من آدم صلح طلبي هستم!!! و منم کلي به اين جمله اش خنديدم! که همانا منظور ايشون از اين صلح طلبي همين سبزي پاک کني ها بود که من هيچ اعتقادي بهش ندارم! حالا يکي نيست بگه بسه به اندازه کافي مشهور شدين! خواهشا دست از اين کاراتون بردارين که هيچ فايده اي نداره! تا زماني که عملا کاري انجام نشه اين بچه بازيها هيچ فايده اي نداره! اصلا شده تا حالا اتفاقي توي اين وبلاگستان بيفته و اينا لوگو درست نکنن؟! جالبه که فقطم يه عده خاص هستن که فقط خودشون، خودشون رو تحويل ميگيرن و قبون صدقه هم ميرن و اونوقت انتظار دارن همه از اين کارا و قضاوتهاي مسخره يک طرفه شون حمايت کنن! من به هيچ عنوان از اين مسخره بازي حمايت نمي کنم و به هيچ وجه هم تبليغش نميکنم
من يه پيشنهاد دارم , حالا که ايشون زحمت تمام پروژه هاي کامپيوتري ايران بر عهده شون هست , بياين زحمت کارهاي سياسي هم بيفته گردن ايشون , ايشااله که همه چيز درست مي شه ... اينجور که معلومه قابليت هاش زياده , قدرت آناليزش هم بالاست , سوادش رو هم داره , طرفدار هم که داره , خدا رو چه ديدين شايد دري به تخته خورد و رئيس جمهوري چيزي شد.

--------

June 16, 2004

سه شنبه : مادرم زنگ مي زند , مي روند خانه خاله ام آخر قرار است فالگير بيايد. مي گويد تو هم بيا , مي گويم نمي رسم , مي گويد اگر رسيدي , حالم از هر چه فال و فالگيرو آينده است به هم مي خورد , مي رسم اما نمي روم , مي روم خانه و پاي تلويزيون مي نشينم . مادر که مي آيد کمي شاد است , فکر مي کنم حتما شنيده که قرار است من ازدواج کنم. حدسم درست است , گفته متولد شهريوري که در خانه داريد تا دي ماه مي رود , در عرض يک ثانيه سرنوشتم معلوم شد , مبارکم باشد!

جمعه : دوچرخه سوار , من , اتوبوس ...ترکيب بدين شکل است. از بين دوچرخه و اتوبوس بيرون مي آيم , سرعتم را کم مي کنم , همه چيز در يک ثانيه اتفاق مي افتد , تعادل دوچرخه سوار به هم مي خورد , پخش زمين مي شود , ترمز مي کنم , فرياد مي زنم چون اتوبوس با سرعت مي رسد اما راننده اتوبوس وارد است , مهارت دارد و خدا را هزار بار شکر. ... ترسيده ام , انقدر که صدا و دستهايم مي لرزند , انقدر که همه فکر مي کنند من به دوچرخه زده ام , يکي شماره ماشين را يواشکي بر مي دارد , به دوچرخه اي مي گويم مي خواهد بيمارستان برود , کسي زير گوشم زمزمه مي کند "خودت را به دردسر ننداز" , دوچرخه سوار تاکسي مي گيرد.
جمعه : تو اتاق پرو , قد مانتو بايد کوتاه شود , نمي دانم فروشنده چرا معطل مي کند , هي مرا مي چرخاند , همه چيز در يک ثانيه اتفاق مي افتد , دستش را جاي نامربوط مي برد , مي توانم همانجور که چمباتمه زده يک لگد حواله اش کنم , مي توانم داد بزنم , هيچکدام کارها را نمي کنم , دستش را وسط هوا و زمين مي گيرم , مي گويم مانتو را عوض کند , در را پشت سرش مي بندم , مانتو جديد را از لاي در مي گيرم , سر فرصت مانتو را پرو مي کنم , قدش را سوزن مي زنم , دم در ايستاده , در را هل مي دهد , مي گويد بگذار ببينم , جواب نمي دهم , انقدر محکم در را فشار مي دهد که منتظرم قفلش در برود , مي گويد نکند خودت قد را اندازه مي زني , جواب نمي دهم.
جمعه : خانه , جريان دوچرخه سوار را تعريف مي کنم. تا وسط بيشتر نمي رسد , بغضم مي ترکد , نمي دانم مال چيست , مال فالگير سه شنبه , مال زن پسرخاله , مال وحشت تصور ماندن زير چرخ اتوبوس , يا مال اتاق پرو... مال هر کدام که باشد به سختي بند مي آيد.
شنبه : تحمل ناراحتي دوستانم را ندارم. دلم مي خواهد کمک باشم , مي دانم که خيلي گرم و معاشرتي نيستم , اما دوستانم را دوست دارم , بعضي وقتها که ديوانه مي شوم با خدا معامله مي کنم , که ناراحتي هايشان را بامن تاخت بزند.
يکشنبه , دوشنبه : ترک عادت موجب مرض است
سه شنبه : اجراي بهترين دوستم , سردرگمي به خاطر اتفاق لحظه آخر , جمع شدن دوستان , که لذت بخش است , حتي با يک بهانه واهي , حتي وقتي دوستها همه چيز را به تو نگويند .... فکر مي کنم چرا من به زندگيم علاقه اي ندام , مگر عاريه است؟ مگر مال خودم نيست ؟ چرا يي زندگيم چيست ؟ چگونه گي اش چه؟ ...خسته ام , تا آخر فوتبال بايد صبر کنم , مي گويم خوب اگر خسته اي بخواب , نمي توانم , چرا هميشه در خوف و رجا به سر مي برم ؟ رفتارم با زندگي مثل رفتار آدم با يک عزيز در حال احتضار است , مي ترسم.
چهارشنبه : بيدار که مي شوم هوا هنوز تاريک است , اين اخلاق هنوز با من است , وقتي قرار است صبح زود از خواب بيدار شوم تا صبح خوابم نمي برد يا خوابم بريده بريده مي شود. باز هم زود به فرودگاه مي رسم , توي هواپيما بيهوشم , هواي عسلويه گرم است , دم دارد , پر از غبار است , کوه ديده نمي شود , کولر ماشين روشن است حالم را بد مي کند. رئيس کارگاه مي گويد چاق شده اي , لبخند مي زند , احساس مي کنم شبيه بوقلمون شده ام ....بعد از نهار کارگاه تعطيل است , همه مي خوابند , در اتاق را از داخل قفل مي کنيم , برقها هم مي رود , خوابيدن تو گرما و رطوبت , روي صندليهاي ناهمگون با سر و صدا اصلا نمي چسبد , ميني بوس قراضه است , کولرش جير جير مي کند , هواي داخل هواپيما گرم است , من هم گرمم , از داخل , اسم اين حالتم را تب موضعي گذاشته ام , دلم به هم مي ريزد , فکر مي کنم چشمها را ببندم بهتر شود , چشمها را که مي بندم فکر ها مي آيند , يعني حمله مي کنند , آخرش يکبار زير فشار اين افکار له مي شوم , فکر مي کنم تا آخر عمر اين وحشت دست از سر من بر ندارد. اينها را که مي نويسم ياد ياد کامبيز مي افتم (همان خواننده وبلاگ که برايم کامنت مي گذارد) , از فکر عکس العملش يکدفعه خنده ام مي گيرد.
حالم خوب نيست. منتظرم که بغضم بترکد.

--------

June 09, 2004

از اولين بار حدودا 10 سال گذشته , اولين بار که همديگر را ديديم. همان روزها که به نظرمان شق القمر کرده بوديم. وقتي که با خوشحالي و هيجان , کمي ترس و اضطراب , هر روز کفش و کلاه مي کرديم که بريم دانشگاه. جوي که خيلي دوستانه نبود , از آن وقتهايي که آسه مي رفتيم و مي آمديم که گربه شاخمان نزند , همان وقتها که در حياط دانشگاه آشنايي نمي داديم که نکند دردسر درست شود. شايد به خاطر همين چيزها بود , شايد هم به خاطر چيزهاي ديگر , که هيچ وقت با بچه ها آنجور قاطي نشدم.
10 سال گذشته , جمع محدودي دور ميز نشسته ايم , يادآور خاطرات گذشته .. بچه ها مي آيند , هجوم اسمها و قيافه ها و من , ته ذهنم , دنبال خاطرات مشترک مي گردم . جز تک و توک چيز ديگري به يادم نمي آيد. عجيب است که از اين پنج سال چيزي در ذهنم نمانده ... شک مي کنم , چيزي يادم نمانده يا چيزي نبوده که به ياد بياورم.
لبخندي تلخ , همان دومي است . انگار که اين چند سال در خواب گذشته , آدمها وقتي از هم خاطره ندارند انگار که غريبه اند حتي اگر 5 سال هر روز همديگر را ديده باشند.
پس خاطرات من کجاست ؟ همانها که قرار است اگر به پيري ماندم نشخوارشان کنم ؟ نوار ذهنم را هي عقب جلو مي کنم , انگار که پاک شده اصلا.
آنکه روبرويش نشسته ام سر به سرم مي گذارد , نمي دانم متلک است يا شوخي , از روي دوستي است يا چيز ديگر , به نظرم مناسبت ندارد . مي گويد اينجا را مي خواند , از همان اول هم مي دانستم ,( به لطف اين دنياي کوچک که هر روز هم کوچکتر مي شود همکلاس سابق همکار دوست وبلاگي از آب درآمده است).
همان احساس ناراحتي معروف به سراغم مي آيد , که يک آشنا مرا مي خواند , بعد فکر مي کنم اگر قرار به خوانده نشدن بود ديگر اينجا آمدن معنا نداشت. اشکالي ندارد , بگذار همه اينجا را بخوانند , تو اين وانفسا که همه زير صد تا نقاب پنهان شدند من نقابهايم را کنار مي زنم.
نقابها را می شود کنار زد اما با خاطرات نداشته چکار می شود کرد ؟ نمی خواهم به گذشته بچسبم اما بی خاطره آدمها برايم فرقی با هم ندارند.

--------

June 05, 2004

اولش : سخت و جدي
بعدش : راحت تر و خودماني تر
بعدش : دوست و رفيق بازي
بعدش: له له شنيدن و خواندن نظرات
بعدش: باز شدن دريچه هاي زياد رو به زندگي
سال اولش اينجوري گذشت ...
اولش : رها و صميمي
بعدش: عاشقانه و پر احساس
بعدش: عشق و علاقه و هيجان
بعدش: لذت محض
بعدش: شور نوشتن و نوشتن و نوشتن
بعدش: رکود , سستي , خمودگي
بعدش: يک خط در ميون , يکي بود يکي نبود , وقفه هاي طولاني
بعدش: وضع يه کم بهتر شد!
سال دوم هم اينجوري تموم شد
تا سال سوم چگونه آغاز شود.
هوم , بهترين حالت , نيمه اول سال دوم است , شور نوشتن و نوشتن و نوشتن ...لذت محض
تولد دوباره را جشن مي گيرم, آغاز سال سوم.


--------

May 29, 2004

کولر اتاق را خاموش مي کنم , يوسف خواب است , در اتاق را مي بندم که صداي تلويزيون بيدارش نکند. فکر مي کنم سري به اينترنت بزنم , کامپيوتر را روشن مي کنم , صداي کولر بلند مي شود , فکر مي کنم من که الان کولر را خاموش کردم , صندلي مي لرزد , صداي جرينگ جرينگ , نمي فهمم چکار مي کنم , فقط مي دوم و يوسف را صدا مي کنم , يوسف خواب و بيدار در اتاق را باز مي کند و مي دود , ميز اتو جلوي در است , مي خورد به ميز و اتو مي افتد , بشقاب روي ديوار مي افتد , آينه دردار بسته مي شود , کريستالهاي لوستر به هم مي خورند , ديوار ترک مويي مي خورد و رنگش پوسته مي شود روي زمين , فقط صداست که مي شنوم , هنوز مي دويم , انگار خوابيم , جايي , زير طاقي , که به نظرمان امن ميايد مي نشينيم , همديگر را بغل مي کنيم , تو دلم فکر مي کنم که خدايا اين چرا تمام نمي شود , فقط به بم فکر مي کنم و اينکه ما هم زير آوار مي مانيم؟
زلزله رفته , حالم هنوز بد است , به يوسف مي گويم چقدر ترسيديم , چه جوري همديگر را بغل کرده بوديم و مي خندم – براي اينکه حالم عوض شود – مي گويد چه اشکالي دارد , اگر اينجوري از زير آوار بيرون مي آوردنمان مي گفتند چه با محبت مرده اند! ...فکرش لبخند را روي لبهام خشک کرد... چه مي دانم دوست ندارم زير آوار بميرم , مي ترسم , فکر مي کنم فاجعه اي در راه است. اگر قرار است بيايد همان جمعه از همه روزها بهتر است , لااقل همه پيش هم هستيم.

--------

May 22, 2004

فکر کرد , کاش جمعه مي آمد , خنديد , آخر تازه شنبه بود , تا ديروقت کلاس داشت , روز اول هفته و بي حوصلگي!
فکر کرد کاش جمعه مي آمد , يکشنبه بود , دندانپزشکي هم که هيچ وقت جاي راحتي نبود , قرار گذاشت وقتي زير دست دکتر نشست و دهانش را باز کرد يادش برود کجاست اما مگر صداي اين چرخ لعنتي گذاشت ؟ به خودش که آمد ديد مثل يک تکه چوب خشک روي تخت افتاده , رها کرد خودش را تا درد بعدي دوباره به چوب تبديلش کند.
فکر کرد کاش جمعه زودتر بيايد , که صبح کمي بيشتر بخوابد , دوشنبه بود , شب مهمان بود , خونه خاله , بعد از يکسال نديدنش , فکر کرد باز دور هم جمع شوند , که همه با هم حرف بزنند , که چه بخرند , چه بپوشند , عروسي فلاني چه شد و پشت سر بقيه حرف بزنند که فلاني دريده است و آن يکي ببو!
فکر کرد کاش جمعه بود که از در خانه بيرون نمي آمد , سه شنبه بود , جلسه هيات امناي دانشگاه , اين ديگر زيادي بود , چند ساعت دور ميز نشستن , چاي خوردن , صورتجلسه نوشتن , حرفهاي بعضا تکراري و کل کل بزرگترها را شنيدن و گاهي زيرزيرکي خنديدن
فکر کرد کاش جمعه بود , راحت مي نشست و کتاب مي خواند , چهارشنبه تولد دخترخاله ها بود , شلوغي خيابان و خريد هديه , يک جمع کوچک , حرف و صحبت تا ديروقت , سر و صدار بچه ها , خميازه هاي پي درپي
فکر کرد خدا را شکر فردا جمعه است , کلاس که برود , عقد و عرسي هم که برود ديگر جمعه مي آيد. قبل از کلاس حمام کرد که سر موقع به عقد برسد , حالش که بد شد به جاي کلاس رفت دکتر , به جاي عقد گرفت خوابيد اما عروسي را رفت. شب وقت خواب ديگر جمعه هم امده بود , فکر کرد زياد مي خوابد , کتاب مي خواند , از 4 صبح که حالش بد شد , تا ظهري , تا عصري , تا شب , تا فردا صبحش .جمعه هم تمام شد و چيزي ازش نفهميد.


--------

May 19, 2004

خيابون نسبتا پهن و خلوته , نماي ساختمون بد نيست , تر و تميزه , حياط ورودي , حياط که نه , ورودي که همش هم سنگفرشه , يه سري پله شبيه ذوزنقه برعکس , که هر چي ميري بالاتر پله ها دراز تر مي شن...
لابي خيلي بزرگ نيست , هنوز همه طبقات تموم نشده , واسه همين اين ور اون ور آشغال و وسايل ريخته ... در آسانسور که باز ميشه اولين چيزي که به چشم مياد جا انگشت هاي رو ديواره , هنوز پاليش نهايي نشده , چرب به نطر مياد... يکي اون تو مي گه طبقه چهارم , در که باز مي شه ميري تو يه در شيشه اي و بعدش هم ميز منشي هاست ... اينجا دفتر جديده , بالاخره اسباب کشي کرديم , هنوز خورده کاري هست ...طبقه چهارم يه سالن بزرگه , که سه طرفش پنجره داره , يه پارتيشن وسط سالنه که همه چي رو نصف کرده , بدک نيست , ميزها همه مثل همه , کاملا اداريه , عمق ميزها زياده , اگه بخواي زونکن ها رو از تو قفسه در بياري بايد رو ميز دراز بشي , خوبيش اينه که ديوار جلو آدم نيست , پارتيشن هم کوتاهه , اونجا که من نشستم ميشه پنجره رو ديد , منظره خيلي دلچسب نيست , پشت بوم خونه هاي ديگه , درزا و کوتاه , تميز يا کثيف , اگه يکيشون سقف شيروني قرمز داشت خيلي بهتر بود , تنها وجه اشتراکشون ديش هاي رو سقفه , بعضي وقتها مي رم دم پنجره ( فعلا اون قسمت خاليه , اگه کسي بياد اونجا مستقر شه ديگه نميشه رفت دم پنجره) , اون پايين پر از ماشينهاي تعليم رانندگيه , واسه خيابونه که جاي مناسبيه , بعضي روزها هم بچه ها ميان امتحان بدن , اون روبرو تو سايه وايسادن , چهار پنج تا , يه ورقه هايي دستشونه , سوار ماشين ميشن , دور مي زنن , سنگ چين , پارک , حتما اگه قبول شن خوشحال ميشن ....
شيشه هاي رو ميز لقه , بايد يه جوري محکمش کنن , اينجوري هي سر مي خورن , ميزها به هم چسبيدن , شيشه ها ترق و تورق مي شکنن , بيشترشون لب پر شدن ... جاي انگشت روي شيشه ميمونه , يه جور چربي که حال آدم رو به هم ميزنه , هنوز آبدارچي نداريم , مثل اين چند سال گذشته خودمون کارها رو انجام مي ديم , نمي دونم چرا آدمها واسه يه چيزايي دست و دلشون به خرج نمي ره ...
پنجره هاي اونوري منظرشون بهتره , يه خيابون بلند سربالا که تهش مي خوره به تپه , يه فضايي واسه خيالبافي به آدم مي ده اما اينور فقط ساختمونه , پنجره رو که باز مي کني باد خوبي مياد , بعضي وقتها يه کم سرد مي شه اما مهم نيست . مي گن اينجا بايد ساکت باشيم , گيم بازي نکنيم چون مونيتورها يه جوريه که همه ديده مي شن , بدون اجازه از در نبايد رفت بيرون ....از اين جور حرفها خيلي خوشم نمياد , هنوز همه شرکت منتقل نشده واسه همين هر کاري بخواهيم مي کنيم , يه وقتهايي که شلوغ مي شه و تلفن زنگ مي زنه , همه با هم حرف مي زنن خيلي کيف مي کنم , عين بازار شام ميشه , حتي يه پچ پچ ساده رو هم همه مي شنون .. هنوز يه چند تا ميز بغل دستم خاليه , قراره از اون دفتر بيان , من نمي شناسمشون , دورادور اسم شنيدم , اما انگار که يه کمي پرو هستن , يه عصري که نبودم اومده بودن مي خواستن جاي منو بگيرن , گفته بودن اينجا رو جمع کنين ما مي خواهيم بشينيم , فکر مي کنم آشنا شدن با آدمهاي جديد کار سختيه , زمان مي بره تا باهاش آشنا بشي , اخلاقش بياد دستت و بعدش به وجودش عادت کني... يه جورايي شبيه دوست داشتنه
اين اولين آخر ماهيه که سرم خلوت بوده , واسه اسباب کشي هم کارگاه نرفتيم , حالا منتظر اطلاعاتم که بياد , ماههاي آخر پروژه است و ديگه گزارش ماهانه اهميتشو از دست داده...

--------

May 15, 2004

تعطيلش کردي رفت پي کارش؟
نه , تعطيل بردار که نيست , اما چيزي نمي ايد
خوب بالاخره يه کمي زحمت هم بايد کشيد , يه کمي بايد سعي کرد
آره , اما گاهي دلم مي خواهد که خودش بيايد , يواش , يواش و بعد سرريز شود.
مي داني , لذت خاصي دارد , نوشتن را مي گويم , نه که نوشتن بلد باشم , اما فکرش , که چيزي , اثري از من باشد , مال خودم , بدون هيچ دخل و تصرفي , شادم مي کند.
گاهي ممکن است جور ديگري نشان دهم , اما اينجا برايم مهم است. هيچ وقت دفتري نداشتم که بنويسم , اصلا اهل نوشتن نبودم , اما , اينجا , راهي را باز کرده , دلم مي خواهد بيايم و از هر چه دارم و ندارم بنويسم , بعضي وقتها , از فکر اينکه تک و توک آشنايي اينجا را بخوانند مي ترسم , نمي دانم چرا مي ترسم آسيب ببينم , اما از آنها که اينجايند , اصلا نمي ترسم , اينجا بودن آرامم مي کند , دلم مي خواهد همه خوبي ها و بدي هاي زندگيم را با آنها که اينجايند تقسيم کنم , نمي دانم علتش چيست ...
مخصوصا حالا , که اصلا نمي دانم چطور روزها مي گذرند , نه حال خودم را مي دانم و نه هيچ چيز ديگر ... هيچ حس خاصي ندارم , انقدر با حس هاي خشم و نفرت و ترس سر و کله زده ام که پاک از نفس افتاده ام... ديگر تمام حس هايم به نهايت رسيده اند , ترس تا سر حد جنون , خشم تا مرز انفجار و نفرت تا مرز....
چه فايده , که انقدر اين چيز ها را براي خودم دوره کنم , مي دانم که يادم نمي رود چه دوراني داشته ام... اوايل فکر کردم شايد نوشتن مشکلم را حل کند , راهي نشانم دهد , نداد , شايد هم من کور بودم... نه که فکر کني جنبه بد زندگيم فقط به نهايت رسيده , جنبه زيبايش هم همين است , همش دارم در لبه راه مي روم , فرقي نمي کند کدام طرف باشي , لبه ها هميشه خطرناکند.
شايد اين نيز بگذرد , حوصله شنيدن نصيحت و اين چيزها را هم ندارم , گوشهايم پر شده از شنيدن "تقصير خودت است" , مي دانم , همه چيز از من شروع مي شود حتي تقصير.
منِ سر تا پا تقصير , که همه , از روي خيرخواهي , خودشان را وارد زندگيم مي کنند. سفارش هاي گوناگون , توصيه هاي مختلف , راههاي دور و دراز , خسته نکنيد خودتان را , گوشهايم پر شده.
از هر چه وقت و زماني که تنگ است و دارد تمام مي شود گريزانم .... از اينکه مثل قوطي کنسرو , در اين وقت محدود , همه کارها را فشرده کنم , بدم ميايد... از اين تقسيم دهه هاي زندگي دل خوشي ندارم , از اينکه تصميم هايم براي فرار باشد نگرانم..
بهتر است بگويم منفعل شده ام , نگو , مي دانم که تقصير خودم است , مي داني که کمابيش از زندگيم راضيم , اگر بگذارند و هي به پر و پايم نپيچند , من را بايد به حال خودم رها کرد , اگر قرار به پاپي شدن باشد همه چيز را ول مي کنم , خوب يا بد اخلاقم اين است و حوصله عوض کردنش را هم ندارم .
سعی می کنم از لحظات خوب زندگيم لذت برم , در کنارش لحظات بد زندگي هم در دستور کار است! , اين بي تفاوتي مرا مي کشد , الان هيچ چيز ندارم , حتي ايمانم را هم از دست داده ام.


--------

April 10, 2004

روزهاي کاري , با هواي دم کرده اتاق , هر چقدر پنجره ها رو باز کنم باز هم هوا دم کرده , راکد و سنگين .
خودم را مشغول مي کنم , گو اينکه سال جديد کاري هنوز برايم شروع نشده , فعلا از کار خبري نيست!
دست و دلم به کار نمي رود , به اين که ميز کارم را مرتب کنم , تقويم جديدم را روي ميز بگذارم , آخر قرار به اسباب کشي است . دلم مي خواد چيزهاي نو را بگذارم براي محل جديد. براي جابجايي ذوق دارم. اما از دست اين مديران شرکت که هي امروز و فردا مي کنند , پاک ما را سر کار گذاشته اند , نصف هال پر از کارتن شده , نفهميديم آخر وسايل را ببنديم يا باز کنيم!
ته دلم ذوق دارم که آدمها حالم را مي پرسند , دوستهاي ديده و نديده , که وقت مي گذارند و نامه مفصل مي نويسند (هر چند که من تنبل هنوز جواب نداده ام) , خوب ديگر چه کنم از توجه خوشم مي ايد , از بودن دوستاني که حتي وقت گم و گور شدن من برايم صبر مي کنند لذت مي برم.
خيلي وقت پيش ها , با خودم قرار گذاشته بودم که ديگر ناراحت نشوم , نه اينکه با ناراحتي بجنگم , بگذارم بيايد و برود , اما اين مسئله کوچک را هي يادم مي رود. آنوقت زندگي را هم يادم مي رود.
کتاب "سه شنبه ها با موري" را مي خواندم , ميچ از موري دم مرگ پرسيد : "اگر 1 روز به مرگت مانده بود و سلامت بودي چه کار مي کري؟ " , گفت " يه صبحانه مفصل مي خوردم , بعد با دوستانم قرار مي گذاشتم , تکي يا گروهي , که با هم حرف بزنيم , از خودمان , فکر و احساسمان , نهار با هم باشيم , بعدازظهر در فضاي باز قدم بزنيم , از طبيعت لذت ببريم ...." , اولش به نظرم مسخره آمد اما بعدتر ديدم بهترين استفاده ممکن از روز را کرده , چه خوب که روزت را با دوستانت تقسيم کني , براي اينکه گذران زندگي کني , براي اينکه احساس مفيد بودن بکني , براي اينکه از خودت لذت ببري بايد کار کني (يعني مشغوليت داشته باشي) , اين يک طرف قضيه است , طرف ديگر بايد احساساتت را خرج کني , براي دوستان و آشنايان , بايد محبت کني , محبت ببيني , اصل زندگي اينجاست , شايد از ديد خيلي ها من آدم موفقي نباشم , شايد از فرصت هاي زندگيم خوب استفاده نکردم , شايد آدم بلند پروازي نباشم , شايد حق با آنها باشد , اما من هم خيلي چيزها ياد گرفتم , درونم را باز کردم و با دوستانم درگير شدم ( منظورم درگيري حسي و عاطفيه) , گرچه در اين چند ماه ديوانگي اتصالاتم با بيرون قطع شده , اما هيچوقت دلتنگي دوستانم راحتم نگذاشته , همينکه براي تولدت مي روم مغازه ها را مي گردم تا بلکه يادگاري کوچکي برايت بگيرم که نشان دهم در زندگيم وجود داري خوشحالم مي کند , گو اينکه نديدمت و اون يادگاري همراه من و ماشين از اين سر شهر به آن سر می رود و می ترسم که آخرش بشکند .....
بايد دلم بزرگ شود , بزرگ و جادار , آخر تعداد دوستانم دارد زيادتر مي شود , هر کداشمان با ديگری فرق دارد و من همشان را دوست دارم. محبت خيلي خوبه , همينکه هر بار زنگ مي زني که بريم کوه و من هم هر بار مي گويم نه و تودوباره زنگ مي زني , اينکه از اون ور دنيا مواظب حال و احوال مني کيف مي کنم.
خوب وقتي من اين همه دوستهاي خوب دارم , چرا خودم را محروم کنم ؟ , چرا از زندگي همراه با دوستام لذت نبرم؟ , از دوستي که وسط مسافرت حال مرا مي چرسد , يا دوستي که (اين يکي جدا اون سر دنياست!) هميشه حالم را مي پرسد و بهم راهنمايي مي کند با اينکه هيچ وقت نديدمش و سر يک امر خير با هم آشنا شديم!
خيلي هاي ديگه هم هستند , بعضي لينک دارند , بعضي هاشون هم ندارند , اما آدم بايد ديوانه باشد که به اين همه محبت و دوستي پشت کند , البته من پشت نکردم اما خيلي راحت تر از اينها مي توانم زندگي خيلي پربارتري داشته باشم , يه زندگي پر از دوست و آشنا که دوسشون دارم و دوستم دارند.
شايد خيلي رمانتيک نوشتم , اما وقتي يه مدتي از همه ببريد , مي فهميد که يک آغوش گرم , يک لبخند صميمانه , يک جمع دوستانه يعني چي ...وقتي اين چيزها نباشد زندگي پر از حفره هاي بزرگ مي شود که هي از لابلايش ليز مي خوري.


--------

March 30, 2004

• يه چيزي مي گن سالي که نکوست از بهارش پيداست , بهارش رو که نفهميدم لابد تا آخرش رو هم نمي فهمم!
• حوصله مسلفرت طولاني رو نداشتم , زودتر برگشتم , گفتم شايد تنهايي بيشتر خوش بگذره , مممم , نگذشت , حساب کتاب کرده بودم از 14-15 روز تعطيلي يه 2-3 روزي سهم من مي شه که باز طبق معمول گه زيادي خورده بودم , انگاري به گه خوري عادت کردم!
• اولش ذوق کردم , بعدش غصه ام شد , درخت گلابي , من درخت چنار هم نيستم چه برسه به گلابي! ( به نظرم اومد چنار از گلابي پايين تره!)
• گفتم امساله رو آدم وار شروع کنم , بشينم خوب فکر کنم ببينم چي مي خوام , چي نمي خوام , به جون شما هر چي بالا پايين کردم چيزي به اين مغز نرسيد که نرسيد , تو 27 سالگي آدم آرزو نداشته باشه خيلي هولناکه؟
• تو فکرم اسم اينجا رو عوض کنم , مريم گلي , گلي که وجود نداره , بيشتر يه ماده ببر زخمي ديده مي شه , آماده دريدن!
• از فکر شروع دوباره برنامه گذشته عقم مي گيره.
• چرا فکر مي کردم مسافرت حس و حالمو عوض مي کنه؟
• من چي مي خوام تا کلافه نباشم ؟
• کسي اينجا روانشناس نيست ؟ چرا من همش دلم مي خواد دراز بکشم , چرا فکر می کنم سرطان دارم , چرا فکر مي کنم اگه بميرم راحت مي شم؟ , چرا بعد از همه اطن فکرا گريه می کنم؟
• يک زندگي کاملا انگلي رو در پيش گرفتم , مبارکم باشه.
• چند تا پست آخرمو خوندم , بلغم زدم , يه دختر با احساسات رقيق , که همش چس ناله مي کنه , مرسي به خاطر تحملتون.
• فکر مي کنم يه موش کثيفم .
• دلم براي سايه تنگ شده
• با همه فک و فاميل و دوستها يه جورايي قطع رابطه کردم , گهگداري که مي بينمشون متلک هاييست که بارم ميشه اما کون لق همشون.
• هر چي فکر کردم اين 5-6 ساعت که تا وقت خواب مونده رو چه جوري پر کنم چيزي به ذهنم نرسيد , اينه که اومدم اينجا يه کم وبلاگ بنويسم!
• هي مي گم ديگه اينجا ننويسم , بعد فکر مي کنم اينجا رو هم ببندم ديگه تمام روزنه ها به دنياي خارج بسته مي شه , دق مي کنم.
• آدم اگه بخواد معاشرت کنه اما معاشرينش مالي نباشن از کجا آدم گير بياره , مغازه؟
• خودخواهم , مي دونم , اما بعضي وقتها دلم مي خواد حق رو به خودم بدم , ته دلم مظلوم نمايي کنم که حداقلش اينه که يکي دو ساعتي واسه من وقت بذاري که اونم بعضي وقتها دريغ مي کني.
• گفتم بعد از اين دري وري هاي تلخ نما! يه چيز خوب هم بنويسم از سال جديد ..........
• بهار بهار صدا همون صدا بود , صداي شاخه ها و ريشه ها بود......


--------

March 17, 2004

با اجازه نازنين ام

ای بهار
ای بهار
ای بهار
تو پرنده ات رها
بنفشه ات به بار
می وزی پر از ترانه
می رسی پر از نگار
هر کجا که رهگذار توست
شاخه های ارغوان , شکوفه ريز
خوشه اقاقيا ستاره بار ....

عيد من هم آمد , شايد غيرمنتظره. عيدم خطهاي سياه روي صفحات سپيد بود , چه لعبتي است اين زندگي که تک لحظاتش , به کل اش مي ارزد.
عيدانه ام را که خواندم , ديدم من هم اين چند سال , از خودم دور شده ام.
کوتاه شده نگاهم , من هم سال ام را نگران و خسته و هراسان گذرانده ام , مي داني که ترس دشمن انسان ضعيف است و من چه بزدلانه ميدان را برايش خالي کردم.
حالا , تلنگري بهم خورده , چه شد من که هميشه مي خواستم قوي ترين باشم , برده ضعف شده ام.
امسال اما سال عجيبي بود , در عين سختي , دلچسب بود , يک شيريني ملس , که دلت مي خواهد تا آخر دنيا , زير دهن , مزه مزه اش کني , به لطف دوستي ات.
شايد کمي وقت نياز باشد براي غبارروبي , پاک کردن زنگارها , دور ريختن لايه ها , تارهايي که پروانه پارسالي را تا مرز خفه شدن برد.
مثل درخت در زمستان مانده شده ام , اما بايد شکوفه بزنم , بعد از هر مرگي زندگي است . زمستان سنگيني بود , اما هنوز نمرده ام , مي خواهم قامتم را راست کنم , اميدهايم هنوز زنده اند اما من از ياد برده بودمشان , غرق شدن در روزها هم بد دردي است.
شايد کمي ديرتر شود , اما دلم مي خواهد که همراهت بگويم :
" آماده ام تا قدم بگذاريم به يک دور تازه , سال تازه , فرصت تازه , بهار مي رسد , بهار , بهار."
سال نو مبارک


--------

March 09, 2004

هوم....انقدر ننوشتم تا بهار شد ... سال هم داره تموم ميشه , خيلي زود گذشت ...اتفاق زياد افتاد اما اول و آخرش خيلي جالب نبود ... وسطش ولي خيلي خوب بود ...يه چند ماهي خوشحال بودم , کارهام مرتب بود , خوش مي گذشت , زود زود مي نوشتم , تو سرم خيلي چيزا بود ...اما خوب مثل خيلي آدمهاي ديگه , مثل خيلي سالهاي ديگه , اين احساس نارضايتي پررنگه ديگه .... چراش رو نمي دونم , اين سوال وقتي جواب داره که بدوني چي مي خواي اما واسه من که بيشتر وقتها يلخي زندگي ميکنم و برخلاف تو عمل اصلا حوصله برنامه ريزي و اين چيزا رو ندارم اين هم از اون سوالهاي بدون جوابه ...
عيد هم داره به زور مياد , امسال نمي دونم چرا حس اومدن عيد رو ندارم , هر سال هر چقدر هم که حالم گه مرغي بود نزديک عيد هيجاني ميشدم , عيد واسم مثل يه نقطه شروع فرضي مي موند , امسال ولي بي ميلم , واسه اينکه حس و حالمو عوض کنم مجبوري مي رم بيرون , براي دور و بري ها عيدي ميگيرم بلکه اومدنش خوشحالم کنه , نمي دونم فايده مي کنه يا نه ... حس مسافرت هم نيست , هر سال دو هفته اي می رفتيم امسال همش از ته دل دعا مي کردم يه هفته بيشتر نشه و تا الان هم گوش شيطون کر دعام گرفته ...
اينجا که الان هستم يه جوريه , همش فکر مي کنم که درست زندگي نمي کنم , هي دور و برم رو نگا مي کنم مي بينم خوب مگه بقيه چکار مي کنن ؟ مي بينم کار خاصي نمي کنن اما نمي دونم اين چه ککيه به من افتاده که فکر مي کنم بد زندگي مي کنم.
يه جورايي همه چيزا رو هم عرض هم مي بينم , بعضي وقتها خوبه اينجوري بعضي وقتها هم آدم گيج ميشه ... مثلا لذتي که از زياد نوشتن اينجا مي برم با لذتي که مثلا سر کار مي برم يا لذت يه سفر مثل هم هستش ..
البته نه که تمام امسالم بد بوده باشه ها , يه قدم هايی هم برداشتم , مثلا رفتم سر کمد ديدم کلي لباس و کفش و کيف و اين چيزا هست که نپوشيدمشون فکر کردم که تا وقتي اينها هست ديگه چيزي نخرم , ديدم کلي کتاب دارم که نخوندم فکر کردم ديگه زياد کتاب نخرم , امسال جدا خيلي ميل خريدم رو مهار کردم , از اين بابت از خودم حسابي راضيم ...
زندگيم خيلي جمع و جور شده , چه از بابت برنامه هام , چه از بابت دوستها و اطرافيان , خيلي معاشرتي بودم الان از نصف هم کمتر شده , اما احساس ناراحتي نمي کنم , انگاري اينجوري بهترم .
شايد بهتر باشه وقتي چيزي تو ذهنم واسه نوشتن ندارم الکي زور نزنم , امسال خيلي اينطوري شدم , کارهايي که بيشتر عمرم انجام داده بودمشون رو بي خيال شدم , پيش خودم گفتم ولش کن , هروقت خودش بخواد مياد , من که هميشه نماز مي خوندم يه روز از خواب پا شدم ديدم اصلا حوصله نماز خوندن رو ندارم و نخوندم ... نمي دونم چطور شده اما الان هيچ چيز برام قطعي و ثابت نيست تمام زندگيم نسبي شده.


--------

February 14, 2004

سلام
ممنون به خاطر نامه ات ...خوشحالم کرد ..خط آخر برایم نوشته بودی "اگر موضوعی هست که می خواهی در موردش صحبت کنی بگو , و اگرهم در گیریهای داخلی است , نگران نباش , می گذرد "
به قول خودت , برای ما , دورشدن لازم است , به عنوان تجربه , نه هدف
الان اصلا نمی دانم مشکلم کدام است , فشار داخلی , فشار خارجی , مسخره است اما بدجوری تو ذوق خودم خورده ام!
اون مریمی که تو ذهن داشتم با چیزی که الان می بینم خیلی فاصله داره , از خودم , اینجور ترسو و وحشت زده خوشم نمیاد ...فکر نکن اتفاق مهمی افتاده , دردم از همین است , مشکل من همین مسائل پیش پا افتاده روزمره است , همون بحث های کلیشه ای , مشکلات یک دختر سنتی که می خواد مدرن باشه , مشکل ارتباط با بقیه , مشکل توجیه دوستی که به ازدواج ختم نمی شه , مشکل نداشتن استقلال تو روابط , هر چی بیشتر فکر می کنم می بینم تنها مشکل من ارتباط با آدمهاست!
بهم نخند , من از توجیه روابطم گریزانم , نمی توانم بایستم و بگویم به این دلایل دلم می خواهد با این آدمها رفت و آمد کنم , نمی توانم بگویم خوشم نمیاید خواستگارها , دراز و کوتاه , مهمان خانه ما شوند , خوشم نمیاید بنشینم و به خواستگار توضیح بدهم که کی می خواهم بچه دار شوم!
اینها را که می خواهم بگویم , هنوز دهن باز نکرده , بغض می ترکد و کلماتم شبیه جیغ می شوند! کنترلم از دست خارج شده است!
می دانی , چند وقتی است که بدجوری درگیر حرفهای خاله زنکی شده ام , افق دیدم کوتاه شده , به اندازه تا آخر هفته!
خوب می دانم که با این روش , آرام آرام , زندگیم را به گه می کشم , چه کنم یادم نداده اند که بایستم و حرفم را بزنم.
پویا می گوید – راست هم می گوید – "همه اش تقصیر خودت است ,محکم بایست , بگو همینم که هستم , هیچ کس هم نمیمیرد " اما من محافظه کار , به آدمهای از ترس فلج شده می مانم!
اینجا هم که ماتمکده شده , این که نوشتن نیست , ذکر مصیبت است , به قول دوستی بعضی وقتها , آدمها به یک محرک خارجی قوی احتیاج دارند تا از جایشان تکان بخورند , مثلا یک مصیبت , اینکه به فکر رفتن افتاده ام , برای تجربه کردن , دليلش همین است , فکر کردم شاید هوار یک دنیای جدید روی سرم , مرا از خواب بیدار کند .
قربانت
مریم


پ . ن : اینها را که نوشتم انگار که سبکتر شده ام , می شد جواب خصوصی هم داد , خودت بهتر می دانی که خیلی ها اینجا آدم را می شناسند , اما اشکالی ندارد , اینجوری کم کم یاد می گیرم که حرفهایم را بزنم . یهو هوس کردم یک کاغذ بردارم و شروع کنم به نوشتن تمام چیزهایی که در زندگی می خواهم ...برای شروع به نظرم خوب باشد

--------

January 18, 2004

براي تو
که مي روي
سفرت به سلامت
لبخند بزن , محکم و استوار
به سوي سرزمين ناشناخته ها
يادت باشد
که زندگي
فرصتي است در اختيار من و تو
که بهترين بهره را از آن ببريم
پس
درنگ نکن
که دير شده يا سخت است
نترس
با شهامت بايست
و از فرصتت
بهترين بهره را ببر
مهم اين است
که تو خوشحال و راضي باشي
يادت باشد
که تو مسئول فرصت بقيه نيستي
ممکن است بودن يا نبودنت
در زندگي بقيه تاثير بگذارد
اما اين نبايد برايت احساس گناه بياورد
و تلخت کند
اين به بقيه بستگي دارد
که از اتفاق زندگيشان چه بهره اي ببرند
تو صاحب زندگي خودت هستي
و من مطمئنم
که روزهاي شادي پيش رو داري
اگر در بين روزهايت
روز ناشادي هم بود
يادت باشد که , ما , همه هستيم
همانطور که در روزهاي شادت بوده و هستيم
پس حتي يک لحظه هم فکر تنهايي از سرت نگذرد
تو دوستاني داري
که خوب بلدند از دنياي مجازي به واقعيت نقب بزنند
تو برو
نگران ما هم نباش!
اين , که گوش شيطون کر , تازگيها به زندگي خوب لبخند مي زند
اين , که به گمونم دست و بالش را بند کرده و دارد عاقبت به خير مي شود
فقط انگار کمي خجالتي شده براي کوه رفتن!
اين را هم که بزودي روي پرده سينما مي بيني
اين يکي هم که خوب است و مهربان اما گاهي بدقلقي و بدقولي مي کند
و اما اين يکي را هم دست تو مي سپاريم که ديگر شبها , با يک زيرپيراهن
مشغول گشت و گذار در وب نشود
و زودتر از ساعت 12 هم بخوابد!
تو به سلامت برو
يادت نرود که دل همه ما برايت تنگ مي شود
و دوست داريم
که هميشه
دوستان خوب تو باشيم


--------

December 22, 2003

روي صندلي نشسته ام , طولاني ترين شب ساله , برای من طولاني ترين روز کاری هم بوده , اما ناراحت نيستم , عصباني هم نيستم از اينکه هفته گذشته هم اش در راه بوده ام , نمي دانم شايد مال عوض شدن فصل است يا مال طولاني ترين شب يا مال بزرگ شدن ...مال هر چه که هست اسباب خوشحاليست ...
روي ميز همه چيز هست اما ميلي به خوردن ندارم .. يک فال حافظ که مسيرم رو تاييد کرده برايم اندازه همه شب يلداست ...
از روي صندلي که نشسته ام اطرافم را مي بينم , با چشمان نيمه بسته ... اينجوري خيلي قشنگتر است ... چراغها فقط نورند ... انگار که در مه باشند , حاشيه ها معلوم نيست ... فقط خود نور از وسط مه به چشم مي رسد ... چيزهاي ديگر را نگاه مي کنم , همه همين طورند ... تمام خطوط مرزي از بين رفته , ديگر به حواشي کار ندارم که مثلا اين خط صاف است يا آن يکي منحني ....آنچه هست وجود است ...
به بچه ها نگاه مي کنم , با همان چشمان نيمه بسته , از يکي انرژي و شيطنت ديده مي شود , از ديگري يک حس سردرگمي بين بچگي و بزرگ شدن , آن يکي افسرده است و يکي ديگر عاشق ... يکي گيج است و آن يکي بشدت متفکر ... حيف که آينه اينجا نيست تا خودم را با چشمان نيمه بسته ببينم , بازي جالبيست ...چشمانت را که باريک مي کني انگار عميق تر مي شوي , ديگر ظواهر سرگرمت نمي کند.

--------

December 14, 2003

ملافه هاي آهار زده واسه خوابيدن جالب نيست , هر چي هم شسته بشن باز توشون راحت نيستي
"بيا اين پيرهن ها رو نگاه کن
يکيشو بپوش
دوتاي ديگه رو هم بذار تو چمدون"
رواندازه سنگين و کلفته , اما , گرم و نرم نيست , من ولی گرمم
" چند تا خمير دندون برداشتي؟
مال من هست ديگه
اون يکي رو بذار باشه"
دلم مي خواد به چيزای مختلف فکر کنم , مثلا به رنگها , يا به لکه هاي رنگي , اما خواب آلوده ام , افکارم به سمت هذيون مي ره , اين حالت رو دوست دارم
"پالتوت رو بپوش
درسته که اونجا گرمه
ولي تا برسيم به درد مي خوره"
رنگها شادن , مثل رنگين کمون , يا يه جعبه مداد رنگي , پتوم صورتيه
فکر کردن هم بد درديه , از اون بدتر , فکرهايي اند که کسي بهشون عمل نمي کنه!
مثلا من تو اين زمينه استادم , که به هيچکدوم از حرفهام , عمل نکنم
" نه , بارونيت رو نپوش
من از اين بارونيه خوشم نمياد
مثل دامن دورچين مي مونه ! "
من يه دايره ام , اينجوري بهتره گفتنش , من يه خطم , که هر جا , يه نقطه ببينم , دورش گرد مي شم
من يه دايره ام , ولي , مرکزم يکي / يه چيز ديگه است
همينجور که بزرگتر مي شم , بيشتر مي فهمم , که چه شکليم
ولي مشکل اينه , که وقتي حرکت مي کنم , شکلمو يادم ميره
بعد هول مي کنم , مي ترسم , ديوونه مي شم , کارهاي عجيب مي کنم , حرفهاي غريب مي زنم , فکرهاي دري وري مي کنم
اما اگه شکلم يادم باشه , ديگه همه چي حله
"دير شد بابا , الان بايد بريم
همه چي رو جمع کردي؟
در چمدون رو ببند
لباسهاتو پوشيدي؟"
راست مي گه ديگه , بايد حاضر بشم , دير شده , چمدون نمي خواد ببندم , هر چي هست باهامه , تو ذهنم يا قلبم
با همينها هم کار آدم راه ميفته , کار آدم , رفتن که ديگه اينهمه رقاصي نداره
رنگی که بری , هيچ وقت حوصله ات سر نميره , همييشه يه رنگی هست که به زندگيت بزنی
بعضی روزها قرمزيش بيشتره بعضيها خاکستريش
اما همشون قشنگن


--------

December 06, 2003

حقيقتا روزهاي زندگي زياد فرقي با هم ندارند ...اصلشان يکي است , اين اتفاقات و آدمها هستند که بعضي روزها را متمايز مي کنند... به چيز و روز خاصي تعلق خاطر ندارم ا ما مي توانم تعلق خاطري بيافرينم ...مي توانم به قدم زدن در هواي باراني يک عصر پاييزي تعلقي پيدا کنم...
مي داني يک چيزهاي دست خود آدم است , ولي معمولا چيزهاي مربوط به بقيه دست آدم نيست ... آن وقت فقط مي شود آرزو کرد , يک خواست از ته دل.
وقتي بي حوصله اي نمي دانم چه کنم , دست و پايم را گم مي کنم , آخر, هميشه خدا آنکه بي حوصله است منم...فکر مي کنم بهتر است حرفي نزنم, کاري نکنم که مبادا حوصله ات از من هم سر رود , سايه مي شوم , نه شايد بهتر باشد که خود را فراموش کنم و بشوم آنکه تو مي خواهي , شايد اين چند ساعت کوتاه يک کمي – فقط کمي – حوصله ات را باز تر کند.
وقتي از کارها دلخوري , وقتي مطابق ميلت پيش نمي رود , دلم مي خواهد راهي پيدا کنم که بهترين کارهاي دنيا دنبال تو بيايند , يادم باشد خوکهاي خوش يمن چيني را برايت بياورم , مي دانم اين حرفها را قبول نداري اما به اين نشانه ها هم تعلقي پيدا کرده ام , نه به نشانه ها که به توايمان دارم , به تو و کارت ...آنقدر مطمئن و محکم شروع کردي که من موفقيتت را باور کردم , ايمان دارم آنچه مي خواهي مي شود , بيشتر از ايماني که به خواست خودم دارم , مي فهمي؟
وقتي روحت آزرده مي شود , از آنها که به ظاهر انسانند , از آنچه به ناحق به تو روا مي دارند دلم مي خواهد مرهمي باشم که آزردگيها ناپديد شوند , پاک پاک ...آخر حيفم ميايد آنکه انقدر بزرگ و پاک و استوار است ترک بردارد.
وقتي مي گويي روح زندگيت جايي در شلوغيها گم شده , که آنچه هست با آنچه بايد باشد نزديک نيست دلم مي گيرد , تو که گم شده باشي واي به حال من... وقتي مي گويي دلت براي روزهايي که غرق کتاب و نوشتن و خواندن بودي تنگ شده اول از ته دل آرزو مي کنم کاش چوبي داشتم که خواسته ات را عملي مي کرد اما فکر مي کنم تو به يک پري چوب بدست احتياجي نداري , شايد بهترباشد بگويم " مي خواهم مثل يک دوست , دوست واقعي , در يک روز باراني پاييزي , همراهت قدم بزنم , تا روح زندگي را که همين دور و بر ها , زير برگ درختها , پنهان شده پيدا کنيم , آخر مي داني من به دوستي که مي داند از زندگي چه مي خواهد تعلق خاطري پيدا کرده ام."

--------

December 05, 2003

• روبرويم نشسته اند , يکي 10-12 ساله و آن ديگري 7-8 ساله , خواهرند , خواهر بزرگتر جدي نشسته است , روبرويش را نگاه مي کند و سعي مي کند خانم باشد , به گمانم به او گفته اند بزرگ شده و بايد متانت داشته باشد! , آن يکي اما آرام و قرار ندارد , مدام روي صندلي وول مي خورد , در گوش آن يکي پچ پج مي کند و ريز ريز مي خندد , چشمهايش پر از شيطنتند , مدام حرف مي زند و تلاش مي کند با شيرينکاريهايش خواهر بزرگتر را مجذوب کند , او هم مثل يک آدم بزرگ گوش مي کند و گاهي لبخند مي زند ! , اما نمي دانم چرا وقت گوش دادن به صورت و چشمهايش نگاه نمي کند.
خيره مانده ام , هر از گاهي سنگيني نگاهم را حس مي کند , لبخندي مي زند و چشمهايش را پايين مي آورد که مثلا خجالت کشيده است , براي ثانيه اي ساکت مي نشيند , فقط ثانيه اي و زود من و نگاهم را فراموش مي کند. تمام تلاشش را مي کند تا خواهر بزرگتر همراهش شود , از حرکت لبهايش مي فهمم چه مي گويد " با شماره 3 بگيم ما شام مي خوايم ياالله" و مي گويد اما خواهرش نه ...خنده ام مي گيرد , زود خودم را جمع مي کنم آخر مراسم عزاست.
وسط شلوغي و حرف زدن هاي پي در پي – ناگهان – دستش را دور گردن خواهر بزرگتر گره مي کند و صورتش را به او مي چسباند , بي حرکت و حرف , چند ثانيه اي مي ماند , چشمانش برق مي زند و دل من غنج مي رود .... و دوباره شيطنت مي آيد.

• پهلويم ايستاده است , قدم مي زنيم , هواي خوبي است , باران نمي مي زند من اما خيالم راحت نيست , نگرانم که سرما بخورم , ترس از خود سرماخوردگي نيست , آخر شنبه اي که آدم سرما خورده باشد به چه درد مي خورد؟
از بيراهه مي رويم , مناظر نفس گير است , درختها را مي شمريم , چنار , کاج , سرو , ون , تبريزي , سپيدار , خرمالو , انجير ...بعضي را نمي شناسم يا نديده ام , برگها زير پايمان است , خيس اند و صدا نمي دهند , اينجوري بهتر است فکر مي کنم که هنوز زنده اند , همه چيز به طور عاشقانه اي قشنگ است اما من باز ته دلم از حمله سرما مي ترسم , دلم نمي خواهد شنبه را با هيچ چيز – حتي سرماخوردگي – شريک شوم.
حرف مي زنم , دري وري از در و ديوار , وسط حرفها جايي احساس حماقت مي کنم , چون آنقدر ايمان ندارم به آنچه گفته ام ..
به خيابان اصلي که مي رسيم , درختهاي چنار , زرد و نارنجي صف کشيده اند , زير پايشان , اضافي برگها را ريخته اند ... پاييز فصل قشنگي است , در اين شهر شلوغ و درندشت , بين اين همه روزمرگي , اگر بتواني ساعتي در آرامش با عزيزي قدم بزني حتي اگر شنبه سرمابخوري , پاييز زيباست ...

--------

November 12, 2003

به پویا

زندگی هر کس مال خودشه , اینو نمی دونستم , تازه فهمیدم منتها هنوز شهامت اجراشو ندارم!
می دونی که زندگیم شبیه یه خواب کسالت آوره , کسالت آوره چون از صمیم قلب زندگی نمی کنم .... اونی که هستم با اونی که می خوام باشم خیلی فرق داره....
فهمیدم که زندگیم مال خودمه , آزمون و خطا ...اما دور و بری ها نمی دونن یا نمی خوان بدونن , من هم آدم ریسک پذیری نیستم , به قول خودت در برابر ناملایمات رنگ عوض می کنم , هنوز هم می ترسم که نکنه دختر خوب خونه نباشم!
شاد نیستم , خوب وقتی قرار باشه تو پوست یکی دیگه زندگی کنم همه چی قرضی و سطحی میشه...
اینها رو نفهمیده بودم , وقتی سر و کله ات پیدا شد کم کم به این چیزا فکر کردم... وقتی یه آینه گذاشتی جلوم و ایرادهامو کوبیدی تو صورتم چشمام یه کمی باز شدن.
قصه همون آدمهایی شده که وقتی سرو کله شون تو زندگی آدم پیدا میشه رد پاشون باقی می مونه , اینجوری منو روبروی خودم قرار دادی , با سوالهای ریز و درشت از اعتقادات و منش و رفتار و افکارم همه چی رو پاک ریختی به هم ...هیچ وقت جواب سوالهاتو ندادم به این بهانه که الان وقت نیست و بعدا سر فرصت می گم ....اما راستش این بود که جوابی نداشتم , چون هر چی فکر کردم دیدم هر چی دارم رو بهم دادن , از خودم چیزی ندارم...
فهمیدن این چیزا بعضی وقتها دردناکه اما حاضرم تحملش کنم...نمی دونم از این برزخی که الان گرفتارشم جون سالم به در می برم یا نه اما همون اول به خودم قول دادم که اگه یه روز بچه دار شدم هیچ وقت یادم نره که بچه ام یه آدم مستقله , زندگیش مال خودشه نه مال من....
می دونی که هنوز جراتشو ندارم که محکم بایستم بگم "این من ام" , نمی تونم حرفمو انتقال بدم , لکنت دارم , اینه که خشمگین میشم , کلافه میشم , بداخلاق می شم , اینها همش مال ناتوانیه ...می دونم که راهش این نیست ...اما بالاخره پیداش می کنم ...یعنی امیدوارم...

کمی شکیبا باش
و تا آن زمان
خود را باور بدار
هماره هوشیار
بکوش تا دورنمای هر چیز را در نظر آوری
مهمترین ها را به یاد بسپار
فراموش نکن که دیگری نگران توست
در جستجوی بهتر باش
بیاموز درسهای آموختنی را
با تکیه بر توانایی , لبخند , خرد و خوشبینی
به سوی گنجینه های درون راه بگشا
اینهاست
پاره های یگانه وجودت
آری روزگار بهتری از راه می رسد

(بارین تیلور)

--------

November 10, 2003

بسیار می شد که پیاده به تیموکو می آمد. بانوی کهنسالی بود از سرخپوستان آروکانی , که همیشه برای مادرم تعدادی تخم کبک می آورد , با یک مشت تمشک . مادر از زبان آروکانی چیزی بیش از "می می " نمی دانست که یعنی سلام و چیرزن نیز هیچ اسپانیولی صحبت نمی کرد اما چای و کیک می خورد و با قدر شناسی بسیار می خندید. ما دختر ها با اشتیاق فراوان لباسهای لایه لایه و رنگ رنگ و دست باف او را نگاه می کردیم و النگوهای مسی و گردن بند سکه ای اش را. و بین ما انگار مسابقه ای در می گرفت , در به خاطر سپردن عبارتی که مثل یک شعر همیشه هنگام از جای برخاستن و رفتن بر زبان می آورد.
دست آخر آن کلام را یاد گرفتیم و برای میسیونر تکرار کردیم و او آن را ترجمه کرد , این کلمات مثل صمیمانه ترین تعارفاتی که تا کنون به زبان آمده باشد در ذهن من جای گرفته است : " باز هم می آيم , چرا که وقتی با شما هستم , از خودم خوشم می آيد."

(البزابت ماسک)

--------

خیلی قشنگه , سبد گل رو می گم
گل مریم رو هم خیلی دوست دارم , چون اسمم مریمه!
اما وقتی سبد گل با 80-90 تا شاخه گل اومد دم در خونمون
علی رغم با شکوه بودنش
اصلا خوشحال نشدم

--------

November 09, 2003

دلم براي خواهر هرگز نداشته ام تنگ شده
الان بيشتر از هر وقت ديگه دلم يه خواهر مي خواد

بچه که بودم خونه خاله فرزانه يه جاي رويايي بود
سه تا دختر داشتن
آخرين واکسنموکه زدم
(شلوار مخمل قهوه ايم پام بود)
هيچي گريه نکردم
موقع رفتن , سوار تاکسي که شدم
سرم خورد به بالاي در
تلافي گريه آمپول رو اونجا در آوردم
مامان واسه دختر خوب بودن بهم جايزه داد
رفتيم خونه خاله فرزانه

دفعه اولي که رفتم خونه سروناز اينا
قيافه ام حسرت زده شده بود
چهار تا خواهر بودند

نمي دونم شايد اگر خواهر داشتم الان مثلا با هم قهر بوديم
يا آبمون تو يه جوب نمي رفت
اما آدم وقتي يه چيزي نداره حسرتشو داره

بعضي وقتها يکي ديگه هم مي تونه خواهر آدم باشه
اونم قبوله

من دختر خوبي هستم
کسي يه خواهر اضافي نمي خواد؟


--------

October 28, 2003

چند وقتی است که ....
--------

October 27, 2003

يه موقعي فصلها با هم فرق داشتن .... تابستونا بهترينشون بود , پاييز يه شروع تازه بود با يه بوي خوب .... زمستون به عشق عيد رد مي شد , بهار هم که بهار بود!
يه موقعي روزاي هفته با هم فرق داشتند ... عاشق پنجشنبه بودم , پنجشنبه ظهر ها , جمعه ها هم اي بد نبود ...از شنبه بدم ميومد چون صبحش از خواب بيدار شدن سخت بود ....روزاي فصلها هم با هم فرق داشتن , تابستونا شنبه ها هم خوب بود .... دوشنبه ها يه جور ديگه بود , نوک قله بود بعدش سر مي خورديم طرف آخر هفته ....اون موقع ها روزاي سال هر کدوم يه جور بودن , روز خوشحالي , ترس و اضطراب , هيجان و بي خيالي ...
الان اما روزا يه جور شدن ... ديگه شنبه صبح از خواب بيدار شدن کار سختي نيست ...ديگه آخر شبها دلهره مشق ها و درس هاي مونده نيست , همه روزا تقريبا شدن روزاي بي خيالي ...بهار هنوز هم بهاره , تابستون و پاييز و زمستون هم فقط يه فصلن , ديگه چيزي چالش ايجاد نمي کنه , برنامه يه برنامه روتينه ...


--------

October 24, 2003

- دو تا بليط دارم , قرار بود با وحيد برم نمياد , تو کاري نداري با من بيايي؟
- اممممممممممم .... نمي دونم بذار ببينم برنامه ام چي مي شه ( حالا مي دونم که برنامه ام هيچي نميشه , هيچ کاري هم ندارم!)
- برنامه ات معلوم شد ؟
- خبر مي دم ( خوب برو ديگه , چرا انقدر دست دست مي کني , زشته ديگه اين دفعه چندمه؟)
- پس ميايي ؟
- آره ميام

تو راه رفتن يه بند حرف مي زنم , اصلا نمي فهمم کي رسيديم , خوبه که مسير رو بلدم وگرنه که گم مي شديم ....
هواي سالن دم کرده است , گرمه , من هم اگه بهم باد نخوره مي ميرم !
انقدر که حرف زدم و فکر کردم ضربانم رفته بالا! , سرم درد گرفته , نفسهاي عميق مي کشم ....
از برنامه خوشم مياد , دلم مي خواد چشمامو ببندم و فقط گوش کنم , البته اگه چشمها باز باشه هم فرقي نمي کنه چون چيزي ديده نميشه , اما با اين وضعيت جسمي يه کم رهايي سخته!
همينجور که مي زنن بدنم کم کم شل ميشه , نوازنده ها به هم انرژي ميدن , درگيري چشميشون از اون دور هم پيداست , اونها مي زنن و من فکر مي کنم چقدر دلم مي خواست برم اون بالا و با آهنگ خودمو تکون بدم , نمي خوام برقصم , چشمامو ببندم و با آهنگ و آواز بچرخم , سريع و تند , انقدر که از حال خودم خارج بشم .... اونها مي زنن و من تو ذهنم مي چرخم , تند تند ... تموم که مي شه احساس سبکي مي کنم ...

--------

October 22, 2003

1- قدم مي زنيم …تو کوچه پس کوچه ها …کوچه ها به هم وصلن ….به اين زوديها تموم نمي شن …اين ساعت روز , قدم زدن تو کوچه هاي پيوسته , غريب به نظر مياد , کاش مي شد تا تاريکي تو کوچه قدم بزنم.
2- مي خواد حرف بزنه اما نمي تونه , مي دونم که بايد بحث رو باز نکنم , اما بعضي وقتها از دست آدم خارجه ....سرش که باز بشه جز عذاب وجدان و فکر مشغول چيزي واسم نمي مونه
3- تو کتاب فرق آفرينش رو با ترکيب بندي بحث کرده , مي بينم که تمام زندگيم فقط کار ترکيبي کردم .... همه چي موجود بوده و من فقط جاشو عوض کردم
4- مي خوام يه روز تو هفته , اصلا يه روز تو ماه , مال خودم باشه ...خود خودم ... که هر چي گوشه و کنار ذهنم اذيت مي کنه رو بريزم بيرون ....يه روزي که با خودم خلوت کنم ...بفهمم چي داره بهم مي گذره ...

بگو دوستم داری ...
تا زيباتر شوم
بگو دوستم داری ... تا انگشتانم طلا گردند
و پيشانيم ماه
بگو دوستم داری تا بتوانم دگرگون شوم ,
بدل به خوشه گندم شوم يا درخت نخل
هم اکنون بگو , درنگ نکن
برخی از عشقها درنگ نمی پذيرند
بگو دوستم داری تا تقدس مرا بيشتر کنی
تا از دفتر شعرم کتاب مقدس بسازی
تقويم را عوض می کنم اگر بخواهی
فصل ها را می شويم وفصل های ديگر می سازم
امپراتوری زنان بر پا می کنم
اگر بخواهی
بگو دوستم داری تا شعرهايم روان شوند
نوشته هايم آسمانی
عاشقم باش تا
خورشيد را با اسب ها و کشتی ها تسخير کنم
درنگ نکن ... اين تنها فرصتی است برای من
تا بيافرينم ...يا بياموزانم

(نزار قبانی)

--------

October 21, 2003

همه چي اينجا هست , فقط يه چيز کم داره .... کار خوب هست , زندگي خوبه , تفريح هست , منتها هيچ کدومشون روح ندارن , مي فهمي عشق اين وسط گم شده ...
خلاقيت اينه که کاري که مي کني توام با عشق عميق باشه , خلاقيت لزوما نقاشي , مجسمه سازي , ... نيست , شستن کف سالن اگه با عشق همراه باشه يه کار خلاقانه است ...وگرنه ميشه وظيفه , يه کار اجباري ... چهار کلمه اختلاط با دوستها اگه از ته دل باشه خلاقانه ترين کار دنياست ... چرا کارهاي کوچيک و کم اهميت وقت تلف کردن به نظر ميان؟ ... چرا من فکر مي کنم که تو زندگيم بايد يه کار بزرگ انجام بدم ؟ همين کارهاي کوچيک که با علاقه انجام بشه به اندازه تمام کارهاي بزرگ دنيا مي ارزه ...

--------

October 19, 2003

روز اول هفته , خونه , شب , چشمهاي خوابالو , يه ديالوگ

- فاجعه اس!
- اوهوم
- مدل نگاهتو مي گم
- اوهوم
- اونوقت اگه من يه روز نباشم چي ؟ مي ميري؟
- حالا اون موقع فکرشو مي کنم! , بالاخره تو هر رابطه اي هر احتمالي وجود داره!
- آفرين , من هم همينو مي گم , هر احتمالي وجود داره
- درستش هم همينه : )

روز دوم هفته , کارگاه , بعد از ظهر , چشمهاي خوابالو , يه مونولوگ

- چرا انقدر پيله مي کني به يه چيز؟
- پيله نمي کنم که , خودش مياد
- خوب وقتي بهش توجه مي کني همين ميشه ديگه , مياد اونوقت ديگه نمي ره!
- مي دونم , يعني مي فهمم که چه جوري مياد و جاگير پاگير ميشه , حالا الان ولش کن خوابم مياد!
- آها , همين خوابتو ببين ! وقتي خوابي همه چي احتمالش هست , خوابتو قبول مي کني , يعني خوابتو بازي مي کني , مي بينيش , حسش مي کني , وقتي بيدار ميشي خواب هم تموم ميشه
- يعني چي ؟
- مي خوام اينو بگم , از خواب که پا شدي ديگه خوابت رفته , خوابتو دنبال خودت اينور اونور نمي کشي , با فکرت هم همين کارو بايد بکني , دنبال خودت اينور اونور نبرش , اگه موندگار بشه ريشه مي دوونه , همه جا رو مي گيره , مي شه يه نقطه که بهش خيره شدي ....
- اوهوم يعني با فکرم بازي کنم ؟
- دقيقا , اگه اومد باهاش کل کل نکن , بذار هر جور راحته باشه , دلش هم خواست بمونه اشکالي نداره اما بهش توجه نکن , فکر کن يه خوابه که داري مي بينيش , بهش نگاه کن اونوقت تازه مي فهمي که همه چيز يه جور ديگه مي شه
- يعني همه چي عوض مي شه ؟
- نه خره , چيزا که عوض نمي شه , نگاه تو عوض ميشه , اونوقت ديگه همه احتمالات رو ر احت قبول مي کني!

--------

October 14, 2003

- خوبي ؟ چه خبر؟
- خوبم , خبري نيست
- چه کار مي کني ؟
- دراز کشيدم !
- وا , الان چه وقت دراز کشيدنه ! پاشو يه کاري بکن ...
- ........
- حالت خوبه؟!!! چته ؟
- هيچي طوري نيست
- مطمئني ؟
- ....
- الو !!!!!
- .....
- داري گريه مي کني ؟
- .....
- هر وقت خوب شدي زنگ بزن.
........................................
- حالت خوبه ؟
- آره خوبم
- چي شده ؟
- هيچي بابا , نمي دونم , همينطوريه
- مطمئن؟
- ........
- اي بابا زنگ بزن !
.....................................
- راستي شيرين عبادي صلح نوبل رو برده
- مبارک باشه !
- از اين بهتر نمي تونستي جواب بدي ؟
- ........
.......................................
- حاضري ؟ بريم ؟
- مي ريم حالا دير نمي شه !
- شلوغ مي شه ها , مامان اينا رو هم پيدا نمي کنيم .
- نترس!
......................................
- ببين همين جا پارک کنيم , پياده بريم
- نه اينجا دوره , بريم جلوتر
- جلوتر جا نيست ها ! همينجا وايسا
- بذار فکر کنم ....
- خيالت راحت شد ؟ ميدون آزادي خيلي نزديکه ديگه , با اين گره کور فردا صبح هم نمي رسيم !
.....................................
- الو ! شماها رسيدين !!!! ما هنوز داريم دور سر خودمون