دوازدهم شما که آن بالا نشسته اید یحتمل هم می بینید و هم می شنوید. پس چرا طوری رفتار می کنید که آدم دچار این اندیشه شود که شما نکرده! نه می بینید و نه می شنوید. آخر عزیز من هر چیزی هم حدی دارد. قرار است همه چیز را ...
یازدهم فروزنده خانوم ، بنده خدمت شما عرض کردم که. ..بنده دارم با دختر شما زندگی می کنم. یک کمی بالا پایین دارد مثل همه زندگی ها. اما بد نیست. من هم تلاشم را می کنم.انشاله تا چند سال دیگه وضعمان خوبتر از این می شود که هست. من الکی ...
دهم مثل همه شبهای دیگر که خانه ام، پشت میز کوچک و جلو کامپیوتر نشسته ام. تقه به در می خورد. می دانم اگر چند ماه پیش بود دلم هری می ریخت پایین که این وقت شب چه کسی با من کار دارد. الان اما دیگر هول نمی کنم، می ...
نهم گاهی فاصله ها کش می آید. مثل هشتم تا نهم. مثل از اینجا تا ماه. مثل من تا تو! فاصله های بی کش هم هستند. فاصله های جمع شده. مثل زانو زیر پا. مثل شبهایی که ماه به خانه نزدیکتر است و تو به من. گاهی فاصله ها را ...
هشتم ... من فروزنده خانوم هستم.بلوز و دامن می پوشم. بازوهایم کمی چاق است. بفهمی نفهمی یک کمی هم غبغب دارم. موهایم را رنگ می کنم. همیشه یک ته آرایش دارم. به خطهای صورتم نگاه نکنید. بالاخره سن آدم است دیگر. گوشه لبها را خط می اندازد و پشت چشمها ...
هفتم تو چه فکر می کنی؟ واقعا پایان شب سیه سپید است؟ نمی دانم. مدام با تو حرفش را می زنم اما گاهی وقتها من هم ته دلم سست می شود که واقعا همینطور است؟ داشتم اینها را برای خودم می گفتم. می دانی فکر می کنم تو شب سیاه ...
پنجم هنوز کسی سرپرستی آسمان را قبول نکرده است. این را توی نامه نوشته بود. زیرش هم اضافه شده بود تقصیر خودش بوده. به اندازه کافی ¨توی چشم ¨نبوده. یک کلام، نظر کسی را نگرفته. این است که سرپرستی دیگران را گرفته اند. بعدترش هم اضافه شده که زمان زیادی ...
سوم راههای پیچ در پیچ پشت همه درهای بسته به یک جا می رسد : خوشبختی بازی را شروع کنیم؟ ...
دوم مرغ دريايی ،‌‌بالاتر از آخرين طبقه ساختمان مصلوب شده است. بالهايش را جمع می کند. يعنی تلاش می کند که جمع کند. سرش را کمی خم می کند. بدنش را به جلو می کشد. باد باز می زند به تنش و دوباره مصلوب می شود. دوباره بالهایش را جمع ...
اول همان اول که خدا بود و کلمه بود. همان جا که همه چیز شروع شد. تماس اول. حرف اول. نگاه اول. لبخند اول. بوسه اول. شمردن برای انتظار همیشه معکوس است. اما این بار نه. شمارش از اول آغاز می شود. انتظار شاید. یک انتظار شیرین. بدون دانستن آخرین ...
این روزها گاهگاهی به بچه دار شدن فکر می کنم. هنوز هم در گوشه های ذهنم احساس غریبی می کنم. شاید هنوز ساعت بیولوژیکی مادر شدنم به کار نیفتاده باشد. چند وقت پیش توی یکی از وبلاگها صحبت بچه و سینگل مادر بودن و این حق که زن برای خودش ...
من ، ذهن شرطی و آدمهایی که از هم عبور نمی کنند! در کافه تریای طبقه دوم دانشگاه نشسته ام. دارم درس می خوانم. نه خیلی ساکت است و نه خیلی شلوغ. دقیقا همان فضایی که برای من راحت است.سرم را از روی کتابها می آورم بالا. مرد دارد طرف ...
بازگشت ظفرمندانه! من و وبلاگ مبارک. خودم که حال و روزم معلوم نیست اصلا، این وبلاگ هم از حال رفته بود. چند تا اتفاقی که ممکنه برای یک سایت در طول زندگیش بیفته! همه با هم برای اینجا افتاد. برای همین غیبت کشداری شد. همینطوری گفتم اینا رو بگم که ...
صبح از تخت کنده نمی شوم. انگار کوه کنده باشم مثلا و حالا از خستگی نا نداشته باشم. همان بازی همیشگی که ساعت را برای ده دقیقه دیرتر بگذارم و بعدش بیهوش شوم. شاید هم مال روز اول مدرسه است! بعد از دو هفته خوردن و خوابیدن و گشتن و ...
شش تصوير شفاف وجه اول , تصوير اول: تو را دوست دارم چون نان و نمک دوست داشتن دقيقا شبيه حس مهمان عزيزي است که براي خودش لقمه هاي کوچک مي گيرد و با خوردن هر لقمه گرسنه تر مي شود , چرا که خوب مي داند چه صميمانه نمک ...
روز نوشت
آخرین روز مدرسه است. حوصله مهمانی روز آخر را ندارم. چرخی توی دفتر می زنم ، وسایلم را بر می دارم و میزنم بیرون. توی راه خانه ام که تلفن زنگ می زند. منجر ساختمان می خواهد مرا ببیند ، پناه بر خدا یعنی چکار دارد . همسایه پایینی باز ...
زن روزهای ابری جان می دانی ، می ترسم آخرش این باد مرا با خودش ببرد. نه از آن بادها که می وزند. از آنها که مثلا سرشار باد! خانه شاد و شلوغ،خوراکی های لذیذ و خوابهای آرام بی کابوس. از همصحبت تازه ات خوشم آمد. می دانی خیلی وقتها ...
دلم خانه می خواهد. گرم ، شاد،شلوغ برم برای خودم روی مبل دراز بکشم. لبخند بزنم. تلویزون نگاه کنم. چیزی بخورم و آدمها دور و برم بیایند و بروند یکی شلوغ کند. یکی داد بزند. یکی بلند بخندد من هم تماشایشان کنم. گاهی هم چیزکی بگویم. یا زیر لب غرغری ...
دیروز به سلامتی باز هم مطمئن شدم که من شکمو هستم. آنهم نه یک ذره دو ذره. اصلا از خریدن خوراکی لذت می برم. شاید از خریدش حتی بیشتر از خوردنش. برای همین سرم را بزنی تهم را بزنی توی سوپر دارم می گردم و هی خرید می کنم. حالم ...
می رویم فرودگاه. بار اول است که تنها بدرقه کننده ام. تا قبل پرواز همه اش حرف می زنیم. حالا فقط من مانده ام با دو تا کوله پشتی و دیواری که پشتش را دیگر نمی بینم. برمی گردم. پیش خودم فکر می کنم به جای تاکسی گرفتن با اتوبوس ...
قرارم رفته است. شبها تا خود صبح بیست بار بلند می شوم. با چشمهای گرد اطرافم را نگام می کنم. می خوابم. خواب می بینم. باز بلند می شوم. با چشمهای گرد اطرافم را نگاه می کنم. صبحها عصبانی ام. از خودم ؟ از کسی؟ نمی دانم. یک خشم نهفته ...
روزمرگی ها بعد از یک هفته جان کندن و شب دیر خوابیدن و صبح زود بیدار شدن خواب صبح شنبه زیاد می چسبد. البته اگر قرار باشد هی خواب ببینی آدم عطایش را به لقایش می بخشد و زودتر بیدار می شود. از صبح دارم برای خودم توی خانه می ...
امروز اصلا روز من نبود. یا شاید هم بود. من امروز مثل هوا شده بودم. سرد , گرم , آفتابی, بادی...هر چه که دلت بخواهد. صبح منگ بودم. شب قبل حمام رفته بودم و با این شامپو که به سرم زده بودم موهایم مثل موی گربه شده بود. سردم بود. ...
تا نزدیک ظهر خواب بودم. کار سنگین هفته پیش و مهمانی شب قبل حسابی خسته ام کرده بود. از سر صبح هی لای چشمهایم را باز می کردم و هوای ابری و بادی و سرد بیرون را که می دیدیم دوباره چشمهایم را می بستم. ساعتهای بیداریم را پای کامپیوتر ...
ممنون از همگی به خاطر تبریک. چسبید بهم حسابی. برای همه شما آرزوی خوب دارم. راستی فروغ می بینی چقدر خوشمزه است؟ یک نگاهی باه کامنتدونی من بندازین. با یک کمی اغماض می شه گفت زنانه است. ای ول! -------------------------------------------- ساعت نه و نیم شب است. اصلا نفهمیدم دوازده ساعت ...
یکی بهم گفت سایت بی 30 ام را هم یک نگاهی بیندازم. ایرانی ها فیلمهای کوتاه تویش می گذارند. گفت شاید جالب باشد ببینی چه جور فیلمهایی گذاشته اند. فیلمها را می شود توی سه دسته جا داد. دسته اول و آخر که معلوم است دیگر. فیلمهای مثلا ص ک ...
شمع ها را روشن کرده ام. هشت تا. شام هم پخته ام. یکی دو تا چراغ هم روشن است. مخصوصا چراغ دم در. خوب است که در ورودی خانه همیشه روشن باشد. برای خودم غذا می کشم. هنوز هم یادم می رود که باید آهسته غذا بخورم. هی دورم تند ...
برگشته ام خانه. دوباره همه چیز مثل سابق می شود. البته نه که کاملا. حالا باید وقتم را یک جور دیگر پر کنم. درسهایم زیاد است و شکر خدا هیچ وقت حوصله شان را ندارم. اما راهی نیست. باید بگذرانمشان. هوا هنوز خوب است . می شود پیاده روی های ...
روزها خیلی زود می گذرند. هنوز چشم به هم نزده تمام شد. فردا دوباره راه می افتم. انگار که بار اولم است. اینبار که بروم خیلی چیزها فرق می کند. می شود گفت یک بخش جدید در زندگیم باز می شود. سفر خوبی بود. خستگی زیاد به تنم مانده اما ...
یک ظرف مربع شکل قرمز که کمی گود است دو تا شمعدان پایه فلزی کوتاه که سرش حباب شیشه ای دارد یک جاکلیدی دیوار کوب که با دو تا گل قشنگ اینها را امروز عصر پدرم سر راه آمدن به خانه برایم خریده است. برای خانه ام که با خودم ...
پراکنده ها از صبح برای خودم توی خانه نشسته ام. همه جا را تمیز کرده ام. چای هم ریخته ام و دارم کتاب می خوانم. چشمم هم به چمدانهاست که کنار اتاق گذاشته ام . درشان بسته است. آماده ایستاده اند. مثل خود من. منتها من نشسته ام. نمی توانم ...
مهمان داشته ام برای ناهار. لذت خوبی می دهد. حالا که عصر شده دارم ظرفها را می شورم. ظرف پیرکس را که قبلا تویش آب ریخته ام بر می دارم. ذهنم مثل همیشه مشغول است. ظرف را بر می گردانم که آبش خالی شود . فکر می کنم که آب ...
و اما زندگی همچنان ادامه دارد این چند وقته به بعضی چیزها بیشتر فکر می کنم. چند خطی هم دیروز برای دوستی نوشتم که این روزها حالش زیاد خوب نیست و دارد از یک شاید بحرانی عبور می کند. می خواستم برایش بگویم خیلی چیزها هست که ما توی زندگی ...
از صبح راه می افتی توی خیابان. توی تک تک مغازه ها سرک می کشی که شاید چیزکی پیدا کنی برای کسی که مثلا دست خالی نرفته باشی. خسته هم می شوی که چقدر دیگر باید بگردی و چند نفر دیگر مانده. خسته ، بیایی و برسی دم در خانه ...
اینجا شهر مورچه هاست. از کله سحر پیدایشان می شود و تا بوق سگ هم هستند. همینطور دنبال هم راه میفتند. شاید هم با هم آشنا نباشند اما مسیرشان یکی است. از توی کوچه ها رد می شوند. می پیچند توی خیابان . گاهی حتی توی پارک ، روی نیمکت ...
بالای پله ها نشسته ام و زانوهایم را بغل کرده ام. خیلی بالا رفته ام. آنقدر که همه چیز زیر پایم است. از آنجا حتی خط افق هم پیداست. و خورشید زرد و نارنجی که دارد غروب می کند. هوا روشن است هنوز و همان لحظه که دارم نگاه می ...
توی آمدن و رفتن روزها و تمام شدن بهار و رسیدن تابستان پاک یادم رفت که وبلاگم پنج سالگیش تمام شد! ...
پیاده روی های طولانی آخر هفته مان را دوست دارم. همیشه می رسد به کشف یک جای جدید٫ یک پارک با دریاچه مثلا یا یک خانه قدیمی یا یک کافه دنج. قبلا هم گفته بودم حساب روز و ماه و سال از دستم در رفته است. نه که به معنی ...
فکر می کنم صبح شده. هوا کمابیش روشن است. ابری هم هست. شاید نم نم بارانی هم بزند. اما هیچکدام اینها مرا بیدار نکرده. از صداست که بیدار شده ام. توی دلم به جد و آباد هر چه پرنده است صلوات ! می فرستم. یک صدایی بین قار قار کلاغ ...
پشت سر من سوار واگن مترو می شوند. سه نفرند. می نشینند روبروم. یکیشان حتما مادر است. اصلا از قیافه اش معلوم است. یک پیراهن بلند پوشیده با استین حلقه ای. بازوهایش تپل است و وقتی می خندد ریز ریز تکان می خورند. موهایش هم فرفری است. لبهای باریکی دارد ...
هر انتخابی یک بهایی دارد. گاهی وقتها می شود بهایی هم نپرداخت! یعنی به هر حال بها پرداخته می شود اما توسط کس دیگری. آدمهای مثلا زرنگ شرایط را طوری درست می کنند که دیگری وادار به انتخاب شود و بهایش را هم بپردازد. اما خوب به ما گفته اند ...
با خانه جدیدم عشق می کنم. به قول دوستی من اگر خوشحال باشم حتی تا آخر عمرم هم می توانم توی همین خانه زندگی کنم. خانه کوچک است اما به من آرامش می دهد. شب توی ایوان می ایستم و به صدای پای سنجابها و راکنها گوش می دهم که ...
زن روزهای ابری جان سلام خیلی وقت است که هیچ خبری ندارم. نه از تو و نه از خیلی های دیگر. البته اینطور هم می شود گفت که خیلی وقت است که کسی از من خبری ندارد. نمی دانم چه مرگم شده اما حوصله تماس گرفتن را ندارم. آنها هم ...
توی مغازه می چرخم. لا به لای میز و صندلی ها. خودم را توی آینه نگاه می کنم ، روی صندلی پشت میز می نشینم و فکر می کنم توی خانه ام هستم و منتظر بقیه نشسته ام تا بیایند و ناهار بخوریم. خسته ام. دلم می خواهد سرم را ...
از کنار قبرها رد می شویم، داستان از همین جا شروع می شود. محکمتر قدم بر می داریم. آفتاب گرم و روشن است ، صدای آواز پرنده ها و تصویر گلهای زردی که توی سبزی پخش شده اند، همه چیز، حتی چهره مرگ را زیبا می کند. فقط در اصلی ...
سلام می دانم که اینجا را می خوانی. خواستم برایت چند خطی بنویسم. چه طور شروع کنم؟ از حالت بپرسم؟ بگویم امیدوارم حالت خوب باشد و روزهای خوشی بگذرانی؟ این آخری را از ته دل می گویم ،گرچه می دانم شاید روزهای خوبی را نگذرانی. من اصلا در حد و ...
با مهره های رنگی فال می گیرم. اگر آبی آمد می روم. اگر قرمز آمد می مانم. اگر زرد بود ببینم خدا چه می خواهد! مهره های رنگی دیگر هم دارم. حقیقتش این است که برای کارهایم دنبال یک بهانه می گردم. اگر اینطور شد آنطور می کنم ، در ...
پایین که باشی ، می گردی، دنبال هر چیزی، تکه ای از جایی، بخشی از کسی، ثانیه ای از زمانی ، تصویری از مکانی ، که جمعشان کنی، شاید برای خوشبختی، حتی اگر لحظه ای باشد. همه را با خودت می بری، تصویر قاب شده یک لبخند، صندلی های حصیری ...
صفرم همه قصه ها از صفر شروع می شوند. صفر یعنی هیچ . یعنی سفیدی، سکوت، آرامش روز صفرم تا چشم کار می کند همه چیز دست نخورده است. تازه، نو. هیچ چیز معنی ندارد و همه چیز با معنی است. همه چیز دست خودت است، معنی ببخشی، رنگش بزنی ...
اول حالا رسیده ام به آخر خط. سی ام من , حالا, دم در معبد ایستاده ام. روی آخرین پله. چیزی نمانده. پایم را که بلند کنم رفته ام آنطرف. ایستاده ام جلوی در, رادای بنفش را پیچیده ام دور تنم. با چند مهره در گردن, یک زنجیر در پا ...
دوم سرم را تکیه می دهم به دستهایم. پلکهایم گاهی روی هم می افتد. هوس کرده ام بخوابم و خواب ابدیت را ببینم. آدم گاهی وقتها هوس جاهای عجیب غریب هم به سرش می زند. خواب ببینم آنجا هستم. کنار جوب نشسته ام و پاهایم تا مچ توی آب خنک ...
سوم حالا من یک زن مصری ام. یک زن قدیمی مصری. با موهای کوتاه، تا زیر گوش و چتری هایی که پیشانی ام را گرفته اند. شاید اصلا من یک شاهزاده قدیمی مصری باشم، یا زن یک فرعون . می شود فکر کرد یک بازوبند مار نشان هم دارم. من ...
چهارم دیگر چیزی نمانده کمتر از انگشتهای یک دست امشب فردا شب پس فردا شب را بخواب بعدش چه؟ دوباره از اول؟ بعدش هر روز بشمار یک همین و تمام ...
پنجم نشسته ام روی زمین ، تکیه داده ام به دیوار، پاهایم را هم خم کرده ام یک جور که کف اش روی زمین باشد و زانوهایم خم شده. نشستنم این مدلی خیلی راحت تر از توضیح دادنش است. توضیح به نظر پیچیده می آید. فاصله بین پاهایم هم دفتر ...
ششم نشسته ای توی یک کافه ، کنار خیابان ، سفارشی هم حتما داده ای ، دستهایت را هم قلاب کرده ای روی سینه لبخند محوی هم رو لبانت هست ، نگاهت ولی به دوردست . نمی دانم شاید هم به نزدیک . امتدادش را نمی بینم. فقط همان برق ...
هفتم جلوی کلاس ایستاده ام. رو به همه. حرف اما نمی آید. آدمها را نگاه می کنم اما هیچ کدامشان را نمی بینم. دستهایش را می گذارد دو طرف شانه هایم. رو به من که هول نشو و رو به کلاس که برایش دست بزنید ؛ شاید که یخ من ...
هشتم این مال دیروز بود. دیروز که نه ؛ یک جایی بین دیروز و امروز. با همکلاس یونانی ام که هیجده سالگی ازدواج کرده ؛چون خانواده اش سخت گیر بوده اند و بیست سالگی پسرش را دنیا آورده که الان شانزده ساله است و از شوهرش جدا شده و نامزدش ...
نهم دیشب ؛ هم خسته بودم هم کثیف. شیر آب را باز کردم و رفتم زیر دوش . نمیدانم سرما مال من بود یا حمام ؛ آب داغ را باز کردم. دستهایم را روی سینه ضربدر کردم. چشمهایم را بستم و زیر آب داغ ایستادم. یکدفعه یاد علیرضا افتادم. اینکه ...
دهم اینجا که نشسته ام هیچ چشم اندازی ندارد. دیوار است و صفحه مانیتور و یک پنجره که توی راهرو باز می شود و آنطرف هم تا چشم کار می کند باز دیوار است و همین صفحه های کوچک که زندگیمان شده. دارم سعی می کنم ذهنم را ببرم فراسوی ...
یازدهم امروز توی اتوبوس تنها بودم. هم رفتن. هم برگشتن. همینطور که نشسته بودم چشمهایم را بستم، کاپشنم را کشیدم روی تنم و خوابم برد، در حالی که به می خواستم به سرزمینهای دور فکر کنم. تکانی خوردم، شاید هم صدایی شنیدم، چشمهایم باز شد، سرم را چرخاندم به پهلو، ...
دوازدهم اینجا که ماهستیم بهار گم شده است. نه که فکر کنید دارم داستان تعریف می کنم یا الکی از خودم حرف می زنم. این را خودم شنیدم. از مرغ دریایی که داشت بغل گوشم پرواز می کرد. پرواز که نه ؛ بالهایش را باز کرده بود اما هیچ تکانی ...
سیزدهم زن می گوید شگون ندارد. آخر سیزدهم است. می گویم خوب باشد. می گوید امروز نباشد بهتر است. یک وقت نحسی اش دامنمان را می گیرد. می گویم ول کن این خرافات را! نمی دانم توی فنجانت یک آدم افتاده که دور وبرش بسته است و انگشت هم که ...
چهاردهم از نیمه که بگذری دیگر تمام شده. می افتی توی سرازیری و زود می رسی انگار. اشتیاقت زیاد می شود؛ تازه می فهمی شنیدن انتظار هم شیرین است چه معنی می دهد. دلهره و اشتیاق و انتظار که با هم مخلوط شود دور همه چیز را یک هاله ای ...
پانزدهم امروز ساعت یک و پنج دقیقه بعد از ظهر از در مدرسه بیرون رفتم. پیچیدم سمت چپ و آرام راه افتادم. هوا خیلی سرد نبود. گهگداری دانه های برف می آمد اما آسمان را که نگاه می کردی خیلی تیره نبود و به نظر می آمد آن دورها سحر ...
شانزدهم به همین زودی نصفش تمام شد. چشم به هم بزنی نصف دیگر هم تمام شده. مثل یک سیبی که شروع می کنی به خوردن یا چایی که می ریزی توی فنجان همه چیز همینطوری تمام می شود. مثل زندگی. یک روز به خودت می آیی و می بینی که ...
هفدهم خسته ام. ساعت دارد کم کم ده می شود و هنوز کارم به جایی نرسیده. چشمهایم درد می کند و پاهایم انگار مال دیگری است. نمی دانم چرا هیدرودینامیک دریایی را بلد نیستم. خیلی چیزهای دیگر هم بلد نیستم. سوت نمی توانم بزنم. آواز بلد نیستم بخوانم. خیلی از ...
هیجدهم یک وقتی , مثلا شبی، یک دفعه حس می کنی همه درها از روی حکمت دارد یکی یکی بسته می شود؛ یعنی اینطوری فکر می کنی ؛ خسته هم هستی؛ کارهایت هم مانده؛ از این طرف و آن طرف هم چیزکی شنیده ای ؛ نه که مهم بوده باشد؛ ...
نوزدهم آفتاب زده بیرون. من هم مثل این گل و گیاهها که رویشان به آفتاب باز می شود شنگول از خواب بیدار شده ام. گرچه مدتی است که شنگول هستم. از خانه که می زنم بیرون هوای نسبتا ملایم می خورد به صورتم. تصور هوای گرم و شنهای داغ و ...
بیستم هر چیزی را به هر کسی نباید گفت. گاهی یکی پیدا می شود که همه را می تواند بشنود. آن حسابش جدا. وگرنه هر کس اندازه ای دارد. ...
بیست و یکم اینگوز باروری شروعهای تازه " اینگ " خدای قهرمان ... کشیدن این علامت ممکن است نشانه یک زمان فارغ شدن همراه با نشاط باشد. نشانه یک زندگی تازه. یک راه تازه. علامت قدرت زیاد. ... ممکن است وقتش رسیده باشد که حالا طرحی را کامل کنی. همه ...
بیست و دوم روی صندلی نشسته ام. دستهایم را به هم قلاب می کنم و می کشم طرف بالا. پاهایم را به هم جفت می کنم و درازشان میکنم آنقدر که سر می خورم روی صندلی. زن از روبرو می آید. نگاهم می کند. می خندد. من هم می خندم. ...
بیست و سوم نا ندارم. ساعت دوازده و ربع است و نیم ساعتی می شود که رسیده ام. انقدر خسته ام که حتی نمی توانم بخوابم. فکر کنم هفته گذشته از بدنم زیاد کار کشیده ام. تنم خسته است. مغزم هم که تعطیل ؛ فقط قلبم می زند. سر جلسه ...
بیست و چهارم امروز برف آمد. نه فکر کنید الکی ها. حسابی. از آن بادهای شلاقی مورد علاقه من هم می وزید. هنوز هم می وزد البته! اما کی اهمیت می دهد؟ توی لابراتوار نشسته ام. از دیوار پنجره ای توی راهرو را نگاه می کنم. عکسم افتاده توی شیشه. ...
بیست و پنجم یک روزهایی آدم دلش تنگ می شود. اشکال ندارد. می شود یک گوشه خلوت پیدا کرد. که حواست پرت نشود و چند دقیقه ای یا حتی ساعتی به دلت اجازه دهی که تنگ شود. انقدر که حتی نفست هم در نیاید. چارتا دانه عکس را که داری ...
بیست و ششم گربه خپل دوست داشنتی قصه ما امروز ولو شده بود روی میز. انگار که کوه کنده باشد. کوه کندن گربه را هم که بلدید؛ انقدر که از دم اجاق آشپزخانه بلندشان کنی که بروند تا دم در هوایی بخورند و برگردند. اما اینطوری با گربه معامله مان ...
بیست و هفتم بعد مدتها رفتم ورزش. از خجالت خودم و بقیه هم در آمدم. روی توپ قرمز ولو شده بودم. چرخ می خوردم و فکر می کردم چقدر خوب بود دنیایم جمع می شد روی همین توپ قرمز که ولو شوم رویش و با خیال راحت چرخ بخورم. روزهایم ...
بیست و هشتم امتحانم را دادم. مثل همه شبهایی که صبحش باید زود از خواب بیدار شوم تا صبح مثل آدم نخوابیدم. صد دفعه بیدار شدم ؛ ساعت را نگاه کردم؛ شمردم چند ساعت دیگر به صبح من مانده؛ لبخند زدم که هنوز وقت هست و دوباره خوابیدم داشتم برای ...
بیست و نه ام حس یک گربه خپل را دارم که بی دلیل خوشحال است. برای خودش با نخهای کاموا بازی می کند و گاهی هم لا به لای گره ها گم می شود. داشتم به بالا و پایین فکر می کردم. به اینکه شاید دیروز همه چیز داشتی امروز ...
سی ام هوای بهار است دیگر. بیشتر سرد است اما گاهی هم خوب می شود. انقدر که جلو کاپشنت را نبندی یا دستکش دستت نکنی و با خیال راحت توی خیابان قدم بزنی. مثل بیشتر وقتها باقیمانده روز را در طبقه محبوبم گذراندم. طبقه سبز؛ که نشان از بهار دارد. ...
برداشت صفرم : زندگی از نو آغاز می شود. تولدی دوباره. شاید بدون درد شدیدی که بپیچد توی تنت و نفست را بند بیاورد. یا دستی که بکوبد پشتت تا نفس را بدهی بیرون و بگویی سلام. برداشت اول: چاردست و پا حرکت کنی . یک کمی به راست. یک ...
چند ساعت دیگر سال تحویل می شود. بچه که بودم ¸حتی تا همین چند سال پیش فکر می کردم آدم حتما باید با خانواده اش موقع تحویل سال دور سفره هفت سین بنشیند. فکر می کردم این لحظه مقدس است . که اگر همه با هم نباشیم اتفاقی می افتد ...
امسال که دیگه داره تموم میشه. اما سال بعد اگه پست جدید گذاشتم بعد اومدم دیدم از این دویست سیصد نفری که اینجا رو می خونن فقط به تعداد انگشتهای دست کامنت گذاشتن نمی نویسم دیگه. می دونم الان کامنت گذاشتن مد نیست و اینا اما به جون خودم آدم ...
توی گوگل سرچ کرده " گونه های مختلف مریم گلی" خواستم بگویم این جانور! یک گونه بیشتر ندارد. سر و ته اش همین است که می بینید. حالا ممکن است در فصلهای مختلف چیزهای مختلفی ببینید . ممثل بقیه جاندارن. یا اصلا گیاهان. اما گونه همان یکی است! بیخود نگردید!! ...
یکی بود , یکی نبود! چه می دانی البته , شاید همه بودند یا اصلا هیچکس نبود. غرض این است که بگویم قصه از یک جایی شروع شد . پایم را که توی فضای باز گذاشتم فهمیدم یک چیزی فرق کرده. من قد کشیده بودم ؟ یا همه چیز آمده ...
تنم ناسور شده. دست که می کشم رویش مورمورم می شود. مریض شده ام. شاید تب داشته باشم. مثل ماهی دهانم باز و بسته می شود. سرم یک کمی سنگین است. روبروی این صفحه نشسته ام , دانه دانه صفحه ها را باز می کنم , همینطور سیل خبرهای ناخوشایند ...
حالا ایشاله بعد از اینکه همه مشکلات حل شد و همه چی گل و بلبل شد و خطر حمله آمریکا هم رفع شد و چه و چه ...یک فکری به حال مردای ایرانی عزب ساکن آمریکای شمالی که قصد ازدواج دارن هم بکنین . معضلی اند به خدا! ...
مریم گلی جان ! حالم را اگر پرسیده باشی ... راستش آدم گاهی هیچ کلمه ای پیدا نمی کند برای تعریف حال و روزش.......... ...
اعصاب ندارم به خدا آقا من هی میام یک کمی غر بزنم واسه اطرافیان! که کارم ال و بل و دلم شور می زنه که هنوز درست نشده و فلان و بیسار و حرص هم می خورم بعد همچین حالمو می گیرن که تو هم چیه خودتو لوس می کنی ...
توی راهرو قدم می زنم. قدمهایم هدفدار است . دارم می روم وسایلم را از دفتر بردارم و بروم خانه. ساعت نزدیک نه شده. بیرون دارد برف می آید. باد هم می زند و برفها را پخش و پلا می کند. راهرو ساکت و سرد و قدیمی است. وسایلم را ...
انقدر این لوا قطب قطب کرد تا آخرش هوا سرد شد. البته برفی که چندان نیامده , هوا هم کمابیش آفتابی است اما بد سوزی می زند. من هم که حساس ! از این شلوار سفیدهای پدر بزرگی زیر شلوارم می پوشم , جورابم را هم می کشم رویش , ...
امروز آمديم مدرسه که کتاب بگيريم. خودمان که کارت نداريم هنوز برای همين مثل بيشتر وقتها که آويزان می شويم خودمان را نزديک کرديم به خانوم برادرمان که با کارتش برايمان کتاب بگيرد. کتاب پيدا شد. یک کتاب بزرگ سیاه. سیاه که نه سبز تیره که به سیاهی می زند. ...
روز اول
امروز روز اول بود. چه بهشان می گویند؟ هان کلاس اولی ها. ما هم از همان ها بودیم امروز. بالاخره امروز رسما وارد مدرسه هاگوارتز شدیم. حالا خدمتتان عرض می کنم. نه که قرار باشد ان جا درس جادوگری بهمان بدهند. البته فرض این است که کمی بلد هستیم وگرنه