๑
فیلم موسوی را دیدم و به نظرم بد نیامد. مخاطبش آدمهایی بود که شاید دور قبل به الفنون رای داده بودند. به نظرم به جای اینکه روی رای کسانی که شرکت نمی خواهند بکنند یا شک دارند که به موسوی رای بدهند یا کروبی کار کند ، روی آرای بالقوه ...
๑
مخملباف یک جوان عاصی مومنمسلک و دگمی بود که توبهی نصوح را ساخت. یک فیلم سراسر شعار. کتک هم میزد و توی زندانها تواب جمع میکرد. بعد توی همان زندانها فیلم ساز جمع کرد. همه چیز را آرام آرام از روی تجربه یاد گرفت. فیلمسازی را و .... آن ...
๑
این روزها به بعضی آدمها فکر می کنم. به بعصی ها که از یک مرحله به مرحله دیگر رفته اند اما ذهنشان قدرت تحلیل مسیر رفته را ندارد انگار. مثلا به آنهایی که از یک محیط بسته و تک صدایی رفته اند به یک جامعه چند صدایی و فکر می ...
๑
امروز چند ساعت توی دفتر پشت میز خاکستری نشستم. صفحه مونیتور را نگاه کردم، روی کلیدها فشار دادم ، از دهان نفس کشیدم و سعی کردم چند خطی بنویسم. از همان مدل سعی ها که معمولا خیلی هم جواب نمی دهد. گاهی هم از پنجره باریک و نصفه اتاق بیرون ...
๑
گاهی وقتها اینطور می شود. چند مدت سری به وبلاگم نمی زنم که چیزی بنویسم بعد که نوشتنم می آید می بینم بنده خدا از کار افتاده است و مشکل دارد. راستش حوصله ام از اینجا سر رفته است. می دانم مشکلم جای دیگری است و زورم فعلا به همین ...
๑
همینطوری دوستانم می دانند که طیف وبلاگ هایی که سر می زنم حسابی گسترده است. در یکی از همین گشت های ! دوره ای چشمم افتاد به پستی که زن نویسنده از شوهرش گله کرده بود که بعد از چند ماه همخانه شدن توجهی به زن و زندگی و غیره ...
๑
حالا سه تا شده اند. یکی ، یک قلب توی دستش دارد. آن یکی یک فانوس. سومی هیچ چیز اضافه با خود ندارد. سه تایشان را گذاشته ام رو میز. فرشته قلب به دست و فانوس به دست یک کمی عقبتر ، سومی هم جلویشان. عقب تری ها سرشان را ...
๑
برداشتهای عرضی دور پارک می دوم. نرسیده به سر پیچ مرد را می بینم که پشتش به من است. یک جور خاصی ایستاده. یک کمی نا متعادل. انگار یک پایش را حایل کرده و بدنش را انداخته روی همان پا. دورش می زنم. زیر چشمی نگاه می کنم. دارد می ...
๑
گهگداری که وبلاگها را می خوانم چند تا کلمه هست که هی روی اعصاب من راه می رود (سیب زمینی،هویج،کرفس،خیار...) نگینی لباس و کفش مجلسی! خواهری ، مادری ، برادری... تاپ و شلوارک (غذا، سالاد، شام ، نهار...) تپل ...
๑
هیجدهم ... زن خودکار را برداشت. دستش هم نمی لرزید. برایش عادی بود شاید. همه چیز را از حفظ می دانست. زیر کاغذ را امضا کرد. راحت. آسوده. حالا دیگر خیالش جمع بود که خانواده دور هم جمع می شود. دیگر مهم نبود که امضا مال خودش بود یا دیگری. ...
๑
شانزدهم ...هفت مقدس است. عشق است. پرستش است. می دانم یک روز صبح ، همین نزدیکی ، آفتاب که می زند صدای خش خش می شنوی. صدای خرد شدنهای ریز ریز و پی در پی. نترس. گوش کن . این صدای کنده شدن نکبت خشک شده هفت ساله روی پوستت ...
๑
پانزدهم عجیب هوس نوشتن یک داستان کرده ام. شاید دلم برای سه شنبه های دور تنگ شده باشد. روزهای دور هم نشستن ، خواندن ، حرف زدن و خندیدن. جرقه اش را پونه زد. قصدم این نبود که فروزنده خانوم را وارد بازی کنم اما وسوسه شده ام. فروزنده خانوم ...
๑
چهاردهم ... باد آرام آرام می خورد به پرده و کنارش می زند. رگه های باریک نور می تابد توی اتاق . قرمز و نارنجی ملافه ها پیدا می شود. از آن دورتر ها صدای آب می آید. آب لاجوردی .خنکی ملافه ها کم کم هشیارم می کند. دست می ...
๑
دوازدهم شما که آن بالا نشسته اید یحتمل هم می بینید و هم می شنوید. پس چرا طوری رفتار می کنید که آدم دچار این اندیشه شود که شما نکرده! نه می بینید و نه می شنوید. آخر عزیز من هر چیزی هم حدی دارد. قرار است همه چیز را ...
๑
یازدهم فروزنده خانوم ، بنده خدمت شما عرض کردم که. ..بنده دارم با دختر شما زندگی می کنم. یک کمی بالا پایین دارد مثل همه زندگی ها. اما بد نیست. من هم تلاشم را می کنم.انشاله تا چند سال دیگه وضعمان خوبتر از این می شود که هست. من الکی ...
๑
دهم مثل همه شبهای دیگر که خانه ام، پشت میز کوچک و جلو کامپیوتر نشسته ام. تقه به در می خورد. می دانم اگر چند ماه پیش بود دلم هری می ریخت پایین که این وقت شب چه کسی با من کار دارد. الان اما دیگر هول نمی کنم، می ...
๑
نهم گاهی فاصله ها کش می آید. مثل هشتم تا نهم. مثل از اینجا تا ماه. مثل من تا تو! فاصله های بی کش هم هستند. فاصله های جمع شده. مثل زانو زیر پا. مثل شبهایی که ماه به خانه نزدیکتر است و تو به من. گاهی فاصله ها را ...
๑
هشتم ... من فروزنده خانوم هستم.بلوز و دامن می پوشم. بازوهایم کمی چاق است. بفهمی نفهمی یک کمی هم غبغب دارم. موهایم را رنگ می کنم. همیشه یک ته آرایش دارم. به خطهای صورتم نگاه نکنید. بالاخره سن آدم است دیگر. گوشه لبها را خط می اندازد و پشت چشمها ...
๑
هفتم تو چه فکر می کنی؟ واقعا پایان شب سیه سپید است؟ نمی دانم. مدام با تو حرفش را می زنم اما گاهی وقتها من هم ته دلم سست می شود که واقعا همینطور است؟ داشتم اینها را برای خودم می گفتم. می دانی فکر می کنم تو شب سیاه ...
๑
پنجم هنوز کسی سرپرستی آسمان را قبول نکرده است. این را توی نامه نوشته بود. زیرش هم اضافه شده بود تقصیر خودش بوده. به اندازه کافی ¨توی چشم ¨نبوده. یک کلام، نظر کسی را نگرفته. این است که سرپرستی دیگران را گرفته اند. بعدترش هم اضافه شده که زمان زیادی ...
๑
سوم راههای پیچ در پیچ پشت همه درهای بسته به یک جا می رسد : خوشبختی بازی را شروع کنیم؟ ...
๑
دوم مرغ دريايی ،بالاتر از آخرين طبقه ساختمان مصلوب شده است. بالهايش را جمع می کند. يعنی تلاش می کند که جمع کند. سرش را کمی خم می کند. بدنش را به جلو می کشد. باد باز می زند به تنش و دوباره مصلوب می شود. دوباره بالهایش را جمع ...
๑
اول همان اول که خدا بود و کلمه بود. همان جا که همه چیز شروع شد. تماس اول. حرف اول. نگاه اول. لبخند اول. بوسه اول. شمردن برای انتظار همیشه معکوس است. اما این بار نه. شمارش از اول آغاز می شود. انتظار شاید. یک انتظار شیرین. بدون دانستن آخرین ...
๑
این روزها گاهگاهی به بچه دار شدن فکر می کنم. هنوز هم در گوشه های ذهنم احساس غریبی می کنم. شاید هنوز ساعت بیولوژیکی مادر شدنم به کار نیفتاده باشد. چند وقت پیش توی یکی از وبلاگها صحبت بچه و سینگل مادر بودن و این حق که زن برای خودش ...
๑
من ، ذهن شرطی و آدمهایی که از هم عبور نمی کنند! در کافه تریای طبقه دوم دانشگاه نشسته ام. دارم درس می خوانم. نه خیلی ساکت است و نه خیلی شلوغ. دقیقا همان فضایی که برای من راحت است.سرم را از روی کتابها می آورم بالا. مرد دارد طرف ...
๑
بازگشت ظفرمندانه! من و وبلاگ مبارک. خودم که حال و روزم معلوم نیست اصلا، این وبلاگ هم از حال رفته بود. چند تا اتفاقی که ممکنه برای یک سایت در طول زندگیش بیفته! همه با هم برای اینجا افتاد. برای همین غیبت کشداری شد. همینطوری گفتم اینا رو بگم که ...
๑
صبح از تخت کنده نمی شوم. انگار کوه کنده باشم مثلا و حالا از خستگی نا نداشته باشم. همان بازی همیشگی که ساعت را برای ده دقیقه دیرتر بگذارم و بعدش بیهوش شوم. شاید هم مال روز اول مدرسه است! بعد از دو هفته خوردن و خوابیدن و گشتن و ...
๑
شش تصوير شفاف وجه اول , تصوير اول: تو را دوست دارم چون نان و نمک دوست داشتن دقيقا شبيه حس مهمان عزيزي است که براي خودش لقمه هاي کوچک مي گيرد و با خوردن هر لقمه گرسنه تر مي شود , چرا که خوب مي داند چه صميمانه نمک ...
๑روز نوشت
آخرین روز مدرسه است. حوصله مهمانی روز آخر را ندارم. چرخی توی دفتر می زنم ، وسایلم را بر می دارم و میزنم بیرون. توی راه خانه ام که تلفن زنگ می زند. منجر ساختمان می خواهد مرا ببیند ، پناه بر خدا یعنی چکار دارد . همسایه پایینی باز ...
๑
زن روزهای ابری جان می دانی ، می ترسم آخرش این باد مرا با خودش ببرد. نه از آن بادها که می وزند. از آنها که مثلا سرشار باد! خانه شاد و شلوغ،خوراکی های لذیذ و خوابهای آرام بی کابوس. از همصحبت تازه ات خوشم آمد. می دانی خیلی وقتها ...
๑
دلم خانه می خواهد. گرم ، شاد،شلوغ برم برای خودم روی مبل دراز بکشم. لبخند بزنم. تلویزون نگاه کنم. چیزی بخورم و آدمها دور و برم بیایند و بروند یکی شلوغ کند. یکی داد بزند. یکی بلند بخندد من هم تماشایشان کنم. گاهی هم چیزکی بگویم. یا زیر لب غرغری ...
๑
دیروز به سلامتی باز هم مطمئن شدم که من شکمو هستم. آنهم نه یک ذره دو ذره. اصلا از خریدن خوراکی لذت می برم. شاید از خریدش حتی بیشتر از خوردنش. برای همین سرم را بزنی تهم را بزنی توی سوپر دارم می گردم و هی خرید می کنم. حالم ...
๑
می رویم فرودگاه. بار اول است که تنها بدرقه کننده ام. تا قبل پرواز همه اش حرف می زنیم. حالا فقط من مانده ام با دو تا کوله پشتی و دیواری که پشتش را دیگر نمی بینم. برمی گردم. پیش خودم فکر می کنم به جای تاکسی گرفتن با اتوبوس ...
๑
قرارم رفته است. شبها تا خود صبح بیست بار بلند می شوم. با چشمهای گرد اطرافم را نگام می کنم. می خوابم. خواب می بینم. باز بلند می شوم. با چشمهای گرد اطرافم را نگاه می کنم. صبحها عصبانی ام. از خودم ؟ از کسی؟ نمی دانم. یک خشم نهفته ...
๑
روزمرگی ها بعد از یک هفته جان کندن و شب دیر خوابیدن و صبح زود بیدار شدن خواب صبح شنبه زیاد می چسبد. البته اگر قرار باشد هی خواب ببینی آدم عطایش را به لقایش می بخشد و زودتر بیدار می شود. از صبح دارم برای خودم توی خانه می ...
๑
امروز اصلا روز من نبود. یا شاید هم بود. من امروز مثل هوا شده بودم. سرد , گرم , آفتابی, بادی...هر چه که دلت بخواهد. صبح منگ بودم. شب قبل حمام رفته بودم و با این شامپو که به سرم زده بودم موهایم مثل موی گربه شده بود. سردم بود. ...
๑
تا نزدیک ظهر خواب بودم. کار سنگین هفته پیش و مهمانی شب قبل حسابی خسته ام کرده بود. از سر صبح هی لای چشمهایم را باز می کردم و هوای ابری و بادی و سرد بیرون را که می دیدیم دوباره چشمهایم را می بستم. ساعتهای بیداریم را پای کامپیوتر ...
๑
ممنون از همگی به خاطر تبریک. چسبید بهم حسابی. برای همه شما آرزوی خوب دارم. راستی فروغ می بینی چقدر خوشمزه است؟ یک نگاهی باه کامنتدونی من بندازین. با یک کمی اغماض می شه گفت زنانه است. ای ول! -------------------------------------------- ساعت نه و نیم شب است. اصلا نفهمیدم دوازده ساعت ...
๑
یکی بهم گفت سایت بی 30 ام را هم یک نگاهی بیندازم. ایرانی ها فیلمهای کوتاه تویش می گذارند. گفت شاید جالب باشد ببینی چه جور فیلمهایی گذاشته اند. فیلمها را می شود توی سه دسته جا داد. دسته اول و آخر که معلوم است دیگر. فیلمهای مثلا ص ک ...
๑
شمع ها را روشن کرده ام. هشت تا. شام هم پخته ام. یکی دو تا چراغ هم روشن است. مخصوصا چراغ دم در. خوب است که در ورودی خانه همیشه روشن باشد. برای خودم غذا می کشم. هنوز هم یادم می رود که باید آهسته غذا بخورم. هی دورم تند ...
๑
برگشته ام خانه. دوباره همه چیز مثل سابق می شود. البته نه که کاملا. حالا باید وقتم را یک جور دیگر پر کنم. درسهایم زیاد است و شکر خدا هیچ وقت حوصله شان را ندارم. اما راهی نیست. باید بگذرانمشان. هوا هنوز خوب است . می شود پیاده روی های ...
๑
روزها خیلی زود می گذرند. هنوز چشم به هم نزده تمام شد. فردا دوباره راه می افتم. انگار که بار اولم است. اینبار که بروم خیلی چیزها فرق می کند. می شود گفت یک بخش جدید در زندگیم باز می شود. سفر خوبی بود. خستگی زیاد به تنم مانده اما ...
๑
یک ظرف مربع شکل قرمز که کمی گود است دو تا شمعدان پایه فلزی کوتاه که سرش حباب شیشه ای دارد یک جاکلیدی دیوار کوب که با دو تا گل قشنگ اینها را امروز عصر پدرم سر راه آمدن به خانه برایم خریده است. برای خانه ام که با خودم ...
๑
پراکنده ها از صبح برای خودم توی خانه نشسته ام. همه جا را تمیز کرده ام. چای هم ریخته ام و دارم کتاب می خوانم. چشمم هم به چمدانهاست که کنار اتاق گذاشته ام . درشان بسته است. آماده ایستاده اند. مثل خود من. منتها من نشسته ام. نمی توانم ...
๑
مهمان داشته ام برای ناهار. لذت خوبی می دهد. حالا که عصر شده دارم ظرفها را می شورم. ظرف پیرکس را که قبلا تویش آب ریخته ام بر می دارم. ذهنم مثل همیشه مشغول است. ظرف را بر می گردانم که آبش خالی شود . فکر می کنم که آب ...
๑
و اما زندگی همچنان ادامه دارد این چند وقته به بعضی چیزها بیشتر فکر می کنم. چند خطی هم دیروز برای دوستی نوشتم که این روزها حالش زیاد خوب نیست و دارد از یک شاید بحرانی عبور می کند. می خواستم برایش بگویم خیلی چیزها هست که ما توی زندگی ...
๑
از صبح راه می افتی توی خیابان. توی تک تک مغازه ها سرک می کشی که شاید چیزکی پیدا کنی برای کسی که مثلا دست خالی نرفته باشی. خسته هم می شوی که چقدر دیگر باید بگردی و چند نفر دیگر مانده. خسته ، بیایی و برسی دم در خانه ...
๑
اینجا شهر مورچه هاست. از کله سحر پیدایشان می شود و تا بوق سگ هم هستند. همینطور دنبال هم راه میفتند. شاید هم با هم آشنا نباشند اما مسیرشان یکی است. از توی کوچه ها رد می شوند. می پیچند توی خیابان . گاهی حتی توی پارک ، روی نیمکت ...
๑
بالای پله ها نشسته ام و زانوهایم را بغل کرده ام. خیلی بالا رفته ام. آنقدر که همه چیز زیر پایم است. از آنجا حتی خط افق هم پیداست. و خورشید زرد و نارنجی که دارد غروب می کند. هوا روشن است هنوز و همان لحظه که دارم نگاه می ...
๑
توی آمدن و رفتن روزها و تمام شدن بهار و رسیدن تابستان پاک یادم رفت که وبلاگم پنج سالگیش تمام شد! ...
๑
پیاده روی های طولانی آخر هفته مان را دوست دارم. همیشه می رسد به کشف یک جای جدید٫ یک پارک با دریاچه مثلا یا یک خانه قدیمی یا یک کافه دنج. قبلا هم گفته بودم حساب روز و ماه و سال از دستم در رفته است. نه که به معنی ...
๑
فکر می کنم صبح شده. هوا کمابیش روشن است. ابری هم هست. شاید نم نم بارانی هم بزند. اما هیچکدام اینها مرا بیدار نکرده. از صداست که بیدار شده ام. توی دلم به جد و آباد هر چه پرنده است صلوات ! می فرستم. یک صدایی بین قار قار کلاغ ...
๑
پشت سر من سوار واگن مترو می شوند. سه نفرند. می نشینند روبروم. یکیشان حتما مادر است. اصلا از قیافه اش معلوم است. یک پیراهن بلند پوشیده با استین حلقه ای. بازوهایش تپل است و وقتی می خندد ریز ریز تکان می خورند. موهایش هم فرفری است. لبهای باریکی دارد ...
๑
هر انتخابی یک بهایی دارد. گاهی وقتها می شود بهایی هم نپرداخت! یعنی به هر حال بها پرداخته می شود اما توسط کس دیگری. آدمهای مثلا زرنگ شرایط را طوری درست می کنند که دیگری وادار به انتخاب شود و بهایش را هم بپردازد. اما خوب به ما گفته اند ...
๑
با خانه جدیدم عشق می کنم. به قول دوستی من اگر خوشحال باشم حتی تا آخر عمرم هم می توانم توی همین خانه زندگی کنم. خانه کوچک است اما به من آرامش می دهد. شب توی ایوان می ایستم و به صدای پای سنجابها و راکنها گوش می دهم که ...
๑
زن روزهای ابری جان سلام خیلی وقت است که هیچ خبری ندارم. نه از تو و نه از خیلی های دیگر. البته اینطور هم می شود گفت که خیلی وقت است که کسی از من خبری ندارد. نمی دانم چه مرگم شده اما حوصله تماس گرفتن را ندارم. آنها هم ...
๑
توی مغازه می چرخم. لا به لای میز و صندلی ها. خودم را توی آینه نگاه می کنم ، روی صندلی پشت میز می نشینم و فکر می کنم توی خانه ام هستم و منتظر بقیه نشسته ام تا بیایند و ناهار بخوریم. خسته ام. دلم می خواهد سرم را ...
๑
از کنار قبرها رد می شویم، داستان از همین جا شروع می شود. محکمتر قدم بر می داریم. آفتاب گرم و روشن است ، صدای آواز پرنده ها و تصویر گلهای زردی که توی سبزی پخش شده اند، همه چیز، حتی چهره مرگ را زیبا می کند. فقط در اصلی ...
๑
سلام می دانم که اینجا را می خوانی. خواستم برایت چند خطی بنویسم. چه طور شروع کنم؟ از حالت بپرسم؟ بگویم امیدوارم حالت خوب باشد و روزهای خوشی بگذرانی؟ این آخری را از ته دل می گویم ،گرچه می دانم شاید روزهای خوبی را نگذرانی. من اصلا در حد و ...
๑
با مهره های رنگی فال می گیرم. اگر آبی آمد می روم. اگر قرمز آمد می مانم. اگر زرد بود ببینم خدا چه می خواهد! مهره های رنگی دیگر هم دارم. حقیقتش این است که برای کارهایم دنبال یک بهانه می گردم. اگر اینطور شد آنطور می کنم ، در ...
๑
پایین که باشی ، می گردی، دنبال هر چیزی، تکه ای از جایی، بخشی از کسی، ثانیه ای از زمانی ، تصویری از مکانی ، که جمعشان کنی، شاید برای خوشبختی، حتی اگر لحظه ای باشد. همه را با خودت می بری، تصویر قاب شده یک لبخند، صندلی های حصیری ...
๑
صفرم همه قصه ها از صفر شروع می شوند. صفر یعنی هیچ . یعنی سفیدی، سکوت، آرامش روز صفرم تا چشم کار می کند همه چیز دست نخورده است. تازه، نو. هیچ چیز معنی ندارد و همه چیز با معنی است. همه چیز دست خودت است، معنی ببخشی، رنگش بزنی ...
๑
اول حالا رسیده ام به آخر خط. سی ام من , حالا, دم در معبد ایستاده ام. روی آخرین پله. چیزی نمانده. پایم را که بلند کنم رفته ام آنطرف. ایستاده ام جلوی در, رادای بنفش را پیچیده ام دور تنم. با چند مهره در گردن, یک زنجیر در پا ...
๑
دوم سرم را تکیه می دهم به دستهایم. پلکهایم گاهی روی هم می افتد. هوس کرده ام بخوابم و خواب ابدیت را ببینم. آدم گاهی وقتها هوس جاهای عجیب غریب هم به سرش می زند. خواب ببینم آنجا هستم. کنار جوب نشسته ام و پاهایم تا مچ توی آب خنک ...
๑
سوم حالا من یک زن مصری ام. یک زن قدیمی مصری. با موهای کوتاه، تا زیر گوش و چتری هایی که پیشانی ام را گرفته اند. شاید اصلا من یک شاهزاده قدیمی مصری باشم، یا زن یک فرعون . می شود فکر کرد یک بازوبند مار نشان هم دارم. من ...
๑
چهارم دیگر چیزی نمانده کمتر از انگشتهای یک دست امشب فردا شب پس فردا شب را بخواب بعدش چه؟ دوباره از اول؟ بعدش هر روز بشمار یک همین و تمام ...
๑
پنجم نشسته ام روی زمین ، تکیه داده ام به دیوار، پاهایم را هم خم کرده ام یک جور که کف اش روی زمین باشد و زانوهایم خم شده. نشستنم این مدلی خیلی راحت تر از توضیح دادنش است. توضیح به نظر پیچیده می آید. فاصله بین پاهایم هم دفتر ...
๑
ششم نشسته ای توی یک کافه ، کنار خیابان ، سفارشی هم حتما داده ای ، دستهایت را هم قلاب کرده ای روی سینه لبخند محوی هم رو لبانت هست ، نگاهت ولی به دوردست . نمی دانم شاید هم به نزدیک . امتدادش را نمی بینم. فقط همان برق ...
๑
هفتم جلوی کلاس ایستاده ام. رو به همه. حرف اما نمی آید. آدمها را نگاه می کنم اما هیچ کدامشان را نمی بینم. دستهایش را می گذارد دو طرف شانه هایم. رو به من که هول نشو و رو به کلاس که برایش دست بزنید ؛ شاید که یخ من ...
๑
هشتم این مال دیروز بود. دیروز که نه ؛ یک جایی بین دیروز و امروز. با همکلاس یونانی ام که هیجده سالگی ازدواج کرده ؛چون خانواده اش سخت گیر بوده اند و بیست سالگی پسرش را دنیا آورده که الان شانزده ساله است و از شوهرش جدا شده و نامزدش ...
๑
نهم دیشب ؛ هم خسته بودم هم کثیف. شیر آب را باز کردم و رفتم زیر دوش . نمیدانم سرما مال من بود یا حمام ؛ آب داغ را باز کردم. دستهایم را روی سینه ضربدر کردم. چشمهایم را بستم و زیر آب داغ ایستادم. یکدفعه یاد علیرضا افتادم. اینکه ...
๑
دهم اینجا که نشسته ام هیچ چشم اندازی ندارد. دیوار است و صفحه مانیتور و یک پنجره که توی راهرو باز می شود و آنطرف هم تا چشم کار می کند باز دیوار است و همین صفحه های کوچک که زندگیمان شده. دارم سعی می کنم ذهنم را ببرم فراسوی ...
๑
یازدهم امروز توی اتوبوس تنها بودم. هم رفتن. هم برگشتن. همینطور که نشسته بودم چشمهایم را بستم، کاپشنم را کشیدم روی تنم و خوابم برد، در حالی که به می خواستم به سرزمینهای دور فکر کنم. تکانی خوردم، شاید هم صدایی شنیدم، چشمهایم باز شد، سرم را چرخاندم به پهلو، ...
๑
دوازدهم اینجا که ماهستیم بهار گم شده است. نه که فکر کنید دارم داستان تعریف می کنم یا الکی از خودم حرف می زنم. این را خودم شنیدم. از مرغ دریایی که داشت بغل گوشم پرواز می کرد. پرواز که نه ؛ بالهایش را باز کرده بود اما هیچ تکانی ...
๑
سیزدهم زن می گوید شگون ندارد. آخر سیزدهم است. می گویم خوب باشد. می گوید امروز نباشد بهتر است. یک وقت نحسی اش دامنمان را می گیرد. می گویم ول کن این خرافات را! نمی دانم توی فنجانت یک آدم افتاده که دور وبرش بسته است و انگشت هم که ...
๑
چهاردهم از نیمه که بگذری دیگر تمام شده. می افتی توی سرازیری و زود می رسی انگار. اشتیاقت زیاد می شود؛ تازه می فهمی شنیدن انتظار هم شیرین است چه معنی می دهد. دلهره و اشتیاق و انتظار که با هم مخلوط شود دور همه چیز را یک هاله ای ...
๑
پانزدهم امروز ساعت یک و پنج دقیقه بعد از ظهر از در مدرسه بیرون رفتم. پیچیدم سمت چپ و آرام راه افتادم. هوا خیلی سرد نبود. گهگداری دانه های برف می آمد اما آسمان را که نگاه می کردی خیلی تیره نبود و به نظر می آمد آن دورها سحر ...
๑
شانزدهم به همین زودی نصفش تمام شد. چشم به هم بزنی نصف دیگر هم تمام شده. مثل یک سیبی که شروع می کنی به خوردن یا چایی که می ریزی توی فنجان همه چیز همینطوری تمام می شود. مثل زندگی. یک روز به خودت می آیی و می بینی که ...
๑
هفدهم خسته ام. ساعت دارد کم کم ده می شود و هنوز کارم به جایی نرسیده. چشمهایم درد می کند و پاهایم انگار مال دیگری است. نمی دانم چرا هیدرودینامیک دریایی را بلد نیستم. خیلی چیزهای دیگر هم بلد نیستم. سوت نمی توانم بزنم. آواز بلد نیستم بخوانم. خیلی از ...
๑
هیجدهم یک وقتی , مثلا شبی، یک دفعه حس می کنی همه درها از روی حکمت دارد یکی یکی بسته می شود؛ یعنی اینطوری فکر می کنی ؛ خسته هم هستی؛ کارهایت هم مانده؛ از این طرف و آن طرف هم چیزکی شنیده ای ؛ نه که مهم بوده باشد؛ ...
๑
نوزدهم آفتاب زده بیرون. من هم مثل این گل و گیاهها که رویشان به آفتاب باز می شود شنگول از خواب بیدار شده ام. گرچه مدتی است که شنگول هستم. از خانه که می زنم بیرون هوای نسبتا ملایم می خورد به صورتم. تصور هوای گرم و شنهای داغ و ...
๑
بیستم هر چیزی را به هر کسی نباید گفت. گاهی یکی پیدا می شود که همه را می تواند بشنود. آن حسابش جدا. وگرنه هر کس اندازه ای دارد. ...
๑
بیست و یکم اینگوز باروری شروعهای تازه " اینگ " خدای قهرمان ... کشیدن این علامت ممکن است نشانه یک زمان فارغ شدن همراه با نشاط باشد. نشانه یک زندگی تازه. یک راه تازه. علامت قدرت زیاد. ... ممکن است وقتش رسیده باشد که حالا طرحی را کامل کنی. همه ...
๑
بیست و دوم روی صندلی نشسته ام. دستهایم را به هم قلاب می کنم و می کشم طرف بالا. پاهایم را به هم جفت می کنم و درازشان میکنم آنقدر که سر می خورم روی صندلی. زن از روبرو می آید. نگاهم می کند. می خندد. من هم می خندم. ...
๑
بیست و سوم نا ندارم. ساعت دوازده و ربع است و نیم ساعتی می شود که رسیده ام. انقدر خسته ام که حتی نمی توانم بخوابم. فکر کنم هفته گذشته از بدنم زیاد کار کشیده ام. تنم خسته است. مغزم هم که تعطیل ؛ فقط قلبم می زند. سر جلسه ...
๑
بیست و چهارم امروز برف آمد. نه فکر کنید الکی ها. حسابی. از آن بادهای شلاقی مورد علاقه من هم می وزید. هنوز هم می وزد البته! اما کی اهمیت می دهد؟ توی لابراتوار نشسته ام. از دیوار پنجره ای توی راهرو را نگاه می کنم. عکسم افتاده توی شیشه. ...
๑
بیست و پنجم یک روزهایی آدم دلش تنگ می شود. اشکال ندارد. می شود یک گوشه خلوت پیدا کرد. که حواست پرت نشود و چند دقیقه ای یا حتی ساعتی به دلت اجازه دهی که تنگ شود. انقدر که حتی نفست هم در نیاید. چارتا دانه عکس را که داری ...
๑
بیست و ششم گربه خپل دوست داشنتی قصه ما امروز ولو شده بود روی میز. انگار که کوه کنده باشد. کوه کندن گربه را هم که بلدید؛ انقدر که از دم اجاق آشپزخانه بلندشان کنی که بروند تا دم در هوایی بخورند و برگردند. اما اینطوری با گربه معامله مان ...
๑
بیست و هفتم بعد مدتها رفتم ورزش. از خجالت خودم و بقیه هم در آمدم. روی توپ قرمز ولو شده بودم. چرخ می خوردم و فکر می کردم چقدر خوب بود دنیایم جمع می شد روی همین توپ قرمز که ولو شوم رویش و با خیال راحت چرخ بخورم. روزهایم ...
๑
بیست و هشتم امتحانم را دادم. مثل همه شبهایی که صبحش باید زود از خواب بیدار شوم تا صبح مثل آدم نخوابیدم. صد دفعه بیدار شدم ؛ ساعت را نگاه کردم؛ شمردم چند ساعت دیگر به صبح من مانده؛ لبخند زدم که هنوز وقت هست و دوباره خوابیدم داشتم برای ...
๑
بیست و نه ام حس یک گربه خپل را دارم که بی دلیل خوشحال است. برای خودش با نخهای کاموا بازی می کند و گاهی هم لا به لای گره ها گم می شود. داشتم به بالا و پایین فکر می کردم. به اینکه شاید دیروز همه چیز داشتی امروز ...
๑
سی ام هوای بهار است دیگر. بیشتر سرد است اما گاهی هم خوب می شود. انقدر که جلو کاپشنت را نبندی یا دستکش دستت نکنی و با خیال راحت توی خیابان قدم بزنی. مثل بیشتر وقتها باقیمانده روز را در طبقه محبوبم گذراندم. طبقه سبز؛ که نشان از بهار دارد. ...
๑
برداشت صفرم : زندگی از نو آغاز می شود. تولدی دوباره. شاید بدون درد شدیدی که بپیچد توی تنت و نفست را بند بیاورد. یا دستی که بکوبد پشتت تا نفس را بدهی بیرون و بگویی سلام. برداشت اول: چاردست و پا حرکت کنی . یک کمی به راست. یک ...
๑
چند ساعت دیگر سال تحویل می شود. بچه که بودم ¸حتی تا همین چند سال پیش فکر می کردم آدم حتما باید با خانواده اش موقع تحویل سال دور سفره هفت سین بنشیند. فکر می کردم این لحظه مقدس است . که اگر همه با هم نباشیم اتفاقی می افتد ...
๑
امسال که دیگه داره تموم میشه. اما سال بعد اگه پست جدید گذاشتم بعد اومدم دیدم از این دویست سیصد نفری که اینجا رو می خونن فقط به تعداد انگشتهای دست کامنت گذاشتن نمی نویسم دیگه. می دونم الان کامنت گذاشتن مد نیست و اینا اما به جون خودم آدم ...
๑
توی گوگل سرچ کرده " گونه های مختلف مریم گلی" خواستم بگویم این جانور! یک گونه بیشتر ندارد. سر و ته اش همین است که می بینید. حالا ممکن است در فصلهای مختلف چیزهای مختلفی ببینید . ممثل بقیه جاندارن. یا اصلا گیاهان. اما گونه همان یکی است! بیخود نگردید!! ...
๑
یکی بود , یکی نبود! چه می دانی البته , شاید همه بودند یا اصلا هیچکس نبود. غرض این است که بگویم قصه از یک جایی شروع شد . پایم را که توی فضای باز گذاشتم فهمیدم یک چیزی فرق کرده. من قد کشیده بودم ؟ یا همه چیز آمده ...
๑
تنم ناسور شده. دست که می کشم رویش مورمورم می شود. مریض شده ام. شاید تب داشته باشم. مثل ماهی دهانم باز و بسته می شود. سرم یک کمی سنگین است. روبروی این صفحه نشسته ام , دانه دانه صفحه ها را باز می کنم , همینطور سیل خبرهای ناخوشایند ...
๑
حالا ایشاله بعد از اینکه همه مشکلات حل شد و همه چی گل و بلبل شد و خطر حمله آمریکا هم رفع شد و چه و چه ...یک فکری به حال مردای ایرانی عزب ساکن آمریکای شمالی که قصد ازدواج دارن هم بکنین . معضلی اند به خدا! ...
๑
مریم گلی جان ! حالم را اگر پرسیده باشی ... راستش آدم گاهی هیچ کلمه ای پیدا نمی کند برای تعریف حال و روزش.......... ...
๑
اعصاب ندارم به خدا آقا من هی میام یک کمی غر بزنم واسه اطرافیان! که کارم ال و بل و دلم شور می زنه که هنوز درست نشده و فلان و بیسار و حرص هم می خورم بعد همچین حالمو می گیرن که تو هم چیه خودتو لوس می کنی ...
๑
توی راهرو قدم می زنم. قدمهایم هدفدار است . دارم می روم وسایلم را از دفتر بردارم و بروم خانه. ساعت نزدیک نه شده. بیرون دارد برف می آید. باد هم می زند و برفها را پخش و پلا می کند. راهرو ساکت و سرد و قدیمی است. وسایلم را ...
๑
انقدر این لوا قطب قطب کرد تا آخرش هوا سرد شد. البته برفی که چندان نیامده , هوا هم کمابیش آفتابی است اما بد سوزی می زند. من هم که حساس ! از این شلوار سفیدهای پدر بزرگی زیر شلوارم می پوشم , جورابم را هم می کشم رویش , ...
๑
امروز آمديم مدرسه که کتاب بگيريم. خودمان که کارت نداريم هنوز برای همين مثل بيشتر وقتها که آويزان می شويم خودمان را نزديک کرديم به خانوم برادرمان که با کارتش برايمان کتاب بگيرد. کتاب پيدا شد. یک کتاب بزرگ سیاه. سیاه که نه سبز تیره که به سیاهی می زند. ...
๑روز اول
امروز روز اول بود. چه بهشان می گویند؟ هان کلاس اولی ها. ما هم از همان ها بودیم امروز. بالاخره امروز رسما وارد مدرسه هاگوارتز شدیم. حالا خدمتتان عرض می کنم. نه که قرار باشد ان جا درس جادوگری بهمان بدهند. البته فرض این است که کمی بلد هستیم وگرنه ...
๑
زن روزهای ابری جان خبری ازت ندارم. حتما حالت خوب است و یک گوشه مشغول زندگیت هستی. چیزکی می نویسی و می خوانی و با خوشی های کوچک زندگی می کنی. اگر حال مرا هم بپرسی می گویم خوبم. من هم یک گوشه درگیر زندگی شده ام. چیزی نمی خوانم, ...
๑
صد دفعه نوشتم و پاک کردم. یک هفته نبودم. مهمان آدمهایی که ندیده بودمشان اما بهم محبت کردند. حالا غریبه شده ام. با خودم. با اینجا. همه چیز را زود فراموش می کنم. هر چیز جدید جذبم می کند. حافظه تاریخی ام پاک ناپدید شده. کتی را دوباره دیدم. با ...
๑بازی یلدا
دیگه حالا رودرواسی بوده یا هر چی سایه خانم هم ما رو دعوت کرده یلدا بازی. بالاخره تو عالم دوستی از این خبرا هم هست! اما اعترافات بنده یکم – هشت یا نه سالم بود که واسه اولین بار سیگار کشیدم. خونه مادربزرگم بودیم. دختر یکی از دوستها رفت سیگار ...
๑
آقا ٫ خانم کسی درون مرا ندیده؟ گمش کرده ام! کم کم دارد بهم فشار می آيد. آن هم وقتی که همه چيز تازه دارد شروع می شود. باز هم مثل هر روز آمده ام همان جای هميشگی. فرقش اين است که حالا خيلی خلوت تر شده. تعطيلات دارد می ...
๑
یک کمی کسل شده بودم شاید. نه از سر بی حوصلگی , که این چند روز گذشته یکی از جنبه های نسبتا پنهانم ظهور کرده و فعلا با هم از زندگی لذت می بریم. شاید مال این بود که سر کلاس از همان دقیقه اول عقب بودم. کند شده بودم. ...
๑
از اینجا که هستم خوشم می آید. به آینده دور فکر نمی کنم. برای همین روزهای حاضر می گویم. صبح که از خواب بیدار می شوم توی دلم نمی گویم "اه , هنوز اینجا هستم" . فعلا هم که گوش شیطان کر هوا حسابی خوب است و شبیه بهار است ...
๑
پای کامپيوتر نشسته ام . قرار است کار کنم اما حوصله ام نمی آيد. راستش الان حوصله خيلی چيزها را ندارم. حوصله ام برای قيافه های جدی بدون لبخند ... لباسهای تيره و بلند ... بحث های جدی و عميق ... فکر کردن ... بدبينی و نا اميدی ... قهوه ...
๑
زن روی میز جلوی من نشسته. رویش هم طرف من است. تقریبا هر روز می بینمش. دارد ناهار می خورد . طبق معمول روزنامه هم می خواند. موهایش تقریبا خاکستری است. خاکستری تیره. کنار شقیقه ها هم تارهای سفید نسبتا زیادتر است. فرقش تقریبا از وسط باز شده , دو ...
๑
به اسم درس خواندن , به رسم درس خواندن , به هر کوفتی که بخواهی اسمش را بگذاری یک گوشه ای پیدا کرده ام که بیشتر روزم را آنجا می گذرانم. جایی است چسبیده به پنجره , نزدیک دیوار , با منظره جایی مثل یک حیاط پشتی که آدمها ...
๑
بمیرم برای خودم که شبها توی خواب هم مترو سوار می شوم و خط عوض می کنم. گاهی هم می دوم که جا نمانم ...
๑
دارم داستان تعریف می کنم. می دانم برایت صبح زود است. باز طبق معمول شب فیلم دیده ای و خیلی دیر خوابت برده. الان هم روی تخت دراز کشیده ای و گوشی بغل گوشت است و فاصله بین جمله ها را چرت می زنی. اینها را برایت می گویم و ...
๑
خرده حرفهای آخر هفته ! با مادرم حرف می زدیم . از مهمانی که رفته و از خاله ها و دختر خاله ها و از مهمانی که رفته ام و کارهایی که کرده ام. برایش چند تا عکس فرستاده بودم , عکسها را دیده بود , پدرم روی کاغذ پرینت ...
๑
یکی از مشکلات اینجا که معرف حضور همه هست دستشویی رفتنه! خوب یک جورایی با مشکل کنار اومدم , تا جایی که می شه خودمو نگه می دارم! بعدش هم که مجبور بشم کلی دستمال رو لبه توالت می ذارم و دیگه حداکثر تلاشم رو می کنم که به جایی ...
๑
اورکات هم دنیای خودش را دارد. کجای دیگر ممکن بود نامه زیر دستتان برسد ؟ سلام. خسته نباشید.اگر شما ساکن اصفهان هستید و لزبین لطفا به ایمیل من جواب بدید. ممنون می شوم. دوستدار شما.مهسا ...
๑
فرانسه خواندن را یک کمی راحت تر گرفته ام. روزها برای خودم می روم طرف کلاس , توی لابراتوار می نشینم و با خودم حرف می زنم. صدایم را ضبط می کنم , صدای ضبط شده را گوش می کنم و به لهجه خودم می خندم. اینطور وقت راحت تر ...
๑
زندگی مثل ملافه ای میمونه که از تشک تختت تنها چند میلیمتر کوچکتره هر طرفش رو که درست میکنی از یه ور دیگه بد جوری در میره" ...
๑
نمی گذارند آدم کارش را بکند دیگر. نمی دانم چه جوری برایتان بگویم. مهاجرت من هنوز شروع نشده. این را شاید دوست دوران کودکی ساکن تورنتو ام! راحت بفهمد. برای من , تا امروز فقط خانه ام عوض شده. یعنی از خانه پدر و مادرم آمده بیرون و رفته ام ...
๑
پشت میز نشسته ام. قرارم این است که درس بخوانم و نمی خوانم. هوا خوشبختانه آفتابی است. از پنجره بیرون را نگاه می کنم که همه چیز زیبا و قشنگ و آرام است البته اگر تعمیرات همسایه روبرویی بگذارد! به مادرم فکر می کنم , به روزهای گذشته و به ...
๑
جالبه که امروز داشتم در مورد روابطم فکر می کردم و اینکه به گمونم رشته کار داره از دستم خارج می شه. شاید وقتی تعداد رابطه ها زیاد می شه مدیریت کردنشون هم سخت تر بشه. اینکه آدم بدونه با هر کسی در چه حدی و تا کجا تماس داشته ...
๑
دلم برای روزهای شلوغ گذشته وبلاگم تنگ شده. همان موقع ها که کلی شور برای نوشتن داشتم. کلی چیز به ذهنم می رسید . عشق نوشتن داشتم خلاصه. برای روزهای سه شنبه ای که کفش و کلاه می کردم برم داستان خوانی . نمی دانم آن همه عشق و ذوق ...
๑
ساعت دو نصفه شب است. حسابی گشنه ام شده. جز نصف گریپ فروت چیزی پیدا نکردم. یعنی پیدا که هست فکر کردم نخورم بهتر است. امروز آخرین انگور یاقوتی ها را هم ماست و خیار کردم. یاد آلیس افتاده بودم این چند روز. آلیس و انگورهای یاقوتی. انگورهایش البته ریز ...
๑
آخرش نفهمیدم این جریان زندگی چطور است. وقتی – به نظر خودت – اتفاق خوبی که می تواند برایت بیفتد را جایی سراغ کرده ای و می خوای کج شوی به طرفش , پنجره دیگری باز می شود و به این فکر می افتی شاید اتفاق بهتری در راه باشد ...
๑
شانس آدم که صدا نداره. حالا دقیقا همان روزی که برای اولین بار تنهایی قرار بود برم کلاس باید یک دیوانه ای بخواد چند نفر را بکشد . از همان اتفاق ها که هر سی سال یکبار می افتد و مترو را هم به خاطرش ببندند. این شد که بنده ...
๑
فردا تولد سی سالگیم است. یک دهه دیگر هم تمام شد. پارسال این موقع ها هیچ ذهنیتی نداشتم که سال دیگر تولدم را جای دیگری می گیرم. سفر بدی نبود. اگر هم چیزی بود نگرانی های ریز و درشت من بود که همراه خودم تا اینجا کشاندمشان. فعلا من خوبم ...
๑
خدایا همین الان از حمام در آمدم. حمام خوبی بود , طولانی با آب داغ , شاید بهتر بود آخرش چند دقیقه ای هم زیر آب سرد می ایستادم. حالم خوب است. ممنون . از همان حالتهایی که از خودم و زندگیم راضی ام. تو هم از من راضی باش ...
๑
خيلي وقته که چيزي ننوشتم . نه از روي قصد و غرض. برنامه خاصي نداشتم براي ننوشتن. فقط هر وقت که چيزي به ذهنم مي رسيد و شروع مي کردم بعد از دو خط به نظرم بي خود مي آمد و بي خيالش مي شدم. از طرفي هم دلم براي ...
๑
روزنامه خواني! زهره طيب زاده نوري (رئيس مرکز امور زنان و خانواده) در ادامه توضيحات خود درباره NGO هاي فعال گفت " در يکي از NGO ها به زنان سرپرست خانوار شمع سازي ياد مي دادند و زيباترين شمع ها را ارائه مي دادند و ما از چنين NGO هايي ...
๑
تهران , شهر شلوغ , بي در و پيکر , با آدمهاي عصباني , خيلي عصباني دوستم را قرار است سر راه جايي برسانم و بروم خانه. نزديک مقصد , شش هفت نفر وسط خيابان به سر و کله هم مي پرند. سرعتم را کم مي کنم که يک وقت ...
๑
صبحی کمی هیجان داشتم. چیز مهمی که نبود , یک کار اداری. اخلاقم اینطوری است دیگر , برای هر کار جدیدی , یا هر چیزی که خارج از برنامه هر روزه ام باشد دچار هیجان می شوم , دچار! حالا یا تا صبح خوابم نمی برد (که دیشب برد , ...
๑
دل خوش سيري چند؟ اشتباه کردم. همان لحظه که داشتم جوابت را مي دادم که موفقيتت کدام است فهميدم باز توي تله افتادم. نه که اينها مهم نباشد. چرا هست. حتما هست. براي چيزي وقت و انرژي بگذاري و زمان بيايد و برود و نتيجه هم به دست بيايد , ...
๑
زن روزهای ابری جان نوشته بودی هوای بهاری جان می دهد برای تنبلی. چکار کنم دیگر , تمام زندگیم بهاری شده , می دانی چه می گویم لابد.... کارهای جدی زندگی را هم گذاشته ام برای وقتی پیر شدم.نمی دانم , من اصلا از کار جدی خوشم نمی آید. اخلاق ...
๑
نمی دانم چرا دارم اینها را خطاب به تو می نویسم. شاید به این خاطر که برخورد تصادفی بعد از مدتها باز به یادم آورد چقدر خوش شانسم که فرصت دوباره شناختن بعضی آدمها را دارم. این چند روزه تمام آرشیوم را زیر و رو کردم , می خواستم یادم ...
๑
همکارم پاي تلفن ريسه مي رود " آره حالا واسه کيک زردمون دنبال شمع مي گرديم , قراره جشن بگيريم , اونم چه جشني" , اس ام اس رسيده که "در سال پيامبر اعظم و در دشت لاله گون ايران , فتح الفتوح قله غرور (دانش هسته اي) مبارک باد." ...
๑
یک سالی می شود که ندیدمت , شاید هم کمی بیشتر. اما بی خبر نبوده ام هیچ وقت. جسته گریخته , از اینکه چه می کنی با روزهای زندگیت. حضورت ولی همیشه هست , فارغ از دیدن و ندیدن. می گفتم , پرت شدم. شنیدن حرفهایت , بعد از مدتها ...
๑
سال جدید هم دیگر شروع شد. عید هم تمام شد و تعطیلات هم نفس های آخر را می کشد. امسال هیچ چیزی برای آمدن عید و بهار ننوشتم , راستش را بخواهید هیچ نوستالژی برای بهار و عید ندارم , اینکه در بچگی فلان بود و بهمان و حالا نیست ...
๑
کي وان و کامنت و ايستادگي, من و تبعات نوشتن و ويزيتورهاي وبلاگي واسه هممون پيش اومده يک چيزي تو وبلاگ مي نويسيم و بعد ايميل و کامنت ميگيريم که اين چي بود گفتي ؟ اونو چرا اونطوري گفتي و ... يعني وارد بحث مي شيم با خواننده ها. حالا ...
๑خونه جدید و شاید آدم جدید
خونه نو ام ! مبارک . هنوز کار داره اما دلم نیومد بیشتر صبر کنم. بعد از این همه وقت ذوق نوشتن دارم شاید هم خصلت جابجایی باشه که معمولا آدم را خوشحال می کنه. تو این مدت اتفاقهای زیادی افتاده. نه از نوع اتفاقهای فیزیکی . یعنی نمود بیرونی ...
๑
سلام مرسی از همتون واسه خاطر احوال پرسی و تلفن ها و ایمیل ها و هر چی دیگه! من حالم خوبه , خوب معمولی , نه مردم , نه دپرس شدم , نه عاشق شدم , نه فارغ شدم , نه منزوی شدم , نه رفتم تو تندور , نه ...
๑
روز مرگي ها : چند هفته پيش مي خواستم چيزي توي صندوق عقب ماشين بگذارم. در را که باز کردم ديدم جا تر است و لاستيک زاپاس نيست. هر چه به اين مغز نصفه نيمه فشار آوردم که کي لاستيک را زدند و اصلا چه جوري در صندوق را باز ...
๑
زن روزهاي ابري جا نم سلام ! ديگر همه فهميده اند چقدر ديوارت کوتاه است. تا تقي به توقي مي خورد و دلم از جايي مي گيرد يا حوصله ام سر مي رود , حرفها روي هم جمع مي شود و نمي دانم چه جوري بگويمشان مي نويسم زن روزهاي ...
๑
برام نامه زده بود که چرا بيشتر وبلاگي ها فقط از خودشون مينويسن. نمي گن از يک رابطه , از يک دوستي چي مي خوان. اينجوري اگه يک نفر از بيرون بياد و بخواد بفهمه اين آدم وبلاگي چه چيزايي تو رابطه براش مهمه و از طرفش چه انتظاري داره ...
๑
گاهي وقتها يک چيزهايي که توي زندگي آدم نيست حسابي توي ذوق مي زند. من دوست دختر ندارم. بدجوري تو ذوق مي زند. دوست زياد دارم . دوست نزديک هم همينطور . اما جاي يک دوستي که تمام جيک و پيک آدم را بداند و کلي خاطره مشترک باهات داشته ...
๑
قرمز يا صورتي اين هم داستان چهارم . از رو دست اين رفيقمون يک کپي هم بکنيم! از اين که لطف کنيد و در کامنت گذاري نکات زير رو در نظر بگيريد ممنون ميشم. اينجوري من خيلي بهتر ميتونم فيدبک ( بازتاب) کارمو بگيرم و داستان رو بهترش کنم. شما ...
๑
شايد بد نباشد من هم براي خودم کسي را داشته باشم. مي دانيد ديگر , از همين ها که خودت مي سازي , زن روزهاي ابري (که حالا تجسم روز ابري برايم خيلي مشکل شده!) پيرمردش را دارد , شازده هم که دست از سر ماريو بر نمي دارد , ...
๑
ديگه داره زياد مي شه ها . ننوشتن رو مي گم. يک جرقه هايي مي زنه وقتي بهم خوش مي گذره و سر حال ميام (مثل ديروز) بعدش هوس نوشتن مي کنم. اما خوب نشد ديگه. سرفه ها کمتر شده. خيلي بهتره . البته يه جورايي هم بهش عادت کردم ...
๑
مثلا آرامش بعد از طوفان است . حالا نه طوفانش طوفان بود و نه آرامشش چنگي به دل مي زند. همه سر و صداها , شلوغي ها , کارهاي جورواجور , رفت و آمد ها , عروسي يوسف , همه و همه تمام شد . فعلا تنها يادگاري همان مريضي ...
๑
زن روزهاي ابري عزيزم دلم مي خواد برام بگي چقدر ترسهايت بي خودي اند. برام بگي که مادر برگشته خانه و تو هم مي خندي و تمام ظرفهاي خانه را مي شويي . مي خواهم خيالم راحت باشد گودي زير چشمهاي مادر پر شده و خانه پر است و ...
๑
ببين شازده من هم موافقم که آدم بودن يک اصل وجوديه و قواعد نداره. البته نه اينکه هيچي نداشته باشه. نسبيه اما بالاخره يک تعريف هايي هم داره . خوب البته هر کسي مي تونه نظر خودشو داشته باشه و آدم بودن رو يک جور تعريف کنه. يک کمي خاص ...
๑
من به بعضي ها خيلي علاقه دارم. انقدر که يک ليست ذهني درست کردم هر روز چند بار عرض ادب و ارادت مي کنم خدمتشون. خيلي دلم مي خواد بدونم اين بعضي ها در مورد مردم چي فکر مي کنن؟ يعني به نظرشون آي کيو بقيه هم در حد و ...
๑
شازده واسه پست قبلي که در مورد زندگي بود يک اي ميل زد جاي کامنت. داشتم جوابشو مي دادم که نصفه کاره شد. گذاشتمش براي قرصت بعدي که ادامه بدم اما اتفاقهايي که افتاد و حرفهايي که رد و بدل شد باعث شد صبر کنم. شک کردم که چي مهمتره ...
๑
بدون شرح بعدی... -------- ...
๑
بدون شرح بعضی وقتها چقدر فهمیدن کار سختی می شه . -------- ...
๑
اینهم سومين داستان من اگه حوصله کردین و خوندینش نظرتون رو هم بگین. -------- ...
๑
اين هوا هم که خنک نمي شود. بابا جان اين همه اتفاق که برايمان افتاده لا اقل هوا را يک کم خنک تر کن بلکه نفسي بکشيم. براي تو که کاري ندارد , سه سوت مي شود خنکش کني , مگر نه؟ حال و روزم زياد تعريفي ندارد. نمي دانم ...
๑
زن روزهاي ابري جان سلام ! گفتم که نامه ات را گذاشته بودم براي روز مبادا , چه مي دانستم روز مبادا سر کوچه است ؟ اولش که نمي خواستم برايت بنويسم و حرف بزنم از بس که اين چند روزه گفتم و زدم اما بعد ديدم درد آنها که ...
๑
از صبح که آمدم اين جا و نتايج اوليه را ديدم شوکه شدم. هنوز هم باورم نمي شود. عين آن وقتها که ضربه مي خوري و جاييت مي شکند و داغي و نمي فهمي. بعد که داغي مي رود تازه مي فهمي چه شده. صد بار اين لعنتي را باز ...
๑
اين کامنت دوني هم اعصاب من را به هم ريخته . نمي دانم چه مرگش شده . نظر ها را ميخورد. نشان ميدهد که چند تا کامنت هست اما وقتي بازش مي کني نصفش را نشان نمي دهد. مثل گدا گشنه ها شده , هر چی می گيرد پس نمی ...
๑
اينهايي که اين زير مي نويسم فقط و فقط نظر شخصي من است. من به عنوان مريم گلي بعد از اين چيزهايي که خواندم و ديدم و شنيدم ( احساس مهم بودن هم کردم ) تصميم گرفتم به معين راي بدم. راي ندادن هم يک گزينه بود اما بين اين ...
๑
زن روزهاي ابري جان جواب نامه ات را گذاشته بودم براي روز مبادا , يا شايد يکي از همان روزها که دل راحت پايم را دراز مي کنم و چاي مي خورم اما بعد که نامه زن آبي و سپينود را خواندم دلم خواست من هم زودتر جوابت را بدهم. ...
๑
خيلي از کارها يک مرز باريکي دارد. کافيست يک قدم کوچک اينور تر بروي که همه چيز به هم بريزد. بعضي وقتها اين مرز براي خود آدم فرق دارد. يعني مثلا وسيعتر است . اينکه براي خودت مرزها را عقب تر ببري لزوما اين مرز عقب رفته در مورد بقيه ...
๑
اول که از همه ممنون به خاطر لطف و محبتی که دارید. شرمنده ام کردید دوم که دلم می خواست برای سه سالگی اینجا چیزی بنویسم یا کاری بکنم , نشد . نه وقت شد نه حوصله اش آمد. بی سر و صدا و سوت و کور چهارساله شد. سوم ...
๑
این بار قصه ما که نه , قصه مادربزرگه به سر رسید. ديگر کسی نيست برايمان بگويد چه بر سر کلاغه آمد. روحش شاد -------- ...
๑
براي خاتون پنجره که بي بي دلش وسط پنجره نشسته است و سرما سرمايش مي شود. خاتون جان , اين بي بي دل فقط مال من و تو نيست. همه بي بي دل دارند , حتي رفيق تک سلولي امان ! , البته مال من با مال تو فرق مي ...
๑
Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights , Human Rights ...
๑
هیچ می دونی ؟ عاشق نامه هايت هستم . نمی دانی چه کيفی می کنم . يک چيزی زير پوستم می دود و می رود. -------- ...
๑
اين چند وقته بيشتر پستهام مربوط به آدمها و روابط بوده , خسته شدين؟ خسته کننده هست اما انقدر از فهميدن ارزش روابط خوشحالم که دلم مي خواد باز هم در موردش صحبت کنم. دور و برم پر از رابطه هاي ناتموم و تيکه پاره و رها شده است . ...
๑
مسير طولاني اي بود , نه که تمام شده باشد , فکر کن ايستگاه استراحت بين راه است , فکر کن نزديک سي سال رفته اي , هميشه که راه صاف نبوده , شايد هم بوده و تو مسير ناصاف را رفته اي , حالا يک چند وقتي است که ...
๑
داستان دوم من -------- ...
๑
بر همگان واجب است (آنها که اينجا را مي خوانند به آنها که نمي خوانند بگويند) که به جا داستاني که افتتاح شده سر بزنند , نظر بگذارند و لينک دهند . باشد که رستگار شوند . اگر اين کار را نکنند , آن دنيا خودشان بايد جواب دهند! -------- ...
๑
دنبال کار مي گردم. يک کار بهتر , شايد يک جاي بهتر , يک جا که به من و شعورم بيشتر احترام بگذارن. يک کمي تبليم مياد , بعد از 5 سال کار کردن تو يک جا , کندن سخته , حداقل واسه من. اما ديگه مي خوام برم , ...
๑
اولین داستان من بعدا نوشته شد : هي هي مي بينين تو رو خدا. ا اگه يک چيز ديگه نوشته بودم که ال و بل کلي برام کامنت مي ذاشتين که اينجوري و اونجوري. حالا که يک بار تو عمرم يک چيز جدي نوشتم و دلم خواست که نظر بقيه ...
๑
سلام زن همه روزها (چه ابري باشد چه آفتابي) نامه ات که رسيد , چند بار خواندمش , مي داني کيف اين جور نامه ها اين است که لذت خواندنش را با خيلي ها شريک مي شوي . خوشحالم , از اينکه مرا شريک دغدغه هايت کرده اي , از ...
๑
سلام يک جورهايي براي آدم مشکل درست مي شود وقتي دلش مي خواهد براي کسي بنويسد يا حرف بزند اما کسي نباشد! من الان همين طوريم . مي خواهم با يکي حرف بزنم يا برايش بنويسم اما نه فرانچسکويي آن طرف هست که دوستش داشته باشم نه هيچ فرشته کوچکي ...
๑
عشرت و عفت را که داريم , اگر خفت و ذلت و نکبت هم اضافه مي شد ترکيب زنان مجلسمان حرف نداشت! قبلا مبنا بر اين بود که مردان همه در مورد پايين تنه مي انديشند , خوب ديگر , پيشرفت کرده ايم , حالا زنان مجلس (که قرار است ...
๑
اون روز , جمعه , يک لحظه يادت افتادم , فکر کردم خيلي وقت است زنگي نزده ام تا حالت را بپرسم , گفتم يادم باشد حتما اين هفته زنگ بزنم و اگر وقت شد قراري هم براي ديدنت بگذارم. روز بعد , شنبه , وقتي داشتم حاضر مي شدم ...
๑
به قول همون که يک زن است جادوگر گفته بود که ميام. مي گن دير مي آپم! . خوب , نوشتن که خيلي خوبه, يک جور لذت خاصي به آدم ميده حتي اگه آماتور باشي - البته آماتور هايي هم داريم که حرفه ايند! – بعضي وقتها آدم دوست داره ...
๑
دم دماي غروب است , توي اتاق ايم , از لاي پنجره نيمه باز باد پرده را تکان مي دهد. روي تخت نشسته ايم , دو طرف سيني چاي. ماگ زرد خوشرنگ به آدم چشمک مي زند. چاي مي خوريم و از هر دري حرف مي زنيم , آرامشي که ...
๑
سلام حال و روزت چطور است ؟ خوبي ؟ ما هم خوب هستيم . از همان مدلها که خودت مي داني. زندگيمان مي گذرد. مي داني ديگر , صبحها خروسخوان بيدار مي شويم . صبحانه خورده و نخورده وارد صف طويل تکنولوژي مي شويم. هوا سرد و کثيف است شيشه ...
๑
چشمهايم توي اتاق مي چرخد , توي کتابخانه , پشت شيشه ها , ايستاده است . زن مکزيکي را مي گويم , با سبد گل روي دوشش, اصلا معلوم نيست به کجا نگاه مي کند , فقط مي دانم که خيره شده. از روي خطوط صورتش هيچ چيز نمي شود ...
๑
برداشت اول : هفت ساله ايم . سه نفريم با دو تا دوچرخه. عين هم يکي آبي , يکي زرد. د.وچرخه ها مال همسايه موبور چشم زاغمان است. هر چه مي توانم دلبري مي کنم تا اجازه دوچرخه سواري را بگيرم. تند تند پا مي زنم , همسايه پشت دوچرخه ...
๑
نفس عميق مي کشم , يک , دو , سه , دود گازوييل تا ته ريه هايم نفوذ مي کند , اشکال ندارد شايد همراه اين گازوييل کمي هم بوي اول مهر وارد شش هايم شده باشد. فردا اول مهر است , تمام سالهايي که اول مهرش برايم معنا داشت ...
๑
مي بيني لامصب عجب زود مي گذره ..خاطره هاي به نظر مال ديروز و پريروز همه اش مال 10 – 12 سال پيشه ! خلاصه اين روزهاي زندگي بدجوري تند مي گذره تا چشم به هم بذاری مي بيني يکي دو سال ديگه دهه سوم زندگيت هم تموم مي شه ...
๑
يادمان نرود اينکه درس خوانده ايم , به دانسته هايمان افزوده ايم , فهميده ايم , به مدارج بالا رسيده ايم نه به علت برتري ما , بلکه فقط و فقط به اين دليل است که آنچه حق ما بوده در اختيارمان قرار گرفته . يادمان باشد که آموختن , ...
๑
حذف شد -------- ...
๑
روزهاي تعطيل هم ديگر چنگي به دل نمي زند. قبلا روزها رو براي رسيدن تعطيلي مي شمردم اما حالا , نمي دانم , من بي برنامه شدم يا روزهاي تعطيل ديگر لطف خودش را از دست داده . امروز نوبت پرستاري مامان است , قبل از اينکه از خواب بيدار ...
๑
کج کلاه خان چيزکي گفته ام , نه از روي غرض و مرض , چه مي دانستم به تريج قبايت بر مي خورد , فکرش را هم نمي کردم حرف بدي زده ام , اما انگار بد گفته ام , که حسابي در دلت مانده. تو بر من ببخش , ...
๑
پنجشنبه ظهرها يک چيز ديگري است , کمي از ظهر گذشته که مي رسم خانه , هنوز دستم براي باز کردن در نرفته که در باز مي شود , يک , دو , سه , چهار , دهنم باز مي ماند , نفر پنجم آشناست , مال سلماني روبروست , ...
๑
حالم که خوب است , مي گيم و مي خنديم و کار مي کنيم...گاهي هم سر به سر هم مي گذاريم.چند وقتي است که زياد کار نداريم , نه که من بقيه هم همينطور ..روزنامه هايم کلي سرقفلي پيدا کرده اند.بچه ها راه مي روند , حرف مي زنند , ...
๑
براي تو , که اول قرار بود دو خط باشد اما تبديل به يک نامه سرگشاده شد! نمي دانم حالت چطور است , فهميدنش سخت است . بالاخره اينکه مرزها را بشکني و تا آن ور مرز بري و برگردي بايد يک تغييري درت ايجاد شود. هنوز حرفهايت را نشنيده ...
๑
خانه مادربزرگه دوشيفته شده . ... ديگر نمي شود تنهايشان گذاشت , بلند و کوتاه کردن مادربزرگ يکي قوي تر از پدربزرگ را مي خواهد. غدا زياد نمي خورد , همانها هم آب مي شود و توي شکمش جمع مي شود. ضعيف شده , بعضي روزها بهتر است بعضي روزها ...
๑
خواب و بيدارم ..اين کتاب خواندن دم خواب هم کمک خوبي است . چشمها که گرم مي شود فقط کافيست که ببنديش . براي مني که فکرها وقت خواب دوره ام مي کنند راه حل بسيار خوبي است. چشمها را مي بندم , کولر روشن است و حسابي خنک , ...
๑
اولين بار بود که دلم خواست يکي بگه اين چند روز تعطيلي پاشو بريم يه حايي ..خوب اين همه چيز خواستم و نشد اين هم روش! منگ شده ام اين چند وقت ..از بس که سرمان شلوغ بوده , مهمونهاي ريز و درشت و مهماني هاي ريزتر و درشت تر ...
๑
اينها را که خواندم دلم گرفت , از خودمان , که چه بي رحم شده ايم . انگار که در اين سالها هيچ نياموخته ايم , هر آنچه را هم که مي دانستيم از ياد برده ايم. ليچار گو شده ايم , بي منطق , با دهان هاي گشاد. از ...
๑
سلام حال و روزت چطور است ؟ حتما سرت شلوغ است , آخر با اين همه آدم که درست کرده اي و اين همه آرزوهاي بزرگ و کوچکشان مگر وقت هم برايت مي ماند؟ من هم يکي از همانها هستم , همان دست سازهاي خودت , تو را که معرفي ...
๑
گوشي را که برداشتم نشانه ام رفت " يک زنگ به من نمي زني؟ " , لبخند زدم - "خنده داره؟" - از مامان حالتان را مي پرسم ! - لازم نکرده , گوشي رو بردار به خودم زنگ بزن , تازه مامانت هم زنگ نمي زنه, چه خبر از ...
๑
چند روزي است که حال و روزم خوب است , گوش شيطان کر , سبک و راحت , سر کار , پشت ميز نشسته ام. فعلا سرم خلوت است , اين وقفه هاي بين کارهاي فشرده خيلي دلچسب است . از وقتي که چيلر ها راه افتاده اند هوا خيلي ...
๑
وسوسه است ديگر . بعضي وقتها از دست آدم در مي رود و گير مي افتد. خوب ديگر جايز الخطام , اشتباه کردم. منظورم به پست قبلي است , نبايد مي نوشتمش , نه اينکه حرفم عوض شده باشد , نه , عقيده ام همان است که گفتم منتها شايد ...
๑
مي دونم احمقانه به نظر مياد ... يعني خودم هم فکر نمي کنم نوشتن اين حرفها درست باشه اما اين دفعه هوس کردم يک کاري بر خلاف عقايدم بکنم... دروغ چرا , هر از گاهي يه سري به اينجا مي زنم که اسباب تفريحه , آدم سرحال مياد و کلي ...
๑
سه شنبه : مادرم زنگ مي زند , مي روند خانه خاله ام آخر قرار است فالگير بيايد. مي گويد تو هم بيا , مي گويم نمي رسم , مي گويد اگر رسيدي , حالم از هر چه فال و فالگيرو آينده است به هم مي خورد , مي رسم ...
๑
از اولين بار حدودا 10 سال گذشته , اولين بار که همديگر را ديديم. همان روزها که به نظرمان شق القمر کرده بوديم. وقتي که با خوشحالي و هيجان , کمي ترس و اضطراب , هر روز کفش و کلاه مي کرديم که بريم دانشگاه. جوي که خيلي دوستانه نبود ...
๑
اولش : سخت و جدي بعدش : راحت تر و خودماني تر بعدش : دوست و رفيق بازي بعدش: له له شنيدن و خواندن نظرات بعدش: باز شدن دريچه هاي زياد رو به زندگي سال اولش اينجوري گذشت ... اولش : رها و صميمي بعدش: عاشقانه و پر احساس بعدش: ...
๑
کولر اتاق را خاموش مي کنم , يوسف خواب است , در اتاق را مي بندم که صداي تلويزيون بيدارش نکند. فکر مي کنم سري به اينترنت بزنم , کامپيوتر را روشن مي کنم , صداي کولر بلند مي شود , فکر مي کنم من که الان کولر را خاموش ...
๑
فکر کرد , کاش جمعه مي آمد , خنديد , آخر تازه شنبه بود , تا ديروقت کلاس داشت , روز اول هفته و بي حوصلگي! فکر کرد کاش جمعه مي آمد , يکشنبه بود , دندانپزشکي هم که هيچ وقت جاي راحتي نبود , قرار گذاشت وقتي زير دست ...
๑
خيابون نسبتا پهن و خلوته , نماي ساختمون بد نيست , تر و تميزه , حياط ورودي , حياط که نه , ورودي که همش هم سنگفرشه , يه سري پله شبيه ذوزنقه برعکس , که هر چي ميري بالاتر پله ها دراز تر مي شن... لابي خيلي بزرگ نيست ...
๑
تعطيلش کردي رفت پي کارش؟ نه , تعطيل بردار که نيست , اما چيزي نمي ايد خوب بالاخره يه کمي زحمت هم بايد کشيد , يه کمي بايد سعي کرد آره , اما گاهي دلم مي خواهد که خودش بيايد , يواش , يواش و بعد سرريز شود. مي داني ...
๑
روزهاي کاري , با هواي دم کرده اتاق , هر چقدر پنجره ها رو باز کنم باز هم هوا دم کرده , راکد و سنگين . خودم را مشغول مي کنم , گو اينکه سال جديد کاري هنوز برايم شروع نشده , فعلا از کار خبري نيست! دست و دلم ...
๑
• يه چيزي مي گن سالي که نکوست از بهارش پيداست , بهارش رو که نفهميدم لابد تا آخرش رو هم نمي فهمم! • حوصله مسلفرت طولاني رو نداشتم , زودتر برگشتم , گفتم شايد تنهايي بيشتر خوش بگذره , مممم , نگذشت , حساب کتاب کرده بودم از 14-15 ...
๑
با اجازه نازنين ام ای بهار ای بهار ای بهار تو پرنده ات رها بنفشه ات به بار می وزی پر از ترانه می رسی پر از نگار هر کجا که رهگذار توست شاخه های ارغوان , شکوفه ريز خوشه اقاقيا ستاره بار .... عيد من هم آمد , شايد ...
๑
هوم....انقدر ننوشتم تا بهار شد ... سال هم داره تموم ميشه , خيلي زود گذشت ...اتفاق زياد افتاد اما اول و آخرش خيلي جالب نبود ... وسطش ولي خيلي خوب بود ...يه چند ماهي خوشحال بودم , کارهام مرتب بود , خوش مي گذشت , زود زود مي نوشتم , ...
๑
سلام ممنون به خاطر نامه ات ...خوشحالم کرد ..خط آخر برایم نوشته بودی "اگر موضوعی هست که می خواهی در موردش صحبت کنی بگو , و اگرهم در گیریهای داخلی است , نگران نباش , می گذرد " به قول خودت , برای ما , دورشدن لازم است , به ...
๑
براي تو که مي روي سفرت به سلامت لبخند بزن , محکم و استوار به سوي سرزمين ناشناخته ها يادت باشد که زندگي فرصتي است در اختيار من و تو که بهترين بهره را از آن ببريم پس درنگ نکن که دير شده يا سخت است نترس با شهامت بايست ...
๑
روي صندلي نشسته ام , طولاني ترين شب ساله , برای من طولاني ترين روز کاری هم بوده , اما ناراحت نيستم , عصباني هم نيستم از اينکه هفته گذشته هم اش در راه بوده ام , نمي دانم شايد مال عوض شدن فصل است يا مال طولاني ترين شب ...
๑
ملافه هاي آهار زده واسه خوابيدن جالب نيست , هر چي هم شسته بشن باز توشون راحت نيستي "بيا اين پيرهن ها رو نگاه کن يکيشو بپوش دوتاي ديگه رو هم بذار تو چمدون" رواندازه سنگين و کلفته , اما , گرم و نرم نيست , من ولی گرمم " ...
๑
حقيقتا روزهاي زندگي زياد فرقي با هم ندارند ...اصلشان يکي است , اين اتفاقات و آدمها هستند که بعضي روزها را متمايز مي کنند... به چيز و روز خاصي تعلق خاطر ندارم ا ما مي توانم تعلق خاطري بيافرينم ...مي توانم به قدم زدن در هواي باراني يک عصر پاييزي ...
๑
• روبرويم نشسته اند , يکي 10-12 ساله و آن ديگري 7-8 ساله , خواهرند , خواهر بزرگتر جدي نشسته است , روبرويش را نگاه مي کند و سعي مي کند خانم باشد , به گمانم به او گفته اند بزرگ شده و بايد متانت داشته باشد! , آن يکي ...
๑
به پویا زندگی هر کس مال خودشه , اینو نمی دونستم , تازه فهمیدم منتها هنوز شهامت اجراشو ندارم! می دونی که زندگیم شبیه یه خواب کسالت آوره , کسالت آوره چون از صمیم قلب زندگی نمی کنم .... اونی که هستم با اونی که می خوام باشم خیلی فرق ...
๑
بسیار می شد که پیاده به تیموکو می آمد. بانوی کهنسالی بود از سرخپوستان آروکانی , که همیشه برای مادرم تعدادی تخم کبک می آورد , با یک مشت تمشک . مادر از زبان آروکانی چیزی بیش از "می می " نمی دانست که یعنی سلام و چیرزن نیز هیچ ...
๑
خیلی قشنگه , سبد گل رو می گم گل مریم رو هم خیلی دوست دارم , چون اسمم مریمه! اما وقتی سبد گل با 80-90 تا شاخه گل اومد دم در خونمون علی رغم با شکوه بودنش اصلا خوشحال نشدم -------- ...
๑
دلم براي خواهر هرگز نداشته ام تنگ شده الان بيشتر از هر وقت ديگه دلم يه خواهر مي خواد بچه که بودم خونه خاله فرزانه يه جاي رويايي بود سه تا دختر داشتن آخرين واکسنموکه زدم (شلوار مخمل قهوه ايم پام بود) هيچي گريه نکردم موقع رفتن , سوار تاکسي ...
๑
چند وقتی است که .... -------- ...
๑
يه موقعي فصلها با هم فرق داشتن .... تابستونا بهترينشون بود , پاييز يه شروع تازه بود با يه بوي خوب .... زمستون به عشق عيد رد مي شد , بهار هم که بهار بود! يه موقعي روزاي هفته با هم فرق داشتند ... عاشق پنجشنبه بودم , پنجشنبه ظهر ...
๑
- دو تا بليط دارم , قرار بود با وحيد برم نمياد , تو کاري نداري با من بيايي؟ - اممممممممممم .... نمي دونم بذار ببينم برنامه ام چي مي شه ( حالا مي دونم که برنامه ام هيچي نميشه , هيچ کاري هم ندارم!) - برنامه ات معلوم شد ...
๑
1- قدم مي زنيم …تو کوچه پس کوچه ها …کوچه ها به هم وصلن ….به اين زوديها تموم نمي شن …اين ساعت روز , قدم زدن تو کوچه هاي پيوسته , غريب به نظر مياد , کاش مي شد تا تاريکي تو کوچه قدم بزنم. 2- مي خواد حرف بزنه ...
๑
همه چي اينجا هست , فقط يه چيز کم داره .... کار خوب هست , زندگي خوبه , تفريح هست , منتها هيچ کدومشون روح ندارن , مي فهمي عشق اين وسط گم شده ... خلاقيت اينه که کاري که مي کني توام با عشق عميق باشه , خلاقيت لزوما ...
๑
روز اول هفته , خونه , شب , چشمهاي خوابالو , يه ديالوگ - فاجعه اس! - اوهوم - مدل نگاهتو مي گم - اوهوم - اونوقت اگه من يه روز نباشم چي ؟ مي ميري؟ - حالا اون موقع فکرشو مي کنم! , بالاخره تو هر رابطه اي هر ...
๑
- خوبي ؟ چه خبر؟ - خوبم , خبري نيست - چه کار مي کني ؟ - دراز کشيدم ! - وا , الان چه وقت دراز کشيدنه ! پاشو يه کاري بکن ... - ........ - حالت خوبه؟!!! چته ؟ - هيچي طوري نيست - مطمئني ؟ - .... ...
๑
- اين کار يعني چي ؟ • کدوم؟ - بابا طرف دوستته , صميميه , نزديکي , چرا حرفتو بهش نمي زني ؟ • چي بگم ؟ مشکلي نيست آخه! - بگو بابا من اينطوري حال نمي کنم , چه مي دونم از اين مدل خوشم نمياد , اين کارتو ...
๑
صبحي سختم بود پاشم ...از وقتي ساعتها رو عوض کردن صبحها راحت تر پا مي شدم امروز اما يه کمي سخت بود ... بيست دقيقه داشتم کلنجار مي رفتم با خودم که برم حموم , آخه هميشه شبها مي رم , حموم صبح برام مثل مرگه! زير دوش , چشمها ...
๑
اولش که يکي بود , يکي نبود ... البته راستش اون يکي هم نبود ... ولي بعد همه يکي , يکي اومدند ... يه حلقه شد , حلقه بسته که نه تهش بازه , مي شه بزرگتر هم بشه ... تو حلقه که هستم ياد روزهاي قديم ميفتم , مدرسه ...
๑
مي دونم اگه يه روز نرم سر کار تنها کسي که دلش برام تنگ مي شه شاگرد نمايشگاه ماشين نبش خيابونه ! -------- ...
๑
در درون من چه مي گذرد نمي دانم ! من طلسم شده ام و راز شکست اين طلسم را نمي دانم (1) دراز کشيدم , بي حوصله ام ...اولين باره که از تعطيلي خوشم نمياد , خوشحالم که فردا شنبه اس .... بي حوصله گي هم بد درديه , مخصوصا ...
๑
به چشم خودم که نديدم , فقط شنيدم , واسه شما هم تعريف مي کنم ! يه خانمي از دوستها که دکتر زنان و زايمانه , واسه طرحش (يه همچين چيزي) هفته اي يه روز ميره اسلامشهر , سلطان آباد. تعريف مي کرد روز 18 تير يه خانمي – تازه ...
๑
اممممممممم .... مي خوام باهات حرف بزنم , بشين رو صندلي , من هم مي شينم رو صندلي رو بروت ....نه , اينجوري زيادي رسمي ميشه , مثل جلسه , اصلا يادم ميره چي مي خوام بگم ...تو بشين رو تخت , من ميشينم رو صندلي , اينجوري بهتره .... ...
๑
من يه چيز کوچولو توضيح بدم .. در مورد پست قبلي و کلا پستهاي دشمن شاد کن (دهقون!) مرسي از آقاي کامبيز که کامنت مي ذاره و در ضمن من رو دعوا هم مي کنه که اين چه وضعشه و اين حرفها ..ببينيد من خيلي هم آدم منفي بافي نيستم ...
๑
سگ بي حوصله ... واسه من شايد ترکيب جالبي باشه , مخصوصا که اين روزا زياد بي حوصله مي شم ... بهم که ميگي سگ بي حوصله ياد سگهاي ولگرد تو کوچه مي افتم , همونا که سفيدن , زردن و يه جورايي هم کثيفن ...همونا که از صبح تا ...
๑
4 صبحه ...4 ساعت تلاش مذبوحانه واسه خواب به جايي نرسيده ... 2 ساعت ديگه بايد بيدار بشم ...چرا هر وقت صبح زود بايد بلند شم خوابم نمي بره؟ طبقه هم کف جا نيست , يعني بود هم نمي تونستم وايسم , بايد برم پايين , جا نيست .... جا ...
๑
کاهو ها بايد ريز باشند , اينجوري قشنگ تره , راحت تر هم خورده مي شه " واي پنجشنبه , خانم مرزباني , دو هفته است لاي کتابو باز نکردم با متلک هاي اون دفعه , اين بار هم اگه بلد نباشم محترمانه جوابم مي کنه " خيار هم گرد ...
๑
موهامو مي شورم... يه دست , نه دودست بهتره , از وقتي اين رنگ جديدو زدم به سرم موهام مثل موي گربه شده " متن بايد تک باشه , معمولي و روتين به درد نمي خوره , ميشه مثل تشکرهاي جشنواه اي !" زير دوشم , خيلي احساس تميزي نمي ...
๑
ديدين که راست گفتم ؟ اين تولدم با همه تولدهام فرق داشت ...از همتون ممنونم , همه اونهايي که اومدين , نيومدين , بهم زنگ زدين (سارا خانم با شمام) , ای ميل زدين , همه دوستهاي وبلاگي و غير وبلاگي عزيزم ..همه اونهايي که سورپرايزم کردن ....مرسي از کادوهاي ...
๑
فردا بيست و هفتميشه ... البته اگه صفرم رو هم حساب کني بيست و هشتمي ...حالا زياد فرقي نمي کنه اونهاييش که مال بچگيه رو اصلا يادم نيست , تو آلبوم , عکسها رو نگاه مي کنم اما جز چند تا خاطره گنگ و مبهم چيزي يادم نمياد , از ...
๑
مي گه : ا....چه زود هوا داره تاريک مي شه مي گم : آره , تازه از چند روز ديگه يه ساعت زودتر تاريک مي شه مي گه : چه خوب , پاييزه , هواي تاريک و خنک , بارون و کتاب ....خيلي خوبه (چيزي نمي گم , انگار نفهميدم ...
๑
اصلا همش تقصير اين درخت گلابيه ...درخت گلابيه خونه پدربزرگمو مي گم که از پنجشنبه اومده تو فکر من و تکون هم نمي خوره !.... يه حرفي زدم يعني يه کاري کردم که تو درست بودنش شک دارم , مي خوام راجع بهش فکر کنم , تنها چيزي که مياد ...
๑
10-12 نفري دور ميز نشسته ايم , شلوغ و پرصدا , هر کي داره از خودش و کارهاي کرده و نکرده اش حرف ميزنه , صدا به صدا نمي رسه. ...من فقط به سوالها جواب مي دم , دارم بقيه رو نگاه مي کنم , يه جور زير نظر گرفتن ...
๑
ميگه: بايد يه فکري به حال وبلاگت بکنيم ميگم واسه چي؟ ميگه : آخه ويزيتورات کم شدن , واسه ات کامنت نمي ذارن مي گم: خوب از اولش هم اينجا خيلي شلوغ نبود , حالا ديگه خيلي خلوت شده مي گه : خوب بايد يه کاري بکني ديگه مي گم ...
๑
پنجشنبه شبه ... نشستم تو خونه , هيج جا هم نمي رم.... مامان اينا دارن ميرن عروسي , يوسف هم مهمون داره , به من کاري ندارن و من هم واسه خودم مي پلکم ... کولر اين ور خراب شده , اتاق خيلي گرمه نميشه زياد توش نشست ! امروز ...
๑
نمي دونم اين حرکتها مال چيه , مال کم ظرفيتيه , مال لوس بودنه , مال بي جنبگيه يا مال علاقه زياده …چه جوري بگم که بابا من دلم زود زود تنگ ميشه , آره خوب کار داري , برنامه ات جور نمی شه , من هم کار دارم , ...
๑
از يه روزايي – مثل امروز – بيشتر خوشم مياد , سر کار خلوته , در اصل کاري نداريم , کارها در حد مرتب کردن چيزاييه که تو اين هفته تلنبار شده بوده ... همه چيز مرتب و منظم شده , سر جاش , اينجور وقتها فايل هاي کامپيوتر رو ...
๑
کار ديگه به تشويق و تنبيه رسيده! ..وبلاگ نوشتنمو ميگم! ...خوب ديگه يکي هم مثل من خودشو اينجوري لوس مي کنه ...نمي دونين چه کيفي داره وقتي بهم مي گن چرا نمي نويسي ...آدم يه جاييش عروسي ميشه ...همچين مي گن که آدم فکر مي کنه نويسنده اس! کتاب پرنده ...
๑
طبقه اول باشه بهتره ..البته به شرطي که حياط داشته باشه ... خونه بدون حياط که اصلا فايده نداره ... خيلي بزرگ نباشه ...2 تا اتاق , نه 3 تا شايد يه وقت يکي خواست مهمون بشه ... يکي از اتاقها از بفيه بزرگتر باشه , نه 2 تاش بزرگتر ...
๑
نوشتن سخت شده .... مخصوصا وقتيکه تا شروع مي کنم تنها چيزي که مياد در مورد خودم باشه … نمي دونم کار درست يا غلطيه که همش در مورد خودم حرف بزنم ...الان تنها چيزي که تو ذهنم مياد همينهاست ..خوب من که نويسنده نيستم مثلا بيام يه قصه بنويسم ...
๑
هوس ظهر زمستون رو کردم ...يه ظهر زمستون که خورشيد يه کمي نور داره و منم کاري ندارم ...برم جلو پنجره و دراز بکشم , به چيزي هم فکر نکنم , يعني چرا فکر بکنم , ولي با خيال راحت ...اونوقت شايد هم بخوابم ...يه خواب عميق و آروم .... ...
๑
چند روز پيش رفته بودم ختم مادر يکي از همکارا مسجد …. ديگه مثل قديمها زياد تحت تاثير مردن بقيه قرار نمي گيرم , يعني راستش رو بخواين حالشو ندارم ...خوب همينه ديگه بالاخره همه ميميرن حالا يکي زودتر يکي ديرتر...يکي راحت يکي سخت ... از اين حرفها که بگذريم ...
๑
يه چشممو باز مي کنم....ساعت 6 و ربعه ... ناخودآگاه يه لبخند مياد ... خوشحالم از اينکه هنوز واسه خوابيدن وقت دارم .......ساعته زنگ مي زنه ...مي پرم ...ساعت تازه 7 شده , هنوز هم واسه خوابيدن وقت هست ولي بايد مواظب بود ... دوباره بلند ميشم .... ساعت از ...
๑
مونث تراکتور چی میشه؟ می خوام اسممو عوض کنم! -------- ...
๑
من خوبم ...خوب خوب ..شما چطورين ؟ ...لطفا همه خوب باشين چون اينجوري خيلي بيشتر خوش مي گذره ... بازم يه بار ديگه رفتم بالاي منحني سينوسي ... نمي دونم علتش چي بوده ....يا به قرصهام عادت كردم ، يا مال اينه كه ديشب يه 8 ساعت خواب عميق داشتم ...
๑
بنويس ....نوشتن كه كاري نداره .... يه قلم ، يه كاغذ ....يه كيبورد ، يه مانيتور ... اولش شايد يه كمي سخت باشه ولي بعدش راحته ... ولي يه وقتهايي كه حالت چيزه ، سرحال نيستي چه مي دونم گرمته اونوقت نوشتن سخت ميشه ...ميشه يه كابوس ...كابوس كه نه ...
๑
نمي خوام بنويسم .... يعني الان حس و حال نوشتن ندارم ..نمي دونم چرا ، من بعضي وقتها ، واسه بعضي كارام ، دلايل منطقي ندارم ، الان فقط مي دونم كه دوست ندارم چيزي بنويسم ... پس ميرم تا وقتي كه دوباره دلم بخواد بنويسم ... اين خواستن ممكنه ...
๑
يه اتاق سه در شش ...كه يه طرفش سر تا سر پنجره اس ....دو تا كتابخونه ، سه تا ميز نسبتا بزرگ ، يه مبل سه نفره چرمي ، كف پاركت ، يه نقشه جغرافي جهان بزرگ كه رو ديوار قاب شده ، يه وايت برد كوچيك ، يه جا ...
๑
اعتقاده که غيرت مياره ...اگه به چيزي اعتقاد داشته باشي و مورد تعرض قرار بگيره , غيرتي مي شي ...سر کارم , قراره هفته پرکاري باشه ... قراره حواسمو جمع کنم به کارم ...نمي شه آدم تو دنياي مدرن زندگي کنه ولي سنتي فکر کنه ...بايد حجم آرماتور و قالب ...
๑
قراره بريم گردش علمي ! ... اره ، اوره (نمي دونم ديكته اش درسته يا نه) شمسي كوره راه افتاديم بريم عسلويه ... بريم بازديد سايتي كه هر ماه گزارششو رد مي كنيم ... اين دومين گزارشيه كه من بايد رد كنم .. يه كمي هولم ..اولي رو كه رد ...
๑
من تا حالا کوه نرفتم ..يعني نرفته بودم تا ديروز ...کلا زياد اهل ورزش و اين حرفها نيستم ...اگر هم يه فعاليتي مي کنم بيشتر به خاطر اينه که با بچه ها باشم ....يعني اگه به حال خودم باشم زياد به خودم زحمت نمي دم...ديروز بعد از سالها رفتم کوه...جاي ...
๑
تهران گردي هم واسه خودش عالمي داره! ... خيلي دوست دارم تمام سوراخ سنبه ها و کوچه هاي فرعي رو بلد باشم ...يه کيفي به آدم ميده وقتي از کوچه پس کوچه ميره ...يه جور احساس زرنگي به آدم دست مي ده! يه محلهايي که مسيرمه و زياد اونجا ها ...
๑
پارسال ، يه روزي مثل امروز – يا شايد هم فردا – وبلاگم به دنيا اومد...مهم نيست چند شنبه بود يا چندم بود ، به دنيا كه اومد اسمشو گذاشتم مريم گلي! امروز ، داره يك سالش ميشه ... يه ساله كه يه بخش مهمي از زندگيم شده مريم گلي ...
๑
تو اين مدتي که مي نوشتم هيچ وقت اينطوري نشده بودم ...آقا جون نوشتنم نمياد ...چه کار کنم ... سخت شده يه کمي ...هي مي خوام يه چيزي بنويسم مي بينم يا تکراريه يا دري وري از آب در مياد ...اينه که گفتم يه مدتي ننويسم شايد افاقه بکنه ولي ...
๑
بالاخره از زير هوار اومدم بيرون ! ...خيلي وقته ننوشتم ...سرم شلوغ بود ...يه کاري داشتيم تو شرکت که بايد ديروز تحويل اوليه مي داديم , اين يکي دو هفته سير شرکت شدم ديگه! ..بعدش هم کارهاي متفرقه پيش ميومد که ديگه وقتي مي رسيدم خونه وبلاگ نوشتنم نمي اومد... ...
๑
مامان من يه تکه کلام داره که زياد استفاده مي کنه ... توي هر مسئله اي از جزئي – مثلا مربوط به من – تا کلي که فرضا به زندگي بر مي گرده ...اونم اينه " خلايق هر چه لايق" … خوب راست مي گه ...من شديدا با اين حرفش ...
๑
امروز هم برای خودش روزی بود , در واقع روز خوبی بود .... امروز رفتم نمایشگاه کتاب … یه چیزی حدود 5 ساعت اونجا بودم , ولی خوب نصفش موند ...اگه بشه یه روز دیگه هم باید برم ...کتاب زیادی نخریدم ...در واقع چیزی نخریدم ...از دم غرفه ها که ...
๑
با اینکه این چند وقته خیلی سرحال و شنگولم ولی دست و دلم به کار نمی ره ....نمی دونم ولی فکر می کنم تنبلی هم حدی داره ... از صبح تا شب مثل برق و باد می گذره آخر شب که میشه می بینم هیچ کاری نکردم ولی تمام وقتم ...
๑
ميگن هر چي سخت بگيري زندگي هم بهت سخت مي گيره ...خوب راست مي گن ... اين زندگي اونقدرا هم كه فكر مي كنيم جدي نيست ...ميشه باهاش خوش بود و ازش لذت برد ... لازم نيست كه هميشه شاكي باشيم ، غر بزنيم يا اينكه بد بهش نگاه كنيم ...
๑
زندگی اینطوریه دیگه …. بالا و پایین داره ولی لپ کلام "همینه که هست" جناب قندون خان! تولدت هم مبارک … بلکه سنت بره بالا و دست از ادا و اطوار برداری ….. -------- ...
๑
قصه زندگي آدمها با هم فرق مي کنه ...بعضي دور و درازن بعضي کوچيک و جمع و جور ... بعضي ها يه قصه خلاقانه دارن بعضي ديگه فقط يه کپي تر و تميز از قصه يکي ديگس ...از قصه مامانشون , باباشون , يا دوستشون ... مهم نيست که قصه ...
๑
1. افتادم به آواز خوندن ... يعني آواز كه نه ، زير لبي واسه خودم مي خونم...اينها همش مال سرخوشيه ، زندگي خيلي شيرين ميشه وقتي آدم سرخوشه ها! 2. كلي كار نصفه نيمه دارم همراه با مقادير معتنابهي ( من يه دفعه نوشتم متنابهي بعد تذكر دادن كه بيسواد ...
๑
عشق خريدم دوباره برگشته ...هميشه از خريد کردن خوشم ميومد , حالا نه اينکه حتما چيزي بخرم همون ديدن هم برام جالب بود ...منتها يه چند ماهي بود که ديگه اون حس خوب سرخوشي رو واسه خريد از دست داده بودم , حالا اون حسه دوباره برگشته ... امروز ديدم ...
๑
ميگن يه طوريم شده ... خودم كه نه ، نوشته هام ..اين ميگه « يه جوري مي نويسي كه آدم كامنتش نمياد» ...خوب راست ميگه ... منتها منم حق دارم بعضي وقتها دري وري بنويسم ...با اين حال شما نرديد ها ...من دوباره خوب ميشم ... از بعد از عيد ...
๑
حس و حال نوشتنم رفته ...موقتيه به گمونم ...اگه هم نوشتنم بياد , همش در مورد خودمه , انگار که از من مهمتر هيچي نيست! ...نه که فکر کني , ناراحتم , افسرده ام , يا اين چيزا ...اتفاقا حالم خوبه , سرحالم , چند وقته عصباني نشدم , شنگولم ...
๑
ساعت نزديك 3 صبحه ...بايد برم بخوابم ...ولي نميشه ، يعني دلم نمي خواد...خوشحالم ، شادم ...علتش مهم نيست ، مهم اينه كه شاديه اومده ، تنها هم اومده ، حالا اگه اين وسط دلم هم هري ميريزه پايين چه باك ! عوضش خيلي كيف مي ده ...همين جوري كه ...
๑
يه داستان ... نه... يه قصه... يه قصه درسته ... يه قصه خصوصي ... براي ... نه , براي دل خودم ... هفته من از دوشنبه شروع ميشه ... دوشنبه ها مال منه ...مال خود خودم ...با کسي قسمتش نمي کنم ... دوشنبه ها يه چيز ديگه اس ....همراه با ...
๑
فردا روز اول کاره ....بعد از 2 هفته تعطيلات مشکل به نظر مي رسه ... البته اينم مثل بقيه چيزا حل مي شه...فوقش يه هفته اول به آدم سخت مي گذره بعدش انگار که هزار سال تعطيلاتي نبوده ...عيدي نبوده ... دوباره همه چيز بر مي گرده به حالت اول ...
๑
روز صفرم : راه , جاده , خيلي سبز نيست .... هنوز شمال , شمال نشده! هوا سرده , ويلا هم همينطور... دشک انداختم دم بخاري که بخوابم ...دلم شور مي زنه نکنه واسه تحويل خواب بمونم...فکر مي کنم حتما بايد بيدار بشم , پاي سفره هفت سين ... طاقباز ...
๑
صبح است و آفتاب پس از بارش سحر بر يال كوه مي روم از بين بوته ها گويم : « ببين پس از چل سال ، و بيشتر باز اين بهار و همان كوه و بازه است » بر شاخسار شور گز پير ، مرغكي گويد : « نگاه تازه ...
๑
خدا نگهدار سالي که داري مي ري.... به سلامت ...خيلي وقت بود که با هم بوديم .. ديگه کم کم حالمون داشت از هم به هم مي خورد , نه؟ ...البته هنوز يه چند روزي وقت هست براي خدا نگهدار ولي زياد فرقي نمي کنه امروز يا چهار روز ديگه ...
๑
اونايي که تو رنج سني من هستن , اينجا رو مي خونن , سرشون درد مي کنه واسه برنامه ريزي , واسه 100 سال آيندشون برنامه ريختن , کلي کارهاي مختلف تو ذهنشونه و مهمتر از همه دوست دارن در موردش صحبت کنن يه لطفي بکنن يه خلاصه کلي از ...
๑
حتما کتاب "قصه هاي از نظر سياسي بي ضرر" رو خوندين ...نوشته جيمز فين گارن...اگه نخوندين بخونينش که جالبه ...اينم يکي از داستانهاش که تقديمش مي کنم به فمينيست هاي عزيز اعم از منصف و غير منصف! " در روزگاري دور خانم کم سن و سالي بود به اسم شنل ...
๑
مشق شب اول : - كار كردن خوب است - آدم درس مي خونه كه كار كنه - كار جوهر مرده - كار آدمو مي سازه سوال مشق شب اول : - چقدر كار كردن خوبه ؟ - اگه يكي نخواست ساخته بشه ؟ - اگه يكي مرد نبود ؟ ...
๑
بهار اومد شاخه ها ، شكوفه بارون شدن!!!! حالا كجا شكوفه اومده رو نمي دونم...ظاهرا امسال از همون هاست كه از بهارش پيداست! ...تازه دم عيدي يادش افتاده كه سيل بايد بياد ، برف بياد ، زلزله بياد ، خلاصه هر چي هنر نمايي بلده داره رو مي كنه ... ...
๑
دلم خيلي هوس اين خنده هاي احمقانه رو كرده ... از اين خنده هاي مسخره بدون دليل از ته دل...از همون ها كه آبرو مي بره ... نمي دونم آدم بزرگ ميشه ديگه اونجوري نمي خنده يا اينكه سوژه واسه خنده كم شده ...البته هنوز بعضي وقتها از اين خنده ...
๑
من و ماهي و مردسالاري ! ماهي خيلي خوبه .. سليقه داشتن هم خوبه ...سليقه به خرج دادن واسه انتخاب ماهي از هر دوشون بهتره! نمي دونم هيات مديره ساختموني که دفتر ما توشه يا يکی ديگه , تصميم گرفتن تو ورودي ساختمون يه آکواريوم بزارن ....دستشون درد نکنه , ...
๑
ببينم اين خوبه كه آدم تحت تاثير بقيه باشه يا بده؟ البته ميشه حدس زد كه بده ولي چقدر؟ تازگيها متوجه شدم من اينجوريم...حالا نه كه فقط تحت تاثير يه آدم باشم كلا زود نسبت به همه چي واكنش نشون ميدم ...اينو از روي پست هاي بلاگم هم ميشه فهميد ...
๑
واي كه چقدر اين بچه ها نازنينن ...يه كارايي مي كنن كه آدم خيلي كيف مي كنه ...امروز رئيس در كيفشو باز كرد يه عروسك از توش افتاد بيرون .....مي گه « توله سگ (منظور دختر رئيسه!) ديشب مي گفت بابا فلاني (اسم عروسك رو يادم رفت!) رو فردا ببر ...
๑
مشکلات زندگي يکي دو تا نيست که... قرار هم نيست همه مشکلات زندگي سطح بالا و فلسفي و فلان باشه... بعضي وقتها مشکلات پيش پا افتاده , خنده دار يا حتي مسخره به نظر مياد... مثلا مشکل مي تونه اينجوري باشه که شما يه جا کار کنين بعد بيشتر همکاراتون ...
๑
مامان ها! ...مامان ها با اون دنياي عجيب و غريبشون... با اون افکار خاص خودشون ..با اون آرزوهاي بزرگي که واسه بچه هاشون دارن ... مامان هايي که يادشون رفته خودشون هم بچه بودن...مامان هايي که خيلي باحالن , مثل مامان من ... مامان هايي که به بچشون گير مي ...
๑
اين شعرو که امروز دوباره شنيدم ياد اون موقع افتادم که تازه يادش گرفته بودم .. فکر مي کنم 6-7 سالم بود ..يه نفس تکرارش مي کردم به اين اميد که يه جا بشه تمومش کرد ..هيچ وقت هم نشد , هميشه تهش باز موند ..نمي دونم اون موقع به ...
๑
1- آخ جون ..اخ جون...هواي امروز بوي عيد رو ميده ....يه بوي خوب... يه بوي هيجان آور...واسه آدمي مثل من عيد از همون نقطه مانند هايي هست كه واسه بعدش خيالبافي ميكنم ... نمي دونم چرا ولي هميشه فكر مي كنم بعد از عيد همه چي عوض ميشه ...يه سال ...
๑
جنگ نا برابر ...هجوم افكار .... ناتواني از مقابله ...تصوير هاي قاب گرفته كه دوباره پر رنگ شدند... تصويرهايي كه با كلي زحمت رفته بودند تو پس زمينه ، كمرنگ شده بودند حالا با يه تلنگر دوباره ميان جلو و پر رنگ مي شن ... چلچراغ و گود ايدزي ها...اون ...
