Main

September 30, 2005

قرمز یا صورتی

خوابم پريد از سرما که افتاده به تنم , مورمورم می شود , لابد باز پايم از شمد بيرون مانده. پاييز چقدر زود رسيد. غلت مي زنم اما فايده ندارد . بايد دستم را بياورم بيرون که شمد را صاف کنم آنطوری گرمای زير شمد هم می رود . چشمم را باز مي کنم. ساعت تازه شش و نيم است. هنوز وقت دارم , علي خان حتما دارد نرمش مي کند. تا دوش بگيرد و برود سر کوچه دنبال نان سنگک و برگردد ساعت هفت شده. هنوز يک ربعي وقت هست که چشمهايم را ببندم.
عجب خوابي ديدم , يادم باشد براي عزيزم تعريف کنم که خواب خانجون – مادرش – را ديدم که يک دامن چين دار صورتي آورده بود که عروسي نير بپوشم , من هم صورتم را چنگ مي زدم که اين براي من خوب نيست , توي آينه نگاه مي کردم , پير بودم , چينهاي صورتم را مي شمردم و مي گفتم "خانجون اين واسه دختر چارده ساله خوبه"
شمد که صاف نشد بهتر است بلند شوم , تا اتاق را جمع و جور کنم و ميز صبحانه را بچينم علي خان رسيده. تخت علي خان باشد براي بعد از صبحانه. از بس خرخر مي کند اتاقم را جدا کردم. يادم باشد مرباي بالنگي که ديروز پختم را بگذارم سر ميز. خيلی زحمتش را کشيدم . مطمئنم از دستپخت مادر جون علی خان خيلی بهتر شده. اين دفعه ديگر نمی تواند دستپخت مادرش را به رخم بکشد .
صدای کی از هال می آيد ؟ از وقتی آزيتا و سامان رفتند خانه ساکت تر شده , انگار همين ديروز بود آزيتا عروسی کرد , علی خان اگر بود می گفت باز دارم خاطره نشخوار می کنم , انگار يکی توی خانه است , علی خان که رفته بيرون , کی دارد حرف می زند ؟ به قول علی خان خيال می کنم که صدا می شنوم , ولی صدای حرف می آيد , نکند دزد باشد ؟ علی خان می گويد پير شدی فروغ , حواس ات پرت شده , خرفت شدی , ولی يکی دارد توی خانه می دود! نبايد بترسم .
" کي تو آشپزخونه است؟ "
" مامان منم آزيتا . نترسيد. سلام , امروز شکوه خانوم مرخصيه من اومدم "
" سلام مامان فروغ , حالت خوبه ؟ اگه گفتي من کيم ؟ نوه تم , هان ؟ گل تم , هان ؟ غزلم ديگه !"
" سلام مينا جون. خوب کردي اومدي اينجا . مامان بابا خوب هستن ؟ چه دختر نازي داري ماشاله . عزيزم اگه صبحونه درست می کنی من برم اتاق علي خان رو جمع کنم "
"مامان کجا ميري ؟"
" مامان فروغ وايسا من ام بيام"
"غزل ندو تو خونه , اين صد دفه "
علي خان هر روز بايد يک جوري اعصاب مرا خورد کند. دائم فاميل هايش از شهرستان مي آيند اينجا , کنگر مي خورند و لنگر مي اندازند . حالا هم نوبت دختر برادرش است. به من چه که از شوهرش طلاق گرفته و آنجا سختش است بماند. فکر نمی کند من هم سختم است. خوب بالاخره مهمان است. اگر پذيرايی نکنی پشتش حرف در می آيد , بچه اش هم که دنبال آدم راه ميفتد و کلافه مي کند.
علی خان هميشه در اتاقش را می بندد , توی اتاق مرتب و ساکت است , تخت هم صاف صاف است , باز خاک بر سرم شد ؟ علي خان ديشب خانه نبوده , نکند باز کسي را نشان کرده , حتما ديگر , به قول حاج آقام علی خان شوهر خوبی است فقط کمی قرمساق است , اي خدا آخر چقدر ؟ خسته شدم ديگر. دور مي چرخم توی اتاق , چشمم مي افتد به ميز و قاب عکس رويش , پايم سست مي شود , تکيه می دهم به ديوار , نمی توانم روی پايم بايستم , اي خدا چه بر سرم آمده ؟ می نشينم روی زمين , چرا روي عکس علي خان روبان سياه بسته اند ؟ کاش يکی را نشان کرده بود , کاش صبح می امد , کي خانه خراب شدم ؟
" مامان جون , خوبي ؟ چی شد ؟ شما باز هر روز يادت مي ره که علي خان شش ماهه مرده؟ آخه مامان من چرا خودتو انقدر اذيت مي کني ؟ "
" مامان فروغ , باز يادت رفت بابا علي مرده؟ چرا اذيت می کنی ؟ "
" الهي قربونت برم , پاشو مامان جون , بيا بريم صبحونه بخوريم , پاشو "
" نمی خورم , خدايا حالا تک تنها چکار کنم ؟ يهو هوار شد همه چی رو سرم , دست تنها چه جور بچه هام رو بزرگ کنم ؟ کجا برم ؟ اول بايد به حاج آقا زنگ بزنم , عروسي نير چی می شه ؟ "
" مامان جون , بيا يک لقمه بخور , مامان من , حاج آقا رو که خدا بيامرزه , بيست ساله مرده ! من و سامان هم بزرگ شديم ديگه! بيا يک لقمه بخور , بيا "
" مامان فروغ بيا شير بخور . حاج آقا مرده , بيا شير بخور , بيا "
وقتي کلافه مي شوم نمي توانم بشينم , بايد يک کاري بکنم تا سرم گرم شود , حوصله مجله خواندن ندارم , بهتر است خانه را مرتب کنم , خانه ای که پر آدم هست هيچ وقت مرتب نمی شود , می آيند , می ريزند و می پاشند و می خورند من هم بايد جمع کنم , به قول خودشان مثلا کمک هم می کنند اما فقط کارم را زيادتر می کنند , اين کوسنهاي آبي اصلا به مبل ها نمي آيد , اين دفعه که برای جهاز نير رفتيم بازار دو تا کوسن زرد مي خرم , آنطور قشنگتر است , چطور است مبل را بياورم اينطرف , روبروي پنجره , که منظره حياط هم پيدا باشد . چقدر اين دو تا تکه اثاث را جابجا کنم ؟ علي خان که جانش در مي رود يک چيزي براي خانه بخرد. تا چيزي نشکند و نرود دم در کوچه از چيز جديد خبري نيست . آخر تا کي دستم تو جيب حاج آقا باشد ؟
" مامان جان , ول کن اون مبل ها رو , کمرت درد مي گيره , با غزل برين تو حياط يه کم راه برين تا کارم تموم شه , باشه ؟ "
" مامان فروغ بيا با عروسکام بازی کنيم , اومدی ؟ تو مهمونی اومدی خونه من , باشه ؟ "
اين زري هم مرا ديوانه کرده, سرش را بزني پايش را بزني بچه اش را بر می دارد می آيد اينجا , خانه عزيز . امروز خيلي کار دارم , هنوز لباس ندارم , ديگر چيزي به عروسي نير نمانده , اگر عزيز کاري نداشته باشد آزيتا را مي گذارم پيشش و مي روم با زري پارچه بخرم , پارچه صورتي مي خرم , اصلا مي خواهم حرص علي خان را در بياورم که از وقتي پسر خاله گفته صورتي به من مي آيد تمام لباسهاي صورتي ام را ريخت دور , خودم هم مي دوزمش , اينطور بهتراست , ديگر لازم هم نيست غر علي خان را بشنوم که چقدر خرج مي تراشي فروغ .
"زري جون , مياي با هم بريم دنبال پارچه ؟ بچه ها رو مي ذاريم پيش عزيز , بريم ؟ "
" مامان جون کجا مي خواي بري؟ باشه پاشو لباسات رو بپوش , من وقت دکتر دارم , با غزل سه تايي مي ريم , بعدش هم پارچه مي خريم , باشه؟ غزل , خونه رو به هم نريز "
هوا گرم شده , معلوم نيست وسط پاييز چرا هوا انقدر گرم است , شلوغ هم هست , حتما خبري شده , شايد کسي را کشته اند , نمي دانم , به قول علي خان اين حرفها به شما نيامده , شما سرت به زندگي خودت باشه , اين زري چقدر تند مي رود , اگر دختر خاله ام نبود هر چه می خواستم بهش مي گفتم , فقط به خاطر خاله چيزی نمی گويم , تا جشمش به عزيز می افتد شروع مي کند که " آره فروغ به زري حسوديش مي شه , نه که شوهر زري خيلي سر به زيره " , حرص مرا در مي آورد اين خاله , اما خوب کي جرات مي کند جلوي عزيز حرفي بزند , باز دوباره مي خواهد صدايش را بيندازد سرش که " من از دار دنيا همين يک خواهر رو دارم , نبينم کسی از گل بهش نازک تر بگه ؟ "
" زري جون اينجا که پارچه فروشي نيست ! من کار دارم ها , آزيتا پيش عزيزه بايد زود برگردم "
" مامان جون شما و غزل يک دقيقه اينجا بشينين تا من برم پيش دکتر و بيام , غزل همينجا مي شيني , مواظب مامان فروغ هم هستی , خوب؟ "
" باشه , مامان فروغ دستمو ول نکنی ها , خوب ؟ "
اي خدا چرا نوبت من نمي شود ؟ ساعت چند است ؟ دير شد , الان علي خان مي آيد خانه ناهار هم حاضر نيست , حتما سامان از خواب بيدار شده , دکتر هم که نمي آيد , چکار کنم ؟
"ببخشيد خانوم کي نوبت من مي شه ؟ "
" چند دقيقه تشريف داشته باشين "
بايد ناهار را حاضر کنم , عصری علی خان مهمان دارد , يک جعبه شيرينی هم بايد بخرم , خانه تميز است فقط کمی به هم ريخته. موهای آزيتا را بايد کوتاه کنم , مادر جون هم می خواهد مربای بالنگ درست کند , بايد کمکش کنم .
" خانوم من بچه کوچيک دارم تو خونه , الان شوهرم هم مياد ناهار حاضر نيست , ميشه يه وقت ديگه برا من بذارين , سه شنبه خوبه ؟ ساعت 5 "
" ولي خانوم صبر کنين..."
" پاشو آزيتا , بدو که دير شد , بريم خونه"
" مامان فروغ صبر کن , کجا مي ري , مامانم که نيومده , مامان فروغ , وايسا من ام بيام "
واي خدا کلي کار دارم , بايد خانه تکاني کنم , يکسال است که خانه را تميز نکرده ام, عيد هم عيد های قديم , پارسال عيد که حاج آقام مرد دل و دماغ هيچ کاري را نداشتم , تمام اين يکسال هم دست به هيچي نزدم , نه که خانه کثيف باشد اما ديگر خانه تکاني نکردم , پارسال که عيد نداشتيم , هفت سين هم نچيدم , آخر وقتي حاج آقا نيست ديگر دلم به کی خوش باشد ؟ تازه بايد پارچه هم بگيرم , عروسي نير نزديک است , پارچه صورتی می گيرم , خودم هم می دوزمش . عزيز آب حوض را هم عوض نکرد , ماهی قرمزهايمان همه مردند. بايد از بيرون ماهی بگيرم.
" آزيتا بدو ديگه مامان , ديرمون شد , بريم تو مغازه ماهي قرمز بخريم "
" مامان فروغ من غزل ام , وايسيم ديگه , مامانم گم مي شه ها "
" سلام آقا , ببخشيد ماهي قرمز مي خواستم "
" سلام خانوم , وسط تابستون ماهي قرمز کجا بود؟ حالتون خوبه ؟ "
بايد محله خودمان خريد کنم , علي خان راست مي گفت که کاسبهاي ديگر سر آدم کلاه مي گذارند و بي ادبند , توي محله خودمان همه شناسند , بي ادب هم نيستند . بايد تخم مرغ بگيرم , ديگر حاج آقا نيست که تخم مرغ برايمان رنگ کند , سبزه هايم که سبز شده , بقيه چيزها را هم دارم , اصلا امسال ظرفهاي قديمي عزيز را مي گيرم که بگذارم سر سفره هفت سين , عزيز که استفاده اشان نمي کند , امسال خانواده شوهر نير هم هستند , جلوی آنها آبرو داری کنيم لا اقل , واي دير شد , الان باز علي خان خانه را گذاشته سرش. بايد چمدان هم ببندم , علی خان گفته برای تولدم می رويم شيراز . علي خان هم گاهي چه کارها مي کند.
" مامان , مامان , وايسا , غزل مامان رو نگه دار , کجا رفتي شما ؟ غزل ؟ مگه نگفتم تکون نخور از جات ؟ "
" مامان فروغ اصلا خنگه , هي به من مي گه آزيتا ,بابا من غ زلم "
" غزل ! بي تربيت , دفه آخرت باشه ! "
" مامان جون مي خواي برگرديم خونه؟ مامان يه دقيقه وايسا من برم تو داروخانه دوا بگيرم. اصلا شما هم بيا تو . اينجوری بهتره , راستي يادم باشه قرص قندت رو هم بگيرم , تموم شده بود ديگه , نه ؟ "
من اصلا از همان روز اول هم شانس نداشتم. نمي دانم چه گناهي کردم که مريم خواهر شوهرم شده. هر وقت که مي ايد اينجا مثل کنه به من مي چسبد. حتي توالت هم که مي روم پشت در صبر مي کند و دائم فروغ جون فروغ جون مي کند. نمي دانم مادر جون سر پيري بچه دار شدنش چي بود که حوصله نداشته باشد و دخترش مدام به من بچسبد و مادرجون بگويد " فروغ خانوم شما جاي مادر مريم. هر جا مي ري مريم رو هم با خودت ببر. اين طفلک تنهاست " حالا هم که آمدم چهار قلم دواي علي خان را بگيرم دنبالم راه افتاده . هر چقدر هم که تند راه مي روم و جوابش را نمي دهم بلکه راهش را بکشد و برود اصلا انگار نه انگار. آزيتا هم که جانش است و عمه مريم اش. چکار کنم مجبورم به خاطر بچه ام تحملش کنم. اصلا اين علي خان جز دردسر براي من چيزي نداشته . خدا خودت عاقبتم را خير کن.
" مامان واسم بستني مي خري؟ "
" باشه , بذار کارامونو بکنيم , بعد براي تو و مامان فروغ بستني مي خرم"
" مامان جون ويتامين هم برات بگيرم ؟ غزل اينقدر تو دست و پای من نپيچ , برو کنار بذار کارمو بکنم"
" مامان بستنی "
بايد يک فکري بکنم , اينطوري زندگي ام از هم مي پاشد , مريضي علي خان يک طرف , مادرجون هم وبال گردنم شده , اينقدر براي مريم خودش را کشت آخر هم دختره شوهر کرد و رفت , انگار نه انگار که مادر هم دارد. اگر علي خان بخواهد مادر جون را بياورد خانه ما خودم را مي کشم. ديگر خسته شدم . مادر جون که بيايد پاي همه فاميل هم باز مي شود , اخلاق مادر جون که معلوم است , دائم غر مي زند که حوصله ام سر رفت , از جايش هم تکان نمي خورد , از فردا همه راه مي افتند که بيايند ديدن , من که مي دانم علي خان براي اينکه حرص مرا در بياورد اين پيشنهاد را داده , وگرنه چهار تا بچه ديگر هم هست , اصلا چرا پيش بچه بزرگ تر نرود ؟ چرا نرود خانه دختر يکي يک دانه اش ؟ دختر پررو تو روي من نگاه مي کند " فروغ جون من که نمي تونم مامان رو بيارم اينجا , خوب علي غر مي زنه , خوشش نمياد يکي دائم تو دست وبالش باشه " , ورپريده يادش رفته اين همه سال زندگي مرا به گه کشيد از بس که لاي دست و پاي من وول خورد . با آن اخلاق بدش , دختره لوس . چه وقتي هم دارد اين بساط را پياده مي کند. عروسي نير است , مگر چند تا خواهر دارم ؟ بايد لباس بخرم , بايد بروم پارچه بگيرم , خودم مي دوزمش , اينطوري بهتر است ديگر علي خان هم غر نمي زند. پارچه صورتي مي گيرم که بهم خيلي مي آيد. اصلا ديگر هيچ صحبتي نمي کنم , بگذار هر کار دلش خواست بکند , مادر جون که بيايد اول از همه به خودش گير مي دهد که علي خان کجا رفتی ؟ کي بر مي گردي ؟ چرا دير کردي ؟ حالا يا سر به زير مي شود و زود مي آيد خانه يا از کوره در مي رود و مادر جون را مي برد يک جاي ديگر , بگذار خودش بيفتد تو هچل , چرا من خودم را اين وسط بده کنم ؟ اعصاب برايم نمانده ديگر.
" مامان جون چيز ديگه اي نمي خواستي ؟ قرصها رو که گرفتم , شامپو هم تموم شده بود يکي گرفتم , چيز ديگه نمونده؟"
" مامان بستني "
" اينجا که بستني ندارن غزل , بذار بريم بيرون , انقدر پيله نکن به من , می زنمتا ! "
چقدر اين مريم معطل مي کند , هميشه همين طور است , من که کار دارم يک دقيقه بند نمي شود اما نوبت خودش که مي شود يکساعت من را معطل مي کند توي مغازه , آخرش هم دير مي رسيم خانه و علي خان داد و بيداد مي کند که چه معني دارد اين وقت شب شما دو تا تو خيابان باشيد , مادرجون هم که طبق معمول مي گويد مادر مريم بچه است فروغ خانوم بايد حواسش باشد , نمي دانم اين بچه کي بزرگ مي شود ؟ به درک بگذار همين جا بماند , خودم مي روم خانه .
" مامان جون وايسا پول بدم الان ميام , غزل بدو با مامان برو تا من هم بيام"
" مامان فروغ من اومدم , تند نري ها "
ديگر چيزي به خانه نمانده , اگر زري بماند پارچه را با هم مي بريم , شايد بشود همين امروز بدوزمش , يک گل سر صورتي هم عزيز دارد , به لباسم مي آيد , مدلش را هم مثل همان لباس تو فيلم مي دوزم , فکر کنم به من بيايد , نه نمي خواهد زري بماند , مي رود مثل لباس من را برای خودش مي دوزد , مثل عروسي پسر خاله , تمام قشنگي لباسم را از بين برد , دختر نکبت هر کار من مي کنم بايد بکند , حتي عزيز هم فهميده و آرام در گوشم مي گويد " مادر جون تو بگذر , شوهرش زندانه , طفلک گناه داره " . گناه دارد , زری را نگه می دارم که پارچه را ببريم و بدوزيم , وقتی رفت من روی لباس پولک می دوزم , اينطور بهتر است .
" مامان فروغ , اين چيه سر کوچه؟ چقده چراغ داره ! قشنگه , امشب که بابام زنگ زد می گم از اينا برام بياره , اسمش چيه ؟ "
واي خداي من , اين حجله سر کوچه , اي خدا کمرمان شکست , کاش می مردم و اين روز را نمی ديدم , آخر اين چه بلايي بود ؟ نمي توانم بايستم , ديگر نفس ندارم , غمش خيلي زياد است , خيلی , برادر شاخ شمشادم , امير جان , اين چه کاري بود با ما کردي , پشتمان خالی شد , دلمان به تو خوش بود , آی اميرم ...
"مامان فروغ , نشين رو زمين , لباست خاکی شد , مامان فروغ , گريه نکن , من مي ترسم , مامان ! مامان! "
"مامان جون , پاشو از رو زمين , چي شد باز ؟ "
" عزيز , ديدي بي برادر شدم ؟ ديدي آخرش داغش رو دلمون موند ؟ عزيز خيلي سخته , حاج آقا چي مي کشه ؟ "
" مامان جون بلند شو , من آزيتام نه عزيز , دايي امير که خيلي وقته مرده , مامان من اين که دايي امير نيست , خدا بيامرزتش از کاسباي محله , خدا مرگم بده پاشو مامان , لباست خاکي شد "
" من نميام , مي خوام همينجا بمونم , من ديگه پامو تو خونه نمی ذارم , بذار واسه برادرم گريه کنم , خودم ميخواستم دامادش کنم "
" مامان جون پاشو زشته , همه جمع شدن دورمون , پاشو مامان بريم خونه , پاشو "
" چرا من اينهمه بدبختم , امير به اين نازنيني , الهي بميرم که رفت و عروسي نيرو هم نديد "
شانس ندارم من , همه آنها که برايشان عزيز بودم از دستم رفتند , آن از حاج آقا , اين از امير , ديگر کسي برايم نمانده , علي خان هم که يک سر دارد و هزار سودا , بگذار عروسي نير بگذرد , خودم را خلاص مي کنم , اين هم زندگي است من دارم ؟ من که نباشم همه خوشحالتر مي شوند , آزيتا و سامان را هم مي سپارم دست عزيز , يا حتي مادر جون , علي خان هم برود پيش يکي از همان نم کرده هايش , بگذار اين پارچه صورتي که براي عروسي نير خريدم را بدوزم , همين يک خواهر برايم مانده از دار دنيا , عروسي اش که بگذرد خودم را خلاص مي کنم. کاش حاج آقا بود .
" مامان جون بهتري ؟ رسيديم خونه ديگه , برو لباسات رو عوض کن , يک ليوان آب خنک برات بيارم ؟ "
"مامان ناهار , مامان ناهار "
" مامان جون , می خوای يه کم دراز بکشی تا غذا رو بکشم ؟ غزل ساکت ! "
" وا نير جون اينهمه کار داريم , کي وقت دراز کشيدن داره ؟ بيا خريد هايي که کرديم رو باز کنيم , بيا کمک کن زودتر لباس منو بدوزيم , بايد سفره عقد پهن کنيم , خودش کلي کاره , ظرف نقره های عزيز رو بذاريم تو سفره ؟ قشنگ می شه , اين خونه چقدر سوت و کوره ؟ مثلا عروسي داريم , نه آهنگي , نه رقصي , يه اهنگی بذار تا علي خان هم با بقيه وسايل بياد "
" مامان فروغ من الان نوار مي ذارم , آخ جون مامان فروغ بيا برقصيم , من دوست دارم "
" آره مامان جون , الان يک آهنگي مي ذارم همه با هم برقصيم "
" الهي قربونت برم نير جون , ايشااله خوشبخت بشي , نوبتت شد ديگه , فقط تو برام موندي , بايد هواي همو داشته باشيم "
" مامان جون , خاله نير ديگه از وقت شوهرش گذشته , خدا بيامرزتش ديگه الان کسي نمياد بگيرتش ! الهي قربونت برم که آخرش عروسي خواهرت رو نديدي , عيب نداره , خودم برات يه لباس صورتی می دوزم , اون گل سر عزيز که بهت خيلی ميادو هم بزن سرت , انگار عروسی خاله نيره ... "
پاهايم گز گز مي کند , امروز خسته شدم , خيلي راه رفته ام.
" مامان جون بيا ناهار , غزل دستاتو شستي ؟ "
" آره , آره , اومدم , مامان فروغ اومدي ؟ دستاتو شستی ؟ لوبيا پلو داريم ها "
" آزيتا جون , مادر , دستت درد نکنه , باز خوبه تو پيشم هستي , سامان که رفته اون سر دنيا , خدا حفظت کنه , نوه ام ؟ گلم ؟ غزل ام ؟ بيا "
" آخ جون , مامان فروغ من کيم ؟ نوه م ؟ گلم ؟ غ ز لم ؟ "
" قربونت برم مامان جون , سامان هم هفته ديگه داره مياد , رقصيدی حالت خوب شده ها , بيا بشين "
خدا رو شکر , همه چيز مرتب است , از خستگي نا ندارم اما فردا ديگر عروسي است , بعدش راحت مي خوابم , چند هفته گذشته همه اش سر پا بودم , اما اشکال ندارد , جاي امير و آقا جون هم خالي است , خودم براي نير پدري و برادري مي کنم , آقا جون من به شما قول دادم , نمي گذارم آب توي دلش تکان بخورد . يادم باشد قاب عکستان را بگذارم سر سفره , نمی دانی چه سفره قشنگی شده حاج آقا , علي خان هم هر چقدر مي خواهد غر بزند , نير که عروسي کند جل و پلاسم را جمع مي کنم مي روم پيش عزيز , بچه ها را هم مي برم , شايد هم ماندم , غر زدن علي خان مال اين است که از نامزد نير خوشش نمي آيد . می گويد مرتيکه قرمساق است , شما هم گفتيد اما من نشستم سر زندگيم . علی خان نبايد جلو نير می گفت . بهش گفتم به شما ربط ندارد. من خودم برای نير پدری می کنم , گفت اين مرتيکه مفتخور است , اصلا به درد نير نمی خورد , نبايد به نير می گفت , گفت مردک را توی خيابان با زن ديده , حاج آقا شما که نبوديد پشت نير , گفتم علی خان معصيت دارد , دروغ نگو , گفت نير زن اين الدنگ نمی شود , نبايد جلو نير می گفت , امير که نبود هوای نير را داشته باشد , گفتم نير همه چيز درست می شود , حاج آقا من به شما قول داده بودم اما شب پيش نير نماندم ... بايد خانه را رنگ کنيم , از وقتی نير رفته عزيز دست به خانه نزده , همه جا سياه شده , امسال عيد خانه را رنگ می کنيم , حوض را هم آب می اندازم , می خواهم امسال عيد مثل قديم شود , مثل همان وقتها که شما و امير و نير بوديد , زری و بچه هايش را هم می گويم بيايند , از وقتی شوهرش مرده جايی نرفته , از آن مرتيکه الدنگ خوشم نمی آمد اما خوب شوهرش بود , علی خان راست می گويد , نامزد نير هم مثل شوهر زری می ماند , انگار از يک قماشند.
" مامان , از قرصهاي علي خان چيزي مونده ؟ شکوه خانوم واسه شوهرش مي خواست , چيزي مونده ؟"
" آره "
" کجاست ؟ تو کابينته ؟"
" نه تو کشو , از بالا دومي , تو قوطي قرمزه "
" اممممم , اينه مامان ؟ "
" نير يه وقت اشتباه نخوری قرصو , قوطی قرمزه قرصهای حاج آقاست , عزيز صد دفعه گفته , قرصهای علی خانه , دست به قوطی قرمزه نزنی ها , نير مواظب باش "
" مامان , من آزيتام ! قرصهای علی خان رو می گم کجا گذاشتی ؟ "
" نير تو رو خدا دست به قوطی قرمزه نزنی , اونا مال حاج آقاست , از اون قرصها نخوری "
" چشم مامان , دست به قوطی قرمزه نمی زنم , من اصلا قرص نمی خورم , می خوام بدم قرصها رو به علی خان , کجاست قرصها "
" ترسيدم نير , يک وقت قرصهای علی خان رو نخوری , تو قوطی قرمزه است , من شب می مونم پيشت "
" باشه مامان , شب بمون , حالا قرصهای علی خان کجاست ؟ "
" تو قوطی قرمزه , شبی يکی به علی خان بده , نير يه وقت اشتباه نخوری قرصارو "
" مامان اينا قرصهای کيه ؟ قرصهای علی خان که اين شکلی نبودن ! قرمز ودرشت بودن اينا که ريز و صورتی ان! "
" علی خان قرصاشو می ريزه تو قوطی قرمز , چند ساله "
" مامان از اين قرصا می دادی به علی خان ؟ مامان اينا قرصای خودته که ! "
" علی خان مريض بود قرص می خورد , نير از اين قرصها نخوری "
" مامان ؟ "

June 27, 2005

من و امیر، شوهرم

جمعه است , مثل همه جمعه ها چهار نفريم , من و امير شوهرم , ساقی و حسين شوهرش . توی جاده خاکی که پر از دار و درخت است و آخرش قرار است به جايی برسيم پشت سر هم قطار شده ايم. ساقي اول صف است , مثل اين بيست سال گذشته که خوشگلي و لوندي و سر و زبانش بردتش سر صف , امير دنبالش مي رود , لابد مثل همه عمرش که دنبال يکي بوده , حسين مي ايستد براي من که حتما از سر ادب است و نشان اصالت خانوادگی اش , من هم نفر آخرم , با اين شکم نصفه نيمه که سنگينترم کرده جای زيبایِ مظلومِ ته صف را گرفته ام. خسته ام , يواش تر می روم تا حسين جلو بيفتد. دلم مي خواهد بخوابم و دنباله خواب ديشبم را ببينم , خواب امير را که بعد از مدتها با من آمده بود توي پارک يا جايي شبيه آن نشسته بود و تند تند با هم حرف مي زديم . يک روسری کوچک قرمز برايم آورده بود که مثلا يادم بوده يا چه مي دانم دلش برايم تنگ شده , من هم غش غش مي خنديدم و آخرش را می کشيدم . می خواست چيزي برايم بگويد که صدايش دور شد , انگار داشت پای تلفن حرف می زد , صدايش شاد بود و خوابم را پراند , ساقی آنطرف خط بود و براي جمعه خودشان و من و حسين برنامه ريختند.
محکم می خورم به حسين . اصلا نفهميدم بچه ها کی برايم ايستادند . ساقي غش غش مي خندد " وای رويا حواست کجاست ؟ پاک قاطی کرديا ! شکمت که طوری نشد؟ "
سر تکان می دهم که برای شکمم نترسد , دلم آشوب است , خنده های کشدار ساقی کفری ام می کند , بوی کالباس از تو ساک دست حسين می زند زير دماغم , بر می گردم طرف امير و روی تی شرت سرمه اي که ساقی برای تولدش گرفته بالا می آورم .
" واي رويا چی شد؟ چرا حالت به هم خورد؟... اصلا از صبح معلوم بود حالت خوب نيست ... شب خوب نخوابيدی ؟ کاش امروز نمی اومدی ... امير تو که اذيتش نکردی؟ نکنه بچه طوری شده باشه ؟ "
امير نگاهم مي کند . گوشهايش قرمز شده . خوشحالم که وسواسي است . حسين برايم آب می آورد " رويا جون اين آبو بخورين , صورتتونو هم بشورين ... اين آبنبات رو بذارين دهنتون , حتما فشارتون افتاده پايين "
ساقی می خندد " وای رويا حسابی ترسيدم ها ... امير خدايی چه باحال شده بودی , بی خيال بابا حسين يه تی شرت اضاقه تو ساک داره " . حرفشان گرم می شود و از لباس عق زده مي رسند به فلسفه زندگي و عشق و آزادي و اين چيزها . لجم مي گيرد از خودم , از حسين , که هوای همه را دارد , بي صدا مي رود و گاهي با لبخند بر مي گردد طرف ساقي تا صورتش را ببيند و دلش برای زنش غش برود .
آفتاب افتاده روی سر امير , مي آيد طرف من و دستش را می اندازد دور شانه ام که لابد توي سايه باشد . ساقي صدايم مي کند " واي رويا , يه مغازه پيدا کردم لباس حاملگيای خوبي داره , از اين امليا نيست , فردا ميام دنبالت بريم اونجا. هفته ديگه مهمونيه لباس نداري " .
جمعيت زياد تر شده , رسيده ايم . چشمم که مي افتد به خانه قديمي گريه ام مي گيرد. ساقي تا تمام خانه هاي قديمي دنيا را نشانمان ندهد و زير و رويشان نکند دست از سرمان بر نمي دارد. روي پاهايش بند نيست . چشمم دنبال کتوني هاي سفيدش است که روي زمين خاکي مي دود , مي ايستد و مي چرخد , انگار می رقصد . وارد حياط مي شويم , حسين از در و ديوار عکس مي گيرد و ساقی يک بند حرف می زند , مي رود بالای پله ها " واي چقدر اينجا جالبه , امير هيچ مي دوني اين خونه رو کي ساخته؟ خيلي جالبه , اينجا سردابم داره ,بيا بريم تو خونه , واي فکرشو بکن صد سال پيش کي اينجا وايساده بوده ؟ واي ... "
می رويم تو. همه چيز معمولی است , توی سالن زنجير کشيده اند که جلو نرويم , چند تکه مبل و ميز گذاشته اند , يک فرش هم افتاده کف اتاق , ديوارها مثل چلو کبابی آينه و شيشه دارد , يک نقاشی بزرگ روی ديوار روبرو زده اند . يک مرد است با سبيل پر پشت و کلاه بلند مشکی که روی صندلی نشسته و دستش را روی عصا گذاشته , تو دست ديگرش يک دستمال قرمز است . عجب چشمهايی دارد , بعد از اين همه سال از آن دور هم ته دل آدم را می لرزاند .
راهنما مدام حرف می زند " خانومها و آقايون , اينجا اتاق پذيرايی بوده , صاحب خونه مهمانهاشو اينجا می ديده , اين مبلها که می بينين کار فرانسه است , نقاشيهای روی ديوار از روسيه اومده , فرشی که کف اتاق افتاده کار اصفهانه , اون تابلو هم که روبروتونه نقاشی اولين صاحب خونه است که نقاشش معلوم نيست , در مورد صاحب خونه اصلی اطلاعات زيادی نداريم , ظاهرا ... "
حوصله گوش دادن ندارم , هوا دم کرده و دلم می خواهد بروم بيرون اما حسين دستم را محکم گرفته است " رويا جون از من جدا نشين , اينجا شلوغه تنه می زنن , يک وقت می خورن به شکمتون , بايد مواظب باشين " ,
می رويم اتاق بغلی , " خانمها و آقايان اينجا اتاق کار صاحب خونه بوده , همونطور که می بينين ميز کار از خاتمه , صندليها هم مال لهستانه, ... " , آنجا هم خبری نيست , چند تا پسر بچه جيغ می زنند و دنبال هم کرده اند , يکی شان به من تنه می زند , ساقی دستش را می گيرد و می زند پس کله اش " توله سگ ندو , چه خوب من بچه ندارم ها وگرنه تا حالا خودمو کشته بودم , مگه نه حسين ؟ " .
حسين دست ام را ول می کند , می دانم بچه می خواهد اما نمی شود , يعنی نمی تواند , لابد برای همين چار چشمی مواظب شکم من است , امير چه ؟ بچه می خواهد ؟ من چی؟ می خواهم ؟ دنبال چشمهای امير می گردم, گوشه چشمهايش تنگ شده است , چه فکری می کند ؟ به من ؟ به بچه ؟ " وای امير چه خوبه بچه مون , خاله اشم ديگه , دختره ها , پسرا ديوونه ان ... مگه نه رويا ؟ " , به ساقی ؟ چرا مواظب من نيست ؟ اتاق بعدی نهار خوری است , ميز را چيده اند , بشقابها لابد ليموژ فرانسه است و ليوانها هم کريستال فلان جا , مال هر کجا باشد مهم نيست , مي خواهم بروم دستشويي , يک جوری بچه ها را گم می کنم , راهنما مي گويد بايد بروم پشت ساختمان , دلم شور می زند , حياط پشتی قشنگتر است , هر چه می گردم تابلويی نمی بينم , آفتاب می خورد فرق سرم , کاش آبنبات حسين را خورده بودم , يک ورودی به زيرزمين هست , شايد همين جا باشد , پله هايش زياد است اما خنکي که از آن تو ميايد بيرون وسوسه ام مي کند.
پهلويم درد گرفته , از پله ها می روم پايين , بوی نم و کپک می زند زير دماغم و دلم آشوب می شود , دستم را مي گيرم جلوي دهانم و تند تر مي دوم , سکندری می خورم , دستم را مي گيرم به ديوار که سرد و لزج است , دلم به هم ميريزد , هل مي شوم و نمي فهمم پايم را کجا مي گذارم , ليز می خورم , انگار وسط زمين و هوايم , بالا مي آورم روي لباسم و محکم مي خورم زمين , سرم می خورد به جايی و درد مي پيچد توي تنم.
چشمم را که باز مي کنم همه جا تاريک است , گيجم , سرم درد می کند , يادم مي افتد آمده بودم دستشويي , چه بويی می آيد , کپک نيست ... انگار ترياک است , دستم را مي گيرم به ديوار که بلند شوم , مور مورم مي شود , شکمم درد مي کند , صدايي مي شنوم , انگار يکي نفس مي کشد , بريده بريده , مي ترسم , سرم را نبرند؟ همه اش تقصير ساقي است , چشمهايم انگار نمی بيند , صدای زوزه است ؟ حيوان نباشد ؟ اين دستشويی کوفتی کجاست ؟ انگار يکی گريه می کند , نمي توانم بلند شوم , چار دست و پا از کنار ديوار راه مي افتم , صدا نزديکتر می شود , دستم به چيزی می خورد, سرم را می آورم بالا , صورت به صورت می شويم , می خواهم داد بزنم ولی نمی شود , نمی توانم , دو تا چشم وحشت زده نگاهم مي کند , دختر است , نفسم بالا مي آيد , نمي تواند سرم را ببرد , موهايش خيس عرق است و چسبيده به سرش , چارقدش زير گلويش سفت شده , انقدر که می لرزد النگوهايش صدا می دهد , تکيه مي دهد به ديوار , من هم همينطور , چيزی توی بغلش تکان می خورد , می ترسم , دلم به هم مي خورد , بازش مي کند , بچه است , انگار تازه به دنيا آمده , دور دستش يک پارچه قرمز بسته اند , نکند بچه را دزديده ؟ شکمم را محکم می گيرم . دستم را مي گيرد " خانوم , شما رو به خدا بهشون نگيد من اينجام , خانوم همه النگوهام مال شما , کمکم کنيد , خانوم بچمو مي خوان ,منو می خوان , خانوم بذارين من از اينجا برم , خانوم هيچي نمي خوام , فقط از اينجا برم " . همهمه می شود , گوشهايم زنگ می زند , صداي پا مي آيد, دارند مي آيند , قلبم تند تند می زند , خيس عرق شده ام , می ترسم بمانم , بلند می شوم و بچه را بر مي دارم , دستش را مي کشم که بدود . نمی دانم کجا می رويم فقط توی راهرو ها می دويم , از چند تا پله مي رويم بالا و پشت ديوار قايم مي شويم ,تاريک است , نمی بينمش , صدايش می پيچد توی گوشم , " نبات خانوم بچمو مي خواد , من بچمو دوست دارم , نبات خانوم رم همينطور , سالار خانو بيشتر از همه , سالار خان منو دوست داره , خودش گفت نبات خانوم زنشه اما دلش پيش منه , هيچ کس نمي دونه , خودش مي دونه و من و نوشته های تو جعبه اش , ديشب ترسيده بود , يواشکی اومد پيشم , گفت جانم , عزيزم , خانومم , پريشاد فرار کن , می ترسم اتفاقي برات بيفته , فکر منو نکن , برو , خانوم خواستم همون شبونه برم که دردم گرفت , مي ترسم , نبات خانوم خودش خواست که من بيام , پسر مي خواست برا سالار خان , بچم دختره ولی مي ترسه سالار خان ترجيش بده به دختراي خودش , خانوم من نمي خوام بميرم , من فقط مي خوام برم , سالار خانم بمونه اينجا , مهرش که تو دلم هست " , صدايش دور می شود , فرياد بلند مي پيچد توي راهرو , زير طاقي , جيغ می زنم و می دوم , زير پايم خالی می شود .
پلکهايم سنگين است , لای چشمهايم را باز می کنم نور می زند , سايه ای می بينم , داد مي زنم " سالار خان کمک " , يکی دستم را می گيرد , گرم می شوم , " رويا اينجايی؟ " , " سالار خان دير رسيدی " , "" رويا اينجا چيکار می کنی ؟ سالار کيه ؟ خوبی رويا؟ همه جا رو گشتيم , حرف بزن رويا , صورتت چي شده ؟ کجا خوردی ؟ رويا ؟ رويا ؟"
روی زمين نشسته ام , صورتم داغ است , دست مي کشم روي لبم , خون مي آيد ,يکی دستمال قرمز را از دستم مي کشد بيرون و لبم را پاک مي کند , همه می آيند تو , هوا دم کرده , يکي می گويد " بچه اش نيوفته ؟ , رنگش پريده , ببريدش دکتر " زير بغلم را می گيرند و از خانه مي آييم بيرون , يکی محکم بغلم مي کند , يکی داد می زند و دعوا می کند , يکی آب می ريزد روی سرم و دستمال می دهد دستم و می گويد " می رم ماشينو بيارم " .
چشمم می سوزد , گلويم گرفته , شکمم آرام است , محکم مشت می زنم شايد تکانی بخورد . راه مي افتيم , اشکهايم می ريزد , شکمم را محکم می گيرم و داد می زنم " اين سالاره , بچه منه , بچه هر کيه که دوسش داره , ... خوش خنده اس , ساقي هم دوسش داره , مگه نه ؟ , بذارين زنده بمونه , باهاش حرف بزنين ... حرف بزنين ... , حرف , اگه دوستون نداشت رو لباسش عق نزنين , اگه چشاش تنگ شد , تنهايی درد داره . . . درد, بگين نوشته هاشو بخونه , بلند . . . بلند ... بذازين تو جاده خاکی برقصه , حرف بزنه , دنبالش برين , می دونه که تنهايی درد داره ... بذارين دستتونو بگيره , که گم نشين , تنهاش نذارين , گاهی برين تو خوابش ... بگين دلتون براش تنگ شده ,نذارين ته صف بمونه ... تنهايی درد داره ... مواظبش باشين , راستشو بگين , اونور خط کيه , دستمال قرمزشو گم نکنين ... نذارينش تو سرداب , تنهايی خيلی درد داره ... خيلی ..... "

May 14, 2005

فردا چه کسی می آید؟

محله جديد را بيشتر دوست دارم . جور خاصی است , شايد قديمی , ساختمان خيلی بلند ندارد , پنجره آشپزخانه ها توی کوچه باز می شوند , همسايه ها و مغازه ها انگار به آدم نزديکترند . از بين خانه ها آنکه به پارک نزديکتر بود را انتخاب کردم . از اينجا که زندگي مي کنم تا دم پارک بيشتر از بيست دقيقه نبايد باشد. روسری شيری ام را - که گلهای ريز آبی و صورتی دارد - سر می کنم. يک کيف پارچه ای صورتی هم دارم که جای زنبيل دستم می گيرم. خانه پايين تر از پارک است , بايد سربالا بروم , با اين حساب شايد نيم ساعتی بکشد . بهتر است به خودم فشار نياورم , اگر از پا بيفتم کسی نيست نگهم دارد.
توی راه دختر از بغلم رد می شود . توی دستش , کتاب و کلاسور و از اين جور خرت و پرت هاست . مقنعه اش کج شده و موهايش انگار کثيف است . از نيمرخ دماغش قشنگ است . تندتر می روم تا هم قدم شويم.
می گويم : " سلام " . نگاهم می کند , سر تکان می دهد , بی لبخند . می گويم "اين روزا بچه ها زود خسته می شن. من که سن تو بودم هم درس می خوندم هم بچه داشتم , اونم دو قلو , تازه با مادر شوهر هم زندگی می کردم " می خندد . می گويد : "سلام " می پرسم : از دانشگاه می آيی ؟ "
اسمش الناز است. دانشجوي سال آخر , زبان فرانسه مي خواند و مي خواهد برود فرانسه , دو تا برادر هم دارد , مادرش پير است , خودش هم بچه آخر است , اصلا حوصله نمی کنند با هم حرف بزنند , مي گويد اينجا بماند بايد آخرش با يکي از همين ها که دور و برش هستند ازدواج کند و بشود مثل مادرش.
مي گويم " من يک پسر دارم , اينجا نيست , نمي دونم قبول مي کند يا نه ولي اگر دوست داشتي تلفنت را بده که هر وقت آمد باهات تماس بگيرم و همديگه رو ببينيد" . دختر من و مني مي کند , مي گويم " اگه بهونه ای باشه پسرم حاضره فرانسه هم زندگي کنه " . جمله آخر جواب مي دهد , دختر تلفنش را يادداشت مي کند , دم پارک راهمان جدا مي شود.
پارک را بايد کم کم کشف کنم , يک جاده خلوت که دو طرفش چنار دارد , تپه های کوچک پر از گلهای رنگی , مثل پتو , مثل روسری من , يک حوض با فواره های باز سر راهم است با چند تا نيمکت که دور حوض اند .
روي نيمکت نشسته ام. صدايي مي آيد " ببخشيد ميشه چند دقيقه اينجا بشينم" خوشحال مي شوم. زن از من کوچکتر است , شايد چهل ساله , مانتو مشکي بلند پوشيده با يک روسري ساده آبي . روسري گلدار من خيلي قشنگ تر است. به نظر خوشحال نمی آيد . شايد خسته است . می گويم : " چه هواي خوبي , پارک با صفاييه , شما زياد مي آين اينجا؟ "
اسمش پروين است. هر روز ساعت 6 , الياس , شوهرش , از سر کار مي آيد اينجا , با هم دوري مي زنند , هوايي مي خورند , گاهي هم يک بستني و مي روند طرف خانه. محمد اش بيست ساله است. زياد درس می خواند و بلند پروازی می کند , دائم نگران هستند مبادا از بلندی زمين بخورد . مي گويم " اي بابا , سخت نگير , الان دنيا عوض شده , من هم يک دختر دارم , اسمش النازه , حوصله اش نمياد با من حرف بزنه , مي خواد بره فرانسه , اگه نره بايد با يکي از همين ها که دور و برشن ازدواج کنه و بشه مثل من , ". زن خنده اش مي گيرد , می گويد " دخترم , مهرو , خيلي قشنگه , به من که نرفته , شبيه مادرمه , باباش خيلي دلش مي خواد دخترش درس بخونه , هر روز هم بهش مي گه تا وقتي درس نخوندي و کاري نگرفتي نمي شه شوهر کني. چه مي دونم !"
با زن گپ مي زنيم . برايش مي گويم که پدر الناز هم وقت مردن همين سفارش را به من کرد. من هم تمام زندگيم را گذاشتم پاي اين دختر که درس بخواند و براي خودش کسي شود.
نزديک 6 است. زن بلند مي شود " خوشحال شدم ديدمتون , کم کم برم , قرارم با الياس دم بوفه است , تا برسم اونجا , اون هم رسيده "
زن که می رود من هم بلند می شوم . دارد غروب می شود .
دم پارک مردي هم سن و سال خودم , نه , کمي پيرتر , سرپايين مي رود. همراهش مي شوم
"سلام"
"سلام خانم , حالتون خوبه"
" خدا رو شکر"
" شما رو نديده بودم تا حالا. زياد اينجا مياين خانوم؟"
" آره , راستش من هر روز ميام اينجا. شوهرم , الياس , عصر ها بعد از کار مياد اينجا , با هم دوري مي زنيم ,يک چاي مي خوريم , اگه هوا گرم باشه هم بستني , بعد يواش يواش مي ريم خونه. "
"پس کو الياس خان؟"
" مي دونين الان چند روزِ مريض شده , حال نداره , خونه خوابيده , بچه ها پيشش هستن واسه همين اومدم يک هوايی بخورم . پسرم دانشجوئه, خيلي بلند پروازه , من و الياس مي ترسيم کار دست خودش بده. واسه همين بهش گفتم بياد با دختر عمه اش – الناز – که مي خواد بره فرانسه ازدواج کنه و با هم برن. يک دختر هم دارم , خيلي خانومه. دلمون بهش خوشه. الان هم که من اومدم اون مواظب الياسه. راستي اسم من هم پروينه ... "
آرام و شمرده حرف می زند , مرا هم نگاه می کند . اسمش اسفنديار است. بچه هايش خارج اند , زن اش هم همينطور , تنها زندگي مي کند , دوست ندارد برود آنجا , زنش هم اينجا را دوست ندارد . خاطراتش را می نويسد , خطاط هم هست , گاهي که حوصله اش سر مي رود و مي خواهد هوايي بخورد ميايد پارک. بدش نمي آيد تنهاييش را با دوستهاي تازه پر کند. " شايد هم با يک زن تازه" اين را من می گويم و هر دو می خنديم .
دم ميوه فروشی می گويم " من يک کم خريد دارم "
" باشه پروين خانم , من دم در منتظر می مونم "
می دوم توی مغازه . " سلام آقا , چهار تا خيار , دو تا گوجه فرنگی , دو تا ليمو ترش . پياز دارم . می خوام سالاد شيرازی درست کنم"
"خسته نشی مادر با اين همه بار , سنگينه بگم يکی برات بياره!؟ "
" ای آقا , مگه دو نفر چقدر می خورن؟"
از مغازه می آيم بيرون , از دکه روبروی مغازه خانواده اين هفته را هم می خرم که آخر شب بخوانم . مجله را به مرد نشان می دهم و می گويم " اينطوری حوصله ام سر نمی ره . آخه مي دونين , الياس طفلک خيلي مريضه , دکترا جوابش کردن , تا زنده اس عروسي پسره رو راه مي اندازم که زودتر با زنش برن فرانسه. "
" آره بالاخره اول و آخرش بچه ها بايد برن "
سر کوچه از مرد خداحافظي مي کنم. مي گويد " خداحافظ . هم صحبت خوبي بودين. کاش باز هم ببينمتون. راستي چه روسري قشنگي"
کليد را مي اندازم . فکر مي کنم دخترک را چکار کنم , شايد بد نباشد برود شهرستان پيش مادربزرگش. فکر خوبيست. تصميمش را فردا می گيرم.

April 23, 2005

پریزاد

يک هفته اي است که آمده و ور دل من نشسته است . کلافه شده ام . تقصير خودم بود , فکر کردم مي توانم کمکش کنم به سرانجامي برسد . زن خوبي است . حدودا چهل ساله , آرام و قرار ندارد , آنقدر می رود و می آيد که گاهی گمش می کنم , حواسش به همه جا هست , گفتم آبرو داري مي شود اگر زن اولين داستانم باشد. به هر حال يک زن جا افتاده و مستقل مورد احترام است. مي دانم که زن با خودش قرار داشت تا وقتی خودش را خوب نشناخته به کسي زندگي ندهد. اما ديد کم کم به پنجمين دهه زندگيش رسيده و هنوز همه آنچه را که مي خواسته نفهميده , پس مجال بيشتری نبود براي عقب انداختن. زن , تنها نيامده , نوزادش را همراه آورده است .
ميانه قامت است با موهاي روشن که اگر دقت کني گوشه و کنار ريشه هاي سپيد را هم مي بيني. هيکلش معمولي است , انقدر که در نگاه اول شايد نفهمي تازه بچه دار شده .
دست و دلم به کار نمي رود , مسئوليتم زياد شده , درگير زن و بچه اش شده ام. زن ساکهايش را باز کرده , لباسهای بچه را از اول تا می کند , برای خودش چيزی نياورده , هر چه هست مال بچه است . بچه رسيدگي مي خواهد , تمام وقت , اما زن بايد کار هم بکند , البته کار که مي کرد اما خيال داشت چند ماهي (يا شايد هم سالي) تمام وقتش را براي بچه بگذارد. اين تصميم مال قبل بود , قبل تر از آن روزي که مرد بي خبر از خانه برود . تنها چيزي که از مرد مانده يک تکه کاغذ است که رويش نوشته " من تحملش را ندارم " . زن کاغذ را گذاشته زير شيشه ميز که هر روز نگاهش کند و با حرص بگويد "من تحملش را دارم". حالا که همه چيز گردن خودش افتاده بايد تمام وقت کار کند. پس انداز دارد اما باشد براي روز مبادا. مي تواند کار دوم بگيرد , از همان هايی که توي خانه هم مي شود انجام داد. حسابهايش را تند تند روی کاغذ می نويسد . با اين حساب بچه را کجا بگذارد ؟ مهد ؟ شايد فکر خوبی نباشد , بچه کوچک زود مريض می شود . بايد کسی را پيدا کند که بچه را نگه دارد تا عصر , بقيه اش هم خودش باشد تا صبح فردا . اما اين روزها نمي شود راحت به هر کسي اعتماد کرد . بايد از مادرش بپرسد کسي را سراغ ندارد؟ نه , مادر نفهمد بهتر است آنوقت پيله مي کند که "خودم نگه اش مي دارم" و نمي تواند , پير و زمينگير است . الان همه اش نگران است که نکند اتفاقي براي مادر بيفتد , زمين بخورد يا کتري را روي خودش بر گرداند , آنوقت حرص بچه هم اضافه مي شود. اما اگر بچه را بگذارد پيش مادر و کسی هم بيايد که هر دو را نگه دارد آنوقت خيالش از همه جهت راحت مي شود. مادر هم سرش گرم مي شود و هي غر نمي زند که "تو به من سر نمي زني" . اسم بچه را مي گذارد پريزاد . اسمت که قشنگ باشد زندگيت هم قشنگ می شود حتما , زن نگاهم مي کند و خنده اش مي گيرد , من هم همينطور.
زنگ ساعت حواسمان را جمع می کند , وقت شير بچه است . خودش که نتوانست شير بدهد , يعني چند هفته اول شير داشت اما بعد از حرص مرد که رفته بود و بچه که مريض بود و پول که نداشت شيرش خشک شد. , کتري آب را مي گذارم تا جوش بيايد. تا چند وقت همين شير کافيست بعد بايد غذا بدهد , واکسن و دکتر هم که بايد باشد , رخت و لباس و اسباب بازي هم که هست , موهاي بچه را هم که بلند شد می بافد , مثل بقيه دختر بچه ها. يادش باشد دفعه بعد که رفت خريد کش سر رنگي هم بخرد . تا چشم به هم بگذارد بچه راه افتاده , اين دفعه که دکتر را ديد بپرسد اميدي هست پرانتز پاهاي بچه صاف شود , مي تواند خودش راه برود يا بايد برايش عصا بگيرد شايد هم صندلي چرخدار. از پنجره خيابان را نگاه می کند . عصرها بچه را مي برد پارک , با موهايي که ريز بافته شده , با پاي خودش يا عصا يا صندلي فرقي نمي کند , توي پارک مي گردند , براي بچه از خودش تعريف مي کند , از اينکه چقدر بچه را دوست دارد , از مرد هم مي گويد , همه چيز را , مي گويد مرد خوبي بود فقط تحملش را نداشت. بچه که نمي تواند بدود , روي نيمکت مي نشينند , با منچ و مارپله شروع می کنند , بعد ها اگر توانست با شطرنج , حتما از دکتر بپرسد با فيزيوتراپي انگشت های دست بچه صاف می شود , انقدر که بتواند مداد دستش بگيرد ؟
سوت کتري من و زن را مي آورد تو آشپزخانه . شير را درست مي کند , براي خودم چاي مي ريزم . بايد درآمدش بيشتر شود , چند سال ديگر که سنش بالاتر برود ديگر کمرش نمي کشد بچه را بالا و پايين کند, يک پرستار قوی می خواهد , شايد يک مرد , هم وارد باشد و هم بچه را دوست داشته باشد که با خيال راحت بچه را بگذارد پيشش و برود دنبال کار. وسايل کمکی هم می خواهد , صندلی چرخدار که دارد , شايد يک صندلی که تخت هم بشود , يا يک تشک از همانها که نمی گذارد زخم بستر بيايد.
زن روی صندلی نشسته است , کاغذ هايش را نگاه می کند . بچه بايد خوب درس بخواند, نه , زياد درس خواندن مهم نيست , بعد که بيشتر دوست شدند می فهمد که بچه چه می خواهد . برايش از پاهای پرانتزی می گويد که می دويدند و دستهای جمع شده ای که می نوشتند.
زن حسابي توي فکر رفته , بين ابروهايش خط افتاده , مرا می بيند و لبخند کمرنگي مي زند . مي رود شير بچه را بدهد.
بالاي تخت بچه ايستاده ايم , سر بچه توي بالشت فرو رفته , حرکتی نمی کند , پوست قرمز پشت گردنش چروک خورده , سر ش موي زيادي ندارد , کچل است . خرس صورتی کنارش خوابيده است , طاقباز و راحت . دستش را مي گذارد روی بالشت , که جاي بچه را درست کند , آب دهان بچه همه جا را خيس کرده است .
فکر کرد بچه که بيست ساله شود , شصت ساله شده است. ترسيد , دکتر نگفت بچه اش بيست سال ديگر چند ساله است , گفت معلوم نيست , يک ذهن بيست ساله ؟ ده ساله ؟ پنج ساله ؟ شايد هم چند ماهه که آب دهانش همه جا را خيس مي کند. فکر کرد اگر بميرد چه کسي بچه را نگه دارد ؟ مرد ؟ اصلا از کجا بفهمد که زن مرده و بچه تنها مانده ؟ اگر بچه نفهمد , حرف نزند , کسي نگهش مي دارد ؟ نکند بچه را ببرند بهزيستي ؟ يعني بچه مي فهمد زن مرده است ؟
بچه صدايي مي کند , بين خرخر و گريه . صورتش بيشتر فرو رفته است , پوستش کمي تيره شده , زن مرا نگاه مي کند , مستاصل , چکار کند ؟
خودش که نباشد نکند بچه يکی از همانها شود که روی تخت , با لباس خيس از آب دهن , تنشان زخم شده , نکند دوستش نداشته باشند , بد نگاهش کنند .
خر خر بچه بم تر شده , صورتش تيره تر , چشمهای خيره زن مرا ول نمی کند , يعنی تحملش را دارد ؟ صورت بچه را جابجا کند که هوايي بخورد يا ... , چکار کند ؟ چکار کنيم ؟ رويم را بر می گردانم , آخر پريزاد اسم قشنگي است .