« | Main | »

گاهی انگار آدم میفتد تو یک چاله‌ای. شاید انقدر گود نباشد که بهش گفت چاه اما زورت هم نمی‌رسد دستت را بندازی لبه‌اش و بیایی بیرون. من الان اونجام. خسته و بی‌حوصله. نشسته‌ام کف چاله، پاهام رو دراز کردم و تکیه دادم و دارم فکر می‌کنم تو این (تقریبا) ده سال گذشته با خودم و زندگیم چکار کرده‌ام. چشمهام باز شده شاید، به خیلی چیزها، در کنارش شاید از حقیقت زندگی وارد مَجازِ زندگی شدم. برای منِ مستعدِ دنیای ذهنی شاید این بدترین چیز باشه. اینهمه "شاید" که می‌نویسم برای اینه که دیگه به هیچ چیز اطمینان ندارم، به هیچکس، به خودم ، به دنیام، از بس که حقیقت و مجازش بهم گره خورده. همه اینها تارهایی که خودم تنیدم دورِ خودم و حالا فکر می‌کنم داره خفه‌ام می‌کنه.
گاهی فکر می‌کنم که مسیر اشتباهی برای فهمیدن زندگی رفتم. تبدیل شده‌ام به آدمی که دلم نمی‌خواسته باشم، یا تو ذهنم نبوده حالا هم موندم تو خودم. نمی‌دونم چطور باید مسیرم رو عوض کنم یا اصلا کدوم طرف برم. حسِ خوبی به خودم ندارم و اینو به اطرافیانم هم منتقل می‌کنم. کلافه‌ام و بی‌صبر و حوصله. دلم هیچی نمی‌خواد

Comments

تجربه زندگی بهم آموخته که هر وقت طناب زندگی دور گلوم محکم میشه بعدش قراره یک گشایش اساسی اتفاق بیافته. برای همین باز هم بهت پیشاپیش تبریک میگم چون شک ندارم که از این تنگه که عبور کنی پشتش یک دشت بسیار زیبای پرازگل در انتظارته. اونجا که رسیدی یاد ما هم باش

hame chiz ro safar koon

مريم گلي كاش مي شد فهميد اين چيه كه ادم ها را به سر منزل مقصود م ي رسونه-اصلا سر منزل مقصود كجاست-بابا تو از همه ما ها جلوتري كه جواب همه اين سوال سخت ها رو داري

سلام مریم گلی
منم گاهی دچاراین حال میشم گاهی ازهمه چی فرار میکنم.گاهی فقط سکوت میخوام همراه شاید چندقطره اشک.....امیدوارم به نتیجه خوبی برسی.

امیدوارم ده سال بعد نگویی نداستم این بیست سال گذشته چه کرده ام. امروز به آنچه اعتقاد قلبی داری بپرداز و از فردا نترس.. شاید هیچ وقت از کرده خود پشیمان نشوی... و اگر هم شدی باز چه باک آنچه توانسته ای کرده ای... دعا میکنم خدا راه درست را جلوی پایت پهن کند طوری که هیچ وقت از کرده خود پشیمان نشوی..

هووم !
این جور حس ها رو من حس مشترک میدونم ! اینکه همه ما یعنی درست ترش اکثر ما وقتی برمیگردیم و نگاه میکنیم یا اصلاً راضی نیستیم ! یا اگه هم راضی باشیم کامل ِ کامل هم نیست .

این شاید هات رو هم درک میکنم :)

کلی آدم حسرت مریم گلی شدن را دارند بعد تو از خودت ناراضی هستی؟! خوبه این نشانه‌ی در چاله بودن نیست نشانه‌ی روی قله نشستنه.

سلام مريم گلي امروزاولين باره كه وبلاگتوديدم نوشتتوكه خوندم دلم گرفت انگارداشتم خفه مي شدم آخه اين روزاحال وهواي دلم حسابي ابريه راستش جرات نكردم بقيه روبخونم!وبلاگ قشنگي داري گلم.مرسي

این حالات انسانی ترین و البته غریبانه است . شاید حق با مصطفی هم باشد . اما انسان روی قله هم باشد چنین حسی به سراغش خواهد آمد. این شاید بدین معنا باشد که ما مال این دنیا نیستیم ، هشداری ست که بخاطر بیاوریم و پروردگارمان را یاد کنیم. اینطور مواقع میروم امامزاده مینشینم دعایی میخوانم و تفکری میکنم. بهتر میشوم. یک مثله یزدی هست که میگه : وقتی که خیلی شادی برو به خلدبرین و وقتی خیلی غمگینی برو به خلدبرین.