گاهی انگار آدم میفتد تو یک چاله‌ای. شاید انقدر گود نباشد که بهش گفت چاه اما زورت هم نمی‌رسد دستت را بندازی لبه‌اش و بیایی بیرون. من الان اونجام. خسته و بی‌حوصله. نشسته‌ام کف چاله، پاهام رو دراز کردم و تکیه دادم و دارم فکر می‌کنم تو این (تقریبا) ده سال گذشته با خودم و زندگیم چکار کرده‌ام. چشمهام باز شده شاید، به خیلی چیزها، در کنارش شاید از حقیقت زندگی وارد مَجازِ زندگی شدم. برای منِ مستعدِ دنیای ذهنی شاید این بدترین چیز باشه. اینهمه "شاید" که می‌نویسم برای اینه که دیگه به هیچ چیز اطمینان ندارم، به هیچکس، به خودم ، به دنیام، از بس که حقیقت و مجازش بهم گره خورده. همه اینها تارهایی که خودم تنیدم دورِ خودم و حالا فکر می‌کنم داره خفه‌ام می‌کنه.
گاهی فکر می‌کنم که مسیر اشتباهی برای فهمیدن زندگی رفتم. تبدیل شده‌ام به آدمی که دلم نمی‌خواسته باشم، یا تو ذهنم نبوده حالا هم موندم تو خودم. نمی‌دونم چطور باید مسیرم رو عوض کنم یا اصلا کدوم طرف برم. حسِ خوبی به خودم ندارم و اینو به اطرافیانم هم منتقل می‌کنم. کلافه‌ام و بی‌صبر و حوصله. دلم هیچی نمی‌خواد