๑
هرچه که درونم هست؛ از مهر و غضب و محبت و خشم و عصبانیت و دوستی و غم و اندوه و شادمانی و نگرانی و عشق و ناامیدی و امید و سختگیری و بیخیالی و سادگی و رندی و واقعبینی و خیال و آه از این خیال، همه به هم گره خورده. یعنی من ماندهام و یک گلوله، یک کلاف صد رنگ ، مثل یک آتش توی سینهام. قبلا سر و ته هر کلاف و از کجا میآمد و به کجا میرفتش معلوم بود.
حالا این آتش توی سینهام هی اینور و آنور میرود و مرا هم دنبال خودش میکشد. هر نخی که میکشم سرش یک رنگ است تهش میشود رنگ دیگر، گره میخورند توی هم و من ، مبهوت نشستهام به نظاره. با این همه رنگ، با این همه سرما و گرما، با این همه بالا و پایین، با این آتش توی سینهام
