« بنده عادت | Main | »

چند هفته‌ای راحت بودم. یک جورِ خوبِ بی‌استرسی. نه که چیزها حل شده باشه برام اما فکر که بهشان می‌کردم استرس نداشتم. بعد هم بهار شده بود، یک کمی آفتاب، یک کمی سبزی، چند تا یاس زرد و از این چیزها. بعد تمام آخرهفته بیرون بودم زیر همین آفتاب، توی کافه نشستیم، کلی توی خیابان راه رفتیم و خانه‌های مردم را تماشا کردیم و برایشان داستان گفتیم و در مورد خانه‌های ایده‌المان حرف زدیم و چند تا گل و گیاه خریدم، نشا گوجه فرنگی و خیار خریدم که بکارم و بگذارم توی بالکن و همه‌چیز یک خاکستری ملایم و روشن و خوبی شده بود.
بعد امروز صبح آمدم همان دفتر همیشگی، همان برنامه روزانه همیشگی با همان خاکستری روشن و براق، داشتم فکر می‌کردم عصری بروم نشا‌‌ها را بکارم و خاک یکی دو تا گلدان را عوض کنم و این‌کارها که یکدفعه اضطراب افتاد به دلم. در عرض دو دقیقه تمام انرژی که این چند روز جمع کرده بودم پرید. خاکستری، روشنی‌اش را داد بعد تیره شد، تیره‌تر انقدر که دارم فکر می‌کنم خوب که چی آخرش؟

Comments

دور شو...دور شو...دور شو ای اضطراب.
امیدوارم هرچی استرس و دلشوری داری بخوره توی سر آفت خیار و گوجه فرنگی هاتون.
اتفاقا من هم اینجا توی ایران دو تا گلدون فلفل خریدم که توی بالکن گذاشتم.
بعد فوت پدرم مونس مادرم شدند

آخرش گوجه‌فرنگی‌های خوشمزه و خیارهای قلمی و سالاد شیرازی... زنده‌گی همینه دیگه.

مثل تلویزیون سیاه‌و‌سفیدی که شاید با دو تا پس‌گردنی کار کنه اما واسه چند دقیقه و باز تصویرش می‌پره، ببخشید اگر نظرم تیرگی به سیاهی متنت اضافه کرد آخه همه همینجوریم شاید. البته اگه متنت داستان بود که شما به خودت نگیر با شخصیت داستان هم‌ذات‌پنداری کردم.

مرد مختصر.

سلام منم مریم ای ار شدم www.maryamblog.ir

سلام
نوشته هات دلنشینن.
اسم من ساده است وخواننده وبلاگ اندرونی بودم که الان بسته است.میتونی کمکم کنی ایمیلش وبهم میدی
ممنون