" /> مریم گلی: May 2011 Archives

« April 2011 | Main | June 2011 »

May 09, 2011

چند هفته‌ای راحت بودم. یک جورِ خوبِ بی‌استرسی. نه که چیزها حل شده باشه برام اما فکر که بهشان می‌کردم استرس نداشتم. بعد هم بهار شده بود، یک کمی آفتاب، یک کمی سبزی، چند تا یاس زرد و از این چیزها. بعد تمام آخرهفته بیرون بودم زیر همین آفتاب، توی کافه نشستیم، کلی توی خیابان راه رفتیم و خانه‌های مردم را تماشا کردیم و برایشان داستان گفتیم و در مورد خانه‌های ایده‌المان حرف زدیم و چند تا گل و گیاه خریدم، نشا گوجه فرنگی و خیار خریدم که بکارم و بگذارم توی بالکن و همه‌چیز یک خاکستری ملایم و روشن و خوبی شده بود.
بعد امروز صبح آمدم همان دفتر همیشگی، همان برنامه روزانه همیشگی با همان خاکستری روشن و براق، داشتم فکر می‌کردم عصری بروم نشا‌‌ها را بکارم و خاک یکی دو تا گلدان را عوض کنم و این‌کارها که یکدفعه اضطراب افتاد به دلم. در عرض دو دقیقه تمام انرژی که این چند روز جمع کرده بودم پرید. خاکستری، روشنی‌اش را داد بعد تیره شد، تیره‌تر انقدر که دارم فکر می‌کنم خوب که چی آخرش؟

May 06, 2011

بنده عادت

بی‌تعارف بخوام بگم، من آدم تغییر نیستم آدمِ عادتم. اصلا ساختارم یک طوری است که نباید فکر کنم، باید باری به هر جهت زندگی کنم، هر چه پیش آید خوش آید. من بهتره تو موقعیت تصمیم برا تغییر قرار نگیرم، تغییرات باید خودش ریز ریز و زیر پوستی بیاید تو زندگی که من بهش عادت کنم. یک جوری که نفهمم از کجا شروع شده و به کجا می‌ره. خوب این داغونی آدم رو می‌رسونه تو این سن و سال اما همینم دیگه. استرس تصمیم برا من زیاده، استرس تغییر یک دفعه، من بلد نیستم مدیریت کنم، من دستیار خوبی‌ام فقط. معاونِ رئیسِ زندگیم بهترین پستیه که می‌شه بهم داد. حاشیهِ امنِ بی‌استرس منو خوشحال می‌کنه. کلا هم خسته‌ام. خیلی سال سعی کردم از شر این استرس و ترس خلاص شم، کم و زیاد شد اما نشد. دیگه همین. نصف پرش رفته باقی‌شو هم دلم می‌خواد دنده خلاص برم.

May 03, 2011

بعضی از روزها "یک طوری" اند. هر کسی "یک طوری" خودش را دارد. مال من تنبلانه سرخوشانه است. یعنی هی ساعتت زنگ بزند، هی بیندازیش برای ده دقیقه دیرتر، هی غلت بزنی و صورتت بیفتد روی خنکی بالشت، یکی از چشمهایت بیشتر باز نشود، باز از ساعت ده دقیقه وقت بگیری که سرت را بکنی توی بالش و یک لبخند کج و کوله هم بذاری روی لبهات، بعد فکر کنی که همه‌چی به طرف چَپَت و تنها مسئله زندگیت یادآوری سوختگی چراغ کمد باشد. هی خودت را کش و قوس بدی و روحت از سرِ خوشی برای خودش جفتک بیندازد آن تو. بعد آبی بپوشی و قبلش همه حواله‌شده‌های طرف چپت را بریزی توی همان کمد چراغ سوخته و از در بیایی بیرون که این یک روز را سرجدت بی‌خیال و من با تو چنانم ای نگار یمنی ...خود در غلطم که من توام یا تو منی