« | Main | »

صبج که از خوب بیدار شدم هیچ چیز از این بالا معلوم نبود. از آن پایین هم چیز زیادی معلوم نبود. من عشق آفتاب ولی ترش نکردم. مه فشرده صبحگاهی خوشحالم کرد. یک جور همذات پنداری شاید. از وضعیتی که بهش دچارم. نزدیکی به این روزهام که در مه غلیظی فرو رفته‌ام. همه‌چیز را از دست داده‌ام. هیچ چیز صدایم نمی‌کند. نه خوشی، نه ناخوشی، نه غم، نه شادی، نه اندوه، نه عشق، نه اضطراب، نه امید نه حتی گرسنگی. فقط خستگی گاهی سرش را بالا می‌آورد. مه از یک جایی در من شروع می‌شود و می‌زند بیرون. طوری که هیچ چیز معلوم نیست. همه‌جا خاکستری و محو است. نه حرفی نه حدیثی نه آوایی و نه نمایی. من شده‌ام یک پیکره محو، سایه روشن. سلانه سلانه دارم از اینجا عبور می‌کنم، بی هیچ ردپایی، بی‌مسیر بی از کجایی به کجایی با سایه سنگین توی سرم. گاهی سایه‌های تیره‌تر نمایان می‌شود یا چیز نرمی از کنار دستم رد می‌شود یا حتی پایم به جایی می‌گیرد. همه‌اش همین است و چیز دیگری نیست. همه‌چیز گنگ است، قطره‌های آب روی صورتم می‌نشیند و من بی‌هوا قدم به ناشناخته‌ها می‌گذارم.

Comments

ghashang bood
in barzakh gariban kheili az ma ha ro gerefte
na to in donyaeem na to on donya