« از این صداهای توی سرم | Main | »

امشب یکدفعه یاد نانسی عجرم افتادم (ياي سحر عيونو- یا یک همچین چیزی) . یک زمانی این کلیپ را از ته دل دوست داشتم. یک جور سرخوشی خاصی داشت برایم. سحر چشمهایش. هیجان و چشمها و آدمهایی که از ناکجا پیدایشان می‌شود و برخورد اول و زیرلب آواز خواندن و خل‌بازی برایم جذاب بود، نه که الان نباشد، اما بهشان یک جور خاصی اعتقاد داشتم. آدم وقتی دهه بیست زندگیش را سپری می‌کند خوشبین است به همه اینها ، به اعتقاداتش؛ رنگهای زندگیش همه روشن و شفاف‌اند ، فکرهای نامربوط هم زیاد می‌کند اما ته دلش مطمئن است که بالاخره یک روز هیجانی می‌رسد، دقیقا همانطور که خیالش را کرده بود. زندگی به نظر پیچیده و مرموز می‌رسد و همینها جذابش می‌کند.
بعد آدم می‌رسد به دهه سی، رنگها کم‌کم شفافیتشان را از دست می‌دهند ، یک جوری کدر می‌شوند، فکرهای نامربوط هنوز هم هستند اما رسوب کرده‌اند به ته دل آدم، چشمها دیگر سحری ندارند یا اگر دارند به نظر قلابی می‌آیند، آدمهای ناکجا را به حریم شخصی راه نمی‌دهد و برخورد اول و آخر هم می‌رود لب تاقچه. زندگی به نظر خیلی ساده و سرراست می‌آید اما انگار نمی‌تواند خودش را در این قالب ساده جا دهد. مثل زندگی بقیه. حالا نه به این بدی و تلخی شاید .
بعد آدم نگاه می‌کند عقب، به همه روزهای زندگی که مثل این کلیپ شروع شد اما ته هیچ کدامشان به ته فیلم نانسی عجرم نمی‌خورد. کیفیتش انگار پایین‌تر است. غم‌انگیز‌تر است. می دانم این روزها به غم‌انگیز بودن زیاد گیر می‌دهم. دارم روزهای زندگیم را ورق می‌زنم و چیزهایی که از دستم رفته‌است مرا غمگین می‌کند.

Comments

شايد براي همين دغدغه هاست كه مي نويسيم ...

سلام چقدر دیر به دیر آپ میکنی من نوشته های شما را دوست دارم بیشتر بنویسید