« | Main | »

از این صداهای توی سرم

بنفشه آفریقایی‌هام زیاد شدند. جاشون تو گلدون کم شده. نشستم قسمتشون کردم. آروم آروم خاکاشون رو تکوندم؛ ریشه‌ها رو سوا کردم، شدن هشت تا گلدون. بعدش از خونه زدم بیرون که راه برم و فکر کنم. مثل همه این نمی‌دونم چند سال گذشته. بعد به خودم گفتم آخرش که چی بدبخت؟ هی راه می‌روی، هی فکر می‌کنی، هی خودت‌رو می‌تکونی ، خاکها رو می‌زنی کنار، ریشه‌ها رو درمی‌اری ، هی گلدون زیاد می‌کنی ، هی همه‌چیز رو طبقه‌بندی و تجزیه تحلیل می‌کنی، بعدش چی؟ با سر شیرجه می‌زنی تو همون کثافتی که قبلن توش بودی. خوب چه مرضیه؟ بین خط شروع و پایان هی می‌ری و میایی فقط هردفعه بار رو دوشت سنگین‌تر می‌شه. پشتت خم‌تر می‌شه، هی عمیق‌تر بیل می‌زنی، هی بیشتر رو کولت می‌ذاری ولی باز هم می‌رسی به همون نقطه که قبلن سبکتر بهش رسیده‌بودی. خوب چه کاریه واقعا؟ می‌دونم آخرش یکبار که سینه‌خیز می‌رسم خط پایان زیر بار اینهمه سنگینی خفه می‌شم، خلاص می‌شم.

Comments

گلی خانوم
خدا آن روز را نیاورد. زندگی همینجوریش نه رنگی دارد نه بوی. وای به اینکه شما نباشید! اگر فکر ما نیستید فکر بنفشه ها باشید. دستتان برکت دارد ما که این را در بنفشه ها دیدیم!

خدا نکنه خانوم

چه جالب. چون من هم همينطورم. شايد خاصيت دختر بودنه. من الان 33 سالمه اما هنوز عاشقم...