« | Main | از این صداهای توی سرم »

من همیشه عاشق بوده‌ام. عاشق یکی واقعی یا یکی خیالی. یکی که اینجا بود یا یکی که نبود. یکی که پا بود یا یکی که روحش خبر نداشت. من ولی خوش بودم. با همین گرمایی که زیر پوستم می‌دوید. من به "عاشقی" عاشق بودم. در مرز باریک و مبهم خیال و واقعیت زندگی می‌کردم، بدون هیچ اعتراضی. هاله ابهام و قل‌قل وسط سینه و گزگز دستهام را دوست داشتم. حالا، در آستانه سی و پنج سالگی رسیده‌ام به جایی که وقتی شب چشمم را روی رویاهای عاشقانه‌ام می‌بندم استرس از تمام خالی‌های بین رویایم می‌زند بیرون، همه‌چیز واقعی می‌شود، تلخ می‌شود، سخت می‌شود، درد می‌شود، حساب کتاب لازم می‌شود، دور از دسترس می‌شود، توجیه ناپذیر می‌شود، احمقانه می‌شود و همه اینها غم‌انگیز است.

Comments

خیلی زیبا بود

من هم همیشه همین شکلی عاشق بوده ام و حالا در آستانه بیست و پنج سالگی دقیقا رسیده ام به همینجایی که تو هستی. دیگه طاقت ندارم:(

هوم... دست رو درد مشترکی گذاشتی. عاشقی کردن در ذهن، در خیال... از بیرون که نگاش کنی خیلی تلخه

talkh...

خاطرم نیست تو از بارانی
یا که از نسل نسیم !
هر چه هستی گذرا نیست
هوایت !
بویت!
فقط آهسته بگو
با دلم می مانی ؟
.
.
.
به منم سر بزن!

من هم... من هم..... من هم..... من هم................................... من هم........
وای چه کردید با من با این نوشته.... حس می کنم خود خود خودم این رو نوشتم. با این تفاوت که در آستانه سی و پنج سالگی نیستم اما بسیار میشه که سی و پنج سالگی خودم رو همینطوری؛ یعنی همینطور که الان هستم می بینم:
م"ن همیشه عاشق بوده ام.عاشق یکی واقعی یا یکی خیالی. یکی که اینجا بود یا یکی که نبود. یکی که پا بود یا یکی که روحش خبر نداشت."...........

منم همینطور...2-3 سال کم و زیاد خیلی فرقی نداره..همیشه عاشق بین توهم و واقعیت و بدون هیچ اعتراضی!!اما این روزا که کار به حساب کتاب رسیده چه خوب وصف کردی توجیه ناپذبر و احمقانه...

خوب بود و صمیمی و شلیک مستقیم وسط خال.

درود به شما زیباست دوست گرامی

kheili jaleb bood.kheiliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii