خیلی سنگینی میکند این سرِ روی شانهها. پرِپر است با صداها و کلمهها و جملهها و حرفها. پر از دل خوش سیری چند و به کجای این شب تیره بیاویزم...همهچیز هی دارد دوره میشود آن تو. حرف و حرف و حرفهایی که بیرون نمیآید و هی توی سر برای خودش میچرخد. قصههای روزانه که هی با جزییات برای خود تکرار میشود انگار که ترس از فراموشی باشد. قصههای روزانه که هی تکرار میشود برای دیگری انگار که مثلا باد به گوشش برساند.
همهچیز از پاها شروع میشود. ضربه قدمهایی که زده روی تن شهر و پلههایی که بالا رفته و سرپایینی که دویده تا نیمکتی که رویش نشسته و چمنی که پا رویش دراز شده و میزی که آرنج رویش گذاشته و مبلی که رویش دراز کشیده و گرمای نوازشی که زیر انگشتان دستش بوده و دستهایی که معجزهگر بوده و قلبی که زده و آغوش مهربانی که بوده و حرصی که خورده و حسادتهایی که کرده و فحشهایی که داده و غصههایی که خورده و خندههای ته دلی که کرده و روزمرههایی که زندگی کرده و دوستی و دشمنی که کرده و راز و نیازهایی که کرده و عشق ممنوعهای و حرفهایی تو گلو مانده و اشکهایی خشک شده ، همه چیز آمده جمع شده توی سری که روی شانهها سنگینی میکند. کاش میشد وقت خواب سر را گذاشت توی یک ظرف آب خنک، که تا صبح هر چه هست سپرده شود به آب.
صبج که از خوب بیدار شدم هیچ چیز از این بالا معلوم نبود. از آن پایین هم چیز زیادی معلوم نبود. من عشق آفتاب ولی ترش نکردم. مه فشرده صبحگاهی خوشحالم کرد. یک جور همذات پنداری شاید. از وضعیتی که بهش دچارم. نزدیکی به این روزهام که در مه غلیظی فرو رفتهام. همهچیز را از دست دادهام. هیچ چیز صدایم نمیکند. نه خوشی، نه ناخوشی، نه غم، نه شادی، نه اندوه، نه عشق، نه اضطراب، نه امید نه حتی گرسنگی. فقط خستگی گاهی سرش را بالا میآورد. مه از یک جایی در من شروع میشود و میزند بیرون. طوری که هیچ چیز معلوم نیست. همهجا خاکستری و محو است. نه حرفی نه حدیثی نه آوایی و نه نمایی. من شدهام یک پیکره محو، سایه روشن. سلانه سلانه دارم از اینجا عبور میکنم، بی هیچ ردپایی، بیمسیر بی از کجایی به کجایی با سایه سنگین توی سرم. گاهی سایههای تیرهتر نمایان میشود یا چیز نرمی از کنار دستم رد میشود یا حتی پایم به جایی میگیرد. همهاش همین است و چیز دیگری نیست. همهچیز گنگ است، قطرههای آب روی صورتم مینشیند و من بیهوا قدم به ناشناختهها میگذارم.
این روزها، روزمرههایم یک طور غریبی است. هی خودم را میبینم مثل یک صفحه فلزی با حفرههایی توش، یک طوری سرد و نچسب . هی آدمهایی میبینم که هر کدامشان یک کار میکنند و هیچکدامشان "من" نیستم. دلم میخواهد چنگشان بزنم. بیچارهها تقصیری ندارند البته باید زندگیشان را بکنند اما دلم میخواد بگیرمشان، بنشانمشان یک گوشه، که یک دقیقه آرام بگیرند، دست هم را بگیریم، یک کمی هم را بغل کنیم بلکه یک گرمایی بیاید و خالی این حفرهها را پر کند
امشب یکدفعه یاد نانسی عجرم افتادم (ياي سحر عيونو- یا یک همچین چیزی) . یک زمانی این کلیپ را از ته دل دوست داشتم. یک جور سرخوشی خاصی داشت برایم. سحر چشمهایش. هیجان و چشمها و آدمهایی که از ناکجا پیدایشان میشود و برخورد اول و زیرلب آواز خواندن و خلبازی برایم جذاب بود، نه که الان نباشد، اما بهشان یک جور خاصی اعتقاد داشتم. آدم وقتی دهه بیست زندگیش را سپری میکند خوشبین است به همه اینها ، به اعتقاداتش؛ رنگهای زندگیش همه روشن و شفافاند ، فکرهای نامربوط هم زیاد میکند اما ته دلش مطمئن است که بالاخره یک روز هیجانی میرسد، دقیقا همانطور که خیالش را کرده بود. زندگی به نظر پیچیده و مرموز میرسد و همینها جذابش میکند.
بعد آدم میرسد به دهه سی، رنگها کمکم شفافیتشان را از دست میدهند ، یک جوری کدر میشوند، فکرهای نامربوط هنوز هم هستند اما رسوب کردهاند به ته دل آدم، چشمها دیگر سحری ندارند یا اگر دارند به نظر قلابی میآیند، آدمهای ناکجا را به حریم شخصی راه نمیدهد و برخورد اول و آخر هم میرود لب تاقچه. زندگی به نظر خیلی ساده و سرراست میآید اما انگار نمیتواند خودش را در این قالب ساده جا دهد. مثل زندگی بقیه. حالا نه به این بدی و تلخی شاید .
بعد آدم نگاه میکند عقب، به همه روزهای زندگی که مثل این کلیپ شروع شد اما ته هیچ کدامشان به ته فیلم نانسی عجرم نمیخورد. کیفیتش انگار پایینتر است. غمانگیزتر است. می دانم این روزها به غمانگیز بودن زیاد گیر میدهم. دارم روزهای زندگیم را ورق میزنم و چیزهایی که از دستم رفتهاست مرا غمگین میکند.
بنفشه آفریقاییهام زیاد شدند. جاشون تو گلدون کم شده. نشستم قسمتشون کردم. آروم آروم خاکاشون رو تکوندم؛ ریشهها رو سوا کردم، شدن هشت تا گلدون. بعدش از خونه زدم بیرون که راه برم و فکر کنم. مثل همه این نمیدونم چند سال گذشته. بعد به خودم گفتم آخرش که چی بدبخت؟ هی راه میروی، هی فکر میکنی، هی خودترو میتکونی ، خاکها رو میزنی کنار، ریشهها رو درمیاری ، هی گلدون زیاد میکنی ، هی همهچیز رو طبقهبندی و تجزیه تحلیل میکنی، بعدش چی؟ با سر شیرجه میزنی تو همون کثافتی که قبلن توش بودی. خوب چه مرضیه؟ بین خط شروع و پایان هی میری و میایی فقط هردفعه بار رو دوشت سنگینتر میشه. پشتت خمتر میشه، هی عمیقتر بیل میزنی، هی بیشتر رو کولت میذاری ولی باز هم میرسی به همون نقطه که قبلن سبکتر بهش رسیدهبودی. خوب چه کاریه واقعا؟ میدونم آخرش یکبار که سینهخیز میرسم خط پایان زیر بار اینهمه سنگینی خفه میشم، خلاص میشم.
من همیشه عاشق بودهام. عاشق یکی واقعی یا یکی خیالی. یکی که اینجا بود یا یکی که نبود. یکی که پا بود یا یکی که روحش خبر نداشت. من ولی خوش بودم. با همین گرمایی که زیر پوستم میدوید. من به "عاشقی" عاشق بودم. در مرز باریک و مبهم خیال و واقعیت زندگی میکردم، بدون هیچ اعتراضی. هاله ابهام و قلقل وسط سینه و گزگز دستهام را دوست داشتم. حالا، در آستانه سی و پنج سالگی رسیدهام به جایی که وقتی شب چشمم را روی رویاهای عاشقانهام میبندم استرس از تمام خالیهای بین رویایم میزند بیرون، همهچیز واقعی میشود، تلخ میشود، سخت میشود، درد میشود، حساب کتاب لازم میشود، دور از دسترس میشود، توجیه ناپذیر میشود، احمقانه میشود و همه اینها غمانگیز است.
