" /> مریم گلی: February 2011 Archives

« November 2010 | Main | March 2011 »

February 08, 2011

اینجا که من زندگی می‌کنم یک دفتر مربوط به امور اجاره داره با چند تا پرسنل ودو تا خانوم نسبتا میانسال که مسئول بستن قرارداد و این چیزا هستن. اونی که من باهاش کار کردم و منو خوب می‌شناسه یک خانوم ژیگول مو‌بلوند انگلیسی زبونه که سی و خورده‌ای ساله داره مونترال زندگی می‌کنه و فرانسه هم حرف نمی‌زنه (حدسم اینه که متعصبه). شوهرش مهندس بوده و حالا فوت کرده و تنها زندگی می‌کنه و یک دختر و یک پسر داره که پسرش بیشتر تو سفر روزگار می‌گذرونه و نوه اول دختریش هم یک دختره هفده هیجده‌ساله است که شاگرد زرنگه و خیلی دختر خوبیه و از این وحشی بازی‌های تین‌ایجر‌ها در نمیاره و "شی ایز سو پراود آف هر". اینها رو در طی چندین جلسه معاشرت ساختمونی برا من تعریف کرده
در قبالش هم اینکه من از کجا اومدم و دارم چه‌کار می‌کنم و کی‌رو اینجا دارم و زندگی سخته یا نه و آیا آشپزی می‌کنم و خرید کردن برام سخت نیست و غیره و ذلک.
سر مشکلاتی که من با همسایه قبلی داشتم و بعدش کمکی که به یکی دوتا از دوستهام کردم برا گرفتن خونه اینجا (تریپ اینکه من به جاشون رفتم دنبال کارهای خونه تا خودشون برسن) کلی با هم رفیق شدیم. با این سن با این همه مشتری و آدمی که در روز می‌بینه و با اون همه سکنه ساختمون تا پای تلفن می‌گم الو منو می‌شناسه. حالا یک ارادت قلبی خاصی هم نسبت به من پیدا کرده که من آدم خوبی هستم و کمک می‌کنم به همه. اینها همه دست به دست هم داده که خانوم پرونده منو که زیر دستشه چیز کنه ، حراج کنه! چطور؟ خدمتتون عرض می‌کنم. هر موجود جاندار دوپای ایرانی که میاد تو اون دفتر برا اجاره خونه اولین سوال اینه که "فلانی رو می‌شناسین؟" اگه بگه آره که فبها (حالا یک سری الکی می‌گن آره مثلا انگار منو بشناسن بهشون آپارتمان دوبلکس دو نبش می‌دن! واله)، اگه بگه نه پرونده منو می‌کشه بیرون اسم و رسم رو نشون می‌ده که مطئن بشه نمی‌شناسه من. بعد یک چند دقیقه در وصف خوبیهای من براشون تعریف می‌کنه (اینو شنیدم که می‌گم‌ها)‌. بعد به همشون می‌گه که با من تماس بگیرن. یعنی مثلا تو فیس بوک یک مسیج گرفتم از آدمی که هیچ رقمه و از هیچ طریقی بهش وصل نیستم. آدمی که مثلا یک هفته است اومده کانادا بعد برا من مسیج زده که سلام ، من تازه اومدم اینجا بعد متوجه شدم شما دارین فلان جا زندگی می‌کنین (همچین ریلکس و طبیعی که انگاری سردر شهر نوشتن) چند تا سوال داشتم . یک وقتهایی خودش تماس می‌گیره که سلام، خوبی؟ الان یکی اومده تو دفتر من "شی/هی ایز فرام یور کانتری" بیا باهاش حرف بزن! خوب من چی بگم به یارو؟ دفعه آخر آقاهه کل پروسه‌ای که رفتن برا اجاره رو واسه من تعریف کرد بعد آرزوی موفقیت کردیم واسه هم بعد خانوم گوشی رو گرفت که "خیلی ممنون تو به حرف همه گوش می‌دی"!!!!‏
دیگه چه کار می‌کنه؟ مثلا یکی نمی‌خواد قراردادش رو تمدید کنه ، مشتری میارن برا خونه، بعد به جای اینکه زنگ بزنه به طرف که بیایم خونتو ببینیم زنگ می‌زنه به من که خونه هستی؟‌اگه نیستی کی میایی؟ می‌گم می‌خواهی خونه رو نشون بدی؟ می‌گه آره، می‌گم اشکالی نداره، بعد خوشحال مردم رو می بره خونه من رو نشون می‌ده، یک تاریخچه مبسوطی هم از اینکه من کی‌ام و چه‌کار می‌کنم براشون می‌ده. همه جای خونه رو هم برا خودش سرک می‌کشه و دفعه بعدی بهم یادآوری می‌کنه که با اینکه سرت شلوغه خونه‌ات تمیز هست و گلدونات چقد خوبن و این‌ات همچینه و اون‌ات همچون.
حالا چندروز پیش رفتم دفترش که ببینم می‌تونم یک انبار پایین بگیرم یا نه که گفت ا، دوستت اومد پیشت؟ گفتم نه کدوم دوست؟ گفت یک دختر جوونی اومده "فرام یور کانتری" که من تو رو بهش معرفی کردم و تنهاست و ال و بل. بعد گفت یک چیزی هم برای من از کشورتون آورده که خیلی قشنگه رنگش آبیه باید یک جوری بهم وصلش کرد و "ایت ایز نات می" و الان یک هفته است رو میز نهارخوری مونده و من تنها کسی که بهش فک کردم و دیدم دلم می‌خواد این رو بهش بدم تویی. من هم لبخند و تشکر و اینها که نه بابا این حرفها چیه. گفت فردا که اومدی قفل انبار رو بدی بهم من هم اینو برات میارم. دروغ چرا با این توصیفاتی که کرد من حدس زدم باید کاشی چیزی براش آورده باشه. خلاصه فرداش رفتم دیدم یک کیسه سنگین داده به من که این سوار کردنش سخته ببین تو بلدی. نگاه می‌کنم می‌بینم خانوم هموطن یک قاب عکسی - در اصل سه تا قاب عکس- که با سیم به هم وصل شدن و از سقف آویزون می‌شه (باید سقف رو سوراخ کنی اینو جا بندازی اون تو) بسیار سنگین فلزی رو قالب کرده به عنوان کاری از کشور ما. حالا نمی‌دونم این درست متوجه نشده که اون چی گفته یا اون خالی بسته. همچین با هیجان از من می‌پرسه این مال کشورتونه انگار مثلا زعفرونه. گفتم من ندیدم از اینا. بعد دیدم خیلی قیافه‌اش آویزون شد گفتم خوب من چند سال نبودم شاید اینا جدید اومده. گفت اوه "یو هونت سین یور مادر دن" دیدم بدتر شد گفتم چرا اومده اینجا. گفت خونه تو اومد یا برادرت؟ گفتم بیشتر پیش برادرم بود؟ گفت بچه هنوز ندارن؟ گفتم نه، گفت خوب پس جاش راحت بوده.
هیچی موندم تو رودروایسی این قاب سه طبقه رو زدم زیر بغلم آوردم ‌خونه. گفت این خیلی قشنگ می‌شه تو خونه تو. بعدا میام می‌بینمش. آخه بابا می‌خواین به مردم کادو بدین یک چیز سبک رومیزی بدین. یا حداقل یک قاب عکس تکی. من الان با اینا چه کار کنم خوب؟ این دفعه بعدی مشتری بیاره خونه دنبالش می‌گرده حتما .