فوق که میخواندم دفترمان طبقه ششم بود. اتاق بغلی مال سه تا دانشجوی دکترا بود که از همه قدبلندتر و فضولترشان یک آقای آفریقایی بود. میگویم آقا چون از همه بزرگتر بود. چهلو خوردهای. البته که قیافهاش نشان نمیداد، خودش یکبار بهم گفت. حالا چرا فضول؟ اخلاقش بود از دم مونیتور هرکسی که رد میشد سرش را میکرد توش. سوال هم میکرد که داری چکار میکنی. یک شاگرد زیر دستش تو اتاق من بود. میآمد تو ، ورقهای روی میز منرا دید میزد یعنی ورق میزد. میپرسید کارم به کجا رسیده و چکار میکنم و از این سوالها. بچههای اتاقشان روی کامپیوترها قفل گذاشته بودند، کاغذها رو توی کشو میگذاشتند.
درسش تقریبا تمام شده بودو من توی آزمایشکاه کار میکردم ، با یک نفر دیگه کلاس توی آزمایشگاه اداره میکردند. سرش توی آزمایشهای من بود آنجا هم. کلا دوست داشت سر از کار همه در بیاورد. نشسته بود به نوشتن تز. بعد یک مدتی یک خط درمیان می آمد. بعد دنبال کار میگشت. بعد فهمیدیم خانومش دارد بچه سوم را میآورد و چون مینشیند خانه بعد از زایمان و حقوقش کم میشود این باید برود سر کار که زندگیشان لنگ نماند.
یک جای خوبی کار پیدا کرد و خوشحال بود حسابی از بابتش. من درسم تمام شد. آمدم طبقه سوم آن ته راهرو. یکی دوبار اتفاقی آنجا دیدمش. یکی دوتا درس بهش دادهبودند که ارائه کند. پرسید آنجا چکار می کنم و برایش مختصر توضیح دادم. گفت هفتهای یک روز میآید که درس بدهد و بقیهاش را کار میکند. منتظر بودم درسش را تمام کند. اما خبری نبود. از هم اتاقیاش میپرسیدم میگفت سرش ظاهرا گرم کار است و فعلا عجلهای ندارد. شش هفت ماه یا بیشتر خبر نداشتم. امروز بعد از مدتها با یکی از هماتاقیهایش حرف زدم. آخرش گفتم از آقای قدبلند فضول چهخبر؟ درسش را تمام نکرد؟ گفت " نه. بعید میدانم تمامش کند. سرطان ریه گرفته است."
