" /> مریم گلی: September 2010 Archives

« August 2010 | Main | October 2010 »

September 14, 2010

فوق که می‌خواندم دفترمان طبقه ششم بود. اتاق بغلی مال سه تا دانشجوی دکترا بود که از همه قدبلند‌تر و فضول‌ترشان یک آقای آفریقایی بود. می‌گویم آقا چون از همه بزرگ‌تر بود. چهل‌و خورده‌ای. البته که قیافه‌اش نشان نمی‌داد، خودش یکبار بهم گفت. حالا چرا فضول؟ اخلاقش بود از دم مونیتور هرکسی که رد می‌شد سرش را می‌کرد توش. سوال هم می‌کرد که داری چکار می‌کنی. یک شاگرد زیر دستش تو اتاق من بود. می‌آمد تو ، ورقهای روی میز من‌را دید می‌زد یعنی ورق می‌زد. می‌پرسید کارم به کجا رسیده و چکار می‌کنم و از این سوال‌ها. بچه‌های اتاقشان روی کامپیوترها قفل گذاشته بودند، کاغذ‌ها رو توی کشو می‌گذاشتند.
درسش تقریبا تمام شده بودو من توی آزمایشکاه کار می‌کردم ، با یک نفر دیگه کلاس توی آزمایشگاه اداره می‌کردند. سرش توی آزمایشهای من بود آنجا هم. کلا دوست داشت سر از کار همه در بیاورد. نشسته بود به نوشتن تز. بعد یک مدتی یک خط درمیان می آمد. بعد دنبال کار می‌گشت. بعد فهمیدیم خانومش دارد بچه سوم را می‌آورد و چون می‌نشیند خانه بعد از زایمان و حقوقش کم می‌شود این باید برود سر کار که زندگیشان لنگ نماند.
یک جای خوبی کار پیدا کرد و خوشحال بود حسابی از بابتش. من درسم تمام شد. آمدم طبقه سوم آن ته راهرو. یکی دوبار اتفاقی آنجا دیدمش. یکی دوتا درس بهش داده‌بودند که ارائه کند. پرسید آنجا چکار می کنم و برایش مختصر توضیح دادم. گفت هفته‌ای یک روز می‌آید که درس بدهد و بقیه‌اش را کار می‌کند. منتظر بودم درسش را تمام کند. اما خبری نبود. از هم اتاقی‌اش می‌پرسیدم می‌گفت سرش ظاهرا گرم کار است و فعلا عجله‌ای ندارد. شش هفت ماه یا بیشتر خبر نداشتم. امروز بعد از مدتها با یکی از هم‌اتاقی‌هایش حرف زدم. آخرش گفتم از آقای قدبلند فضول چه‌خبر؟ درسش را تمام نکرد؟ گفت " نه. بعید می‌دانم تمامش کند. سرطان ریه گرفته است."

September 10, 2010

دیشب بعد از مدتها خوشحال بودم. حالا گیرم فقط برای همون دیشب. بعد از چندین ماه متوالی نوشتن و ددلاین های متعدد، آخرین ددلاین رو دیروز رد کردم. اینکه اول تابستون عزا گرفته بودم چطوری صد و خورده‌ای صفحه لیترچر‌ریویو کنم و پروپوزال بنویسم و بالاخره تونستم و نوشتم و بد هم نشد ذوق‌زده‌ام کرد. خوب الان یک ماه وقت دارم که نتایج اولیه کارم رو بگیرم و درس بخونم برای امتحان و اگه همه‌چیز خوب و رو روال پیش بره تا دوماه دیگه نفس نسبتا راحتی می‌کشم.
ترم جدید شاگردهای جدید اومدند و دفتر خیلی شلوغ شده. بچه‌ها جا‌به‌جا شدن و قراره یک میز هم بذارند بغل دست من و من برم تو یک فضای مکعب طوری. کم دلم می‌گرفت ، گرفته‌تر هم خواهد شد. تو این گوشه بسیار کوچیک دنیا که من هرروز رفت و آمد می‌کنم آدمها عجیبن. مثلا استادها وضعشون خوبه، یعنی پول و پروژه دارن، به بچه‌ها خوب پول می‌دن اما برای وسایل خرج نمی‌کنن. یعنی این وسایل دفتر ما متعلق به همون زمان مهاجرت فرانسوی‌ها به اینجاست. همه‌چی قدیمی و کهنه، کسی چیزی دور نمی‌ندازه. برای همین شما تو کمد و کتابخونه انواع و اقسام ساعت‌های دیواری شیشه شکسته، چراغ‌های مطالعه خراب، پرینتر‌های جوهر خشک‌شده، جعبه و کارتون خالی وسایلی که خودشون دیگه وجود ندارند، کاغذهای باطله زرد شده، وسایل آزمایشگاه منسوخ شده ، کلاسورهای خراب و قوطی خالی بیسکوییت رو پیدا می‌کنین. نمی‌دونم این رو باید به حساب خصوصیت اخلاقی گذاشت یا چی؟
اون مشکل تمیزی هم همچنان به قوت خودش باقیه. البته بعد از چندسال زندگی مسالمت آمیز حساسیت‌ها کم شده، یعنی آگاهانه انکار شده چون در غیر اینصورت زندگی اصلا قابل تحمل نبود. کلا این دوش گرفتن روزانه به عنوان نماد تمیزی از ذهن من پاک شده. یعنی کاربری‌ش عوض شده. یک بنده خدایی بود که می‌گفت در عمرش دو بار می ره حموم ، وقتی به دنیا میاد و وقتی می‌میره. حالا حکایت اینجاست. یعنی اون حموم رفتن روزانه اجتناب ناپذیره نه برای مثلا بوی بد و این چیزا. کلا در روز یکبار می‌شورن حالا می‌خواد به خاطر شاشیدن باشه یا دست شستن. اینجا علاقه‌ چندانی به شستن دستها ندارن به‌خصوص وقتی از دستشویی میان بیرون. یعنی در این حد که شما تمام دستشویی‌های دانشگاه رو که چک کنی یک پوستر بزرگ رنگی به دیوار زدن و با کمک یک سری اشکالی که دایره‌وار قرار گرفتن آموزش شستن دستها رو دادن. در این حد که اول توصیه شده شستن دستها خیلی خوب و مفید هست. اول شیر آب رو باز کنین (یک خانومی این کارها رو توی عکس نشون می‌ده)، آب رو بریزین رو دستتون، حالا صابون، بعد دستها رو به هم بمالین و بخصوص با انگشتهای هر دست کف دست دیگه رو خوب بشورین،حالا آفرین بگیرن زیر شیر آب، حلا با دستمال خشک کنین. حالا دستمال رو بندازین تو سطل (اینجا خانومه دستمال رو می‌ندازه تو سطل). در کنارش یک پوستر دیگه هم هست که وقتی سرما خوردین در محل خمیدگی آرنج عطسه کنین و دستمال خیلی خوبه که توش فین کنین (اینجا هم یک خانومی داره تو دستمال فین می‌کنه و به شما لبخند می زنه) و حتما دستمال رو بندازین تو سطل. البته امسال یک پوستر دیگه هم اضافه کردن که این محلی که شما دستتون رو می‌شویین فقط برای شستن دست هست نه کار دیگه. خوب خدا حفظشون کنه که نوستالژی میارن و آدم رو می‌برن به اون زمانها که می‌رفت مهدکودک.
خوب این قسمت خوب ماجراست نمی‌خوام حالا وارد بحث کیفهای دستی، کوله ای یا ظرفهای غذایی که زمان شاشیدن کف توالت قرار می‌گیرن یا کف اتوبوس یا کف خیابون تو برف و بارون و هی آب جذب می‌کنن و هی خشک می‌شن انقدر که نمکهای لای برفا شوره می‌شه رو کیف و بعد موقع غذا میان رو میز غذاخوری یا موقع کار میان رو میز دفتر یا کتابخونه. یا مثلا از دختر فرانسوی تو دفتر که وقتی می ره تو آزمایشگاه لبسهاشو عوض می‌کنه بعد کفشهاش افتاده یک گوشه دفتر، شلوارشو گوله کرده انداخته وسط همون آشغالهای تو کتابخونه که صد ساله کسی تمیزش نکرده یا تاپی که تنش بود افتاده زیر میز و یکی هم لگدش کرده و کارش هم که تموم بشه با خوشحالی همونا رو می‌پوشه و می‌ره. به هر حال این چیزا اینجا زیاده خصوصا تو دانشگاه که من سه سال هرروز توش بودم.
من اصلا نمی‌دونم چرا یکهو سر درد و دلم باز شد. فقط می‌خواستم بگم با وجود همه چیزها من به ددلاین‌هام رسیدم و از این بابت به خودم مفتخرم. واسه همین خوشحال بودم. و البته تین‌ایجر درونم هم کاملا ذوق‌زده بود به خاطر سریال مورد علاقه‌اش که دوباره شروع شده "ومپایر دایریز" و کلا دیروز روز خوبی بود.