با پدرم حرف می‌زدم. گفت پنج‌شنبه خانه عمه‌ام بوده‌اند دورهم، چند تا از فامیل های دیگر را هم گفته بودند، یادبود مادربزرگم هم بوده، شد سیزده‌سال.
من یاد خانه‌شان افتادم که همه‌اش پنجره بود با پله‌های سنگی بزرگ که به اتاق خوابها می‌رفت و یخچال سفید زیر پله‌ها که موزهای سوغاتی مکه تویش بود و راهرو طولانی که به حیاط می‌خورد. آشپزخانه بزرگشان که به حیاط جلو راه داشت و اتاق ننه که ته آشپزخانه بود. و جمعه ظهرهایی که نهار آنجا بودیم و منی که دستپخت مادربزرگ را خیلی دوست نداشتم از بس که برنجهایشان شفته بود و درازکشیدنهای پای رادیو و قصه‌های روز جمعه را گوش دادن و نگاه کردن به فرش بزرگ علی روی دیوار و خواندن کتابهای "کفشهای بالت" و "دختری از مونتزوما" یادگاری جوانی عمه‌ها وحضور همیشگی و ساکت پدربزگ که عینک می‌زد و عبای قهوه‌ای تنش می‌کرد.
اول خانه رفت، بعد مادربزرگ، بعد پدربزرگ و بعدترش خاطره و حافظه من شاید. نوار خاطره‌ام را می‌کشم بیرون، تکه‌هایش سفید هست و گم شده، مثل پازلی که کامل نیست، خاطراتم مثل جزیره‌های کوچک روی نوار شناورند و این مرا غمگین می‌کند، انگار آنها که رفتند خاطرات من هم همراهشان رفته است.