با پدرم حرف میزدم. گفت پنجشنبه خانه عمهام بودهاند دورهم، چند تا از فامیل های دیگر را هم گفته بودند، یادبود مادربزرگم هم بوده، شد سیزدهسال.
من یاد خانهشان افتادم که همهاش پنجره بود با پلههای سنگی بزرگ که به اتاق خوابها میرفت و یخچال سفید زیر پلهها که موزهای سوغاتی مکه تویش بود و راهرو طولانی که به حیاط میخورد. آشپزخانه بزرگشان که به حیاط جلو راه داشت و اتاق ننه که ته آشپزخانه بود. و جمعه ظهرهایی که نهار آنجا بودیم و منی که دستپخت مادربزرگ را خیلی دوست نداشتم از بس که برنجهایشان شفته بود و درازکشیدنهای پای رادیو و قصههای روز جمعه را گوش دادن و نگاه کردن به فرش بزرگ علی روی دیوار و خواندن کتابهای "کفشهای بالت" و "دختری از مونتزوما" یادگاری جوانی عمهها وحضور همیشگی و ساکت پدربزگ که عینک میزد و عبای قهوهای تنش میکرد.
اول خانه رفت، بعد مادربزرگ، بعد پدربزرگ و بعدترش خاطره و حافظه من شاید. نوار خاطرهام را میکشم بیرون، تکههایش سفید هست و گم شده، مثل پازلی که کامل نیست، خاطراتم مثل جزیرههای کوچک روی نوار شناورند و این مرا غمگین میکند، انگار آنها که رفتند خاطرات من هم همراهشان رفته است.
دیشب بالاخره با دوروز تاخیر قسمت دوم رو تحویل دادم . نه که هفته پیش با استاد حرف میزدم گفت هنوز قبلی ها رو نخونده منهم دیدم چه کاریه حالا بهش استرس بدم و فشار بیارم ، دو روز بهش انتراکت دادم. خوب تا اینجا شده چهار فصل و سه تا دیگه مونده. این از این
اولش نمیخواستم صبح برم دانشگاه، مثلا یک روز تعطیل کنم بعد تصمیمم عوض شد. خوب زهی خیال باطل که کسی کار کنه، رفتم تو آفیس و چترمو پهن کردم رو گودر و فیسبوک و چند تا جای دیگه، نهار خوردم، دیدم ساعت شد سه من هم که علاف.زدم بیرون به سوی خرید. یک کمی انگور،سه تا شلیل،چهارتانارنگی، یک فلفل و چهارتا لیموترش و دو تا بسته گوجهفرنگی ریز و دو تا بسته هم توت فرنگی خریدم که خاک به سرشون توتفرنگیا ترشه . سرک هم کشیدم تو مغازه که حراج بود دو تا تیشرت، دو تا حوله دستشویی و دو تا حوله آشپزخونه گرفتم. ها قبل همه اینها یک سری لباس کهنهها رو بردم انداختم تو این سبد (نمیدونم چی بش میگن- یک استوانه فلزی گنده) لباس مستعمل.
چرا این چرت و پرتا رو میگم؟ گفتم دور همی یک کم حرف بزنیم. کار و گرفتاری و تنهایی و غربت و غیره یک طرف،خبرهای هرروزه و فکر و خیال و غم و غصه و حرص و خشم و حسرت و غیره ناشی از اخبار هم طرف دوم، طرف سوم رو هم که قشونکشی و گیسکشی های مجازی اشغال کرده. خوب آدم گاهی قشون میکشه ، گیس هم ایضا ، اما هرروز هرروز؟ دم به دقیقه؟ بابا یک نفس کش. کله آدم که پر هست، پرتر هم میشه بعد میگه با خودش از همون گوجه و خیاری (یک بسته خیار هم خریدم راستی) که خریده حرف بزنه لااقل شب یک کمی راحتتر بخوابه
همسایه برادرم است. سه چهار سالی هست که گاهگداری میبینمش. گاهی هممسیر هم شدهایم. به نظر آخرهای هفتاد یا اوایل هشتاد میرسد. همیشه خدا کت و شلوار و جلیقه و کراوات و کفش مهمانی و بارانی و کلاه دارد. کفشهایش تقریبا یک سایز برایش بزرگ است. یک انگشت دست تویش جا میشود. قد و قوارهاش از من کوتاهتر است و کج است. اگر روبرویش بایستی یک شیب ملایم مثلا ده درجه به سمت چپ دارد . یا شاید هم راست. جهتش را شک دارم.
هرروز عصر ، حوالی سه یا چهار از خانه بیرون میآید. سوار اتوبوس میشود از در خانه برادرم و هشت نه ایستگاه میآید تا دم خانه من. وارد سوپر/داروخانه میشود. دو تا دستمال توالت میخرد. همانطور کجکج با کفشهای بزرگش میرود ایستگاه اتوبوس و از در خانه من برمیگردد در خانه برادرم. میرود داخل.کیسه را میگذارد و دوبار همه مسیر را برمیگردد. اینبار دو تا دستمال کاغذی میخرد. دوباره بر میگردد. دفعه بعد دستمال آشپزخانه میخرد. دفعه بعدترش دستمال مرطوب. گاهی وقتها همه خریدها را که میکند دوباره برمیگردد به کافه نزدیک خانه من. یک قهوه با کیک میگیرد. همانطور که دلت تاپ تاپ میکند که نکند قهوه از لیوان کج شده بریزد یا کیک از بشقاب کج شده بیفتد پایین میبینیاش که دارد دنبال جا میگردد و اگر هم جایت را تعارف کنی رو ترش میکند و خوشش نمیآید. همانطور کج میایستد و عصرانهاش را میخورد و میرود.
سیسیفوس محله ما هر روز با صبر و طمانینه تمام ، دستمالهای سوپر را میخرد و با خودش به خانه میبرد اما هیچ دستمالی توی خانه نمیماند. سیسیفوس فردا با لباس کامل در مسیرسوپر دیده می شود.
