" /> مریم گلی: July 2010 Archives

« June 2010 | Main | August 2010 »

July 29, 2010

ساعت نه شب داشتم سلانه سلانه می‌آمدم خونه، باید از بغل یک کانتینر بزرگ فکر کنم آشغال رد می‌شدم که چشمم افتاد به راکنه. حالا از دور بود منتها چون اینجا گربه و سگ ول نیستن تو خیابون راکن تنها گزینه ممکن بود. نمی‌دونم احوالاتشون چطوره اما احتیاط کردم از اونور کانتینر رد شدم. بعد یاد راکونهای دم خونه افتادم که که هرسال تابستون می‌دیدمشون. چند تا بودن ، بچه هم می‌کردن. برنامه زندگیشون این بود که عصرا یا شبها از تو اون خونه خرابه که خالی افتاده بیان بیرون،برن لب خیابون،رد شدن برن اونور، از زیر نرده‌ها برن تو قبرستون و وارد بهشت بشن یحتمل. امسال ولی ندیدمشون . شاید خیابون شلوغ شده اینا هم رفتن.
بعدش یاد بچگی افتادم. نمی‌دونم چند سالم بود ولی تو جنگ بودو همون موقع که برق نبود و گاز نبود و نفت نبود و هوا سرد بود و همه می چپیدن تو یک اتاق که گرم باشه و کرسی می ذاشتن و یک حموم می‌خواستیم بریم تا یک جاییمون یخ می‌زد بعد یکی دوبار که دیگه خیلی اوضاع بد شده بود مامانم مارو برداشت برد خونه پدربزرگم که بریم حموم. خونشون بزرگ و قدیمی بود، یک گلخونه مانندی داشتن که توش آب انبار هم داشت. از حیاط سه-چهارتا پله می‌خورد پایین. سمت راست یک در فلزی نصفه بود که به آب‌انبار باز می‌شد. سمت چپ راهرو بود ته‌اش ال می‌شد یک دوش و زیر دوشی داشت. خلاصه یکی از همون روزای سخت مامانم منو برد اونجا که حموم کنم. هواش گرم بود اونجا . یک چیزی شبیه پرده هم درست کرد که کمتر یخ کنم بعدش رفت آب داغ کنه بیاره بریزه سر من. من اون موقع یک چیزی تو سرم بود که یک جایی ، تو یک دهی ، یک بچه‌ای رو تو زیرزمین گذاشته بودن بعد اومدن دیدن فقط استخوناش مونده یعد کمین کرده‌بودن دیده‌بودن که از لای آجرای ریخته دیوار یک کفتاری اومده بوده و بچه رو خورده بوده. حالا من نمی‌دونم این از کجا اومده بود تو کله من . سواد داشتم اون موقع به نظرم خودم خبرش رو یک جا خونده بودم . بعد تمام مدتی که من اونجا وایستاده بودم تا این دو تا ملاقه آب رو بریزن سر من چشمم به آجرهای دیوار گلخونه بود که کفتار نیاد تو. خلاصه با چشمهای باز سرم شامپو زدم و حموم کردم اومدم بیرون. حالا خیلی دنبال ربط این چیزایی که گفتم نباشین. این صرفا عملکرد این روزای مغز منه. از یک مکان و زمانی شروع به حرکت می‌کنه می‌رسه به یک زمان و مکان دیگه که تنها رابطشون با هم حضور منه به عنوان صاحب مغز

July 26, 2010

خدا هیچ بنی بشری رو به درد سرخوردگی مبتلا نکنه. چاه سیاه عمیقی است که بنده و شما رو می‌بلعه و هسته‌ای هم تف نمی‌کنه. شدت و ضعف هم البته داره که به نظر این بنده حقیر از همه بدتر همون سرخوردگی از آدمهاست که مشاهده‌شان می‌کنی که می‌آن و می‌رن و حرف می‌زن و وسط حرف همونجوری که دارن سر و دست تکون می‌دن دنگ! اسباب سرخوردگی می شن.
شاید هم همه‌اینها عوارض کار زیاد و تنهایی و دلتنگی باشه. آه از این دلتنگی. حرف دربند و درکه و آلوچه و گوجه نیست ، حرف سی‌سال زندگیه شاید یا حل شدن و بر خوردن تو روزمره اون شهر درندشت ، چیزی که اینجا نشد و نمی‌شه.