یک سری از مهمونها و در راسشون والدینم رفتند. البته هنوز کاملا به روتین قبلی زندگی برنگشتم چون هنوز مهمان هست و چند نفری هم در راهند. سرم تقریبا شلوغ بود. یک سری از فامیل/دوستها برای دیدن پدرومادرم اومدند و یک روز یا دو روز یا پنج روز هم موندند. هم سخت بود و هم خوش گذشت.
و اما درسهایی که من گرفتم!
یکی اینکه وقتی دورت شلوغ باشه و کارهای مختلفی تو صف انجام شدن، فرصتی برای فکر کردن و میدون دادن به استرس باقی نمیمونه. حداقل در مورد من. با وجود تمام حرفها و سخنها و مشکلاتی که ممکنه باشه وقتی سرت شلوغه اما انگار اطمینان خاطرت هم بیشتر میشه. ولی وقتی فقط خودت هستی و کارت یا درست یا هر چیز شخصی مربوط به تو، خانوادهات یکی میشن بسکه میشینی بهشون فکر میکنی و هی برا خودت نگران میشی.
دوم اینکه واقعا وقتی آدم فقط خودش و خودش هست یا معاشرت سبک داره توانایی هندل کردن رو از دست میده. باز هم این در مورد من. وقتی میبینم که چهار نفر مهمون ممکنه دو روز کامل از وقت منو بگیرن از خودم ناامید میشم. حالا بحث مهمونداری نیست. بحث اینکه آدم چطوری میتونه چند تا کاررو بصورت موازی ببره جلو و خیلی هم خسته نشه. به نظرم با تمرین. دوست ندارم با این سبک زندگی کردن بعد از چند سال به جایی برسم که اگه جمعیت اطرافم از دو به پنج برسه پارول بدم و کاری ازم برنیاد. دوست ندارم به زندگی "فقط خودم" عادت کنم.
سوم اینکه انعطافپذیری آدم در سه سوت کم میشه. میدونم که خیلی خوبه آدم برا خودش اصول و قانون داشته باشه تو زندگیش اما خوب دارم میبینم که گاهی وقتها این اصول داره میشه آیه قرآن که بابا خوب بیخیال. حالا اگه آدم چهارروز یک مدل دیگه بخوابه یا یکجور دیگه بره حموم که آسمون به زمین نمیاد،میاد؟
این سهتا خیلی راحت برای من اتفاق میافته. مدل زندگی که اینجا دارم کاملا برای افتادن تو این وادی مناسبه و خوبه گاهی وقتها این از روتین خارج شدن یادم بندازه که باید بیشتر حواسم باشه و هی زندگیمو جمع و کوچیک نکنم.