« | Main | »

دیروز اینجا برف اومد. بلاتکلیفی از هوا به من اومد یا از من به هوا رفت؟ نمی‌دونم. می‌خواستم برم دانشگاه یک کمی مدل سازی کنم، پا شدم دیدم هوا برفیه گفتم ولش کن خونه کار می‌کنم، فرداش با استادم قرار داشتم. بعد مثل همه روزهای سال گذشته پریدم پشت کامپیوتر که چه خبر. چه خبر؟ شما چی فکر میکنی؟ نمی‌دونم اون روزی که قراره خبر خوب برسه کی هست؟ ته‌مونده انرژی که جمع کرده‌بودم واسه آخر هفته پرید. فقط دو دقیقه وقت می‌خواست.
اینکه من با چه زحمتی این ته‌مونده ها رو جمع می‌کنم که به زندگی برسم حکایتش طولانیه. خودمو مجبور می‌کنم واسه صبح زود پاشدن، از یکساعت زودتر آلارم صدا می‌ده که پاشو، بعد من غلت می‌زنم واسه ده دقیقه دیگه، چشامو می‌بندم انگار من هیچی نشنیدم، خودمو می‌کشم کنار که آفتاب نیفته روم. سرم رو می‌ذارم رو اون یکی بالش، ملافه رو می‌کشم رو سرم - نه این کارو نمی‌کنم فکر می‌کنم خفه می‌شم- هر کاری بتونم می‌کنم تا این چهل پنجاه دقیقه بگذره و دیگه روم نشه. عصرا خودمو می‌برم پارک دم خونه - واقعا می‌برم- که بدوم،راه برم، قوی بشم. گیر دادم به مچ دستام که ضعیفه، گشتم تو اینترنت که چطوری مچ دست قوی می‌شه، دستمو می‌ذارم رو صندلی، دمبل‌رو می‌گیرم پایین به بالا، بالا به پایین، مچ آدم باید محکم باشه. زود به زود میام اینجا می‌نویسم، چی می‌نویسم؟ مهم نیست. می‌خوام بفهمم هستم هنوز، که شاید همین دو خط چشممو باز کنه صبح که می رم، عصر که میام، تو پارک که هستم، که امروز چی شد، چکار کردم، که شرمنده بشم اگه کاری نکردم، اگه چیزی ندیدم، اگه چیزی یاد نگرفتم.
نشستم تمام لباسها رو اتو کردم. یکی دو ساعت. آدم باید خونه‌ش مرتب باشه. رفتم خرید، یک دسته گل میخک ریز گرفتم. چیز دیگه نداشت، گذاشتمش تو گلدون ، غذا پختم و موقع خوردنش احساس کردم تو رستوران بین‌راهی ‌ام که رو میزش یک دسته گل میخک گذاشته . همینطوری ته‌مونده‌های انرژی رو جمع کردم. من خیلی تلاش می‌کنم واسه همون از خواب صبح پا شدن، جلو خودمو گرفتن واسه شب زود نخوابیدن، واسه زودتر تموم کردن درسم، واسه اینکه احساس زنده‌گی کنم، واسه اینکه وسط اینهمه خبرهای ریز و درشت بد و دلتنگی و دوری و ترس و ناامیدی، باشم. واسه اینکه وقتی نوبتم شد- نوبتمون شد- آماده باشم - آماده باشیم. .

Comments

انگار که یک جور خستگی مزمن داره همه رو از پا در میاره... دائم باید باهاش مقابله کنی، جلوش بایستی... به خودت بگی هنوز انرژی داری واسه ی جلو رفتن...

مریم گلی عجیب حال و هوات شبیه حال و هوای من هست. عجیب...

مریم گلی عجیب حال و هوات شبیه حال و هوای من هست. عجیب...

مریم گلی جان، فکر کنم تو هم مثل من دچار حوضه ی باتلاقی افسردگی شدی. اصلا دست و پا نزن. تنها راهش این است که پرواز کنی و گرنه با دست و پا بیشتر غرق می شوی.

baba ajab shansy in fasle sal barf byad kheili marekeh ast