" /> مریم گلی: May 2010 Archives

« April 2010 | Main | June 2010 »

May 26, 2010

تابستان در پیش‌رو

گرما و خورشید رطوبت همه خوب بشرطی که کنار آب دراز بکشی و گاهی کمی جا‌به‌جا بشی نه اینکه با کلی بار و بندیل بکوبی بروی دانشگاه که دو کلام درس بخوانی.
من هی تلاش می‌کنم ریلکس باشم، یوگا می‌کنم، راه می‌روم حتی می‌دوم ،نفسهای عمیق می‌کشم، لبخند می‌زنم خلاصه هرکی هر پیشنهادی می‌دهد با روی باز استقبال می‌کنم تا بلکه یک‌کمی از سر لیوان استرسم خالی شود. بعد هی یادم میفتد که تا آخر سپتامبر (چهار ماه) باید هفت تا بخش (چپتر) پروپوزال را یکی‌یکی تحویل بدهم (به عبارتی هر دو هفته یکی) که تقریبا باید صد و چهل پنجاه صفحه‌ای بشود (با این استاد نازنین من که مو را از ماست می‌کشد و واو به واو را می‌خواند که مبادا اسباب آبروریزیش شویم) و لابه‌لایش برای امتحان جامع هم درس بخوانم که امروز پروپوزال را تحویل دادم فردایش سوال امتحان را بگیرم (گرو گرو‌کشی) و البته در همین زمان پروژه را هم کار کنم تا جوابهای اولیه بگیرم و چیزی برای دفاع داشته باشم. بعد یک ماه هم مهمان داشته باشم.
یعنی تمام زحمتهایی که کشیدم برای خالی کردن لیوان به آنی دود می‌شود و آنچنان لیوان پر می‌شود و می‌پاشد بیرون که یکی باید بیاید جمعم کند. همین خواستم حال و روزهای تابستانم را با شما تقسیم کنم.

May 18, 2010

از زمان جدا شده‌ام. نه بودنش را می‌فهمم نه گذشتنش را. مثل روح سرگردان بین امروز و دیروز می‌روم و می‌آیم. دیروز یعنی گذشته. یعنی از همین یکساعت پیش تا همان روزی که سوار هواپیما شدم تا همان موقع که کنکور قبول شدم تا همان موقع که خانه‌مان را عوض کردیم تا همان موقع که یادم می‌آید. و امروز، یعنی از همین الان تا یکساعت آینده. بیشتر از آن ناپیداست، خاکستری و محو.

May 11, 2010

دیروز اینجا برف اومد. بلاتکلیفی از هوا به من اومد یا از من به هوا رفت؟ نمی‌دونم. می‌خواستم برم دانشگاه یک کمی مدل سازی کنم، پا شدم دیدم هوا برفیه گفتم ولش کن خونه کار می‌کنم، فرداش با استادم قرار داشتم. بعد مثل همه روزهای سال گذشته پریدم پشت کامپیوتر که چه خبر. چه خبر؟ شما چی فکر میکنی؟ نمی‌دونم اون روزی که قراره خبر خوب برسه کی هست؟ ته‌مونده انرژی که جمع کرده‌بودم واسه آخر هفته پرید. فقط دو دقیقه وقت می‌خواست.
اینکه من با چه زحمتی این ته‌مونده ها رو جمع می‌کنم که به زندگی برسم حکایتش طولانیه. خودمو مجبور می‌کنم واسه صبح زود پاشدن، از یکساعت زودتر آلارم صدا می‌ده که پاشو، بعد من غلت می‌زنم واسه ده دقیقه دیگه، چشامو می‌بندم انگار من هیچی نشنیدم، خودمو می‌کشم کنار که آفتاب نیفته روم. سرم رو می‌ذارم رو اون یکی بالش، ملافه رو می‌کشم رو سرم - نه این کارو نمی‌کنم فکر می‌کنم خفه می‌شم- هر کاری بتونم می‌کنم تا این چهل پنجاه دقیقه بگذره و دیگه روم نشه. عصرا خودمو می‌برم پارک دم خونه - واقعا می‌برم- که بدوم،راه برم، قوی بشم. گیر دادم به مچ دستام که ضعیفه، گشتم تو اینترنت که چطوری مچ دست قوی می‌شه، دستمو می‌ذارم رو صندلی، دمبل‌رو می‌گیرم پایین به بالا، بالا به پایین، مچ آدم باید محکم باشه. زود به زود میام اینجا می‌نویسم، چی می‌نویسم؟ مهم نیست. می‌خوام بفهمم هستم هنوز، که شاید همین دو خط چشممو باز کنه صبح که می رم، عصر که میام، تو پارک که هستم، که امروز چی شد، چکار کردم، که شرمنده بشم اگه کاری نکردم، اگه چیزی ندیدم، اگه چیزی یاد نگرفتم.
نشستم تمام لباسها رو اتو کردم. یکی دو ساعت. آدم باید خونه‌ش مرتب باشه. رفتم خرید، یک دسته گل میخک ریز گرفتم. چیز دیگه نداشت، گذاشتمش تو گلدون ، غذا پختم و موقع خوردنش احساس کردم تو رستوران بین‌راهی ‌ام که رو میزش یک دسته گل میخک گذاشته . همینطوری ته‌مونده‌های انرژی رو جمع کردم. من خیلی تلاش می‌کنم واسه همون از خواب صبح پا شدن، جلو خودمو گرفتن واسه شب زود نخوابیدن، واسه زودتر تموم کردن درسم، واسه اینکه احساس زنده‌گی کنم، واسه اینکه وسط اینهمه خبرهای ریز و درشت بد و دلتنگی و دوری و ترس و ناامیدی، باشم. واسه اینکه وقتی نوبتم شد- نوبتمون شد- آماده باشم - آماده باشیم. .

May 05, 2010

صبح داشتم خودم رو تو آینه آسانسور نگاه می‌کردم. احساس کردم دکمه بلوزم یک طوریه. دقت کردم دیدم بله، بلوز رو پشت و رو پوشیدم. یک کلاس سه ساعته داشتم. به سلامتی اعضا و جوارحم اعلام خودمختاری کردند. مغزم کلا قسمت مربوط به فهم زبان فرانسه رو بسته، سفت و محکم دریغ از یک چکه. یعنی انگار که رفته مریخ و داره مریخی می‌شنوه. تازگی هم یاد گرفته که هر نوع سکونی یعنی خواب. تا چهار دقیقه رو صندلی می‌شینم آلارم می‌ده که وقت خوابه و تعطیل.
بعد از کلاس تا عصری مقدار زیادی وقت هدر دادم، دو ساعتی کار کردم ، بعد عین آدمی که یک هفته است نخوابیده ساعت شش اومدم خونه و دراز به دراز تا هشت خوابیدم. آخه آدم سالم همچین می‌شه؟
دو تا از لامپهای روشن تو خونه سوختن. یکی چند هفته پیش ترکید! اون یکی هم دیشب سوخت. من هم که آخر حواس، یادم رفت امروز لامپ بخرم. نشستم تو خونه نیمه تاریک، قیافه این پسر هم آفیسی که اول پاییز با من شروع کرد و الان که تقریبا نه ماه گذشته تز فوقش رو تموم کرده و دو سه تا چپتر هم نوشته و همیشه هم یک ساعت قبل از من با استاد قرار داره از جلو چشمم کنار نمی‌ره. هی غصه می‌خورم که آخه من با اینا چکار کنم؟ حالا این هم نیاد جلو چشم یکی دیگه میاد بدتر. خلاصه شام غریبانی راه انداخته‌ام که بیا و ببین.

May 04, 2010

امروز روز من نبود. به همین سادگی و راحتی. فکر می‌کردم سه روز تعطیلی امروز سرحالم می‌کند که نکرد. تا عصر تو آفیس نشستم و وقت تلف کردم. حتی یوگا هم کمکی نکرد. دارم هی کلیپ رستاک را نگاه می کنم که بگوید لیلا در‌ وا کن مویوم و تی غصه آخر مره کشه رعنا و به مریم فکر کنم.

May 01, 2010

چند شب پیش که داشتم راه می‌رفتم ،لا‌به‌لای آهنگها مختلف این‌یکی اومد رو، افتادم به هفت‌سالگی که یک ماهی به خاطر درگیری مامان،پدربزرگ از مدرسه برم می‌داشت و می‌برد خانه خوشان. شلوار خونه سورمه‌ای که رویش کله‌های عروسک داشت رو می‌پوشیدم، نهار می‌خوردم و پدربزرگ برایم این رو(+) می‌خوند و احتمالا هیچ تصوری نداشت که که دو تا حفره سیاه و کنار اومدن موج دریا چه وحشتی تو دل من میاره و منو از بنفشه می‌ترسونه.

پی‌نوشت : امتحانم خراب شد. من کلا آدم امتحان بدهِ نیستم. سر جلسه امتحان که بشینم اگر سوالها رو بلد باشم جواب می‌دم، اگه نه حوصله حل کردن ندارم.