« شرحیات | Main | »

امروز جلسه ماهانه گروه بود. من یک مرضی دارم که حتما باید از صبح تا عصر دانشگاه باشم. انگار وجدانم راحت می‌شه. حالا امروز تا ظهر خونه موندم که مثلا یک کمی درس بخونم واسه امتحان و ظهر برای جلسه برم. که خوب درس هم نخوندم و رفتم جلسه. انتظار ندارین که صبح از خواب پا می‌شم نیام پهن شم اینجا؟
یک چند دقیقه به حرفهای معمولی و برنامه‌های آینده و این چیزها گذشت و بعد پرزنتیشن شروع شد. استرس که گرفته بود هیچ ، یکبار هم تمرین نکرده بود ، حتی رو اسلاید ها هم یک دور نرفته بود. هر اسلاید رو که باز می‌کرد یک تعجب ملایمی می‌کرد، بعد لکنت گرفته بود. حالا حالت عادی اینطور نیست، انقدر هم با اعتماد به نفس حرف می‌زنه که کلا احساس حقارت ‌کنی. دریغ از یک جمله درست، رو هر اسلاید هم ماوس رو با سرعت صد کیلومتر در ساعت تکون می‌داد ، من احساس اون گربه‌ای رو داشتم که به نشانگر ماوس! روی صفحه مانیتور خیریه شده بود و فکر می‌کرد باید بگیرتش، سردرد گرفتم اصلا.
من خودم آدم پرزنت کردن نیستم. نه خودمو، نه افکارمو، نه عقاید و نه هیچ چیز دیگه رو. واسه همین برا خودم اصلا کار راحتی نیست و یک استرس خفیف زیرپوستی دارم، اما خوب همیشه قبلش انقدر تمرین می‌کنم که یک جوری استرس رو بپوشونم.
کلا علاقه ای ندارم تو جمع اون وسطها باشم و اشتباه متداول بیشتر اونایی که منو تو جمع دیدن اینه که من حرف نمی‌زنم. درصورتیکه پاش بیفته حراف هم می‌شم. حالا کلا زیاد اهمیتی نداره که من حرف می زنم یا نه!‏
الان تنها چیزی که مهمه اینه که من هفته دیگه این موقع امتحان دارم و استرس دارم و عزای بعد از امتحان و کار سنگین چند‌ماهه بعدش رو دارم.