« | Main | عینک »

مثل تیری که از چله کمان رها کرده باشی،
این روزها دنبال دل‌ام می‌دوم
ایران من را
به توران کدام درخت دوخته‌ای
که هرچه می‌دوم نمی‌رسم؟

صبح همینطوری شروع شد. داشتم موهامو خشک می‌کردم که از زیر در یک بسته تالاپی افتاد تو. از رشت ،گلسار، خانوم نیروانا. چه حالی داد اول صبحی بماند. صد سال بود بسته از ایران و به خط فارسی نداشتم. حال‌ام خوب شد.
عینکی شدم به سلامتی. همراه یک نامه به متخصص برای روشن کردن وضعیت فلش‌هایی که جلو چشام زده می‌شه. فکر می‌کنم به زودی موهام هم بریزه. با تقریب خوبی گیگ‌ نما شدم. یک معجونی مثل تماشاگرنما که فقط اسباب آبروریزیه. صبح تو راه دانشگاه داشتم فکر می‌کردم چقدر زندگی یکنواخت و کسل کننده‌ای دارم. خودم هم کسل کننده شدم. یعنی جز غردرسی حرف دیگه‌ای از این دهن لامصب درنمیاد. واسه همین چارخط هم که می‌خوام بنویسم نمی‌دونم از چی و کجا بگم. یعنی از این دنیای به این بزرگی سهم هرروزه من همین شعاع چندمتری خونه تا دانشگاه‌ست. حالم به هم خورد اصلا