« | Main | »

امروز صبح با یک غم ملایم و سردرد ملایمتری از خواب پاشدم. انتظار ندارین که آدمی که با غم از خواب پا می‌شه روز پرباری رو پشت سر بگذاره؟ از اونجایی که من آدم عادی هستم این قانون کلی شامل حالم شد و کار خاصی نکردم امروز. فردا چشمم رو نشون دکتر می‌دم تا راز خواب رو بفهمیم، یعنی جز فراخی چیز دیگه‌ای می تونه باشه؟
غمگین که باشم ساکت هم می‌شم. عصری موقع برگشتن یک کم راهمو کج کردم که بیشتر راه برم. همین دو سه تا خیابون اطراف رو گشتم، یک کم هوا خوردم، شیر و سریال هم خریدم که نمی‌دونم برای چی. هردو رو تو خونه داشتم. می‌خواستم توت فرنگی هم بردارم که جلو نفس اماره رو گرفتم. ، آها یک بسته بیسکوییت زنجبیلی هم خریدم.
کلیدو که انداختم و درو باز کردم دیدم حموم آماده شده اما اونقدری که فکر می‌کردم هیجان نداشت.
یک چیزی خوردم و دو تا سریال پلیسی نگاه کردم و هی رفتم و اومدم و به وسایل حموم نگاه کردم. آخرش از رو رفتم و مرتبشون کردم. من آدم حموم صبح نیستم. دوست دارم شب برم حموم که بعدش تمیز بخزم زیر ملافه. خسته‌ام ولی و سگ خور فردا صبح می‌رم حموم

Comments

Good to see you writing again. :)