ساعت از یک گذشته. خسته و آویزون با کلی کار مونده. و برفی که از دیشب یکسره دارد میبارد.
" />
« March 2010 | Main | May 2010 »
ساعت از یک گذشته. خسته و آویزون با کلی کار مونده. و برفی که از دیشب یکسره دارد میبارد.
خستهام. از ظهر همینطوری بودم. انگار تب داشتم. درسهام تموم نشده. مثل مورچه جلو میره. هوا سرد شده. باد بدی میاد. زوزه میکشه رسمن. خدایا هوا سرد نشه که حوصله این یکی رو ندارم. تو که به هیچ حرفی گوش نمیکنی اقلا این یکی رو گوش کن. بذا اقلا باب صحبتمون با آب و هوا باز بشه .
جونم براتون بگه که آخر هفته مفرحی داشتم . البته از این آخرهفتهها و وسط هفتهها زیاد بوده و کسی تا حالا نمرده لذا من هم نمیمیرم. امروز تقریبا مثل دیروز بود. اینو همون اول وقت که داشتم جلو آینه چشمم رو میکشیدم فهمیدم. کاری که هرروز صبح عینا تو چهارسال گذشته تکرار شده.
ظهر ناهارمو رو نیمکت تو کمپ وسط چمنها خوردم با یک دست رو بساطم که باد نبرتشون .
توی کافه که داشتم درس میخوندم همون آدمهای دیروزی دیدم که داشتن از همون مسیر دیروزی رد میشدن و دیدم که زندگی هممون به طرز غمانگیزی هرروز تکرار میشه. الان که ده شبه، شام خورم و درراستای تغییرات جزیی روزمره میخوام الان برم بیرون و یک کمی راه برم.
امروز از خودم راضی بودم. خدا هم راضی باشه! تا ظهر درگیر جلسه امتحان بودم. سال اولی بودند به گمونم. پسرک یک کمی دیرتر اومد. ردیف جلو نشسته بود و با طمانینه سوالها رو میخوند. دریغ از یک کلمه نوشته. حسودیم شد به دل گنده و خیال راحتش. البته من که نبودم تو دلش ولی ظاهرا خلاص بود.
بعداز ظهر با یک کمی اغماض پنج ساعتی درس خوندم. میخواستم قبل از اینکه آفتاب بپره برم راه برم که نشد. راه که رفتم البته اما بعد از پریدنش. بعدش هم رفتم یک طالبی کوچیک و یک خیار بزرگ گرفتم! سیبزمینی استامبولی و مایع ظرفشویی هم همینطور. اومدم خونه، لباسها رو شستم، شام خوردم،برای فردا غذا درست کردم،لباسهای شسته شده رو گذاشتم بغل بقیه لباسهای تمیز تو صف اتو،خورده حسابهای مالی رو انجام دادم و نشستم به گودر خوندن. دلم میخواست فردا تا لنگ ظهر بخوابم که نمیشه و باز باید برم سرجلسه. کوفت بگیرن با این برنامه امتحاناشون
امروز صبح نسبتا زود شروع شد برام. تا ظهرش هم خوب پیش رفت. بعدش یک کار غیر درسی پیش اومد که دو سه ساعتی وقت گرفت. بعدش دوباره یکی دو ساعت درس خوندم. عصری قرار یوگا داشتم. داشتم فکر میکردم از یوگا که برگشتم لباسها رو بشورم، اگه پا داد اتو کنم (لازم به ذکره که همون لباسهایست که از هفته قبل اشاره کردم!) یک جارو خونه رو بکنم که از وضعیت فلاکت بیاد بیرون، حموم هم برم، درس هم بخونم. حالا بعد از یک ساعت و نیم جفتک انداختن در هوای پنجاه درجه، درب و داغون و آویزون اومدم نشستم اینجا و حتما متوجه شدین که کلا خودم رو مسخره کردم. دارم حساب میکنم که آیا حموم برم یا نه! بدبختی فردا ساعت نه صبح باید سرجلسه امتحان برای مراقبت حضور بهم رسانم!
امروز جلسه ماهانه گروه بود. من یک مرضی دارم که حتما باید از صبح تا عصر دانشگاه باشم. انگار وجدانم راحت میشه. حالا امروز تا ظهر خونه موندم که مثلا یک کمی درس بخونم واسه امتحان و ظهر برای جلسه برم. که خوب درس هم نخوندم و رفتم جلسه. انتظار ندارین که صبح از خواب پا میشم نیام پهن شم اینجا؟
یک چند دقیقه به حرفهای معمولی و برنامههای آینده و این چیزها گذشت و بعد پرزنتیشن شروع شد. استرس که گرفته بود هیچ ، یکبار هم تمرین نکرده بود ، حتی رو اسلاید ها هم یک دور نرفته بود. هر اسلاید رو که باز میکرد یک تعجب ملایمی میکرد، بعد لکنت گرفته بود. حالا حالت عادی اینطور نیست، انقدر هم با اعتماد به نفس حرف میزنه که کلا احساس حقارت کنی. دریغ از یک جمله درست، رو هر اسلاید هم ماوس رو با سرعت صد کیلومتر در ساعت تکون میداد ، من احساس اون گربهای رو داشتم که به نشانگر ماوس! روی صفحه مانیتور خیریه شده بود و فکر میکرد باید بگیرتش، سردرد گرفتم اصلا.
من خودم آدم پرزنت کردن نیستم. نه خودمو، نه افکارمو، نه عقاید و نه هیچ چیز دیگه رو. واسه همین برا خودم اصلا کار راحتی نیست و یک استرس خفیف زیرپوستی دارم، اما خوب همیشه قبلش انقدر تمرین میکنم که یک جوری استرس رو بپوشونم.
کلا علاقه ای ندارم تو جمع اون وسطها باشم و اشتباه متداول بیشتر اونایی که منو تو جمع دیدن اینه که من حرف نمیزنم. درصورتیکه پاش بیفته حراف هم میشم. حالا کلا زیاد اهمیتی نداره که من حرف می زنم یا نه!
الان تنها چیزی که مهمه اینه که من هفته دیگه این موقع امتحان دارم و استرس دارم و عزای بعد از امتحان و کار سنگین چندماهه بعدش رو دارم.
"
گل گلی خوب وبلاگ یعنی همین دیگه. که تو بیای هر روز بنویسی و ما بدونیم تو اونجا چکار می کنی. اینا خیلی بهتر از بحث های جدیه ها"
فروغ، جونم برات بگه که مشکل دقیقا همینه. تمام ترس من اینه که بیام بنویسم از هرروز که خودم و شما ببینی که هیچ کاری نمیکنم. تریپ ترس از تصویر خودم در آیینه است. نمیدونی که. هی امروزم رو با چهارسال پیش، پنج سال پیش، شش سال پیش مقایسه میکنم میگم آخه چرا همچین شد؟ قرارمون که این نبود خوب! کلی رویا داشتم واسه خودم.
بحث جدی رو هم که بیخیال. این بیناموسیها به من نمیچسبه. نه حرفی، نه حدیثی، نه فکری، نه کتابی ....هیج ، البته معادله جواب میده : ورودی صفر و خروجی صفر. کلا زندگی خلاصه شده تو صندلی پشت میز خونه، صندلی تو دفتر، صندلی طبقه سبز، صندلی کافه سرکوچه، بازار سر دوتا کوچه پایین تر و جادهکناره قبرستون!
به اضافه یک مشت مقاله و کتاب که هی آب تو خاک رو اندازه میگیرن از بالا و پایین که حالا آب انقدر شد خاک میریزه یا نه!
حالا فقط شانسی که آوردم جدی نبودن زندگیمه.هنوزفاصله دارم تا اون مرحله جدی کار کردن و زندگی ساختن و دنبال این قسط و اون وام و این فلان دویدن و ختم کردن روز به آبجو خوردن و پاک کردن ساعتها از فکر کردن به بدبختها و به شوخیهای لوس و خنک و مسخره اینا خندیدن و محدودشدن تعطیلات به یک جایی لب دریا با هوای آفتابی که باز آبجو بخورم و لب ساحل دراز بکشم و خستگی در کنم.
پ .ن : به لطف سوسن خانوم، گل گلی که صدام میکنی یاد شلوار کشی هم میافتم : دی
نوشتن هرروزه طوری که آدم به ورطه! گل واژه گفتن نیفته کار سختیه. اونم برای آدمی مثل من که ورودی خاصی از محیط نداره. کلا زندگی اینجا گاهی به طرز احمقانه ای یکنواخت و ساده است. یعنی انقدر همه چیز ساده شده و سیستمی و کلاسه شده است که آدمها هیچ آمادگی برای روبرو شدن با اتفاقات خارج از نرم ندارن. یعنی من یک چیزی میگم شما یک چیزی می شنوین. مثلا فکر کنین این خیابون اصلی جلو خونه من رو بستن , یک قسمتیشو البته, بعد ترافیکش رفته تو یک خیابون نسبتا خلوت فرعی تر, یعنی ترافیک و پلیس و غیره و ذلک. حالا در این حد که چهارتا ماشین پشت چراغ شده چهارده تا. بعد اینا چراغو به پلیس مقدم میدونن. پلیس وسط خیابون وایساده خط می ده بعد اینا نمیرن. عین بز اخفش نگاه میکنن تا پلیس داد بزنه. عابر پیاده هم همین. نمیبینه پلیس به ماشینها میگه برن می پره وسط خیابون. خوب منکه نمیتونم هرروز بیام از این چیزا بنویسم؟ می تونم؟ تازه همین هم هر چند ماه یکبار اتفاق می افته. خوب حالا اینو اگه بذاریم کنار اینکه من دلم میخواد بنویسم جور در نمیاد.
امروز عینکمو گرفتم. برای منی که هیچ وقت تو عمرم ساعت نخریدم و نبستم و عینک آفتابی نگرفتم و نزدم و کلا جز عقیق و شرف شمس گردنم چیزی بهم آویزون نیست تجربه کاملا جدیده. وقتی میزنمش کلا حواسم پرت میشه بهش. اصلا تعادلم بهم میخوره. هی ابروهامو میدم بالا چشم میگردونم رو لبههاش. بعید میدونم این مسئله حل بشه واسه من. هنوز هم که هنوزه اگه دستم انگشتری چیزی باشه و رستورانی جایی برم و کلا میز جلوم ببینم اولین کار اینه که انگشترو در بیارم بذارم رومیز و بعد هم یادم بره. حالا این اضافه شد
مثل تیری که از چله کمان رها کرده باشی،
این روزها دنبال دلام میدوم
ایران من را
به توران کدام درخت دوختهای
که هرچه میدوم نمیرسم؟
صبح همینطوری شروع شد. داشتم موهامو خشک میکردم که از زیر در یک بسته تالاپی افتاد تو. از رشت ،گلسار، خانوم نیروانا. چه حالی داد اول صبحی بماند. صد سال بود بسته از ایران و به خط فارسی نداشتم. حالام خوب شد.
عینکی شدم به سلامتی. همراه یک نامه به متخصص برای روشن کردن وضعیت فلشهایی که جلو چشام زده میشه. فکر میکنم به زودی موهام هم بریزه. با تقریب خوبی گیگ نما شدم. یک معجونی مثل تماشاگرنما که فقط اسباب آبروریزیه. صبح تو راه دانشگاه داشتم فکر میکردم چقدر زندگی یکنواخت و کسل کنندهای دارم. خودم هم کسل کننده شدم. یعنی جز غردرسی حرف دیگهای از این دهن لامصب درنمیاد. واسه همین چارخط هم که میخوام بنویسم نمیدونم از چی و کجا بگم. یعنی از این دنیای به این بزرگی سهم هرروزه من همین شعاع چندمتری خونه تا دانشگاهست. حالم به هم خورد اصلا
امروز صبح با یک غم ملایم و سردرد ملایمتری از خواب پاشدم. انتظار ندارین که آدمی که با غم از خواب پا میشه روز پرباری رو پشت سر بگذاره؟ از اونجایی که من آدم عادی هستم این قانون کلی شامل حالم شد و کار خاصی نکردم امروز. فردا چشمم رو نشون دکتر میدم تا راز خواب رو بفهمیم، یعنی جز فراخی چیز دیگهای می تونه باشه؟
غمگین که باشم ساکت هم میشم. عصری موقع برگشتن یک کم راهمو کج کردم که بیشتر راه برم. همین دو سه تا خیابون اطراف رو گشتم، یک کم هوا خوردم، شیر و سریال هم خریدم که نمیدونم برای چی. هردو رو تو خونه داشتم. میخواستم توت فرنگی هم بردارم که جلو نفس اماره رو گرفتم. ، آها یک بسته بیسکوییت زنجبیلی هم خریدم.
کلیدو که انداختم و درو باز کردم دیدم حموم آماده شده اما اونقدری که فکر میکردم هیجان نداشت.
یک چیزی خوردم و دو تا سریال پلیسی نگاه کردم و هی رفتم و اومدم و به وسایل حموم نگاه کردم. آخرش از رو رفتم و مرتبشون کردم. من آدم حموم صبح نیستم. دوست دارم شب برم حموم که بعدش تمیز بخزم زیر ملافه. خستهام ولی و سگ خور فردا صبح میرم حموم
حالا همه رقاصیها که تموم بشه و من بشینم سر درس ، آقا/خانومی که شما باشین سه صفحه رو نخونده آنچنان خوابی میاد به چشمهای من که مسلمان نشنود کافر نبیند. اصلا یک وضعتی میشه که اشک آدمو در میاره. اصلا مهم نیست ساعت چنده ، بهاره یا زمستون، من چقدر خوابیدم ، غذا چی خوردم، صبحه یا ظهر یا شب. چشمم که به کلمههای مشکی میفته میشم یک حالی که اصلا شما بگو ثریا در اغما. اینجوری میشه که من، سر روکتاب،سر رو دست،سر رو کیبورد،سر افتاده رو گردن ، سر تو مانیتورسر رو میز با چشمهای باز خواب میبینم.
اگه فکر کردین نوشتن کارهای عقب افتاده دیشب باعث شد که غیرتم به جوش بیاد و تمومشون کنم باید به عرض برسونم که گلاب به روتون کور خوندین!
لباسها کماکان تا شده روی صندلی و شمارهها توی تلفن. شکر خدا امشب هم در رو با سلام و صلوات باز کردم و دیدم تیر تختههای حموم همونجوری ولو هستن و خیالم راحت شد.فقط اسباب شرمندگی خودم تمرین رو تا یک جایی رسوندم.
آدم وقتی دل به کار نمیده هی بهانه میاره که اینجا فلان و اونجا نمی تونم و اینو نمیخوام و از این حرفها. حالا حکایت منه.حال نمیکنم تو آفیس بشینم کارمو بکنم.اتاق خفه است. یعنی بزرگهها اما هم شلوغه هم هیچ روزنهای به بیرون نداره. من هم که روم به دیوار. وسایل هم قدیمی و بیرنگ و روح. حالا من هم هرچی سیز و قرمز و نارنجی داشتم ورداشتم بردم رو میز گذاشتم اما خوب باز هم نمیشه. بچهها هم که شکر خدا همه گیگ. آخه فرنچ گیگ دیگه زور میاره به آدم. همچین میان پهن میشن رو کامپیوتر که شاششون هم بگیره میکشنش بالا تا یک وقت مناسب برسه. اینه که من بند نمیشم اونجا.
قبلا گفته بودم اینجا ذهنیت بر پاکی زمین بصورت کلیه. حالا زمین هرجا که میخواد باشه،اتاق،آفیس،راهرو یا توالت. اینه که تو دانشگاه کم نمیبینی آدمهای بدون کفش. حالا امروز رفتم دست به آب اونم جایی که با کفش هم دلت نخواد بری بعد دختره بدو بدو با جوراب اومده تو. من که می دونم شب با همون جوراب میره خونه و بعدش هم تو تخت میخوابه. اینایی که من دیدم اینجا همون حموم به حموم عوض می کنن لباسها رو.
دو ساعت گذشته نزدیک یک لیتر چای سبز خوردم. حساسیت خوراکیام بالا زده و مجبورم یک جوری از شرش خلاص بشم. دو هفته است دارند لولههای آبسرد دستشویی و حموم رو عوض می کنند. هربار چشمم به وسایلی که زیر کابینت حموم نگه می دارم و فعلا همه کف اتاق ریخته شدن میافته کفرم بالا میاد. حموم رو دیروز شستم و می دونم فردا باز میان و همه جا رو کثیف می کنن. یک لکه سیاه بزرگ هم جلوی در حموم انداختن.خورشت مرغ و آلو داره میپزه و منتظرم که آماده بشه. صبح لباسها رو شستم و باید اتو کنم. میترسم باز انقدر بمونن رو صندلی تا آخرش بدون اتو تنم کنم. کلا دست و دلم به کار نمیره. چند ماه پیش لباسهای شسته شده رو که از تو ماشین درآوردم دیدم سفید شدن. فهمیدم دفتر تلفنمو تو جیب کتم جا گذاشته بودم. تازه شمارهها رو از دفتر آهنربایی های طلایی که خراب شده بود برده بودم تو یک دفتر قهوهای زشت پرکاغذ. یک مدت طول کشید تا یک دفتر آهنربایی دیگه بگیرم. تو اون سفر کوتاه دو هفتهای زمستون ؛ به آقاهه گفتم از این دفترا می خوام گفت هنوز کسی از اینا استفاده میکنه مگه؟؟ بعدش موبایلم گم شد. یک سری شمارهها رو جمع کردم. از اون موقع تا حالا اون دفتر طلایی کنار موبایل ایرانم روی میز مونده تا من یک روز شماره های اون تو رو بنویسم تو دفتر که همراهم باشه. چیزای دیگه هم همینطور. همه میان رو میز میمونن تا من انجامشون بدم. بعد انقدر کاری نمیکنم و دیدنشون می ره تو اعصاب که منتقل می شن تو کلازت و دربه روشون بسته میشه.
آخرین تمرین ترم رو باید این هفته تحویل بدم. استرس علافی چهار ماه گذشته تازه داره خودشو نشون میده . کل کارهایی که تا شش ماه آینده باید انجام بشه برام شبیه کابوس شده و از همه بدتر خلاص شدن از شر این اضافه وزن بیسابقه .فکر کنم تنها کار مثبت این چند ماه گذشته یوگا کردن باشه. که یک خورده اعصابم جا بیاد و این ذهن همیشه به چرا (چریدن) رفته رو کنترل کنم.
از اینکه هیچ مرام و روش زندگی برام نمونده حرصیام. از بعضی آدمهای دور و نزدیک ،از بعضی نوشته های اینور اونور ، از خودم و از اینکه نمینویسم هم همینطور و از این آخری از همه بیشتر. دلم می خواد ریخت و قیافه اینجا رو یک کم عوض کنم. آرشیوشو درست کنم. یک خورده از این زامبی بودن دربیام. یک روزایی فکر میکنم که نمیشه و از تصور زندگی تو این خونه و با این وضعیت تا چند سال دیگه عرق سرد میشینه پشتم! اما خوب هنوز یک امیدی دارم - به معجزه البته - چون خودم فراخیم بیشتر از این حرفهاست که همینطوری کاری بکنم