" /> مریم گلی: March 2010 Archives

« February 2010 | Main | April 2010 »

March 22, 2010

امسال هم گذشت. با تمام خوبی ها و بدی ها. برای من از هر قسمت که نگاه کنم سخت بود و سخت گذشت. هنوز خستگی و ضعف اعصابش بهم باقی مانده.
پارسال سبزهایم خراب شد. نه که خراب شده باشند من بهشان گیر دادم و انقدر ور رفتم تا آخر انداختمشان دور. حس اینکه سال خوب نخواهد بود با من ماند و همانطور هم شد.
از قسمت عمومی و اجتماعیش که همگانی بود می گذرم. که برای همه ما سخت بود حالا هر کجا که بودیم. من نتوانستم امسال زندگی کنم حقیقتا. فضای ذهنم دو گانه شده بود و هنوز هم هست. پارسال این موقع ها داشتم کارهایم را جمع و جور می کردم که نوشتن تزم را شروع کنم. لا به لای مناظرات نوشتن را شروع کرده بودم و با آن ذهنیت آشفته و بهم ریخته تمام کردنش به نظرم غیر ممکن می آمد. تمام شد بالاخره و پدر من هم در آمد. اوایل تابستان دفاع کردم و سفر بعدش به ایران بهترین چیز بود برایم.
حالا دیگر فهمیده ام من اینجا را برای ماندن و زندگی کردن دوست ندارم. دلم برای ایران تنگ می شود و آنجا بیشتر احساس می کنم خودم هستم.
هنوز هم نمی دانم کار درستی کردم یا نه که دکترا شروع کردم. این شش ماه گذشته حجم کار خیای زیادتر از حد تصورم بوده و حداقل تا شش هفت ماه دیگر هم وضع همینطور است. تنها چیزی که یک کمی به من انگیزه می دهد برای ادامه دادن این است که شاید این درس خواندنم روزی به درد بخورد که به اندازه خودم سهمی از خانه ام را بسازم.

و اما به مهمترین قسمت زندگی از دید من می رسم. آدمها که در موردشان دچار دوگانگی شده ام. از قسمت شخصی و خصوصی زندگی خودم که بخواهم نگاه کنم یک جوری دوست برایم معنی اش را از دست داده است. آدمها تبدیل به آشنا شده اند. آدمها با هم آشنا می شوند بعد مثل کپه های مورچه روی هم می خزند ، عین هم حرف می زنند و کار می کنند و می خندند و انگار که دیگر هیچ کس امضای شخصی خودش را ندارد. امضا ها گروهی شده. هر گروه مشخصه های خودش را دارد انگار . به زبان خودشان حرف می زند و اگر عضو گروه نباشی به حریمت تعرض می شود. کپه ها رنگ وارنگند و من دلم برای آدمهای تکی که هر کدام خودشان بودند تنگ شده است اساسی. آدمهایی که همیشه دوستت بودند و دوستشان بودی و با آرامش و دل خوش از همه چیز با هم حرف می زدید و از تک بودنشان لذت می بردی. حالا برای من همه چیز شلوغ و به هم ریخته و پر سر و صداست. همه خودشان را فریاد می زنند و انقدر سریع می گذرند و در کپه شان فرو می روند که دیگر تشخیصشان ممکن نیست.

و البته که دوست داشتن باید همیشه نغمه زندگی آدم باشد. برای امسال دلم آرامش می خواهد، چند تا دوست (نه آشنا) و قدم زدن در خیابان ولی عصر و لبخندی از رضایت.