" /> مریم گلی: February 2010 Archives

« October 2009 | Main | March 2010 »

February 21, 2010

انسانها حق حیات دارند. کسی حق ندارد جانشان را بگیرد. نباید اعدام شوند. نباید محکوم به مرگ شوند. حرف می زنیم. بحث می کنیم. امضا می کنیم. کاش می شد یک جا را نیز امضا کرد تا از خشونت و تنفری که لابه لای خطها و نوشته ها و حرفها - نامرئی - رج می خورد و می رود خلاص شد.
ما به هم حق حیات می دهیم با خشونت. ما نظر همدیگر را اصلاح می کنیم با خشونت. ما همدیگر را نقد می کنیم با خشونت. ما سعی می کنیم قضاوت نکنیم با خشونت. ما همدیگر را دوست داریم با خشونت. ما از هم جدا می شویم با خشونت. ما در مورد هم حرف می زنیم با خشونت. همه داستان همین است . از رنجی که کشیدیم از بودنت و ستایش از رشادتی که به خرج دادیم برای نبودنت و از بین بردن اثرت آن هم با خشونت.
ما شده ایم مرکز جهان. ما به گفته برنامه های تلویزیونی آمریکای شمالی بهترین و زیباترین و خوش اندامترین و دوست داشتنی ترین انسان روی زمین هستیم و نباید اوقاتمان تلخ شود. ما همیشه فکر می کنیم که قربانی ماجرا بودیم و دیگر وقتش است از قالب قربانی بیرون بیاییم؛ آن هم با خشونت.
ما تظاهر می کنیم که خوبیم ، که شادیم، که دوست داریم ، که عاشقیم و از زندگیمان لذت می بریم اما خالص نیستیم و همین مرا غمگین می کند. ما همدیگر را دوست داریم اما همیشه چشممان به رنجی که ممکن است بکشیم باز است و از لذتی که می بریم ساده می گذریم. ما می گوییم دوستت داریم اما پشت چشمان خندان و لبان نیمه باز حواسمان پی یک کلمه نا مناسب یا حرکت مشکوک است که بکوبیم بر سرت از برای خشونتی که به ما روا داشته ای و تلاشی که برای قربانی بودن ما می کنی.
ما در مورد حقوق بشر حرف می زنیم اما تو گه می خوری که همچین حرفی می زنی و ما در مورد دیدگاههای مختلف بحث می کنیم اما تو بی شعوری که دیدگاهت این است و ما در مورد کیفیت زندگی حرف می زنیم و تو مگه این چیزا حالیته؟
ما حق زنده بودن را به رسمیت می شناسیم اما زندگی کردن را نه. ما برای رباتهای زنده وعروسکهای خندانمان دست می زنیم و پا می کوبیم و داستان همینجا متوقف می شود. ما بازی می کنیم ، از این نقش به آن نقش، از این رنگ به آن رنگ، بدون خلوص .
قدیم تر ها ، همان موقع که مردم دانه های دلشان پیدا بود – خوب یا بد- همان بود. فرشته بودی ، انسان یا شیطان از همان دور پیدا بود. کمی هم دیگران را دوست داشتی. نه که فقط خودت. از ته دلت هم خیلی کارها می کردی. با همان دانه هایی که پیدا بود . انگار آدمها و روحشان ارج و قرب بیشتری داشت. و حریم آدمها بیشتر حفظ می شد و نقطه های مثبت بیشتر به چشم می آمد و کلا انگار زندگی راحت تر بود.
حالا دیگر دانه دل کسی پیدا نیست. هزار تا اما و اگر و شرط و شروط برای دوست داشتن هست بدون صداقتی که در هوا بچرخد . ما حالا حرفهای خوب می زنیم ، قدر خومان را می دانیم و از خودمان محافظت می کنیم . حالا ما فرشتگان زیبا و بالدار و معصومی شدیم که چکمه هایمان آهنی است. راه افتاده ایم روی زمین عشق و خوبی پخش می کنیم و هر چه زیر پایمان هست را لگد می کنیم.