" /> مریم گلی: October 2009 Archives

« June 2009 | Main | February 2010 »

October 13, 2009

اینجا ، روی همین صفحه های قبلا قرمز و حالا صورتی ، از من - خودم - خانوم میم - آن دیگری حرف زیاد زده ام. امروز ولی نمی دانم کدامشان واقعی است ، کدامشان خیالی . فقط می دانم آنکه خوشحالم نمی کند دارد هی پررنگ و پررنگ تر می شود.
روزگار غریبی است . گمانم این بود که گذر زمان مرز بین خیال و واقعیت ، آنچه بودم و آنچه می خواستم را پررنگ تر می کند و همه چیز واضح تر می شود و من مطمئن تر. حالا وقتی به روزگارم نگاه می کنم خنده ام می گیرد. مرزها محوتر شدند و انقدر خیال و واقعیت در هم تنیده که دیگر نمی دانم چه می خواهم .
از بیرون که نگاه می کنم انگار همه چیز روی وال است. یک مقطعی تمام شد و مقطع دیگر شروع شد. برای چند سال دیگر و من مثل خوابزده ها توی مسیرهایی که باز شده قدم می زنم و همه حواسم درگیر روزهاست و کارهایی که باید بکنم. نه از سر علاقه فقط چون قرار است که انجامشان بدهم. من در روزهای زندگی گیر کرده ام. نه در روزمرگی خوشایند چه بخرم ، چه بپزم ، چه بپوشم ؛ در آن قسمت نفس گیر و طاقت فرسای استرس کارهای مانده و عذاب وجدان انجام دادن کامل کارها حتی علی رغم میل باطنی گیر افتاده ام و این برای منی که توانایی مهار استرس را ندارم و همه زندگیم را به باد می دهم که مثلا هفته آینده چطور فلان کار را انجام بدهم یعنی مرگ.
منی که لحظات خوشایندم گوش دادن به صدای درون و لمس کردن احساسم بود - حالا چه خوب و چه بد - منی که خوشحالی واقعی و غم درونیم را حس می کردم و از حال خودم باخبر بودم حالا دیگر این توانایی را ندارم.
من آدم آهنی شده ام که شبها کیفم را مرتب می کنم و صبح ها راه می افتم سمت زندگی که دارم تا عصر. بعد می آیم خانه ، چراغها را روشن می کنم ، تلویزیون را هم و خبرها را می خوانم و شام می خورم و کتابها را ورق می زنم و روی در یخچال که برنامه ماهانه ام را زده ام ، را نگاه می کنم و امروز را خط می زنم. من اینطور شده ام و دیگر خبری از خنده و شوخی و کتابی که بخوانم و شمعی که روشن کنم و سکوتی که دوست داشته باشم و فیلمی که ببینم نیست. .
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود ، گمش کردم یا زیر همه بارها لهش کردم ؟ می دانم که نمرده است . گاهی که تعلق خاطرم تحریک می شود با دوستی ، حرفی ، خاطره ای وجودش را حس می کنم و ردش توی چشمهایم باقی می ماند. نمی دانم از کی اینقدر دور شدم.