" /> مریم گلی: May 2009 Archives

« April 2009 | Main | June 2009 »

May 31, 2009

فیلم موسوی را دیدم و به نظرم بد نیامد.
مخاطبش آدمهایی بود که شاید دور قبل به الفنون رای داده بودند. به نظرم به جای اینکه روی رای کسانی که شرکت نمی خواهند بکنند یا شک دارند که به موسوی رای بدهند یا کروبی کار کند ، روی آرای بالقوه الفنون کار کرده بود.مثل معلمها یا آن گروهی از روستاییان که وضع خوبی ندارند مثل چایی کار ها.
نکته دیگر تمرکز روی محل تولد و زبان بود به نظرم. اگر موسوی بتواند رای ترک ها را بگیرد یک قدم بزرگ به جلو هست برایش. برای اولین بار هم از دیدن مراجع توی فیلم خوشحال شدم. به هر حال تعداد آدمهایی که حرف مرجع تقلیدشان برایشان حجت است کم نیست.
راستش برای من مهمترین چیز کوتاه شدن دست این یارو از عرصه قدرت هست. پیدا کردن سیاستمدار راستگو کار آسانی نیست اما دروغ گویی در این سطح وسیع و انقدر وقیحانه که حتی گفته های خودت که همگی مستند هست را رد کنی کاری است که به این راحتی از هر کسی بر نمی آید. آدمی که برای حفظ قدرتش از هیچ چیزی فرو گذار نکند خطرناک است. این مرد اگر رای بیاورد چهار سال بعدی روزگار همه را سیاه می کند. دروغ گو هست ، قانون شکن و قانون گریز هست (حتی همین قانون نیمبند) ، دزد هست ، کینه ای هم هست. کینه ای که همراه با قدرت و پول باشد همه چیز را نابود می کند. من فکر می کنم بهتر است کروبی روی رای اصلاح طلبها مانور بدهد همین کاری که الان دارد می کند که حداقل بتواند پنج شش میلیون رای آنها را داشته باشد. باید بقیه رای ها را از زیر دست این یارو کشید بیرون. من فکر می کنم جهتی که موسوی دارد می رود همین است.
این رنگ سبز را هم بالاخره جا انداخت به نظرم
من دارم از استرس می میرم. خیلی دلم می خواست جایی بودم که می توانستم کاری انجام بدهم. دستم فعلا کوتاه است اما خوب تا جایی که بتوانم آدمها را تشویق می کنم. هنوز ده دوازده روزی وقت هست.هر چه بیشتر آدمها رای بدهند ؛ هر چه بیشتر نظرشان از الفنون برگردد برای همه بهتر است. این که برود به جای ادامه سراشیبی سقوط به حالت ایستا می رسیم بعد وقت این می شود که خودمان را بکشیم بالا. همین تجربه هاست که آدم را برای جلو رفتن کمک می کند. اتفاقاتی که در گذشته افتاده ؛ غلط یا درست همه گذشته اند. زندگی ما هم به تبعاتش گره خورده. به هر حال این عمر ماست که دارد می گذرد و اگر قرار باشد که کاری برای بهتر کردن روزهایمان نکنیم چه فایده از زنده بودن. آدمها عوض می شوند ، تجربه می کنند ، زمین می خورند و دوباره از نو بلند می شوند.
من با حرفهای عطا یک پنجره و بقیه دوستان موافقم که این یک مسیر هست که ما باید برویم. اگر قرار بود مادر من هم مثل مادر بزرگش فکر کند مسلما من امروز این مدل زندگی را نداشتم. می دانم که آدمها دلشان می خواهد زود به نتیجه برسند اما بعضی پروسه ها زمان بر هستند. توی همین مملکت تا پنجاه شصت سال پیش شاید دیپلم گرفتن دخترها کار عجیبی بود. به دولت و فضای حاکم و این چیزها هم کاری ندارم فرهنگ مردم بود که دخترها را زود شوهر می دادند. اگر قرار بود آن آدمهایی که پیشرو بودند جا بزنند و ادامه ندهند تا افکار مردم و دیدگاهشان را عوض نکنند الان بنده و شما اینجا نبودیم.
پراکنده حرف زدم. همه اش مال دلشوره است. من هم مثل خیلی از شماها کشورم را دوست دارم و دلم سربلندی اش را می خواهد. هر کاری هم از دستم بر بیاید برایش می کنم. رای هم می دهم. دیگران را هم تشویق می کنم و سعی می کنم یاد بگیرم گروهی کار کنم ؛افکار و اندیشه هایم را بهبود ببخشم و همراه با بقیه به جلو حرکت کنم.

May 13, 2009

این روزها به بعضی آدمها فکر می کنم. به بعصی ها که از یک مرحله به مرحله دیگر رفته اند اما ذهنشان قدرت تحلیل مسیر رفته را ندارد انگار. مثلا به آنهایی که از یک محیط بسته و تک صدایی رفته اند به یک جامعه چند صدایی و فکر می کنند راستی راستی تبدیل شدن یک صدا به چند صدا در همین حد است که بروی بلیط هواپیما بخری و جایت را عوض کنی.
همین آدمها مرا یاد آنهایی می اندازد که فیلم یا به قول خودشان م ا ه و ا ره نگاه می کنند و فکر می کنند زندگیشان باید مثل فلان هنریشه توی فیلم باشد.یعنی فکر می کنند چون یک چیزی دیده اند و شنیده اند و به قول خودشان فهمیده اند باید اجرا شود. ظرف کریستال باید توی بوفه باشه و غذا ساز توی آشپزخانه حتی اگر شب سر گشنه به زمین گذاشته شود. حالا تو فرض کن جای ظرف کریستال و غذا ساز ، انتظار از یک نفر برای پاسخگویی به تمام اتفاقات رخ داده در سی سال گذشته باشد آنهم در حالی که مردم جلوی اداره پست کیلومتر ها صف می بندند تا جواب نامه شان و پول توی پاکت را بگیرند.
چند صباحی دست بردارید. به همان کاسه بشقاب ملامین و چینی گل سرخی بسنده کنید تا بقیه شکم سیر به خواب بروند. بعدش دنبال تجملات بروید.