از خوابی بی وقت بیدار می شوم. دلم حمام می خواهد و صورتی صاف بعد از تراشیدنی آسان و بی درد و بی خون. و مالش نرم و خوش بوی کرم روی پوست. لیوانی چای و سیگاری بی دلیل به دست به سمت پنجره می روم. به روشنای ساده ی روز و به پیر زنی که مثل پنگوئنی بی عار راه می رود نگاه می کنم. به خاطره ای نه چندان دور فکر می کنم و دلم قرص می شود. به روزی که کنارم دراز کشیده بودی و دست من تمام مرزهای تن ات را پیمود و شکل اندام ات را در حافظه اش تا ابد یادداشت کرد. به لبخندی که در آن لحظه زدی و به بوسه ی بعدش فکر می کنم. چه خوب بود.
بیا پیشم!
:*