๑
خودم را که نگاه می کنم انگار توی یک اتاقک ایستاده ام. یک کمی بلند تر و پهن تر از خودم . یک اتاقک با دیوارهای سوراخ سوراخ. و آنوقت هر کسی که از کنارم رد می شود از روی دوستی یا دشمنی یا هیچکدام , سیخی از یکی از این سوراخها به من می زند. به دستم ،پایم ، سرم، چشمم ، قلبم یا هر کجا که دلش خواست. و منی که مریض باشم هی این سیخها که از در و دیوار ، ضعیف یا شدید به من می خورد را می خرم و گاهی شاکی می شوم و خودم را به در و دیوار می زنم و باز دوباره آرام می شوم و هی سیخها به من فرو می رود و هی زنده گی و شور و گرما و عشق و امید و رویا از جای سیخها می زند بیرون و می چکد روی من و می ریزد زمین و کثیف می شود و من باز لبخند می زنم و آنقدر این روند را ادامه می دهم تا اخر جز پوسته ای نماند از من...
