« | Main | »

سال نو هم آمد. برای من سال نو و عید و این چیزها با شمال گره خورده. با ویلای قدیمی و تاقچه های زیر پنجره اش. شاید نم نم بارون ،برگهای تازه سبز شده و بوی شرجی و دریا. اینهاست که به من احساس قدرت می دهد. که سال جدید " می توانم " را حس کنم. وگرنه تحویل سال در هوای منفی ده درجه همراه با سوزی که اشک آدم را در می آورد احساس توانایی به آدم نمی دهد که هیچ بدتر آدم را ضعیف می کند. مخصوصا وقتی احساس امنیت و آرامش هم نکنی.
نمی خواهم سال جدید هم غر بزنم و ناله کنم اما خوب معمولا چیزهایی که به احساسات آدم ربط دارد با یک شب و دو شب و توپ سال جدید یکدفعه زیر و رو نمی شود. زمان می خواهد و صبر و آرامش.
گاهی وقتها عصبانی می شوم از اینکه حس می کنم انگار رویاهایم دست مالی شده اند. احساس ناتوانی واقعی کردن رویاهایم مرا خشمگین می کند. از ضعف خودم می رنجم. می افتم سر لج انگار. که به زور حرفم را به کرسی بنشانم و همان زمان تمام کائنات در کمال تفاهم دست به دست هم می رهند و هی روزگار مرا قهوه ای می کنند. اعصاب ندارم ، با کائنات هم که نمی شود در افتاد. سعی می کنم خودم را مهار کنم و سر کائنات! را هم شیره بمالم.
حالا که جلوی راهم ظاهرا بسته شده همه اش عقب گرد می کنم توی ذهنم که چه حرکتی ممکن بود مرا به جای بازتری بکشاند. فایده ای که ندارد خوب جز حرص خوردن گاه به گاه و غمگین شدن یک خط در میان و به فکر فرو رفتن در مورد دنیایی که هی کوچک و کوچکتر می شود ، به اندازه یک عکس که یک قاب مشکی و یک لبخند محو و موهای تاب خورده را در خودش جا داده و بزرگ و بزگتر می شود به اندازه تصویر از عکس درآمده و دنیای پیش رویش.
این روزها هزار چرخش سیبی که بالا و پایین می افتد را با تمام وجود حس می کنم و اینکه هیچ چیز قطعی نیست جز خاطرات آدم.
گاهی روزها با شادمانی چشم به آینده دارم و مطمئن هستم که از آن من است. چند روز بعدش این حس را ندارم . انگار واقعیت دو بامبی می خورد توی سرم که رویا داشتن کار احمقهاست. می ترسم روزی برسد که یکی از این دو را انتخاب کنم. یا از رویاهایم ببرم و وارد واقعیت بی رنگ و تلخ زندگی شوم یا به دنیای رنگی رویاهایم پناه ببرم و سیاه و سفید واقعیت برایم فیلم شود.
محسن به من گفت مریم را دیگر نمی شناسد. گفت یک چیزی فرق کرده که نمی داند چیست. انگار بی صدا پوستی انداخته شده و موجود جدید غریبه است برایش. شاید راست می گوید. همه چیز بی صدا اتفاق افتاده است. انگار که نه خانی آمده و نه خانی رفته. از بیرون اینطور به نظر می آید اما داخل که بیایی می فهمی که خانی امده و خانی رفته.

Comments

اشتباهه كه اين همه از زندگي به اين سادگي كامپلكس مي سازي مريم . زندگي من، تو و يا هر كس ديگه اي همينه كه هست . همين كه مي بيني . با رويا بي رويا . نپيج به پروپاي اين مزخرفي كه هيچ چيزش دست ما نيست .

salam.asabani nashi kara khob mire jolo.say kon.moraghebe khodet bash

salam man ziad gheseha ya haghayeghe to ro nakhondam ama man zendgi ha didam age komak khasti behem email bezan shayad kheyli betonam komaket konam

سخت نگیر انقدر ! زندگی یعنی همین !
take it easy !
هرچی راحت تر بهتر و شادتر !
سال نوتون هم مبارک ...