« | Main | »

ساعت شش و نیم صبح است. نمی دانم از کی , شاید از دیروز صبح پشت میز چوبی کوتاه نشسته ام و انگشتهایم گاهگاهی چیزی را تایپ می کنند . مختاباد چندین ساعت است دارد یکریز از تمنای وصال و دیوانگیمان از خانه به خانه رفتن برایم زمزمه می کند. بین خواندنش که وقفه می افتد گوش تیز می کنم شاید سکوت شب را بشنوم. جز هوهوی بادی که صدای درختها را در می اورد و بعد بین دوجداره پنجره می پیچد و بارانی که نمی دانم به کجا می خورد و صدای هر از گاهی یخچال چیزی نمی شنوم.
من آدم شب نیستم. زود خوابم می گیرد اما امشب حتی یک خمیازه هم نکشیدم.شب عجیبی است برایم. انگار خالی شده ام. از چی ؟ نمی دانم. شاید مثل یک بادکنک که یک سوزن تیز و نازک بهش فرو رفته یا مثل یک بچه که از بالای دیوار حیاط همسایه را نگاه کرده و توپ محبوبش را دست بچه همسایه دیده.
حالم خوب است؟ نمی دانم. من اینجا به همان صورت خالی نشسته ام و بدون هیچ اثری از خواب روی کلیدها فشار می دهم .

Comments

سلام

از خوندن وبلاگتو لذت بردم . چشم انتظار اومدنتم

ghasedak ha khabar myaran,sabr kon

اون پست 26 سالگی تو میخوندم...فرقمون اینه که تو میدونستی گهی نشدی ولی من الان فکر میکنم یه گهی شدم ..و چه بوی بدیم میدم..

sage خانم عزیزم .. سال نو مبارک ..سالی سرشار از شادی و خوشی و تندرستی را برایت آرزو می کنم .. همیشه شاد باشی نازنین

مريم جونم سال نوت مبارك .برات بهترين آرزوها رو دارم .

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

سلام همشهری
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

ممنون سایته خوبیه