« | Main | »

امروز چند ساعت توی دفتر پشت میز خاکستری نشستم. صفحه مونیتور را نگاه کردم، روی کلیدها فشار دادم ، از دهان نفس کشیدم و سعی کردم چند خطی بنویسم. از همان مدل سعی ها که معمولا خیلی هم جواب نمی دهد. گاهی هم از پنجره باریک و نصفه اتاق بیرون را نگاه کردم و برفهای رقصان توی هوا را دیدم و در دلم بهشان فحش دادم.
عصری با دو تا کیف که هر کدام از یک شانه ام آویزان بود وارد تونل زیرزمینی شدم چون حوصله باد و چشمهای اشکی ام را نداشتم. از ان سر که بیرون امدم رفتم خرید کردم. یک کمی خرت و پرت و خوراکی خریدم که اصلا اشتهایشان را نداشتم. بعد خیابان را همانطور گرفتم و آمدم بالا و سر کوچه دوم پیچیدم به راست. با دو تا کیف روی شانه و یک کیسه خرید توی دست سربالایی و پله های کلیسا را بالا رفتم. وارد اتاق پشتی شدم. و شمع ها را نگاه کردم. گرم شدم. چرخی زدم ، یک شمع روشن کردم و از در آمدم بیرون.