« | Main | »

توی کافه نشسته ام. موزیک برای خودش می زند و من هم دارم از لا به لای خانه های اکسل عددها را بیرون می کشم و فکر می کنم آیا جوابها قابل قبول هست یا نه. به چیزهایی که نوشته ام فکر می کنم که آیا اندازه هست یا باید بیشتر باشد. حتی به این هم فکر کردم که کاش چهار دست داشتم یا کاش زودتر و تندتر می نوشتم یا هر چیز دیگر که باعث می شد نوشتن زودتر تمام شود.
این روزها به همه چیز فکر می کنم. سبزه ها را ولی بی فکر سبز کردم. انگار که برنامه هر روزه ام است. مثل غذا خوردن که وقتی گشنه ام می شود یک فکری به حالش می کنم.
خانه را که جارو می کردم و موهای ریخته شده را می دیدم فکر می کردم چقدر همه چیز زود تمام می شود و می گذرد و حتی گاهی دیر می شود. دلم می خواست سر راه این گذشتن می ایستادم و هر چه بیشتر توی دلم جمع می کردم از گذشتنی ها. یک تکه اینجا و یک تکه انجا. انبار می کردم همه را. که تر و تازه بماند و فقط برای خودم باشد.
آدمک حسود درونم تازگیها خودش را زیاد نشان می دهد. هی بالا می آید و مرا در شدت توانایی و قدرتش محصور می کند. غصه ام می دهد و گاهی شاید انگیزه ای. ولی قدرتش تا همین جاست نمی تواند جلوی گذشتن را که بگیرد.
بامبوهای توی حمام یکی یکی خراب شدند. ساقه شان که سبز بود یواش یواش زرد شد بعد رویش دانه های سیاه زد. انگار آبله مرغان گرفته باشند. بعد به ساقه شان که دست می زدی میدیدی پوک شده اند. می رفتند تو انگار. برگهایشان سبز بود ولی هنوز. من هم یکی یکی انداختمشان دور. از چیزهای خراب و شکسته و مریض دور و برم خوشم نمیاید. دلم می خواهد همه چیز نو و تمیز و سالم باشد. مثل همین دانه های ماش که زیر دستمال جوانه زده اند. مثل سبزه های دلم.
آه. سبزه های دلم. گاهی سرشان به زردی می زند البته. یا شاید چند تا دانه های سیاه اینطورف و انطرف. اما راستش هیچ سیزده بدری برایشان وجود ندارد. نگهشان می دارم حتی اگر گاهی خانوم حسود درونم رویشان سایه می اندازد یا آقای نا امید درونم هی زیر لب زمزمه می کند که همه چیز تمام می شود در چشم به هم زدنی.
راستش را بگویم دخترک شاد و امیدوار درونم را بیشتر دوست دارم. آدم انگار دست و پایش جلوی بچه ها سست تر است. او تنها کسی است که سبزه ها را عاشقانه دوست دارد. می گذارم با خیال راحت از بودنشان لذت ببرد و بادبادکش را هوا کند و بخندد. خوب البته از چشم غره های حسود خانوم و اخلاق تند آقای نا امید ناراحت می شود اما فردا صبح که دوباره از خواب بیدار می شود همه اینها یادش می رود.
نمی خواستم انقدر حرف بزنم. خودش آمد. از بس که فکرم به همه جا می رود. حتی به گربه های روی شیروانی هم فکر می کنم. من هم اگر گربه بودم حتما زندگی برایم راحت تر بود. نه کرمی توی سرم وول می خورد نه پروانه ای در شکمم . همه چیز همانطور که باید بود می بود .ولی خوب در کنارش لابد دلم هم برای گربه ای تنگ نمی شد یا از خوشحالی اش خوشحال نمی شدم.
درست است که حالا من و حسود و نا امید و دخترک در جنگ و جدالیم که حرف کدامیک به کرسی بشیند (نشنیده بگیرید از من که هوای دخترک را دارم) اما باز همه ما از خوشحالی دیگری شاد می شویم و برای موفقیتش دعا می کنیم و دلمان را به رویاهایمان خوش می کنیم.

Comments

zendegi ghessse talkhi ast ke az aghaz ast bas ke azorde shodim chashm e payan darim.zendegi kheili mozakhrafe.kheili