" /> مریم گلی: March 2009 Archives

« February 2009 | Main | April 2009 »

March 31, 2009

خودم را که نگاه می کنم انگار توی یک اتاقک ایستاده ام. یک کمی بلند تر و پهن تر از خودم . یک اتاقک با دیوارهای سوراخ سوراخ. و آنوقت هر کسی که از کنارم رد می شود از روی دوستی یا دشمنی یا هیچکدام , سیخی از یکی از این سوراخها به من می زند. به دستم ،پایم ، سرم، چشمم ، قلبم یا هر کجا که دلش خواست. و منی که مریض باشم هی این سیخها که از در و دیوار ، ضعیف یا شدید به من می خورد را می خرم و گاهی شاکی می شوم و خودم را به در و دیوار می زنم و باز دوباره آرام می شوم و هی سیخها به من فرو می رود و هی زنده گی و شور و گرما و عشق و امید و رویا از جای سیخها می زند بیرون و می چکد روی من و می ریزد زمین و کثیف می شود و من باز لبخند می زنم و آنقدر این روند را ادامه می دهم تا اخر جز پوسته ای نماند از من...

March 24, 2009

سال نو هم آمد. برای من سال نو و عید و این چیزها با شمال گره خورده. با ویلای قدیمی و تاقچه های زیر پنجره اش. شاید نم نم بارون ،برگهای تازه سبز شده و بوی شرجی و دریا. اینهاست که به من احساس قدرت می دهد. که سال جدید " می توانم " را حس کنم. وگرنه تحویل سال در هوای منفی ده درجه همراه با سوزی که اشک آدم را در می آورد احساس توانایی به آدم نمی دهد که هیچ بدتر آدم را ضعیف می کند. مخصوصا وقتی احساس امنیت و آرامش هم نکنی.
نمی خواهم سال جدید هم غر بزنم و ناله کنم اما خوب معمولا چیزهایی که به احساسات آدم ربط دارد با یک شب و دو شب و توپ سال جدید یکدفعه زیر و رو نمی شود. زمان می خواهد و صبر و آرامش.
گاهی وقتها عصبانی می شوم از اینکه حس می کنم انگار رویاهایم دست مالی شده اند. احساس ناتوانی واقعی کردن رویاهایم مرا خشمگین می کند. از ضعف خودم می رنجم. می افتم سر لج انگار. که به زور حرفم را به کرسی بنشانم و همان زمان تمام کائنات در کمال تفاهم دست به دست هم می رهند و هی روزگار مرا قهوه ای می کنند. اعصاب ندارم ، با کائنات هم که نمی شود در افتاد. سعی می کنم خودم را مهار کنم و سر کائنات! را هم شیره بمالم.
حالا که جلوی راهم ظاهرا بسته شده همه اش عقب گرد می کنم توی ذهنم که چه حرکتی ممکن بود مرا به جای بازتری بکشاند. فایده ای که ندارد خوب جز حرص خوردن گاه به گاه و غمگین شدن یک خط در میان و به فکر فرو رفتن در مورد دنیایی که هی کوچک و کوچکتر می شود ، به اندازه یک عکس که یک قاب مشکی و یک لبخند محو و موهای تاب خورده را در خودش جا داده و بزرگ و بزگتر می شود به اندازه تصویر از عکس درآمده و دنیای پیش رویش.
این روزها هزار چرخش سیبی که بالا و پایین می افتد را با تمام وجود حس می کنم و اینکه هیچ چیز قطعی نیست جز خاطرات آدم.
گاهی روزها با شادمانی چشم به آینده دارم و مطمئن هستم که از آن من است. چند روز بعدش این حس را ندارم . انگار واقعیت دو بامبی می خورد توی سرم که رویا داشتن کار احمقهاست. می ترسم روزی برسد که یکی از این دو را انتخاب کنم. یا از رویاهایم ببرم و وارد واقعیت بی رنگ و تلخ زندگی شوم یا به دنیای رنگی رویاهایم پناه ببرم و سیاه و سفید واقعیت برایم فیلم شود.
محسن به من گفت مریم را دیگر نمی شناسد. گفت یک چیزی فرق کرده که نمی داند چیست. انگار بی صدا پوستی انداخته شده و موجود جدید غریبه است برایش. شاید راست می گوید. همه چیز بی صدا اتفاق افتاده است. انگار که نه خانی آمده و نه خانی رفته. از بیرون اینطور به نظر می آید اما داخل که بیایی می فهمی که خانی امده و خانی رفته.

March 11, 2009

ساعت شش و نیم صبح است. نمی دانم از کی , شاید از دیروز صبح پشت میز چوبی کوتاه نشسته ام و انگشتهایم گاهگاهی چیزی را تایپ می کنند . مختاباد چندین ساعت است دارد یکریز از تمنای وصال و دیوانگیمان از خانه به خانه رفتن برایم زمزمه می کند. بین خواندنش که وقفه می افتد گوش تیز می کنم شاید سکوت شب را بشنوم. جز هوهوی بادی که صدای درختها را در می اورد و بعد بین دوجداره پنجره می پیچد و بارانی که نمی دانم به کجا می خورد و صدای هر از گاهی یخچال چیزی نمی شنوم.
من آدم شب نیستم. زود خوابم می گیرد اما امشب حتی یک خمیازه هم نکشیدم.شب عجیبی است برایم. انگار خالی شده ام. از چی ؟ نمی دانم. شاید مثل یک بادکنک که یک سوزن تیز و نازک بهش فرو رفته یا مثل یک بچه که از بالای دیوار حیاط همسایه را نگاه کرده و توپ محبوبش را دست بچه همسایه دیده.
حالم خوب است؟ نمی دانم. من اینجا به همان صورت خالی نشسته ام و بدون هیچ اثری از خواب روی کلیدها فشار می دهم .

March 10, 2009

امروز چند ساعت توی دفتر پشت میز خاکستری نشستم. صفحه مونیتور را نگاه کردم، روی کلیدها فشار دادم ، از دهان نفس کشیدم و سعی کردم چند خطی بنویسم. از همان مدل سعی ها که معمولا خیلی هم جواب نمی دهد. گاهی هم از پنجره باریک و نصفه اتاق بیرون را نگاه کردم و برفهای رقصان توی هوا را دیدم و در دلم بهشان فحش دادم.
عصری با دو تا کیف که هر کدام از یک شانه ام آویزان بود وارد تونل زیرزمینی شدم چون حوصله باد و چشمهای اشکی ام را نداشتم. از ان سر که بیرون امدم رفتم خرید کردم. یک کمی خرت و پرت و خوراکی خریدم که اصلا اشتهایشان را نداشتم. بعد خیابان را همانطور گرفتم و آمدم بالا و سر کوچه دوم پیچیدم به راست. با دو تا کیف روی شانه و یک کیسه خرید توی دست سربالایی و پله های کلیسا را بالا رفتم. وارد اتاق پشتی شدم. و شمع ها را نگاه کردم. گرم شدم. چرخی زدم ، یک شمع روشن کردم و از در آمدم بیرون.

March 07, 2009

توی کافه نشسته ام. موزیک برای خودش می زند و من هم دارم از لا به لای خانه های اکسل عددها را بیرون می کشم و فکر می کنم آیا جوابها قابل قبول هست یا نه. به چیزهایی که نوشته ام فکر می کنم که آیا اندازه هست یا باید بیشتر باشد. حتی به این هم فکر کردم که کاش چهار دست داشتم یا کاش زودتر و تندتر می نوشتم یا هر چیز دیگر که باعث می شد نوشتن زودتر تمام شود.
این روزها به همه چیز فکر می کنم. سبزه ها را ولی بی فکر سبز کردم. انگار که برنامه هر روزه ام است. مثل غذا خوردن که وقتی گشنه ام می شود یک فکری به حالش می کنم.
خانه را که جارو می کردم و موهای ریخته شده را می دیدم فکر می کردم چقدر همه چیز زود تمام می شود و می گذرد و حتی گاهی دیر می شود. دلم می خواست سر راه این گذشتن می ایستادم و هر چه بیشتر توی دلم جمع می کردم از گذشتنی ها. یک تکه اینجا و یک تکه انجا. انبار می کردم همه را. که تر و تازه بماند و فقط برای خودم باشد.
آدمک حسود درونم تازگیها خودش را زیاد نشان می دهد. هی بالا می آید و مرا در شدت توانایی و قدرتش محصور می کند. غصه ام می دهد و گاهی شاید انگیزه ای. ولی قدرتش تا همین جاست نمی تواند جلوی گذشتن را که بگیرد.
بامبوهای توی حمام یکی یکی خراب شدند. ساقه شان که سبز بود یواش یواش زرد شد بعد رویش دانه های سیاه زد. انگار آبله مرغان گرفته باشند. بعد به ساقه شان که دست می زدی میدیدی پوک شده اند. می رفتند تو انگار. برگهایشان سبز بود ولی هنوز. من هم یکی یکی انداختمشان دور. از چیزهای خراب و شکسته و مریض دور و برم خوشم نمیاید. دلم می خواهد همه چیز نو و تمیز و سالم باشد. مثل همین دانه های ماش که زیر دستمال جوانه زده اند. مثل سبزه های دلم.
آه. سبزه های دلم. گاهی سرشان به زردی می زند البته. یا شاید چند تا دانه های سیاه اینطورف و انطرف. اما راستش هیچ سیزده بدری برایشان وجود ندارد. نگهشان می دارم حتی اگر گاهی خانوم حسود درونم رویشان سایه می اندازد یا آقای نا امید درونم هی زیر لب زمزمه می کند که همه چیز تمام می شود در چشم به هم زدنی.
راستش را بگویم دخترک شاد و امیدوار درونم را بیشتر دوست دارم. آدم انگار دست و پایش جلوی بچه ها سست تر است. او تنها کسی است که سبزه ها را عاشقانه دوست دارد. می گذارم با خیال راحت از بودنشان لذت ببرد و بادبادکش را هوا کند و بخندد. خوب البته از چشم غره های حسود خانوم و اخلاق تند آقای نا امید ناراحت می شود اما فردا صبح که دوباره از خواب بیدار می شود همه اینها یادش می رود.
نمی خواستم انقدر حرف بزنم. خودش آمد. از بس که فکرم به همه جا می رود. حتی به گربه های روی شیروانی هم فکر می کنم. من هم اگر گربه بودم حتما زندگی برایم راحت تر بود. نه کرمی توی سرم وول می خورد نه پروانه ای در شکمم . همه چیز همانطور که باید بود می بود .ولی خوب در کنارش لابد دلم هم برای گربه ای تنگ نمی شد یا از خوشحالی اش خوشحال نمی شدم.
درست است که حالا من و حسود و نا امید و دخترک در جنگ و جدالیم که حرف کدامیک به کرسی بشیند (نشنیده بگیرید از من که هوای دخترک را دارم) اما باز همه ما از خوشحالی دیگری شاد می شویم و برای موفقیتش دعا می کنیم و دلمان را به رویاهایمان خوش می کنیم.