« | Main | »

لای چشمهایم را باز می کنم ، آفتاب پهن شده تا وسط اتاق ، لای چشمهایم را باز می کنم هوا تاریک است و ابری ، لای چشمهایم را باز می کنم برف می آید. اینها یعنی فرقی نمی کند روز چطور باشد . هر روز که چشمهایم را باز می کنم بساط همین است. من از خواب بیدار می شوم با تمام پیچیدگیهای درونی ام. این پیچیدگی نه که من آدم سختی ام برای کشف شدن یا فهمیده شدن. این یعنی من باز نیستم.
من که حتما با این پیچیدگیها به دنیا نیامده ام اما همراهشان بزرگ شده ام. از بس که همه چیز در لفافه پیچیده شده بود من هم همانطور بزرگ شده ام. در لفافه شاید. در یک پو سته نازک که دور هر چیزی پیچیده شده و هی اینها به هم وصل شده و به من وصل شده و توی هم غلت خوردیم و بزرگ شدیم و پوسته ها بیشتر شدند و من هم سخت تر.
حالا به جایی رسیده ام که این پیچیدگی خفت ام کرده و تکان نمی شود خورد. خودم را هی زده ام به در و دیوار و سمباده کشیده ام اینور و آنور یک جوری که اگر نرم دست بکشی رویم زیر دستت صاف و لطیف است. نزدیکتر که بیایی و محکمتر دست بکشی اینجا و آنجا گره ها را حس می کنی . هیجان هم برایت دارد یک کمی شاید، مثل پیدا کردن یک تپه ماسه توی یک دشت صاف که زیرش شاید چیزکی باشد برایت که سرت را گرم کند یا به خنده ات بندازد. نزدیکتر که می شوی و فشاردستها بیشتر می شود یک دفعه یاد جاده خاکی پر دست انداز می افتی که هی توی ماشین بالا و پایینت می اندازد و دلت را آشوب می کند. بعد همینطوری دستت می ماند روی هوا که آخرش چه؟
بعد من می نشینم یک گوشه هی این پوسته ها را دانه دانه باز می کنم و تهشان را که به یک جای دیگر چسبیده در می آورم و باز شروع می کنم به پو ست کنی ، انقدر که گوشه ناخنم ساییده می شود و انگشتهایم را جمع می کنم و فشارشان می دهم کف دستم که اخر تا کی؟
همینطور می شود که من هر روز خسته تر از خواب بیدار می شوم و پو سته ها قدیمی تر و سخت تر می شوند و گوشه ناخنم زخمتر می شود و فشار دستها کمتر می شود و من گوشه تر می نشینم و هی فکر می کنم و پو سته جدید دورم کشیده می شود و من می خواهم داد بزنم و از این پوسته ها خلاص شوم و می دانم که آخرش هم نمی شود و این داستان زندگی من است که بعد از تولد با ایما و اشاره و گوشه و کنایه و لقمه دور سر بزرگ شدم مثل خیلی های دیگر و همینطور هم باید ادامه بدهم و باور ندارم که خودم را روزی بدون این پیچیدگی های پوسته وار ببینم.

Comments

سلام
...
جانا سخن از زبان ما می گویی
...
کمتر تو وبلاگها از این حرفها زده میشه
متاسفانه
...
کاش به خودمون بیشتر فکر می کردیم
...
موفق باشین
یاعلی

امان از این پوست انداختن ها. درد داره میدونم. گاهی یه جاهایی ته روحت رو چنان خراشی میندازه که جاش تا ابد میمونه. اما آدمی که بعد از اینها دوباره متولد میشه چنان مطلوب ه که خودت هم میمونی از معجزه ای که اتفاق افتاده.
درکت میکنم مریم جانم.

درود بر شما چند وقتي استكه گه گاهي به گاهنوشتهايت نگاهي مي اندازم نوشت آخرين شما مرا به ياد كتاب زنده بگور صادق هدايت مي اندازد جاي بسي خوشحالي است كه به زيباي انديشهاي را كه ذهن شما با آن درگير مي باشد را بيان مي نمايد . خرد نگهدار شما باد