" /> مریم گلی: February 2009 Archives

« January 2009 | Main | March 2009 »

February 28, 2009

لانگ شات

بقچه کردم، خاک کردم هرچه وصله می‌زد خاطرتان را به زندگی. چال کردم هرچه خیالِ محال بود و انتظار کال.
شبانه باران گرفت، سپیده تمام‌قد ایستاده بودید وسطِ باغ.

February 24, 2009

لای چشمهایم را باز می کنم ، آفتاب پهن شده تا وسط اتاق ، لای چشمهایم را باز می کنم هوا تاریک است و ابری ، لای چشمهایم را باز می کنم برف می آید. اینها یعنی فرقی نمی کند روز چطور باشد . هر روز که چشمهایم را باز می کنم بساط همین است. من از خواب بیدار می شوم با تمام پیچیدگیهای درونی ام. این پیچیدگی نه که من آدم سختی ام برای کشف شدن یا فهمیده شدن. این یعنی من باز نیستم.
من که حتما با این پیچیدگیها به دنیا نیامده ام اما همراهشان بزرگ شده ام. از بس که همه چیز در لفافه پیچیده شده بود من هم همانطور بزرگ شده ام. در لفافه شاید. در یک پو سته نازک که دور هر چیزی پیچیده شده و هی اینها به هم وصل شده و به من وصل شده و توی هم غلت خوردیم و بزرگ شدیم و پوسته ها بیشتر شدند و من هم سخت تر.
حالا به جایی رسیده ام که این پیچیدگی خفت ام کرده و تکان نمی شود خورد. خودم را هی زده ام به در و دیوار و سمباده کشیده ام اینور و آنور یک جوری که اگر نرم دست بکشی رویم زیر دستت صاف و لطیف است. نزدیکتر که بیایی و محکمتر دست بکشی اینجا و آنجا گره ها را حس می کنی . هیجان هم برایت دارد یک کمی شاید، مثل پیدا کردن یک تپه ماسه توی یک دشت صاف که زیرش شاید چیزکی باشد برایت که سرت را گرم کند یا به خنده ات بندازد. نزدیکتر که می شوی و فشاردستها بیشتر می شود یک دفعه یاد جاده خاکی پر دست انداز می افتی که هی توی ماشین بالا و پایینت می اندازد و دلت را آشوب می کند. بعد همینطوری دستت می ماند روی هوا که آخرش چه؟
بعد من می نشینم یک گوشه هی این پوسته ها را دانه دانه باز می کنم و تهشان را که به یک جای دیگر چسبیده در می آورم و باز شروع می کنم به پو ست کنی ، انقدر که گوشه ناخنم ساییده می شود و انگشتهایم را جمع می کنم و فشارشان می دهم کف دستم که اخر تا کی؟
همینطور می شود که من هر روز خسته تر از خواب بیدار می شوم و پو سته ها قدیمی تر و سخت تر می شوند و گوشه ناخنم زخمتر می شود و فشار دستها کمتر می شود و من گوشه تر می نشینم و هی فکر می کنم و پو سته جدید دورم کشیده می شود و من می خواهم داد بزنم و از این پوسته ها خلاص شوم و می دانم که آخرش هم نمی شود و این داستان زندگی من است که بعد از تولد با ایما و اشاره و گوشه و کنایه و لقمه دور سر بزرگ شدم مثل خیلی های دیگر و همینطور هم باید ادامه بدهم و باور ندارم که خودم را روزی بدون این پیچیدگی های پوسته وار ببینم.

February 04, 2009

شاید دارم دوباره به خط بر می گردم. شاید هم فکر می کنم که رفت و برگشتی وجود دارد. این روزها دلم بیشتر برای خودم تنگ می شود. کدام خود؟ برای خود ذهنی آرامم. همانی که در بند تعلقات خاطر است. همانی که نیروی محرکه زندگیش عشق است. دلم برای همان تنگ می شود. همانی که مکانها و زمانها و آدمها با میزان تعلق خاطر برایش معنا می شوند.
من آدم گذشته و آینده ام. نوستالژی های شیرین گذشته و رویاهای شیرین و کودکانه آینده. حالم را هم عشق برایم می سازد. من از گذشته به آینده وصل شده ام ، روی خط گاهی پهن و گاهی باریک احساسات.
من به یک بعداز ظهر پاییزی ، یک آب پرتقال در طبقه دوم یک شیرینی فروشی ، پتوی چهار خانه بنفش ، دستوشته های خطاب به من ، ماگ زرد، پیاده روی های طولانی ، قهوه های وسط راه ، خنده های زیرزیرکی ، خوابیدن های تا لنگ ظهر ، داستانهای آدمها ، نوازش کردن پوستهای لطیف و چیزهای دیگر دلبستگی دارم. من شیرینی رویاهایم را هر شب زیر دهان مزه مزه می کنم و با فکرشان به خواب می روم. من رویاهایم را با این عشق صبح می کنم که روزی دلبستگیم شوند .
آنچه مرا جلو می راند ، به من انگیزه می دهد و تحمل همه چیز را برایم آسان می کند عشق است. عاشق که نباشم ، عشق که نباشد هر چیز کوچکی برایم کوه می شود. عشق که می گویم یعنی سیال و جاری که همه زندگیم را بگیرد. آدم بهتری می شوم. خوش اخلاق تر ، چشمها هم برق می زند ، محکم می شوم ، همه برای خودم هم برای دیگران.
عشق که نباشد ، دلبستگی ها غمگینم می کند و رویاهایم رنگ خاکستری می گیرند و روزهایم خالی می شوند و من انسان کوچکی می شوم که اخلاق ندارد ، چشمهایش کدر است و زود خم می شود ، در برابر هر تلنگری