« | Main | »

پیدا کردن کلمه برای نوشتن سخت است. برایم سیال ذهن نیست که خودش بیاید. هی باید مزه مزه کنم زیر زبانم که چه می خواهم بگویم. خوب است یا بد، نمی دانم!
این روزها پر شده از نمی دانم ، نمی خواهم ، نمی فهمم . این آخری از همه بدتر. زندگی پر از نمی فهمم هاست. یک جاهایی می شود چشم را بست و از رویش پرید. چیزی هم نمی شود. یک وقتهایی گیر می افتی. چشمهایت باز می ماند. نگاه می کنی اما نمی فهمی. می ترسی بیشتر نگاه کنی خودت هم قاطی شوی. می خواهی فرار کنی اما نمی دانی کجا. هر طرف که می چرخی یک گروه دیگر را می بینی که نمی فهمی باز.
نمی فهمم این روزهایم مال آدمهاست. از زندگی خودم خیلی چیزها را نمی فهمم. حالا مال بقیه هم اضافه شده.
خیمه شب بازی هم نیست که آخرش دست بزنیم و همه چیز تمام شود و پرده بیفتد و آدم پشت نخها بیاید روی سن تشویقش کنیم. روز است ، همه جا روشن است ؛ نه عروسک گردانی است و نه نخی . خودشانند ، همانی که هستند و زندگی می کنند. همین زندگیشان مرا می ترساند. از اینکه دیگر هیچ چیزی وجود ندارد. همه راهها باز است ، همه چیز نسبی است و هیچ مرامی پیدا نیست. من از این می ترسم. راهم آسان نبوده. برای خودم ، همه می فهمم/نمی فهمم ها را دانه دانه با موچین بیرون کشیده ام ،بالا پایین کرده ام ، انداختمشان دور یا گذاشتمشان سر جایش. حالا دیدن آدمها ، مرا به این فکر انداخته که آیا باید همه چیز را بررسی کرد؟ آیا اصلا باید در زندگی یک منش داشت ؟ این روزها چیزهایی که می بینم و می شنوم را توی هیچ دسته ای نمی توانم جا دهم. انقدر که را ه خودم را هم قاطی کرده ام. کشیده ام کنار. نمی خواهم وسط میدان بودن بیشتر از این تصویر آنچه برای زندگی ساخته بودم را تیره و تار کند. مثل زمانی که تصویر درهم شکسته بیمار محتضر را نمی بینی که سالهای بعد فقط تصویر شفاف و شاد و سرحالش توی ذهنت خانه کند.
ایمانم به خودم را دارم از دست می دهم. مسیرهای پر پیج و خم زندگی دیگران مرا از خودم و راه خودم جدا کرده. می خواهم به همان زندگی ساده خودم بازگردم قبل از اینکه اتوبانهای بیشتری از وسطش رد شود.. به همان جاده روستایی باریکی که از کنار رودخانه می گذشت و چای توی ماگ زرد و یک کاسه سوپ تویش به آدم می چسبید.
من آدم جاده های پهن و فست فود نیستم. یک جاده خاکی با کمی دست انداز که هر چند وقتی یکی از حوالی اش عبور می کند و از بودنش در انجا لذت می برد برایم مناسب تر است.

Comments

salam,migam hala in hame chiz,chera fastfood bade 2noghte di

این روزا زندگی خیلی واقعی شده ...

مساله ای به نام حجاب
http://hejab-diary.blogfa.com/

نه مریم جان .... نکن.... آنالیز نکن ، زیر و رو نکن ، بررسی نکن که همه اینها برای من جز وسواس ، مکث و مجموعه ای از نمیدانم ها چیزی نداشت... زندگی کن با همئن ماگ زردت و جاده خاکیت وو تکه تکه نکن مریم رو....

سلام بر مريم گلم...
منم مريمم ...با دغدغه هايي شبيه خودت...
خوشحالم كه اينجام و مي خونم دست تنوشته هاتو!:)

چه رسا نوشتی این حال و روزگار را...

سلام مریمی...

marayam kheily nasre neveshtehat be delam neshast!
harchi mikho0nam sir nemisham!
ama aman az dars o konko0ro.....tnx

می گن کلمات رو مردها اختراع کردن، برای همین زن ها خیلی اوقات برای بیان احساساتشون نمی دونن از کدوم یکی از اون کلمه ها استفاده کنن که حس‏شون رو درست و کامل به مخاطب برسونه.