« | Main | »

گاهی وقتها اینطور می شود. چند مدت سری به وبلاگم نمی زنم که چیزی بنویسم بعد که نوشتنم می آید می بینم بنده خدا از کار افتاده است و مشکل دارد.
راستش حوصله ام از اینجا سر رفته است. می دانم مشکلم جای دیگری است و زورم فعلا به همین وبلاگ رسیده است. دلم میخواهد سر و شکلش را عوض کنم. یک جوری که بیشتر به دلم بیاید. حوصله این صورتی چرک را ندارم.
خدا را شکر خودم هم هیچ هنری در این زمینه ندارم.
همین دیگر. حالا که وبلاگ برای نوشتن درست شد حرف خاصی ندارم که بزنم!

Comments

salam,migam ye range sabz bezar dele adam va sheh.on akse adam deraze ro ham var dar adam khof mikoneh

این پیامفرستت خیلی بحاله، به وبت کاری ندارم اما این یکی بمونه انصافا!!!
اگه میخوای تبادل لینک کنیم

هر چه قدر هم که دلتنگ باشی باز هم دلتنگیت رنگ و بوی دیگه ای داره مثل دلتنگی این ور نیست
اون ور که باشی خیلی فرق می کنه با این ور
آسمون همه جا یه رنگ نیست
دلتنگ باش ولی به این هم فکر کن که حداقل مجبور نیستی تو جنوبی ترین قسمت تهران تو یه لونه کبریت زندگی کنی و صبح ها بیست دقیقه تو اتوبوس وایسی و بعدم تو شلوغی اتوبوس بین آدمایی که دهنشون بوی عفونت میده ،ام پی تری شی و بعدم سر کار مزخرفت از هر کس و ناکس حرف بنوی و آخر ماه 300 هزار تومن بندازن جلوت که 200 هزار تومنش رو مجبوری بدی پای اجاره خونه اون وقته که لیسانس دانشگاه تهرانت به هیچ دردی نمی خوره...
اون وقته که یه سفر کوچولوی یه روزه میشه برات آرزو و یا خریدن کتابایی که دوست داری بخونی ولی پولشو نداری و یا کلاس زبان رفتن....
می بینی بعضی دلتنگی ها می ارزه به این شرایط اسف باری که ما توشیم

زندگی با همیناس دیگه. اما این نوشتنای سریع و وصل و فصل شدن های سریعتر منو به شیطنتای کودکیم، که خیلی دوسش داشتم، می بره

تیکه ای از پالپ فیکشن یا قصه های عامیانه ـ دیوونه ی ماریا ـ قسمت چهاردهم

... بودن با ماریا پارادوکس غریبی رو در من پدید آورد میلی که دوست داشت در اسارت ماریا بمونه و نیروئی که همواره در من نجوا می کرد ماریا جز زجر تدریجی و دهشتناک و روح سرگردانی بیش برام نیست و نخواهد بود . چنانکه بعدها فهمیدم اگه زودتر به نجوای الهام درونی گوش فرا می دادم اون همه سختی و رنج با ماریا بودن رو این روح دوازده ساله ام مجبور نبود تا دو سال تحمل کنه...

آپم دوست نازنین و مهربونم

[گل][قلب][لبخند]