« | Main | »

بعد نوشت:
همه اینها را که نوشتم بعد دیدم این حفره ها که راحت ایجاد می شوند راحت هم رنگی می گیرند و پر می شوند. همان یک زنگ کوتاه و دو کلمه احوال پرسی و چه می کنی و شنیدن صدای گرمی که هنوز هست یا دو خط تایپ شده که چه می کنی و شنیدن حرفهایی که گفته می شوند جای حفره ها را پر می کنند. حفره ها کم و بیش پر می شوند اما نه با هر کسی و هر رنگی...

-------------------------------------------------------


فردا صبح قرار است دوباره زندگی به زوال عادی برگردد. باز ساعتهای متوالی را توی دانشگاه سپری کردن و امید داشتن به اینکه تا چند ماه دیگر (ترجیحا سه - چهار ماه) یک مرحله دیگر زندگی هم تمام شود و خلاص. گو اینکه خارج از روال روتین زندگی هم ، روزها تفاوت چندانی ندارد. نسبتا معمولی می گذرد ؛ یک روزهایی بهتر و یک روزهایی بدتر.
من فکرم چفت و بست ندارد. در یک لحظه به جاهای مختلف سرک می کشد و همه چیز را می خواهد حل و فصل کند و معمولا هم به جایی نمی رسد و فقط خستگی را از خودش به جا می گذارد. من معمولا علاقه چندانی به عقل گرایی و انتخاب شرایط بهتر و عاقلانه عمل کردن ندارم. من و احساسات و افکارم زوج خوبی را با هم تشکیل می دهیم. من رویاهایم را دوست دارم هر چند غیر ممکن یا دور از دسترس به نظر برسند. وجه دیگر قضیه این است که بعضی مواقع یا شاید بیشتر مواقع نیروی عمل احساسی را هم ندارم. شاید بهتر باشد بگویم من و احساسات و افکار و زمان زوجهای خوبی را تشکیل می دهیم. جایی که می رسد و من می بینم که آن لحظه نمی توانم هزینه رها کردن احساسم را بدهم و از طرفی میلی به برگشت به عقل و بررسی شرایط و غیره ندارم نتیجه اش می شود اینکه من احساسم را در خودم نگه می دارم. انقدر که برود ته نشین شود و قسمتی از وجودم را بگیرد.
گاهی وقتها دلم می خواهد تکانهای بیشتری بخورم ، تقلای بیشتری برای واقعی کردن رویاها و باز گذاشتن دست احساساتم ، اینها درست موقعی اتفاق می افتد که من به خاطر این مسئله دارم قسمتی از زندگیم را از دست می دهم. و من همیشه دلم می خواسته این بازی و راحتی را برای داشتن آن قسمت از زندگیم. حالا که ممکن است دیگر نباشد می گویم چه سود.
آدم بیشتر وقتها تلاش می کند برای خودش یک زندگی بسازد. یک جایی که مال خودش باشد ، یک تخت و یک مبل و چند تا کاسه بشقاب و یک کمی رخت و لباس و چند تا کتاب و فیلم و موسیقی ، چند تا رستوران و کافی شاپ مورد علاقه و چند تا فعالیت جنبی و چند تا دوست و اوقات فراغت و دور هم جمع شدن و گپی و حرفی و پارتنری که همراهت باشد. اینها حداقل زندگی می شود و از دور به نظر ساده می آید اما همین را که بخواهی واردش شوی ، می بینی به این راحتی ها هم نیست. کاسه بشقاب و لباس و رستوران و کافی شاپ ممکن است راحت انتخاب شود و حالا گیرم گاهی ذائقه ات عوض شود و چیز دیگری جایش بنشیند ، اما انگار تنهایی قسمتی از زندگی آدم است. آدم باید توی زندگی حفره های خالی را هم در نظر بگیرد. همان حفره هایی که آدم را یاد توله سگ ملوسی می اندازد که بی صدا کنار در هال نشسته و آدمها می آیند و می روند و گاهی دستی به سر و گوشش می کشند و حتی بازیش می دهند و گاهی بغلش می کنند و هر از گاهی هم لگدی حواله اش می کنند که چرا گوشه مبلشان را خیس کرده است.
همه می آیند و می روند و هر زمان که وقت داشتند توجهی هم می کنند. این تصویر برایم گل درشت شده. برایش قلاده قشنگ هم می گیرند که وقت گردش زیاد دور نشود و هر جایی نشاشد.
این حفره ها هی بزرگتر می شوند و برای پر کردنشان آدم به همه چیز تن می دهد. حتی به اینکه توله سگ ملوس کنار در باشد و گاهی دستی به سر و گوشش بکشند و بازیش دهند و پارس کردنش بقیه را بخنداند.

Comments

salam,be nazare man,ini ke to migi kheili sakhte .yani sefro yek kardi ghazye ro.yani ya barande motlagh ya bazande motlagh.man in roza fahmidam mishe nesbi barande bood nesbi bazande.mishe ye jore rahat tari ham did ama ehtyat ro nabayad faramosh kard.movafagh mishi.tavakol yadet nareh!

Most of the time our lives are for rent, aren't they?

http://www.youtube.com/watch?v=8HlOW8b6b5Q

چه تشبیه خوبی بود و چه خوب توصیف کرده بودی تنهاییمان را!
خیلی دوست داشتم این پستت را مریم گلی عزیز!