" /> مریم گلی: January 2009 Archives

« December 2008 | Main | February 2009 »

January 22, 2009

پیدا کردن کلمه برای نوشتن سخت است. برایم سیال ذهن نیست که خودش بیاید. هی باید مزه مزه کنم زیر زبانم که چه می خواهم بگویم. خوب است یا بد، نمی دانم!
این روزها پر شده از نمی دانم ، نمی خواهم ، نمی فهمم . این آخری از همه بدتر. زندگی پر از نمی فهمم هاست. یک جاهایی می شود چشم را بست و از رویش پرید. چیزی هم نمی شود. یک وقتهایی گیر می افتی. چشمهایت باز می ماند. نگاه می کنی اما نمی فهمی. می ترسی بیشتر نگاه کنی خودت هم قاطی شوی. می خواهی فرار کنی اما نمی دانی کجا. هر طرف که می چرخی یک گروه دیگر را می بینی که نمی فهمی باز.
نمی فهمم این روزهایم مال آدمهاست. از زندگی خودم خیلی چیزها را نمی فهمم. حالا مال بقیه هم اضافه شده.
خیمه شب بازی هم نیست که آخرش دست بزنیم و همه چیز تمام شود و پرده بیفتد و آدم پشت نخها بیاید روی سن تشویقش کنیم. روز است ، همه جا روشن است ؛ نه عروسک گردانی است و نه نخی . خودشانند ، همانی که هستند و زندگی می کنند. همین زندگیشان مرا می ترساند. از اینکه دیگر هیچ چیزی وجود ندارد. همه راهها باز است ، همه چیز نسبی است و هیچ مرامی پیدا نیست. من از این می ترسم. راهم آسان نبوده. برای خودم ، همه می فهمم/نمی فهمم ها را دانه دانه با موچین بیرون کشیده ام ،بالا پایین کرده ام ، انداختمشان دور یا گذاشتمشان سر جایش. حالا دیدن آدمها ، مرا به این فکر انداخته که آیا باید همه چیز را بررسی کرد؟ آیا اصلا باید در زندگی یک منش داشت ؟ این روزها چیزهایی که می بینم و می شنوم را توی هیچ دسته ای نمی توانم جا دهم. انقدر که را ه خودم را هم قاطی کرده ام. کشیده ام کنار. نمی خواهم وسط میدان بودن بیشتر از این تصویر آنچه برای زندگی ساخته بودم را تیره و تار کند. مثل زمانی که تصویر درهم شکسته بیمار محتضر را نمی بینی که سالهای بعد فقط تصویر شفاف و شاد و سرحالش توی ذهنت خانه کند.
ایمانم به خودم را دارم از دست می دهم. مسیرهای پر پیج و خم زندگی دیگران مرا از خودم و راه خودم جدا کرده. می خواهم به همان زندگی ساده خودم بازگردم قبل از اینکه اتوبانهای بیشتری از وسطش رد شود.. به همان جاده روستایی باریکی که از کنار رودخانه می گذشت و چای توی ماگ زرد و یک کاسه سوپ تویش به آدم می چسبید.
من آدم جاده های پهن و فست فود نیستم. یک جاده خاکی با کمی دست انداز که هر چند وقتی یکی از حوالی اش عبور می کند و از بودنش در انجا لذت می برد برایم مناسب تر است.

January 14, 2009

گاهی وقتها اینطور می شود. چند مدت سری به وبلاگم نمی زنم که چیزی بنویسم بعد که نوشتنم می آید می بینم بنده خدا از کار افتاده است و مشکل دارد.
راستش حوصله ام از اینجا سر رفته است. می دانم مشکلم جای دیگری است و زورم فعلا به همین وبلاگ رسیده است. دلم میخواهد سر و شکلش را عوض کنم. یک جوری که بیشتر به دلم بیاید. حوصله این صورتی چرک را ندارم.
خدا را شکر خودم هم هیچ هنری در این زمینه ندارم.
همین دیگر. حالا که وبلاگ برای نوشتن درست شد حرف خاصی ندارم که بزنم!

January 05, 2009

بعد نوشت:
همه اینها را که نوشتم بعد دیدم این حفره ها که راحت ایجاد می شوند راحت هم رنگی می گیرند و پر می شوند. همان یک زنگ کوتاه و دو کلمه احوال پرسی و چه می کنی و شنیدن صدای گرمی که هنوز هست یا دو خط تایپ شده که چه می کنی و شنیدن حرفهایی که گفته می شوند جای حفره ها را پر می کنند. حفره ها کم و بیش پر می شوند اما نه با هر کسی و هر رنگی...

-------------------------------------------------------


فردا صبح قرار است دوباره زندگی به زوال عادی برگردد. باز ساعتهای متوالی را توی دانشگاه سپری کردن و امید داشتن به اینکه تا چند ماه دیگر (ترجیحا سه - چهار ماه) یک مرحله دیگر زندگی هم تمام شود و خلاص. گو اینکه خارج از روال روتین زندگی هم ، روزها تفاوت چندانی ندارد. نسبتا معمولی می گذرد ؛ یک روزهایی بهتر و یک روزهایی بدتر.
من فکرم چفت و بست ندارد. در یک لحظه به جاهای مختلف سرک می کشد و همه چیز را می خواهد حل و فصل کند و معمولا هم به جایی نمی رسد و فقط خستگی را از خودش به جا می گذارد. من معمولا علاقه چندانی به عقل گرایی و انتخاب شرایط بهتر و عاقلانه عمل کردن ندارم. من و احساسات و افکارم زوج خوبی را با هم تشکیل می دهیم. من رویاهایم را دوست دارم هر چند غیر ممکن یا دور از دسترس به نظر برسند. وجه دیگر قضیه این است که بعضی مواقع یا شاید بیشتر مواقع نیروی عمل احساسی را هم ندارم. شاید بهتر باشد بگویم من و احساسات و افکار و زمان زوجهای خوبی را تشکیل می دهیم. جایی که می رسد و من می بینم که آن لحظه نمی توانم هزینه رها کردن احساسم را بدهم و از طرفی میلی به برگشت به عقل و بررسی شرایط و غیره ندارم نتیجه اش می شود اینکه من احساسم را در خودم نگه می دارم. انقدر که برود ته نشین شود و قسمتی از وجودم را بگیرد.
گاهی وقتها دلم می خواهد تکانهای بیشتری بخورم ، تقلای بیشتری برای واقعی کردن رویاها و باز گذاشتن دست احساساتم ، اینها درست موقعی اتفاق می افتد که من به خاطر این مسئله دارم قسمتی از زندگیم را از دست می دهم. و من همیشه دلم می خواسته این بازی و راحتی را برای داشتن آن قسمت از زندگیم. حالا که ممکن است دیگر نباشد می گویم چه سود.
آدم بیشتر وقتها تلاش می کند برای خودش یک زندگی بسازد. یک جایی که مال خودش باشد ، یک تخت و یک مبل و چند تا کاسه بشقاب و یک کمی رخت و لباس و چند تا کتاب و فیلم و موسیقی ، چند تا رستوران و کافی شاپ مورد علاقه و چند تا فعالیت جنبی و چند تا دوست و اوقات فراغت و دور هم جمع شدن و گپی و حرفی و پارتنری که همراهت باشد. اینها حداقل زندگی می شود و از دور به نظر ساده می آید اما همین را که بخواهی واردش شوی ، می بینی به این راحتی ها هم نیست. کاسه بشقاب و لباس و رستوران و کافی شاپ ممکن است راحت انتخاب شود و حالا گیرم گاهی ذائقه ات عوض شود و چیز دیگری جایش بنشیند ، اما انگار تنهایی قسمتی از زندگی آدم است. آدم باید توی زندگی حفره های خالی را هم در نظر بگیرد. همان حفره هایی که آدم را یاد توله سگ ملوسی می اندازد که بی صدا کنار در هال نشسته و آدمها می آیند و می روند و گاهی دستی به سر و گوشش می کشند و حتی بازیش می دهند و گاهی بغلش می کنند و هر از گاهی هم لگدی حواله اش می کنند که چرا گوشه مبلشان را خیس کرده است.
همه می آیند و می روند و هر زمان که وقت داشتند توجهی هم می کنند. این تصویر برایم گل درشت شده. برایش قلاده قشنگ هم می گیرند که وقت گردش زیاد دور نشود و هر جایی نشاشد.
این حفره ها هی بزرگتر می شوند و برای پر کردنشان آدم به همه چیز تن می دهد. حتی به اینکه توله سگ ملوس کنار در باشد و گاهی دستی به سر و گوشش بکشند و بازیش دهند و پارس کردنش بقیه را بخنداند.