« | Main | »

با چند روز تاخیر البته! عطا و کتی بازی یلدا را گفته اند که چه خبر
کماکان مشغول درس خواندنم. تا سه چهار ماه دیگر باید تمام بشود قاعدتا. اینکه بعدش می خواهم چکار بکنم هنوز معلوم نیست. به گمانم از طریقه حذفی به دکترا خواندن روی بیاورم!

دو قطبی شده ام به گمانم. فاصله از حال خوب به حال بدم کسری از ثانیه می شود. البته که بیشتر وقتها در همان حال بد می مانم

در تمام عمرم هیچ وقت انقدر بی انگیزه ، بی حوصله ، تلخ و نا امید نبوده ام. می توانم بگویم ایزوله شده ام. ساکت تر شده ام. ذهنم به هم ریخته تر است. بهانه های کوچک شادمانی را هم بی خیال شده ام. تقریبا هیچ کار خاصی نمی کنم.

آن قسمت از احساساتم که از ته دل بر می آید همه منفی است. قسمت های شاد و مثبت یا نیست یا اگر هست آنچنان روی سطح است که خودم هم حس اش نمی کنم!
بندهای بعدی را هم اگر بخواهم اضافه کنم همه اش منفی است پس همینجا درز می گیرم.

در کل از پارسال به امسال از نظر روحی و روحیه ای و درونی سیر نزولی داشته ام. آنقدر پایین رفتم که دیگر حوصله زندگی کردن را هم نداشتم. حالا خستگی اش به تنم مانده. از بقیه قسمتهای زندگی هم اگر بخواهم بگویم ، تقریبا هیچ کاری نکرده ام. وقتم بین دانشگاه و خانه تقسیم شده و با همان سیستم گشادی خودم پیش رفته ام. کلافه گی و بی حوصله گی و تمایل به سکوت هم چند برابر شده.

همین ها دیگر. خبر خاص دیگری نیست.

Comments

گلی جون نمی‌نوشتی که به‌تر بود:(

چرا دپ زدی تو بچه اون‌جا؟

پاشو بیا این‌جا شادت کنیم یه کم.

جدی می‌گم به خدا!

منم همونطور شدم مریم!
حالا چی کار کنیم؟

آنهایی که رفته اند و آنهایی که مانده اند

آنهایی که رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آنهایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.
آنهایی که مانده اند هر روز…نه…یک روز در میان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از آنهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.

آنهایی که رفته اند منتظرند آنهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند. فکر می کنند که حالا که از جریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند آنها باید تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.
آنهایی که مانده اند منتظرند که آنهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند. فکر می کنند شاید آنهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند.
آنهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند.
آنهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل می شنوند و از ان غذاهایی می خورند که توی کتابها عکسشان هست.
آنهایی که رفته اند فکر می کنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شا پ میروند .خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که آن گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند.
آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و اینها را که توی این جهنم گیر افتاده اند را فراموش کرده اند.
آنهایی که رفته اند می فهمند که هیچکدام از آن مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.
آنهایی که مانده اند دلشان می خواهد یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا ته اش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند.
آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پ‍لیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که پ‍لیس خارجیها را هل میدهد فکر می کنند که آن جهنمی که تویش بودند حداقل کشور خودشان بود. حداقل احساس نمی کردند طفیلی هستند.
آنهایی که مانده اند همانطور که زنیکه های گشت ارشاد با باتوم دخترها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند.
آنهایی که رفته اند همانطور می نشینند پ‍شت پ‍نجره و زل می زنند به حیاط و فکر می کنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید و آیا اصلا کار گیرشان میاید؟
آنهایی که مانده اند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند حال کرده اند و حالا میایند جای آنها را سر کار اشغال می کنند و انها از کار بیکار می شوند.
آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند آن طرف حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم آنوری ها را خط می زنند.
آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند.
آنهایی که مانده اند در حسرت بی بی سی بی سانسور کلافه می شوند.
آنهایی که رفته اند هیچ سایت خبری را نمی خوانند. ربطی بهشان ندارد خبر کشور هایی که تویش هستند…
آنهایی که مانده اند می خواهند بروند.
آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند.
آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله می سازند.
آنهایی که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر می کنند.
اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند…
آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند.

کاش جهان این قدر با ماها نا مهربان نبود.

( برگرفته از ...)

اینها کلی خبر بود. فقط ماند بی خبری!

خسته نباشيد وب خوبي دارين به منم سر بزنيد .

2) آیا رای دادن به هر کسی، رای دادن به حکومت ج.ا است؟
پاسخ من به این سوال “خیر” است. نمی دانم چند نفر از دوستانی که اینجا هستند و این مطلب را می خوانند “آرش آرمون” را می شناسند. او یکی از فعالان با سابقه پلی تکنیک است که تا به حال بازداشت شده، به بیدادگاه انقلاب احضار شده، دو ترم از تحصیل معلق شده و خلاصه هزینه ی بالایی داده است.
چند روز پیش که با او صحبت می کردم، او به شدت معتقد شده بود که باید در این انتخابات با تمام قوا شرکت کرد و به خاتمی یا کروبی رای داد.. آرش هم در انتخابات قبلی مثل تمام بچه های دیگر انجمن، طرفدار تحریم انتخابات بود. دلایلی که آورد، مرا قانع کرد. امیدوارم شما را هم قانع کند.
او معتقد بود با رای ندادن قطعا چیزی بهتر نمی شود. حتی در بلند مدت.
او معتقد بود مردم ما به حدی از انفعال رسیده اند که هر قدر دیکتاتوری جلو بیاید، مردم هم عقب تر می روند.
او معتقد بود رای دادن به فردی که خامنه ای او را “شاه سلطان حسین” می خواند، رای دادن به نظام نیست. می گفت این طرز فکر غلط است که نظام دوست دارد تمام مردم در انتخابات شرکت کنند، بلکه برعکس، نظام سعی می کند با تبلیغات تهوع آور و بیان این که رای دادن به هر کس، رای دادن به خامنه ای است، (نظیر انجام مصاحبه های کلیشه ای و بیان این که شرکت در انتخابات وظیفه ی شرعی است) کاری کند که تنها کسانی در انتخابات شرکت کنند که طرفدار رهبر فعلی هستند و حفظ وضع موجود.
سوال من از دوستان هم هدف و عزیزان تحریمی این است:
در انتخابات مجلس هفتم، در شهر تهران، طبق آمار رسمی وزارت کشور وقت 18درصد مردم رای دادند. و مشارکت در کل کشور در حدود 44 درصد بود. با توجه به روشهایی که مردم را در روستاها و شهرهای کوچک پای صندوق می کشد و همچنین وجود حدودا 20درصد قشر مذهبی و پیرو رهبر، می توان مطمئن بود که مشارکت هرگز از این کمتر نخواهد بود.
سوال من این است که آیا اتفاقی افتاد؟ آیا ایجاد مجلس کودتایی هفتم که در بلندمدت باعث روی کار آمدن ا.ن. شد، به نفع نظام نشد؟ آیا صدا و سیما آن انتخابات را نیز “حماسه” نخواند؟
من مطمئنم کار نظام با یک حضور 45درصدی تا 50 درصدی و طبیعتا رای آوردن افراد مورد وثوق آن کاملا راه میفتد. به قول زیدآبادی نظام به یک تکنولوژی کنترل انتخابات رسیده است و زیرکانه افراد را ترغیب می کند که همان طور می خواهد در انتخابات شرکت کنند.

بگذریم… شما “بابک زمانیان” را می شناسید؟ او هم عضو انجمن پلی تکنیک بود و اوهم برای آزادی هزینه داده است (پنجاه و هفت روز سلول انفرادی). آیا می دانستید او که پیش از این معتقد به تحریم بود، حالا عضو ستاد کروبی شده است؟
عزیزان، بسیاری از کسانی که برای آزادی هزینه های فراوانی داده اند، اکنون به این نتیجه رسیده اند که باید برای مبارزه، ایده آل گرا نبود و باید قدم به قدم و منطقی حرکت کرد… متاسفم که بعضی از ما که حتی یک ثانیه هم طعم زندان و تازیانه ی حکومت را نچشیده ایم، و یا اکنون در آن سوی مرزها زندگی می کنیم، تنها راه مبارزه را خودمان تعیین می کنیم و بدتر از همه آن که کسانی را که راهی به جز ما درپیش گرفته اند، احمق یا جیره خوار حکومت می نامیم.
من به سلطنت طلب های خارج نشین حق می دهم که طرفدار تحریم باشند. کسانی که حیاتشان به حق پناهندگی بسته است هرگز دوست ندارند رابطه ی ما با جهان بهبود یابد. آنها ترجیح می دهند در آمریکا نو محافظه کاران افراطی حاکم باشند و در ایران روحانیان تندرو نظیر مصباح، تا همچنان فلسفه ی وجودی شبکه ی آنها به را باشد و هم چنان سنای آمریکا بودجه ای علیه ج.ا. تصویب کند و مقداری هم به آنها بدهد.
اما من به مبارزین داخلی، به آنها که چند روز پیش در دانشگاه امیرکبیر جلوی چشمشان دوستانشان را کشان کشان سوار ماشین شخصی کرده اند، به آنان که در روزنامه های تعطیل شده کار و زندگی شان را از دست داده اند، به دوستانی که احکام سنگین و بی سابقه ی انضباطی خورده اند، ممنوع الورد یا ستاره دار شده اند، به عماد باقی که در طول 4 سال گذشته بیش از 18 بار بازداشت شده یا به دادگاه احضار شده است، به بچه های انجمن مان خانه ی دومشان را با بولدوزر خراب کرده اند، به دخترانی که گشت ارشاد میدان ولی عصر جلوی دهها شهروند تحقیرشان کرده یا جلب شان کرده است و به ملتی که می خواهند یا مجبورند در ایران بمانند و در وطن شان حق نفس کشیدن داشته باشند هم حق می دهم که راه بهتر شدن شرایط را (و لو اندک) انتخاب کنند و هنوز به آینده امیدوار بمانند..

هرگز، هرگز نمی گویم که خاتمی خوب است. من فقط می گویم اگر در انتخابات فقط دو کاندیدا بودند، یکی هیتلر و دیگری مثلا قالیباف، من به شخصه تمام تلاشم را می کردم که هیتلر رای نیاورد و مملکت رابه سوی جنگ، تحجر و نابودی کامل و فاشیزم مطلق نکشاند.

می دانم که او هم پشت دانشجویان را خالی کرد. می دانم که او به راحتی می ترسد و تسلیم می شود. می دانم او به مناسبت مرگ فردی (لاجوردی) پیام تسلیت داد که حتی خانواده ی هاشمی او را رسما قاتل آیت ا… لاهوتی می دانند. (مراجعه کنید به آخرین شماره ی نشریه ی توقیف شده ی شهروند امروز). می دانم اوبارها به اطرافیانش گفته است که نمی خواهد در جایگاه اپوزیسیون رهبری باشد. (خاطرات حجاریان). می دانم که…. اما چاره چیست؟ من برای حداقل ها می جنگم.
بیایید باور کنیم که 20 درصد همه چیز بسیار بهتر از 100درصد هیچ چیز است. بیایید دیگر دل به فردایی بدتر به امید پس فردایی بهتر نبندیم بلکه برای اندکی بهتر شدن امروز تلاش کنیم.
بیایید به جای این قدر صحبت کردن از فواید نورافکن، و لعنت فرستادن به تاریکی مطلقی که در آن غوطه وریم، یک شمع را هرچند کوچک روشن کنیم…