« | Main | »

و من توی سیاره ام نشسته ام و هی از همه دورتر و دورتر می شوم. دیگر نه گلی مانده ، نه میخواره ای و نه خورشیدی که هی طلوع کند. روی صندلی نشسته ام و دستهایم را روی زانو گذاشته ام و دور می شوم و نور دیگر نمی تابد و من محو و محو تر می شوم. مثل یک خیال و خاطره دور که وقتی نسیم لای موهایت می پیچد و آفتاب روی سبزگی پوستت می افتد به یادت می آید و لبخندی محو روی لبانت می نشاند.

Comments

salam,maghsad kojast?nakone maghsadi dar kar nabasheh

وبتون چقدر گرم و دنجه . اين احساس به محض ورود به من دست داد

سلام
خوبی ؟ هنوز همون جایی؟ نکنه بزنه سرت برگردی ها

مهم اينه كه تونستي ..ما رو اهلي كني گل سرخ آشنا..

اینجا جالبه

پرونده‌ی شماره 2 با موضوع قدرت، حقوق و دانش منتشر شد...