« | Main | »

شب است. دیروقت است. در ایوان را باز می کنم. خنکی هوا روی پوستم می نشیند و تاریکی چشمانم را پر می کند. از بالا نگاه می کنم. چراغهای زرد خیابان زیر مه سو سو می زنند .زیباست و آدم می خواهد برود داخل این حجم بی رنگ و ذرات را روی صورتش حس کند و دنبال سوسوی چراغها برود.
چراغ دل من هم روشن است.زیر مه سنگین سوالهای بی شمار و ترسهای بی پایان سوسو می زند. زیبا نیست اما. آنقدر که دلت نمی خواهد داخل این حجم بی رنگ بروی و چیزی را روی پوستت حس کنی و سوسویش را دنبال کنی. انقدر که ترجیح می دهی همانجا که هستی بمانی و از آن بالا پت پت کردنش را نگاه کنی.

Comments

salam,khobi?defa kardi?yadi az ma nemikoni?che khabar ha?bye

آی که من از شبهای مه ی خوشم میاد

از مه عکس بگیر..نتیجه حیرت آوره..مدتیه دنبال مه می گردم..

سلام . نوشته هاتونو خوندم . چون دوستشون داشتم با اجازه ! لینکت کردم .

به هر حال ديدني ست هرچه در مه باشد..وزيبا

اين حسي كه داري خيلي مايوس كننده و دردناك به نظر مياد.