" /> مریم گلی: November 2008 Archives

« October 2008 | Main | December 2008 »

November 27, 2008

زندگی آدم بالا و پایین زیاد دارد. خوشی و ناخوشی هم همینطور. سر بالایی که می روی تا برسی به خوشی و سروایین که سر می خوری تا ته ناخوشی ، همیشه آدمهایی هستند در کنارت ، که در سربالایی هلت می دهند و در سر پایینی دستت را می گیرند. آدمهایی که دریغ نمی کنند بودنشان را و هر اندازه که باشند بودنشان غنیمت است. اینها را نوشتم برای دوست خوبی ، آبیا ، که بداند از لطفش ممنونم و به اندازه خودم در سر بالایی و سر پایینی همراهیش می کنم.

November 24, 2008

امشب دلم گرفته است ،تنگ است. گونه هایم تبدار است و چشمهایم خیس شاید.
امشب دلگیرم. گله دارم اصلا از خدا، که چرا؟
خسته ام. روی سراشیبی قل می خورم و پایین می روم.

November 17, 2008

و من توی سیاره ام نشسته ام و هی از همه دورتر و دورتر می شوم. دیگر نه گلی مانده ، نه میخواره ای و نه خورشیدی که هی طلوع کند. روی صندلی نشسته ام و دستهایم را روی زانو گذاشته ام و دور می شوم و نور دیگر نمی تابد و من محو و محو تر می شوم. مثل یک خیال و خاطره دور که وقتی نسیم لای موهایت می پیچد و آفتاب روی سبزگی پوستت می افتد به یادت می آید و لبخندی محو روی لبانت می نشاند.

November 08, 2008

شب است. دیروقت است. در ایوان را باز می کنم. خنکی هوا روی پوستم می نشیند و تاریکی چشمانم را پر می کند. از بالا نگاه می کنم. چراغهای زرد خیابان زیر مه سو سو می زنند .زیباست و آدم می خواهد برود داخل این حجم بی رنگ و ذرات را روی صورتش حس کند و دنبال سوسوی چراغها برود.
چراغ دل من هم روشن است.زیر مه سنگین سوالهای بی شمار و ترسهای بی پایان سوسو می زند. زیبا نیست اما. آنقدر که دلت نمی خواهد داخل این حجم بی رنگ بروی و چیزی را روی پوستت حس کنی و سوسویش را دنبال کنی. انقدر که ترجیح می دهی همانجا که هستی بمانی و از آن بالا پت پت کردنش را نگاه کنی.